نورایمان قهاری:
نه میبخشیم،
نه فراموش میکنیم؛
عبارتی
کلیدی در
تضمین پیشروی
به سوی بهبودی
فرد و جامعۀ
آسیبدیده
متن
سخنرانی
نورایمان
قهاری، دکتر
روانشناس
در چهارمین
گردهمائی
سراسری
درباره کشتار
زندانیان
سیاسی در
ایران؛ یوتبوری،
سوئد - دهم
سپتامبر ۲۰۱۱
مطمئنا
برخی از شما
در مورد
طوفانی که اخیرا
در آمریکا
آمده بود
شندیدهاید.
آنرا طوفان
قرن نامیدند،
به خاطر شدت و
مقدار تخریب و
خسارتی که به بار
آورد. سی نفر
در سراسر آن
کشور جان خود
را از دست
دادند، و شدت
فشار آب، در
اثر بارانی که
آمده بود، آنقدر
زیاد بود که
بسیاری
رودخانهها
طغیان کردند. واکنش
مردم در برابر
این طوفان
احساس همدردی
با
قربانیان و
کمکرسانی به
آنان بود. به طور
نمونه، برخی
از هتلها و
سوپرمارکتها
برای کسانی که
خانههاشان
را از دست
داده بودند
مواد خوراکی و
غیره
فرستادند. این
نوع واکنش از
طرف مردم تنها
به دلیل این نبود
که این واقعه
در آمریکا
اتفاق افتاده
است، بلکه ما
بعد از زلزلۀ
بم و ژاپن و فجایع
طبیعی دیگر
هم چنین واکنشهایی
را دیدهایم.
واکنش
شاهدان ِ
فجایع طبیعی
نسبت به
قربانیان این
فجایع همدردی
و جانبداری بیدرنگ
از آنهاست،
اما زمانی که
فجایع طراحیشده
و ساختۀ دست
انساناند،
شاهدان
درتضاد بین
قربانی و
جنایتکار گیر میکنند.
بیطرف ماندن
در این بین از
نظر اخلاقی
غیرممکن است،
و در انتها، نظارهگر
مجبور به
سمتگیری میشود.
جامعه ترجیح
میدهد
قربانیان و
جانبهدربردگان
از جنایات را
به فراموشی
بسپارد. این
فقط به دلیل
تفاوت بین
مواضع سیاسی،
یا
مثلا تفاوت وابستگیهای
قومی بین آنان
و قربانیان
نیست، بلکه
بخشی از آن
مربوط به
گرایش انسان
به سوی باور
"جهان عادل"
است، باور به
این که وقایع
بد برای افراد
بد اتفاق میافتند،
و خود این
گروه از افراد
مسئول وقوع فجایع،
و بنابراین،
مسئول برخورد
با عقوبت آنند.
با توسل به
این تفکیک
میان خوب و بد،
و جدائی بین
"من" و آنها"،
که بخشا
ناخودآگاه
است، انسانها
حس امنیت و ثبات
را برای خود
تضمین میکنند.
روانشناسانی
که با
قربانیان و
جانبهدربردگان
از فجایع کار میکنند
دائما با
مسئلۀ تمایل و
گرایش به بیاعتبار
کردن و نامرئی
شمردن
قربانیان از
طرف جامعه و
محیط اجتماعیشان
مواجهاند. در
یکطرف خود
قربانیان،
بازماندگان و
جانبهدربردگاناند
که احتمالا
آرزو دارند
فراموش کنند
چه فجایعی را
از سرگذراندهاند،
اما نمیتوانند،
در سمت دیگر
تمام کسانی
هستند که
انگیزههای
قوی برای
فراموش کردن
دارند، و در
این امر موفق
میشوند.
در این
چارچوب، کار
با قربانیان و
جانبهدربردگان
از فجایع به
ناچار فعالیت
در زمینۀ حقوق
بشر میشود،
زیرا علائم
آسیبدیدگی
آنان اعلام
جرمی است علیه
زمینههای اجتماعی
– سیاسیای که
این آسیبدیدگی
در چارچوب آن
رخ داده است.
