جلال ایجادی:

فیلسوفان، نویسندگان و هنرمندان فرانسوی مخالف اسلام

 

فلاسفه و نویسندگان و هنرمندان فرانسوی حق داشتند به استبداد و دین  نقد کنند و ما پس از ۱۴۰۰ سال دشمنی اسلام با ما، حق داریم مخالف باشیم ... ما مبارزه علیه استبداد و نقد اسلام را باید ادامه دهیم، هر چند مخالفان نقد دین زیاد باشند و هر چند خدنگ دشمن ما را نشانه گرفته باشد.

 

 

پیش درآمد

 

در اروپا مبارزه برای پیشرفت اجتماعی وهموار نمودن ترقی تکنولوژیکی و اقتصادی از مبارزه علیه مذهب جدا نبود. سلطه کلیسا با رشد آگاهی ودانش علمی وتوسعه روند خردپروری فروریخت. توسعه راسیونالیسم و خردگرائی فلسفی و نقد دگم‌های دینی گشایش بزرگی در مدرن‌سازی جامعه پدید آورد. اثر برجسته فیلسوف فرانسوی رونه دکارت "گفتار درباره روش" که در سال ۱۶۳۷ منتشر گشت و نکته اساسی دکارت که گفت "من فکر می‌کنم، پس هستم"، رویدادهای تاریخی مهمی می‌باشند که شک ومبارزه علیه خشک‌اندیشی و جزم‌گرائی مذهبی را دامن زدند. "نظم الهی و اراده الهی" در بستر رشد ذهنیت شکاک و مجموعه تحولات اجتماعی و علمی و فرهنگی و اقتصادی، دستخوش بحران گردید. در برآمد این بحران و فرو ریختن قطعی قدرت مسیحیت کلیسائی، فیلسوفان دوران روشنگری نقش اساسی داشتند. در این دوران ارزش‌ها دوباره تعریف می‌شوند و شالوده زندگی جدید مشخص می‌شود. قرن هفدهم و به ویژه قرن هجدهم میلادی چرخشی اساسی در تاریخ بشری است و به قول کانت: "روشنگری، خروج آدمی است از نابالغی به تفسیر خویشتن خود. و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری." مبارزه علیه مداخله کلیسا در زندگی اجتماعی و خودسری‌های آن و مبارزه مستقیم علیه دین و اعتقاد مذهبی و خداپرستی فصل شکوهمندی بود که راه را برای خودمختاری انسان و آزادی روح او و قدرت‌بخشی به حقوق زمینی و دمکراسی باز نمود. جالب آن است که این مبارزه در اروپا گرچه به طور عمده علیه استبداد و علیه دین مسیحیت و سلطه کلیسا بود، ولی در ضمن نقد ادیان دیگر را مانند دین یهود و دین اسلام در دستور قرار داد. روشنفکران و فیلسوفان فرانسوی دوره روشنگری در آثار فلسفی و ادبی و اجتماعی به انتقاد از اسلام پرداخته و معتقدند که میان استبداد شرقی و اسلام رابطه‌ای مستقیم وجود دارد. این اندیشمندان از زاویه فکری و آزاداندیشی وظیفه خود می‌دیدند و این حساسیت را داشتند که بر علیه خمودگی و اسارت فکری عمل کنند. آنان هر چند دور از رابطه مستقیم با واقعیت خشن مذهب اسلام، ولی نگفتند که به ما ربطی ندارد و یا مسئله مرکزی جامعه ما نیست، آنها چشم خود را نبستند و تعهد روشنفکرانه خود را نشان دادند. روحیه آزاد و آزادگی بی قید و شرط در نقد دین، این‌ است پیام این اندیشمندان به جامعه روشنفکری امروز ما.

 

این سنت و سابقه نقد اسلام در غرب و از جمله در فرانسه از عصر روشنگری در قرن هژدهم میلادی تا امروز ادامه پیدا می‌کند. در ایران نقد خرافات به دوره مشروطیت برمی‌گردد، ولی متاسفانه وجود استبداد پهلوی و فشار خفقانی روحانیت و عقب‌ماندگی فرهنگی مانع از توسعه نقد می‌گردد. انقلاب اسلامی در ایران در ۱۹۷۹، در میان روشنفکران ایرانی و فرانسوی دو واکنش گوناگون به وجود می‌آورد، از یکسو شیفتگی و از سوی دیگر نگرانی. اجرای احکام اسلامی، خشونت حکومت اسلامی ولایت‌فقیه و توسعه تروریسم اسلامی، توهمات و تردیدهای محافل روشنفکری را درهم شکست و این گرایش فکری را تقویت نمود که بین حکومت سیاسی و سیاست اسلام‌گرا و دین اسلام رابطه‌ای محکم وجود دارد. تعرض تروریستی ملهم از اسلام در جهان و نیز مداخله‌جوئی‌های بنیادگراها در فرانسه در زمینه مسائل آموزشی، حجاب، پزشکی، چندهمسری، سرکوب دختران، ترورفکری در جلسات عمومی و غیره موج جدیدی از انتقاد را برانگیخت. در دوره اخیر ما شاهد هستیم که تاریخ نقد دوران روشنگری دوباره در تاریخ جدید زنده شده و روشنفکر و فیلسوف، هنرمند امروز آشکارا بیش از گذشته به نقد اسلام دست می‌زند. از آنجا که خصلت اسلام مداخله‌گری و تجاوز است، با حمله به قبایل شبه جزیره عربستان و تجاوز به ایران و نیز سرزمین‌های دیگر در زمان پیامبر و خلفا شروع شد (عبدالحسین زرین‌کوب در کتاب دو قرن سکوت)، در طول تاریخ ادامه یافت و بالاخره تجاوز به حقوق انسان در سراسر عمر حکومت اسلامی در ایران و مداخله‌گری گروه‌ها و فعالان بنیادگرا در جهان، در زندگی شخصی و اجتماعی هر کشوری ادامه دارد. در این خط طولانی اراده و خواست همه متجاوزان و زورگوئی اسلامی، تحمیل الگوی اسلام در اجتماع و اخلاق و سیاست بوده است. من در مقالات پیشین مانند "آقای سروش، اسلام خشن است"، "فمینیسم اسلامی، یک سراب"، "پرسش از سیاستمداران و روشنفکران دینی درباره حکومت لائیک" خطرات اسلام و یا خطر فقدان لائیسیته را بررسی نموده‌ام و در این نوشته که در ادامه مقاله قبلی "نقداسلام آزاد است" می‌باشد، می‌خواهم روی اهمیت مبارزه فلسفی، نظری و روشنگرانه علیه اسلام اشاره کنم و نمونه‌هائی از اندیشه متفکران فرانسوی علیه خرافات و تهدیدهای دیروز و امروز این شریعت را مطرح سازم. ضرورت نقد در جامعه ما با تاریخ نقد در جهان، پیوند خورده است. کسانی که در جامعه ما نسبت به دین اسلام کوتاه می‌آیند، اهل سازش و مماشات هستند و فکر می‌کنند حالا وقتش نیست، در اشتباه کامل قرار دارند. به علاوه من اعلام می‌کنم که به هیچوجه مسئله دشمنی با شخص مسلمان و یا هر دیندار دیگری نیست، من به حقوق انسانی آنها آگاه هستم و حتا جریحه‌دار شدن آنها را در طرح نظر خود می‌فهمم. اما صرفنظر از اشخاص، امر اساسی برای من نقد هر ایدئولوژی و هر دین است، زیرا این نقد یکی از پیش‌شرط های آزادی روحی و فکری انسان است.

