یونس
پارسا بناب
جنگ لیبی
نمونهای از یک جنگ
جدید مرئی در
نظام جهانی
سرمایه
سهشنبه ۳۰ فروردین
۱۳۹۰ - ۱۹ آپریل ۲۰۱۱
درآمد
بررسی تاریخ
نظام جهانی
(نظام
امپریالیستی)
به ویژه از
زمانی که
آمریکا بعد از
پایان جنگ جهانی
دوم در
راس آن قرار
گرفت، نشان میدهد
که هیئتهای
حاکمه این
کشور برای
برونرفت از
بحرانها، به ویژه
بحرانهای
اقتصادی
ادواری عموماَ
متوسل به حربهی
جنگ میشدند. ولی بحرانی
که اکنون بدان
گرفتار آمدهاند
بحرانی است بس
عمیقتر که از
سوی چالشگران
اقتصادی
مخالف با این نظام
"بحران
ساختاری"
نامیده میشود. این
بحران زمانی
برملا و در
رسانههای عمومی
مطرح شد که
نظام و اعضای
سهگانهی
اصلی آن (آمریکا،
"اتحادیه
اروپا" و ژاپن)
"در باتلاق
جنگهای "بیپایان"
و "نامحدود"
غوطهور شدند.
این جنگها که
به عقیدهی
بخشی از
چالشگران ضد
نظام، جهان را
بر سر
"دوراهی" و
دورهی "گذار"
قرار داده و
ماهیت
"گندیدگی" و
"فرتوتی" آن نمودار
شده خود به دو
گروه متفاوت
تقسیم میشوند:
یکی جنگهای
"نامرئی" و
دیگری جنگهای
"مرئی".
جنگهای "
نامرئی" نظام
که در گسترش آنها
سازمان تازهمیلیتاریزهشدهی
"سیا" نقش
کلیدی دارد
شامل ۲۶ جنگ در
اکناف جهان
است که آشناترین
آنها عبارتند
از: جنگهائی "علیه
تروریسم" در
یمن، سومالی،
سودان، شرق
کنگو (در آفریقا)،
و یا جنگهای "علیه
مواد مخدر" در
مکزیک،
کلمبیا و پرو (در
آمریکای
جنوبی) و نیز
جنگهای
"علیه
تروریسم بینالمللی"
در میندانائو (فیلیپین)
مرزهای
میانمار (برمه)
و پاکستان (در آسیا).
اما، جنگهای
مرئی در حال حاضر
شامل جنگهای
فلسطین،
افغانستان،
عراق و لیبی
میشوند.
در این نوشتار
به چندوچون
جنگ آغازشده
در لیبی به
عنوان نمونهای
از یک جنگ
مرئی خواهیم
پرداخت.
نکاتی
پیرامون
تاریخ اخیر
لیبی
۱- از
دسامبر ۲۰۱۰ به
این سو آمریکا
و بعضی از
اعضای سازمان
نظامی "ناتو"
با استفاده از
برآمدن امواج
بیداری و رهائی
در جنوب به ویژه در
کشورهای
خاورمیانه و
آفریقای
شمالی و با
تظاهر به
"حمایت از
مردم" در صدد
برآمدند که از
رهبری
شورشیان در
شرق لیبی
حمایت نظامی کرده
و کشور لیبی را
به لیست
کشورهای
اشغالشده از سوی
راس نظام
جهانی سرمایه
(آمریکا)
اضافه کنند.
شورش مسلحانه
در شرق لیبی
تحت رهبری
بقایای رژیم
سلطنتی سلطان
ادریس که از سوی
دولت آمریکا
حمایت میشوند
رهبری میشود.
سلطان ادریس
آخرین پادشاه
خاندان سلطنتی
سنوزی بود که
در سال ۱۹۶۹ توسط
"گروه افسران
جوان" تحت
رهبری سرگرد
معمر قذافی
سرنگون و
بلافاصله به
خارج از لیبی
تبعید شد.
خاندان
سلطنتی و شخص
خود ادریس که
بعد از استقلال
لیبی از
ایتالیا در ۱۹۵۱ کشور
لیبی را عملاَ
به پایگاههای
نظامی آمریکا
و "ناتو"
تبدیل ساخته
بودند، در بین
مردم لیبی
محبوبیتی
نداشتند. اما
گروههای شورشی
در لیبی به طور
دقیقتر به
این شرح
هستند: اول-
سلطنتطلبان یا
بازماندگان و
طرفداران ملک
ادریس (ادریس
سنوزی).
رهبران این
گروه بعد از
کودتای نظامی
سال ۱۹۶۲ و
سرنگونی ملک
ادریس به صورت
تبعیدی در
کشورهای
مختلف به ویژه در
ایتالیا و
فرانسه زندگی
میکردند و در
چند سال اخیر به
صورت مخفی و
نیمهمخفی به
لیبی و مخصوصا
به شهر بنغازی
برگشتند.
