یادت هست؟

(همشهری)

برگرفته از نشريۀ کار شماره ١٢ – ٣ خرداد ٥٨

باز گردیم، رفیق؟

گفته بودی هرگز باز نگردیم،

گفته بودی، ویران باید کرد

همه پل‌ها را در پس خویش

گفته بودی، تا فرجام نبرد

پیش، همواره به پیش

 

 

باز گردیم؟ رفیق پویان؟ بازگشتی به سال ٥٠ و سالهای پیش از آن، بازگشتی تنها برای دیدار تو، بازگشتی برای آنکه اندام کوچک و خونینت را در آغوش کشیم و غرق بوسه کنیم، بازگشتی برای آنکه با تو تجدید عهد کنیم.

 

هیچ حساب کرده‌ای، اگر دژخیمان تو را نمی‌ربودند، اکنون ۳۳ سال داشتی، (اين مقاله در سال ۵۸ نوشته شده) اما ۸ سال پیش که تو “نیرومند‌تر از مرگ برخاستی و با حنجره دوست داشتن آوازهای سرخ بلندت را، روی فلات خفته در بند خواندی” خیلی جوانتر از این بودی. تنها ٢٥ سال داشتی و در همان ٢٥ سالگی، مقام رهبری سازمان پیشتازی را داشتی که خودت بینانگذارش نیز بودی، و در همان سن با آثار معدود خود “آب در خوابگه مورچگان ریخته بودی” هم در خوابگه هنرمندان اخته “معتاد به بحث‌های روشنفکری” با نقدهای ادبی و انتقادهای کوبنده خود ولوله انداخته بودی و هم فرصت‌طلبانی را که “ترس فلج کنند” خود را از دشمن با تئوریهای فریبنده “لحظه مناسب” و “شرایط مناسب” می‌پوشاندند تا بی‌عملی خود را توجیه کنند رسوا و مفتضح کرده بودی، اما تو در اندیشه خلق بودی نه جویای نام، تنها پس از شهادت حماسی تو بود که آن گروه که تا دیروز اعتنائی به تو نداشتند، به حقارت خویش و به مقام واقعی تو پی برند. سالهای بعد از کودتا را به یاد می‌آوری رفیق؟ که برادرت زندانی شد؟ تو پسر کوچکی بودی که همراه با دیگران به ملاقات او می‌رفتی، چه خاطرات فراموش‌نشدنی که از این ملاقاتها نداشتی، آنقدر کوچک بودی که اجازه می‌دادند از در داخلی زندان هم بگذری و به داخل بند بروی، آنوقت زندانیان توده‌ای به دور تو حلقه می‌زدند و برایت “لزگی” می‌رقصیدند تا تو را سرگرم کنند‌، آیا آنها نیز می‌توانستند تصور کنند که روزی نام این پسر بچه کوچک در همه جا خواهد پیچید و خسرو گلسرخی آنرا بر پرچم ایران خواهد نوشت؟ آیا می‌توانستند تصور کنند که روزی آثار تئوریک تو در مدارس خلق ظفار به زبان عربی تدریس خواهد شد؟ آیا می‌توانستند تصور کنند که روزی تو و یارانت “به اپورتونیسم بی کران حاکم در جنبش” که آنها خود از قربانیانش بودند، با عمل انقلابی خود پاسخی چنین قاطع و دندان‌شکن خواهی داد؟ و اینها همه در ٢٥ سالگی؟

 

