مینا
اسدی:
دیدار ناگهانی
با یک
نژادپرست
ترجمه
فارسی مقاله مندرج
در صفحه
فرهنگی
روزنامه عصر
سوئد،
اکسپرسن در یکشنبه
۲۱ مای ۱۹۹۵
تند رفتم،
تند آمد.
دویدم، دوید.
پیچیدم،
پیچید. شب
بود، برف بود،
تاریک بود و
کوچه خلوت
بود. یک لحظه
دیده بودمش
یکی از اون
کلهتراشیدهها
بود. همان
نگاه کوتاهی
که به من
انداخت کافی
بود که مرا به
چنان وحشتی
دچار کند که
بیاراده
قدمهایم را
تند کنم و سپس
بدوم.
نفسم
گرفت.
ایستادم. به
من رسید دست
سنگینش را بر
پشتم نهاد.
وحشت سراپایم
را فرا گرفت و
پشتم تیر
کشید. از ترس
به خود
لرزیدم.
برنگشتم که ببینمش.
از پشت سر بغلم
کرد. صدای
ملایمی گفت:
سلام مینا.
همهی اینها
شاید در یک
دقیقه انجام
گرفت. یک کلهتراشیده؟
مهربان و
ملایم؟ نام
مرا از کجا میدانست؟
برگشتم و
نگاهش کردم.
خندید و
پرسید: چرا
دویدی؟
ترسیدی؟ و بعد
پرسید: مرا میشناسی؟
گلویم خشک بود
و نای پاسخ
نداشتم. و اما
نه نمیشناختمش.
دوباره خندید
و حال پسرانم
را پرسید. به
من کمکی نکرد
و من نمیشناختمش.
من خارجی و
آشنایی با یک
کلهتراشیدهی
نژادپرست؟ به
آرامی گفت:
کودکستان ... خیابان...
و آدرس خانهی
سابق ما را
داد و نام
کودکستانی که
پسرانم به
آنجا میرفتند
و گفت: یادت هست
که ما بدون
اجازه و با
کفشهای گلی میآمدیم
و از فریزر
بستنی برمیداشتیم؟
و سپس نامش را
گفت. نگاهش
کردم. عضلانی
و بلند، با
سری تراشیده و
کفشهای آهنین
سمبل
نژادپرستان. و
ابرها به کناری
رفتند. به
یادش آوردم.
کوچک، دوستداشتنی،
مهربان و تند
و تیز. از
ماههایی که در
شکم مادرش بود
و من و مادرش
از او که
جنینی رو به
رشد بود حرف
میزدیم. روز
به دنیا آمدنش
را به یاد
آوردم. لحظه
به لحظهی
بزرگشدنش را.
همهی روزها و
ماهها و سالها
که همبازی
کودکانم بود و
همسایهای که
هر روز میدیدمش.
و تا پنج
سالگی او، که
از آن محله رفتند
و چند سال بعد
ما هم از آن
محله رفتیم.
دوازده سال
پیش بود. حالا
آن پسرک
موطلایی که
آزادانه به
خانهی من
خارجی رفتوآمد
داشت و دوست نزدیک
پسرانم بود
عضو گروه
وحشتیست که
دیدن سر و
وضعش مرا به
ترس و فرار
وامیدارد. آه
از نهادم
برآمد. نفس
عمیقی کشیدم و
گفتم: تو؟
چگونه؟ چرا؟ و
نتوانستم
جملهام را
کامل کنم. به
جای جواب از
خاطرات گذشته
گفت. چهرهاش
از شوق دیدار
من شکفته شد.
پرسید: یادت
هست آن روز را
که یک گنجشک
زخمی در باغچه
پیدا کردم
آمدم به خانهی
شما و با هم
بالش را
بستیم؟ اگر من
پیدایش نکرده
بودم گربهی همسایه
او را میخورد.
یادت هست به
ما بچه ها
پستهی
ایرانی میدادی؟
و به ما که بلد
نبودیم یاد میدادی
که چگونه
پوستش را باز
کنیم و مغزش
را بخوریم؟
یادت هست وقتی
که خواهر و
برادرت با بچههایشان
از ایران میآمدند
توی باغچهی
دم خانه کباب
درست میکردیم
و میخوردیم؟
و سپس پرسید:
راستی آن بچهها
چطورند؟ توی
جنگ که نبودهاند؟
اتفاقی که
برایشان
نیافتاده
است؟ خیره خیره
در سکوت نگاهش
کردم با
نگرانی گفت:
اتفاق
ناگواری
افتاده است؟ گفتم
برای آنها نه،
اما برای
دیگرانی که از
آن جهان پر از
وحشت گریختهاند
امروز به خاطر
حضور تو و
گروهت در وحشت
و نگرانی
زندگی میکنند.
بسیاری در
آنجا کشته شدهاند، بسیاری
در زندانند و
بسیاری به
ناچار گریختهاند.
با جملهای
که از پیش در
سرش آماده
داشت جواب داد:
ما مخالف
انسان نیستیم.
