پرهام
شهرجردی:
قضیه
سخنرانی احمد
شاملو در برکلی
حقیقت چقدر آسیبپذیر
است
شاملو
در یکی از همین
روزهای آوریل،
چیزی حدود سیزده
سال پیش، در
دانشگاه برکلی
سخنرانیای میکند
که بعدها
عنوان «نگرانیهای
من» را به خود میگیرد.
عنوانی که در
گرد و غبار
تبلیغات این
سالهای اخیر
فراموش شده و
سخنرانیی
برکلی بیشتر
به ناسزاهای
شاملو به
فردوسی، به
شاهنامه، به
فرهنگ «پارسی»،
زیر پا گذاشتن
ارزشهای ملی و
دهها و بل
صدها تغییر
نام داده و اینچنین
در اذهان باقیمانده.
متن سخنرانی
شاملو به وسیلهی
مرکز پژوهش و
تحلیل مسائل ایران
در نیوجرسی
آمریکا منتشر
میشود. گفتهی
شاملو «دوستان
خوب من! کشور
ما به راستی
کشور عجیبی
است!» شکل عینی
میگیرد.
شاملو آماج
حملات قرار میگیرد.
هر کس از فرصتی
که دستداده
استفادهای میکند.
تصفیهحسابهای
فکری، ایدئولوژیک،
ادبی و غیرادبی
به اوج خودش میرسد.
فردوسی و
«شاه»نامه که
مدتی است نفی
بلد شدهاند،
دوباره بر سر زبانها
می افتد، کتابهای
درسی که چند
سالی است
شاهنامه را به
دور انداخته،
دوباره رستم و
سهراب را در
خود جای میدهد،
کنگرهی بزرگداشت
فردوسی ترتیب
داده میشود،
و همزمان،
محاکمهی
شاملو هم آغاز
میشود. شاملو
در سخنرانیاش
میگوید :«تبلیغات
رژیمها از همین
خاصیت تعصبورزی
تودههاست که
بهرهبرداری
میکنند، دستکم
برای ما ایرانیها
این گرفتاری
بسیار محسوس
است». چیزی که
قابلتوجه
است، این است
که متن سخنرانی
شاملو هیچوقت
به طور کامل
در ایران
منتشر نمیشود.
«معلمان
اخلاق» تکههایی
از سخنرانی را
با سوءنیتی عجیب
نقل میکنند.
با آب و تاب از
ایران و فردوسی
و پارس و آریا
سخن ساز میکنند
و شاملو را
دشمن آن عظمت
چندین هزار
ساله معرفی میکنند.
صحبتهای
شاملو در آن سخنرانی،
همان «نگرانیها»ی
او، از جمله
سخنانی است که
تاریخاش
نگذشته، و
هنوز گذشته
نشده. حرف
امروز است، و
حرف فرداست،
وقتی که میگوید:
«تاریخ ما
نشان میدهد
که این توده
حافظهی تاریخی
ندارد. حافظه
دستهجمعی
ندارد.». سخنرانی
شاملو که میبایست
یک سخنرانی
ماندگار
باشد، که همان
«توده» را آگاه
کند، به هجو
گرفته شد، علیه
خود شاملو
استفاده شد، و
چند سطری از
آن با استدلالهای
صرفاً
متعصبانه و
شدیداً ایدئولوژیک
(و نه علمی)
توده را راضی
کرد که شاملو
را در تضاد با
فردوسی و
شاهنامه و ایران
ببیند و دیگر
حتا به صرافت
نیافتد که
خودش به دنبال
اصل مطلب برود
و ببیند که قضیه
واقعاً چه
بوده، چه گفته
شده. شاملو دقیقاً
هشدار داده
بود که نباید
«دربست» همه چیز
را پذیرفت، و
اتفاقا" توده
«درسهای
اخلاق» اخلاقیون
را دربست پذیرفت.
ناگفته نماند
که از میان آن
همه مخلصی که
شاملو را
«استاد شاملو»
میخواندند،
هیچ حرکتی در
جهت روشن شدن
قضیه نشد. آیا
این معنایش این
است که اینان
جز شاگردی
شاملو هنری
نداشته اند،
ندارند؟
روزگاری،
موقعی که به
فکر «ادیسهی
بامداد» بودم،
از نخستین
مسائلی که اندیشهاش
را کردم، همین
قضیه بود.
بالاخره باید
روزی این
مسئله به دور
از حب و بغض
مطرح میشد، و
قبل از هر چیز،
لازم بود صحبت
های شاملو از
زیر پالتوی
کتابفروشان،
کتابهای
ممنوعهفروشان،
بر سطح کاغذ بیاید.
و بعد صحبتها
و مدارکی به میان
کشیده شود که
صحت یا سقم
صحبتهای
شاملو را تایید
کند. علی حصوری
یکی از آنها
بود، کسی که
چندی پیش کتاب
ارزشمند «ضحاک»
را درآورده و
مسائل مهمی را
در آن کتاب به
میان کشیده
است. شاملو در سخنرانیاش
به صحبتهای
علی حصوری
اشاره میکند،
صحبتهایی که
به صورت مغلوط
در سال ۱۳۵۶
در روزنامهی
کیهان به چاپ
رسیده است، و
من صحبتهایم
با حصوری، حول
و حوش ایرادهایی
است که به شاملو
گرفته شده: اینکه
نظام طبقاتی
وجود داشته یا
نه؟ آیا فردوسی
طرفدار جامعهی
طبقاتی
بوده؟ مسئلهی
فر شاهنشاهی چیست؟
تحریف تاریخ
که شاملو به
آن اشاره میکند
از چه قرار
است؟ جریان
بردیای دروغین
چه بوده؟ چرا
از ضحاکی که یک
چهرهی
«انقلابی» به
شمار میرفته،
یک دیو بی شاخ
و دم ساختهاند؟
تاریخ دیروز
را باید با چه
نگاهی دید؟
بالاخره متن
کامل سخنرانی
شاملو در کتاب
«ادیسهی
بامداد» آمد،
ولی صحبتها و
دلایلی که
صحبتهای آن سخنرانی
را تایید میکرد
به «حذف گردد»
دچار شد. آنچه
در ادامه میآید،
صحبتهای من
است با علی
حصوری، و نیز
بخشهایی است
از کتاب «ضحاک»
که به روشن
شدن قضیه کمک
میکند.
در
مورد آن
ماجرا،
متأسفانه پیگیری
عمیق و دقیق
صورت نگرفت
و جریانها
ژورنالیستی
شد، ژورنالیستی
به معنای بدش؛
یعنی در واقع
مجلهای،
روزنامهای
شد و جای تأسف
است که هیچ
حرف درستی در
این زمینه
زده نشد. حتا یکی
از آن
استادها در آنزمان
در مجله آدینه
نوشت که
حصوری با سه
خط شعر فردوسی،
شاملو را گول
زد. این خیلی
دردناک بود.
قضیه چنین نیست،
شاملو آدمی
بود که گیرندهی
خیلی قویای
داشت و آنچه
را که او گفت
بر اساس کاری
بود که من
کردم و بعداً
هم چاپ شد
اما آنموقع
به
صورت
یک مقاله خیلی
ناقص و پُرغلط
در روزنامه کیهان
چاپ شد، علتش
هم معلوم
است که چرا
آنقدر پُرغلط
و ناجور چاپش
کردند. علت یکی
این بود که
نوشتهی دستنویس
خودم بود که
این احتمال
غلطخوانی
را پیش میآورد،
دیگر اینکه آنموقع
زمان شاه
بود و دلشان
نمیخواست
از این حرفها
زده شود و
اصلا خوششان
نمیآمد یک
آدمی آن هم
استاد
دانشگاه پهلوی
بیاید، صحبت
از این کند
که در ایران
جامعهای
اشتراکی وجود
داشته و ضحاک
نمایندهی آن
بوده و فردوسی
نسبت به این
قضیه حساس
بوده، این
را کسی نمیخواست
بشنود، در حالی
که میتوانم
بگویم که
شاملو تنها کسی
بود که این
را گرفت، دقیق
گرفت، یعنی
از میان همان
متن مغلوط
واقعیت را دریافت
و همان را
گفت، در همان
نگرانیهای من
هم، همین را
گفت. خُب
شاملو طرز حرفزدناش
خاص خودش
بود، کلماتی
به کار میبرد
که دیگران
به کار نمیبردند.
این یک
مسئلهی دیگر
است اما اصل
قضیه نباید
لوث شود.