بیطرفی
روانشناسان
در اینباره
از نظر اخلاقی
ممکن نبوده، و
از نظر درمانی
به ضرر
قربانیان،
بازماندگان و
جانبهدربردگان
است.
بحث
امروز من
ارائۀ نگاهی
روانشناسانه
در مورد پدیدۀ
سرکوب سیاسی و
اثرات آن بر
روی فرد و
جامعه، دعویای
علیه فراموشی
و بخشش، و ارائۀ
بحثی دربارۀ
ضرورت
دادخواهی
برای حرکت به سوی
بهبودی فرد و
جامعۀ آسیبدیدهمان
است.
رژیم جمهوری
اسلامی بدون
پشتیبانی
داخلی و خارجی
نمیتوانست
پا گرفته، تا
به امروز دوام
آورده و به
بقای خود
ادامه دهد؛
این حمایت بر
اساس درک
پشتیبانان او
از منافع
اقتصادی و
سیاسی خود و
نه فاکتورهای
روانی در
جامعۀ ما بوده
است، اما
بررسی شرایط
روانی، میتواند
روشنگر یکی از
پایههای
مادی ِ بقای
این رژیم
باشد، شرایطی
که بدون وجود
آن احتمالا
این رژیم تا
به امروز نمیتوانست
دوام بیاورد.
تحلیل
روانی شرایط
سرکوب و
چگونگی فائق
آمدن بر آن،
میتواند به
ما درک
کاملتری دهد
از سد راهی که
در حرکت به سوی
بازیابی
سلامت جامعۀ
آسیب دیدهمان
در پیش روی
داریم، و
بنابراین
جزئی ازعوامل
مهم در شکستن
این سد باشد.
امروز، اصلیترین
مانع در راه دستیابی
به بهبودی فرد
و جامعۀ آسیبدیده
در ایران
سیستم جمهوری
اسلامی همراه
با قوانین،اخلاق،
تفکر، فرهنگ،
و زبانی است
که برای بقای
خود از آن
استفاده میکند.
چرا این
را میگویم؟ آیا
آسیبدیدگی
غیرپیشبینیشده،
برای نمونه،
ترس از
رانندگی بعد
از صدمه دیدن
در یک تصادف
اتومبیل، نمیتواند
رخ دهد؟ معلوم
است که میتواند
رخ دهد، و اگر
کسانی که در
آن تصادف صدمه
میبینند
بدانند که
قرار است چنین
اتفاقی بیافتد،
حتما از وقوع
آن جلوگیری میکنند.
اما من
در مورد آسیبدیدگی
پیشبینیشده
حرف میزنم.
آسیبدیدگیای
که اثراتش در
فرد آشکار میشود،
ولی باید آن
را به عنوان
محصول روابطی
غیرانسانی و ناشی
از سیستم
اجتماعی و
سیاسیای
ِمبتنی بر
سرکوب و خشونت
دولتی به شمار
آورد.
سرکوب
سیاسی در هر
شکل و صورتش،
اثرات مخرب و طولانی
مدتی بر روی
قربانیان خود
باقی میگذارد،
اثراتی که
اعتماد به نفس
را تخریب، و
سلامت روان، و
در نهایت
سلامت جسمی
افراد را تحتالشعاع
قرار میدهند.
این
اثرات ناشی از
تلاقی و
همراهی دو
عاملند:
یکی،
اعمال خشونت
جسمی و روحی
توسط
نهادهائی است
که مراقبت و
حفاظت افراد
جامعه، از راه
برقراری ثبات
و قابل پیشبینیبودن
نظم و امنیت،
به عهدۀ آنها
گذاشته شده
است.
دیگری،
زمینه و یا
گفتمانی است
که معانی را
آنچنان
غیرشفاف و گیجکننده
میکنند که
تشخیص این
تغییرِ ماهیت
از مامور
حفاظت به عامل
خشونت برای
مردم مشکل میشود.
