لیبرالیسم
نو چیست؟
گفتگوی
نشریه آکتوئل
مارکس با سمیر
امین،
جیووانی
آریگی،
ماکوتو ایتو، فرانسوا
شسنه، کاودیو
کاتز و دیوید
هاروی
مترجم:
محمدتقی
برومند (ب.
کیوان)
دوشنبه ۲٨
آذر ۱٣۹۰ - ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱
مجله
آکتوئل مارکس
در صدد برآمد،
بحثی را با
مطرح کردن
پرسشهای
بسیار ساده و
مستقیم با
میانجیها (و
دو مهمان دیگر
ژاپنی و
آرژانتینی)
آغاز کند. این
پرسشها به
طبیعت لیبرالیسم
نو و ارتباط
آن با سرمایهداری
و
امپریالیسم،
الهامهای
تئوریک،
تضادها و
امکانهای فرارفت
مربوطاند. آنها
برای روشن
کردن داوهای
اساسی،
نمودار کردن
همگراییها
وشاید آشکار
کردن اختلاف
دیدگاهها
کوشیدهاند.
اکتوئل
مارکس: آیا
اصطلاح
«لیبرالیسم نو»
را در اثرهایتان
به کار میبرید؟
جیووانی
آریگی:
بهترین روش
درک کردن
لیبرالیسم نو عبارت
از بررسی کردن
عنصر تشکیلدهنده
آنچه که میتوان
آنرا در تقابل
با «جهانیشدن
ساختاری»
«جهانیشدن
ایدئولوژیک»
نامید [آریگی
اصطلاح
انگلیسی
«گلوبالیزاسیون»
را به جای
«موندیالیزاسیون»به
کار میبرد].
جهانیشدن
ساختاری به
پیشرفت
تاریخی
یکپارچگی جهانی:
اقتصادی و
جامعگی بازمیگردد
. مسئله عبارت
از روندی است
که، در خلال
فرازها و فرودها،
طی قرنها و
حتا هزارهها
در جنب و جوش
است. بنابراین
واقعیت، این
جهانیشدن
ساختاری مقدم
بر پیدایش
سرمایهداری
(پیدایش
سرمایه مالی و
غیره) به
منزله شکلبندی
مهم تاریخی
بوده است. برعکس،
جهانیشدن ایدئولوژیک
به ترکیب ویژه
رهنمودهای
سیاسی بازمیگردد
که در حدود ۱۹٨۰ به
عنوان پیامد لازم
پیشرفت مهم
جهانیشدن
ساختاری پیش
رو نهاده شد.
آکتوئل
مارکس: بنابراین
اصطلاح لیبرالیسم
نو به
پیامدهای
سیاسی جهانیشدن
بازمیگردد،
اما با چه مضمونها؟
جیووانی
آریگی: مسئله
عبارت از دو
رهنمود متمایز
هرچند پیوسته
است: در سطح
ملی زدودن نیو
دیل (New Deal) در
ایالات متحده
و دولت رفاه
در اروپای
غربی و در سطح
بینالمللی
زدودن دولتهای
گرایشمند به
توسعه در جهان
سوم (و دوم). با این
دریافت،
لیبرالیسمنو،
گونهای از
دکترینهای
«مساعد
سرمایه» است
که به فرمان
رواشدن در
مرحلههای
سرمایهگذاری
توسعه سرمایهداری
گرایش دارد.
لیبرالیسم نو
مانند گونههای
پیشین خود به
بنیاد مساعد
انباشت
سرمایه از راه
قرضه، وام و
سوداگری
مالی، بیش از
سرمایهگذاری
در تجارت و
تولید گرایش
دارد.
آکتوئل
مارکس: چگونه
باید سیاستها
و ایدئولوژی
را در نظر
گرفت؟
ماکوتو ایتو:
لیبرالیسم
نو، در روش
سیاست
اقتصادی از
آغاز دهه ۱۹٨۰ استوار
بر موج تهمانده
ایدئولوژیک
است. آن بر این
باور تکیه
دارد که اصلهای
بازار آزاد و
رقابتی نظم
اقتصادی را
کاراتر و
عقلانیتر
رهبری میکند.
کاهش نقشهای
گوناگون دولت
از راه خصوصیسازی
موسسهها و
برشهای
انجامیافته
در سیاستهای
حمایتی نمونه
سیاستهای نولیبرالی
است. لیبرالیسم
نو با افزایش
دادن آزادی
دادوستدها به
عنوان هدف به
سندیکاها
یورش میکند.
لیبرالیسم نو
تنها واکنش در
برابر ناکامی
کینزگرایی را
تشکیل نمیدهد.
بلکه همچنین
استوار بر دگرگونیهای
معین در پایههای
مادی اقتصاد
سرمایهداری
است که تکنیکهای
انفرماسیون
فراهم آورده
که به توان
بخشی دوباره
اقتصادی
سرمایهداری،
به ویژه در زمینه
مالی کمک میکنند.