واقعاً چنین
است، یعنی ما
فکر میکنیم
که ضحاک در
اساطیر ایران
دقیقاً نمایندهی
جامعهای
مشترکی است،
چون شواهد
فراوان وجود
دارد که
جامعهی ایران
رو به طبقاتی
شدن میرفته
است و نمایندهی
این طبقاتی
شدن هم جمشید
و فریدوناند.
در میان این
دو تن، کسی یکدفعه
انقلاب میکند،
یکدفعه میآید
و آن نظم
اجتماعی در
حالِ تکامل
را به هم میریزد.
و دوباره
جامعه را برمیگرداند
به حالتاولیهاش،
اما طبیعی است
که چون خود
فردوسی دهقان
است و دهقانها
بازماندهی
فئودالهای
دوره ساسانی
هستند، علاقه
ندارد از این صحبت
کند، یعنی
فردوسی دلش
نمیخواهد که
این شائبه
را ایجاد کند
که میشود زمینها
را از مالکها
گرفت و داد
به تودهی
مردم. فردوسی
نه تنها اینطور
فکر نمیکرد
بلکه به هیچوجه
علاقهای به
این زمینهها
نداشت، به
خصوص دلش میخواست
شاهنشاهی ِقدیم
ایران زنده
شود، همان فر
و همان شکوه
به وجود بیاید
و بههمین دلیل
است که در
نامهی رستم
فرخزاد شما میبینید
شدیداً از این
که منبر با
تخت برابر
شده، ناراحت
است و هیچ
وقت دلش نمی خواهد
که منبر و
تخت با هم
برابر شود، او
دلش میخواهد
آن تخت شاهی
ِساسانی یا ایرانی
ِپیش از
اسلام بماند
و قدرت داشته
باشد و آن
زندگی دوباره
برگردد. تمام
آن نامه،
تأسف بر
گذشتهی ایران
است، در حالیکه
در دوره او که
دوره سامانیان
هم هست نه
دورهی غزنویان،
شاهنامه به
طور عمده در
دوره سامانیان
سروده شده،
در دورهی او،
ایران یکی از
درخشانترین
روزگاران
خودش را طی میکند
برای اینکه
چه سامانیان،
چه قبل از
آنها، آلعراق
در خراسان بسیار
مردم روادار
خوبی بودند، یعنی
میتوان گفت
جزو بهترین
پادشاهان ایران
بودند،
پادشاهان آلعراق
که اصلا
فرشته
بودند،
درواقع نظیر
آنها بسیار
کم پیدا میشود.
همانهایی که
آئین سیاوش
داشتند و لقب
یکیشان هم سیاوشفر
است، دارای
فر سیاوش. پیش
از سلام
اسمشان سلسله
آفریغی بود.
بعد از این
که مسلمان میشوند،
خیلی هم دیر
مسلمان میشوند
ـ قرن هشتم
میلادی ـ اسمشان
میشود آلعراق
و این عراق یعنی
ایران، عراق
ایران است.
این پادشاه
ایران است -
خجسته باد ایران
مر پادشاه ایران
را ـ اسمآنها
آلعراق است
یعنی آلایران،
آدمهای خیلی
ممتازی بودند
و هیچ در تاریخ
ایران مطرح
نشده است.
فردوسی در
چنان دورهای
زندگی میکرد،
اما با همهی
این ناراحت
بود و طبیعی
است که به
آن زندگی
اشتراکی که
گفتم در
ماجرای ضحاک
هست، بیعلاقه
باشد، نه
تنها بیعلاقه
باشد بلکه ضد
آن باشد و این
نباید آدم را
به مواجهه
بکشاند. کسی
نباید به جنگ
تاریخ برود،
به جنگ علم
برود، به جنگ
آگاهی برود.
آدم اگر در
مورد چیزی
اطلاع ندارد
باید ساکت
باشد چرا به
این فکر بیافتد
کتاب بنویسد
و بعد هم
شاملو را
دلالت کند به
راه خیر؟
در
واقع شاملو یک
انگولکی کرده،
این انگولکش
درست بود از
این جهت که
فردوسی و ملیت
و ایرانی بودن
و.... داشت فراموش
میشد
وانگولک
شاملو بود که
درآقایان
ولوله کرد که
کنگرهی
فردوسی بگیرند
و دوباره
داستانهای
شاهنامه را
در کتابهای
درسی بیاورند
و خلاصه نام
ایران
دوباره راه
بیفتد و بعد "ای
ایران، ای
مرز پر گُهر"
را در رادیو
تلویزیون
نواختند و از
این خبرها
شد، یعنی در
واقعآقایان
شاملو را به
هیچوجه آن
موقع نفهمیدند،
همچنان که
هنوز هم من
معتقدم آن
وقتی که لازم
است نمیفهمند.
شاملو، همانطور
که برای شما
گفتم، آدمی
بود به مراتب
آگاهتر از آن
چه این آقایان
فکر میکنند و
کارهایش خیلی
سنجیده و روی
حساب بود.
بعدها
من نشان
دادم که سند
من، فردوسی نیست
اتفاقاً،
ابوریحان
است و دیگران،
یعنی توی
نوشتههای دیگران
هم کمابیش
هست. توی طبری
هم هست، ولی
هیچیک به
ظرافت و دقت
ابوریحان نیست
چون از نظر
علمی هم ابوریحان
از همه اینها
جلوتر است. این
یک، دوم این
که آنجا
شاملو اصلا
اشتباه
نگرفته بود
حماسه و
اسطوره را، یا
حماسه و تاریخ
را. حتا اگر
بنده که کار
کردم و نشان
دادم اسطوره
معنی تاریخی
دارد، تاریخ
و اسطوره را
با هم اشتباه
نگرفتم.
بالاخره
اسطوره در یک
جامعهای پیدا
می شود، یک چیزهایی
از آن جامعه
را منعکس میکند
یا نه؟ اگر
از دید ساختاری
به آن نگاه
کنیم، یک چیزهایی
از آن جامعه
را منعکس میکند.
بنابراین
معنای تاریخی
دارد، اسطوره
معنای تاریخی
دارد. در آئینهایی
میبینید که
انسان از گیاه
خلق میشود،
مثلا در اوستای
ما، انسان
اولیه دوتا گیاه
بودند، این
مال وقتی است
که انسان
کشاورزی را میشناخته
و در واقع رویش
را میفهمد که
تخم میرود زیر
خاک، درمیآید
و رویش پیدا
میشود و لذا
اینجا گیاهان
ایجاد میشود.
بنابراین،
فکر میکند
تشکیل انسان
هم در آغاز
مثل گیاه
بوده است.
در آیینهایی،
انسان از گل
ساخته میشود
مثلا در اساطیر
مصر حتا یکی
از خدایان ،
آدم را از گل
درست میکند
و میبرد در
کورهی خورشید
میپزد و آدم
میسازد. یعنی
در واقع سفالگری.
یعنی این
اسطوره مال
دورهی سفالگری
است، پس یک
اسطوره مال
دورهی
کشاورزی است،
یکی مال دورهی
سفالگری. این
معنای تاریخی
دارد. دیگر این
که اسطوره
روی هوا پیدا
نمیشود،
اسطوره در
جامعه پیدا میشود،
مردمی هستند
که اسطوره
را خلق میکنند،
بنابراین،
اسطوره با آن
مردم ارتباط
دارد. وقتی با
آن مردم
ارتباط
دارد، یعنی با
تاریخ ارتباط
دارد، با
جامعه
ارتباط
دارد، بنابراین،
ما حق داریم
به اسطوره
معنای تاریخی
بدهیم، به
شرطی که
لوازم آن
کار را داشته
باشیم، نیاییم
مثلا اسطوره
را با تاریخ
امروز تصویرش
کنیم. یک
اسطورهی کهن
باید جای تاریخی
خودش را پیدا
کند. کار من
در ضحاک همینبوده،
بگردم ببینم
این اسطوره
مال چه دورهای
است. دقیقاً
مال دورهای
است که زندگی
اشتراکی بوده.
بر همین
منطقهای که
ما زندگی میکنیم،
جوامع
اشتراکی غلبه
داشتند، بعد یواشیواش
طبعاً سیر تاریخی
اینها را به
طبقاتی شدن
سوق میدهد و
جمشید پیدا میشود
یا جمشید تاریخی
پیدا میشود. یعنی
یک قومی پیدا
میشوند یا
جمعی پیدا میشوند
که اینها به
تمرکز ثروت
اعتقاد
دارند، و به
تمرکز اسباب
تولید و ابزار
تولید اعتقاد
دارند. تکامل
زندگی آنان
را به جامعهی
طبقاتی
رسانده است.
