منصوره
بهکیش
وحشت
از حضور بر
خاک جانباختگان!
سالهاست
که مادران و خانوادههای
جانباختگان،
جمعه آخر سال
را به خاوران
میروند تا آنجا
را بیارایند، گل
و سبزه و لاله
و سنبل بکارند
و سرتاسر خاک
را آب یاری و تزیین
کنند و بهار
را به عزیزانشان
خوشآمد
گویند. آخر مادران
همیشه قبل از
سال نو خانهها
را میآرایند
و سفره هفتسین
میچینند تا
همراه
فرزندانشان
شادی کنند.
حال که
فرزندان
دلبندشان در
خاک خفتهاند
و مادران هم
توان سابق را
از دست دادهاند،
این حداقل
کاری است که
ما جوانترها
میتوانیم در
حقشان انجام
دهیم تا
خاوران را حفظ
کنیم و با
پاشاندن گل و
سبزه در گوش و
کنارش، دل
دردمندشان را کمی
شاد کنیم و با
خواندن شعر و
سرود و ترانه،
خاطرات روزهای
باهم بودن با
فرزندانشان
را زنده کنیم.
امسال قرار
گذاشتیم پنجشنبه
آخر سال به
خاوران برویم
تا شاید
بتوانیم دستی
به سر و صورت
خاکشان بکشیم
و بهار را به
خانههایشان
ببریم. همه
چیز از گل و
سوسن و سنبل
را مهیا کردیم
و راهی شدیم. در
راه نگران
برخوردهای
خشن نیروهای
امنیتی بودیم
ولی دل قرص
کردیم که
امروز کاری به
کارمان
نخواهند داشت.
متاسفانه از زیر
گذر خاوران، اوضاع
غیرعادی را حس
کردیم. وقتی
به خیابان لپه
زنک رسیدیم، حضور
ماشینهای ون سبز
و سفید و سیاه نیروی
انتظامی و
آمبولانس و
چرثقیل و تعداد
زیاد نیروهای
امنیتی قلبمان
را به درد آورد
که از جان ما
چه میخواهند.
برایمان عجیب
بود که چرا
امروز اینجا را
بستهاند! از
ما اصرار بر
ماندن و از
آنها تهدید بر
رفتن. گفتند
امروز خاوارن
تعطیل است، فردا
بیایید. گویی
خاوران
نمایشگاهی
است که میتوان
تعطیلاش کرد.
بالاخره ما را
با دلی پر خون،
از ایستادن
منع کردند و
آرام آرام به
سمت تهران راه
افتادیم و منتظر،
شاید دیگران
برسند و
بتوانیم با هم
اعتراض کنیم و
راه بگشاییم.
جمعه
آخر سال هم
همین منوال
بود. تعداد
زیادی از
خانوادهها
به این امید
که راست گفتهاند
و میتوانند
دیداری با
عزیزانشان تازه
کنند، رفتند، ولی
باز با دیوار نیروهای
امنیتی مواجه
شدند و تعدادی
از خانواده هم
مورد اذیت و
آزار بسیار
قرار گرفتند. روزهای
بعد نیز برخی
از خانوادهها
رفتند و
توانستند
بالاخره
دیداری تازه
کنند و گلهایی
هر چند اندک
بر خاکشان
بگذارند. آری
خاوران تعطیلشدنی
نیست و تا
زمانی که ما
خانوادهها
هستیم، آنجا خواهیم
رفت، هر چند
بارها ما را
برگردانند و
بگیرند و
ببندند و تهدید
کنند.
پنجشنبه
گذشته پس از
ممانعت از
حضور در
خاوران، به سمت
بهشتزهرا
راه افتادیم. آن
روز قرار بود برای
گرامیداشت
یاد جانباختگان
سال ۸۸ نیز در
آنجا گرد هم
آیند. بهشت
زهرا حال و
هوایی دیگر
داشت و بیشتر
به پادگانی
شبیه بود.
بسیاری از
خیابانها را
بسته و یا
باریک کرده
بودند، تا رفت
و آمد ماشینها
را کنترل
کنند. ابتدا سراغ
پدر نازنینم
رفتم. پدری که غم
از دست دادن
بچهها، هیچگاه
رهایش نکرد و
با فکری سراسر
تشویش و دلهره
از زندان و
داغ و درفش،
زندگی را وداع
گفت. بعد سراغ
دو برادرم محمد
و محسن رفتم.
محمد را در
اسفند سال ۶۰
کشتند و در
قطعه ۹۱ دفن
کردند و محسن را
نیز در سال ۶۴ و
در قطعه ۹۹. بعد
سری به قطعه ۳۳
زدیم ولی برخلاف
سال قبل هیچ
خبری از
نیروهای
امنیتی نبود و
توانستیم از
ماشین پیاده
شده و بر مزار
تنی چند از
جانباختگان
گل بگذاریم. بعد
سراغ جانباختگان
سال ۸۸ رفتیم. درب
شمالی منتهی
به قطعات ۲۵۷ نیز
بسته بود و
مسیر را
ناآشنا میکرد.
آنقدر چرخ
زدیم تا بالاخره
آنجا را یافتیم.