در این
چارچوب،
قربانیان قصد
و معانی رفتار
منبع سرکوب را
نمیفهمند، و
سرکوبگر با
مرموز ساختن و
انکار وقایع،
قربانیان را
در کاربرد توانائیشان
برای هرگونه
عمل محافظتی
فلج میسازد.
این کار
میتواند به
اشکال متفاوت
صورت گیرد:
وقتی برای گیج
کردن و تسلط
بر قربانی به
خشونت نام یا
برچسب جدیدی
داده میشود،
اثرات آن کیفیت
ویرانگرانهای
به خود میگیرند:
به طور نمونه
وقتی که
سرکوبگران میگویند،
این خشونت
نیست، آموزش و
پرورش است: (دانشگاه
اوین؛ کاربرد
لغت تعزیربه
جای شکنجه).
وقتی
اثرخشونت،
مثلا درد آن، انکار
میشود، (گفتن
این که شلاق
شکنجه نیست).
وقتی که نتیجۀ
اخلاقی آن تعریف
میشود (من
این کار را
برای خوبی
خودت انجام میدهم؛
برای اینکه حق
تو این است).
وقتی که نقش عامل
به حالتی گیجکننده
درمیآید (من
اینکار را
برای اینکه
دوستت دارم انجام
میدهم، این
کار برای
تامین امنیت
ملی است). یا
وقتی منشا
دلیل خشونت عوض
میشود (تو
باعث میشوی
من این کار را
انجام دهم؛ یا
زنانی که مورد
تجاوز قرار میگیرند
با پوشش خود
به دنبال چنین
رفتاریاند).
این
دیدگاه در
مورد اثر
خشونت، اشاره
به چارچوب
اجتماعیای
دارد که در آن
قدرت تصمیمگیری
و تصویب در
مورد اینکه چه
چیز "حقیقت"
دارد در دست
عدۀ معدودی
است. و از این
طریق، دیگران
و نقطه نظر
آنان رد شده
یا بیاعتبار
شناخته میشوند.
یکی از
اصلیترین ویژگیهای
سرکوب ایجاد
حس ناتوانی
است. به عبارت
دیگر، میتوان
گفت تجربۀ
ناتوانی اساسیترین
زخمی است که
موجب آسیبدیدگی
در فرد و
جامعه میشود.
سرکوب سیاسی
به درونی کردن
مزمن ِحس
ناتوانی و
ناامیدی و عدم
حس اعتماد به
نفس یا رشد
درجۀ پائینی
از آن میانجامد.
زمانی که
قربانی دائما
خود را ناتوان
در ابراز مخالفت
یا موافقت با
آنچه در حال
وقوع است مییابد،
به یک حس
ناتوانی و
ناامیدی
مزمنی میرسد
که او را
دوباره در
معرض قربانی
شدن قرار میدهد.
این علائم
اجزای اصلی
افسردگی
مزمن، اضطراب
و خشم، پیری
زودرس، عدم
سلامت جسمی و مرگ
زودرس هستند،
که در جوامع
بیاطلاع به عنوان
مرگ طبیعی شرح
داده میشوند.
به وسیلۀ
کشتار و
سرکوب، رژیم
جمهوری
اسلامی بخشی
از مردم ایران
را از چرخۀ
طبیعی نسل و
دوران محروم
ساخته، و تا
به امروز، مرگ
طبیعی و به همین
واسطه، امکان
سوگواری
طبیعی را نیز
از بسیاری به
غارت برده است.
در جامعۀ
سرکوبشده،
کودکان، حتی
آنان که
درخانوادههای
دلسوز بزرگ میشوند،
به موجب
استبداد
ناخودآگاه ِبخشی
از بزرگسالان
و انتظارات
آگاهانه یا
ناخودآگاه
آنان، که در
قوانین و
عملکردشان
نهفته است،
یاد میگیرند
که برای بقا،
از قوانین ـ بیچونوچرا
پیروی کرده،
شخصیت و
ماهیتی همگون
با دیگران داشته
باشند. این
مسئله باعث
تحمیل مصیبتی
میشود که
تمام عمر با
آنان باقی است
و حاوی تمام عناصر
سرکوب است. این
پدیده را
سرکوب درونی
شده مینامیم،
که ارمغان
جامعهای است
که انسانها
را سرکوب میکند.