اینها دانهدانه
معنای تاریخی
اسطورههاست.
بنابراین،
شاملو به هیچوجه
اشتباه
نکرده بود و
آن حرف، دقیقاً
حرف شاملو
نبود.
فـّر شاهنشاهی
تمام
شاهان ساسانی،
از آن اوّل،
اردشیر
بابکان،
خودشان را
صاحب این
فّر میدانستند
تا آن توسریخورهای
آخری که در
واقع بازیچهی
دست حکومت
بودند، بازیچه
دست وزرا
بودند. لابد میدانید
آن آخر سر در
زمان ساسانیان،
یعنی بعد از
خسرو پرویز،
تعدادی
پادشاه میآیند
روی کار. این
پادشاهها را وزرا
میآوردند،
وزرا هم میبردند،
یعنی حتا من
در کتابام،
«آخرین شاه»
نشان دادهام
که
بعضی از اینها
اصلا بازیچه
بودند و
سرداران ِ
ساسانی هر کار
دلشان می
خواست میکردند.
اینها هم
صاحب فّر
بودند و علامت
فّر را روی
تاجشان و
لباسشان و......
دارند و روی
سکههاشان
هم هست. حتا
مثلا فرض کنید
اردشیر سوم
که دو ماه
سلطنت کرده،
سکهاش هست
و هیچ فرقی
سکهی او با
سکهی انوشیروان
قلدر ندارد.
ملاحظه میکنید؟
همه اینها
خودشان را
صاحب فّر میدانستند.
چنین نبود که
مردم بیایند
تصمیمی بگیرند
که این
پادشاه خوبی
بود، پس فّر
دارد، آن یکی
پادشاه بدی
بود و ظالم
بود فّر
ندارد، حتا
بعضیهاشان
چیزی بالاتر
از فّر هم
دارند. مثلا
بهرام گور.
بهرام گور
تمام آن
کارهایی که میکند
و تمام آن
داستانهایی
که راجع به
او هست، اینها
مقدار زیادی
بار اساطیری
دارد، مثلا
بهرامگور به
این دلیل
لقبش شده
گور، که
گورخر شکار می
کرده، دقیقاً
شکار گورخر یک
چیز اساطیری
است و نشانهی
قدرت و غلبه
است. چرا؟
برای اینکه
عین این
صفات را
بهرام ایزد
در اوستا
دارد، صفتی که
بهرام در
اوستا دارد،
بهرام گور هم
اینجا دارد اینها
مسائلیست
که ۶۰ سال پیش
از ما نوشتهاند
و اصلا قضیه
روشن است.
فّره ایزدی
مربوط به آیین
زردشت است،
مثلا شاهان
هخامنشی،
فّره ایزدی
ندارند، چرا
که خودشان
را جانشین
خدا میدانند،
علت ایناست
که سلطنت از
مذهب پیدا
شده است.
اول روحانیون
حاکم بودند، یواشیواش
حکومت تجزیه
شد. به سه
قسمت. در
جهان قدیم قضیه
این بود که
روحانی قبیله،
جادوگرِ قبیله
و فرماندهی
قبیله یک
نفر بود. که این
چون هم قوی
بود از نظر
بدنی، هم
پزشکی سرش میشد
و هم مسائل
آئینی سرش میشد،
این میشد رئیس
قبیله و این
مال آن
جوامع بسیار
کهن است و
بعد است که
به تجزیهی
شغلها میرسیم،
یک کشاورز
خودش هم
کشاورز بود هم
بیلاش را
خودش درست میکرد
هم لباساش
را خودش
مجبور بود
درست کند همخانهاش
را خودش درست
کند، همهی
کارها را خودش
می کرد. بعد
تجزیه میشود،
نجار پیدا میشود،
بنا پیدا میشود،
همانطور همحرفهی
سلطنت یا
روحانیت تجزیه
شد و ازش سه
کار مختلف پیدا
شد، یکیاش
شاهی، یکی
روحانیت و یکی
طبابت.
چنان
دین و شاهی
به یکدیگرند
تو
گویی که
فرزند یک
مادرند
یعنی
روحانی با
پادشاه
برادر هم
بودند. شاهان
هخامنشی، طبیعی
است میگویند
بهنام خدا،
اول حرفش میگوید
خدای بزرگ
است اهورا،
او مزدا بود
که این
آسمان را
داد، او زمین
را داد، او
شادی داد،
مردم را شادی
داد، اما این
معنیاش این
است که او
به فّر
اعتقاد
ندارد، برای اینکه
او زردشتی
نبوده،
شاهان
هخامنشی
زردشتی
نبودند. اندیشه
فّر، یک اندیشه
زردشتی است و
این تز هم
معتقد میشود
به انتقال
در یک دودمان،
یعنی از پدر
به پسر میرسد.
در جهان
باستان هم
جادوگر نمیآمد
حسنعلی
بقال را جانشین
خود کند، بچهاش
جانشیناش میشد،
حتا اگر ضعیف
بود. توی بچههاش
هم، قلدرتریناش
جانشین میشد
و اینجا هم
همینطور است،
شما میبینید
که پادشاهان
ساسانی فّر
دارند و در این
خانواده
سلطنت باقی میماند
تا آخر. پس
نظریهی فّر
خاص آئین
زردشتی است و
ثانیاً به طریق
ارثی منتقل میشود،
پس بنابراین
همهی ساسانیان
فّر داشتند.
بردیای
دروغین
من
باز در همین
کتاب ضحاکام
اشاره کردهام
اینرا دقیق
و آنچه از
سنگنبشته
است آوردهام
و ترجمه کردهام
و ماجرا را
گفتهام. ببینید
من پارسال
در برکلی، در
همانجایی که
شاملو صحبت
کرده بود،
راجع به همین
قضیه صحبت
کردم، یعنی یک
سخنرانی کردم
باعنوان
"ضحاک" یا
اسطوره ضحاک
در برکلی و
آنجا نشستم و
اتفاقاً
دوستانی هم که
آنجا بودند،
قبلا آگهی
کرده بودند که
آقای شاملو
آمد از قول
حصوری یک حرفهایی
را زد، حالا
خودش آمده،
اگر حرفی دارید
بیایید بزنید.
ما هم رفتیم
نشستیم، یک
گروهی هم آمده
بودند شنونده
بودند، خُب
طبعاً چون
حرفهای من
با حرفهای
شاملو شباهت
زیاد داشت،
عدهی دیگری نیامده
بودند. ولی آنعدهای
که آمدند، هیچ
حرفی برای
گفتن
نداشتند،
حداکثر این
بود که آنها
سئوالکننده
بودند و من
جوابگو بودم
و همین مسائل
را مطرح کردم.
به نظر من
قضیهی بردیا
هم دقیقاً همینطور
است. یعنی دقیقاً
بردیا یک نماینده
جامعه اشتراکی
است و ببینید
این احساسات
به این آسانی
در مردم نمیمیرد،
یعنی جامعهای
اشتراکی وقتی
دارد زائل میشود،
از بین میرود
و جامعهای با
مالکیت خصوصی
و با مالکیت
ابزار تولید
به اصطلاح
به کار میآید،
اما خاطرهی
آن در ذهنها
باقی میماند،
یعنی چنین نیست
که از اذهان
محو شود،
حداقل آن تودهی
مردم که آن
ابزار تولید
را از دست
داده و به
شکل برده و یا
شکلهای دیگر
استثمار میشود،
اینرا دائم
با خود میپروراند
و اینرا به
صورت یک
آرزو به
فرزندش
منتقل میکند
که یک روزی
ما اینطوری
بودیم و اینطوری
شدیم و این
فراوان مثال
دیگر هم
دارد، یک
مثالاش در
قصه اهل سبای
مولوی است.
آنجا قومی به نام
سبا میآیند و
با پیامبران
مواجه میشوند،
اهل سبا به
پیامبران میگویند
که ما قبلا
آدمهای دیگر
بودیم، شما
ما را تبدیل
کردید به یکجور
آدمهای دیگر.
آن موقع ما
خیلی خوش بودیم
و خیلی راجع
به مرگ صحبت
نمیکردیم،
شما خوشی ما
را از ما گرفتید
و راجع به
مرگ صحبت
کردید. این
خاطره در ذهن
مردم مانده
است. از کی؟
از وقتی که اینها
به مرگ به
این شکلی که
ما نگاه میکنیم
یعنی میگوییم
دنیای دیگری
هست و آنجا
زجر و توبیخ
و... وجود دارد،
نگاه نمیکردند.
