نژادپرستی
امپریالیستی
اروپا و حراست
از مرزهای رفاه
برای
عبور از مرز
به گذرنامه و
روادید
احتیاج است. این
واقعیت را به ویژه
کسانی میدانند
که از ترس جان
بدون ورقه
هویت کشورشان
را ترک کرده و
غیرقانونی
وارد ممالک
مرفه اروپائی
شدهاند. حال
منظرهای را
تصور کنید که
کسی بدون
گذرنامه و یا
روادید
بخواهد از مرز
عبور کند.
مامورین مرزی از
ورودش به خاک
خود جلوگیری
کرده و در
صورت اعتراض فورا
وی را پس میفرستند
و اجازه عبور
به وی نمیدهند.
حال تصور کنید
که ده نفر با
این شرایط میخواهند
از مرز عبور
کنند. مامورین
مرزی با تجهیزات
و لباسهای
رزمی از ورود
آنها جلو میگیرند
و آنها را به
منطقه بیطرف
که در فاصله
بین دو کشور
است پس میفرستند.
ولی اگر تعداد
متقاضی ورود
از صدها نفر
به هزاران نفر
برسد آنوقت یا
باید مثل
آمریکا میان
مکزیک و
ایالات متحده
دیوار بکشند
که چند برابر
طویلتر و
بلندتر از
دیوار برلین
است و مورد
استفاده
تبلیغاتی
قرار نمیگیرد
و یا دستور
تیراندازی و
کشتار صادر
کنند. این
وضعیتی است که
امروز در مورد
مهاجرین،
فراریان از
گرسنگی و بیخانمانی
و یا طالبان
کار در
دموکراسیهای
غربی پیش آمده
است. البته
دیوار بر دو
نوع است، یکی
دیوار برلین
که ضدبشری بود
و آقای ریگان
از همپالکیش آقای
گورباچف
خواست تا آنرا
برچیند و
دیگری دیواری
بود که
ریگانها میان
رفاه آمریکا و
فقر آمریکای
لاتین در مرز
مکزیک کشیدند
و یا دیواری
که آمریکائیها
بین کره شمالی
و کره جنوبی
بعد از جنگ
جهانی دوم در
جنگ سرد کشیدند
و یا دیوار
حایل
اسرائیلیها
که با غصب
سرزمینهای
فلسطینی پشت
آن پنهان شده
و به دور
فلسطینیها
کشیده و آنها
را زندانی
کردهاند. ما
از دیوار
نامرئی میان
فقر و ثروت
سخن نمیگوئیم،
دیوارهای ما
مرئی و غیرقابلانکار
است.
اروپا
با مشکلی
روبرو شده که
نتیجه سیاست
غارتگرانه و
اعمال
امپریالیستهاست
و نقاب
بشردوستی
آنها را به
زیر میکشد.
هرساله
هزاران نفر
مردمان فقرزده
آفریقا به
مرزهای جنوبی
اروپا هجوم میآورند.
دیگر ممکن
نیست از آنها
تقاضای
روادید کرد و
آنها را پس
فرستاد، زیرا
آنها بر
قایقهای
ماهیگیری
غیرقابلبازگشت
و به سخنی
یکطرفه که بیش
از ظرفیتشان
انسان بار
کردهاند و
مبالغ زیادی
اخاذی کردهاند،
دل به دریا
زده و به امید
خوشبختی خود
را به امواج دریا
و مسیر باد
سپردهاند.
آنها که از
جانِ اینها
ثروت میاندوزند،
خود
بیچارگانی
هستند که
قربانی نظام
غارتگرانه
امپریالیستی
هستند و بر گور
دیگران خانههای
گلین میسازند
و با زندگی
دست و پنجه
نرم میکنند.
همه آنها
گرسنهاند،
تشنهاند و
چند نسل با هم
به راه میافتند
و به هم قوت
قلب میدهند و
یا در گروههای
خانوادگی
سرنوشت خویش را
به هم پیوند
میزنند تا به
مقصد
نامعلومی
برسند و یا
جوانان،
امیدهای نانآور
خانوادهها
هستند که بی
دورنما به
مصداق "هر چه
بادا باد" به راه
افتادهاند
تا شاید با
دستان پر
برگردند و یا
با فروش نیروی
کار خود مخارج
بستگان خویش
را در آفریقا
تامین کنند.