سرکوب
درونی شده به
درک انسان از ارزش
خود زیان میرساند.
این باعث میشود
که فرد خود را
دوست نداشته
باشد یا حتی
از خود تنفر
پیدا کند. به طور
نمونه فرد از
سمبلها یا
مشخصههایی
که جزئی از او
یا بخشی هویت
او هستند و
هدف سرکوب
قرار دارند
تنفر پیدا میکند،
(برای مثال
ایرانی بودن،
قومیت، رنگ
پوست، جنسیت، زبان،
سازمانی که
سرکوب شده و
فرد به آن
تعلق داشته
است،.... ) در
اینجا، سرکوب
درونی شده،
فرد را بر آن
میدارد که به
جای مسئول
شمردن و
برخورد به
سیستم
سرکوبگر،
خود، یا
قربانیان
دیگر سرکوب را
مورد سرزنش
قرار دهد. این
یکی از نشانههای
حاکی از حمل
کردن الگوی
سرکوب است،
حتی اگر
ناخودآگاه
باشد.
انسان
سرکوبشده
اعتماد به
دیگران را به
شکلی تجربه میکند
که با نمونۀ
عادی حس
اعتماد تفاوت
دارد؛ انگار که
زندگیاش، از آن
زمان که او
خود سرکوب را
تجربه کرده،
به تسلط بر
دیگران و
کنترل شرایط
پیرامونش
وابسته گشته
است.
سرکوب
درونی شده،
افراد را بر
آن میدارد تا
ظلم و ستمی را
که بر آنان
وارد شده بر دیگران
تحمیل کنند.
خشونتی که
سرکوبگر نسبت
به قربانی
نشان داده
است، از آن پس
در رفتار
خشونتآمیز
یا پرخاشجویانۀ
او نسبت به
دیگران
تبلورمییابد.
انگار فرد
سومی در روابط
با دیگری
حضوردارد، سرکوبگری
که قربانی را
به سکوت وامیداشته
و هم الان میخواهد
بار دیگر بر
او تسلط یابد.
افرادی
که مورد سرکوب
واقع میشوند
رادارهایی
درونی برای
شناخت چنین
علائمی پرورش
میدهند. تجربۀ
سرکوب و خود
آنان آرامشان
نمیگذارد.
آنان در روابط
میانفردیشان
با دیگران به دنبال
سرکوبگری میگردند.
این مسئله
باعث میشود
همواره در
روابطشان
حالتی دفاعی
داشته و دائما
با دیگران در تنش
باشند، که به
طرد شدن آنان
از جانب
دیگران میانجامد.
چنین است
تصویر انسان
آسیبدیده،
در جامعهای
سرکوبشده.
آسیبدیدگی
بهبودینیافته،
در قدرت
انطباق سالم
فرد با جهان
پیرامونش
اختلال ایجاد
میکند. فرد
با محیطی
خصمانه و خشن
سازگاری پیدا
کرده و سپس
محیطی مشابه
را برای بقای
خود بازتولید
میکند. از
همینرو است
که امروز در
ایران مردم،
از جمله زنان
و کودکان، با
وضعیتی خشونتبار
و خطرناک
روبرو هستند.
همۀ
شواهدی که در
بیش از سی سال
حکمرانی ِ رژیم
جمهوری
اسلامی در پیش
چشم ما بودهاند
حاکی از آنند
که فجایع
اجتماعی،
سیاسی و فرهنگیای
که در این مدت
باعث آسیبدیدگی
مردم ایران
شده و میشوند،
محصول جمهوری
اسلامیاند.
در حقیقت
جمهوری
اسلامی، در سی
و چند سال گذشته،
به هزار و یک
زبان به ما
گفته و نشان
داده است که
فقط قادر به
برقراری
سیستم
اجتماعیای
است که پیآمد طبیعی
آن آسیبدیدگی
افراد در
ابعادی وسیع و
متعدد است.
