اسعد
رشیدی:
در
سوگ جانشیفتهی
کُردستان
مامه
غنی بلوریان
جانشیفتهی کُردستان،
سالیان
بسیاری به
سیاهچالهای
تاجبرسران
خودکامه
افکنده شد تا
غریو روزان و
شبان
دوستاقبانان
و گردش جنونآمیز
زوزههای
شلاقشان را
صبورانه تاب
آورد. ۲۵٬سال از
جوانی پر تب و
تاب را از
بندی به بندی،
از قلعهای به
قلعهای از
حصاری به
حصاری سپری
کرد؛ اما شعلهی
سوزانی که در
جان و دلش گُر گرفته
بود، همچنان
میسوخت و
پرتو درخشانش
را به هر سویی
میپراکند. به
سال ۱۳۵۷
در کوران آتش
نهفته به زیر خاکستر
مردمان جویای
آفتاب و آزادی
بند از دست و
پا گسسته میان
نوای هلهله و شادی
ایشان، در
آغوش
زادگاهش، شهر
مهاباد آرام
گرفت؛ دریغا
این آسمان آبی
روشن، طوفانی
بس هولناک را
انتظار میکشید. .
دو
زندگی
غنی بلوریان
دو زندگی
متفاوت را
زیست؛ نخست
سالیان جوانی
و میانسالی که
در بند و غل و
زنجیر سپری
شد، سپس راه
دشوار تبعیدی
ناخواسته از
غربتی به غربتی
با کوهی از
تجربههای
همه تلخ * تا
هنگامی که قلب
فروزانش در
بیرون از سرزمینی
که هیچگاه از
آن او نبود از
طپش بازماند.
مامه
غنی در دورهای
به میدان
سیاست کشیده
شد که جمهوری
کُردستان در
شهر زادگاهش
مهاباد
استقرار یافته
بود و او به
همراه دیگر
جوانان کُرد
به شوروی سابق
اعزام شد تا در
آیندهای نه
چندان دور در
سیمای افسری
جوان ودر خدمت
نیروی نظامی
کردستان به
میهن باز
گردد. نه
جمهوری
کردستان
پایدار ماند و
نه او دوری از
کردستان را
تاب آورد و در
نامهای به استالین،
خواهان بازگشت
به کردستان
شد. (۱) در بازگشت
غمانگیز از
باکو، به
سازماندهی
حزب دمکرات
کردستان
ایران
پرداخت؛ حزبی
که به آن
دلباخته بود و
با از میان
رفتن جمهوری
جوان
کردستان، زخمهای
بسیاری بر
پیکر جوانش
دهان گشوده
بود و تبر به
کفهای رژیم
شاهنساهی، هر تلاشی
در التیام این
نهال جوان را
با شقاوت پاسخ
میگفتند.
دست به
دست گردیدن
قدرت در کشور
پیامد تراژیک
کودتای ۲۸ مرداد
سال ۱۳۳۲
را رقم زد و بلوریان
پُرشور را
آواره کوههای
سرفراز و
مهربان
کُردستان
ساخت و خود را میان
پارهی دیگر
از سرزمین جداشدهی
کُردستان
یافت؛ اما روح
بیقرار و سرکش
جانشیفته
کُردستان،
جدایی و سکون
را بر نمیتافت
و در بازگشت
به خانهاش در
دام تنیدهی
گزمههای
ناشکیبا
گرفتار آمد و
همسر پا به
ماهش را به
مدت ۲۰٬سال
تنها گذارد.
خروش مردمان
آرمانجو و
آزادیخواه در
آستانهی انقلاب
جوانمرگ شدهی
سال ۱۳۵۷
بنای استبداد
را به لرزه
درآورد و
درهای سنگین
زندان
خودکامهگی
را ازجا کند و
او را به آغوش
پر شور زادگاش
بازگرداند.
مامه (۲)
غنی در
بازسازی و
سازماندهی
حزب دمکرات
کُردستان ایران
همراه با
شادروان دکتر
عبدلرحمان
قاسملو، یاد
محمد امین
سراجی و دیگر
کادرها و
کنشگران حزب
نقش برجستهای
را بر دوش
گرفت؛ دریغا
زندگی سویه
دیگری از
رازهای نهفتهاش
را بسیار
زودتر از آنچه
انتظار میرفت
بر همگان
آشکار ساخت.