سال‌های دبیرستان را به یاد می‌آوری؟ معلم درس “بدیع و عروض و قافیه” در دبیرستان “فیوضات” مشهد از شیطنت‌های تو به خشم می‌آمد و وقتی که بچه‌ها با ریتم “مستفعلن مستفعلن” کلاس را شلوغ می‌کردند، تو را مقصر و محرک می‌شناخت؟ او در خواب هم نمی‌دید که روزی به داشتن چنین شاگردی بر خود ببالد، سالهای تنفس ٣٩ و سالهای جبهه ملی و نهضت آزادی را به یاد می‌آوری؟ با رفقای شهید مسعود و مجید احمدزاده، و سعید پایان و چند تن دیگر در یک انجمن اسلامی مخفی به فعالیتهای سیاسی مشغول شده بودی، طاهرآقا پدر مسعود و مجید برای شما از اسلام مترقی و از مصدق و از مصر عبدالناصر سخن می‌گفت، بعد روزی که در خیابان اعلامیه پخش می‌کردی، پاسبانی دنبالت کرد و در یک مغازه تو را به دام انداخت، آنقدر کوچک و بچه سال بودی که او تصور می‌کرد کسی در خیابان به تو پول داده تا اعلامیه‌ها را پخش کنی، با چند کشیده و پس گردنی تو را “ادب” کرد و از مغازه بیرون انداخت، اگر می‌دانست که روزی برای دستگیری تو صدهزار تومان جایزه تعیین خواهد شد، هرگز چنین موجود با ارزشی را به این سادگی رها نمی‌کرد، زندان ساواک را به یاد می‌آوری رفیق؟ به دنبال همین فعالیتها بود که به چنگ ساواک افتادی و چند روز مهمان دژخیمان بودی، آیا هنگامیکه تو را آزاد می‌کردند تا بعد محاکمه شوی هیچ می‌دانستند چه کسی را آزاد می‌کنند؟

 

سال‌های دانشجوئی را در تهران به یاد می‌آوری، ثبت نام در رشته علوم اجتماعی سال ٤٤، و در محیط باز تهران، چه سریع افکار نو را جذب کردی؟ عشق به خلق و ایمان به مبارزه در راه رهائی طبقه کارگر، که همچون آتشی در دلت شعله‌ور بود، با ایمان به مارکسیسم – لنینیسم توأم شد و پُرسوزتر زبانه کشید، بحث‌های فلسفی خود را با رفیق مسعود به یاد می‌آوری؟ مسعود کتابهای فیلسوفان ایده‌آلیست را می‌خواند تا بتواند در بحث‌ها جواب تو را بدهد، او تو را متهم می‌کرد که فقط برای اینکه در قید اخلاق و وجدان نباشی، و هر چه دلت خواست بکنی، به کمونیست روی آورده‌ای، شاید به همین خاطر بود که تصمیم گرفتی در پایانِ مقاله باز گردیم؟ از کمونیستها تعریفی به دست دهی، اما به یاد می‌آوری که وقتی مسعود خود با مارکسیسم – لنینیسم آشنا شد، چگونه با شرمساری از تو پوزش خواست و گریست و تو صورتش را بوسیدی.

بزرگترین هنرها، هنر انقلاب کردن است و رفیق پویان در این هنر، استاد بود

 

سال ٤٦ را به یاد می‌آوری؟ سالی که به همراه رفیق مسعود و رفیق عباس مفتاحی سازمان را پایه‌گذاری کردی؟ سازمانی که خود بیشترین سهم را در گسترش و تکامل آن داشتی؟ نقش تو آنچنان برجسته بود که نیازی به یادآوری و تاکید ندارد بگذار باز هم، نه از رفیق پویان عضو هسته مرکزی سازمان، بلکه از “امیر” بچه خوب مشهد بگوئیم، امیر با محبتی بی‌دریغ برای مردم و دوستان مردم، با عشق بی‌کران برای طبقه کارگر، اما با کینه فراوان برای دشمنان خلق، و این عشق و کینه را هر کسی از همان نخستین دیدار، و در همه جا و همه حال، در تو می‌دید، آن خویشاوند نزدیک خود را به یاد می‌آوری؟ همانکه با خوشحالی بچه‌اش را به تو نشان داد و گفت: “ببین امیر، ماشالله چقدر چاق و تپل و قشنگ است” اما از حیرت بر جای خشک شد وقتی دید که تو ابرو درهم کشیدی و بعد با خشم ونفرت گفتی “اگر بچه کلفت شما هم به همین خوبی تغذیه می‌شد و به او می‌رسیدند، همینطور تپل و قشنگ می‌شد و دیگر لاغر مردنی و کثیف نبود”.