 

 

نقد فیلسوفان عصر روشنگری علیه مسیحیت و اسلام

 

در اینجا هدف معرفی کامل اندیشمندان بزرگ دوران روشنگری نیست، بلکه از زبان خود آنها، تنها طرح برخی نکاتی است که در راستای مبارزه علیه مذهب و استبداد است و در ضمن پلی بسوی شرایط کنونی ماست. میراث دیدگاه متفکران این دوره شگفت‌انگیز در جامعه فرانسه ادامه یافته و ریشه دوانده است. نقد دین و از جمله اسلام و آزادی اندیشه فرد، جزو این میراث فکری و فرهنگی است. ما به یادآوری این میراث و بهره‌گیری از آن نیازمندیم.

 

"فرانسوا رابله" از پیشگامان مبارزه علیه تاریک‌اندیشی است. او که پزشک و نویسنده انسان‌دوست دوران رنسانس می‌باشد، به ارزش‌هائی چون بردباری، صلح، فرهنگ مردمی و بازگشت به ارزش‌های فلسفی دوران باستان تاکید نموده و مبارزه تند را علیه روحانیون کلیسا سازماندهی می‌کند. او خواهان اخلاق ملایم روحانی مسیحی بوده و به ویژه طرفدار شادمانی و جشن و شراب می‌باشد. به خاطر دیدگاه انتقادی و تندش علیه روحانیون مذهبی، مقامات سیاسی و کلیسائی بر طبق رسوم انکیزیسیون، آثار او را در سال ۱۵۴۴ جزو لیست سیاه قرار داده و افکار او را خطرناک قلمداد ‌کردند.

 

"شارل دو منتسکیو" از متفکران عصر روشنگری فرانسه در ۱۷۴۸ "روح القوانین" را منتشر ساخت و بدین صورت علوم سیاسی را در طراز فلسفه قرار داد. در این اثر او اشکال مختلف حکومت (دموکراسی- سلطنتی- استبدادی)، را به تحلیل کشانده و در ارتباط با پیوند آنها با محیط خود، به طبیعت و به ویژه مرزهای جغرافیائی و شرایط آب و هوا، می‌پردازد. منتسکیو مانند برخی از متفکران دوران خود از استبداد می‌گوید، استبداد شرقی، استبداد روشنگرا، استبداد مقدس، استبداد شخصی و استبداد مشروع. نقد استبداد، منتسکیو را به اصل جدائی سه قوه می‌کشاند. فلسفه دوران روشنگری یکی از بیماری‌های عصر خود را استبداد تشخیص می‌دهد، و این اندیشمند بزرگ برآنست که این استبداد شرقی در دولت ترک‌ها و دولت پارس‌ها و کشورهای آسیا تجلی می‌یابد، دولتهائی مستبد در کشورهائی بزرگ و زیر آفتابی سوزان. شرق به مثابه مکانی بی‌تحرک و با فساد و یا جغرافیائی با استبداد قلمداد می‌گردد. از نظر مونتسکیو استبداد فقط دولت یک فرد، نبود قانون و قاعده نیست؛ این استبداد به طبیعت افراد این جغرافیا و نیز اسلام برمی‌گردد. در کتاب معروفش "روح القوانین"، منتسکیتو در تحلیل از استبداد شرقی، یکی از پایه‌های آنرا مذهب می‌داند، و مذهب هم رابطه با دیگری است و هم به مثابه عامل کُندکننده می‌باشد و به علاوه دین پیوسته مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد. او می‌گوید مذهب چماقی در دست مستبد می‌باشد؛ اسلام مخالف قدرت آن پادشاهی است که اصول دین را رعایت نکند و از نظراعتقادی فقط یک قرارداد و آن قرارداد احترام به اسلام توسط سوژه و حاکم است. منتسکیو برآنست که هر دولتی با همکاری و اتحاد روحانیون مردم را تحت سلطه قرار می‌دهد و بدبختی آن موقعی است که علمای بزرگ مسلمان با قدرت مطلق استبدادی به همکاری دست می‌زنند. او هشدار می‌دهد و می‌گوید از یاد نباید برد که بین استبداد و مذهب یک رابطه حساس وجود دارد، زیرا دین خود مستبد است؛ ما در برابر یک معضل قرارداریم و آن اینکه اسلام گاه به مخالفت با استبداد می‌پردازد، ولی استبداد با مذهب اعمال قدرت می‌کند. مونتسکیو به سال ۱۷۲۱ میلادی، در "نامه‌های پارسی" از سکون مرگبار دنیای مسلمان صحبت می‌کند. در این اثر "ازبک" شخصیت اصلی از تحرک جامعه پاریس نسبت به سکون "پرس" (ایران) شگفت‌زده است. نگاه مونتسکیو این است که در این جامعه سنتی، مستبد نفع‌اش در آن است که دیگران را فاسد کند، او از هرگونه پرهیزگاری تنفر دارد؛ در این جامعه اخلاق در برابر دیکتاتوری قرار دارد و مستبد پیوسته علیه جنبش، جنبش مغز و جسم مبارزه می‌کند. سرکوب تظاهرات، حتا تظاهرات آرام، یک واکنش طبیعی قدرت حاکم است. فساد در این روند مخرب ناشی از این نظام استبدادی است. از نگاه مونتسکیو فساد و انقیاد و بی‌چیزی در استبداد شرقی به وجود می‌آید و این رژیم استبدادی بر اساس طبیعت‌اش فاسد است. مونتسکیو بر آن است که فقر نتیجه غیرمستقیم استبداد است زیرا خشونت دولتی، جامعه را فقیرتر می‌سازد، نظامی که تقوا و پرهیزکاری ندارد، بی‌عدالتی را گسترش می‌دهد.

 

"هولباخ" فیلسوف ماتریالیست و همکار در تدوین آنسیکلوپدی، از مخالفان سرسخت روحانیت کلیسائی بود، خداپرست نبود و نسبت به کسانی چون ولتر که در اعتقاد شک داشت، به مذهب به شدت انتقاد می‌کرد. او فلسفه خود را بر پایه طبیعت استوار کرده و معتقد بود که اخلاق از مذهب جداست. زمانیکه اثر معروفش "نظام طبیعت" انتشار یافت، دولت و پارلمان فرانسه آنرا محکوم نموده و در ۱۸ اوت ۱۷۷۰ به دستور مقامات این کتاب را روی پله‌های پارلمان آتش می‌زنند و به دنبال آن چند اثر دیگر این فیلسوف به آتش انداخته می‌شود. از جمله آثار او "رساله درباره سه متقلب: موسی، مسیح، محمد" می‌باشد که در ۱۷۷۷ منتشرشد. هولباخ در نظراتش سازش دو قدرت معنوی و زمینی را افشا کرده و نتیجه اتحاد میان مذهب و دستگاه سیاسی را، قدرت مطلقه می‌داند. او در اثرش "جشن اخلاق" می‌گوید اتحاد بین کشیش و مستبد به نام خدا و آسمان صورت گرفته و هدفش استثمار مردم است. از دیدگاه هولباخ این رابطه میان مذهب و استبداد فقط به مسیحیت محدود نمی‌گردد، بلکه اسلام را هم شامل میشود؛ در چنین شرایطی هنگامیکه قانونگذار مذهب را پایگاه اصلی حکومت قرار می‌دهد به ناگزیر به کشیشان وعوامل دستگاه دینی اهمیت گسترده می‌دهد و به نوبه خود این روحانیون به دفاع از استبداد دولتی برمی‌خیزند.

