هیلا
صدیقی:
گزارش
یک محاکمه؛ به
جای دفاع
قاضی
همان اول آب پاکی
را روی دستمان
میریزد و میگوید
ارتکاب جرم
برای ما محرز
است .
دو
روز پیش
از برگزاری
دادگاهم به
نزدیکترین
دوستم می گفتم
بعد از بیست و
پنجم، حکم
دادگاه هرچه
باشد میخواهم
به زندگی عادی
برگردم و
دوباره خودم
باشم. دوباره
فعالیتهایم
را از سر
بگیرم و با
شعر و هنر و
زندگی آشتی
کنم.
یک
ماه از
برگزاری
دادگاهم میگذرد
و با پایان
مهلت اعتراض
حکمم قطعی شده
است. مهم
نیست برایم که
نتیجه چه بود. هر چه
هست احساس
خوبی دارم.
درست مثل
مسافری که بعد
از یک راه طولاتی به
استراحتگاهی
رسیده است. دو
سال و اندی میگذرد
از آغاز این
روزگار
ناگهان رسیده
از راه … و من کتابکتاب
حرف ناگفته
دارم در دل.
باید نفسی
تازه کنم.
باید دوباره
خودم باشم.
دلم برای خودم
تنگ
شده است. خیلی
تنگ. خاطراتم
، کودکیهایم،
نوجوانیهایم
و آرزوهای
قدیمیام از
من دور شدهاند. خیلی
دور. و حال
و احوالم
پریشان و
آشفته است.
به آشفتگی
همین نوشته که
سر و ته ندارد.
چند
روزی با خودم
کلنجار میرفتم
تا دفاعیه را
بنویسم. دو سه
هفته میگذشت و
دریغ از یک خط. فقط مثل
قراری که
آویزان ذهن میشود
۳هفته کامل با
مغزم به اینسو
و آنسو
کشانیده میشد.
نوشتنم نمیآمد
از بس در طول
ماههای قبل،
تمام این
حرفها را در
بازجوییها و
بازپرسیها
تکرار کرده بودم…
حرف زیادی هم
برای گفتن
نبود. اتفاق
پیچیدهای
نیفتاده بود.
شعر سروده
بودم. از درد
مردم. از
دلتنگی یک نسل.
از آنچه بر
سرمان آمده
بود. قلم که به
دست میگرفتم
چیزی جز شرح
سرگذشت نمیآمد
در ذهنم.
سرگذشتی که پر
بود از تلاشها و خدمتهای
وطنپرستانه.
همه را مینوشتم
و در آخر
اضافه میکردم، مگر
نظام
دغدغهای
جز آبادی و آبروی
این سرزمین
دارد که میهندوستی
مرا تبلیغ
علیه نظام
تلقی میکند؟
باز
از نو شروع به
نوشتن میکنم.
شاید اینبار
به جای شرح
سرگذشت،
چیزی
شبیه به
دفاعیه
بنویسم اما بیفایده
است. آنچه مینویسم
دلنوشته
است نه
دفاعیه. انگار
نه انگار که خودم
حقوق خواندهام.
شب آخر تصمیم
میگیرم
بدون دفاعیه
بروم در
دادگاه و همان جا هر
چه از دل
برآمد بازگو
کنم.
صبح
سه شنبه خیلی
زود از راه میرسد.
تمام روزهای
گذشته را
اطرافیانم
گمان میکردند
مثل همیشه
تظاهر به
آرامش میکنم.
اما اینبار
تظاهری در کار
نبود. مدتهاست
که دیگر این
احضارها و رفتوآمدها
بیقرارم
نمیکند.
آرامش در
اعماق وجودم
است. خانوادهام،
مادر بزرگم و
خواهرش
که من او را
همیشه خاله
خود میدانم
و عزیزترین دوستی
که سالهاست
وفاداری و
دوستیاش
را به من ثابت کرده
توی سالن
ورودی دادگاه،
طبقه همکف،
کنارم هستند و با
چشمان
نگرانشان مرا
بدرقه میکنند.
