پروانه
قاسمی:
به یاد
نویسنده و
رفیق مبارز
صمد بهرنگی
(به
بهانه مرگ اسد
بهرنگی)
با
شنیدن خبر فوت اسد
بهرنگی و
خواندن چند
مقالهای در
این رابطه که
با کمال تعجب
همه در
ارزیابی مثبت
از او بودند،
بر آن شدم تا خاطرات
خود را در این
زمینه
به رشته
تحریر درآورم.
ابتدا
در مورد
دسترسی به
کتابهای صمد
بگویم. از همان
سالهای
دبستان با
ماهی سیاه کوچولو،
اثر صمد آشنا
بودم، این
کتاب را یکی
از افراد
فامیل که به
مسایل سیاسی
وارد بود، به
من داد.
در سال ۴۷
انتشارکتاب
ماهی سیاه
کوچولو و کشته
شدن نویسنده کمونیست
انقلابی آن که
یکی از بنیانگذاران
تئوری مبارزه
مسلحانه در
ایران بود، به
دست رژیم
پهلوی، و سپس،
سال ۴۹، آغاز
مبارزه
مسلحانه در
سیاهکل به
عنوان شکل
نوین مبارزه
در ایران، که
بیشک تحت تاثیر
مبارزات
انقلابی در
جهان بود،
آنچنان اثر عمیقی
در جامعه ما
گذاشت که هم
اکنون نیز در
مبارزات
جوانان و
نیروهای
انقلابی به
خوبی مشاهده
میشود. در آن
سالها من به
عنوان دانشآموز
دبیرستانی،
مثل اغلب
جوانان آن
دوران تحت
تاثیر شرایط
انقلابی، نسبت
به آثار صمد
بهرنگی علاقه
شدیدی یافتم.
پس از
شکست انقلاب و
برقراری سلُطه
فاشیسم
اسلامی، و
گرفتن دیپلم در
سال ۵۹، که یک
سال پیش از آن دانشگاهها
به خاطر کودتای
ضدفرهنگی،
تحت عنوان
"انقلاب
فرهنگی"، تعطیل
و تصفیه و
سرکوب دگراندیشان،
به ویژه
کمونیستها
آغاز شده بود،
به امید اینکه
به ایدههای
خود که الهامگرفته
از اندیشهها
و آثار صمد
بود، جامه عمل
بپوشانم، بعد از
امتحانات و
گذشتن از هفت
خان رستم بالاخره
موفق شدم در
یکی از
روستاهای
اطراف تبریز به
عنوان معلم
مشغول به کار
شوم. آنچنان
شور و شوقی وجودم
را فراگرفته
بود که هنگام
تقسیم معلمها
در تبریز، به
سخنان یکی از
سرکردگان
رژیم که عنوان
میکرد: اگر در
میان شما
کمونیستهایی
هستند که فکر
میکنند میتوانند
در اینجا نفوذ
کنند و کاری از
پیش ببرند،
کور خواندهاند،
بهتر است همین
حال بیرون
بروند و...، پوزخند
میزدم.
بعد از
شروع به کار و
درگیریهایی
با مسئولین آموزش و
پرورش بستانآباد،
بر سر حرف زدن
به زبان آذری
در کلاس، که
همچنان مثل
دوران شاه
قدغن بود، با
خواندن
کتابهای صمد
برای بچهها - البته
به طور
مخفیانه -،
درس دادن به
زنان ده و کار
با آنها و
همچنین کمک به
اهالی ده در اقدام
برای باز پس گرفتن
زمینهایشان
از اربابان و...،
آنچنان رابطهای
بین من و
اهالی روستا
برقرار شده
بود که مردم
ده بارها مرا که
در معرض خطر دستگیری
قرار داشتم،
نجات دادند.
مطالعه
کارهای صمد
بهرنگی، چه
آنهایی که به
چاپ رسیده و چه
آنهایی که دستنویس
و کپی آنها
به دستم میرسید،
در شناخت محیط
و کار با مردم و خصوصاً
مردم
آذربایجان و
همچنین شیوه
تدریس درست و
کار با خلقهای
مختلف که زبان
و فرهنگ
متفاوت دارند،
کمک بسیاری به
من کرد. وقتی
از معلمان
خواستند اگر
کسی شیوه
تدریسی
پیشنهادی به
آموزش وپرورش آذربایجان
دارند، ارائه
دهند، من بلافاصله
نوشته صمد را
که به وسیله
آشنایان به
دستم رسیده
بود، پیشنهاد
کردم.