 

"کندورسه" فیلسوف و ریاضی‌دان و سیاستمدار فرانسوی که در نیمه دوم قرن هیجده می‌زیست، برای ترقی روح انسانی تلاش می‌کرد و امیدواربود که انسان بتواند در سه زمینه اساسی موفق بشود: از بین بردن بی‌عدالتی بین ملت‌ها، پیشرفت برابری در میان مردم و بالاخره تکامل انسان. او اصل کار خود را روی اصلاحات و مدرن‌سازی جامعه اختصاص داد و از زمان انقلاب فرانسه در سال۱۷۸۹ طرفدار بازسازی ملی جامعه، آزادی مطبوعات و حقوق زنان در رای و انتخابات بود. کندورسه طرفدار حقوق بشر، حقوق زن، یهودیان و سیاهان بود، او فردی عقلگرا و قانونگرا بود و مبارزه تندی را علیه پیش‌داوری‌ها به پیش برد و مانند ولتر مذهب را به نقد کشید و اغلب کشیشان را به مستبدان تشبیه کرده و تبلیغات و حیله‌گری‌های آنان را افشا نمود. از نظر او میان پیش‌داوری مذهبی و استبداد خط مستقیمی وجود دارد، زیرا تمام ادیان به نام خدا خواهان انقیاد انسان نسبت به استبداد می‌باشند. او می‌گفت: "یکی از ویژه‌گی‌های مسیحیت تحقیر علوم انسانی بود. دین معتقد بود که فلسفه گستاخی می‌کند و از روحیه نقاد و شکاک و اعتماد به عقل هراس داشت، زیرا این پدیده‌ها برای اعتقاد مذهبی زیانبار می‌باشند. روشنائی علوم طبیعی برای دین شرم‌آور و مشکوک بود زیرا این علوم برای موفقیت معجزه‌ها خطرناک بودند... پیروزی مسیحیت نشانه انحطاط قطعی علوم و فلسفه بود" ("طرح یک تابلو تاریخی پیشرفت‌های روح انسانی"، ۱۷۹۵). در سخنی دیگر کندورسه می‌گوید: "جامعه‌ای که توسط فیلسوفان ارشاد نشده، توسط شارلاتان‌ها گمراه می‌گردد." "هر چقدر مردم روشن‌تر باشند، آراء آنها را مشکل‌تر می‌توان جابه جا کرد... در شرایط قانونی کاملاً آزاد نیز مردم نادان فقط برده خواهند بود." (به "آثار کندورسه ۱۷۴۳/۱۷۹۴ " مراجعه شود)

 

"دنی دیدرو" فیلسوف نامدار فرانسه که یکی از نویسنده‌گان آنسیکلوپدی بود و توسط پارلمان پاریس به خاطر ماتریالیسم و بی‌خدائی محکوم شده بود، درباره مسیحیت در قرن هیژدهم نوشت. "هرگز هیچ دینی به اندازه مسیحیت با جنایت عجین نشده است." (سالن، ۱۷۶۳) در جای دیگر می‌نویسد: "این مذهب از نظر من باطل‌ترین و خشن‌ترین دگم‌ها را دارد." (نامه به ویاله، ژوئیه ۱۷۶۶). در نوشته خود "انتقاداتی علیه نوشته‌های مذهبی‌های گوناگون" در سال ۱۷۶۲ نوشت: شک‌ها در مورد دین اقدام برای تحقیر نیست، بلکه آنها کارهای اساسی هستند. او می‌گوید هیچ دینی نه ابدی است، نه جهان‌شمول است و نه با وضوح. دیدرو در نوشته خود معجزه مسیح را به انتقاد کشیده شده و انجیل را به عنوان معجزه خواندن، ابلهانه می‌داند. دیدرو می‌نویسد کشیش‌ها می‌گفتند که تنها کتاب ما مقدس است و پیامبر ما معجزه می‌کند؛ حال آنکه نه معجزه مسیح و نه معجزه محمد، هیچیک واقعی نیستند. در نگاه او اگر عذاب جهنم را کنار بگذارید، نیایش و کرنش به خدا پایان می‌پذیرد. دیدرو که در ابتدا توسط پدرش برای زندگی و فعالیت کلیسائی آماده شده بود، با آزادی و شجاعت به فعالیت‌های گوناگون رمان‌نویسی، نمایشنامه‌نگاری، هنری و فلسفی دست زد، به نقد خرافات مذهبی پرداخت. از جمله نوشته‌های او "نامه درباره نابینایان برای کسانی که می‌بینند" می‌باشد. در این نوشته از آتئیسم و بی‌خدائی دفاع کرده و اعتقاد خود را نسبت به ماتریالیسم مطرح می‌سازد. او می‌گوید مقوله خوب و بد مقولات طبیعی بوده و تقوا از خداپرستی کاملاً جداست. او را به خاطر اعتقاداتش دستگیر کردند و در زندان ونسن در پاریس افکندند. جرم او چنین اعلام شده بود: "این فرد جوان با روحیه‌ای که دارد و دین را مسخره می‌کند، بسیار خطرناک است. او از رازهای مقدس با تحقیر سخن می‌گوید". در سال ۱۷۶۰ دیدرو در رمان معروفش "راهبه"، که با سبک خاطرات‌گوئی و به شکل پاورقی منتشر می‌شد، نظام کلیسائی را به انتقاد کشیده و بر آن بود که این سیستم انسانها را از خود بیگانه کرده و به درد و عذاب در این جهان محکوم می‌کند. از نظر او نقش نهادهای مذهبی به تخریب کیفیت انسانی منجر می‌گردد. او بر آن است که کشیشان انگل بوده و هیچگونه بهره‌مندی اجتماعی ندارند و به علاوه با تخیلات مرگبار و عرفانی کارشان به دیوانگی کشیده و گاه به خودکشی دست می‌زنند. این رمان یک نوشته کاملاً ضدمذهبی و طرفدار آزادی فرد در انتخاب سرنوشت است، برای او تقدیر بی‌معناست، انسان اراده لازم برای سرنوشت خود را دارد.

 

"دلامبر" که در ابتدا به مطالعات دینی پرداخت، ولی این کار را رها کرده، به مطالعه در زمینه حقوق، پزشکی و ریاضیات روی می‌آورد. او کسی است که با تاثیر از رنه دکارت و جان لاک، راه را با قدرت به سوی راسیونالیسم علمی جدید باز می‌کند و با تلاش بسیار و همکاری با دیدرو به تهیه و تدوین آنسیکلوپدی دست می‌زند. نوشته او تحت عنوان "گفتار مقدماتی" که در جلد اول آنسیکلوپدی در سال ۱۷۵۱ انتشار یافت و به مثابه مانیفست فلسفه عصر روشنائی ارزیابی شد، به توضیح فلسفه او پرداخته و اعلام می‌دارد که میان رشد شناخت و ترقی اجتماعی رابطه مستقیم وجود دارد. دلامبر همچون ولتر، به مبارزه گسترده علیه قدرت مطلقه مذهبی دست زده و آنرا سد راه ترقی و پیشرفت ارزیابی می‌نماید.