دوّم- جمعیت
اسلامی لیبی
معروف به
"مجاهدین اسلامی".
رهبران این
گروه از فرقههای
گوناگون
بنیادگراین
اسلامی هستند
که سالها در خارج
از لیبی در
کشورهای
افغانستان،
پاکستان و
عراق مشغول
آموزشهای دینی/مذهبی
و نظامی بودند
و طی چند سال اخیر
به لیبی
بازگشتهاند.
سوّم- "جبهه
ملی برای نجات
لیبی" نام
دارند. اعضای
این جبهه
عبارتند از
روشنفکران،
معلمان، و
دیگر مخالفان
رژیم قذافی. اعضای
این گروه نه
مثل سلطنتطلبان
ثروتی دارند و
نه مثل گروههای
اسلامی دارای
آموزشهای
نظامی هستند.
چهارم – شخصیتها و
دولتمردان
مختلف و
متعددی که تا
چند ماه
اخیر (از
دسامبر ۲۰۱۰ تا به حال) در
درون نهادهای
مختلف رژیم
قذافی به کار
مشغول بودند و
یک به یک از
رژیم بریده و به
جمع
اپوزیسیون
موجود پیوستهاند.
از معروفترین
اینگونه
شخصیتها موسی
کوسا است که
تا چندی
پیش وزیر امور
خارجه دولت قذافی
بود. این گروهها
و شخصیتها
بعد از تشکیل "کنفرانس
ملی
اپوزیسیون" در اوایل
سال ۲۰۱۱ به
ایجاد "شورای
موقت لیبی"
دست زده و
بلافاصله بخش
شرقی لیبی به خصوص
شهر بنغازی و
شهرهای کوچکتر
اطراف آن را
مرکز
فعالیتهای
خود قرار داده
و در واقع این
بخش را از
بدنه اصلی
لیبی به عنوان یک
کشور واحد جدا
ساختند! بدین
ترتیب پیشبینی
میشود که با
این اقدام از
سوی "شورای موقت
لیبی" این کشور به
مصیبت جنگ
داخلی که تا
مدتها به طول
خواهد
انجامید و
نهایتا لیبی
را به دو بخش
شرقی/غربی
تقسیم میکند
گرفتار آید.
البته مداخله
وسیع کشورهای
عضو ناتو به
سرکردگی
امریکا نه
تنها کمکی به
حفظ جان مردم لیبی
بر اساس مصوبه
سازمان ملل "ممنوعیت
پرواز"
نخواهد کرد
بلکه به پروسه
جنگ داخلی در
این کشور بیش
از پیش دامن
زده و وضعیتی
را پیش خواهد
آورد که در آینده
شاهد آن
خواهیم بود،
ولی نمیتوان
جزئیات این
امر را به طور
کامل از هم
اکنون پیشبینی
کرد.
۲- بعد
از پایان سومین
جنگ اعراب و
اسرائیل (جنگ
ششروزهی
ژوئن ۱۹۶۷) عدم
محبوبیت
سلطان ادریس
به تنفر شدید
و فراگیر بین
مردم تبدیل شد.
توضیح اینکه
در جنگ ششروزه،
اسرائیل با
استفاده از
پایگاههای نظامی
آمریکا و ناتو
در لیبی
توانست با
شکست نکبتبار
اعراب مناطق
بزرگی از
کشورهای عربی
(شبهجزیرهی
سینا، نوار
غزه، کرانهی
باختری،
ارتفاعات
جولان، شرق
اورشلیم و ... ) را
به تصرف خود
درآورد. نکبت،
آوارگی و ذلتی
که خلقهای کشورهای
عربی از این
شکست تجربه
کردند شرایط سیاسی
را برای ایجاد
"گروه
افسران جوان"
و سپس کودتای
ضدسلطنتی
۱۹۶۹ در
لیبی آماده
ساخت.
۳-
قذافی و دولت
او بعد از
سرنگونی
ادریس و تسخیر
قدرت سیاسی،
صنعت نفت را در
لیبی ملی
اعلام کرده و
پایگاههای نظامی
آمریکا و "ناتو"
را نیز در این
کشور تعطیل
نمودند. دولت جدید
به رهبری
قذافی به برکت
درآمد
عظیم حاصل از
کشف منابع
جدید نفت و
استخراج
روزافزون آن
در دههی ۱۹۷۰
خدمات زیادی را
به مردم لیبی
در زمینههای
معیشتی و
رفاه، از جمله
اشتغال به
کار، مسکن
ارزان، گسترش
آموزش و پرورش
مجانی، توسعهی
بیمههای
اجتماعی و
بهداشت عمومی
ارائه دادند
که بسیار
چشمگیر و حائز
اهمیت بود.