سر
کلاس، کتابهای
صمد را در لای
کتابی دیگر میگذاشتم
تا چنانچه کسی
سرزده وارد
کلاس میشد،
مشکلی ایجاد
نگردد. بچهها
به نوشتههای
صمد علاقه
بسیاری
داشتند و همیشه
میگفتند
برای ما از آن
کتابهای "لای
کتاب بخوان"!
چرا که صمد از
درد مردم حرف
میزد، صمد از
دل مردم میگفت.
ما با شعار "راه
صمد، راه ماست"،
"صمد معلم
ماست"، به
مبارزه پای
گذاشته بودیم.
بعد از
تعطیلات
نوروزی با
قطار به تبریز
برمیگشتم و
بارم مثل
همیشه کتابهای
جدیدی بود که
با خود آورده
بودم. خوب به
خاطر دارم که
کتابها از
صمد و ماکارانکو
و...، بودند. در
مراغه ماموران
سپاه وارد
قطار شدند و
وسایلم را گشتند
و به من مشکوک
شده، مرا
پیاده کردند.
بعد از
بازجویی و چند
ساعتی معطلی
کتابهای صمد و
ماکارانکو را به
خاطر اینکه به
قول آنها کمونیستیاند،
توقیف کردند و
اخطار دادند
که معلمان
اجازه خواندن
این کتابها را
نه برای خود و
نه برای بچهها
ندارند، زیرا
این کتابها
مخرباند و...
در
روستایی که
مشغول به کار
بودم به وسیله
یکی از اهالی
به من گفته شد
که اتاقات را
تمیز کن چون
سپاه بزودی قرار
است برای
تفتیش اتاق تو
بیاید. سریع،
همان روز چند
ساک را از ده
خارج کرده به
جای امنی بردم.
باید بگویم در
اوایل سال ۱۳۶۰
هستیم، با افرادی
در شهر تبریز
آشنا هستم، آنها
تشنه آموختن و
یادگیری میباشند.
وضعیت روز به
روز بدتر میشود،
کارهایی از
صمد بهرنگی به
دستم میرسد
که هنوز چاپ
نشده و در
کارم و
مبارزاتم بسیار
از آنها
استفاده می
کنم. از
خانواده صمد
جویا میشوم
برایم جالب
است بدانم راه
صمد راه آنها
نیز هست یا نه؟
از اسد بهرنگی
سراغ میگیرم،
اسد اکثریتی
شده بود و در
تبریز، میان
انقلابیون به "اسد
مرتجع" معروف
است.
بعدها
در سال ۲۰۰۶
وقتی که در
مونترال
کانادا در
مدرسه دهخدا
تدریس میکردم
خانم رفعت
دانش، یکی ازمسئولین
کتابخانه
نیما یک جعبه
کتاب به من
داد و گفت از آنجایی
که کسی برای
خواندن کتاب
بچهها، به
اینجا نمیآید،
این کتابها
را به مدرسه
هدیه می کنیم.
من کتابها را
به مدرسه بردم.
در لابلای
کتابها چند
جلد کتاب از
صمد پیدا کرده
به کلاس آورده
تا برای بچهها
بخوانم. برای
اولین بار بود
که چاپ جدید
کتابهای صمد
را که توسط
اسد بهرنگی
برادر صمد چاپ
شده بود، میدیدم.
"بسمالله الرحمان
الرحیم" در
صفحه اول کتاب
و مقدمهی جدیدی
که در آن
تاکید شده بود:
بچهها باید
بگویم که این
داستانها ی
صمد در زمان
شاه نوشته شده
و درباره آن
دوران است. (نقل
به معنا) البته
خیلی دلم میخواست
کتاب در
دسترسم بود و
مقدمه آن را
برایتان
ضمیمه میکردم،
میتوان به
کتاب ماهی
سیاه کوچلو،
چاپ ایرانِ
جمهوری
اسلامی که
توسط
انتشارات بهرنگی
با مسئولیت
اسد بهرنگی
چاپ شده است،
رجوع کرد. با
این همه متن
داستان دستکاری
نشده بود.