و میدانم
قطار قطار هم
دعای خیر به
همراه دارم .
در
راهپلههای
دادگاه
انقلاب من میمانم
و وکیلم آقای محمدلو
و دیگر به هیچچیز
نمیاندیشم
جز اینکه دوست دارم
به زندگی عادی
خودم برگردم.
هرچند باور
ندارم
که حالاحالاها
بتوانم شخصیهایم را
شخصی زندگی
کنم و در خلوت. باور
ندارم تلفنی
صحبت کنم که
نفر سومی شنونده
نباشد و جایی بروم
که کنترل
دیگران
همراهیام
نکند. صبح روز
پنجشنبهای
که به خانه ما
آمدند و من،
گیج و خوابآلود
فقط تماشا میکردم
که تمام وسائل
شخصیام
از دفترها و
دستنوشتهها و سررسیدهای
قدیمی گرفته
تا سیدیها
و کیس
کامپیوتر و
هارددیسک و
گوشی موبایل
و غیره را ضبط
میکردند و با
خود میبردند،
من به دستنوشتههای
دوران
نوجوانیام
میاندیشیدم
که زمزمههای
فکری دختر
دوازده سیزده
سالهای
بود که حتی به
مادرش اجازه
خواندن آنها را
نداده بود و
حالا غریبهها
میبردند
تا خط به خطش
را بخوانند و
همان روز اول بازجویی
به زبان
بیاورند که
صحبتهایم را
شنیدهاند و
شخصیترینهایم
را میدانند.
هرچند ترسی از
آنچه زندگی
کردهام
نداشتم و جز
اینکه نامحرم
به حریم خصوصیام سرکشیده
است ملالی
نبود که آنهم
عادت میشود
مثل بقیه
چیزها…
۲۰
آذر ۸۹ از در
ساختمان
اطلاعات که
وارد میشدم،
گمان میکردم شاید
مدتی آسمان
بیرون را
نبینم. آنروز
هم احساس خوبی
داشتم.
یک سال و نیم
تمام با هیجان
و انتظار از
راه رسیدن
این روزها
زندگی کرده
بودم.
از همان شب لعنتی
۲۲ خرداد که
ورق زندگی
برگشت،
وحشت و
گریز و خانه
به دوشی سرفصلهای
زندگیم شده
بود. جایی
ساکن شده
بودیم که هیچ
کس آدرس
و شماره تماسی
از ما نداشت. هر چند
روز یکبار با
تماس و مراجعه
به منزل پدربزرگ
و مادربزرگم
سراغم را از
خانه آنها میگرفتند
و دلشان را میلرزاندند.
همان روزها که
خیلیها
مشغول تجربه
کردن انفرادیهای
طولانیمدت
بودند و از یک
شب پرشور
ستادی ناگهان
به شبهای حبس و
بازجویی
منتقل شده
بودند، با
چشمان بسته، گیج
و منگ از
اینکه چه
اتفاقی
افتاده،
امثال من این
بیرون فرصت
داشتیم خود را
برای همه چیز
آماده کنیم
وطعم این وحشت
را آرامآرام،
مزه کنیم.
نیمهشب
از خواب بیدار
شویم و
عزیزانمان را
یک دل سیر
وقتی در
خوابند تماشا
کنیم و عمیق
به آنچه در
کمینمان
نشسته است
بیندیشیم.
دادگاهها
را میخکوب و
مبهوت از
تلویزیون
تماشا کنیم و
هی بغضهایمان
را
فروخوریم و
برای
وجدانمان
چارهای
بیندیشیم.
روز و شب به آن
دختران بیگناه
و پراحساس که
تمام گناهشان
خریدن شالهای
سبز برای بچههای
ستاد بود و
نوشتن جملات
پراحساس
برای
بروشورها و
سرود خواندن
در استادیوم
آزادی
بیندیشیدم که
حالا آن روح
پرظرافت و
حساسشان با
این انفرادیها
و وحشتهای
ناگهانی چه میکند!