بعضی
اوقات، از من
به واسطۀ شغلی
که دارم
خواسته میشود
که به طور
کتبی یا حضورا
در دادگاه
راجع به
صلاحیت یا عدم
صلاحیت پدران
و مادرانی که
فرزندانشان را
آزار داده یا
از عهدۀ
نگهداریشان
برنمیآیند
نظر بدهم. من
با قاطعیت
تمام میتوانم
بگویم که اگر
جمهوری
اسلامی پدر یا
مادری بود، در
کشوری دارای
قوانین حمایت
از کودکان، تا
به امروز صدها
بار حق قیومیت
فرزاندش از او
سلب میشد،
چون نشان داده
است که نه
تنها قادر
نیست ازعهدۀ
تامین امنیت،
سلامتی، حقوق
مادی و رشد آنان
برآید، بلکه برای
سلامت جان و
روان آنان
زیانآور نیز
هست.
مادامی
که منشا تولید
این فجایع
پابرجاست، ما
قطعا شاهد
ادامۀ وقوع
آسیبدیدگی و
انتقال زخمهای
ناشی از آن در
جامعۀ ایران
خواهیم بود،
نسل اندر نسل
اندر نسل.
پس چه
باید کرد؟
اگر قبول
داشته باشیم
که هدف از
سرکوب، متلاشی
کردن جامعه به
اجزای کوچک
فردی، با مشخصات
ناتوانی، عجز
و ناامیدی
است، تا هیچگونه
صدایی علیه
ساختار
ویرانگر ِ
سیستم - از
حنجرهای برنیاید،
پس میبایست
هدف ترمیم را
درکمک به
بازگشت افراد
به جامعه و
برقراری
اتصال و
همبستگی با
دیگران و بازیابی
صدای خویش
دانست.
بنابراین، اولین
اصل بازسازی
بازگرداندن
حس توانمندی و
قدرت به
قربانی است،
که انجام آن
در دو بُعد
فردی و
اجتماعی
ضرورت دارد.
بازگرداندن
قدرت فرد به
معنی کاهش
انزوا، کاهش
حس ناتوانی و
عجز از راه
افزایش امکان
و محدودۀ
انتخابی - و
مقابله با
تسلط دیگران
بر او در
روابط میان-
فردیاش است.
توانمندسازی
برای فرد به
معنی رسیدن او
به جائی است
که بتواند در
روابطش
همبستگی و
حمایت متقابل
نشان داده
وهمزمان
استقلال فردیاش
را حفظ کند.
استقلال به
معنی حس جدا
بودن، انعطافپذیری،
و مالکیت بر خود
است، تا حدی
که او بتواند
منافع خویش را
تعریف کرده و
دست به
انتخاباتی
مستقل بزند.
و اما
جامعه چگونه
میتواند این
تجارب آسیبزا
را تبدیل به
منابعی مثبت
برای رشد خود
کند؟
تجربیات
آسیبزای
شخصیِ ِ افراد
میتوانند
نقش پایهای
برای تغییر
تجربۀ گروه
داشته باشند،
زمانی که فرد
آسیبدیده به عنوان
الگوی الهامبخشی
برای گروه
رفتار کند. وقتی
گروهی دچار
آسیبدیدگی
میشود، فردی
از میان آنان
میتواند
برخیزد و با
رساندن صدای
آنان به دیگران
از طریق ابراز
درد شخصی،
برای گروه
الهامبخش
باشد. از طرف
دیگر، شاهد
آسیبدیدگی
دیگران بودن
میتواند
گروهی را به
واکنش و حرکت
تشویق کند، حتی
وقتی خود آنان
مستقیما به وسیلۀ
همان فجایع
آسیب ندیده
باشند.