 

"ولتر" نویسنده و فیلسوف آزاداندیشی بود. او درمبارزه فلسفی خود می‌گفت زشتی‌ها را باید به نقد کشید و به ویژه زشتی برای او خرافات، دین و مذهب کاتولیک بود، برای او هدف این مبارزه بر علیه بی‌عدالتی، خودسری، تاریک‌اندیشی و نادانی و آنچه که ضد انسانیت و عقل ارزیابی می‌شد، بود. اولین اهرم ولتر هجو و طنز و به ریشخند گرفتن رسوم و اعتقادات مذهبی در افکار عمومی بود. نگاه او هم به ریشخند می‌گرفت و تقدس‌زدائی می‌نمود و با کلام گزنده در نوشته‌های گوناگون مردم و جامعه را به انتقاد می‌گرفت و هم فلسفی بود و مقولات را به نقد می‌کشید که ازجمله در اثر او "واژه‌نامه فلسفی" که در ۱۷۶۴ منتشر شد ما شاهد نقد فلسفی هستیم. او می‌گفت: "امروزه فناتیسم یک دیوانگی مذهبی است، این بیماری با یک جوش چرکین آغاز می‌گردد." انتقادات او به کتاب مذهبی کاتولیک‌ها فراوان بود ودر این زمینه طی ۱۷۶۰ تا ۱۷۷۸ بیش از بیست نوشته در رد دین و خرافات، معجزه و خدا، تورات و مسیحیت منتشر ساخت. البته در اواخر در برابر رد قاطع خدا توسط هولباخ و دیگران، در مورد اعتقاد به خدا قدری نظرش تغییر کرد. او مخالف آتئیسم گردید، ولی با شدت تمام علیه کلیسا و عدم بردباری آن مبارزه کرد، او از حقوق انسانها علیه اسارت فئودالی دفاع نمود، او روح انسانی را بزرگی بخشید و به انسان آموخت که آزاد باشد. از جمله گفته‌های ولتر، این جمله معرف است: "من با نظرات شما موافق نیستم، ولی برای اینکه شما حق آنرا داشته باشید که حرف خود را بگوئید، حاضرم تا پای مرگ جلو بروم". ولتر به دین یهودیت و نیز به مسحیت به انتقاد سخت دست زد و درباره مسیحیت نوشت: "تا زمانی که نادان‌ها وجود دارند ادیان نیز وجود خواهند داشت و مسیحیت مسخره‌ترین، واهی‌ترین و خونبارترین دینی است که دنیا را آلوده کرده است". از جمله کارهای او نوشتن یک تراژدی به نام "فناتیسم یا محمد" که در ۱۷۳۶ تدوین گردید، درباره اسلام است. از نظر او موسی یک جادوگربود، عیسی یک یهودی فناتیک بود ومحمد پیامبری دروغین و نیرنگ‌باز است.

 

"الکسی دو توکویل" (۱۸۵۹۱۸۰۵) برآن است که دمکراسی در پیام مساوات خود از مسیحیت الهام گرفته است، زیرا این دین همه را در برابر خدا برابر می‌داند، و ویژه‌گی تمدن انگلیس و آمریکا در این است که که این تمدن روح مذهب و روح آزادی را درهم می‌آمیزد. با این حال توکویل می‌گوید جدائی کلیسا و دولت به طور قطع باارزش است، زیرا در این رابطه دوطرفه، یکی تلاش برای تسلط بر دیگری ندارد. او بر پایه مدل امریکائی آرزوی آشتی دادن روح لیبرالی و روح دین در فرانسه را دارد. توکویل نسبت به دین اسلام نظر منفی دارد زیرا "مکتب محمد دینی است که به شدیدترین وجهی این دو جنبه را در هم آمیخته است، به نحوی که در این دین روحانی بناگزیر یک شاهزاده است و یک شاهزاده، یک فرد روحانی است. تمام عمل زندگی مدنی و زندگی سیاسی بر پایه قانون مذهبی تنظیم می‌گردد." از نظر او این تمرکز و این ادغام اولین دلیل استبداد و اولین علت سکون اجتماعی است. این وضعیت تمام ملل مسلمان است و در مقایسه با کشورهای دیگر که پیش رفتند، علت سقوط ملل مسلمان بوده است. از نظر توکویل اسلام در تضاد با دمکراسی می‌باشد؛ بزرگی مسیحیت در این است که امور مذهبی را به دین واگذار نمود و هر آنچه بود را به جنبش‌های آزاد روح انسانی سپرد. در جای دیگر می‌گوید: "گرایش خشونت‌بار قرآن آنچنان خیره‌کننده است که کسی نمی‌تواند متوجه آن نشود." البته توکویل در عین رد قاطع اسلام به انتقاد آشکار استعمار در الجزایر پرداخته و می‌گوید دولت فرانسه سرنوشت مردمان را به دست جادوگران رها کرده است. او می‌نویسد استعمار فرانسه در پی چپاول ثروت نهادهای دینی می‌باشد. او از وحشیگری استعمار یاد کرده و می‌گوید بیشرمی است وقتی می‌بینید که ما به عنوان "ملتی با تمدن" تمام آثار وروشنائی آنها را از بین می‌بریم (رجوع شود: "یادداشت‌هائی درباره قرآن ومذاهب"، انتشارات بایار و نیز "درباره دمکراسی در آمریکا"، انتشارات پلیاد، جلد ۲. پاریس). توکویل در مکاتبات خود در ۲۱ مارس ۱۸۳۸ می‌نویسد: گرایش‌های خشن و احساسی موجود در قرآن هر کسی را متوجه خود می‌کند. قرآن با تک‌خدائی‌اش، نسبت به چندخدائی از نظر مقولات روشن بوده و دارای نگاه وسیع می‌باشد، حال آنکه باید یادآوری نمود که "محمد تاثیر بزرگی روی بشر گذاشته، ولی به گمان من این تاثیر بیشتر زیان‌آور بوده است و نه نجات‌بخش." در یک نامه دیگر می‌نویسد: "با توجه به وضعیت مسلمانان در الجزایر و شرق من قرآن را زیاد مطالعه کرده‌ام، با این مطالعات من دریافتم که در جهان کمتر دینی می‌شود یافت که مانند دین محمد برای انسانها شوم باشد. این دین علت اصلی سقوط کنونی دنیای اسلام است." ("نامه‌های گزیده توکویل"، گالیمار ۲۰۰۳، پاریس)

 

