یکی
از اعضای کمیته
دانشجویی
کمپین
"دفاع
از زندانیان
سیاسی و مدنی
در سنندج":
سرزمین
رنج
میخواستم
از سرزمینم
برایتان
بگویم. از
شهرم و مردمان
آن. از کوههای سر
به فلک کشیده
که پناهگاه
مردمان بیپناه
این دیار میباشد.
از درختان آن
که هر از چندگاهی
آتش را به
جانشان اندازند،
برایتان
بنویسم.
قلمم را برداشتم
که تمام آنچه
را که احساسم
درگیر آن بود به
زبان مادریم
روی کاغذ
بیاورم. ولی
گویی قلمم با
احساسم حس
غریبی داشت
.ه...ر چه تلاش
کردم بیفایده
بود. اینجا
بود که با
تمام وجود
ازخودبیگانگی
و بیانصافی
تاریخ را حس
کردم. با شرمندگی
نسبت به خود و دوری
از هویتم از
خانه زدم
بیرون تو خیابانهای
شهر قدم میزدم
که ناگهان
التماسهای
دختر و پسربچههای
دستفروش
کنار خیابان
از عابرین
نظرم را به
خود جلب کرد.
بچههایی که
باید پشت میز کلاس
درس میبودند
تا الفبای
زندگی را
بیاموزند. کمی
آنطرفتر
کارگرانی را
نظارهگر بودم
که اگر چه
التماس نمیکردند
ولی با چهره
مظلوم و معصومشان
به عابرین
پیاده زل میزدند
تا خبر از
مبارزهای
سخت با فقر و گرسنگی
و سیر شدن و زنده
ماندن بدهند.
دیدن چنین
صحنههایی
برایم بسیار
سخت بود. به
راه افتادم که
شاید در گوشهای
از شهر خبر از
عشق، آزادی،
عدالت و انسانیت
باشد. چیزی که
دنبالشان
بودم. بعد از
مدتی قدم زدن
در شهر زمزمزهای
به گوشم رسید
که مادر یا
مادرانی در
انتظار آزادی
و یا جنازه
فرزندان دربندشان
میباشند. بغض
گلویم را فشرد.
سرم را پایین
انداختم وعرق
شرم در پیشانیم
جمع شد. شرم از
زنده ماندن
خود و نظارهگر
بودن مرگ
همبازی و همکلاسیهای
دوران کودکی و
نوجوانیام.
چه کنیم که در
سرزمینم
همبازیهای
دوران کودکی و
همکلاسیها
تا آخر عمر کنار
هم نمیمانند
و هر یک به
سرنوشتی
تراژدیکی
مبتلا میشوند.
اشک در
چشمهایم حلقه
بسته بود. به
راه افتادم تا
به ترمینال
شهر بروم.
شاید
مسافرغریبی
را ببینم و از
او در مورد
زندگی مردمان
دیارشان
بپرسم. پاهایم
نای حرکت
نداشتند. خودم
را رساندم.
شلوغ بود
انبوه زیادی
جوان و میانسال
دور اتوبوس
حلقه زده
بودند. کنجکاو
شدم، دلیلش را
پرسیدم. مردی
میانسال با
موهای سفید و
با دستانی
پینهبسته
جواب داد میرویم
تا بیشتر از
این شرمنده
گرسنه ماندن
زن و
فرزندانمان
نباشیم. با
دیدن چهرههای
آرام و مظلومشان
که نشان از
سالها
نامهربانی و
بیعدالتی
بود، ترسی را حس
کردم که در
نگاههایشان
موج میزد.
ترس از رفتن
به استقبال
سرنوشتی پر از
حقارت. بندگی
فرمانبرداری
و مرگ زیر
ساختمانهای
نیمهکاره
شهرهای بزرگ.
به گوشهای
تکیه زدم.
راننده اتوبوس
به سراغم آمد.
چهره غمزدهام
را دید از ته
دل آه بلندی
کشید و گفت هر روز
حامل جوانهای
پاک و معصوم
این دیار میباشم
تا آنها را به
سرزمین
ناکجاها ببرم
تا شاید لقمه
نانی برای
خانواده خود
پیدا کنند. با خود
میگفتم مگر
این خاک و آب
مال آنها نیست
که برای سیر ماندن
باید کوچ
کنند. خیلی
خسته شده
بودم. خسته از
درد و رنج
مردمان دیارم
که از نوک پا
تا فرق سرشان
غرق در فقر و نابراری
بود. تصمیم
گرفتم خود را
به آرامگاه مردگان
شهر برسانم تا
آنها را از
این بیخبری
باخبر سازم.
اگر چه آرامش
برای مردگان و
زندگان این
دیار کلمهایست
غریب و رویائی.
خلاصه هر طور
شد خودم را به آنجا
رساندم.
همینکه نشستم
زمزمههای
چند جوان که
به دور هم
حلقه زده
بودند به
حرکتم واداشت.
نزدیک که شدم
چند جوان لاغر
و نحیف که از
درد خماری آهو
ناله میکردند
و به سختی
توان حرف زدن
را داشتند را
نظاره میکردم.
یکی از آنها
عکس دخترش را
از جیبش در
آورد و با
چشمان پر از
اشک از بیخبریش
میگفت. صدای
حزنانگیزش
را با آهو
نالههای درد
خماری به هم
میآمیخت و
نغمهای پر از
درد –
نامهربانی و
غضب ظالمان
روزگارش را بر
فضای آرامگاه
مردگان طنینانداز
میکرد. یکی از
دوستانش دست
نحیفش را روی
شانهاش
گذاشت و با
آهی بلند از
مادر پیرش که
از غصه او و
برادر معتادش
دقمرگ شد و
مرد میگفت.
به گوشهای
تکیه کردم اشک
به شدت از
چشمهایم
سرازیر شد. به
یاد کلاس مدرسه
و همکلاسیهایم
افتادم که با لبخندهای
هم زندگی میکردیم.
وقتی به خانه
رسیدم دفتر
خاطراتم را
نگاه کردم و جلو
نام دوستانم
سرنوشتشان را
نوشتم:
معلم
کلاس .... اعدام
شد
مبصرکلاس
.... منتظر طناب
دار
شاگرد
اول کلاس .... دستفروش
ورزشکار
کلاس .... معتاد
شد
اما
بادیدن اسم
چند نفر از
همکلاسیهایم
لبخند بر لبانم
نشست و امیدی
دوباره در
وجودم زنده شد.
چون آنها زنده
مانده بودند
تا فردایی
بهتر که در آن
عشق، آزادی و انسانیت
باشد را برای
سرزمینم
بیافرینند. با
خوشحالی به قامت
استوار
کوههای
سرزمینم
نگاهی
انداختم و به
امید تابیدن
آفتاب آزادی
بر فراز شهر
چشمهایم را بستم
تا صبح آزادی
فرا رسد.