قطعه ۲۵۶ پر
از جمعیت بود
و گورهای
بسیاری را
برای دفن آماده
کرده و مردم
عزادار جمع
شده بودند. با
تعجب از اینکه
چطور این قطعه
را، آنهم در
این روزها به
عنوان قطعه
جدید در نظر
گرفتهاند. شلوغی
محیط، حضور نیروهای
امنیتی را کمرنگ
نشان میداد.
سراغ
ندا آقاسلطان رفتیم.
مردی تنومند و
بدهیبت، چهارزانو
پایین قبر ندا
نشسته بود و
به محض اینکه خم
شدم تا گلی
بگذارم، با
پرخاش ما را
از گذاشتن گل
منع کرد. پس از
اصرار ما،
نیروهای
امنیتی یکی
یکی پیدایشان
شد و ما را از
آنجا دور
کردند. سراغ
اشکان سهرابی
رفتیم و چند
گل سرخ برایش
پرپر کردیم،
جالب این بود
که مانعی
ایجاد نکردند،
قصد داشتیم
سراغ سهراب
برویم ولی چشمهای
از حدقه درآمده
نیروهای
امنیتی ما را
دنبال میکرد
و تصمیم به
بازگشت
گرفتیم. یک
اتوبوس نیروی
انتظامی نیز
با پارک دوبل
ما را در
منگنه گذاشته
بود که با کمک
نیروهای حافظ امنیت،
توانستیم به
در آییم. این
شیوه جدیدشان
بود که بدون
حضور آشکار،
مردم را از
جمع شدن بر
خاک جانباختگان
محروم کنند.
آنقدر از مردم
گوشه و کنار
وحشت داشتند که
نمیدانستند
چه باید
بکنند. با این
تصور که مردم
متوجه ترس و
وحشت آنها نمیشوند
ولی همه نگاهها
به آنها بود.
نه تنها نگاههای
نیروهای امنیتی،
بلکه مردم
کنجکاو نیز
نظارهگر
اوضاع بودند. از
دوستان دیگری
نیز بعدها شنیدم
که تمامی آن
روز همین
برنامه بوده
است و بعداز ظهر
خاک اشکان و
سهراب و
دیگران را هم
به همان شکل
اشغال کرده
بودند تا بدون
سر و صدا از
تجمع مردم
جلوگیری کنند.
البته موفق به
این کار شدند،
ولی تمامی
مردم متوجه ترس
و وحشت آنها نیز
شدند. در
روزهای
پایانی سال که
مردم عادی حضوری
گسترده در
بهشتزهرا
دارند، امکان
مسدود کردن به
شیوه خاوران و
یا زمانهای
خاص در بهشتزهرا
را ندارند و
ناچارند که
برای توجه
کمتر مردم، روشهای
دیگری را به کار
گیرند، ولی
غافل از اینکه
مردم
هوشیارترند و نمیتوانند
وحشت خود را
از مردم عادی
مخفی نگاه دارند.
امروز
نیز با تنی
چند از مادران
و همسران به خاوران
رفتیم. ظاهرا هیچ
خبری از نیروهای
امنیتی نبود.
خوشحال که
بالاخره
توانستهایم برای
خوشامدگویی
نوروز، قدم به
خاوران گذاریم.
گلها را بغلبغل
با خود بردیم
و آنجا را گلباران
کردیم و
ناراحت که کاش
گلهای بیشتری گرفته
و آنجا را میآراستیم.
گلها را
گذاشتیم، سنگ
و کلوخهای
نشانهگذاریشده
مادران را که دوباره
به هم ریخته
بودند، مرتب
کردیم و سرود
خاوران و مرغ
سحر را با هم زمزمه
کردیم. زمانی
نگذشت و قصد
رفتن داشتیم
که دو مامور
نیروی
انتطامی آمدند
و با تهدید از
ما خواستند که
آنجا را ترک
کنیم. البته قبلتر
مردی در آن
حوالی میچرخید
و احتمالا خبر
داده بود. مامورین
ما را به
دنبال خود کشاندند
و یکی از آنها که
جوانتر بود،
مدارک ماشین
را گرفت و از
ما خواست که
برای تحویل
مدارک به
کلانتری برویم.
بیرون که
رسیدیم، مامورین
وزارت
اطلاعات هم سر
رسیدند. رییسشان
با پرخاش سمت
من آمد و گفت:
"تو دست از این
کارهایت برنمیداری،
مثل اینکه تنت
میخارد". گفتم:
شما معلوم
نیست قصدتان
از این کارها
چیست، شما
تکلیف خودتان
را هم نمیدانید،
پنجشنبه و
جمعه که
خاوران را محاصره
کردید و نگذاشتید
خانوادهها
بیایند،
امروز دیگر چه
مشکلی دارید؟
مگر ما چند
نفریم که شما
اینقدر نگران
شدهاید. گفت:
"شما سرود
خواندهاید"،
گفتم: "سرود
خواندن ما چه
ربطی به شما
دارد. کجای
دنیا سر خاک
رفتن و شعر و
ترانه و سرود خواندن
جرم است." خودم
را کنترل کردم
و خفقان گرفتم
مبادا مادر برآشوبد
و حالش خراب
شود. آخر چطور
شد که صدای ما پنج
نفر به آنها
رسید و خوابشان
را برهم زد و
اینچنین
آشفته و
شتابان خود را
به خاوران رساندند.