حرف اصلی این فیلسوفان کدام است؟ آنچه که در این بخش اهمیت دارد توجه بزرگان اندیشه به شرایط آزادی انسانی است. از جمله عوامل لازم این آزادی مبارزه علیه مذهب و علیه استبداد است، آنها این دو مبارزه را از یکدگر جدا نکردند. آنان در پی روشنائی هستند، آزادی را نتیجه عمل انسانی دانسته و این عمل از تقدیر خدائی جدا می‌دانند. برعکس تقدیر خدائی و دین نه در راه رهائی انسانی، بلکه در جهت حفظ مناسبات اسارت‌بار است. فیلسوف و نویسنده به جامعه می‌آید و با شهروند پیمان می‌بندد تا علیه ظلمت و استبداد پیکار کند. در ادامه این سنت یکی دیگر از تلاش‌های تاریخی در فعالیت روشنفکر و سیاستمدار علیه سلطه کلیسا، مبارزه برای قانون لائیسیته در ۱۹۰۵ در فرانسه است. کلیسا که با قدرت تمام در پی تسلط خود بر آموزش و مدارس و ذهن نوجوانان بود، با مبارزات شخصیت‌های لائیک که به اصل جدائی کلیسا و دولت اعتقاد داشتند، بالاخره امتیاز و موقعیت خود را از دست می‌دهد و کلیسا مجبور می‌شود تا قواعد جدید بازی را بپذیرد و حضور انبوه و سنگین و خفه‌کننده خود را کاهش دهد. در فرانسه در نتیجه این جابه‌جائی‌ها دولت سکولار مستقر می‌گردد، بدون آنکه این مبارزه کاملاً خاتمه یابد. بنابراین مبارزه علیه دین و نقد قاطع آن توسط روشنفکر فیلسوف یک امر برجسته بود. تاریخ دوران روشنگری عصر برخورد اندیشه‌ها بود و نه پناه بردن در جزمیات گذشته و یا هراس و بزدلی روشنفکری. ما باید از مونتسکیوها و ولترها بیاموزیم. بحث بر سر یکسان قراردادن دو جامعه دیروز و امروز نیست. بحث بر سر نفی اخلاق و معنویت نیست، زیرا همانگونه که "باروخ اسپینوزا" می‌گفت اخلاق و اتیک مجزا از دین است. بحث بر سر شجاعت و تیزبینی روشنفکر، بحث بر سر تشخیص دین به عنوان یک عامل منفی و استبدادپرور است. بدون‌شک، بدون این مبارزات فلسفی و نظری و سیاسی علیه مذهب و کلیسا، دسترسی به آزادی انسان و حقوق او، دسترسی به حقوق بشر و حقوق شهروندی و به عقب راندن دین، میسر نبود. سه قرن پیش روشنفکر جهان اندیشه روشنگری هوشیار بود و در نقد اسلام نوشت. پس چرا روشنفکر ایرانی در زمان انقلاب اسلامی این هوشیاری را نداشت؟ و امروز روشنفکرانی که در پی نقد اسلام هستند، مورد انتقاد و سرزنش قرار می‌گیرند که چرا نقد دین می‌کنید. دیوارهای نادانی و سانسور و خودسانسوری در جامعه ایرانی عظیم هستند. از این دیوارهای هولناک نباید هراسید.

 

 

اسلام، معضل میشل فوکو و آیات شیطانی

 

در قرن بیستم نسبت به اسلام در غرب و به ویژه در فرانسه سه دیدگاه پیوسته در کنار یکدیگر موجود بوده‌اند: دیدگاه کلیسائی و استعماری، دیدگاه آشتی و دوستی با اسلام و دیدگاه نقد اسلام.

 

دیدگاه کلیسائی و استعماری: دین مسیحیت در مقابله با امپراتوری عثمانی و رقابت با اسلام، آنرا "ضد مسیح" معرفی کرده و به گفته مارتین لوتر که در "آنسیکلوپدی کاتولیک" در ۱۹۱۱ انتشار یافته، "محمد فرزند شیطان است" و یا "از شیطان الهام می‌گرفته است". به علاوه نظر رسمی کلیسا بر آن است که "در این قوم در ابتدا ستارگان، خورشید و ماه را می‌پرستیدند. سپس پیروان این دین خیالی قراردادها را با کسانی که به این دین نمی‌گروند به هم می‌زنند، و آن هم بدون اینکه از نظر خودشان گناهی مرتکب شوند. پیروان این دین از عذاب دائم و جنهم برکنارند و زنان‌هایشان در بهشت جائی ندارند، زیرا بهشت فقط به مردان اختصاص دارد." (رجوع شود به سایت "دو ساحل مدیترانه" از فاروق بیلیسی، ۲۰۰۵ ). روشن است که قدرت کلیسائی در حفظ ایدئولوژی خود به مقابله با اسلام دست زده وهدف ترقی و دمکراسی‌خواهی ندارد. به علاوه باید دقت داشت که یک سلسله از برخوردهای انتقادی ضداسلامی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با بینش استعماری و تحقیر ملل دیگر درهم آمیخته است. در این دوران ایدئولوژی "پخش و گسترش تمدن" از جانب غرب به دیگر کشورها و یا ارائه نظرسیاسی درباره حضور و مبارزه کارگران مهاجر عرب در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، با نگاه نژادپرستانه و سلطه‌طلبانه صورت می‌گرفته است. (به اثر ژرار نواریه "مهاجرت، ضدیت با نژاد سامی و نژادپرستی در فرانسه در قرون نوزده و بیستم"، انتشارات فایار، مراجعه شود).

 

دیدگاه آشتی و دوستی با اسلام: از سوی دیگردر فرانسه متفکرنی چون "رنه گنون"، "لوئی ماسینیون"، "لوئی گارده"، "هانری کوربن"، "ماکسیم رودنسون" هستند که نسبت به اسلام شیفته بوده و به مثابه شرق‌شناسان برداشت "نو" و"عارفانه" از اسلام و شیعه عرضه می‌کنند. هانری کربن فیلسوف و شرق‌شناس (۱۹۷۸ - ۱۹۰۳) در دیدار و همکاری با محمدحسین طباطبائی و مرتظی مطهری تا حدی گرایش به تشیع پیدا می‌کند و بدون اینکه به قول داریوش شایگان دین کاتولیک خود را عوض کند. از نظر جواد طباطبائی اهمیت کربن توجه به سنت بود: "او اهل تذکر سنت بود، هواداران "بومی" او آدمهای املی بودند، هیچ‌چیز درباره پیچیدگی‌های موضوع مهمی مانند سنت نمی‌دانستند. همه نوشته‌های نصر دلیل بر این مدعاست." (ماهنامه مهرنامه شماره ۱۰). ماکسیم رودنسون (۲۰۰۴ ـ ۱۹۱۵)، مورخ و جامعه‌شناس بود و از جمله آثارش "محمد" در سال ۱۹۶۱ درباره زندگی پیامبر اسلام و شرایط اجتماعی و اقتصادی پیدایش اسلام بود و او سپس در سال ۱۹۶۶ "اسلام و سرمایه‌داری" را منتشر ساخت. او با نگاه مارکسیستی به تحلیل این پدیده دینی می‌پردازد و راه گفتگو را با طرفداران اسلام می‌گشاید.

 

دیدگاه نقد اسلام: قصد من به هیچوجه نه تحلیل از گروه یکم است و نه ارزیابی از شخصیت‌های گروه دوم است. هدف من طرح دیدگاه‌های انتقادی به اسلام می‌باشد، یعنی آن دیدگاه‌هائی که در جامعه ما حق ابراز نظر نداشته‌اند. در برابر گروه متمایل و خواهان آشتی با دین اسلام، متفکرانی بودند و هستند که نسبت به اسلام نقد آشکار ارائه می‌نمایند و اسلام و سیاست آن را مانع تحقق آمال دمکراتیک می‌دانند. در این راستا نقد اسلام از نقطه نظر آزادی فرد و روح انسانی و دمکراسی‌خواهی توسط فیلسوف و نویسنده و هنرمند صورت می‌گیرد. نقد نظام دینی اسلامی و رسوم ناشی از آن در دوران روشنگری وجود داشت و در قرن بیستم نیز ادامه یافته و به مرور در جامعه فرانسه گسترش می‌یابد. یکی از انگیزه‌های توسعه این گرایش انتقادی به این خاطر است که تمام کشورهای اسلامی دارای خصوصیت سیاسی دیکتاتوری و بسته بوده و سنت کهنه‌پرستی و تعصبات خرافی و جزم‌های مذهبی ساختار مسلط را تشکیل می‌دهد و یا مدل کشورداری با رجوع به الگوی محمد تنظیم می‌شود. "کلود لوی استراوس" یکی از منقدان این جوامع ساکن و از نفس‌افتاده است.