چه قدرتی میتواند
از آنها خواهش
کند که
برگردند؟
کسانیکه جان
بر کف بر قایق
نشسته و دل به
فرمان باد
سپردهاند و
تصمیم دارند
از زندگی بد
بیشتر از مرگ
بترسند چگونه
قادرند به
بازگشت تن در
دهند؟ آنها
بین مرگ و
ادامه زندگی
یکی را انتخاب
کردهاند. راه
آنها بدون بازگشت
است و سرنوشت
همه آنها غمانگیز.
ما نمیدانیم
قدرت تخیل
خوانندگان ما
به کجا قد میدهد.
منظرهای را
تصور کنید که
زن و مرد و بچه
در قایقهای مستعمل
و از کار
افتاده بدون
وسایل ایمنی،
بدون آب و غذا
سوار شدهاند
و در شب به راه
افتاده از سوز
سرما میلرزند
و تا نگاه میکنند
آب میبینند و
آب. صدای موج
دریا برای
آنها مانند کسانیکه
با خیال راحت
در ساحل نشستهاند
خوشآیند نیست.
آنها تنها چشم
به جلو دوختهاند
و به آینده
خویش مینگرند
و کسانی را که
در کشتی میمیرند
به دریا میافکنند.
رسانههای
گروهی کودکی
را در آغوش
مادرش نشان میدادند
که مادرش به دور
کمر وی کمربند
نجات بسته بود
تا وی حداقل
به ساحل نجات
برسد. کمربند
نجات آن دختر
بطریهای
کوکاکولا و
بطریهای خالی
آب آشامیدنی
دربسته بود که
به هم گره
کرده بودند.
نشریه لوموند
دیپلماتیک
این وضعیت غیرانسانی
را چنین توصیف
کرد:
"شب
سیاهی بود، بیمهتاب.
باد با شدت صد
کیلومتر در ساعت میوزید
و امواج دهمتری
را با صدایی
رعبآور به
بالا پرتاب میکرد
و بر قایقی چوبی میکوبید
که با ۱۰۱
سرنشینی که از
گرسنگی میگریختند،
ده روز پیش از
آن، از خلیجی
در موریتانی
حرکت کرده
بود. بر اثر
معجزهای غیرمنتظره،
طوفان قایق را
به صخرهای
در ساحل «ال
مدانو» در جزیره
کوچکی از مجمعالجزایر
قناری پرتاب
کرد. مامورین
اسپانیولی،
اجساد سه
نوبالغ و یک
زن را در آنجا
یافتند که از
تشنگی و
گرسنگی جان باخته
بودند.
همانشب،
چند کیلومتر
آنطرفتر، روی
ساحل «ال هیرو»
یک قایق
دیگر، با ۶۰
مرد، ۱۷ کودک
و ۷ زن به خشکی
نشست؛ آنها به
ارواحی میماندند که در
مرزهای
احتضار نوسان
داشتند. در
همانزمان،
اما اینبار
در ساحل
مدیترانه، ماجرای
دردناک دیگری
اتفاق افتاد:
در ۱۵۰
کیلومتری
جنوب مالت، یک
هواپیمای مراقبتی - تجسسی
متعلق به
سازمان
«فرونتکس»،
قایقی لاستیکی
که مملو از ۵۳ مسافر بود
و احتمالا به
سبب اشکال فنی
موتور، در امواج
متلاطم دریا
سرگردان بود
را شناسایی
میکند.
دوربینهای
هواپیما،
کودکان
خردسال و
تعدادی زن را
روی قایق صدمه خورده،
نشان میدهند.
خلبان هواپیما
به پایگاهش
در«والت» بازمیگردد
و به مسئولان مالتی
اطلاع میدهد.
آنها به بهانه
اینکه کشتی در
منطقهای
سرگردان شده
که «منطقه تجسس و
کمک» مربوط به
لیبی است، از
هر گونه
دخالتی سر باز
میزنند.
نماینده کمیساریای
پناهندگان
سازمان ملل
خانم «لورا بولدینی»
مداخله کرده و
از مقامات
مالتی تقاضا میکند
تا قایق نجاتی
به محل حادثه
بفرستند. هیچ
اقدامی صورت
نمیگیرد.
اروپا نیز عکسالعملی
نشان نمیدهد.
و اینگونه رد
کشتی شکستگان
از دست میرود.