آنروزها زمین
و زمان ناامن
بود برایم.
آنروزها
ترس، جان میداد
در وجودم.
از آسفالت زیر
پا گرفته تا
درختان
خیابان و
تیرچراغ برق، همه
چیز بوی تعقیب و گریز
میداد.
آنروزها
دلتنگیهایم،
حرفهایم،
دردهایم همه
شعر میشد و
بیاعتنا به
تمام سایههایی که
به دنبالم
بودند روی سن
میآمد و فریاد
میشد تا به
گوش همگان
برسد.
زمان
زیادی از
اسبابکشی
به خانه جدید
و پایان دربه
دری هایمان
نگذشته بود که
ساعت هفت و
نیم صبح یک
پنجشنبه صدای
اعتراض مادرم
درفضای خانه
پیچید و مرا
از خواب بیدار
کرد. یک زن با
چادر سیاه،
پشت در اتاق
خوابم بود و
سه مرد کمی
عقبتر
به دنبالش…
اما آنروز هم
آرام بودم .
چرا که یک سال
و نیم تمام با
انتظار این لحظه
دست و پنجه
نرم کرده بودم. پیش
از ما
دوستانمان رنج
انفرادی و
بازجویی و حکمهای
سنگین را به
دوش کشیده
بودند و ما را
برای این
روزها آماده
کرده بودند …
پشت
در ساختمان
اطلاعات با
خیلی چیزها و
با مادرم
خداحافظی
کرده بودم و
هزار بار
پیش از آن با
هم تمرین کرده
بودیم که چطور
باید رفتار
کنیم و چقدر
باید صبور و قوی
باشیم . و او
هزار بار به
من قول
داده بود که
در صورت
نیامدنم بیقراری
نکند و
پایداریاش
را لحظهای
از دست ندهد …
ساعت
۹ صبح وارد
اتاق بازجویی
میشوم و غروب
برمیگردم
بیرون. مادر و
خواهرم تمام
روز را داخل
ماشین در
انتظار من
گذراندهاند.
بغضهای
شکستهشان به
استقبالم میآید
و اشکهای
مادرم سیل میشود و
آغوشش محکم.
هقهق گریههایش
که شانه هایم
را تکان میدهد
تازه میفهمم
مادران
را چه به
اینطور قول
دادنها!
… یاد مادرانی
که
فرزندانشان
برای همیشه
رفتند دوباره
شرمگینم میکند. وقتی
صورت مادر من
ظرف یک روز
اینطور
آشفته و بیرمق
میشود،
مادر سهراب چه
بر سرش آمد
وقتی ۲۶ روز
تمام پشت
درهای زندان
به دنبال
جگرگوشهاش
میگشت!
و او را چه شد وقتی
به جای آن پسر
رعنا پیکر بیجان
فرزندش را در
آغوش کشید! یکبار با
او تلفنی صحبت
کردهام. همانطور
صبور و مقاوم
بود و با صدایی
گرم و صمیمی از من
تشکر میکرد
که برای بچههایشان
شعر سرودهام!!!
از من بزدل،
که شهامت
دیدار با چنین
مادری را نداشتم
که ترسیدم در
برابرش اشکهایم
سیل شود و
شرمنده صبوریاش
باشم و حرفی
ندارم جز
اینکه بگویم باید
از پیش خود را
آماده میکردم
تا طاقت
رودررویی با چون
تویی را داشته
باشم. تویی
که از من بابت
شعر تشکر میکنی، من
در برابرت
باید چه کنم که
عزیزترینت را
قربانی دادهای …
در همان
زمان کوتاه که
راهپلههای
دادگاه را
بالا میروم
همه این
تصاویر از
مقابل چشمانم
میگذرد. از
روزها و هفتههای
متوالی
بازجویی در
اطلاعات
گرفته تا
بازپرسی و
تفهیم اتهام در
اوین و آزادی
با سند و حالا
شعبه ۲۶
دادگاه انقلاب.