 

کلود لوی استراوس (۲۰۰۹- ۱۹۰۸) پدر "مکتب ساخت‌گرائی" و"اتنولوژی" و از بزرگان اندیشه معاصر فرانسوی، در زمینه انسان‌شناسی اجتماعی و ساختار اساطیر و افسانه در میان اقوام پژوهش‌های گسترده نموده بود. او در یکی از آثار معروف خود درباره رفتار انسانها در زندگی روزمره جامعه مسلمان و اسلام به انتقاد پرداخته و از جمله نکاتی که مطرح می‌کند عبارت از آن است که: در برابر گشاده‌روئی عمومی دین بودائی و اشتیاق مسیحیت برای گفتگو، نابردباری اسلامی به صورت ناخودآگاه مسلمانان را محکوم می‌نماید، زیرا آنها در جستجوی تقسیم حقیقت با دیگران نیستند، آنها قادر نیستند وجود کسی را به عنوان شخصیتی دیگر تحمل کنند. آنها برای اینکه خود را از شک و حقارت دور کنند، راه را در نبودن دیگران می‌بینند. برادری و اخوت اسلامی در واقع یک نغمه خودی و درونی علیه دیگرانی که پیرو دین آنان نیستند، می‌باشد. من در مجاورت با اسلام احساس بحران می‌کنم. من باید اسلام را ملاقات می‌کردم تا هلاکتی که از جانب آن امروز اندیشه فرانسوی را تهدید می‌کند بفهمم، من نمی‌توانم مسلمان شدن فرانسه را نادیده بگیریم ، کشوری که حقوق برابر برای همه را قبول دارد. این خطر را نمی‌توان از نظر دور داشت. اسلام حتا در صدد جدا کردن غرب از شرق است. اسلام در مقایسه با دین بودا و مسحیت، کامل‌ترین فکر مذهبی و در عین حال نگران‌کننده‌ترین دین است. اسلام دو دنیای متمدن را جدا نموده است و نسبت به آنها عقب‌ماندگی هزارساله دارد. اسلام به یک انقلاب دست زد، ولی از آنجائی که این امر در یک بخش عقب‌مانده جامعه انسانی بود، با بذری که پاشید، فکر را نازا و زایش را از بین برد. (رجوع شود به کتاب "تروپیک‌های اندوهگین" صفحه ۳۶۴، چاپ ۱۹۵۵ پاریس). برای کلودلوی استراوس به اسلام امیدی نیست، چرا که زنگارآفرین است و برعکس منشا یک خطر مهلک است. او که در شناخت تطبیقی انسان‌شنانه تحرک جوامع ابتدائی را بررسی کرده، سلطه اسلام را عامل رکود می‌داند.

 

میشل فوکو فیلسوف فرانسوی در لحظه انقلاب ایران، مناسبات توهم‌آمیزی با اسلام برقرار می‌کند. در نزد میشل فوکو که در جستجوی فلسفه در بطن جنبش‌های اجتماعی است، پیوند دین با جنبش توده‌ای در مبارزه علیه شاه منبع تحرک می‌گردد. میشل فوکو در نوامبر ۱۹۷۸ به دنبال مسافرتش به ایران، در نوشته‌هائی برای "نشریه دلا سرا"، راجع به انقلاب ایران می‌نویسد. او بر پایه آشنائی‌اش با آیت‌الله شریعتمداری و نیز با توجه به نقطه نظرات "هانری کربن" درباره شیعه، درباره انقلاب ایران از"معنویت سیاسی" صحبت می‌کند. او در همان زمانی که در ایران و در پاریس درباره دولت اسلامی به عنوان یک "توهم" صحبت می‌شود، فکر می‌کند که در ایران خواست معنویت منجر به ماه‌عسل معنویت و سیاست نخواهد شد و به رژیم ملائی نمی‌انجامد. او می‌گوید: "حزب خمینی به وجود نخواهد آمد، دولت خمینی وجود نخواهد داشت". فوکو در جای دیگر می‌گوید ایرانی‌ها در اسلام یک "نیرو و یک قدرت انقلابی" یافته‌اند و "هر دولت مسلمان می‌تواند از داخل، یعنی بر پایه سنت‌های سکولار منقلب شود" (رجوع شود به مقاله "فوکو و انقلاب ایران" ۱۸ ژوئن ۲۰۰۹ سایت "معاصران"). در همین دوران ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی بر علیه رژیم شاه موضع گرفته و به حمایت از روشنفکران ایرانی می‌پردازد، ولی فوکو در شیفتگی‌اش نسبت به انقلاب ایران و برخی توهمات نسبت به شیعه، تمایل به قدرت اسلامی نشان می‌دهد، او خوش‌بینی بسیار از خود نشان داده و در حمایت از مبارزه ضد پهلوی به نزدیکی نسبت به انقلاب اسلامی کشیده می‌شود.

 

مواضع میشل فوکو در قبال انقلاب اسلامی، موج بزرگی از روشنفکران لائیک را علیه او برانگیخت. مواضع میشل فوکو درباره ایران، روشنفکران فرانسه و سنت غیر و یا ضد مذهبی آنها را آزار می‌داد. در این نگاه ستایش‌آمیز، فوکو تنهاست و تعداد بیشماری از روشنفکران در فرانسه نسبت به انقلاب در ایران بدگمان و یا مخالف هستند، از جمله نویسنده معروف "کلود موریاک" که پیوسته آثار مخرب امتزاج بین مذهب وسیاست را بازگو می‌کرد و فوکو به او می‌گفت "سیاست بدون معنویت" معنا ندارد. منقدین معروفی مانند "پیر بلانشه" در نقد فوکو در نشریه "اکسپرس" در سال ۱۹۷۹ می‌نویسد: "میشل فوکو، نه اولین و نه آخرین روشنفکر غربی خواهد بود که درباره انقلاب‌ها، توهمات را گسترش می‌دهد، دیروز درباره انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و سپس درباره انقلاب میخک‌ها در پرتقال و امروز درباره انقلابی که تخت سلطنت پهلوی را واژگون ساخت." یکی دیگر از منقدان فوکو، "دانیل بن سعید" فیلسوف فرانسوی بود. او در مقاله‌ای تحت عنوان "هزاره‌ای تازه، کنکاشی آزادمنش" در پائیز ۲۰۰۴ در نشریه "واکارم" منتشر ساخته و به کالبدشکافی حوادث ایران و مواضع فوکو می‌پردازد. او می‌گوید نگاه میشل فوکو از شکست انقلابات قرن بیستم و فقدان دورنمای گسترده متاثر است، انقلاب در ایران در لحظه‌ای روی می‌دهد که انتظارش نمی‌رفت و الگوی مارکسیستی نمی‌توانست پیش‌بینی کند. برای فوکو انقلاب ایران نوع جدید است، در این جنبش نوعی "عرفان‌گرائی با محتوای انقلاب اجتماعی" و"یک اراده جمعی و کاملاً یکپارچه" جمع شده است. از نگاه انتقادی "بن سعید"، فوکو فکر می‌کند این جنبش پائینی‌ها "منطق ساده و یکجانبه مدرنیته" را به هم زده و فراتر از"مرزهای تعقل‌گرائی غرب" پیش می‌رود. به بیان دیگر "اسلام دیگر افیون مردم نبوده" و بلکه "روح جهانی بدون روح" می‌گردد. میشل فوکو با سرخوردگی نسبت به مدرنیته و ترقی، به سوی نظریه "معنویت شیعه" و "ایدئولوژی شهادت" روی می‌آورد.