چند هفته قبل از
این حادثه
نیز، یک قایق
کوچک بادبانی
حامل صدها
پناهنده
افریقایی که
از گرسنگی میگریختند
و به سمت
جزایر قناری
حرکت میکردند،
در جریان شدید
آبهای سنگال غرق شد و
تنها دو نفر
زنده ماندند."
تاکنون ۱۶۰۰۰
نفر جان دادهاند
و هر روز
آبهای دریای
مدیترانه
صدها گلهای
پرپرشده را در
دل خود میگیرند.
مراسم تدفین
آنها کمخرج
است. کسی از
این فاجعه دم
نمیزند و بر
رویش سرپوش میگذارد
تا مردم کمتر
وجدانشان ناراحت
شود. ولی پرسش
این است که
دلایل این
هجوم انسانی
چیست و این
بشردوستی و
لیبرالیسم
بورژوائی در
کجا قرار
گرفته است.
گفته میشود
که فقر و
گرسنگی باعث
این امر است و
باید به هر
صورت
اقداماتی
برای پیشگیری
از فقر در
آفریقا انجام
داد. سخنان
زیبائی است، ولی
این کاری است
که ممالک
امپریالیستی
از انجام آن
طفره میروند.
امپریالیسم
برای کمک و
رفع ستم پدید
نیامده است تا
ناجی بشریت باشد،
خودش نوزاد
حرامزاده
سرمایهداری
است که هدفش
کسب سود حداکثر
است.
امپریالیسم
فقر تولید میکند
و ثروت میبلعد.
دول غنی اروپا
حتی وعده
پرداخت کمک در
جهت توسعه را
که برای
دلداری فقرا در
مجامع رسمی و
در پرتو
نورافکنهای
تبلیغاتی به
آنها داده
بودند، به دست
فراموشی
سپردهاند.
آنروز که از
نظر تبلیغاتی
در مجامع
عمومی به آن
نیاز داشتند،
زبانشان از
حفره دهانشان
یک متر بیرون
آمده بود و
امروز که آن
نمایشات از
خاطرهها محو
شده و نتیجهی
لحظهای خویش
را به بار
آورده است،
آنرا به
فراموشی
سپردهاند.
حال بعد از
مدتها چه کسی
میتواند از
آنها
بازخواست کند
و یا خُلف
وعده آنها را
که جدید نیست
برخشان بکشد.
آن سبو بشکست
و آن پیمانه
ریخت.
حال به دنبال
ریشهها
برویم. ممالک
غنی اروپا یعنی
امپریالیسم
اروپا در
رقابت با امپریالیسم
آمریکا بر سر
تولید مواد
غذائی در
جنگند و مانع
میشوند تا
کشاورزان
آفریقائی
بتوانند
محصولاتشان
را به اروپا
صادر کنند و از
قبل کاری که
میکنند،
بتوانند
زندگی کنند. در
عوض کنسرنهای
بزرگ توریستی اروپا
و آمریکا در
آفریقا
سرمایهگذاریهای
کلان میکنند
تا پولی را که
توریستهای
اروپائی به
این کشورها میبرند
با بهره
فراوان از آن
ممالک خارج
کنند. آفریقا
مملو از مواد
اولیه است، از
طلا، الماس،
نفت، کبالت،
اورانیوم
گرفته تا سایر
فلزات نادر
رنگی که توسط
ممالک
امپریالیستی
به شیوههای
استعماری
غارت میشود.
امپریالیستها
برای حفظ این
وضعیت
رژیمهای
مستبد و خودفروخته
را در آفریقا
مورد تائید و
پشتیبانی
قرار میدهند
و جنبشهای اعتراضی
و رژیمهای ملی
را سرکوب مینمایند.
سرمایهداران
شرکتهای عظیم
امپریالیستی
بخش بزرگی از
مزارع ممالک آفریقائی
را به یاری
بانک جهانی و صندوق
بینالمللی
پول به
کشتزارهای
گیاهانی
تبدیل کردهاند
که از آنها
بتوانند ماده
سوختی برای
تامین انرژی
حرارتی در
ممالک غربی
تهیه کرده و
بهای نفت را در
بازار جهانی پائین
نگه داشته و
در رقابت در
بازار کالاهای
تولیدشده خویش
را ارزان تهیه
کنند و به فروش
برسانند.
دهقانان
زمینهای خویش
را از دست
دادهاند و
قادر نیستند
برای تامین
نیازهای
اولیه زندگی و
غذای خویش
محصولات
کشاورزی
تولید کنند.