آنها فکر میکردند
آدم میمیرد
و میرود یک
جای آرامتری.
در ادیانمختلف
فکرهای مختلفی
بود، ولی هیچکس
فکر نمیکرد
که دیگر
ببرندش آنجا
صدبار
بسوزانندش و
از اینجور چیزها.
آنخاطرهی
گذشته در ذهن
مردم باقی میماند
و همان قصهی
اهل سبا یک
نمونهاش
است که در
مردم ایران
هم باقی
مانده بود و
جامعهی
اشتراکی هم
در دورهی
هخامنشی ظهور
کرده، در
لباس بردیا.
شما
میگویید وقتی
کسی میآید و
به شاملو ایراد
میگیرد که
او باید با دید
امروزی و با
توجه به
نظامهای
امروزی،
جامعهی زمان
گذشته (ضحاک،
بردیا، فردوسی
و...) را زیر
سئوال برد،
چه پاسخی میتوان
به این قبیل
ایرادها داد؟
این
دو تا پاسخ
دارد. یکی این
که اولاً ما
با دید امروز
به آنزمان
نگاه نمیکردیم،
آنزمان
جامعهی
اشتراکی وجود
داشته، آن
جامعه متحول
شده، دگرگون
شده، ما هم
آن را توصیف
میکنیم. چیزی
بیش از این
نمیگوییم. این
یک مورد. دوم
اینکه اگر
ما تاریخی کار
کنیم، یا تاریخ
مطالعه کنیم،
ناچاریم که
همینطور عمل
کنیم. مگر
مورخ امروز
که میخواهد
برود دورهی
ساسانی را
مطالعه کند،
کفشهایش را
درمیآورد و گیوه
میپوشد و یا
شلوارش را
درمیآورد و
از آن تنبانهای
گشاد چینچین
میپوشد و
کلاه فلزی
سرش میگذارد؟
اگر احیاناً
تفنگ دارد،
از پنجره پرت
میکند بیرون
و یک شمشیر آهنی
جایش میگذارد؟
همچین چیزی نیست.
مورخ طبعاً
همینطور است.
هیچ تاریخی،
تاریخ گذشته
نمیشود. همیشه
هر تاریخی
عبارت است
از تاریخ
گذشته از
زبان راوی
امروز. هر
مورخی با دید
خودش به
گذشته نگاه
میکند، تردیدی
نیست. اگر اینطور
نبود، فلسفهی
تاریخ پیدا
نمیشد. مگر
داریوش و
کوروش فکر میکردند
که دارند
جهان را
تکامل میبخشند؟
ولی ما فکر میکنیم
که کارهای آنها
در جهت تکاملِ
دنیا بوده،
در جهت پیشرفتِ
زندگی بوده
است. سلطان
محمود باعث
توسعهی
فرهنگ ایران
در هند شده،
ولی او که برای
توسعهی
فرهنگ ایران
به هند نمیرفت،
او میرفت آنجا
طلا غارت کند
و بچاپد و بیاورد
خوشگذرانی
کند. پول
مُفت دربیاورد
و خرج شعرای
دربارش کند.
آنقدر پول
به فرخی بدهد
کهفرخی بگوید:
بس است!
خاقانی در
شعرش جایی میگوید
که: شنیدم
که از نقره
زد دیگدان... دیگخانهی
عنصری نقره
بوده، قاشق چنگالاش
طلا بوده. این
طلاها از کجا
آمده بوده؟
آقای سلطان
محمود رفته
بوده هند را
غارت کرده
بوده آورده
بوده، وگرنه
کارخانه که نداشته!
تاریخ
این است، ما
اینطوری بودیم.
ما که نمیآییم
از دید سلطان
محمود تاریخ
بنویسیم. یا
از دید فردوسی
یا از دید
بلعمی یا طبری.
ما از دیدِ
انسان امروز
باید بنویسیم.
این
آقایانی که این
حرفها را
دربارهی
شاملو زدند، هیچکدامشان،
چه آنهایی
که مقاله
نوشتند و چه
آنهایی که
کتاب
نوشتند، هیچکدام
از اصل قضیه
آگاهی
نداشتند و فقط
آمدند جواب
شاملو را
بدهند یا
شاملو را به
راه راست
هدایت کنند
که مثلاً
شاملو عاقبت
بهخیر بشود!
من نوشتههاشان
را خواندم، یکی
می خواست
شاملو را بیاورد
به راه راست
و هدایت کند
و کاری کند که
شاملو توبه
کند و درست
بشود و عاقبتاش
به خیر شود و
به بهشت
برود و از این
جور چیزها. یک
عده اینجور
فکر میکردند.
کاریشان
نمیشود کرد،
حالا هم شاید
بنشینند و برای
شاملو دعا
کنند و بگویند
خدا بیامرزدش
و از گناهاناش
بگذرد... اما
کسانی که با
شاملو آشنا باشند
میدانند که
شاملو اصلاً
آدمی نبود که
به راه راست
هدایت شود.
شاملو به راه
خودش میرفت.
شاملو یک راه
خاص خودش را
داشت، آنرا
میرفت و این
آقایان را به
دنبال خودش
میکشید، اینها
هِی زاری میکردند
و ناله میکردند
و تو را به خدا
و چنین و
چنان بهش میگفتند،
او هم گوش
نمیداد و مثل
برق و باد میرفت
جلو. به همین
دلیل اینها
ماندند، او
جلو رفت.
نخستین
شاهان ایرانی
و شکلگیری
نخستین
طبقات در ایران
نخستین
پادشاهان ایران
دارای الگوی
شاهان جادوئی
هستند. شاهان
جادوئی فرمانروایان
جوامع
ابتدائی
هستند که بسیاری
شکل اشتراکی
اولیه داشتهاند.
این
پادشاهان با
سه نیروی
ممتاز که ویژه
آنها است،
شناخته میشوند
که عبارت
است از:
روحانیت (جادوگری)،
پهلوانی و
پزشکی. در
چنان جوامعی
شاه کلیه اختیاراتِ
هر سه «کار» را
دارد یعنی
دارای سه
کارکرد است.
هدایت جامعه هم
از جهت روحانی
هم از نظر سیاسی
(ترکیبی از
پهلوانی و
روحانیت) و
بالاخره
پزشکی کار شاه
است. در واقع
شاه با همه این
سه کارکرد
خود اعتبار و
مرجعیت پیدا
میکند، به
همین دلیل
اغلب تنها کسی
است که کار
مشخص ندارد و
غذا، پوشاک و
دیگر نیازهای
او را جامعه
تأمین میکند.
نمیتوان
گفت که او
در جامعه خود
هم با سه
کار مشخص میشود،
زیرا در آنجا
جادوگری و
رهبری، پزشکی
و تسلّط
روحانی و
جسمانی
(پهلوانی) با
هم همراه و
در واقع همه
کارکردهای
شاه، یگانه
است، این
ماایم که با
توجه به
تحوّلات
اجتماعی و تجزیه
کارشاهان
کهن به سه
کار روحانیت،
رهبری نظامی و
پزشکی در دورههای
بعد و در
جوامع طبقاتی،
نیروهای او را
به منظور
شناسائی دقیق
تجزیه میکنیم.
همین شاهان
هستند که وقتی
مرجعیتی فوقالعاده
بیابند خدا یا
شاه - خدا میشوند.
معروفترین
و بارزترین
نمونه این
شاهان در تاریخ
ایران جم و
فریدون (سلف
و خلف ضحاک)
هستند و
اتفاقاً این
دو شاه متعلق
به زمانی
هستند که
جامعه ایرانی
طبقاتی شده
است. به این
نکته باز
خواهیم گشت.
در عین حال
در شخصیت هر یک
از اینان یک
جنبه از سه «کار»
آنان قویتر
است و به همین
دلیل دومزیل
هر یک از
آنان را با یکی
از کارکردها،
برجستهتر میکند،
جمشید شاه و
فریدون چون یک
قهرمان.
برای
شناسائی
کارکردهای این
شاهان ناچار
باید به دنبال
کهنهترین
شواهد بود،
اما حتی در
شاهنامه
نشانههائی
از آن هست،
در این کتاب
جمشید، از
جمله چنین
شناسانده میشود:
زمـــــــــــانه
برآســـــود
از داوری
به
فرمــان او دیو
و مـــــرغ و
پری
جهان
را فـــزوده
بــــــدو آب
روی
فروزان
شده تخت شاهی
بـــــــدوی
منم
گفـــــــت
با فرّهی ایـــــــزدی
همم
شهریـــــــاری
همم
مــــوبـــدی
بدان
راز بــــد
دست کوته
کنـــــــم
روان
را ســوی روشنی
ره
کنـــــــــم
...