آنها برای
گرامیداشت
یاد عزیزانشان
هر کاری دلشان
میخواهد میکنند.
آدم جمع میکنند،
اتوبوس پر میکنند،
هزاران غریبه
را به سر خاک
میآورند، با
بوق و کرنا
روضه میخوانند،
تمامی مردم
دور و بر را
مجبور میکنند
که صدایشان را
بشنوند، بدون
اینکه بپرسند
علاقهای به
شنیدن این
صداها دارند
یا نه. ولی ما
را از حداقل
حقوق شهروندیمان
محروم میکنند.
حتی نمیگذارند
به سادهترین
شکل ممکن به دیدار
عزیزانمان
برویم. امروز
میرویم، میگویند
فردا بیایید،
فردا میرویم،
میگویند روز
دیگر بیاید، گل
میگیریم، میگویند
گل نیاورید،
سنگ میآوریم،
میگویند سنگ
نیاورید، شعر
میخوانیم،
میگویند شعر
نخوانید. واقعا
برایم جوای
سوال است که با
این همه قدرت
و یال و
کوپال، چرا
اینقدر از ما
میترسند.
بالاخره
ما را به
کلانتری ۱۷۷
خاورشهر
بردند. تمامی
مدارک و
موبایلها و مشخصات
و آدرس و تلفن
را گرفتند و ساعتها
ما را بدون
توضیح نگاه
داشتند. مادر
لطفی ضربان
قلبش شدید شده
بود و قرصی
نیز همراه نداشت.
ما نگران حالش
بودیم و آنها
بیتوجه به
این موضوع. با آرامبخشی
او و خودم را
آرام کردم. هر
کدام در حال
انفجار بودیم
ولی سعی میکردیم
خودمان را
کنترل کنیم تا
برای دیگری مشکلی
پیش نیاید. به مامور
ارشد وزارت
اطلاعات گفتم:
"سال قبل هم همین
کار را با ما
کردید، نه
تنها قبل از
عید مانع ما
شدید، بعد از
عید هم ما را
برگرداندید.
شما فکر میکنید
که با زور میتوانید
همه چیز را
مهار کنید. در
حالیکه با این
شیوهها جز
اینکه داغ ما
را تازهتر
کنید کار
دیگری انجام
نمیدهید. بدانید
که با این
شیوه نه تنها
ما را از آمدن
منصرف نمیکنید،
بلکه مشتاقتر
میکنید."
بالاخره بعد
از ساعتها
انتظار، مامورین
وزارت
اطلاعات
رفتند و اجازه
دادند که
مدارک را به
ما پس دهند و
برگردیم. پس
از رفتن آنها
مامورین
نیروی
انتظامی میخواستند
دل ما را به
دست آورند و میگفتند
این برخوردها
را از ما
نبینید، آن
جوانک هم
شرمنده از
برخوردش بود
ولی غرورش
اجازه نمیداد
که از ما
عذرخواهی کند.
بالاخره از آن
کلانتری
کذایی بیرون
آمدیم و مادر
لطفی هم برای
اینکه روز را
با خوشی به
پایان
برسانیم، ما
را به نهار
دعوت کرد. با
اینکه اذیت
شده بودیم و
کلافه از
برخوردهای
خشن آنها، ولی
همه راضی و
خوشحال به
خانههایمان
بازگشتیم،
زیرا بدون
اینکه
بخواهیم، با
دست خودشان
صدای ما را به
گوش بسیاری
رساندند.
آری حکومت
تصور میکند که
با این روشها
میتواند ما
را خسته کند و از
راه بیاندازد،
ولی مطمئن باشد
که ما در کنار
هم خواهیم
ماند و خاوران
و خاورانها
را زنده نگاه
خواهیم داشت،
حتی اگر
خاوران را از
ما بگیرند. ممکن
است چند صباحی
جلوی ما را سد
کنند، درب خاوران
را ببندند،
مادران را
فرسوده کنند
یا دق دهند،
ولی به خوبی آگاهند
که به جای
مادران، جوانترها
به میدان
خواهند آمد.
هر چه بگیرند
و شکنجه کنند
و بکشند،
دایره
دادخواهان را
بزرگتر میکنند.
هم اکنون نیز پس
از کشتار مردم
در سال ۸۸، مادران
پارک لاله (عزادار)
دادخواه
تمامی جنایتهای
این سی و دو
سال شدهاند.
بالاخره
روزی مردم به
ستوه آمده،
تمامی
ملاحظات را
کنار خواهند
گذاشت و تمامی
جنایتکاران
را به اتهام
جنایت علیه
بشریت به
دادگاه خواهند
کشاند و آن روز
زیاد دور نیست.
یاد
تمامی جان
باختگان راه
آزادی و عدالت
و برابری گرامی
باد!
منصوره
بهکیش
پنجم
فرودین ۱۳۹۰