ولی قذافی و
دولتمردان
لیبی نیز مثل
اکثر نخبگان و
رهبران
جنبشهای رهائیبخش
ملی (و دولتهای
برآمده از
آنها) به تدریج با
محدودیتها و
نقصانهای تاریخی
خود روبرو شده
و خود را در
مرحله اول
گرفتار
بوروکراسی
دولتی و
اتوکراسی
ساخته و در
مرحله بعدی به
دام منطق حرکت
سرمایه (گلوبالیزاسیون)
انداختند. در
دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰
قذافی نیز مثل
رهبران اکثر
کشورهای
آفریقا و آسیا
بر این تصور
باطل و موهوم
دچار شد که
اگر درهای
لیبی را به سوی
امواج "بازار
آزاد"
نئولیبرالی
باز کند و به
مقررات و قوانین
بانک جهانی،
صندوق بینالمللی
پول و سازمان
تجارت جهانی
تن دهد کشور لیبی نیز
به پای آنها
(کشورهای غربی)
خواهد رسید.
۴- چرخش
بزرگ در سیاست
خارجی رژیم
قذافی، یعنی قرار
دادن سیاست
داخلی در خدمت
سیاست
خارجی از یکسو
و عدم امکان
شرکت تودههای
مردم در تصمیمگیریهای
سیاسی و طبیعتا
ازدیاد
اِعمال کردن
سیاستهای ضددموکراتیک
از سوی دیگر،
شرایط را در
سالهای دههی ۲۰۰۰ برای
رشد نارضایتیهای
مردم به ویژه
جوانان آماده
ساخت. با
برآمدن امواج
بیداری و
رهائی در کشورهای
خاورمیانه و
آفریقای
شمالی،
سیاستمداران
آمریکا و بعضی
دیگر از اعضای
سازمان "ناتو"
تصمیم گرفتند
که از موقعیت
استفاده کرده و
با حمایت
نظامی از
رهبری
شورشیان و
حمله و اشغال
نظامی آن کشور
قدمی دیگر در
جهت پیاده
ساختن پروژهی
جهانی راس
نظام بردارند.
نکاتی
پیرامون علل
حملهی نظامی به
لیبی
۱- استبداد
رژیم قذافی و
اِعمال سیاستهای
ضددموکراتیک
از سوی آن رژیم
به هیچ عنوان
علت حملهی
نظامی آمریکا
و شرکایش
(فرانسه،
انگلستان و ...)
به کشور لیبی
نیست. علت
اصلی حمله و اشغال
نظامی لیبی و
یا تجزیهی آن
به دو کشور مجزا
اولا اِعمال
هژمومی نفتی
در خود کشور
لیبی است، دوما
تبدیل کشور
لیبی به
دروازهای
است که از
طریق آن دستاندازی
به کشورهای
افریقای
مرکزی میسر
گردد و دلیل
سوم "مهار"
کردن چین و ایجاد
عدم دسترسی آن
کشور به منطقهی
نفتخیز دارفور
در غرب کشور
سودان است.
۲- اولیگارشی
"دوحزبی"
آمریکا و
اولیگارشی
"چندحزبی"
فرانسه که
سیاستهایشان
عمدتاَ از سوی
اولیگوپولیهای
انحصاری مالی
تعیین و تنظیم
میگردند میخواهند
با تسخیر و
اشغال لیبی
شرکت ملی نفت (NOC)
لیبی را
منحل ساخته و
بعد از خصوصیسازی
(ملیزدائی)
منابع نفتی
لیبی را در کنترل
کامل مدیریت
کمپانیهای خصوصی
نفتی به ویژه
آمریکائی (اکسان
موبیل، شوران
و ... ) قرار دهند.
۳- شرکت
نفت لیبی
دارای مقام
بیست و پنجم
در میان صد
کمپانی بزرگ
نفتی جهان است
و به خاطر مرغوبیت
نفت آن در
صنایع
کامپیوتر،
تکنولوژی علوم
طبی و
پروازهای
بدون توقف
دارای اهمیت
استراتژیکی
مهمی است. نفت
لیبی هم از
نظر کمّی و هم
از نظر کیفی
حائز اهمیت فراوانی
است، لیبی سه
و نیم درصد کل
ذخایر نفتی
جهان را تولید میکند.
کشورهای
خاورمیانهی
بزرگ همراه با
اندونزی و
برونای در
آسیای جنوب
شرقی و لیبی،
الجزیره،
گابن و نیجریه
درآفریقا
مجموعاَ دربرگیرندهی ۷۵ درصد کل ذخایر
نفتی جهان
هستند. راس
نظام (آمریکا) که
فقط دو درصد ذخایر
نفتی جهان را
دارد میخواهد با
اِعمال کنترل
بر این مناطق
و در صورت
لزوم با حملات
و تهاجمات
نظامی و حتی
تسخیر و اشغال،
آن کشورها را
به "حیاط خلوت"
نفتی خود مبدل
ساخته تا بدینوسیله
بتواند سیاست
و پروژهی جهانی
خود را بر
شرکا و
متحدانش یعنی
اروپای
"متحد" و ژاپن
آسیبدیده و
بلازده تحمیل
کند. هدف
نهائی آمریکا
تضعیف روسیه و
مهارکردن چین و
بالاخره
اعمال هژمونی
نظامی "پاکس
آمریکانا" در
سرتاسر کره
خاکی است.