به
فّر کئی نرم
کــــــــــرد
آهــــــــنا
چو
خود و زره
کرد و و چون
جوشنا ...
در
همین پنج بیت
مهمترین
مشخّصههای
شاهان جادوئی
آمده است. دیو
و مرغ و پری
به فرمان اویند،
تخت شاهی به
او فروزان است،
از فرّه ایزدی
(نیروی جادوئی
شاهان)
برخوردار است،
هم پادشاه
است، هم
موبد و هم پزشک.
روانها را به
سوی روشنائی میبرد
و با همان نیروی
جادوئی کارها
میکند، از
جمله نرم
کردن (گداختن)
آهن ... این ویژگیها
در سندی است
که چند دست
(از اوستا تا
زند، از زند
تا خداینامهها
و از آنها به
شاهنامه)
گشته است. بیشک
در مدارک کهنتر
چیزهای دیگری
داشتهایم.
در
اوستا جمشید
پادشاه جهان
است که زمین
را سه بار -
برای اینکه
مردم و جانور
بسیار شده
بودند - گسترد
تا همه در آن
جای گیرند.
او زیبا، خوب
- رمه،
بالاننده،
پرونده،
سردار و
نگهبان جهان
است و در شهریاری
او نه سرما
است، نه
گرما و نه
مرگ، او دو زینافزار
دارد که رد
اثر آنها
دارنده دو شهریاری
است. او با
اهورمزدَ
انجمن کرده
است تا چگونه
با طوفان
سرما مبارزه
کند. او با رایزنی
اهورمزد شهر بیآسیب
جادوئی ساخت،
که نمادی از
بهشت است،
اما درست چون
کشتی نوح در
طوفان.
اصولا تولّد
جمشید با کاری
جادوئی (فشرن
هوم، گیاهی
دارای شیره
مقدس) توسط
پدرش صورت
گرفته است.
این پسر
پاداش
کارِآن پدر
است. امتیازات
دیگری که
دارد عبارت
است از این
که در پادشاهی
او جانور و
انسان بیمرگ،
آب و خوراک
تمامنشدنی
و جهان بدون
گرما و سرما
شد. مردم،
پدر و پسر هر
دو چون جوان
پانزده ساله
بودند. در وندیداد
جم اوّلین
کسی است که
اهورمزد - با
او سخن میگوید.
در
بخشهای دیگر
اوستا او از
خدایان دیگر
(ناهید) بزرگترین
شهریاری،
تسلّط بر دیوها،
مردمان، جادوان،
پریها و دیگرموجودات
غیرطبیعی
خواسته و یافته
است، با همه
اینها، همه این
بخشها با
زردشتیگری
تطبیق داده
شده است. به
طوری که خواهیم
دید درست در
دوره جمشید
جامعه ایرانی
طبقاتی میشد.
درست در همین
دوره طبقاتی
شدن و تجزیه
کارها، از
جمله
کارکردهای
شاهان، است
که تعارض رخ
مینماید. یعنی
از طرفی به
علّت گسترش
جامعه که به
شکل سه بار
زمین را
گسترش دادن
در اسطوره جم دیده
میشود، بایستی
وظایف
اجتماعی تقسیم
شود و از طرفی
شاه - خدایان
حاضر به تجزیه
قدرت خود نیستند
و میخواهند
همه اختیارات
(امتیازات)
خود را حفظ
کنند. این
تعارض نه سدهها
که هزارهها
دوام آورد و
به عصر تمدّن
رسید به طوریکه
غرب با دشواری
توانست
روحانیون را
از داشتنِ
امتیاز حکومت
باز دارد، اما
نماد آن به
صورت حکومت
پاپ در اروپا
باقی مانده است،
بدیهی است
امتیاز پزشکی
را ناچار از
دست دادند.
شکلِ
شاه - خدائی
شاهان ایرانی
اگر چه ویژه
ایران است،
امّا وجوهِ
اشتراکی با
شاه - خدائی
در بین دیگر
ملل آریائی
هم دارد. بهطوریکه
جم و فریدون
از شاه - خدایان،
بلکه خدایان
هند هم هستند
و در بخش اول
(ص ۱۶ به بعد)
به آنها
اشاره شد.
نخستین
طبقات
اجتماعی در
اساطیر هند و
اروپائی
با
آغاز مطالعه
در اساطیر هند
و اروپائی که
با نام
دانشمندانی
چون آدالبرت
کوهن و فریدریش
ماکس مولر
همراه است،
با کار ویلهم
مانهارت
مطالعه در
مذهب هند و
اروپائیان
جهتدار شد و
با کار کارنوی
مشخص شد.
در
نیمه اول قرن
بیستم با
کارهای تحلیلی
ه. گونترت ، ر. اوتو
و ف. کرنلیوس
مواد لازم
برای مطالعات
دقیقتر و تطبیقی
فراهم شد.
در
ربع دوم قرن
بیستم تعدادی
کتاب و مقاله
راهگشای کار شد
که از جمله
مقاله بنونیست
در مورد
(طبقات
اجتماعی در
سنت اوستائی)
را در مورد ایران
باید نام
برد. ژرژ دومزیل
مفصلترین و
پختهترین
کارها را در این
زمینه کرده
است و گزارش
ما از طبقات
اجتماعی در
اساطیر ایران
با نظرات وی
منطبق است.
نخست باید
اشاره کرد که
کهنهترین نشانه
از طبقات
جوامع آریائی
اتفاقاً در
سندی مربوط
به دربار مصر
و در روایتی
از قرن
پانزدهم پیش
از میلاد آمده
است و چه مورّخان
قدیم و چه
دانشمندان
جدید اعتقاد
دارند که این
نوع طبقهبندی
در آتن
باستان وجود
داشته است.
این سند که
مربوط به پادشاهی
فرعون
توتموزیس
چهارم (۱۴۱۵
تا ۱۴۰۵ پیش
از میلاد) است
و هرودت و دیودور
آن را نقل
کردهاند،
مربوط به
هنگامی است
که ثاننی میخواست
برای سرور خود
فرعون، آماری
تهیه کند. در
آن میخوانیم:
با
گردآوری همه زمین
در پیشگاه
شاهنشاهی، از
همه بازرسی
شد، سربازان،
پریستاران،
بردگان شاهی،
و همه
صنعتگران
را، همه زمین
و همه گلهها،
ماکیان و گلههای
خرد را شناخت،
به فرمانی
نظامی که
مورد علاقه
سرورش ثاننی
بود.
دومزیل
مثل بسیاری
از دانشمندان
سده ما باور
داشت که
توتموزیس
نخستین
فرعونی بود که
با شاهزاده
خانم آریائی
میتانی، دختر
پادشاهی که
نام او
مشخصاً
اَرتتمه
است، زناشوئی
کرد. امّا
امروزه
مدارک
فراوانی از
ارتباط ایرانیان
با دربار مصر
و حتّی ازدواج
با خاندان
شاهی مصر
هزاره دوم پیش
از میلاد، به
دست آمده و
مورد تجزیه و
تحلیل قرار
گرفته است.
از همینجا
است که
افسانه
مهاجرت آریائیان
به درون ایران
مخصوصاً در
حدود ۱۲۰۰ پیش
از میلاد مورد
راست یا درست
است.
اشاره
مورّخان یونانی
به وجود چنان
طبقاتی در آتنِ
کهن قابل
توجّه و نیز
قابل مقایسه
با وضعیت ایران
است. البته
مطالب متن
درمورد طبقات
خیلی دقیق نیست
و مفسّران آن
را تفسیر و
اصلاح کردهاند.
امّا مقایسه
متون کهنِ
سلت، ایتالیائی،
یونانی، سکائی،
ایرانی، هندی
و ... نشان میدهد
که هند و
اروپائیان
به «مفهومی از
ساختار
اجتماعی که
بر اساس تمایز
و توالی سه
کارکرد»
شناخته میشود،
دست یافته
بودند. این
تقسیمبندی
در وجوهِ
مختلف فرهنگ
هند و اروپائی
آشکار است،
به طوریکه
تقسیمبندی
طبقاتی نه
تنها درجامعه،
بلکه در
افلاک و
آسمانها،
خدایان،
اساطیر، حماسهها،
داروها و پزشکی
تظاهر مییابد.