دانه و بذرهای
دستکاریشده
کشاورزی و
کودهای
شیمیائی دستکاریشده،
انحصار مواد
غذائی را در
اختیار کنسرنها
قرار دادهاند
و دهقانان غذای
کافی برای
زندگی ندارند
و روز به روز
بیشتر به زیر
بار قرض میروند
به طوریکه
مجبورند تمام
زمینهای خویش
را به سرمایهداران
خارجی
بفروشند.
در
حالیکه سیاست
صندوق بینالمللی
پول، بانک
جهانی و
سازمان تجارت
جهانی این است
که ممالک را
وادار کنند از
پرداخت
یارانه به مردم
خودداری
نمایند در ممالک
امپریالیستی
عکس آن عمل میکنند
و با پرداخت
مبالغ سرسامآور
یارانههای
دولتی به
کشاورزان خود
یعنی به
کشاورزان
اروپا و
آمریکا مانع
رقابت "طبیعی"
شده و
کشاورزان ممالک
عقبمانده و
به مفهمومی "دنیای
سوم" در
آفریقا و آسیا
و آمریکای لاتین
را ورشکسته میکند
و ناچارند
زمینهایشان
را در اختیار کنسرنها
قرار داده و
آواره شوند. آنها
بیکار گرسنه
فقر بیخانمان
بوده و بر بخت
بد در دنیای
غیرامپریالیستی
به دنیا آمده
اند و لذا
ارزش انسانی
ندارند.
امپریالیستهای
اروپائی
پرداخت
یارانه به
کشاورزان
خویش را به
این نحو توجیه
میکنند که
محصولات
آمریکائی نیز
با یارانههای
دولت آمریکا
تولید میشوند
و در نتیجه
قابلیت
رقابتشان با
محصولات اروپائی
در بازار آزاد
جهانی و در
کادر قراردادهای
سازمان تجارت
جهانی که بر
مانع گمرکی خط
بطلان کشیده
است بیشتر
خواهد بود.
عدم پرداخت
یارانه به
کشاورزان
اروپائی یعنی
تقویت قدرت
کشاورزی
آمریکا و
انحصار
محصولات غذائی
توسط آمریکا.
ولی این جنگ
زرگری در
حقیقت به ضرر
منافع ممالک
سه قاره است
که به علت عقبماندگی
کشاورزی قدرت
رقابت با
محصولات غذائی
اروپا و
آمریکا و
کالاهای
حمایتشده
آنها را
ندارند. فقر در
سه قاره
برنامهریزی
شده است.
نشریه
لوموند دیپلماتیک
در ماه آوریل ۲۰۰۸
تحت عنوان
"پناهندگان گریخته از
گرسنگی" نوشت:
"دولتهای
صنعتی سازمان
همکاری و
توسعه
اقتصادی در سال ۲۰۰۶،
بیش از ۳۵۰
میلیارد دلار
به عنوان
یارانه و کمک
به تولید و
صدور، به کشاورزان و
دامداران خود
اعطا کرد.
اتحادیه
اروپا، به ویژه،
با وقاحتی بیش
از حد، سیاست دامپینگ (رقابت
مکارانه) (کاهش
عمدی بهای
کالاها - توفان)
را در کشاورزی
پیاده میکند
که نتیجهاش،
نابودی منظم تولید
کشاورزی مواد
غذایی افریقا
است. مثلا
«سانداگا»،
بزرگترین
بازار
تولیدات مصرفی
روزمره
افریقای غربی
را در نظر
بگیریم.
«سانداگا»
فضایی پُرسروصدا،
پُر از رنگ و بو و
اعجابآور در
قلب داکار
است. در آنجا
میتوان، بنا
به فصل، سبزی
و میوه فرانسوی،
اسپانیایی،
ایتالیایی، پرتقالی،
یونانی و غیره
را به یک سوم و
یا نصف قیمت تولیدات
محلی معادل
آنها خرید.
چند
کیلومتر آنطرفتر،
زیر آفتاب
سوزان، «ولف»
کشاورز با زن و
بچههایش تا
پانزده ساعت
در روز زحمت
میکشند... ولی
کوچکترین
شانسی برای به دست
آوردن حداقل
معیشت مناسب
ندارند.
تودههای
۳۷ کشور از ۵۲ کشور
افریقایی،
تقریبا تنها از
راه کشاورزی
زندگی میکنند.