لیبرالیسم نو
به طور پایهای
واژگونی
گرایشها در
صنعت در
سرمایهداری
از پایان قرن ۱۹ است. این
گرایشها
تنظیم بازار
آزاد رقابتی
در سه قلمرو
را در نظر
دارد: ۱) تشکیل
سرمایه
انحصاری،
۲) رشد
سندیکاها و
٣) دخالت
فزاینده دولت
که شکلهای
پیاپی آن
امپریالیسم،
ثبات آن در
سیستم دنیای
جنگ سرد، کینزگرایی
و دولت رفاه
بودهاند.
آکتوئل
مارکس: برخی از
میان شما
ترجیح میدهند
از جهانیشدن
بیش از لیبرالیسم
نو صحبت کنند.
به چه دلیل میبایست
از مناسب بودن
تحلیلی مفهوم
لیبرالیسم نو
در تردید بود؟
فرانسوا
شسنه: دوره
جدیدی در
تاریخ سرمایهداری
گشوده شده است
که من آنرا
«جهانیشدن
سرمایه» مینامم.
یکی از ویژگیهای
مهم جایگاه
فرمانروایی
آن است که
توسط سرمایه
مالی به دست
آمده، یعنی
این سرمایه
سرمایهگذار
است که در
خارج از تولید
ارزش افزایی
میشود، بی آنکه
از سپهر بازارهای
سندها (تعهدها
و سهمها)
البته با ارزش
و اضافه ارزش
خارج شوند.
شکلهای
سازماندهی
مهم آن صندوقهای
بازنشستگی و
سرمایهگذاری
جمعی هستند. برای
من، اصطلاح
«لیبرالیسم
نو» به تقریب
همان اصطلاح
«کینزگرایی»
را دارد، در
صورتی که
مضمون سیاسی و
اجتماعی در آن
به یقین بسیار
متفاوت است،
من این اصطلاح
را برای نشان
دادن مجموع
سیاستهای
آزادسازی و
مقرراتزدایی
جریانهای
مالی سرمایهگذاری
مستقیم در
خارج و مبادلههای
تجاری به کار
میبرم. سیاستهای
نولیبرالی به
کلی یا جزیی
برحسب کشورها،
از یکسو، به
کرانمندیهای
مقرر برای
بهرهکشی
پرولترها
توسط سرمایه
پایان میدهند،
(اصطلاح ژنریک
[پرولتر]
اشاره به
کسانی است که
اگر به فروش
نیروی کارشان
نایل نیایند،
نمیتوانند
به زندگی
ادامه دهند)؛
آنها (سیاستهای
نولیبرالی) هم
چنین جداسازی
بازار جهانی
توسط حمایت گمرکی،
کنترل سرمایهگذاری
مستقیم در
خارج و گردشهای
سرمایههای
سرمایهگذار را
که از سالهای
۱۹٣۰ وجود
داشتند، از
میان برداشتهاند.
آکتوئل
مارکس: بنابراین،
آیا
«لیبرالیسم
نو» یک مفهوم
با چهرههای
گوناگون
خواهد بود؟
کلودیو کاتز:
در واقع من به
مفهوم
راستاهای
گوناگون میدهم؛
۱) راستای پراتیک
اقتصادی و طرح
انباشت طبقههای
فرمانروا، ۲) راستای کوشش
برای فرمانبردار
کردن
ستمدیدگان و
ابزار نظامهای
سیاسی تامگرا
و سرانجام ٣)
راستای
ایدئولوژی
راست. من از
این مفهوم برای
توصیف کردن
دوره کنونی
سرمایهداری
سود میجویم و
به شرح مدل
زیر آزمون در
آمریکایلاتین
در دهه ۱۹۹۰ می پردازم.
تعرض
نولیبرالی
زمینه لازم را
برای جهش کیفی
در جهانی شدن
(بنا بر آنچه
که من از درجه
بینالمللی
شدن اقتصاد
درک میکنم)
به نفع شرکتهایی
که در مقیاس
جهانی عمل میکنند،
فراهم آورده
است. این تعرض
همچنین به واقعیت
بخشیدن
دگرگونیهای
تأمین مالی و
بازسازی
سرمایهداری
(بهویژه
مقرراتزدایی
بانکی و مدیریت
«سهامداری»
موسسهها) کمک
کردهاند.
دیوید هاروی:
من اغلب از
اصطلاح [موردبحث]
استفاده میکنم
و به علاوه
تازه «تاریخ
کوتاه
لیبرالیسم نو»
را نوشتهام.
من از یکسو،
تئوری «سیاسی–
اقتصادی»
لیبرالیسم نو
و پوشش
اخلاقی،
فرهنگی و
ایدئولوژیک
آن و از سوی
دیگر، فراخوانی
را که برای
تئوری با هدفهای
محکم کردن و
اصلاح کردن
قدرت طبقاتی
به عمل آمده،
متمایز کردهام.
پراتیکهای
لیبرالیسم نو
(تفاوتهای
تئوریک آن)
استوار بر
دخالت شدید
دولت است که
تأمین کردن
یکپارچگی
سیستم مالی به
هر قیمت
(بنابر
کارکردهای
نجات دادن تا
این حد لازم) و
به وجود آوردن
«جو مساعد برای
دادوستدها»
(با هر آنچه که
این امر در
ارتباط با
انضباط کار،
خصوصیسازی
داراییها،
حفظ مالیاتها
در سطحهای
ناچیز برای
سرمایه، برشها
در کمک هزینههای
اجتماعی و
سرمایهگذاری
در زیرساختهای
مساعد برای
سرمایه) را در
نظر دارد.