۴- حملهی
نظامی آمریکا به
لیبی و اشغال
آن و یا
احتمالاَ
تقسیم آن به
دو کشور (نه چندان
متفاوت از
وضعیت و
سرنوشت سودان)
دقیقاَ قدمی است در
جهت هدف آینده
آمریکا در خطهی
بزرگ
خاورمیانه
بزرگ و
آفریقای
شمالی. لیبی با
۴۶ و نیم
میلیارد بشکه
نفت ذخیره (تقریباَ سه
برابر کل نفت
ذخیره آمریکا
و ده برابر کل
نفت مصر)
بزرگترین
اقتصاد نفتی
در قارهی آفریقا
است. نزدیک به ۸۰ درصد
نفت لیبی در
خلیج سرته (Sirte)
قرار دارد که
شرق و غرب لیبی را از
این نظربه هم
متصل میسازد.
نه بیجهت است و
نه جای تعجب
است که آمریکا
و شرکاء نوک تیز
حملههای هوائی
و دریائی خود
را متوجه این
بخش از خاک
لیبی (سواحل خلیج
سرته) قرار
دادهاند.
۵- یازده
درصد نفت لیبی
به چین صادر
میشود و آمریکا
حضور چین را
در آفریقا برنمیتابد.
از موضع و
منظر
ژئوپولیتیکی
راس نظام جهانی
افزایش نفوذ
چین را در
آفریقا یک خطر
جدی به ادامهی هژمونی
خود در جهان و
آفریقا میداند.
کمپین و تجاوز
نظامی آمریکا
به لیبی را نباید
بدون توجه به
این نکته مورد
بررسی قرار داد.
برای "مهار" چین
در آفریقا
هیئت حاکمهی
آمریکا ضروری
میداند که در
این امر از
حمایت و
وابستگی
شرکای خود
بدون قید و شرط بهرهمند
باشد.
نکاتی
درباره روابط
راس نظام با
شرکای متحد
خود در ارتباط
با آفریقا و
چین
۱- با
اینکه هژمونی
آمریکا در
سراسر
کشورهای جهان
به ویژه در کشورهای
جنوب در حال
فرود و سقوط
است ولی هیئت
حاکمه آمریکا
امروز بیش از هر
زمانی در
گذشته تلاش میکند
که هژمونی
"پاکسآمریکانای"
خود را در
سراسر جهان به
هر قیمتی حفظ
و تثبیت کند. ولی
لازمه اصلی
این هدف در
درجهی اول
تأیید کردن و
سر به اطاعت
گذاشتن بی قید
و شرط شرکا به
راس نظام و
پذیرش هژمونی
آمریکا از سوی
آنها میباشد.
حملهی نظامی
آمریکا به
لیبی در واقع
گسترش هژمونی
بلامنازع
آمریکا در
کشورهای
آفریقای
شمالی و مرکزی
است که از نظر
تاریخی
تاکنون در حوزه
نفوذ ایتالیا
و فرانسه
بوده و هنوز
هم تا اندازهای
هستند.
۲- در
عصر
گلوبالیزاسیون
آمریکا عقیدهای
به روش سنتی
پیشین که حوزههای
نفوذ متعلق به
امپریالیست
متکثر باشند
نیست، بلکه آمریکا
میخواهد با
استفاده از
موقعیت کنونی
یعنی برآمدن
امواج خروشان
بیداری و
رهائی مردم در
کشورهای
افریقائی
الجزیره، مراکش،
تونس و لیبی و
غیره دولتهائی
را بر سر کار
بیاورد که به طور
مطلق جوابگوی
خواستههای رأس
نظام جهانی
باشند نه
شرکایش. این امر یک
روند تاریخی
است که پیشینهاش به
سالهای بعد از
پایان جنگ
جهانی دوم
جهانی برمیگردد
که آمریکا را
به ابرقدرتی
در رأس نظام
جهانی سرمایه
قرار داد.
۳- در آن
دوره نیز که
امواج خروشان
جنبشهای
رهائیبخش در
سراسر
کشورهای سه
قاره به ویژه آسیا
و آفریقا به
حرکت درآمده
بودند، آمریکا با
نفوذ و تاثیر
روی بخش قابلتوجهی از
نیروهای
بینابینی
درون جنبشهای
رهائیبخش (و
دولتهای برآمده
از آنها) و با
اجرای یک سری
کودتاها و
سرنگونی دولتهای
ملی و
ضدامپریالیست
در ایران (۱۹۵۳)، در
گواتمالا (۱۹۵۴)، در
پاکستان و
تایلند (۱۹۵۸)، در
کنگو (۱۹۶۰)، در
جمهوری
دومینیک (۱۹۶۲)، در
اندونزی و غنا (۱۹۶۵)، در کامبوج و
لائوس (۱۹۷۰) و
بالاخره در
شیلی (۱۹۷۳) قدمهای موثری
در جهت تضعیف
و کاهش "حوزههای
نفوذ" متعلق به
شرکای خود برداشت.