 

از نظر دانیل بن سعید نتیجه‌گیری فوکو نتیجه مخالفت فوکو با ارزش‌های جهان‌شمول بود. او در پی "راه سوم"، راهی میان توتالیتاریسم کمونیستی و توتالیتاریسم فاشیستی بود. فوکو می‌گفت "ایرانی‌ها همان تعریفی را از حقیقت ندارند که ما داریم". بدین ترتیب فوکو از اونیورسالیسم دور شده و به "نسبیت‌گرائی فرهنگی" نزدیک می‌شود. آیا رد برده‌داری و مخالفت با ستم نسبت به زنان جزو ارزش‌های جهانی و انسانی و جدا از هر ویژگی فرهنگی بومی نیستند؟ در برابر نظر میشل فوکو، حتا کسانی مانند ماکسیم رودنسون نگران بودند و از "آغاز بنیادگرائی اسلامی" صحبت کرده و گرایش به سمت "فاشیسم کهنه‌گرا" را یادآوری می‌کردند. در نوول ابسرواتور ۱۹/۳/۱۹۷۹ رودنسون از خطرات قوانین اسلامی صحبت کرده و مبارزه زنان در ۸ مارس ۱۹۷۹ در تهران علیه حجاب اجباری را یادآوری می‌کند. در واقع میشل فوکو در نقد مارکسیسم به سوی پوزیتیویسم روی آورده و در این زمینه با نسبیت‌گرائی فرهنگی، به حمایت از انقلاب اسلامی می‌رسد. روشن است که بحث بر رد میشل فوکو در عرصه‌های گوناگون پژوهش‌هایش و نوآوری‌هایش نیست، کارهای سترگ او در جامعه‌شناسی و فلسفه بی‌سابقه بودند، ولی درباره انقلاب ایران به عمق نرفت، به کجراه کشیده شد. البته باید یادآوری نمود که میشل فوکو بعدها به انتقاد از خود پرداخته و گفت که انقلاب ایران نه تنها به سنت‌های مذهبی رجوع نموده، بلکه به علاوه این جنبش مذهبی با قدرت تمام علیه "تمدن غربی" می‌باشد. صداقت روشنفکرانه میشل فوکو، او را به اعتراف می‌کشاند، او همانگونه که بارها گفته بود به عنوان یک روشنفکر برجسته نمی‌توانست وابسته به قدرت بماند و فاسد شود.

 

سلمان رشدی با نقد خود، اسلام را به مبارزه می‌طلبد. بحران تازه‌ای جهان را تکان می‌دهد، در سپتامبر ۱۹۸۸ سلمان رشدی رمان "آیه‌های شیطانی" را منتشر می‌کند. به دنبال این انتشار به تحریک فعالان اسلام‌گرا تظاهرات خشن و گسترده‌ای در کشورهای اسلامی و غربی برپا می‌شود، تعدادی در این اعتراضات متعصابه کشته می‌شوند. در ۱۴ فوریه ۱۹۸۹ آیت‌الله خمینی برای کشتن نویسنده فتوا صادر می‌کند و از آنجا که این رمان را "توهین به اسلام" دانسته و نویسنده را "مرتد" اعلام نموده، خواهان قتل فوری او می‌شود. اوباشان و قاتلان اسلامی در پی فرصت طلائی برای کشتن هنرمند هستند، ولی این فرصت پیش نمی‌آید. البته در سال ۲۰۰۳ آیت‌الله حسن صانعی که در راس بنیاد ۱۵ خرداد بود، پاداش برای کشتن سلمان رشدی را ۳ میلیون دلار اعلام می‌نماید. باید دانست که به دنبال فتوای خمینی چند بمب‌گذاری در محل انتشارات این کتاب در لندن صورت می‌گیرد. درسال ۱۹۹۰ مترجم ژاپنی و مترجم ایتالیائی رمان با چاقو زخمی می‌گردند. در ۱۹۹۳ ناشر نروژی مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد که خوشبختانه نمی‌میرد. ۳۷ نفر در هتلی که مترجم ترک در آن اقامت داشت در آتش می‌سوزند. در ۱۴ فوریه ۲۰۰۶ بنیاد شهید اعلام می‌کند که "این فتوا برای ابد قابل اجراست". در برابر این اقدامات خشن و تروریستی علیه سلمان رشدی موج اعتراضات علیه محافل اسلام‌گرا و در دفاع از آزادی اندیشه به پا شد. نویسنده نامدار چک "میلان کوندرا" به همراه تعداد زیادی از روشنفکران اروپائی و در حمایت از لائیسیته طوماری منتشر می‌کنند. اتحادیه جهانی مترجمین یک اعتراض‌نامه سی‌صفحه‌ای علیه فتوای خمینی، در ۱۹۹۷ منتشر نموده و کارزار بنیادگرایان علیه هنرمندان در جهان را محکوم می‌کند.

 

در واقع آتش زدن آیات شیطانی و بمب‌گذاری و کشتن دیگراندیش اتفاقی نیست. این کینه‌توزی و خشم از ماهیت اسلام برمی‌خیزد. همان ماهیت، پایه دیدگاهی بوده که حلاج و ابوعلی‌سینا و خیام و رازی را طرد نمود، همان سیاستی است که در ۱۹۸۹ علیه نویسنده مصری "نقیب محفوظ" فتوا صادر کرد و همان ماهیتی است که بر پایه آن هزاران نویسنده و هنرمند و شاعر و روزنامه‌نگار و مخالف در جمهوری اسلامی نابود شدند. نخیر حادثه اتفاقی نیست، ادامه همان خط دیگرکُشی در قرآن است. در قرآن آمده است "لا اکراه فی‌الدین"، ولی در قرآن آیات بسیار زیادی برخلاف آن آمده است. در آیه قرآنی درباره آنانی كه ایمان آوردند و سپس كافر گشتند، توبه‌اشان پذیرفته نیست:

"ان الذین كفروا بعد ایمانهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون"(آل عمران – ۹۰) كسانى كه پس از ایمانشان كافر شدند سپس بر كفر خود افزودند، توبه آنها قبول نمى‌شود و آنان همان گمراهان هستند.