لیبرالیسم نو
چارچوب
نهادی، سیاسی
و
ایدئولوژیکی
را نشان میدهد
که درون آن
سرمایهداری
از آزادی زیاد
مانور
برخوردار است.
آکتوئل
مارکس:
[لیبرالیسم
نو] چه رابطهای
با
امپریالیسم
دارد؟
سمیر امین: به
عقیده من
جهانیشدن
پدیده تازهای
نیست، بلکه یک
ویژگی اساسی و
پایدار
سرمایهداری
در همه مرحلههای
توسعه آن طی
پنج قرن است.
این جهانی شدن
دایمی موجب
تقابل مرکزها
– پیرامونها
و بنابراین،
مترادف
امپریالیسم است.
من
امپریالیسم
را نه به
عنوان یک
مرحله تازه
سرمایهداری،
بلکه به عنوان
مرحله «دایمی»
توسعه آن
تعریف میکنم.
آکتوئل
مارکس: امّا
آیا
لیبرالیسم نو مضمونهای
امپریالیسم
را دگرگون
کرده است؟
کلودیا کاتز:
در واقع من
فکر میکنم که
لیبرالیسمنو
سه مشخصه ویژه
امپریالیسم
معاصر را ممکن
کرده است:
انتقال منابع
از کشورهای
پیرامونی به
سرمایهداریهای
مرکز، نواستعماری
سیاسی و دخالت
نظامی قدرتهای
بزرگ.
فرانسوا
شسنه: به
عقیده من،
مضمون کنونی
مفهوم
امپریالیسم
باید بازاندیشی
شود. جهانی
شدن سرمایه یک
دوره در تاریخ
سرمایهداری،
همچنین یک
نظام نهادی
بینالمللی
ویژه، سیاسی
به همان
اندازه
اقتصادی را
نشان میدهد که
به سود سرمایه
متمرکز ساخته
شده است.
تحکیم شدن آن
بنا بر جهش
جدید در تمرکز
سرمایه، در
قطببندی
ثروت و در
تحول سیستمهای
سیاسی در
راستای فرمانروایی
اولیگارشیها
با سمتگیری
انحصاری به
سوی غنیشدن و
بازتولید فرمانرواییشان
مشخص شده است.
در کشورهای
سرمایهداری
مرکزی «شمال»،
این اولیگارش
ها آنجا که
سیستمهای
عقبنشینی
بازار مالی
فرمان روا
هستند، پایه
های اجتماعی
بسیار محکمی
دارند. سودهای
آن ها از افرادی
است که
وابستگی
اجتماعی و
ظرفیت شان در
لایه بندی
سیاسی
بورژوازی که
اغلب به شدت
کاهش یافته،
آشکار شده
است. از یک سو،
مزدبگیران از سوی
دیگر افرادی
هستند که
سرنوشتشان به
جریان بورس و
کارایی
برداشتهای
درآمدهای
سیاره مربوط
است. در بخشهای
مشخص «جنوب» - بانک،
خدمات مالی،
کشاورزی-
صنعتی، معدنها،
فلزهای پایه –
شتابگیری تا
این اندازه
نیرومند در تمرکز
و تراکم
سرمایه را
تأیید میکنند.
شکلبندی
اولیگارشیهای
«مدرن»
توانمند را
دیدهایم که
سنگچین روندهای
نیرومند درونزاد
انباشت مالی و
ارزشگذاری
به «امتیازهای
نسبی» مطابق با
نیاز
اقتصادهای
مرکزی،
دستاویزهای
طبیعی برای
فرآوردههای
پایه و یا
بهرهکشی از
نیروی کار
صنعتی بسیار
ارزان است.
گذار شتابان
چین به سرمایهداری،
روند را تقویت
کرده است.
قدرت
اولیگارشیها،
همهجا در این
کشور بر پایه
جهش منظم به
سرمایهداری
توسط دستگاه حزب
کمونیست چین،
رهبری شده
است.
آکتوئل
مارکس: در این
جهان
امپریالیستی
آیا میتوان
از «هژمونی
ایالات متحده»
سخن گفت ؟ اگر
آری در کدام
راستا؟
کلودیا کاتز:
ایالت متحده
هژمونیک است،
به خاطر اینکه
بین کشورهای
فرمانروا در
وضعیت برتر قرار
دارد. این
رهبری که در
سطحهای
سیاسی و نظامی
آشکارتر از
زمینه
اقتصادی است،
ناموجودبودن
امپراتوری به
طور مجرد فراملی
را تأیید میکند.
ایالات متحده
در رأس دنیای
یکقطبی قرار
ندارد؛ و
فرمانبردار
رقیبان خود
نشده است.
بلکه خلاف آنچه
که در گذشته
روی داد، این
رقابتها روی
زمینه ستیزهجویانهای
برنامهریزی
نمیشوند.