و من که
روزی در رشته
حقوق تحصیل میکردم
تا برای مردم
احقاق حق کنم،
میرفتم
تا خود روی
صندلی متهم
بنشینم.
قاضی
پشت میزش
نشسته است.
نمیدانم
شاید حکم از
اول مشخص باشد
اما هرچه هست من
آمدهام تا
حرفهایم را
بگویم.
پیش از
این که او
قاضی باشد و
من متهم،
با خود میاندیشم که هر
دو انسانیم و
هر دو هموطن. حتی
اگر او دنیا
دنیا از تفکر من
دور باشد. نفس
عمیقی میکشم
تا دلم از هر احساس
منفی و تلخی
خالی شود. نمیخواهم
کینه،
لحظهای در من
شکل بگیرد.
این همان اصلیست که در
برابر
بازجوها هم
رعایت میکردم.
خوب میدانستم
که ما هرگز
نمیتوانیم
یکدیگر را
اصلاح کنیم. نه او
مرا و نه
من او را.
هر دو
باید اول
خودمان را
اصلاح میکردیم
تا ظرفیت
شنیدن نظر
مخالف را
داشته باشیم.
روزهای
متوالی با
دنیایی از
اختلافنظرها
در برابر هم
نشستیم و ساعتها
مکالمه کردیم. اما شاید
همان تلاش من
برای کینهسوزی
به جای کینهتوزی
بود که سبب شد
روزی یکی از
بازجوها
اعتراف کند که
مرا یک
وطنپرست
واقعی شناخته
است. حالا
در مقابلم
قاضی نشسته و
من از او و اختیاراتش
ترسی ندارم. از
محاکمه و
مجازات
و زندان و
انفرادی هم
نمیترسم.
نه از او نه از
بازجوها و نه
از هیچ
تهدید و
ارعابی … شاید
نمیدانند که
شاعران در عشقبازی
دیوانهاند. ترس من از
حاکمان این
سرزمین نیست. ترس
من از فرهنگ
حاکم بر این
سرزمین است.
دغدغه من نه
سیاست است نه
سر کار
آمدن حزب یا
جناح خاصی. دغدغه من
آبادی این سرزمین
است. و این
سرزمین را برای
آرامش و آزادی
مردمش میخواهم
که هر سرزمینی بدون
مردمش یک خاک
مرده و بیارزش
است. برای
همین از کینهها
و انتقامجوییها میترسم.
از عمیقتر
شدن این شکافها،
از همسایهستیزی
از خودرایی
میترسم.
تاریخ خود را
دوباره تکرار
میکند شاید
به همین خاطر
پیشبینی
آینده ایران کار
سختی نیست
آنچه قابل
پیشگیریست، نه
تکرار تاریخ که
ریشهدار شدن
فرهنگهاست.
قاضی
همان
اول آب پاکی
را روی دستمان
میریزد و میگوید
ارتکاب جرم برای ما
محرز است.
برگه را میدهد
تا
دفاعیاتم را
بنویسم و من
باز مینویسم
آنچه را که
باید. حتی اگر مطمئن
باشم هیچ تاثیری
ندارد.
در آن
میان قاضی با
وکیلم هم صحبت
میشود و میگوید
جالب اینجاست
که نود
درصد متهمین
سیاسی مجرد
هستند. با
خودم میگویم
خیلی از آنهایی
هم که متاهل
بودند بعد از
این ماجراها مجرد
شدند. دوست
دارم به او بگویم
آیا چیزی میدانید
از طلاقهای
سیاسی و یا
طلاقهایی
که فرآیند روزهای
تعقیب و گریز
و زندان بود؟
دوست دارم به او
بگویم ما هم
عاشقانه
داریم، زندگی
داریم، آرزو
داریم.