 

هتل مرمر – پاتوق روشنفکران را به یاد می‌آوری؟ تو دشمن بزرگ روشنفکران پرگو و بی‌عمل بودی، کسانی که به قول خودت، “بودن” را برگزیده‌اند اما نه به “چگونه بودن” اندیشه می‌کنند و نه به “چرابودن” آگاهی دارند. تو به تمام پاتوق‌های آنها سر می‌زدی تا هیچ‌کدام از نیش تو بی‌نصیب نمانند، از یک شاعر و منتقد بسیار مشهور و شارلاتان معنی لغت من در آوردی “دیکتاسیونیسم” را می‌پرسیدی و او را وامی‌داشتی که در حضور دیگران نطق غرائی در باره این مکتب ادبی که اختراع خود تو بود، بکند و از آثار نویسندگان این مکتب سخن بگوید، اگر اندک امیدی به اصلاح یکی از این روشنفکران داشتی، دیگر او را رها نمی‌کردی و تمام سعی خود را به کار می‌گرفتی که او را از منجلاب محیط روشنفکری بیرون بکشی با انتقاد‌های کوبنده خود او را به گریه می‌انداختی و بعد که برای دلجوئی از او به سراغش می‌رفتی، در بحث‌های جدید “دوباره او را به گریه وامی‌داشتی”. این تلاش‌ها حاصل چندانی نداشت، اگر چه بی‌حاصل هم نبود. بعضی‌ها واکنش نشان می‌دادند، یک‌بار هنرمندی که از انتقادهای تو به جان آمده بود با عصبانیت گفت: “چرا اینقدر به من می‌گویی روشنفکر، مگر خودت چه هستی؟ تو هم یک روشنفکر مثل من هستی که فقط حرف می‌زنی”

 

بعضی‌ها هم از همان نخستین برخورد، شیفته تو می‌شدند، اینان رفیقان راه بودند، کسانی که وقتی پس از نخستین دیدار از تو جدا می‌شدند، تا مدتی از نشئه دیدارت گیج و منگ برجا می‌ماندند و اعتراف می‌کردند:

“من برای اولین بار یک انقلاب واقعی را دیدم”.

 

این شیفتگی متقابل بود، تو نیز به رفقای خود عشق می‌ورزیدی‌، چه بسیار خاطرات شیرین که از این شیفتگیها بر جا مانده است. رفیق غلامرضا گلوی را به یاد می‌آوری؟ تعریف می‌کرد که یکبار تو برای تغییر قیافه با ریش و عبا و عمامه به سر قرار رفته بودی، رفیق آنقدر از دیدنت خوشحال شده بود که می‌خواست تو را در آغوش بکشد و با خنده و شوخی‌های همیشگی سر به سرت بگذارد، پاک از یاد برده بود که در حضور مردم باید احترام لباس تو را نگاهدارد، اما تو با خونسردی و با لحن بسیار موقر و جدی گفته بودی: “آقا لطفاً نزاکت و ادب را رعایت کن” و به این ترتیب موقعیت را به یاد او آورده بودی.

 

سال ٥٠ سال اوج گیری مبارزه مسلحانه بود، مصادره بانک آیزنهاور را به‌ یاد می‌آوری؟ اواخر اردیبهشت بود. تو برای کارکنان بانک و مشتریها سخنرانی کردی و بین آنها اعلامیه پخش کردی و آنها با چشمان خیره شده و ستایش‌آمیز چریک دلاوری را در برابر خود می‌دیدند که عکس او بر در و دیوار شهر بود، پیرمردی که مشتری بانک بود به تو گفت:

“چرا اعلامیه‌ها اینقدر کمرنگ است؟ آدم به راحتی نمی‌تواند آنها را بخواند”

تو جواب دادی:

“امکانات نداریم، این پولها را برای همین می‌بریم که امکانات بهتری تهیه کنیم و اعلامیه‌های بعدی را بهتر چاپ کنیم.”

و بعد در خواندن اعلامیه به او کمک کردی.

 