سمیر امین:
من ترجیح می
دهم از رهبری
ایالات متحده بیش
از هژمونی
صحبت کنم. طرح
ایالات متحده
تقویت کردن
رهبری خود به
عنوان سردسته
امپریالیسم
جمعی سهگانه
از راه کنترل
نظامی سیاره
به رغم ضعفهای
اقتصادی کشور
است.
آکتوئل
مارکس: چگونه
مفهوم هژمونی
را با مفهومهای
لیبرالیسم نو و
امپریالیسم
پیوند میزنید؟
دیوید هاروی:
در وضعیت
ایالات متحده،
تردیدی وجود
ندارد که از
امپریالیسم
نو به عنوان
سلاحی در
فعالیت
استفاده شده
که برقراری
هژمونی و فرمانروایی
جهانی ایالات
متحده را در
نظر دارد.
نقشی که
ایالات متحده
پس از دهه ۱۹۷۰ در امور مالی
جهانی برعهده
گرفت و
استفادهای
که بعد این
کشور از نهادهای
بینالمللی
چون صندوق پول
بینالمللی، بانک
جهانی و
سازمان جهانی
تجارت به عمل
آورد، سرچشمه
روند برقرار کردن
ارتباط بودند.
در واقع، این
ارتباط به درون
پیوستگی
بغرنج میان
استراتژیهای
امپریالیستی
ایالات متحده
و چرخش به
سیاستهای نولیبرالی
مربوط است.
البته، این
نادرست است که
از آن به این
نتیجه برسیم
که لیبرالیسمنو
فقط نتیجه
سیاستهای
امپریالیستی
ایالات متحده
است، زیرا
نخبگان محلی
از مکزیک و
شیلی تا چین و روسیه
(اغلب به یاری
ایالات متحده)
در نولیبرالیسم
گام نهادهاند
و از آن وسیلهای
برای محکم
کردن قدرت
طبقاتیشان
ساختهاند. یک
نتیجه
ناخواسته
حمایت ایالات
متحده از «نولیبرالیسازی»
تخریب قدرت
اقتصاد جهانی
این کشور نسبت
به شرق و به ویژه
جنوب شرقی
آسیا است. من
علاقمندم
اختلاف میان
فرمانروایی و
هژمونی ایالات
متحده را روشن
سازم. من
وضعیت ایالات
متحده را ضمن
متمایز کردن
تولید،
سرمایهگذاری،
تکنولوژی،
فرهنگ و قدرت
نظامی تحلیل
میکنم. تنها
در این قلمرو
[قدرت نظامی]
است که ایالات
متحده به
روشنی فرمانرواست.
فرانسوا
شسنه: من به
سهم خود تحلیل
جهانیشدن را
از یکسو، با
عزیمت از نقش
اصلی که
سرمایهگذاری
مستقیم در
خارج بازی
کرده واز سوی
دیگر وضعیت
هژمونیک
ایالات متحده را
مورد بحث قرار
دادهام،
زیرا این شرکتهای
فراملیاند
که بهرهکشیای
را سازمان میدهند
که سرمایه از
سرمایهگذاری
نصیب خود میکند.
در دیدگاه من،
ایالات متحده
همزمان نقطه
عزیمت انگیزههای
اساسی جهانی
شدن سرمایه
معاصر، در عوض
نقطه تلاقی
بسیاری از تنشهای
بسیار شدید به
وجود آمده
توسط این
جهانیشدن و
هم چنین عرصه
اصلی و اساسی
بررسی شکلهای
معاصر انباشت
سرمایه بوده
است. امروز
این کانونی
بودن ایالات
متحده باید
مورد بازبینی
قرار گیرد.
باید
کرانمندیهای
فزایندهای
را بررسی کرد
که با هژمونی
آن برخورد میکند.
این بعد مرکزی
گفتگویی است
که باید درباره
مضمون کنونی
مفهوم
امپریالسم
گشوده شود، من
به آن باز
خواهم گشت.
یکی از مشخصههای
آغاز سالهای ۲۰۰۰ جدا شدن
منافع ژئوپلیتیک
میان مکانهای
مالی است که
برج و باروهای
سرمایه برای
سرمایهگذاری
هستند و در کشور
هایی قرار
دارند که باید
همآوا با
لنین آنها را همچنان
کشورهای بهرهبردار
(پیشاپیش آنها
ایالات متحده)
نامید – و نیز
کشورهایی که
به ویژه در
آسیا ، جایی
که «انباشت
واقعی» انجام
میگیرد،
قرار دارند.
در آسیا است
که پیوستن صد
ها میلیون
سرباز جدید به
ارتش
پرولتاریای
مورد استثمار
سرمایه توأم
با انباشت
وسیلههای
جدید تولید و
ارتباطها که
این استثمار
ایجاب میکند،
انجام گرفته
است. بنا بر
بعد گذشته
تاریخی و
ساختارهای سیاسی
کشورهای قاره
چون چین و هند،
این جدا کردن
[ژئوپلیتیکی]
پیامدهای
مهمی دارد. در
برابر چنین
کشورها، بدونشک
این برای
ایالات متحده
بدون ضرر نیست
که [سیاست]
بالا بردن سطح
همه اقتصاد،
استراتژی
شرکت کاذب (Hollow corporation) را
برگزیده است.