تینا
روزنبرگ (۱۹۹۵)
پس از مطالعۀ
طولانی مردم
آسیبدیده در
اروپای شرقی و
آمریکای
لاتین میگوید:
"ملتها،
همانند
اشخاص،
نیازدارند با
وقایع آسیبزائی
که در گذشته
تجربه کردهاند
روبرو شده و
آنها را درک
کنند، قبل از
اینکه
بتوانند آثار
و بقایای آن
را کنار
گذاشته و به
یک زندگی عادی
ادامه دهند."
با اینکه
هیچ راهی برای
جبران قساوت
وجود ندارد،
اما یک راه
برای "فراتر
رفتن" از آن
موجود است، به
وسیلۀ تبدیل
آن به "هدیهای"
برای دیگران.
وقایع آسیبزا
تنها زمانی
التیام مییابند
که به منبع
ماموریت یا
رسالت
بازماندگان
آن وقایع
تبدیل شوند.
از تغییر
و تبدیل
تاثیرات آسیبدیدگی
و سرکوب حرف
زدن، به هیچوجه
به منظورمثبت
ارزیابی کردن
آسیبدیدگی
نیست. صحبت از
این تبدیل فقط
به عنوان
اشاره به
نقاطی از نور
در چشماندازی
ملالانگیز
است که بدون
آن، زندگی
قربانی و جانبهدربرده مملو
از درد و وحشت
است.
یک راه،
که از طریق آن
فجایع
اجتماعی-
سیاسی میتوانند
به تعهدی
اخلاقی برای
فرد، ومنابع
توانایی برای
جامعه تبدیل
شوند،
دادخواهی است.
دادخواهی
راهکاری در جهت
حرکت به سوی
بهبودی و
بازسازی فرد و
جامعۀ سرکوبشده
و زخمدیدۀ
ایران است.
قدمی عملی در
مقابله با
فرهنگی که جان
انسان را بیارزش
میشمارد، و
راهی برای
رواج فرهنگی
که ارج گزاردن
به کرامت
انسانی و تفکر
عدالتخواهی
از مشخصههای
آن است.
دادخواهی
در ارتباط با
فجایعی که در
ایران اتفاق
افتاده است،
راهی خواهد
بود برای نبرد
با بقایای
سیستمی
سرکوبگر، پس
از سرنگونیاش،
و زدودن آثار
فرهنگی و
زبانی تولیدشده
به وسیلۀ آن،
در زمینههای
حقوقی و
رفتاری -
زمانی که
عناصری از آن
سعی خواهند
کرد، ضمن فرار
از مسئولیت
خویش در
همراهی با
سرکوب مردم،
راه خود را به
مسند قدرت
دوباره باز
کرده و هدایت
نظام اجتماعی
را اینبار با
نام و شکلی
دیگر به دست
گیرند.
دادخواهی
راهی است برای
مجازات
مجرمین، تثبیت
حقانیت نام و
راه قربانیان
و بازماندگان
فجایع انسانی
و تضمینی برای
جلوگیری از
وقوع دوبارۀ
جنایات سیاسی
علیه
دگراندیشان.
دادخواهی
برای جامعۀ
ایرانی، از
نظر من، تنها
با واژگونی
نظام جمهوری
اسلامی در
تمامیت آن
امکانپذیر
است. این
دادخواهی
همانا روشن
کردن حقایق
کشتارها و
سرکوب بیامان،
بازسازی هویت
بازماندگان،
و به مجازات
رساندن آمرین
و عاملین
کشتار و سرکوب
مخالفین،
دگراندیشان،
اقلیتهای
قومی و مذهبی،
اعدامهای
دهۀ شصت،
جنایت علیه
بشریت در
تابستان ۶۷، و
اعدامها،
تجاوزات و
سرکوبی است که
به دست رژیم
اسلامی تا به
امروز ادامه
داشته است.
باید به
کسانی که
گفتگوی بخشش
را پیش میکشند
گفت، که شما
وانمود به
ندیدن میکنید.
ندیدن این جزء
که حتی اولین
شرط برای بخشش
از جانب
قربانیان
موجود نیست.