مقصود از سه
کارکرد همان
سهکارکرد
شاهان است
که با اندکی
تسامح میتوان
گفت که به
جامعه منتقل
شده است:
روحانیون و
جنگجویان
نماد دو
کارکرد و
صنعتگران،
چوپانان و
امثال آن
نمایشگر
کارکرد سوم
است. کارکرد سوم
با وضع تاریخی
جامعه (چوپانی،
کشاورزی یا
وضعی دیگر)
شکل میگیرد.
مثلا یکی از
وجوهِ چشمگیر
جوامع هندی
پس ریگ ودائی
تقسیم منظم
آنها به
چهار طبقه
است که در
سنسکریت چهاررنگ
نامیده میشود.
سه طبقه اول،
گرچه
نابرابر،
امّا پاکاند،
زیرا آریا
هستند، و حال
آنکه چهارمین
طبقه که
مسخّرآریا
هستند، طبیعتاً
از سه دیگر
جدائی و سرشت
غیرقابلتغییر
ناپاک دارند.
به طبقه
چهارم که از
جنس دیگرند
در اینجا کاری
نداریم.
هر یک
از سه طبقه
با نام و وظایف
خود شناخته میشوند:
براهنمهها یا
پریستاران،
دانشجویان و
دانایان
دانش مقدّس
و متصدّیان
قربانیها؛
کشتریهها یا
راجنیهها، یعنی
جنگجویان که
مردم را با نیرو
و سلاحهای
خود میپایند،
وئیشیهها یا
تولیدکنندگان
نعمتهای مادی،
دامپروران،
کشاورزان،
زحمتکشان. این
جامعه منظم،
کامل و هم
آهنگ، دارای
شخصیت ممتازی
است یعنی شاه
یا راجن که
اگرچه مثل دیگران
زاده شده ولی
از نظر چگونگی
از طبقه ی دوم
برآمده است.
این گروهها
که به حسب
نقش اجتماعی
خود پدید آمده
و دارای سلسلهمراتباند،
هر یک به خودی
خود براساس
توارث، ازدواجِ
درونگروهی و
شناسهای
مشخص از
ممنوعّیتها
استوار میشوند.
چنین شکل
کهنهای، بیشک
تنها آفریده ویژه
هندیان و
متعلّق به
پس ازمجموعه
ریگودا نیست.
نامهای
طبقات به
روشنی تنها در
سرود قربانی
انسان اولّیه
و در کتاب
دهم مجموعه
- و بسیار متفاوت
از همهی
سرودهای دیگر
- آمده است.
امّا چنین «وضعی»
ابداً ساختگی
نیست، بلکه
استحکام بخشیدن
به نظری است
که بیشک از یک
عمل اجتماعی
سابقهدار
سرچشمه میگیرد
و این تنها
دانشمندان
غرب نیستند
که به چنین
نظری رسیدهاند.
یکی از
دانشمندان هند
به نام و. م. آپته
در سال ۱۹۴۰
مجموعهای از
نه کتاب اول
ریگودا
فراهم کرد که
(مخصوصاً کتاب
۸، فصل ۳۵،
بندهای ۱۸ - ۱۶)
ثابت میکند
هنگام تألیف
این سرودها،
جامعه را ترکیبی
از پریستاران،
جنگجویان و
دامداران میدانستند.
حتی اگر آنها
با نامهای
خود، یعنی
براهنمه،
کشتریه و وئیشیه
مشخص نمیشدند.
آپته اگرچه
مسئله را
طبقاتی ندیده
است، امّا سه
گانگی کارکرد
اجتماعی این
سه گروه را
در تعریفهای
خود داده است،
مثلا برهمن
را دارای دانش
و
سودمندکنندهی
روابط عرفانی
بین گروهها
و امثال آن
شناسانده
است.
از
شرق ایران
به شمال غرب
برویم به میان
قومی ایرانی
ولی مستقل و
کمتر شناخته
شده یعنی
سکاها که با
ویژگیهای
شگفتانگیز
متأسفانه در
آثار علمی هم
معرفی شدهاند.
آنان از نظر
هنری و نظامی
بسیار پیشرفته
بودند، امّا
مثلا آنان را
«بیابانگرد»
معرفی کردهاند.
این لازم به
تذکر است که
سکاها در طول
تاریخ با قومهای
مختلف آمیختند
و در بین آنها
حل شدند،
امّا گروهی از
آنان در
قفقاز باقی
ماندند که در
آثار قدیم ایران
«آس» نامیده
شدهاند و
امروزه در
جهان اُست
نامیده میشوند.
در قرن بیستم
مطالعات
فراوانی راجع
به شناخت این
قوم و از
جمله زبان و
فرهنگ آنان
چه به وسیله
دانشمندان
غرب، چه روس
و چه خود ایشان
صورت گرفته است.
سکاها
به طور عمده
در شمال دریای
سیاه میزیستند،
امّا از شرق
تا چین، آلتائی
و سیبری و از
غرب تا میانه
اروپا پیشروی
کرده باهمه
همسایگان
دست و پنجه
نرم کردهاند.
آثار سکاها در
ایران تا
همدان یافت
شده است.
هرودت و چند
مورخ دیگر
درباره سکاها
مطالبی نوشتهاند،
از جمله
هرودت از
زبان آنان
بنیادِ مردمشان
را چنین توصیف
میکند:
نخستین
انسانی که در
سرزمین آنها
زندگی کرد که
پیش از آن بیابان
بود، تارگیتائوس
بود که پسر
زئوس و دختر
رود بوریس
تنس (رود دنیپر)
بود... او سه
پسر داشت: لیپوخائیس،
آرپوخائیس ،
کولاخائیس
که جوانتر
از همه بود.
در پادشاهی
آنان در سرزمین
سکاها از
آسمان یک خیشِ
زرّین، یک یوغ
زرّین، یک
تبرزین زرّین
و یک جام
زرّین افتاد.
بزرگترین آنان
نخستین کسی
بود که آنها
را دید و
خواست آنها
را بردارد،
امّا زر به
آتش تبدیل
شد. ناچار
کنار رفت و
برادر دوم
نزدیک شد،
باز هم مثل
پیش، زر آتش
شد. سرانجام
و هنگامی که
آتش دو برادر
را بازداشت،
جوانترین
برادر پیش
رفت، امّا
آتش خاموش
شد، به طوریکه
توانست آن چیزها
را بردارد و
به خانه
ببرد. دو
برادر بزرگتر
این را نشانهای
آسمانی
شمردند و همه
کشور را به
کولاخائیس
سپردند.
فرزندان لیپوخائیس
سکاهائی
هستند که
امروز قبیله
اوکاته نامیده
میشوند.
فرزندان
برادر دوم،
آرپوخائیس
کاتیارها و
تراسپیها
هستند.
فرزندان
کوچکترین
برادر سکاهای
شاهی هستند که
اکنون
پارالاتها
نام دارند،
امّا همه روی
هم اسکولوتو
نام دارند که
از نام یکی
ازشاهانشان
گرفته شده
است.
این
متن را
متخصصان و از
جمله امیل
بنونیست
مورد تجزیه و
تحلیل قرار
دادهاند و
چنانکه در
ترجمه ما هم
دیده میشود
و کلمهی گنوس
یونانی را به
قبیله ترجمه
و متن را چنین
تفسیر کردهاند
که سکاها
چهار قبیله
بودند که یکی
رئیس بود.
امّا همه اینها
چه واقعاً و
چه به تلویح،
این چهار چیز
را اشاره به
سه فعالیت
اجتماعی هندیان
و دیگر هند و
اروپائیان و
مخصوصاً ایرانیان
میدانند. خیش
و یوغ نشانه
کشاورزی و تبر
با کمان سلاح
ملّی سکاها
است؛ دیگر
سنّتهای
سکائی که
هرودت نقل
کرده است،
نشان میدهد
که جام
نشانه شراب
مقدّسِ
روحانی یا
نثارهائی از
مایعات است.
سه چیزی که
نشانه سه
طبقه اجتماعی
است، در روایات
دیگری از
سکاها هم
آمده است،
امّا در اینجا
به همان یک
بسنده میکنیم.
گفتیم
که شاخهای
از سکاها باقی
مانده و به یکی
از زبانهای ایرانی
بسیار دور از
فارسی سخن میگویند.