تحلیل کیفیتها
و نتیجههای
جابهجایی
کانون انباشت
واقعی و وارد
شدن در صحنه
چین وهند به
عنوان قدرتهای
سرمایهداری،
دریافت ما از
هژمونی
ایالات متحده و
بنابراین،
تعریف ما از
امپریالیسم
را تغییر
خواهد داد.
آکتوئل
مارکس: رابطه
میان
لیبرالیسمنو
و سرمایهداری
موضوع بحثها
و گفتگوهای
دروننقدها
از مرحله
کنونی سرمایهداری
است. آیا متهم
کردن
لیبرالیسم نو
گواه بر نفی
مورد بحث قرار
دادن سرمایه
داری است؟
ماکوتو ایتو:
نه بعکس، در
نولیبرالیسم،
سرمایهداری
قانونهای
حرکت خود را
در شکلهای
افسارگسیخته
آشکار میکند.
سرمایهداری
به طور چشمگیر
سازوکارهای
بهرهکشی و
ویرانگریاش
را رویارو با
موجودهای انسانی
و طبیعت تقویت
کرده، فاصلهها
میان طبقهها
و مرکز و پیرامون
را گسترش داده
و بر دامنه بیثباتی
و دشواریهای
زندگی
اقتصادی
افراد افزوده
است. از اینرو،
به عقیده من،
خود پایههای
کارکرد
سرمایهداری
بیش از پیش
زیر پرسش قرار
دارند و بنابراین،
دیر یا زود
توجه دوباره
به امکان
سوسیالیسم
دموکراتیک را
برمیانگیزند.
اکنون جنبشهای
تودهای ضدسرمایهداری
در نشستهای
جنبش نوع دیگر
جهانیشدن،
در گردهمآییهای
اجتماعی و
دیگر رویدادها
به ویژه در
کشورهای
آمریکای
لاتین تقویت
میشوند.
سمیر امین:
اصطلاحهای
«لیبرالیسمنو»،
«جهانیشدن»،
«مالیشدن»،
که من به تقریب
زیاد از آنها
استفاده میکنم؛
برای من فقط
یک مفهوم تبیینی
کرانمند از
واقعیت
سرمایهداری
معاصر دارند. لیبرالیسمنو
تنها بیان
افراطی از
گرایشهای
نهادی سرمایهداری
است که موقعیت
سیاسی کنونی
امکان عملیشدن
آن را فراهم آورده
است. فراسوی
نقد
لیبرالیسمنو،
نقد سرمایهداری
تحمیل میشود.
من از کاربرد
اصطلاح سوسیالیسم،
یگانه بدیل
خواستنی
سرمایهداری –
امپریالیسم
در مخالفت با بربریتی
که در آن
استثمار
سرمایهداری
دنبال میشود،
بیمی ندارم.
سوسیالیسم
موردبحث
مترادف با
سوسیالیسمی
نیست که با
نخستین موج
تاریخی به چالش
کشیدن سرمایهداری،
به اجرا در
آمد. این
سوسیالیسم
برای آفرینش
بر جا میماند.
دیوید هاروی:
نقد
لیبرالیسم نو،
به یقین، نقد
شکل ویژه
سرمایهداری
است. البته،
دلیلی وجود
ندارد که مانع
از در آمیختن
این نقد با
نقد سرمایهداری
به طور عام
شود. با اینهمه،
میتوان
تأیید کرد که
میتوانیم
«بهترین شکل
سرمایهداری»
را از دیدگاه
طردشدگان،
ستمدیدگان و
طبقه کارگر
ارائه دهیم.
مسئله سوسیالیسم،
به عنوان
بدیل، باید با
روشنی بیشتر
مورد بحث قرار
گیرد. زیرا
اندیشه فرمانروایی
وجود ندارد که
بتوانیم در
اینباره به
آن رجوع کنیم.
کلودیو کاتز:
من نیز بر این
باورم که چون
نقد لیبرالیسم
نو امکان روشن
کردن برخی
ویژگیهای
سرمایهداری
معاصر را میدهد،
از اینرو،
شانه خالی
کردن از این
مفهوم به کلی
خطاست. البته،
به درستی باید
موضوعهایی
را که
لیبرالیسم نو را
با بحران
سرمایهداری
پیوند میدهد،
یکی دانست،
هنگامی که این
حلقهها بر
اثر کژآیینی
کینزی به
فراموشی
سپرده شده
است. در برابر
این فراموشی،
شایسته است
طرح سوسیالیستی
را نوسازی
کرد، تا این
که از این پیآمد
پرهیز کرد که
نبود بدیلها
به تسلیم شدن
بیانجامد.
آکتوئل
مارکس: آیا
هنگامیکه این
مقولهها را
بررسی میکنید،
چارچوب تحلیلتان
را
«مارکسیستی»
میپندارید؟
سمیر امین:
من خود را به عنوان
مارکسیست در
مفهومی تصور
میکنم که
برای من
مارکسیست
بودن عزیمت
کردن از مارکس،
نه متوقف ماندن
در او یا در
لنین و مائو
است.