این شرطی
است بسیار
ابتدائی و پیشپاافتاده:
برای بخشش از
جانب یک فرد،
در ابتدا عذرخواهی
از جانب فردی
دیگرلازم است.
اما شما، خود
نه تنها در صف عذرخواهی
نمیایستید،
بلکه تا به
امروز هنوز
سرکوب، اعدام
و قتلعام را
توجیه میکنید.
برای شما جانهای
قربانیشده
تنها آمار و
ارقامند.
اگر نمیدانید،
بدانید که
عذرخواهی
تمایل فرد و
اعتراف او به
معنی پذیرش
ارتکاب جرم
است.
در واقع،
عذرخواهی
اعلام
داوطلبانهای
است برای قبول
این اصل که
هیچ بهانه،
توضیح، یا
دفاعی جرم
انجامگرفته
را نمیتواند
توجیه کند، و
فرد مجرم
هرگونه عقوبت
اجتماعی،
قانونی، یا هر
پیآمد دیگری
را که به خاطرعملی
که انجام داده
به او نسبت
داده میشود،
خواهد پذیرفت.
عذرخواهی
یعنی تمایل به
قبول این اصل
که عمل انجامشده
تکرار نخواهد شد.
بعد از بیش
از سه دهه
سرکوب و
خونریزی، شما
که با طرح بحث
بخشش و
فراموشی
مسئله سازش با
آمرین و
عاملین
جنایات را به
میان میآورید،
مبلغ بیحسی
اجتماعی
هستید.
شما
جامعۀ آسیبدیدۀ
ما را محکوم
به فرو خوردن
و درونیتر
کردن دردها،
رنجها وآلام
میکنید و به
ورطۀ تحمل درد
و رنج بیشتر
سوق میدهید. شما
جامعه را
تشویق به فراموشی
سیاسی و محکوم
به تجربه کردن
دوبارۀ
کشتارهایی
مشابه میکنید.
شما، که
ما خوب میدانیم،
بخشیتان خود
عوامل سرکوب
دیروز و خلعسلاحشدگان
امروزید،
تفسیر خود را
از چگونگی و
چرایی وقوع
این فجایع و
کشتارها
ارائه داده،
برای فرار از
مسئولیت در
قبال فجایعی
که مرتکب شدهاید
یا در آن نقشی
داشتهاید،
تمامی نیروی
خود را
درترویج
فراموشی به کار
میگیرید.
پنهانکاری
و سکوت اولین
ترفند دفاعی
شماست. اگر
پنهانکاری
میسر واقع
نشد، شما
اعتبار قربانیان
را نشانه
گرفته و به آن
حملهور میشوید.
اگر نتوانید
قربانیانتان
را کاملا ساکت
کنید، سعی میکنید
اطمینان حاصل
کنید که کسی
به آنان گوش
نمیدهد؛ پس
به این منظور،
با نظم و
آرایش و تشریفاتی
چشمگیر
استدلالاتی
را آماده کرده
و ارائه میدهید،
که از آشکارترین
انکارها
گرفته تا
پیچیدهترین
و ظریفترین
انطباق ها با
اصول عقلانی
درآن جای دارند.
شما جنگ
روانی همه
جانبهای را
طرحریزی میکنید
که در اذهان
عمومی، خود را
در مقام
نمایندۀ خدا
بر روی زمین،
ناجی ملت، فعالین
حقوق بشر، و
صلحجویان
محسوب داشته،
و
قربانیانتان
را خائن به ملت،
منافق، محارب
با خدا، مفسد
فیالارض،
ورشکستگان
خارجنشین،
اراذل و
اوباش، خس و
خاشاک و خشونتطلب
مینامید.
کار شما
بازنویسی تحریفشدۀ
تاریخ است. به
فراموشی
سپردن خاطرات
مربوط به
سرکوب و آزار
سیاسی. انکار
تمام فجایعی
که مرتکب شدهاید.
توسل به
معافیت از
مجازات، یکی
از ابزار مهم
در دست شماست،
چون مصمماید
تا شکل جامعه
در آینده،
ونظم اجتماعی
آن را دوباره
تعیین کنید.