روی کره
زمین، عده
اندکی از
انسانها،
مثل
کشاورزانی چون «ولف»
در سنگال،
«بامبارگ» در
مالی، «موسی»
در «بورکینا
فاسو» و یا
«باشی» در «کیوو»
تا این اندازه
و در شرایطی
به این سختی،
کار میکنند.
سیاست
دامپینگ
کشاورزی اروپایی،
زندگی آنها و
فرزندانشان
را نابود کرده
است."
امپریالیستها
در این سالها
تمام زمینههای
مادی زندگی مردم
آفریقا را از
آنها گرفتهاند.
دزدان حقوق
بشرِ دریائی
با کشتیهای
عظیم کنسروسازی
برای بلعیدن و
صید ماشینی
ماهیها و
سایر
جانداران
دریائی به
آبهای ساحلی
آفریقا هجوم
میبرند و
ثروتهای
دریائی این
ممالک را میبلعند.
قایقهای کوچک
و مستعمل این
ماهیگیران قدرت
مقابله با این
تجهیزات
دشمنان را
ندارد. کنسرنهای
عظیم، ماهیگیران
را بی ماهی
کردهاند. این
جنایات در پشت
پرده انجام میشود
ولی وقتی که
مردم به جان
رسیده
سومالی، اسلحه
به دست، با
قایقهای کوچک موتوری
به کشتیهای
تجاری حمله میکنند
و از آنها باج
میگیرند، به
آنها اتهام
دزدان دریائی
زده و ناوگان
جنگی خویش را
به منطقه گسیل
میدارند تا
به حمایت این
ناوگانها در
زیر لوای تامین
امنیت،
غارتگری
ادامه یابد و
نظارت سیاسی
بر سایر ممالک
غیر"دوست" در
دریای عدن و
شاخ آفریقا
افزایش یابد.
حال پرسش این
است که دزدان
دریائی واقعی
چه کسانی
هستند؟
در ساحل
عاج برای
کشتزارهای
سرمایه دارانِ
کاکائو، به
نیروی کار
ارزان قیمت
نیاز است.
شاید باور
نکنید ولی اگر
تصاویر زنده و
گزارشهای
خبرنگاران از
خود گذشته را
ببینید، که
پاره ای از
آنها جان خویش
را برای کشف
حقیقت از دست
داده اند، موی
بر اندام شما
راست می شود.
آدمرباهای
استخدام شده،
فرزندان مردم
را از مالی و
بورکینافاسو
و گینه می
دزدند و آنها
را در مزارع ساحل
عاج به کار می
گیرند. کشت
کاکائو با
نظارت
نگهبانان،
استعمال شلاق
ونیروی کار
کودکان ربوده
شده تولید می
شود و از این
راه میلیاردها
یورو و فرانک
سوئیس به جیب
سرمایه داران شکلاتی
می رود و در
ممالک مرفه
شکلاتهای
خونی رنگ با رنگ
تیره و مزه
های متنوع
برای بهبود
ذائقه کودکانِ
بشردوستانِ
کاغذی،
بشردوستی
لیبرالی، با
بهای نازل به فروش
می رود. بر
تاریخچه واقعی
تولید این
شکلاتها خبرنگاران
مزدور و
سیاستمداران
حقوق بگیرِ
کنسرنها،
سرپوش می
گذارند تا کام
مردم تلخ نشود.
دبیرکل
سازمان ملل
صدایش در نمی
آید و هر چند سال
یکبار کنگره ای
در مورد تضییق
حقوق و کار
کودکان و یا
رفع گرسنگی در
جهان ترتیب می
دهد و اعلام
می کند که
تلاشهای ما بی
فایده بوده
است.
موسسه
جهانی
کشاورزی
گرمسیری Agriculture (IITA) The International Institute for Tropical بنا بر
تحقیقاتی که
در سال ۲۰۰۲
انجام داده
بود نشان داد
که ۲۸۴ هزار
نفر کودک در ساحل
عاج، غنا،
کامرون، گینه
و نیجریه تحت
شرایط خطرناک
کار میکنند. مشتی
اقلیت در دنیا،
صف بیپایان
اکثریت را
غارت میکنند.