به کلامی دیگر
آمریکا از یکسو با
همکاری شرکای
خود
(انگلستان، فرانسه،
هلند، بلژیک و
...) جنبشهای
رهائیبخش
پوپولیستی و
دولتهای ملی
برآمده از
آنها را با
سرکوب، کودتا
و مداخلات
نظامی و یا از
طریق پروسهی
"عقیمسازی" از هم
پاشید و از
سوی دیگر با
کنترل کامل بر
رهبران و
دولتمردان
جدید کشورهای
دربند پیرامونی
به دورهی امپریالیستی
"حوزههای نفوذ"
خاتمه داده و
تمام آن
کشورها را در
مدار نظام به
سرکردگی خود
قرار داد.
۴- هیئت
حاکمه آمریکا
با اینکه از چرخشی
که رژیم قذافی
در اوایل دههی ۲۰۰۰ کرد و
روابط بسیار
حسنه با دولتهای
غربی برقرار
ساخت استقبال
کرد، ولی منتظر
فرصت ماند که هژمونی
نفتی خود را
در لیبی و
آفریقای
شمالی کامل
کند. هیئت
حاکمه آمریکا
در هیچ یک از
مناطق به ویژه
استراتژیکی
جهان نمیخواهد
با شرکای خود
در تاراج
منابع طبیعی و
انسانی آن
مناطق به طور
"برابر" شریک و
سهیم باشد
بلکه حاضر است
"سهمی" معین در
اختیار شرکا
قرار دهد مبنی بر
اینکه آنان
نیز سیاستهای
هژمونیطلبانهی
آمریکا را در
آن کشورها
مورد چالش
قرار نداده و
زیر سئوال
نبرند. به
استنباط این
نگارنده تضعیف
نفوذ فرانسه در
کشورهای
"مغرب"
آفریقا (الجزیره،
تونس،
لیبی و مراکش)
بخشی از پروژهی
هژمونیطلبانهی
آمریکا در
آفریقای شمالی
است و بررسی
چند و چون
حملهی نظامی
و اشغال لیبی
نیز نمیتواند بدون
در نظر گرفتن
این امر جامع
و کامل باشد.
به عبارت دیگر
آمریکا با
اعمال و تحکیم
کنترل بر
شرکای دیرین
خود میخواهد
شرایط را برای
"مهار" چین در
آفریقای شمالی
و مرکزی آماده
سازد.
۵- هدف
مداخله و حملهی
نیروهای
نظامی آمریکا
به لیبی با
همکاری شرکایش
سرنگونی
قذافی و
استقرار یک
رژیم کمپرادور
متعلق به راس
نظام است که
از طریق آن چین
نوظهور و
"رقیب" تازهنفس
آمریکا را از
دسترسی به
بازار نفت لیبی و
سپس الجزیره
بازدارد.
کمپانیهای عظیم
نفتی متعلق به
آمریکا
(شوران، اکسانموبیل
و...) و بریتیش
پترولیوم (بیپی) با
اینکه در سال ۲۰۰۷
قراردادهای
بزرگ و
پرمنفعتی را
با دولت قذافی
منعقد ساختند
ولی بررسی رشد
اوضاع نشان میدهد
که هیئت حاکمه
آمریکا آنطور
که انتظار میرفت
از اوضاع راضی
نبود. علت این
نارضایتی از
سوی راس نظام
این بود که
قذافی و رژیمش به
همان اندازه
با کمپانیهای
متعلق به شرکا
و رقبایش به ویژه با
"کمپانی ملی
نفت چین" نیز
قراردادهای
بزرگ و
پرمنفعت بسته
بودند. روشن
است که بستن
این نوع
قراردادها با
به خصوص
چین از سوی
رژیم قذافی
نمیتوانست
با پروژهی جهانی
راس نظام
همخوانی
داشته باشد.
۶- به طور عام و
در متن و بطن
پروژهی
جهانی راس
نظام، حملهی
نظامی آمریکا
به لیبی را میتوان
در پرتو حرکت
این کشور در
جهت استقرار
حضور نظامی در
آفریقا و عملاَ
تقسیم مجدد
آفریقا نیز
مورد بررسی
قرارداد. در
تقسیم آفریقا
در کنفرانس
برلین در سال ۱۸۸۴
آمریکای
نوخاسته به
عنوان یک قدرت
نوظهور و استعمارگر
نوین نقش
"انفعالی"
داشت. در آن کنفرانس
که در بحبوحه
عبور سرمایهداری
از دوره
شکوفائی و
"بلوغ" (سرمایهداری
رقابتی صنعتی)
به دورهی طولانی
"گندیدگی" و
پیری (عصر
سرمایهداری
انحصاری) در برلین
برگزار
گردید، قارهی
آفریقا بین
استعمارگران
کهن اروپا (انگلستان،
فرانسه،
ایتالیا،
بلژیک و...)