اما
بگذارید تا
همایش امروز
سند دیگری
باشد مبنی بر
اینکه جانبهدربردگان،
بازماندگان،
و فعالین دیگر
در به خاطر
سپردن فجایعی
که اتفاق
افتادهاند
اصرار میورزند،
و به قبول
قراردادهایی
که به منظور
کنترل حافظه
جمعی مردم
نوشته میشوند
تن نخواهند
داد. شما ممکن
است بتوانید
دروازۀ
خاوران و
خاورانها را
به روی
خانوادهها و
بازماندگان
کشتارها
ببندید تا آنان
نتوانند در
کنارعزیزان
قتلعامشدهشان
به برگزاری
مراسم یادبود
بپردازند، اما
با هیچ ترفند
و از هیچ راه
نمیتوانید
حافظۀ جمعی
مردم ما را
پاک کرده و
نابود کنید.
و اما،
حافظۀ جمعی ما:
اگرما
بتوانیم
خشونتهای
اعمالشده بر جامعهمان
را به خاطر
بسپاریم، میتوانیم
امیدوار
باشیم تاریخمان
دوباره شاهد
وقوع چنین
جنایاتی نشود.
این حافظۀ
تاریخیِ
جمعی، در
مقابل
فراموشی میان-
نسلی میایستد،
تا جوانان ما
بدانند بر
پدران و مادرانشان
چه رفته و از
وقوع دوبارۀ
آن جلوگیری
کنند. از همینرو
است که حافظۀ
تاریخی به ما
هشدار میدهد
که ثبت حکایات
بازماندگان
خشونتهای
سیاسی یکی از
مهمترین
وظایف ما به عنوان
بخشی از افراد
یک جامعۀ
سرکوب شده است.
در پایان
یکبار دیگر
یادآوری میکنم
که راههای
زیادی برای
تبدیل آسیبدیدگی
به فراروی و
رسالت در
جامعه وجود
دارد، اما این
تنها تحت
حاکمیت
سیستمی امکانپذیر
است که تحمل
چنین گفتمانی
را داشته و
اجازه اجرای
چنین برنامههایی
را بدهد.
من عدم
فراموشی و
بخشش را لازمۀ
روند بازسازی
فرد و جامعۀ
آسیبدیده میدانم،
اما حق انتخاب
را نیز عامل
مهم دیگری در
روند بهبودی و
تبدیل فرهنگ
استبداد میان-
فردی به فرهنگ
احترام به
حقوق شخصی افراد
دانسته و به همین
خاطر باور
دارم که هر
فرد یا
خانوادۀ آسیبدیده،
هر بازمانده
از جنایات
رژیم اسلامی،
حق مسلمی دارد
تا به طور
انفرادی بخشش
و فراموشی را
انتخاب کند.
زیرا
یادآوری
قساوت آنچنان
دردناک است که
واکنش عادی
درمقابل آن، تمایل
به دور کردن
خاطرهاش
ازذهن و هرگز
به زبان
نیاوردنش
است، انگار که
در واقع هیچ
اتفاقی نیافتاده
است. اما
همزمان هشدار
میدهم، که
قساوت ما را
تنها نمیگذارد؛
خاک نمیشود و
با هر صدا،
منظره، یا
بوئی از گذشتهها،
ما را به
همانجا میبرد
که از آن میگریزیم.
بهبودی
افراد و جامعۀ
آسیبدیده
تنها وقتی
امکانپذیر
است که زخمهای
گذشته التیام
یابند. تاریخ
نشان داده است
که التیام
مردم سرکوبشده
بدون کشف
حقیقت، عدالت
کیفری برای
سرکوبگران،
جبران خسارت
در حق
بازماندگان و
جانبهدربردگان،
و تضمین عدم
تکرار جنایت
علیه بشریت
امکانپذیر
نیست. از همینروست
که امروز بار
دیگر تکرار می
کنم:
نه میبخشیم
و نه فراموش
میکنیم.