ملتی که ملت
دیگر را سرکوب
میکند و
استثمار میکند
خودش آزاد
نیست. بر آن
ملت طبقات
حاکمهای
تسلط دارد که
ملت خودش را
نیز استثمار
میکند و همه
را شستشوی
مغزی میدهد. حکومتهای
جابر و خود
فروخته این
ممالک تحت
سلطه، تنها
باید بر اوضاع
با خشونت مسلط
باشند، تا
اخبار این
جنایات به
بیرون درز
نکند که چهره
سرمایهداری
امپریالیستی
را آلوده کند. این
حقایق بر همه
سازمانهای
حقوق بشر
امپریالیستی
و بر همه
حکومتهای
دموکراسیهای
غربی روشن است
و از تمام
جریانات آن باخبرند.
حال
برای مقابله
با چنین وضعی وزرای
داخله
اتحادیه
اروپا تصمیم
گرفتهاند به
جای مبارزه با
علتها،
معلولها را
نابود کنند.
فورنتکس Frontex نیروی
حراست خارجیترین
مرزهای
اروپائی است و
باید با هر وسیلهای
به دور از چشم
افکار عمومی و
رسانههای
گروهی از
پیاده شدن
پناهندگان و
مهاجرین آفریقائی
به خاک اروپا
جلوگیری کند و
نگذارد پایشان
خاک اروپا را
لمس کند.
خانم
سسیلیا
مالمستروم Cecilia Malmström دبیر
داخلی اتحادیه
اروپا در
اکتبر سال ۲۰۱۰
با رژیم لیبی
آقای قذافی که
آنروز متحد
آنها بود
قراردادی بست
که آنرا "گام
فرسنگی در مبارزه
با مهاجرت
غیرقانونی"
خواند و مبنی
بر آن باید ۵۰
میلیون یورو به
رژیم لیبی میدادند
تا شر مهاجرین
سیاه را از سر
اروپا کم کند.
رژیم
قذافی زندانی
در جنوب لیبی
ساخت که این
بیپناهان را
بعد از
دستگیری در
آنجا زندانی
میکرد تا
پایشان به
اروپا نرسد و
دستکشهای
سفید
بورژوازی
اروپا لکهدار
نشود. معمر
قذافی به هر
صورت در اجرای
حقوق بشر
بدنام بود و
میشد همیشه
مدعی گشت که
روح ما
اروپائیهایِ
متمدن هرگز از
رفتار غیرانسانی
وی در این
اردوگاهها
خبر نداشته
است. میشد
همه کاسهکوزهها
را بر سر
قذافی شکاند و
مسئولیتها را
بر سر وی خراب
کرد. این
مامورین بگیر
و ببندِ قذافی
بودند که کار
فرونتکس را
انجام میدادند.
یک گروه شکار
انسانی ولی با
ماهیت عربی.
حال همان
قذافیِ مورد
لطف اروپا،
تنها به خاطر
دستور کشتار ۶۰۰
نفر،
جنایتکار
جنگی محسوب
شده و باید در
دادگاه قلابی
کیفری جهانی
محاکمه شود.
قذافی تا زمانیکه
ماموریت
سرکوب
پناهندگان را
داشت دوست و
یار غار اروپا
بود و حال که
با آنها در
افتاده است،
نام جنایتکار
جنگی به خود
گرفته است.
معلوم نیست
چرا کسی آریل
شارون و ایهود
اولمرت را به خاطر
جنایتشان در
نوار غزه و
فلسطین
محاکمه نمیکند.
فونتکس
پلیس و یا
مامور حراست
خارجیترین
مرزهای
اروپاست که با
همکاری همه
ممالک اروپائی
به وجود آمده
است. هدف این
پلیس ممانعت
از ورود پناهندگان
و گرسنگان ممالک
آفریقائی در
دریای
مدیترانه به
اروپاست. این
ممانعت از
طریق غرق
کشتیهای آنها
با شلیک گلوله
به ته کشتیها
که غرق شوند
انجام میگیرد.
درست خواندید
به همین سادگی
است.
نشریه
لوموند
دیپلماتیک در
شماره آوریل
٢٠٠٨ تحت عنوان
"پناهندگان
گریخته از گرسنگی"
به قلم جان
سیگلر Jean Ziegler مینویسد:
" ... اروپا،
برای دفاع از
خود در مقابل
این مهاجرین،
سازمان نظامی
نیمهمخفیای
به نام "فرونتکس"
(محافظ مرز) به
وجود آورده
است. این
سازمان «مرزهای
خارجی اروپا»
را اداره میکند.