تقسیم شد. بعد
از پایان جنگ
جهانی دوم و
بلند شدن
امواج ضداستعماری
و استقلالطلبانه
خلقهای
آفریقا در "عهد
باندونگ"،
اغلب کشورهای
آفریقا
استقلال
یافته و به
عضویت سازمان
ملل درآمدند.
با اینکه
آمریکا با
برپائی
ماجراجوئیهای
خونین نظامی و
گسترش جنگهای
داخلی (قتل
پاتریس
لومومبا در
کنگو - کین شاسا-
در۱۹۶۰،
سرنگونی قوام
نکرومه در غنا
در سال۱۹۶۵، کمک
به برپائی جنگ
داخلی در
نیجریه و ...)
بخشی از
کشورهای
استراتژیکی
آفریقا را تحت نفوذ
خود قرار داد
ولی بخش قابلتوجهی
از مناطق
آفریقایی
هنوز تحت نفوذ
فرانسه،
انگلستان و
ایتالیا باقی
ماندند. بعد
از فروپاشی
جنبشهای
رهائیبخش و نابودی
دولتهای برآمده
از آنها و
تجزیه شوروی و
پایان "جنگ
سرد" هیئت
حاکمه آمریکا
فرصت پیدا کرد
که سیاست خود
یعنی جهانی
کردن "دکترین
مونرو" را در
سراسر جهان
منجمله در
قارهی آفریقا
پیاده سازد.
۷- حمله
نظامی آمریکا به
لیبی نه تنها
موقعیت
"شرکای"
آمریکا را بیش
از پیش تضعیف
میکند بلکه
نفوذ و حضور
آنها را در
دیگر مناطق
آفریقا نیز
کاهش داده و
آنها (به ویژه
فرانسه،
ایتالیا و
بلژیک) را به طور
فزاینده تحت
کنترل آمریکا
قرار میدهد.
"اتحادیه
اروپا" که
واقعا "مضحکه" و
"کارتونی" از
یک اتحادیهی
واقعی است در
حال حاضر به
شدت وابسته به
نفت لیبی است. ۸۵ درصد
نفت بعضی از
کشورهای عضو
"اتحادیه
اروپا" از کشور
لیبی تامین میشود.
با روی کار آوردن
یک دولت
کمپرادور و
وابستهتر به راس
نظام در لیبی،
آمریکا بیش از
پیش قادر
خواهد بود که
سیاستهای
جهانی خود را
به "متحدین" و
"شرکای" خود
(کشورهای
اروپا و ژاپن) که
به نفت و گاز
طبیعی
محتاجند
دیکته کند.
ادامهی جنگ لیبی
باعث خواهد شد
که کشورهای "اتحادیه
اروپا" و ژاپن
فلاکتزده و
بلادیده کنونی
بیش از همیشه
به منابع نفتی
خاورمیانه که
دربست در
اختیار و
کنترل
آمریکاست، وابسته
گردند. سی
درصد نفت و ده
درصد گاز طبیعی
ایتالیا توسط
لیبی تامین میشود.
قطع صدور نفت
از لیبی به
ایتالیا به
خاطر ادامهی
جنگ، ضربه
مهمی به
اقتصاد
ایتالیا زده و
آن کشور
را حتی بیش از
زمان ریاستجمهوری
بوش (پسر)
در
انتظار"کرامات"
آمریکا قرار
خواهد داد. به
طور قطع روند
وابستگی
بیشتر شرکا به
راس نظام فقط
محدود به
ایتالیا
نخواهد شد.
۸- لیبی
دارای مرزهای
طولانی با
کشورهای الجزیره،
تونس، نیجر (نیژه)
و چاد میباشد که به طور
تاریخی عموماَ تحت
نفوذ فرانسه
بوده و هنوز
هم هستند. کشور
چاد بالقوه
یکی از حاصلخیزترین
کشورهای نفتی
جهان محسوب میشود.
هم اکنون
کمپانیهای
عظیم نفتی
آمریکا (اکسانموبیل
و شوران) در
جنوب آن کشور
مشغول
اکتشاف، استخراج
و صدور نفت
هستند. در ضمن
بخشی از مناطق
جنوب چاد
همسایهی
منطقهی دارفور
(سودان) است که
دارای منابع
عظیم نفتی
بوده و چین
یکی از
خریداران بزرگ آن
منابع در
سودان است.