دیوید هاروی:
من تحلیلام
را چونان
تحلیل
مارکسیستی میدانم،
امّا بیشتر
روی کار خاص
تفسیرم تکیه
میکنم، چنانکه
آنرا در
"کرانمندیهای
کاپیتال"
برای تعریف
کردن چارچوب
تحلیلیام،
پیشنهاد کردهام.
فرانسوا
شسنه: هنگامی
که میدانیم
مارکس اصطلاح
«مارکسیست» را
برای آنچه که
مربوط به کار
خاصاش است،
رد کرده، در
کاربرد صفت
خودش تردید دارم.
مارکس برای من
سرچشمه الهام
پایانناپذیر
و همواره بازسازیشده،
از جمله برای
تئوری جهانیشدن
بوده است. من
خیلی به روزا
لوکزامبورک
درباره مسئله
سازوکارهای
از آنِ خود کردن
و مرکزیت دادن
جهانی ارزش و
اضافه تولید،
همانطور در
باره مسئله
جایگاه
میلیتاریسم
در انباشت،
مدیونم. من
بسیار به
تروتسکی به
خاطر روشی که
به بازار
جهانی و
مبارزه
طبقاتی جهانی
بنا بر مفهوم
کلیت تا این
اندازه مهم
برای مارکس
اندیشیده،
وام دارم؛
امروز، از آن
خود کردن
دوباره تئوری
رشد نابرابر و
مرکباش
ضروری است. در
کنار آنها،
هیلفردینگ،
وضعیت یک
اقتصاددان
کارشناس خوب و
لنین وضعیت
نویسنده
ترکیبکننده
نیرومندی
دارد (او خودش
به آن عنوان
فرعی «بررسی
ترویجی» میدهد
و نپذیرفته
است که سنتز
او خصلت یک
متن مذهبی را
پیدا کند.
ماکوتو ایتو:
در واقع، من
مارکسیست
هستم. قانون
حرکت اساسی
اقتصادی
سرمایهداری
که مارکس
تحلیل بسیار
منظمی از آن
به دست داد،
دوباره در
کیفیتهای
معاصرش با همه
نتیجههای
نخواستنیاش،
مسلم است.
مفهوم سرمایه
مالی
هیلفردینگ، چنان
که دوباره در
مدلهای
گوناگون توسط مکتب
ژاپنی کوزو
اونو (۱۹۷۷-۱٨۹۷)
فرمولبندی
شد، برای
تحلیل کردن
انباشت
سرمایهداری
در ارتباط
تنگاتنگاش
با بازارهای
مالی بسیار
مفید است.
مفهومهای
امپریالیسم و
انحصار از
لنین اهمیت
تاریخیشان
را دارند.
البته، آنها
نمیتوانند
مستقیم در
اقتصاد جهانی
معاصر به کار
برده شوند.
کلودیو کاتز:
تحلیل من
مارکسیستی
است. من به روش
تحلیل ماتریالیستی
به کاویدن
پویایی بهرهکشی
و مبارزه
طبقاتی متوسل
میشوم. من به
مسئله قیمت در
تحلیلهای
هیلفردینگ و
لنین بسیار
علاقمندم. من
تئوری
امپریالیسم را
به عنوان
توضیح نابرابریهایی
که انباشت سرمایه
در مقیاس
جهانی به وجود
میآورد، درک
میکنم. من از
اصطلاح
«امپریالیسم
کلاسیک» برای
متمایز کردن
یک مرحله تاریخی
ویژه مبادله
آزاد ، سود میجویم.
امّا، اصطلاح
"امپریالیسم"
را به عنوان
مترادف «فاز
نهایی سرمایهداری»
به کار نمیبرم.
آکتوئل
مارکس: پرونده
این شماره
آکتوئل مارکس
موضوع پایان احتمالی
لیبرالیسم نو
را در نظر
دارد. آیا لیبرالیسم
نو به عقیده
شما آینده
دارد؟
سمیر امین:
من متقاعد شدهام
که نظم نولیبرالی
معتبر نیست.
تضادهای
فزاینده آن
باید یا به
فرارفت از آن
بنا بر آغاز
گذار دراز به
سوسیالیسم جهانی
یا به بربریت
بیانجامد.
دیوید هاروی:
لیبرالیسم نو
یک شکل
اقتصادی –
سیاسی است که
تضادهای آن با
شتاب به پیکربندیهای
شبهبحران
گرایش دارند.
این بحرانها
عبارتند از
بحران
اقتصادی (به
ویژه بیتعادلی
جهانی در مثل
میان ایالات
متحده و چین،
وامدار کردن
باورنکردنی
بخش عمومی و
خصوصی در
ایالات متحده)
و بحران ایدئولوژیک
(وعده آزادی
فردی برآوردهنشده
و نهادهای
دموکراتیک که
در وضعیت رقتانگیز
قرار دارند).