آنها
دارای کشتیهای
سریعالسیر و مسلحی
هستند که میتوانند
حرکت قایقها
را در وسط
دریا متوقف سازند
و همچنین مجهز
به هلیکوپترهای جنگی،
ناوگانی از
هواپیماهای مراقبتی
هستند که مجهز
به دوربینهای
بسیار حساس و دقیق با
دید شب، رادار
و ماهواره و
دیگر تجهیزات
سطح بالای
مراقبتهای
الکترونیکی از فاصله
دور نیز هستند.
"فرونتکس"
همچنین، در خاک
افریقا
اردوگاههایی
برای نگهداری
پناهندگان
گرسنگی که
اغلب از کشورهای
آفریقای
مرکزی، شرقی و
یا آفریقای استرال،
چاد، جمهوری
دمکراتیک
کنگو، بروندی،
کامرون،
اریتره،
مالاوی، زیمبابوه
... می یند،
ساخته است.
آنها اغلب،
یکی دو سال در
داخل قاره
آفریقا در راهاند
و به طرق موقتی
امرار معاش میکنند
و از مرزهای
داخلی عبور
کرده و به
تدریج تلاش میکنند
خود را به یکی
از این سواحل
برسانند. به
محض رسیدن به
این سواحل،
مامورین
فونتکس و یا همکاران
محلیشان آنها
را متوقف و
دستگیر میکنند
و از رفتن
آنها به سمت
بنادر آتلانتیک
و یا مدیترانه
ممانعت به عمل
میآورند. با
در نظر گرفتن
مبالغ هنگفتی
که فرونتکس
به روسای کشورهای
آفریقایی میپردازد،
تعداد کمی از
این مسئولان
مانع ایجاد این
اردوگاهها
میشوند."
همه
علوم در خدمت
آدمکشی به کار
گرفته میشود.
توسط ماهواره
(جی. پی. اس.) این
دولتها قادرند
با شناسائی
تفاوت درجه
حرارت بر سطح
آب تشخیص دهند
که در کدام
مختصات
جغرافیائی
دریای مدیترانه،
قایقهای
گرسنگان و
سرگردانان
گرفتار توفان
شده و در شرف
غرقشدن
هستند. آنها
حتی تعداد
پناهجویان را
میتوانند
حدس زنند. ولی
بیتفاوت از
کنار آن میگذرند
و دستور میدهند
که کشتیهای
"نجات" به سمت
استمدادجویان
نروند تا غرق
شوند. در بعضی
موارد با بدنه
کشتیهای خود
به آنها تنه
میزنند تا
کشتیهایشان
خورد شده و
پناهجویان در آب
غرق شوند. هم
اکنون بحران
روحی دامن
پارهای از
این مجریان
مستقیم را فرا
گرفته است. سیاستمداران
و همه آنها که
رفاه خود را
مدیون غارت
سایر ممالکاند
و خوشبختی
خویش را بر
بدبختی
اکثریت
انسانها بنا
کردهاند و به
این امر نیز
واقفند، خود
را در پشت
آیندهنگری و
حفظ تمدن اروپا
و رسالتی که
در این زمینه
برای نسلهای
بعدی به عهده
دارند، پنهان
میکنند. این
چه تمدن و
رسالتی است که
با خونسردی و
بدون عذاب وجدان
دسته دسته
نیازمندان را
میکشد تا از
شر
"کثافتشان"
خلاص شود ولی
خطابههای
غرا در مورد
حقوق بشر در
مجالس
سخنرانی و نشستهای
جهانی میکند؟
مخالف حکم
اعدام است،
ولی خفه کردن
آفریقائی را
اعدام نمیداند.
حاضر است همه
نامههای
سرگشاده برای
برچیدن حکم
اعدام را
امضاء کند،
ولی حاضر نیست
یکی از این
قایقهای
توفانزده در
مدیترانه را
که مملو از زنها
و کودکانی است
که تقاضای کمک
دارند، نجات
دهد. واقعا
این آدمها چه
انسانهائی
هستند که تا
به این حد
وحشی و بیوجدانند؟
اینها
محصولات
جامعه سرمایهداری
هستند که بر
اساس اصل
تنازع بقاء
زندگی میکنند.
بِدَر تا
دَریده نشوی.