رابطهی چین و
آمریکا در این
بخش از آفریقا
(سودان و چاد)
بر اساس
"تبانی و
رقابت" است. شرکت
ملی نفت چین
در سال ۲۰۰۷ با
دولت چاد یک قرارداد
نفتی امضاء
کرد. حملهی
نظامی آمریکا
به لیبی را
بدون در نظر
گرفتن این امر که
آمریکا
پیوسته تلاش
میکند که چین را
"تحدید" و
مهار سازد نمیتوان
به دقت و به طور جامع مورد
بررسی
قرارداد. در
آخرین ماههای
سال ۲۰۱۰ راس نظام و
رقیب نوظهور و
نوخاستهی او (چین) بر اساس
فعل و انفعالات
و زیگزاگهای
"رقابت و
تبانی"
بالاخره کشور
سودان را به
دو بخش شمال و
جنوب تقسیم
کردند. بخش
جنوب سودان که
بیش از پنجاه
درصد از نفت
سودان در آن قرار
دارد به دست
رهبران دولت
جدید که عمدتاَ طرفدار
آمریکا
هستند، افتاد
و منطقهی نفتخیز
دارفور که چین
در آنجا مشغول
اکتشاف و استخراج
و صدور نفت
است در دست
دولت شمال
سودان باقی
ماند.
۹- کشور
نیجر (نیژه) که
همسایهی جنوبی
لیبی است صاحب
یکی از
بزرگترین
منابع اورانیوم
است. با اینکه
این کشور نیز
بخشی از حوزه
نفوذ
امپریالیسم
فرانسه در
آفریقای مرکزی
است، ولی ما
شاهد "رقابت و
تبانی" بین
راس نظام (که
خواهان حفظ
مقام
هژمونیکی خود
در مدیریت
گلوبالیزاسیون
سرمایه است) و چین
نوظهور و
"رقیب" تازهنفس
آمریکا (که خواهان
حفظ
گلوبالیزاسیون
ولی بدون هژمونی
آمریکا است)
در آن کشور
هستیم. در حال
حاضر آیندهنگری
دربارهی جنگ
لیبی و پیآمدهای
آن در ارتباط
با خصلت تلاقیهای آمریکا
و چین که بر
اساس رابطهی
"رقابت و
تبانی" است
مشکل به نظر
میرسد ولی
نگارنده در
بخش جمعبندیها
و نتیجهگیری
به جنبههائی
از جنگ لیبی
اشاره میکند
که از هم اکنون
روشن و نمایان
و یا قابل پیشبینی
است.
جمع
بندیها و
نتیجهگیریها
۱-
رسانههای گروهی
جاری به ویژه در
آمریکا مثل
زمان حملهی
نظامی به عراق
و اشغال آن با پخش
نادرست شریک
اصلی
اولیگوپولیهای
نفتی و "شبکهی
نظامی- صنعتی"
بوده و وظیفهی
اصلیشان توجیه
تهاجم نظامی
راس نظام و
سازمان
"ناتو" به لیبی
است. آنها
پیوسته در
تلاش هستند که
پیآمدهای این
جنگ به غایت
ویرانگر و
خانمانسوز را
از انظار و
افکار عمومی
به نفع انحصارگران
و غارتگران
نفتی (اکسانموبیل،
شوران، بیپی و...)
مخفی نگاه
دارند.
۲-
جهانیان در حال
حاضر شاهد
ادامهی چهار
جنگ بزرگ مرئی
در خطهی بزرگ
خاورمیانهی
"جدید"
(خاورمیانهی پیش از
پایان "جنگ
سرد" به اضافهی کشورهای
آسیای مرکزی،
کشورهای سهگانهی
قفقاز، بخشی
از آسیای
جنوبی و
کشورهای آفریقای
شمالی) هستند.
این
چهار کشور جنگ
زده عبارتند
از: فلسطین،
افغانستان،
عراق و لیبی.
بررسی اسناد
نظامی وزارت
دفاع آمریکا و
مدارک
دیپلماتیکی وزارت
امورخارجهی
آمریکا از یکسو
و انتشارات "ویکیلیکس"
و ارگانهای
نومحافظهکاران
از سوی دیگر،
نشان میدهد
که این جنگهای مرئی
احتمال دارد
که در آیندهای نه
چندان دور شامل
حال کشورهای
دیگری مثل
سوریه،
لبنان، سومالی،
سودان،
پاکستان و...
نیز گردد.
۳-
حامیان نظام
جهانی سرمایه
(عمدتاَ
اولیگوپولیهای
مالی و نفتی)
تلاش میکنند که
نظام خود را
از درون بحران
عمیق ساختاری
کنونی عبور
داده و جهان "دیگر"
و "بهتری"
برای ادامهی
رفاه، عزت و
شکوه خود به وجود
آورند. آنها
در مسیر این
راه و برای
رسیدن به هدف
خود مثل آغاز
قرن بیستم به
دو پروسهی
فلاکتبار و
ویرانگر دست
زدهاند. این دو
پروسه
عبارتند از: یکم-
تمرکز بیش از
پیش سرمایهی
جهانیترشده
در دست
اولیگوپولیهای
معدود (عمدتا"
مالی انحصاری)
در کشورهای مسلط
مرکز. دوم –
گسترش جنگهای
مرئی و نامرئی
در سراسر جهان
بهویژه
در کشورهای
پیرامونی
دربند.