و بالاخره فرجام آن شیفتگی‌های رفیقانه را به یاد می‌آوری؟ روز اول خرداد سال ١٣٥٠ بود که رفیق حمید توکلی دستگیر شد، شما باید خانه تیمی را تخلیه می‌کردید، اما تو مقاومت کردی، تو در آن لحظه با قاطعیت انقلابی لازم با مسئله روبرو نشدی، می‌گفتی امکان ندارد رفیق حمید در زیر شکنجه حرفی بزند، می‌گفتی تخلیه خانه در واقع اهانت به اوست. البته رفیق حمید در زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها مقاومت کرد. حتی بیشتر از آنچه لازم بود. او به جای ٢٤ ساعت ٣٦ ساعت مقاومت کرد و روز سوم خرداد غریو مسلسلها منطقه نیروی هوائی را به لرزه در آورد. و دریایی از گلوله باریدن گرفت، تو و رفیق پیرونذیری در آن نبرد تاریخی و حماسی قبل از شهادت، همه اسناد را از بین بردید، و این در حالی بود که برای خنثی کردن اثر گاز اشک‌آور مرتب به طرف دستشوئی می‌دویدید تا آبی به چشمهای خود بزنید، وقتی مزدوران ساواک وارد خانه شدند، هنوز شیر آب باز بود … تو در لحظه شهادت قطعاً همان شعارهائی را می‌دادی که چند ماه قبل داده بودی، یادت هست که قبلاً یکبار در خانه ضمن کار با اسلحه ناگهان تیری شلیک شد و تو را مجروح کرد؟ تو گمان می‌کردی که شهید خواهی شد، از همین رو، پیش از آنکه بیهوش بر زمین افتی، برخاستی و با مشت گره کرده فریاد زدی “زنده باد کمونیسم”.

 

چند ماه بعد در لحظه شهادت هم شعار تو چیزی جز این نمی‌توانست باشد همانروز ساعتی بعد رفیق اسکندر هم در برابر خانه‌ای که با عجله در خیابان طاووسی گرفته بود‌، به شهادت رسید.

 

کاش چند ماه بعد در اوین رفقا را می‌دیدی، تا آنموقع بیشتر رفقايی که تو می‌شناختی شهید شده بودند یا در زندان بودند، قبل از محاکمه و اعدام، پلیس تقریباً همه آنها را در یک اطاق عمومی جمع کرد و برای مدتی آنها با هم بودند، کاش موقعی که حمید وارد اطاق عمومی شد او را می‌دیدی، حمید وقتی در آستانه در قرار گرفت و ناگهان همه رفقا را جمع دید، شوکه شد، صورتش را با دست پوشاند و با صدائی بلند گریه کرد، او حاضر نمی‌شد وارد اطاق شود، می‌گفت: “من چطور توی صورت شما نگاه کنم؟ من خیانت کرده‌ام”، رفقا همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند و بعضی آشکارا می‌گریستند، به سختی توانستند او را آرام کنند و به او بقبولانند که خیانت نکرده است، اگر تو هم بودی بی‌شک با دیگران هم صدا می‌شدی.

 

************************

وقتی صمد بهرنگی، رفیق بزرگ تو، شهید شد مقاله‌ای با امضاء “علی کبیری” به یاد او نوشتی، اما انگار این مقاله را در باره خودت نوشته‌ای، تمام حرفها در مورد خودت صدق می‌کند، بگذار بخش آخر این مقاله را در اینجا نقل کنیم، و تنها به جای نام صمد نام تو را بگذاریم، بی‌شک، صمد نیز از این کار ما خوشحال خواهد شد، چرا که او به همان اندازه شیفته تو بود که تو به او عشق می‌ورزیدی.

گوش کن، این صدای خود توست.

 

“اکنون امیر رفته است، لیک او به یقین انسانی است که “جاری جاودان در رویش فرداست” سوگواران راستین مرگ امیر، آنانند که کمتر می‌گویند، کمتر هیاهو می‌کنند، لیک می‌کوشند تا بیشتر بشناسندش، امیر مُرد، بی‌آنکه بهشت شناخته خویش را تحقق‌یافته ببیند، همین است که مرگ او را دردناک می‌کند و باز همین است که بر قلمرو تعهد دوستانش وسعت می‌بخشد، اگر چه بیچیز مُرد، برای دوستانش میراثی بر جای نهاد که در هر گام، نشانه راه است، دریافته‌های امیر دست‌کم مقدمه‌ای اساسی بود، برای شناخت دیگر وادی‌ها، در کوشش هر انسان شرافتمندی به خاطر بنیاد نهادن دنیای قابل زیست، بر مبنای این دریافت‌هاست که با اعتقاد می‌بینیم.

“دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست

کوته شدست فاصله دست و آرزو

بکوشیم میراث امیر را بهتر به کار گیریم و بر آن بیفزاییم و در این رهگذر نیک می‌دانیم که آرزوی امیر انتقال این میراث به تمامی انسان‌های ستمدیده روزگار ما بود”

 

“یادت گرامی باد، همشهری خوب کارگران، فدائی خلق، رفیق کبیر”