آکتوئل
مارکس: بنابراین،
تضادهای
اساسی نظم نولیبرالی
کداماند؟
آیا این
تضادها زمینه
فرارفت از این
نظم را فراهم
میآورند؟
جیووانی
آریگی: دو تضاد
اساسی
لیبرالیسم نو
از گرایشهایش
ناشی میشوند.
این تضادها
اختلاف
آفرینندو
شیوه های زندگی
برقرار شده را
ویران می کنند
و کانونهای
جدید انباشت
سرمایه را به
وجود میآورند.
ویران کردن
شیوههای
زندگی «ضدحرکتهای»
خود حمایتی
اجتماعی
وفرهنگی را به
وجود میآورد
که لیبرالیسم
نو را، بهطور
اساسی «از
پایین» به
مصاف میطلبد.
آفرینش کانونهای
انباشت جدید
سرمایه،
برعکس،
مبارزههای
مربوط به
تقسیم دوباره
موضعها و
قدرت در سطح
ملی و بینالمللی
را که نولیبرالیسم
را به طور
اساسی «از
بالا» به مصاف
میطلبد، به
وجود میآورد.
کنش و واکنش و
برشگاه این
مصافها میتوانند
به یقین به
برقراری نظم
جدید جهانی بیانجامد.
امّا دانستن
اینکه آنها به
آن نایل میآیند
و چگونه ،
برای لحظه یک
مسئله باز
باقی میماند.
در این لحظه،
تردیدی وجود
ندارد که این گرایشها
بیشتر بینظمی
به وجود میآورند
تا نظم، و بیش
از نظم ما
باید در باره
بینظمی نولیبرالی
صحبت کنیم.
فرانسوا
شسنه: من همچنین
بر این باورم
که لیبرالیسم
نو بنا بر ناپیوستگیهای
گوناگون
فرسوده شده
است. به ویژه
کاربرد قدرت
نظامی توسط
امپریالیسم
ایالات متحده
در کشورهای
پیرامونی
مانند عراق،
ویژگیهای
امپریالیسم
مبادله آزاد
میانه قرن ۱۹ را به یادمان
میآورد و به
شک کردن درباره
توانایی
سرمایهداری
در برقرار
کردن روش منطقی
میانجامد،
نظمی که بنا بر
کارکرد آزاد
بازار، علیه
ایدئولوژی نولیبرالی،
توصیف شده
است. در میان
تضادهای نظم
نولیبرالی،
دشواریها
برای حلکردن
بر پایه اصلهای
بازار و مستعد
رهبریکردن
ثبات بخشی
مرحله جدید،
جنبههای زیر
به نظر من مهماند:
۱) امپریالیسم نظامی
ایالات متحده؛
۲) بیثباتی
مالی که حبابهای
سوداگریها و
انفجارهای آنها
توسط سیستم
تبدیل پولهای
مواج افزایش
مییابند؛ ٣)
بیثباتی،
دشواری
فزاینده
زندگی
اقتصادی در میان
زحمتکشان به موازات
کاهش گرایشی
جمعیت در کشورهای
پیشرفته ؛ ۴) نتیجههای
ویرانگر در
محیط زیست
بومی، از جمله
گرم شدن
دوباره سیاره.
کلودیو کاتز:
نظم نولیبرالی
مصرف را قطعهقطعه
میکند و
اضافهتولید
را افزایش میدهد.
نتیجه اساسی
آن گسترش قطببندی
اجتماعی است
که به
رویاروییهای
بزرگ میان
طبقههای
فرمانروا و
اکثریت
ستمدیدگان
گرایش دارد.
آکتوئل
مارکس: آیا
باید تصور کرد
که بینظمیهای
لیبرالیسم نو
پیدایش تعدیلهای
جدید را بیش
از پایان
لیبرالیسم نو
برمیانگیزند؟
سمیر امین: تضادهای
لیبرالیسم نو
باید فرونشانده
شوند، میتوان
آنرا با کنشهای
آگاهانه علیه
میلیتاریسم و
اقدامهایی
برای تأثیر
گذاردن روی
سیاستها به
نفع تنظیم
دوباره
اقتصادهای
بازار سرمایهداری
آرزو کرد.
سیستم جدید
پولی بینالمللی،
بنا بر آزمون
یورو و دیگر
اقدامها
مانند
برقراری
مالیات توبین
میتواند
مبارزه علیه
بیثباتی
پولی را تأیید
کند. امکان
بازسازی
سیاستهای
تولید اجتماعی
(دولت رفاه)
رویارو با
اقتصاد
سرمایهداری
جهانیشده،
همچنین به
حیات بخشی
قدرت اجتماعی
تودهای، از
جمله جنبش
سندیکایی
وابسته است.
دیوید هاروی:
آنچه که میتواند
تأیید شود،
بستگی به
نیروهای
طبقاتی و روشی
دارد که
«سیاست» طبقهها
در پیشمیگیرند.
در ایالات
متحده بهترین
گرهگشایی
سیاسی که میتوان
به آن امیدوار
بود، بازگشت
به نوعی سازش
کینزی است. امّا
در حرکت نومحافظه
کار (بوش)
نشانههای
نیرومندی را
میبینیم که چرخش
خودکامانه
نظامی را نشان
میدهند.