آسها
پهلوانانی
داشتهاند که
نرت نامیده
میشدهاند و
روایات حماسی
فراوانی در
مورد آنان
باقی است که
به طور عمده
به روسی و سپس
فرانسوی ترجمه
شدهاند. برای
آشنایان با
فرهنگ آسی بسیار
جالب است که
ساختار ایدئولوژیک
اجتماعی در
حماسههای
عامیانه آسهای
امروز باقی مانده
و اگرچه به
صورت پارهپاره
و در گونههای
مختلف در ۱۳۰
سال اخیر روایت
شده، امّا پس
ازجنگ دوم
جهانی سخت
مورد تجزیه و
تحلیل قرار
گرفته است.
آسها میدانند
که پهلوانان
باستانی ایشان،
یعنی نرتها
اساساً به سه
خاندان تقسیم
میشدند. در یکی
از روایات ایشان
آمده است که:
بوریتا
گلههای
فراوان
داشتند،
الاگتا در هوشیاری
توانا بودند؛
آخسارتاگکتا
با پهلوانی و
جسارت مشخص
میشدند؛
مردانشان
آنان را نیرو
میبخشیدند.
جزئیات
سرودهائی که
خاندانها را
در هم می کند یا
دو به دو در
برابر هم
قرار میدهد،
آشکارا این
وضع را تأیید
میکند. ویژگی
روحانی
آلاگتا شکلی
باستانی دارد.
آنان نه وضعی
یگانه که
چندگانه
دارند: در
خانههایشان
است که نرتها
جائی برای
شرابخواری
مجلّل
دارند، جائی
که شگفتیهای
جامی جادوئی
را به نمایش
میگذارند،
«الهامبخش
نرتها». اما
در مورد
آخسارتاگکتا،
و در واقعجنگجویان
بزرگ، قابل
توجّه است
که نام آنها
از مادّه
آخسر(ت) به
معنی شجاعت
گرفته شده
است که با
تغییرات
آوائی زبانهای
سکائی همان
است که در
سنسکریت
کشتره و در
اوستا خشتره
نیای واژه شاه
فارسی و نمایشگر
طبقه جنگجویان
است. بوریتا
که در میانشان
بورافارنیگ
مشخص است،
دائماً و به
شکلی خندهدار
مالدار
هستند و زیر و
بم زندگی مالدارانه
را دارند و در
مقابلِ
تعداد کم
آخسارتاگکتا،
توده مردماند.
این
وضعیت
اجتماعی را در
بین همسایگان
آسها یعین
چرکسها،
تاتارها،
ابخازها، چچنها،
و اینگوشها
هم میتوان
دید. در سالهای
اخیر ادبیات
آسی، مخصوصاً
حماسههای
نرتها دقیقاً
موردِ تجزیه
و تحلیل قرار
است. آثار سهگانگی
ساختار
اجتماعی
درهمه وجوهِ
زندگی آسهای
باستان، در
حماسههای
عامیانه
آنان منعکس
شده است. این
لازم به
تذکر است که
سکاها هم پیش
از اینتقسیمبندی
اجتماعی دارای
زندگی اشتراکی
بودهاند. بدیهی
است برای کسی
مثل هرودت
اشتراک در زن
به مراتب
چشمگیرتر
بوده و
ظاهراً تنها این
جنبه را روایت
کرده است.
وضع
طبقات سهگانه
اجتماعی طوری
است که اگر
انسان
خواستار آن
باشد، باید
موضوع را در
آثار دومزیل
و در فرهنگهای
دیگر دنبال
کند، در اینجا
تنها از دو
شاهد تصویری
برای این سه
طبقه
استفاده میکنیم.
در سنگنگارهای
مظاهر سه
طبقه اجتماعی یعنی
ثُر(نمایندهی
جنگیان) اُدین
(سرور، شاه) و
فریر (مردم)
را میتوان دید.
بر بالای پیکر
اُدین دو مار
دیده میشود
که از آن
سخن خواهیم
گفت.
در
پیکره دیگری
از رُم سه پیکر
ژوپیتر (سرور،
شاه) مارس
(نماینده جنگ)
و کوئیرینوس
(نماینده مردم)
را میتوان دید.
این شواهد
نشان میدهد
که مسئله سه
طبقه اجتماعی،
صرفاً براساس
تعبیر و تفسیر
متون به
وجود نیامده
است، بلکه
دارای شواهد دیگر
و عینیتری نیز
هست.
طبقات
سهگانه در
اساطیر ایران
اگر
چه در اساطیر
دیگر ملل هند
و اروپائی هم
طبقات سه
گانه را میتوان
دید، برای پرهیز
از پُرگوئی،
خواستاران
را به منابع
این مبحث
راهنمائی و
تنها طبقات
سهگانه ایران
را که راهبر
مقصود ما است
دنبال میکنیم.
چنانکه
اشاره شد
نخست امیل
بنونیست به
وضوح متوجّه
طبقاتِ ایرانی
در اوستا شد و
ژرژ دومزیل
کار او را
دنبال کرد.
آنان به این
نتیجه رسیدند
که فکر طبقات
سهگانه
اجتماعی پیش
از تقسیم هند
و ایرانیان
در جامعه
مشترک آنان
وجود داشته
است، امّا من
میپندارم
روایت
دوگانه
اسطوره در بین
دو ملّت، شاید
مبین شکلگیری
طبقات در
مرحله تقسیم
آن جامعه کهن
به دو جامعه
هندی و ایرانی
باشد.
در
موارد فراوانی
در اوستا از
طبقات
اجتماعی،
همچون یک
قرارداد
اجتماعی،
همچون گروهها
یا طبقات سخن
رفته و در این
مورد هم واژه
مخصوصی برای
طبقه وجود
دارد ـ چنانکه
در هند وجود
داشت ـ و آن
پیشتَر یا
همان پیشهی
فارسی است که
معنی آن به
همان رنگ
هندی تمایل
داشته است.
این طبقات
عبارتاند از
روحانیان که
با واژه آثرون
نشان داده میشود.
قابل توجّه
است که یک
دسته از
روحانیان
ودائی هم
اثرون هستند.
جنگجویان را
با رثئشتر (بهمعنی
ارابهسوار،
فارسی
ارتشتار و در
ودا صفت خدای
جنگجوی ایندره)
نشان دادهاند
و کشاورزان و
دامداران را
با واستریوفشوینت.
تنها در یک
مورد در اوستا
و در متون
پارسی میانه
گروه چهارمی
در پائین آن
سه گروه
قرار گرفته و
آن هوئیتی یا
صنعتگر است،
امّا شواهد
نشان میدهد
که این دسته
بعداً به سه
گروه یا
طبقات بالا
افزوده شده
است، از جمله
این که در
اوستا تنها یکبار
و در متون
پارسی میانه
نیز تنها دو ـ سه
بار از آن
سخن رفته
است.
در
اوستا پایهگذار
این سه طبقه
اجتماعی جمشید
است که
برابر مطالب یشت
بیست و یکم
(معروف به زامیادیشت،
بندهای ۳۱ تا
۳۸) از فّرِ کیانی
(نیروی جادوئی
شاهان)
برخوردار است،
به طوریکه
وقتی فّر از
جمشید جدا م شود،
فرّه
خدائی
ـ موبدی او به
مهر، فرّه
شاهی او به
فریدون و
فرّه پهلوانی
و جنگاوری او
به گرشاسپ میرسد.
این
بخش از اوستا
ظاهراً نشانهای
از تجزیه قدرت
شاه ـ خدائی
است، امّا
بعداً میبینیم
که فریدون
همین وضع را
دارد، به طوری
که یکبار با
جادو خود را
به اژدهائی
تبدیل میکند.
«ادامهی این
سنت را در
کارنامه اردشیر
بابکان هم میتوان
دید. نسبت
خاندان مادری
او به موبدان
و نژاد پدر او
به خاندان
شاهان کیانی
میرسد و پدرش
خود چوپانی
است. بدینگونه
است که در
افسانه فوق
اردشیر
مظهراتّحاد
سه طبقه اصلی
اجتماع میگردد.»
اینکه نام
جم تنها یکبار
در سرودهای
زردشت و به
صورت یک
گناهکار آمده
است، نشانه
جداشدنِ
کامل شکل
جامعه زردشتی
از شکل سنتّی
جامعه کهن ایرانی
است. در
جامعه کهن ایرانی
جمشید نماینده
زمینی ایزدمهر
و دارای تمام
ویژگی های
اوست.
چیزی که وجود
جامعه اشتراکی
کهن و چالش
برای برقراری
نظام طبقاتی
در ایران را
ـ حتّی در
دوره تاریخی
آشکار میکند،
از جمله ماجرای
بردیای دروغین
در دوره
هخامنشی است.