این است قانون
اساسی زندگی
آنها. وجدان
خود را با این
توجیه که
سایرین
انسانهای پستترند،
تسکین میدهند
تا خاطرشان در
هنگام صرف غذا
و یا عشقبازی
با معشوقان
تلخ و مکدر
نشود. راحت
واقعیات را پس
میزنند و
ریاکارانه خود
را با
انساندوستی
صوری قانع میکنند.
در
اینجا ما با
تفاوت ماهیت
طبقاتی حقوقبشرخواهی
لیبرالی و
حقوقبشرخواهی
کمونیستی
روبرو میشویم
که حقوق بشر
را زمانی تحققیافته
میدانند که
جامعه در
مجموع خود
آزاد شود و
نیازی نباشد
که کشتیها و
تانکها و
سربازان به
آفریقا گسیل
شوند و قتلگاهها
بیافرینند.
تنها در جامعه
بیطبقه که در
آن جائی برای
ستم طبقاتی
نیست، حقوق
بشر میتواند
شکوفا شود و
اشکال گوناگون
اعدام از میان
برود و از
پوسته
ریاکاری به در
آید و انسان
به انسان
واقعی بدل شود
و در آن دیگر
نیازی نباشد
تا مغز کسی
شستشو شود.
و
اینجاست که
باید به
ایرانیان
اپوزیسیون لیبرال
برخورد کرد که
هم مسئله حقوق
بشر و هم اعدام
و نظایر آنها
را از مجموعه
نظام طبقاتی و
امپریالیستی
جدا کرده و به طور
انتزاعی در
موردش بحث میکنند.
آنها که خود
را مدافعان
حقوق بشر جا
میزنند،
دستشان به خون
ملتهای
آفریقا و آسیا
و آمریکای
لاتین آلوده
است و آن
ایرانیهائی که
خودشان را
حامی حقوق بشر
جا میزنند
اگر در مبارزهشان
در این راه از
افشاء
امپریالیستها
طفره روند،
آنوقت دستشان
به خون مردم
آفریقا و عراق
و افغانستان و
فلسطین آلوده
است.
همه کسانیکه
دم از حمایت
از حقوق بشر
میزنند، اگر
آنرا جدا از
مبارزه ضدامپریالیستی
طرح کنند، یا
آنکه از نظر
سیاسی
نادانند و یا
میدانند که
صرفشان در
مخالفت و افشاء
امپریالیستها
نیست، زیرا از
فردا
عکسهایشان در
مطبوعات و
رسانههای
امپریالیستی
بازتاب نیافته
و نامشان بر
سر آنتنها نمیرود.
آنوقت دیگر در
مجامع جهانی
کسی به آنها
جایزه نمیدهد
و این دستهای
خونین
برایشان دست
نمیزنند. کسی
که حاضر نباشد
از حداقلی از
رفاه خود،
برای زنده
بودن دیگران،
بگذرد نشاید که
نامش نهند
آدمی. این عده
از اپوزیسیون
به ساتَرِ
عورت
امپریالیستها
بدل شدهاند و
در آینده
ایران خوراک
انقلاب مخملی
ایران هستند.
از همین الان
دارند آنها را
توی پوست پیاز
میخوابانند.
حمایت از حقوق
بشر تجزیهبردار
نیست و نمیشود
آنرا از
مبارزه با
دشمنان بشریت
جدا کرد. اپوزیسیون
لیبرال ایران
که حقوق بشر
را به خوب و بد
تقسیم میکند
اپوزیسیونی
نیست که قابلاعتماد
باشد. نمیشود
مخالف نقض
حقوق بشر در
ایران بود ولی
بر جنایات
صهیونیستها
در فلسطین و
نوار غزه و یا
رفتار با سیاهان
آفریقا در
دریای
مدیترانه و یا
رفتار با
زندانیان
گوانتانامو و
ابو غریب و
بکرام چشم
بست. دیگر نام
این فعالیت را
باید
کاسبکاری سیاسی
گذاشت که در
نزد مردم ما
پشیزی ارزش
ندارد.
*****
برگرفته از توفان
شماره ۱۳۶ تیر
ماه ۱۳۹۰
ماه ژوئیه ۲۰۱۱،
ارگان مرکزی
حزب کار ایران
صفحه
حزب کار ایران
(توفان) در
شبکه جهانی
اینترنت. www.toufan.org
نشانی
پست
الکترونیکی(ایمیل).
toufan@toufan.org