علیرضا
ذیحق:
صمد
بهرنگی، بی
مرگِ غبارآلود
نگاهی به
زندگی و مرگ
صمد بهرنگی

اسطورهی
صمدبهرنگی،
سالهاست كه در
حافظهی تاریخی ایران و
جهان ماندگاریاش
را حفظ كرده و
هرچه كلاسیكتر
می شود
معاصربودناش
در پیشگاه نسلها
و بر تارك
فرهنگ، هنر و
تاریخ اجتماعی،
با اندیشهزایی
و جوهرهی نامیراییاش
حضوری مدام و چشمگیر
دارد. تأثیرگذاری
زندگی و حیات
ادبی بهرنگی در
دوایر مختلفی
كه به جامعه و
هنر منتهی میشود،
از رنگارنگی و
طیف وسیعی
برخوردار است
و شعاعهای آن،
هركدام نگاه و
پژوهشی جدی میطلبند.
صمد انقلابی،
صمد معلم، صمد
آذربایجانی،
صمد ایرانی،
صمد جهانی و
صمد هنر و ادب
و اندیشه،
بازتابهای
متفاوت و در عینحال
متصلی دارند
كه از هر چشماندازی
بنگری، در
سترگی كوهی حیران
میمانی كه
همسایهی دنیاست
و در آفتاب و
ماه میدرخشد.
به تعبیر علیاشرف
درویشیان "تازگی
و طراوتی كه در
آثار صمد
بهرنگی دیده میشود،
بیانگر آزادی
عمل و چندوجهی
بودن آن است ...
تمام تلاش او در
زندگی كوتاه
اما پُرثمرش و
در نوشتههای
سادهاش، صرف
این شد كه نیكسرشتی
بشر، امكان
بروز پیدا كند
و پستی و
سنگدلی،
افزونطلبی و
خودخواهی، از
صحنهی زندگی
و صفحهی روزگار
پاك شود ... آخرین
اثر او ماهی سیاه
كوچولو كه پس
از مرگش پخش
شد، در جزیرهی
دیكتاتوری و
سركوب شاه،
تحرك و هیجانی
به وجود آورد
و همهی معیارهای
ادبیات
كودكان پیش
ازخود را
دگرگون كرد و
با روحی سرشار
از انكار و عصیان،
خوانندگان و حتی
نویسندگان بسیاری
را به دنبال
خودكشید." این
تأثیرگذاری
معطوف به تنها
ایران نبود و
وقتی كه ترجمهی
ماهی سیاه
كوچولو در
فرانسه با
استقبال وسیعی
مواجه شد، یك
معلم فلسفه به
نام "لورانس- Leurance" پیشگفتاری
برای چاپ بعدی
آن نوشت كه در
بخشی از آن چنین
آمده است: "چنین
بود صمد، این آموزگار
آذربایجانی
كه روستاها را
شخم میكرد تا
همچنان خستگیناپذیر
بذر امید
بپاشد، زنگ بیدارباش
را بكوبد، و
اثر قصههای
وحشت را بزداید.
و چنین بود كه
افشانندگان
هراس و
دلبستگان به
خواب هراسان
شدند: در اكتبر
۱۹۶۹، صمد به
آب ارس غرق
شد، و در آن
هنگام ۲۹ سال
بیشتر نداشت.
كوشیدند مرگ
كسی را كه به
خاطر شفق
بامدادی میجنگید،
رنگ سیاهخون
خودكشی زنند.
اما این فریب
در كسی نگرفت.
افسانههای مزدوران
شب به گوش همه
كس آشناست.
بگذار قاتلان
مزدور او
بدانند كه اگر
میپندارند
از این رهگذر
موج خروشْ
افزون پیشروی
ِ ماهیهای
كوچك قرمز را
از حركت
بازداشتهاند
سخت بیبصیرماندهاند
..." اما میبینی
مباشران قتل و
حداقل یكی از آنها
كه بعد از
انقلاب ۵۷
عنصر نفوذی در
بین چپهای
محبوس بود و به
ظاهر افسری اخراجشده
از ارتش، از
ترس آنكه پتهاش
روی آب بریزد
با ژست چپی از
مملكت خارج شد
و هرگز در دادگاهی
كه او باید در
آن به عنوان
تنها شاهدی كه
در لباس دوستی
صمد را به
قتلگاه كشانده
بود، حرف بزند
حاضر نشد و حتی
وقیحانه در
سال ۱۳۷۰ قلم
بر خون آلودگی
دستاناش
گرفت كه شاید
از غربت غرب،
آبرویی برای
خود بخرد و
دستهای آلودهاش
را به تزویر و
بهانه پاك
نشان دهد، غافل
كه مردم – نه
آنها كه اهل
كتاب باشند و
كارشان پُز و
ژستهای
روشنفكری – نه،
همان مردمی كه
صمد در میان
آنها میزیست پیش از
آن كه خبر به تهران
و آلاحمد و
ساعدی برسد،
شهادت او را
گواهی كرده
بودند و اسد
بهرنگی این
نكته را خیلی
قشنگ میگوید:
"كسانی كه از آن
وقت تاكنون در
ده و كوه،
سرود "صمدعمی
گلمه دی /عمو
صمد نیامد" سر میدهند
نه آن زمان آلاحمد
را میشناختند
و نه مقالهاش
را خوانده
بودند كه از
بان او بگویند
صمد شهید شد و
شهید نشده است."