۴- حمله
نظامی به لیبی در
واقع باعث
تشدید پروسه
جنگهای "ساخت آمریکا"
در جهت گسترش
این نوع جنگها به
دیگر مناطق
قاره آفریقا به ویژه
آفریقای
مرکزی خواهد شد.
تجاوز به لیبی
از سوی
نیروهای
نظامی آمریکا
و بعضی از
کشورهای عضو
"ناتو" با هدف
تبدیل آن کشور
به دروازهای به
سوی گسترش
نفوذ آمریکا
در کشورهای
چاد و نیجر در
آفریقای
مرکزی از یکسو
و در منطقهی
دارفور (سودان
شمالی) از سوی
دیگر است.
۵- هدف
راس نظام از
این جنگها
چنانکه در
آغاز این
نوشتار بدان
پرداختیم و
نیز ورود به
لیبی برای
گشودن دروازه
تهاجماتی از
این قبیل به
قاره افریقا
اولاَ برای
تامین هژمونی
آمریکا بر
منابع طبیعی و
معدنی در جهان
به ویژه در منطقهی
بزرگ
خاورمیانه
"جدید" و
آفریقای
شمالی و مرکزی
است. دوّما تطمیع
و یا تهدید
"شرکا" اصلی در
"ناتو" را در
متن خود میپروراند،
و در نهایت
برای مهار
کردن چین به
عنوان رقیب
نوظهور در
صحنه جهانی در
جهت ِاعمال هژمونی
"بلامنازع"
خود بر کرهی
خاکی است.
۶- آیا
آمریکا میتواند
با سرکوب و
فرو نشاندن
امواج خروشان
بیداری و رهائی
در کشورهای سه
قاره به هدف
نهائی خود
برسد؟ رشد
اوضاع در
کشورهای سه
قاره، غوطهور
شدن آمریکا در
باتلاق جنگهای افغانستان،
عراق و لیبی،
و ادامهی بحران
عمیق ساختاری
نظام و بروز و
رشد اختلافات
آمریکا با
شرکایش از یک
سو و با رقبای
نوظهورش از
سوی دیگر بر
سر مدیریت
گلوبالیزاسیون
سرمایه حکایت
از این امر
دارد که
آمریکا با
ناکامیهای
نمایان در
اعمال پروژهی
جهانی خود
روبرو گشته و
هر روز
مشروعیت ابرقدرتی
خود را در
کشورهای جهان
به ویژه در
کشورهای
پیرامونی سه قاره
بیش از پیش از
دست میدهد.
۷- مردم
لیبی و حتی
بخش بزرگی از
جوانان آن
برای کسب
آزادی و
دموکراسی علیه
قذافی به
مبارزه
برخاستهاند
آنان مخالف آن
هستند که برای
رهائی از
استبداد، نیروهای
خارجی خاک
کشورشان را
اشغال کنند و بعد
از سرنگونی
قذافی مانند
عراق و
افغانستان و
فلسطین در
سرزمین آنها
بمانند و نفت
و دیگر منابع
طبیعیشان
را مورد تاراج
قرار دهند.
مردم لیبی نمیخواهند که
آمریکا و
شرکایش به نامهای
قلابی و کاذب
"دموکراسی" و
"حقوق بشر" کشور
لیبی را تسخیر
کرده و خود را
مالکین
"متمدن" و
"انسانی" آن
سرزمین "
ایلاتی" و
"بربرنشین"
بدانند.
۸-
چالشگران ضدنظام
(در
راس آنها مارکسیستها) در
هر کجای جهان
هستند وظیفه
دارند که از
خواستههای مردم
لیبی و حق
تعیین سرنوشت
ملی آنها دفاع
کرده و
نگذارند که
آمریکا و
شرکایش لیبی
را به "نقشه
راه" نظامی در
جهت تسخیر
مناطق شمالی و
مرکز آفریقا
مبدل سازند.
در تحلیل
نهائی
چالشگران ضدنظام
به ویژه در
کشورهای مسلط
مرکز باید به
این امر عینی
و تاریخی قرن
بیست و یکم
توجه کنند که
لازمه (و مقرره)
اصلی برای
ساختمان
"جهانی بهتر"
(سوسیالیسم)
در آینده
همانا حل
مشکلات
خلقهای پیرامونی
دربند (که تحقیقاَ ۸۵ درصد
جمعیت کنونی
کرهی خاکی را
در بر میگیرند)
بوده و حمایت جدی
از خواستههای
رهائیبخش خلقهای
پیرامونی
دربند از یوغ
نظام جهانی
سرمایه وظیفهی
آنها است.