ما میگوییم
که آنها باید
در کشورشان
بمانند و مشکلاتشان
را همانجا حل
کنند. ما میخواهیم
که کشور ما
مال ما باشد
ما عاشق
پرچممان
هستیم و عاشق
شاهمان. چرا
خارجیها از
کار ما
جلوگیری میکنند
و نمیگذارند
ما شاهان
جنگجو و کشورگشایمان
را ستایش کنیم
و روز ملیمان
را جشن
بگیریم؟ چرا
شما هر سال بر
ضد تظاهرات ما
تظاهرات میگذارید؟
چرا دولت ما
از شما خارجیها
حمایت می کند؟
و جلوی
تظاهرات سی
نوامبر ما را
میگیرد؟
من گفتم:
اگر شما یک
تظاهرات بدون
خشونت داشتید
یقین دارم که
کسی جلوی شما
را نمیگرفت.
او به من جواب
نداد و به جای
آن گفت: من نمیگویم
آنها که
جانشان در خطر
است در کشورشان
بمانند و
بمیرند اما
اینها که به
اینجا میآیند
جانشان در خطر
نیست. آنها
بدون دلیل
موجه میآیند.
مگر شما وضع
اقتصادی بد
کشور را نمیبینید؟
من چیزی
نگفتم و فقط
به کفشهایش
آهنینی که به پا
داشت نگاه
کردم.
او نگاه
مرا تعقیب کرد
و به کفشهایش خیره
شد و با لحن
کودکانهای
از من پرسید:
کفشهای جالبی
هستند مگر نه؟
چه
کفشهایی! کفشهایی
که میتواند
به هنگام
درگیری سرها
را بشکند و
انسانها را لگدمال
کند و من
آخرین قربانی
این کفشها را
به یاد آوردم
و بیاختیار
نام
"کریستوفر"
بر زبانم جاری
شد. او همزمان
که سرش را
تکان میداد
زیر لب گفت:
اوه این یک
بربریت بود
وحشتناک بود
غیرقابل بخشش!
ما چیز
بیشتری
نداشتیم که به
هم بگوییم
هنگام رفتن
گفت: من همیشه
خارجیهایی
مثل فامیل شما
را دوست داشتهام.
سپس با صدایی
سرشار از محبت
گفت: چه
روزهای خوبی
داشتینم. من
از صمیم قلب میخواهم
که پسرها را
ببینم و در
آخر گفت:
مواظب خودت
باش. و خودش
معنای این
جمله را
نفهمید. چگونه
من میتوانستم
از خودم
مراقبت کنم در
جامعهای که
او و گروهش
خارجیها را
مورد تهدید
قرار میدهند.
به سرعت
خداحافظی
کردم و دویدم
و نخواستم که
او بداند که
ما در کجا
زندگی میکنیم
و پسران من به
کدام مدرسه میروند.
حتا به مادرش
سلام نرساندم
و حتا عکس بچهها
را که در کیفم
داشتم به او
نشان ندادم و
نمیخواستم
حتا چهره بچهها
را ببیند. غم
سنگینی مرا
فرا گرفت و از
خودم پرسیدم
جهان و جامعه
با این کودکان
چه میکند که
آنها میتوانند
خشن و سنگدل
شوند. چه
نفرتی در آنان
ایجاد میکنند
که آنان به
نوبهی خود
این نفرت را
به دیگران
برمیگردانند؟
و سپس روزهای
قبل از سال نو
را در
کودکستان به
خاطر آوردم و
همهی آن جشنهای
تابستانی را
که ما، او و
دیگر کودکان گرد
هم میرقصیدیم
و آواز میخواندیم،
بازیهای دستهجمعی
را، آن روزهای
مشترک را و
فکر میکردم
چه چیزی میتوانست
سبب شود که
امروز ما در
مقابل هم کینهتوزانه
بایستیم؟
هیچکدام
از خاطرات
زیبای روزهای
رفتهی من سبب
نمیشد که
امروز این
گروه را ببخشم.
یادآوری
خاطرات
خوش گذشته از
بار سنگین جرایم
امروز اینان
نمیکاهد و
هرگز رفتار
غیرانسانی
آنها را نمیپذیرم.
وقتی به
خانه آمدم از
این دیدار
حرفی نزدم،
نمیخواستم رویای
کودکانهی
پسرانم را
ویران کنم.
آیا جامعه نمیتوانست
به جای شکایت
از جوانان و
محکوم کردن آنان
برای
رفتارشان و
خشونتشان،
اعتیادشان و
اعتراض به آنها
آیینه را به
سوی خویش برگرداند
و چهرهی خود
را در آیینه
ببیند و نقش تعیینکنندهی
خود را در اتفاقاتی
که میافتد
ببیند؟ و
اشتباه خود را
تصحیح کند؟ آیا
زمان آن
نرسیده است که
هر شهروند از
خود بپرسد که
چگونه این
کودکان زیبا،
مهربان و دوستداشتنی
به انسانهایی
که خود را و
دیگران را
نابود میکنند
تغییر ماهیت
میدهند؟ آیا
زمان آن نرسیده
است که پیش از
آنکه اتفاق بیافتد
به تحلیل
مشکلات
بپردازیم و
چارهجویی
کنیم؟ پیش از
آنکه کودکان
به این چاه
سرنگون شوند.
استکهلم یکشنبه ۲۱
مای ۱۹۹۵ –
صفحهی
فرهنگی
روزنامهی عصر
سوئد