سحر نیازی:
به نام عدالت
و راستی
نامهی
سرگشاده به
آقای محمد نوریزاد
نامه خود
را خطاب به
شما مینویسم
به شما آقای نوریزاد
که بیشتر از
دهها نامه
برای رهبر نوشتید
و پدر خطابش
کردید. حرفهای
گفتنی بسیار
است. میدانم
نامهی مرا میخوانید
و پاسخ نامهی
مرا خواهید
داد، چون خود
شما در انتظار
پاسخ نامههای
خود هستید.
در نامههایتان
از حق سخن
گفتید، از
آزادی گمشده.
میدانم
شکایت از
ناعدالتیها کردید. میدانم
برای انقلابی
که از جان
برایش مایه
گذاشتید توقع
دیگری داشتید
و اما من.......
من چهار
سال بعد از انقلاب
۵۷ به دنیا
آمدم ولی آتش
خرمن انقلاب
برای زندگی ما
چیزی جز
بدبختی نداشت.
در بحبوحۀ انقلاب
و نابسامانی
اوضاع اجتماع
جز ضرر به کار
و کاسبی پدرم
که در کار
واردات ماشین
و فروش لاستیک
بود نداشت. تمام
مغازه از بین
رفته بود و
مردم تمام
لاستیکهای پدرم
را به آتش
کشیده بودند. بعد
از چند سال
وقتی جنگ
ایران و عراق
شروع شد برای بیشتر
مردم چیزی جز
رکود اقتصادی،
یتیم شدن، بیخانمانی،
خرابی و
ویرانی نداشت.
جنگی که هشت
سال طول کشید
.جنگی که برای
پیروزی حق بر
باطل شروع شد
اما با شکست
شعارها به
پایان رسید. چه
بسیار جوانان،
پدران و
مادرانی که
کشته شدند و
چه بسیار
فرزندان که با
خاطراتشان
زنده هستند،
فقط با یادشان.
پدرم هیچوقت
نتوانست قد
راست کند اما
ضربۀ مهلک و
کاری را قطعنامه
۵۹۸ به زندگی
ما وارد کرد. در
پیری در سن ۷۰
سالگی از پیش
ما رفت، در
انزوا و گوشهگیری،
سرخورده، بیمار
و از کار
افتاده...... باقی
عمر را
نتوانست از
ضربۀ اقتصادی
که دولت ایران
و تبعات جنگ
به او وارد
کرد قد راست
کند.
و اما من
در سن ۲۰
سالگی و پس از
اتمام
تحصیلات با مردی
که ثمرهی
همان خاطرات
جنگ است ازدواج
کردم. با مردی
که در سن چهار سالگی
پدرش را در
جنگ ایران و
عراق از دست
داد و تمام
عمر در حسرت
پدر زندگی کرد.
مردی که تمام
عمر به اجبار
و با تصمیم "از
ما بهترانها"
در کلاسهای
دینی شرکت کرد
که بویی از
دین نبرده
بودند بلکه
تنها دشمنی و خشونت
و نکبت را به
فرزندان کشتهشدگان
جنگ آموزش میدادند
تا برای روز
مبادا به
کارشان آیند.
از حق و حقانیت،
آزادی و
آزادگی برایشان
سخن میگفتند
اما
انتظارشان از
این فرزندان
تنها
سرسپردگی بیچونوچرا
و اطاعت از
رهبر بود،
رهبری که نام
پدر به او
دادهاند اما
از دشمن در حق
این ملت بیشتر
بدی میکند.
من هم بعد
از ازدواج در
این مراسم به
اجبار شرکت
کردم. اما
چیزی جز دروغ
و ریا ندیدم و
حاضر به ادامه
فعالیت نشدم.
همسرم هم
نتوانست زور و
جبر بر مردم
را تحمل کند. همان
مردمی که یکصدا
انقلاب کرده و
یک دولت چندین
ده ساله را از
هم پاشیده و
به دولت
آخوندی و مذهبی
تقدیم کرده
بودند. دولتی
که در این سهدهه،
از اعتماد مردم
کمال سوءاستفاده
را کرده و میکند.
اما حالا، پس
از انتخابات
جعلی و ساختگی
ریاست جمهوری،
دولت تفنگها
را به سوی
مردم نشانه
گرفته و ضربه
باتوم را بر
سر آنان فرود
میآورد. مردم
را میکشد،
به زندان میاندازد،
و به جوانان
وطن در زندانهای
کثیف کهریزک و
اوین و رجاعی
شهر تجاوز میکند.
چه بسیار
آزادیخواهانی
که زیر شکنجههای
قرون وسطایی
سرسپردگان
رژیم جان دادند
و چه بسیار
مردمی که به
بهانههای
واهی "اقدام
علیه امنیت
ملی" اعدام
شدند.
من و همسرم
هر دو در
تظاهراتهای
پس از
انتخابات
تقلبی ریاستجمهوری
دروغگو شرکت
کردیم. با
وجود خطرات
بسیاری که
برای همسرم وجود
داشت. از آن
همه حسرت و
عقدههای
جوانی دو
فرهنگ و
خانواده
متفاوت با هم
یکصدا شده
بودیم. ولی
متاسفانه پس
از شناسایی مجبور
به فرار شدیم.
من که
هرگز حتی خیال
دور شدن از
خانوادهام،
مادر
سالخورده و
خواهران
مهربانم هم به
سرم نمیآمد
مجبور شدم با
فرزند خردسال
دوسالهام وطنم
را برای زمانی
نامعلوم به
نقطهای
نامعلومتر
ترک کنم. شما
رنج دوری از
خانواده و
عزیزان را درک
میکنید که
خود نیز هفتهها
و ماهها از
آنان دور بودهاید
اما درد
آوارگی و رنج
در به دری را
هم میشناسید؟
درد غربت، بیهویتی،
بیریشهگی،
.......... درد تنهایی
و بیکسی را
هم درک میکنید؟
آیا هرگز از رنج
فرزندان
ایران در غربت
نوشتهاید؟
آیا بر این بیکسی
و اضطراب
دائمی اشکی
ریختهاید؟
حدود دو
سال است که از
دامان میهن
خود که آزادی
و دموکراسی و
عدالت را
واژگانی غربی
میداند به دامن
کشوری گریختهام
که آوازۀ
دموکراسی آن
تمام دنیا را
فرا گرفته است.
اما دریغ و
درد که اینجا هم
گوشی شنوا
برای فریادها
و ضجههای خود
نیافتم. اینجا
هم به خاطر
مسائل پشتپرده
و روابط
اقتصادی که با
دولت ایران
دارند، به
تقاضای
پناهندگی ما پشت
کردهاند و
ندای حقطلبیهای
ما را نمیشنوند.
همۀ گوشها
ناشنوا و چشمها
نابینایند.
اما من فریاد
میزنم. اینک
صدای برابریطلب
زنی از ایران
که خسته نمیشود.
برای شما مینویسم
تا بدانید همصدا
زیاد است.
همراه زیاد
است. با هر سنی،
هر فرهنگی، هر
زبان و مسلکی
برای پیروزی عدالت
بر ستم،
پیروزی آزادی
و آزادگی بر
بندگی و
سرسپردگی تلاش
میکنیم.
فریادتان
پرتوان و قلمتان
پاینده باد.
سحر نیازی
چهارم
ژانویۀ ۲۰۱۲