بیراه هم نیست
كه نویسنده و
شاعر شهید
خسرو گلسرخی
او را "مردمیترین
چهرهی ادبیات
معاصر" مینامد
و شاعر كرد "شیركوبی
كس" در شعری
برای صمد
بهرنگی چنین میگوید:
" ...صمد پا در
ركاب آب نهاد /
و پری دریایی
شد/ و سپیددمهای
فردا را به ما
نویدی
جاودانه داد /
آری! / صمد
جاودانه شد."
حتی محمدعلی
فرزانه هم كه
از چهرههای
نامآور فرهنگ
و فولكلور
آذربایجان بود
و ارتباط بسیار
نزدیكی با
حلقهی یاران
صمد در تبریز
داشت، پیش از
جلال آلاحمد
و یادداشت او
در خصوص قتل
صمد بهرنگی،
در نوشتهای
كه تاریخاش
به قبل از یادداشت
آلاحمد میرسد
چنین نوشته
بود: "ارس یك قربانی
گرفت. قربانی یك
انسان بود،
انسانی از
بهترین
انسانها. ارس
خون كرد، شهید
یك فرشته بود.
فرشتهای از میان
فرشتگان
افسانهها..."
هرچند جلال آلاحمد
اجتماعینویس
بزرگی بود و
دوستی نزدیكی
نیز با صمد
داشت اما بیشك
فردی سیاسی بود و با
بازیهای سیاست
آشنا و حتی این
امر نگذاشت كه
او به سلك قصهنویسان
مطرح درآید و
شعار، بر قصههاش
سوار شد و نفس آنها
را گرفت. بعضا
هم از موضعها
و گفتههایش
رو برگرداند و
میدیدی كه یك
نوجوان
مسلمان سنتی
شد یك كمونیست
دوآتشه و یك
كمونیست
استخوان خردكردهای
چون او، رفت
حج و نماز
گذارد و زیباترین
سفرنامهای را
كه تاكنون از
سفر حج نوشته
شده و مال
اوست را با
نام "خسی در میقات
" با نثری
جاودانه به رشتهی
تحریر درآورد
و همین آدم
هنوز سالی نگذشته
میبینی كه در
نامهای خصوصی
به منصور اوجی
كه وی آن را
بعد از سال ۱۳۵۷
رو كرد و یك
نوع سیاسیكاری
محض بود منكر
قتل صمد توسط
رژیم سلطه و
استبداد میشود
در صورتی كه جلال
بعد از تاریخ
آن نامهاش میآید
و در چاپ كتاب
"ارزیابیهای
شتابزده" با بیان
اینكه داغ صمد
بدجوری به
دلمان ماند
باز به طور
قطع از باورش
به قتل صمد
حرف میزند. بیشك
كه احمد شاملو
در این مورد حرف
آخر را زده و
با مقایسهی
مرگ صمد با
شهادت منصور
حلاج قلم
بطلانی بر همهی
ادعاها و
گفتگوهایی میزند
كه با اغراض
آلودهاند: "حق
این است كه او را
در شمار
وارستگان بیمرگ
بشماریم. حتی
اگر در
گرماگرم جوانی
به آب سرد ارس
نمیرفت، عمر
نوح میكرد، و
به مرگ طبیعی
درمیگذشت ... پذیرفتن
زندگی سرشار
از محرومیتی
همچون زندگی
صمد پذیرفتن ریاضتی
است كه شهادت
شهدائی چون
منصور حلاج در
برابر آن به
حلاوت عروسی
با دختر زیبای
قارون ... عمر و
جوانی بیبازگشت
را بیدریغ به
كوه و صحرا ریختن
و بار تعهدی
كمرشكن را بر
شانههای ضعیف
خویش كشیدن و
با فریب و ریا
افتادن و یك
پا چارق و یك
پا گیوه، كولیوار،
آواره كوه و
صحرا شدن و به
نان خشكی
ساختن و خورجینی
از كتاب بر دوش،
از كورهدهی
به كورهدهی
رفتن و زندگی
را وقف تعلیم
كودكان دیههای
دورافتاده
كردن (به قول
جلال) وجدان بیدار
یك فرهنگی تبعیدیشدن،
تن دادن به
شكنحهای نیست
كه از زخم شمشیر
و نیزه
برداشتن و به
خاك هلاك
افتادن – حتی
اگر به دفاع
از حقانیت خویش
باشد – بسی تلختر
است! مرگ صمد،
از دست رفتن
موجودی یگانه
است: مرگی كه
راستی ایجاد
خلأ میكند.
شهری است كه ویران
میشود، نه
فرو نشستن بامی،
باغی است كه
تاراج میشود،
نه پرپر شدن
گلی. چلچراغی
است كه در هم میشكند،
نه فرومردن
شمعی. و سنگری
است كه تسلیم
میشود، نه از
پا درافتادن
مبارزی! صمد
چهرهی حیرتانگیز
تعهد بود."