اطلاعات ما
از این شخص
محدود به
مطالبی است
که دوستان و
یاران او
ننوشتهاند،
بلکه بخش
بزرگ آن به
دست دشمنان
او نوشته شده
است. به طور
خلاصه مطالبی
را که داریوش
درباره او و
در کتیبه بیستون
گفته است میآوریم.
این مطالب
را هرودت،
کتزیاس و
مورخان پس
از ایشان در یونان
تقریباً به
همین شکل
نقل کردهاند:
کتیبه
بیستون
۲۶
گوید
داریوش شاه،
... کبوجیه نامی،
پسر کوروش از
تخمه ما در اینجا
شاه بود.
کبوجیه را
برادری بَردیه
نام بود،
هممادر و
همپدر کبوجیه،
آنگاه کبوجیه
بردیه را زد
(کشت) چون
کبوجیه بردیه
را کشت،
مردم آگاه
نشدند که بردیه
زده شد. آنگاه
کبوجیه به
مصر شد. هنگامی
که کبوجیه
به مصر شد،
مردم گمراه
شدند، آنگاه
دروغ در کشور
بسیار شد، هم
به پارس، هم
به ماد و هم
زمینهای دیگر.
۳۵
گوید داریوش
شاه، آنگاه
مردی مغ بود
گئوماته نام،
او به پاخاست
از پئیشی یائووادا،
از کوهی
اَرکَدی نام،
از ماه ویختُه
۱۴ روز گذشته
بود که به
پاخاست، او
مردم را چنین
دروغ گفت:
منم بردیه
پسر کورش،
برادر کبوجیه،
آنگاه مردم
همه همپیمان
او شدند، از
کبوجیه به سوی
او رفتند، هم
پارس، هم
ماد و هم زمینهای
دیگر، او شاهی
را گرفت،
ازماه
گرمپُده ۹ روز
گذشته بود که
او شاهی را
گرفت، آنگاه
کبوجیه به
خودمرگی مرد.
۴۳
گوید داریوش
شاه، این
شاهی که
گئوماته مغ
از کبوجیه
گرفت، از
آغاز در تخمه
ما بود، آنگاه
گئوماته مغ
گرفت ازکبوجیه،
او برای خود
گرفت، هم
پارس، هم
ماد و هم زمینهای
دیگر را، او
از آن خود
کرد، او شاه
شد.
۴۸
گوید داریوش
شاه، نبود
مردی نه پارسی،
نه مادی نه
از تخمه ما کسی
که آن
گئوماته مغ
را از شاهی
برگیرد. مردم
از او سخت
ترسیدند (که)
او خواهد کشت
بسیاری از
مردم را که
از پیش بردیه
را میشناختند.
برای این او
مردم را
خواهد کشت
مبادا مرا میشناسند
که من بردیه
پسر کورش نیستم.
کسی نیارست چیزی
گفتن
گئوماته مغ
را تا من رسیدم.
آنگاه من
از هرمزد یاری
خواستم، هرمزد
مرا یاری داد.
از ماه باگیادَی۰
۱ روز گذشته
بود که من
با مردان کمیآن
گئوماته مغ
را زدم و نیز
نخستین
مردان پیرو
او در دژی سیکَیئووَتی
نام در زمین
به نام نُسا
در ماد، من
در آنجا او
را زدم، من
شاهی را از او
گرفتم، به
خواست هرمزد
من شاه شدم.
هرمزد شاهی را
به من داد.
۶۱
گوید داریوش
شاه، شاهی را
که از تخمه
ما بیرون
رفته بود، من
به جای خود ایستاندم.
چنانکه از پیش
بود، منآئینگاههائی
را که
گئوماته مغ
برکنده بود،
ساختم، من
به مردم
بازگرداندم
چراگاهها و
گلهها و بردگان
خانگی وخانههائی
را که
گئوماته مغ
از ایشان
گرفته بود.
من مردم را
به پایگاه
خود باز آوردم،
هم پارس را،
هم ماد را و
هم زمینهای
دیگر را،
همچون پیش،
من باز آوردم
هر چه را که
گرفته شده
بود. به
خواست هرمزد
من این را
کردم. من کوشیدم
تا خانه شاهی
خودمان را به
پایگاهش باز
آوردم، چنان
چون پیش. پس
به خواست
هرمزد من کوشیدم
تاگئوماته
مغ خانه شاهی
ما را فرا
نبرد.
۷۱
گوید داریوش
شاه، این
است آنچه
من کردم پس
از آنکه شاه
شدم.
۷۲
گوید داریوش
شاه، پس از
آنکه من آن
گئوماته مغ
را زدم، پس
مردی آسینُه
نام، پسر
اوپُدُرمه
برخاست در
خوز، به مردم
چنین گفت من
شاه خوزم،
پس خوز همپیمان
شد...»
بیمعنی
بودن داستانِ
کشته شدنِ
بردیای راستین
پیش از این
روشن شده
است. داریوش
پس از این،
نامِ نه رستاخیزگر
دیگر را کهدر
تمام ایران
به پا خاسته
بودند، بازمیشمرد
و شرح میدهد
که چگونه
آنان را شکست
داده و کشته
است. از شرح
او معلوم میشود
که یک قیام
عمومی در ایران
بر ضد شاهنشاهی
و به نفع
کشاورزان و
بندگان صورت
گرفته است.
ملاحظه شد که
داریوش در
سطرهای ۶۴ و
۶۵ کتیبه خود
گفته است که
او آب رفته
را به جوی
باز آورده و
چراگاهها،
گلهها،
بردگان و
خانهها را به
صاحبانشان
بازگردانده
است. عدهای
این قیامها
را به نفع
بردهداری
توجیه و به
سخن داریوش
در کتیبه
استناد میکنند
که مردم این
شورشیان را
خود به داریوش
تحویل دادهاند.
آیا به همه
حرفهای داریوش
باید اطمینان
کرد؟
از
نظر من قیام
بردیای دروغین
و با توصیفی
که داریوش،
هرودت، کتزیاس
و دیگران میدهند،
رستاخیز از
جانب کسانی
است که به
نفع توده
مردم به پا
خاستهاند و این
نکته از چشم
متخصصان تاریخ
ایران
باستان ولو
صرفاً با
اشارهای
مختصر مخفی
نمانده است.
امّا در عینحال
مطالبی که
توسط هرودت
و کتزیاس نقل
شده، تردیدهائی
را بیش از آنچه
انسان در
مورد یک شاه
قدرتمند حدسمی
زند، درباره
ماجرای بردیا،
گوماتای مغ و
مسائل جنبی
ماجراهای
آنان در ذهن
برمیانگیزد،
مخصوصاً که
بر اساس
اطّلاعات
موجود پادشاهی
در سلسله نسب
داریوش
نبوده است. بنابراین
بیش از آنچه
بتوان حدس
زد، مطالبی در
سخنان داریوش
نادرست است.
چیزی
که از نظر ما
جالب است اینکه
بردیای دروغین
را یک مغ (پیشوای
مذهبی) خواندهاند
و روشن است
که در جهان
باستان جز یک
مغ نمیتوانست
در مقابل
دستگاه شاهی
قیام کند،
وانگهی جامعهای
هم که آن
مغ نمایندهاش
بوده است،
ناچار نمیتوانست
مخالفت خود
را جز در لباس
مذهب اظهار
دارد، چرا که
در جهان کهن
هر الگوی زندگی
براساس تفسیری
از جهانشناسی
شکل میگرفت
و زندگیهای
اشتراکی یا
مردمی هم
ناچار در جامهی
مذهب ظاهر میشد،
چنانکه حتی
حّج برهنه
در کنار خانه
کعبه، ولو به
صورت نوعی
ازدواج یا آمیزش
جنسی، آمیزشی
مذهبی بوده
و بر اساس
مذهب و در
کنار معبد
انجام میشده
است. شواهد
جامعه اشتراکی
در ایران از
کهنترین
اعصار تا دوره
معاصر فراوان
است. روستاهای
فراوانی کشف
شدهاند که
در آنها
ابزارهای تولید
(بیل، کلنگ،
تبر و ...) همه در یک
اتاق قرار
داشته و در
واقع آن
اتاق انبار
ابزارهای
روستا بوده
است. نگارنده
خود شاهد یکی
ـ دو روستا از
این قبیل در
کشفیات فارس
و از جمله در
بیضا بودهام.