حمید محوی:

بخش دوم نقدی دربارۀ

«مایاکوفسکی رادریاب، کهنگی را بسوزان»

ترجمۀ شهاب آتشکار۱

گاهنامۀ هنر و مبارزه

۱۲ ژوئیه ۲۰۱۱

 

پیش از این دربارۀ نظریات مطرح شده توسط شهاب آتشکار در مقاله‌اش تحت عنوان «مایاکوفسکی را دریاب، کهنگی را بسوزان» نقدی نوشته بودم، ولی روی یک نکته مرتکب سوءتعبیری شده و نویسنده طی نامه‌ای با توضیحات کافی مرا به بازخوانی متن دعوت کرد. بی‌گمان تحت تأثیر خوانش اشتباه‌آمیز، چنین برداشت کرده بودم که گویی «بلشویک‌های خونخوار» نظریۀ خود شهاب آتشکار است. در صورتیکه «بلشویک‌های خونخوار» نظریۀ جبهۀ ضدکمونیست بوده، و اگر چه شهاب آتشکار استالین و حتی جریان رئالیسم سوسیالیسم را خالی از انتقاد نمی‌داند، با این وجود بلشویکها را خونخوار معرفی نمی‌کند. در هر صورت معروف است که می‌گویند آنهایی که املاء نمی‌نویسند اشتباه هم نمی‌کنند، مهم این است که سوءتعبیرها روشن شود و اشتباهات تصحیح شوند، و امیدوارم که تا اینجا از عهدۀ این کار برآمده باشم. با این وجود خواندن دوبارۀ متن شهاب آتشکار و نامۀ او موجب شد که مطالب دیگری برای گفتن پیدا کنم:

 

به اعتقاد من ما هنوز در رابطه با گفتمان هنر و یا گفتمان هنر و انقلاب در خطر سوء تعبیرات احتمالی بی‌شماری هستیم، زیرا هنوز به بازی زبانی که بتواند از مسائل هنری حرف بزند – دستکم در این صفحاتی که نوشته‌ایم – آشنایی نداریم و یا بهتر بگویم بازی زبانی برای بیان مسائل را هنوز در اختیار نداریم. و مخترع این بازی زبانی نیز خود ما خواهیم بود. خیلی پرسش‌ها هست که شاید هنوز دربارۀ آنها فکر نکرده‌ایم و یا جزء برنامۀ مطالعاتی ما نبوده... به عنوان مثال، هنر چیست؟ هنر انقلابی کدام است؟ و آیا اساسا هنر به عنوان هنر (با هنر برای هنر اشتباه گرفته نشود) کافی نبوده و احتمالا باید انقلابی باشد؟ به عبارت دیگر آیا هنر اصیل و واقعی به اندازۀ کافی انقلابی نبوده که حال باید برای کسب اعتبار انقلابی هم باشد؟

 

با این وجود شهاب آتشکار در همان بخش «مایاکوفسکی را دریاب...» در صفحات پایانی، یعنی پیش از اینکه به «حلقۀ مفقودۀ انقلاب ما» بپردازد، مطالبی را مطرح می‌کند که کمابیش نظریۀ «بلشویک‌های خونخوار» را تداعی می‌کند، و شاید همین موارد بوده است که موجب برداشت اشتباه‌آمیز من از بخش اول نوشته‌ها شده است.

 

البته آنچه بیش از همه مشکل‌برانگیز به نظر می‌رسد، نه رئالیسم سوسیالیست است و نه مخالفت و موافقت مایاکوفسکی با آن، بلکه نامشخص بودن محتوای آنها است.

 

 ولی شهاب آتشکار در نامه‌ای که برای من نوشته از آنجایی که به موضوع مایاکوفسکی بازمی‌گردد، البته تلاش او برای تفکیک واقعیت جبهۀ سوسیالیسم از تبلیغات امپریالیستی قابل تقدیر است ولی «حلقۀ مفقودۀ انقلاب ما» را توجیه نمی‌کند و من همچنان با قطع نظر از سوءتعبیری که روی داده بود، او و خوانشگران را به مطالبی که در بخش اول نوشته‌ام مراجعه می‌دهم که روی اصلیت فرد مبارز یا مبارزان در مبارزات طبقاتی در اینجا و اکنون تکیه دارد. البته چنین موضوعی مانع از این نیست که ما از ذخیرۀ فرهنگ ملی و یا مابین فرهنگی و جهانی بهره‌مند نشویم. و شاید که حلقۀ مفقودشده در همین اطراف باشد، یعنی دسترسی به ذخیرۀ فرهنگی، آموزش، کتاب، پژوهشکده، تولید، تولید اثر هنری در سطح گسترده و برای همگان و این آن حلقۀ مفقود شده است. چند روز پیش در سایت «سیمای سوسیالیسم» مقاله‌ای دربارۀ یک دختربچۀ شش‌ساله به نام «یگانه» در حلبی‌آباد اطراف تهران نوشته بودند، او و پدرش هر دو کارگری می‌کنند... یگانه می‌خواهد به مدرسه برود، مادرش در اثر بیماری و فقدان امکانات مالی برای درمان فوت کرده است... از دیدگاه من حلقۀ مفقودشده همین دخترک شش‌ساله است.