احمد شاملو
كه در سفرش به
تبریز از نزدیك
با كیفیت و شرایط
زندگی صمد
آشنا بود و
چندی نیز
مهمان صمد
بهرنگی در
روستاهای دورافتادهای
بود كه او در
آنجاها به كار
معلمی میپرداخت
سخن از آوارگی
او در كوه و بیابان
میگوید و
لورانس
فرانسوی از
شخم زدن
روستاها توسط
او برای
بذرافشانی حقیقت
و اما آن
مباشری كه
دستان آلودهاش
هنوز او را به
سكوت هم وا نمیدارد
كه شركای قتل
همیشه نفر اول
در توجیه صحنهها
هستند در ادعایی
كه نشان از جای
گرم و نرم او
در زندگی
داشته چنین مینویسد:
"صمد به عینك
ته استكانی
خود، هم شدیدا
نیاز داشت و
هم شدیدا از
آن متنفربود."
در صورتیكه به
گواهی همهی یاران
صمد، شمارهی
چشم او معمولی
بود و حداكثر
دو، و بیعینك
هم هیچ مشكلی
نداشت. یا
مثلا در جایی
میگوید: "یكی
عمری در ورزش
و تمرین سپری
كرده و دیگری
در كتاب و
كتابخانه ... و نمی
تواند بیش از ۱۰
ثانیه روی آب
بماند ..." آنهم
در فصلی كه آب
ارس در آن
محدوده به سینهی
آدمی نیز نمیرسید.
برعكس این
ادعا صمد شنا
میدانسته و
از قدرت و
توانمندی جسمی
خوبی
برخوردار
بوده و حتی
مفتون امینی
در خاطراتاش
از روزهایی كه
با صمد به شنا
میرفتند سخن
گفته و این كه
صمد حتی در آب
هوای او را هم
میداشت كه
برایش مشكلی پیش
نیاید. و اگر
كسی تنها یك
سال نه كه بیشتر
از یك دهه كه
صمد با پای پیاده
راههای دور و
دراز روستاها
را میپیموده
معلمی
روستاها را میكرد
میدانست كه
آن ادعاها چه
بیمقدار است
و یك معلم، حتی
اگر نازپرورده
بود چه زود از
خامی در میآمد
و بدنی ورزیده
و مقاوم پیدا میكرد.
دكتر غلامحسین
ساعدی در جایی
مینویسد: "صمد
بهرنگی تاریخ
تولد و مرگ
ندارد. برای
او نمیشود
شرح احوال و
تراجم ترتیب
داد. مرگ او
آنقدر باورنكردنی
است كه زندگیش
بود و زندگیش
آنچنان آمیخته
با هیجان كه بیشباهت
به یك افسانه
نبود. یك معلم
بود اگر چه
تبعیدی روستا
ولی عاشق
روستاها." و
رضا براهنی در
مقالهای با
عنوان اسطورهی
"صمد و موضوع
زبان" از اینكه
صمد اسطورهی
ملیت ستمدیدهی
خود شده است میگوید
و به ابعاد
جهانی و بشری
آثار او چنین
اشاره میكند:
"... این اسطوره،
شدیدا و عمیقا
بر واقعیت حیات
مردم آذربایجان
استوار است، و
واقعیتهای
زندگی كلیهی
ملتها و ملیتهای
ستمدیده، از
نظر ساخت،
الگوهای
معرفتی و بینشهای
هنری با یكدیگر
قرابتهای
تردیدناپذیری
دارند ...
اسطوره صمد
بهرنگی مرز
زبانها،
فرهنگ، ایدئولوژیهای
سیاسی،
دستگاههای
فكری و فلسفی
و جهانبینیهای
قدیم و جدید
را شكافته و
مثل اسبها و
كبوترهای افسانه
محبتاش كه
كوه و بیابان
و جنگل و دریا،
و كلبه و كاخ
نمیشناسند و
تنها از طریق
بستن پلهای
عاطفی به
دنبال تسخیر
قلبها هستند،
كودكان جهان
ستمزده را
غرق شور و
شادمانی و امیدواری
به آینده كرده
است. صمد
بهرنگی این
واقعیتگراترین
قصهگوی
زمانهی ما، بیتردید
پُرشور و حالترین
افسانه محبت
روزگار ما نیز
هست."
در ابتدای
سخن از معاصر
بودن صمد گفتم.
معاصر بودن نه
به معنی هم
عصر بودن با
دهههایی كه كمابیش
با عمر ما
بُعد و قرابت
پیدا میكند؛
نه! بدین
مفهوم كه او
همعصر همهی
انسانهایی
خواهد بود كه
گفتار و پندار
و كردار نیك
را همذات
انسان و هنر میپندارند
و نفرت به كژیها
و سیاستزدگیها
كه آدمیان را
قربانی آمال
سودجویانه میكند
را در بطن خود
میپرورانند.
مرداد ۱۳۹۰