تلخی توهم
حاصل از «بهار
آزادی» در
سوزش گلولههایی
که از سوی
موجودات جسته
از غارهای
ماقبل تاریخ
شلیک میشد،
بیش از هر جای
دیگری در
کشور، پیکر
کُردستان
رادر خون غرقه
ساخت. پیامد
تند باد حادثه
که چنگ در
فضای سیاسی
کشور افکنده
بود از سویی و
گرانجانی
لشکریان
نادانی و
ظلمات که خاک
کُردستان به
توبره کرد میخواستند،
خشتهای
دیوار بلند
جدایی را بالا
آوردند و حزب
دمکراتی که
مامه غنی چون،
«نازک
آرای تن ساق
گلی
که به
جانش کشتم
و به
جان دادمش آب
ای
دریغا به برم
میشکند». (۳)
را
دوپاره کرد.
پارههای
جدایی
دوپاره
شدن حزب
دمکرات توان
جنبش ملی
کُردستان را
کاهش داد و
دیگر بار ملت
کُرد چهرهی
دوستان و
دشمنان خود را
در آئینهی
مکدر زمان و
در گرگ و میش
تاریخ گم کرد.
دوستان دیروز
شمشیر آخته
از نیام
برآورده تکیه
داده بر شانههای
لرزان دشمنان
دیروز صفها
آراستند تا
جانهای پاک و
بی گناهی را
گرو ناتوانیهای
اسفبارسیاسیاشان
بگذارند. مامه
غنی افتان و
خیزان میکوشید
کُردستان را
از مسیر طوفان
سهمگینی که از
هر سو وزیدن
آغاز گرفته
بود، دور نگاهدارد
و در این راه
آماج نیزههای
زهراگینی شد
که پیش از هر
چیز، بازتابی بود
از درکی خام و
یکسویه از
دریافت واقعی
آنچه که بیرون
از آمال و اراده
آنان در جهان
واقعی میگذشت.
رویاهای مامه
اما پایانی
نداشت،
رویاهایی که سالها
در شبان و
روزان تاریک
زندان به آنها
اندیشیده بود
و ذهنش را از عطری
جادوئی
انباشته بود؛
اما اندک
زمانی میبایست
که کاخ رفیع
این رویاهای برپاشده
در خیال او با
وزش بادهایی
که از جانبی
نامانوس
وزیدن گرفته
بودند درهم
فرو ریزند و
«منطق درونی
تاریخ» با
واقعیتهای بیرحم
زندگی در هم آمیزند
تا جلوههایی
از شادمانی
کوچکشان، به
ناگاه به غمی
ژرف دگرگون گردد.
(۴)
جانشیفتهی
کُردستان
خسته با
کولباری از
آزمونهای دردناک
از غربتی به
غربتی روان با
نفسهایی که از
سینهی ستبر و
جرقهای از امید
که در چشمان
سبز ودرخشانش میجهید
و با گونههای
افروخته به
دورهی تازهای
از زندگی گام
گذاشت.
مامه
غنی لحظهای
از آنچه به آن
امید بسته بود،
از آنچه عمیقا
به آن دلباخته
بود و میپنداشت
خوشبختی
وآزادگی
مردمانش را در
پی خواهد داشت
سر باز نزد و
زندگی پُر فراز
و نشیب و
سراسر اندوهبارش
را دستمایهی
اعتقاداتش
کرد. کژیها و
پلشتیها را
برنتافت وآنجاکه
اندیشه میکرد،
سخن الا به
راستی گفت
نتوان، آنی را
درنگ جایز نشمرد،
و هنگامی که
میبایست
زبان به نقد
خود باز گشاید
بیرحمانه بر خود
تاخت و زخم
نیزههای
کینهورزان و
ضربههای
کاری جنجر به
پشت نهانکنندهگان
را به هیچ
انگاشت و تاب
آورد.
یاد
جانشیفتهی
کُردستان با
اشکهایی که بر
این برگهای بیرنگ
قطره قطره فرو
میچکد چون
رودخانهای
همیشه جاریست.
منابع:
* وام
گرفته از
مهدی اخوان
ثالث (م.امید)
۱. رفیق
استالین میخواهم
من رابه ایران
باز گردانید
تا به توانم از
این طریق به کردستان
بازگشته و نسبت
به شرایط به
مبارزه ادامه
بدهم.
ئاله
کۆک (خاطرات
غنی بلوریان). ص
۶۹
۲. مامه=عمو.
هنگام آزاد
شدن غنی
بلوریان از
زندان در سال ۱۳۵۷ مردم
کُردستان لقب
مامه (عمو) را
به او بخشیدند
.
۳. مهتاب. نیما
یوشیج.
۴. واقعیتهای پیش
رو اعتقادات
محکم من را دربارهی
اینکه اتحاد
شوروی هوادار
ملتهای تحتستم
است را درهم
شکست وبه این
نتیجه رسیدم
که شوروی هم
مانند
کشورهای بزرگ
سرمایهداری
منافع خود را
در نظر دارد.
ئاله
کۆک (خاطرات
غنی بلوریان). ص
۳۶۸