وانگهی، در مثل،
در آمریکایلاتین
راهحلهای
سیاسی میتوانند
چهرهنمایی
کنند، همچنین
گرایشهای
نیرومند به
سیاست حمایتگرایی
در دیگر مکانها
را مشاهده می
کنیم. موضوع
مهم پرسش چیزی
است که در چین
با پرولتاری
کردن تودهای،
توسعه شهری،
شکلبندی
طبقاتیاش و
بازارهای
نیروی کارش
اتفاق افتاد.
جیووانی
آریگی : کینزگرایی،
حمایتگرایی،
تامگرایی و
سوسیالیسم به
احتمال
اصطلاحهای
ناسازگار
برای شرح دادن
نظم از هر نوع
آن است که از
بینظمی پدید
آمده توسط
لیبرالیسم نو
خارج میشود.
به هر رو، در
فرمانروایی
ریگان و به
ویژه بوش،
ایالات متحده
سیاستهای
فراکینزگرایی
کسری بودجه،
همچنین شکلهای
جدید سیاست
حمایتگرایی
(چون تحمیل
شکلهای جدید
کرانمندیهای
«ارادی» صادرات)
را به کار برد.
هر دو بدیل
(آلترناتیو) بیشتر
حقیقتنما
برای بینظمیها
(هرجومرجها)ی
بدونهدف و
چارهناپذیر یک
نظم فراامپریالیستی
متمرکز در
ایالات متحده
و اروپا و یک
جامعه جهانی بازار
متمرکز در
آسیا هستند.
کدامیک از این
آلترناتیوها
برتری خواهد
یافت و مسئله
با چه درجه
عام عدالت و
دموکراسی
گشوده میماند.
آکتوئل
مارکس: مفهوم
مبارزه علیه
لیبرالیسم نو
کماکان این
پرسش را مطرح
میکند: اصلاح
سرمایهداری
یا انقلاب؟
کلو دیو کاتز:
طرحهای «پسانولیبرالی»
دو چشمانداز
را که با
روشنی زیاد
درون جنبش نوع
دیگری از جهانگرایی
تأیید شدهاند،
رویاروی هم
قرار میدهد.
بر این اساس،
چشماندازهای
کینزی وارد
کردن سازوکارهای
تنظیم سرمایهداری
را مطرح میکنند؛
دیدگاههای
بنیادی هدفهای
برابریگرایانهای
را تعریف میکنند
که تحقق کامل
آن مستلزم
فرارفت از
سرمایهداری
است و بنا بر این
باورند که
تنها این
دیدگاه میتواند
دگرگونیهای
لازم برای حذف
کردن بدبختی و
نابرابری را
فراهم آورد.
میگویند افزایش
دخالت دولتی
بدون دگرگونیهای
اجتماعی درد و
رنجهای تودهای
را کاهش
نخواهد داد.
امروز دانستن
این مسئله که
چگونه باید
لیبرالیسم نو
را پشت سر
گذاشت موضوع
مهم بحث و
گفتگو در
آمریکای لاتین
است. در برابر
آن برخی دولتهای
چپ مرکز گفتار
ضدنولیبرالی
را میپذیرند،
امّا افراطهای
اجتماعی دهه ۱۹۹۰را ادامه
میدهند.
سناریوهای
ممکن زیادی
وجود دارد.
البته خطر
زیاد محرومیت
تودهای که
استراتژیهایی
را گسترش میدهند
که به نفع
جدایی بنیادی
بین نخستین
مرحله مبارزه
ضدنولیبرالی
و دوره ضدسرمایهداری
بعدی طرفداری
میکنند،
وجود دارد.
فرارفت از
سرمایهداری
مستلزم پذیرش
اصلاحهای
اجتماعی است
که منافع طبقههای
فرمانروا را
زیر تأثیر
قرار میدهد.
یکچنین کنشی
دست یازیدن به
اقدامهای
گسست بنیادی
از مدل موجود
و همچنین
سیاست
سوسیالیستیای
را ایجاب میکند
که استوار بر
ضرورتهای
طرح رهایی
اجتماعی است.
سمیر امین:
به عقیده من
باید مرحلهها
را در مبارزه
برای
سوسیالیسم متمایز
کرد. بیدرنگ
من استراتژیهایی
را پیشنهاد میکنم
که عبارت از
هدف دوگانه از
میان برداشتن
لیبرالیسم امپریالیستی
جهانی شده است
(سیاستهای
سازمان جهانی
تجارت OMC و
طرح ایالات
متحده در
کنترل نظامی
سیارهنماد
آن به شمار میروند).
دیوید هاروی:
اکنون
«پیوستاری» یک
بدیل
سوسیالیستی
ممکن است،
امّا کار زیاد
و انگیزش
اقدامها
برای پیشرفت
کردن در این
زمینهها
باقی میماند.
ماکوتوایتو:
طرح
سوسیالیسم
«سالم» فقط میتواند
بر پایه کوششهای
تودهای نوسازی
شود.
برگردان آذر
ماه ۱٣۹۰