 

ما چه چیزی می‌توانیم برای تحول و پیشرفت در جامعۀ اینجایی و اکنونی ایران از «بنای یادبود انترناسیونال سوم» ولادیمیر تاتلین، و یا «اتوپورترۀ» مایاکوفسکی استخراج کنیم؟

 

با این وجود شهاب آتشکار در نامه‌اش دوباره مطالب دیگری را مطرح کرده است که من در اینجا به نقل می‌آورم:

«مایاکوفسکی یکی از حلقه‌های مفقوده انقلاب ایران است. به چه دلایلی؟ به دلایلی که گفتم. به دلیل چیزهایی که در او می‌بینیم و ما نداریم. این صرفا یک بحث اخلاقی و ایدئولوژیک و روانشناختی نیست. بلکه یک بحث گسترده خطی، تئوریک، تشکیلاتی  و عملی است. اگر مطالعه مایاکوفسکی و برداشت نقادانه از فعالیت و هنر مبارزه‌اش بتواند در نوسازی جنبش عملی و تشکیلاتی  نقش ایفا کند، این نقش ابدا به حوزه اخلاق و ایدئولوژی محدود نمی‌شود.»

 

در اینجا پیش از همه باید به شهاب آتشکار گرامی یادآور شوم که با چنین توضیحاتی مطالب خودش را نفی می‌کند زیرا می‌گوید «صرفا بحث اخلاقی و روانشناختی و ایدئولوژیک نیست»، به این معنا که نویسنده به شکل ضمنی می‌پذیرد که چنین سنجه‌هایی برای «حلقۀ مفقوده» کافی نیست. در هرصورت مطالبی که در پاراگراف اول «مایاکوفسکی حلقۀ مفقودۀ انقلاب ما» مطرح شده به «خصیصه‌های مایاکوفسکی» خلاصه می‌شود. ولی در اینجا نظریۀ دیگری را مطرح می‌کند و مدعی می‌شود که گویی در فعالیت‌ها و آثار هنری مایاکوفسکی چیزها و مزیت‌هایی وجود دارد که می‌تواند در «نوسازی جنبش عملی و تشکیلاتی نقش ایفا کند».

 

خب بسیار عالی، ولی همین می‌ماند که شما این موضوع را ثابت کنید. ما از پیش نمی‌توانیم با این و یا آن نظریۀ مخالفت کنیم. شما آمده‌اید و می‌گویید «حلقۀ مفقودۀ انقلاب ما» را پیدا کرده‌اید. چه خوب! تنها همین می‌ماند که این حلقه سر جایش قرار گیرد. ولی تا زمانی که شما این موضوع را به دقت نشان نداده‌اید، ما نظریۀ شما را در بهترین حالت، تنها می‌توانیم به عنوان نظریه یا موضوعی نظیر همان موضوعاتی که دانشجویان برای تزهایشان انتخاب می‌کنند، بازشناسی کنیم. ولی بدانیم که اگر نظریه‌ای اشتباه از آب در آمد، کار بیهوده‌ای انجام نگرفته و همیشه باید به نفع حقیقت تمام شود. در زمینۀ مطالعاتی گاهی افراد شیفتۀ موضوعات خودشان می‌شوند، این شیفتگی و یا همذات‌پنداری با موضوع برای درک موضوع تا حدودی ضروری است ولی روزی از روزها باید با آن فاصله گرفت.

 

به باور من، جنبش پیشگام به رهبر و یا مرجع تقلید نیازی ندارد. افراد، فرد مبارز، فرد کنجکاو... می‌تواند به این شخص و یا آن شخص مراجعه کند، چون که ما امروز در چهارچوب تقسیم کار اجتماعی افراد متخصص نیز داریم و می‌توانیم به آنها مراجعه کنیم، ولی استقلال شخصیتی نشان سلامت روان است. من بهترین حرفی که می‌توانم در اینجا داشته باشم همین است: تلاش برای دستیابی به استقلال شخصیتی. فرد باید وجود داشته باشد، یعنی فردی که استقلال فکری و شخصیتی داشته باشد. مگر نه اینکه مارکسیسم می‌خواهد با از خودبیگانگی وداع کند؟ فرقی نمی‌کند، ما حتی می‌توانیم با انتخاب مارکس و لنین و مایاکوفسکی و حتی برتولت برشت به عنوان «حلقۀ مفقوده» از خودبیگانه شویم. حتی اگر تشکیلات و حزبی هم وجود داشته باشد، در صورتیکه به ضرورت استقلال شخصیتی افراد تکیه نداشته باشد، که فرد بتواند به خودش تحقق بخشد، در غیر اینصورت حتی تشکیلات به اصطلاح انقلابی نیز می‌توان به عامل از خودبیگانه‌زا تبدیل شود.

 

 ولی از تمام این ذخیرۀ فرهنگی نیز می‌توانیم استفاده کنیم و کاملا هم برای ما ضروری خواهد بود. به این ترتیب حلقۀ مفقوده، همه حلقۀ مفقوده هستند. برشت می‌گوید «حقیقت عینی» است: مدرسه، بهداشت، خوراک سالم، هوای سالم... برای همه و برای آن دخترک شش‌ساله در حلبی‌آباد اطراف تهران.

 

علاوه بر تمام این موارد، شما وقتی برای اثر هنری و تشکیلات انقلابی و راه کارهای عملی در این زمینه رابطۀ مفصلی ایجاد می‌کنید، باید بدانید که در حال داوری بر اساس سنجه‌های مشخصی هستید و از این پس هنری را هنر می‌دانید و هنری را انقلابی ارزیابی می‌کنید که از عهدۀ چنین وظایفی برآید.

 

در هر صورت دربارۀ این سنجه‌ها از یک سو و مفهوم هنر و جایگاه هنر و سرنوشت خلاقیت در جامعه از سوی دیگر، جای تأمل بسیار هست.

 

پانوشت:

۱. http://www.k-en.com/gonagon/mayak-final.pdf