 

مى‌دانیم که از نظر قرآن توبه "مرتد فطرى" قبول نیست و او باید به مجازات برسد و مجازات او مرگ است، زیرا بر ضد نظام دین محمدی یعنی اسلام اقدام كرده و در همه‌جا چنین افرادى به سختى مجازات مى‌شوند. در قرآن کریم شدت این مجازات بالا بوده تا كسى به فكر شكستن "حرمت" اسلام نیفتد. اگر «مرتد فطرى» مرد باشد، علاوه بر برخى از احكام مدنى مانند فسخ پیمان نكاح و جدایى از همسر بدون نیاز به طلاق و تقسیم اموال بین ورثه، به اعدام محكوم مى‌شود و توبه‌اش، از جهت ظاهرى، پذیرفته نمى‌شود، یعنى اگر با اعتقاد و باور قلبى توبه كند، الله مى‌پذیرد و نماز و سایر عباداتش صحیح است، اما بر جریان حكم اعدامش تأثیر ندارد. آیه ۲۱۷، سوره‌ی بقره:

«و لا یزالون یقاتلونکم حتی یردو کم عن دینکم ان استطاعوا و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فی‌الدنیا والاخرة و اولئکه اصحاب‌النار هم فیها خالدون.» هماره با شما در حال جنگ خواهند بود تا شما را از دین تان بازگردانند و کسی که از شما مسلمانان از دین خویش بازگردد و بمیرد کافر است. چنین اشخاصی اعمالشان در دنیا و آخرت باطل می‌شود. آنان اصحاب آتش و همیشه در آن جای خواهند داشت.

 

از محمد رسول اسلام نقل مى‌كنند كه هر كس (از مسلمانان) دین خود را تغییر دهد او را بكشید، "مَنْ بدّل دینه فاقتلوه." (ابن قدامة المقدسى، پیشین، ج ۸، ص ۱۰۳.). روایت است که علی می‌گوید: «عن امیر‌المؤمنین(ع) امر بقتل المرتد و قال: من ولد علی الاسلام فبدل دینه قتل و لم یستتب.» امام علی دستور به قتل مرتد داد و فرمود: هرکس مسلمان متولد شود، سپس دین خود را تبدیل کند کشته می‌شود و توبه داده نمی‌شود. روایت از امام صادق است که مى‌گوید: بین مسلمانان هر مسلمانى كه از اسلام خارج شود و نبوت حضرت محمد (صلى‌الله علیه وآله) را انكار كند و او را تكذیب كند، خونش براى هر كس كه از او شنیده باشد مباح است، و همسرش از روز ارتداد از او جدا مى‌‌شود و مالش بین ورثه‌اش تقسیم مى شود و همسرش عده وفات مى‌گیرد و بر امام لازم است كه او را بكشد و استتابه نیز نكند.» (شیخ محمدبن الحسن الحر العاملى، وسایل الشیعه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ج ۱۸، باب ۱، من ابواب حدّ المرتدّ، حدیث ۳ / همان، باب ۱، حدیث ۳.)

 

می‌بینید که ارتداد در اسلام محکوم است، یعنی کسی حق ندارد دین خود را عوض کند و باید در اسارت این دین بماند. می‌بینید که چگونه در قرآن و سنت اسلامی رحمتی در کار نیست و خونریزی آسان است. کسانی که از اسلام دفاع می‌کنند و دیگران را متهم به "توهین" می‌کنند، به ما بگویند که این همه خشونت توهین به حقوق بشر نیست؟ در این نظام اعتقادی کسی که به قرآن انتقاد می‌کند و محمد را به طنز بکشاند از ایمان خود دست کشیده است و دیگر مسلمان نیست. كسى كه پدر و مادر یا یكى از آنان هنگام انعقاد نطفه یا ولادت وى مسلمان بوده، آیین اسلام را پذیرفته و سپس به كفر روى آورده است، مانند سلمان رشدى كه پدرش مسلمان است، دیگر ایمان ندارد و مسلمان نیست و بنابراین ارتداد کرده و حکم قتل‌اش واجب است. این چنین است که سلمان رشدی فراری می‌شود و زیر پوشش پلیس قرار می‌گیرد تا جان خود را حفظ کند. "سلیم منصور" استاد علوم سیاسی در دانشگاه "اونتاریو" در کانادا در ۱۶ فوریه ۲۰۰۹ دررابطه با فتوا علیه سلمان رشدی نوشت دولت انگلیس خود را با سیاست وحشیانه خمینی انطباق داد واین بیان آنست که غرب توتالیتاریسم را در کشورهای عرب ومسلمان تقویت میکند و سپس او در نشریه "پوان و باسکول" در ۸ اکتبر ۲۰۱۰ نوشت: "دین سیاست نیست، و سیاست دین نیست. هنگامیکه دین در امور سیاسی مداخله کند و سیاست خود را به عنوان دین جا بزند، در چنین حالتی جز انکیزیسیون چیز دیگری نیست. ما امروز نتیجه این انکیزیسیون را در دنیای عرب و اسلامی می‌بینیم و آن‌هم تبدیل این جوامع به سرزمین‌هائی است که در آنها جز فقر و فساد و فناتیسم و جنگ چیز دیگری نیست. هدف اسلام‌گرائی در سطح جهان واژگون نمودن دمکراسی و برقراری ایدئولوژی شریعت می‌باشد."

 

بدین ترتیب می‌بینیم که اسلام بر خلاف تصور میشل فوکو معنویت مثبت نیست، این دین قدرت بسیج بسیار عظیمی دارد، منتها بر پایه نادانی و عقب‌ماندگی عمل می کند، نه بر پایه معیارهای حقوق بشری و دمکراتیک، بلکه بر پایه ایمان کور و بردگی فکری نسبت به الله بسیج می‌کند. قدرت بسیج اسلام بر پایه دانائی و خرد بشری نیست، بر اساس آگاهی و انتخاب شهروندانه نیست، بلکه بر پایه دگم‌ها، افسانه‌سازی و ایمان کوری است که قادر است منشا خیلی چیزها و از جمله آدمکشی و ویرانگری باشد. هر قدرت بسیج‌کننده، به طور مسلم مثبت و ترقیخواهانه نیست، همانگونه که فاشیسم، ایدئولوژی و تمام جنگ‌های مذهبی قدرت برانگیختن داشته‌اند. تهاجم اعتقادات اسلامی علیه آزادی خلاقیت هنری سلمان رشدی فضای اروپا و فرانسه را آشفته کرد و ذهنیت روشنفکران و شهروندان آگاه را علیه اسلام آبیاری کرد. به علاوه در شرایطی که افراد و شخصیت‌های مسلمان واکنش روشن و حادی علیه فتوای خمینی و خشونت بنیادگراها نشان ندادند، در روانشناسی توده مردم عادی در خیلی از موارد این تصور نادرست پا گرفت که هر مسلمان خود "نوعی تروریست بالقوه" است. متاسفانه در فرانسه در چنین شرایطی بسیاری از گروه‌های غیربنیادگرا و مسلمانان تحصیلکرده در اولین واکنش، علیه سلمان رشدی موض‌عگیری نموده و فتوای قتل را مسکوت می‌گذاشتند؛ اینان دفاع از اسلام را مهمترین وظیفه خود قلمداد می‌کردند و آزادی بیان هنرمند را محکوم می‌نمودند. حال آنکه این گروه‌های روشنفکری سیاسی دمکرات، باید دین را ازسیاست جدا کرده و به طور قاطع از دمکراسی و آزادی اندیشه و در نتیجه از حق سلمان رشدی آشکارا دفاع می‌کردند.