میان تمام دغدغههای
شخصی و تفکر
سازندگی
ایران،
قرار بود
سیاست تنها
میهمان برخی
از روزهای
زندگیمان
باشد که چنین
شد. دوست
دارم سر از
روی برگه بلند
کنم و بگویم
آقای
قاضی (درد
عشقی کشیدم که
مپرس) تا گمان
نکند ما
آرزوهای خاکخورده
و دردهای
شخصی نداریم .
اما سکوت میکنم و به
نوشتن ادامه
میدهم:
جناب
آقای قاضی،
لازم
به ذکر میدانم
از دو سال
گذشته که مسیر
عادی زندگی من
دستخوش
تحولات
اجتماعی دچار
تغییرات و
توقفات
بسیاری شده
است که از
جمله آن
اینکه از
ادامه تحصیل
بازماندهام و
یک سال
هست که شغل
خود را از دست
دادهام،
فعالیتهای
انجمن نیستان
را متوقف کردهام
و هیچگونه
فعالیت
اجتماعی و
هنری نداشتهام و
نزدیک به
یک سال است که
مرتب در رفتوآمد
احضارها و
عبور از مراحل
قانونی هستم و تحولات
بسیار دیگری
که جایی برای
بحث در این
جلسه ندارد …
پس از
آنکه نزد
بسیاری از
هموطنانم
شناخته
شدم از سر
احساس
مسئولیت
معنوی، با
وجود فرصتهای
مختلف، هیچگونه
فعالیت یا
همکاری هنری،
فرهنگی و
اجتماعی که
جنبه مالی یا تجاری
داشته باشد
انجام ندادهام و
به طور کلی در
۲ سال گذشته ریالی
از راه شعر و
هنر و فرصتهای پس از
کسب مخاطب به
دست نیاوردهام. پیش از
ممنوعالخروج
شدن هم با
وجود موقعیتهای
تحصیلی و شغلی
مناسب در
بیرون از این
مرزها حتی فکر
رفتن و عافیتطلبی
از سرم
عبور نکرد تا
مبادا شبهه
موجسواری و
فرصتطلبی
در ذهن
کسی ایجاد شود
و باورها و
دغدغههای
قلبی و
انسانی من
مورد اتهام
منفعتطلبی و
قضاوتهای
نادرست قرار
بگیرد. تا
بتوانم امروز
که بعد از دو
سال در محضر
این دادگاه برای
دفاع از
اندیشههای
وطندوستانه
خود حاضر میشوم
با حسابی پاکپاک
اعلام کنم جز
خدمت به
مردم و
سرزمینم کاری
نکردهام
و تحت هیچ
شرایطی فکر
پلید خیانت به
کشورم از سرم
عبور نخواهد
کرد و حکم
حضرتعالی هر چه
باشد باز در
سرزمینم میمانم
و بیتوقع
به خدمت
و تلاش برای
سرزمینم
ادامه میدهم
و بعد
از این اگر
شرایط فراهم
باشد میخواهم
به زندگی عادی
و هنری خود
بازگردم و باب
جدیدی
برای ادامه
تحصیل و
فعالیتهای
شغلی و همکاریهای
هنری و سایر
شخصیهای
خود باز کنم .
و در
آخر اینکه
خدای متعال
چنان در طول
این سالها به
خصوص دو سال
گذشته همراه و
پشتیبان من بوده
و هست و چنان
آرامشی در قلب
من نهاده که ایمان
دارم از این
پس هم هر چه پیش
آید باز هم
خیریست که او
برایم رقم زده
است. من تمام
گفتنیها
را گفتم و به
قولی (بنده
هر چقدر
هم تدبیر
کند باز هم
محتاج تقدیر
خداست.)
بنابراین خوب
میدانم
حکم شما هرچه
باشد نه خواست
شما که خواست
خدای رمضان
است پس گوارای
جان میباشد.
والسلام