علاوه بر
اینها، اسد چه
در مورد مرگ
صمد و چه درباره
سانسوری که
سالها نسبت به
آثار صمد از جانب
وزارت ارشاد
اسلامی اعمال
میشده، سعی
کرده واقعیتها
را دگرگون
جلوه دهد. در
مصاحبهای که
او در سایت
"گورستانی
شبیه خودم" انجام
داده و توسط
محمدعلی شاکر
در ۱۹ آذر ۱۳۸۷
نوشته شده، در
مقابل این
سوال که: "چرا
چندین سال
کتابهای صمد
منتشر نشد چه مشکلی
وجود داشت..."
پاسخ میدهد: "به نظر
من شرح اینکه
چرا کتابهای
صمد منتشر نشد
دردی
ازدوستداران
صمد را دوا
نمیکند،
همینقدرکه
انتشارکتابهای
صمد هماکنون
مشکلی ندارد ونسل
جدیدی که بعد
از صمد پا به
دنیا گذاشتهاند،
کتابهای او را
پیش رو دارند
وغنیمت است و باعث
خوشحالی"!!
یا در
این مورد که: "بحثهای
زیادی در خصوص
مرگ صمد مطرح
شد، هر کس یک
نظری دارد،
نظرخودتان را
صریح
بفرمایید" میگوید:
"درباره مرگ
صمد بهرنگی که
مثل زندگی او
حرف
برانگیزشده
به نظر من تا دادگاهی
به این امر
رسیدگی نکرده
و تنها شاهد
عینی قضیه در دادگاه
حاضر نشده است،
نمیتوان
اظهارنظر قطعی
کرد. این
مساله تنها با
انکار و های
وهوی حلشدنی
نیست. یک عده
که اکنون طیفی
را تشکیل میدهند
برای بزرگ
کردن شخص به خصوص
دائم بر این
مساله دامن میزنند
و سر چگونگی
مرگ صمد چونه
میزنند و تنها
مدرکشان هم
نامه جلال آلاحمد
و گفتههای
این آن است. که
هیچکدامشان
شاهد قضیه
نبودند. طیف
دیگری که این
مساله را پیش
میکشد و روی
آن جاروجنجال
راه میاندازد
خیال میکند
نوع مرگ صمد
است که او را
محبوب کرده
است، لذا برای
صدمه زدن بر این
محبوبیت قیل و
داد راه
انداخته است،
این طیف بعد
از گذشت سی
سال از مرگ
صمد هنوز متوجه
نشده است که
این محبوبیت
در اثر نوشتههای
شورانگیز صمد
بهرنگی و زندگی
سالم و ساده و سیمای
مبارز او است
که جوانان را
به طرف او کشانده
است نه چیز
دیگر .درباره
مشکوک بودن
مرگ صمد
دلایلی وجود
دارد که من در کتاب
"برادرم صمد،
روایت زندگی ومرگ
او" بحث کردهام،
من پیکر بیجان
صمد را بعد از گرفتن
از آب دیدهام،
چند روز قبل
از رفتن او به
کنار ارس با
او حرف زدهام،
او خود پیشبینی
میکرد که
شاید به زودی
سفری برایش
پیش آید که دیگر
برنگردد".
پس
صمد از پیش
مرگ خود را
پیش بینی کرده
بود؟!
بعدها
وقتی کتاب
ماهی سیاه
کوچولوی صمد
بهرنگی را به
صورت سی دی درمیآوردم
تصمیم گرفتم
علاوه بر مقدمه
انقلابیای
که کتابهای
صمد در گذشته
داشت، بخشی از
سخنان خود او
را نیز اضافه کنم
که میگفت: میدانیم
که برای درمان
ناخوشیها
اول باید علت
آن را پیدا
کرد. مثلاَ
دکترها برای
معالجهی مریضهایشان
اول دنبال
میکروب آن مرض
میگردند و
بعد دوای ضد
آن میکروب را به
مریضهایشان
میدهند. برای
از بین بردن
ناخوشیهای
اجتماعی هم
باید همین کار
را کرد...
کتابهایی که
ما را فقط
سرگرم میکنند
و فریب میدهند،
به درد پاره
کردن میخورند...
قصه خواندن
تنها برای
سرگرمی نیست. بدینجهت
من هم میل
ندارم که بچههای
فهمیده قصههای
مرا تنها برای
سرگرمی
بخوانند.
یاداش
گرامی باد و
راهش پر رهرو!
۲۹ مارس ۲۰۱۱
پروانه
قاسمی