نیاز به
دیکتاتوری
پرولتاریا
گزیدهای از
کتاب کائوتسکی
مرتد نوشته
ولادیمیر
ایلیچ لنین
"بین
کائوتسکى از یک
طرف و مارکس و
انگلس از طرف
دیگر زمین تا
آسمان فاصله
است، همان
فاصلهاى که بین
لیبرال و
انقلابى
پرولترى وجود
دارد. دمکراسى
خالص و "دمکراسى"
صاف و ساده که
کائوتسکى از
آن دم میزند
تنها تکرار
همان "دولت
خلقى آزاد" یعنى خام
فکرى خالص است.
کائوتسکى با
دانشمندمآبى
دانشمندترین
سَفیه کابینهنشین
یا با چشموگوشبستگى
یک دختربچه
دهساله میپرسد:
وقتى اکثریت
در دست است
چه نیازى به دیکتاتورى
وجود دارد؟
ولى مارکس و
انگلس توضیح میدهند:
§ براى
درهم شکستن
مقاومت
بورژوازى،
§ براى ایجاد
رعب و هراس در
دلهاى مرتجعین،
§ براى
حفظ اتوریته
مردم مسلح علیه
بورژوازى،
§ براى اینکه پرولتاریا
بتواند
دشمنان خویش
را قهرا سرکوب
نماید.
کائوتسکى
این توضیحات
را نمیفهمد.
او که شیفه
"خالص بودن"
دمکراسى است و
جنبه بورژوایى
آن را نمیبیند،
"به نحوى پیگیر"
اصرار میورزد
که اکثریت،
چون اکثریت
است، نیازى
به "در هم
شکستن
مقاومت" اقلیت
ندارد، نیازى
به "سرکوب
قهرى" اقلیت
ندارد و کافى
است سرکوبى در
مواردى انجام
گیرد که
"دمکراسى نقض
شده است". کائوتسکى
که شیفته
"خالص بودن"
دمکراسى است به
طور غیرعمدی
مرتکب همان
اشتباه کوچکى میشود،
که تمام
دمکراتهاى
بورژوا
همواره مرتکب
آن میگردند:
به این معنى
که او برابرى
صورى را (که در
دوران سرمایهدارى
سراپا
کاذبانه و
سالوسانه است)
به عنوان برابرى
واقعى میپذیرد!
مطلبِ بىاهمیتى
است!
استثمارگر
نمیتواند با
استثمارشونده
برابر باشد.
این
حقیقت، هر
اندازه هم که
براى
کائوتسکى
نامطبوع باشد،
مهمترین
مضمون سوسیالیسم
را تشکیل میدهد.
حقیقت
دیگر: مادامی
که هرگونه
امکان استثمار
یک طبقه توسط
طبقه دیگر به کلى
از بین
نرفته باشد،
برابرى واقعى
و عملى هم نمیتواند
وجود داشته
باشد.
استثمارگران
را میتوان در
صورت قیامِ
توفیقآمیز
در مرکز یا
برآشفتگى
ارتش فىالفور
در هم شکست.
ولى به
استثناء
موارد به کلى
نادر و مخصوص،
نمیتوان
استثمارگران را
فىالفور
نابود نمود.
نمیتوان از
تمام ملاکین و
سرمایهداران
یک کشور نسبتاً
بزرگ فىالفور
سلب مالکیت
کرد. به علاوه
تنها سلب مالکیت
به عنوان یک
اقدام قضایى یا
سیاسى به
هیچوجه موضوع
را حل نمیکند،
زیرا باید
ملاکین و سرمایهداران
را عملا خلع ید
کرد و شیوه
اداره دیگر یعنى
شیوه اداره
کارگرى فابریکها
و املاک را
عملا جایگزین آنان
نمود. بین
استثمارگران،
که در جریان
نسلهاى
طولانى هم از
لحاظ معلومات
و هم از لحاظ
رفاه زندگى و
هم از لحاظ
ورزیدگى،
مشخص بودهاند،
و استثمارشوندگان،
که توده آنان
حتى در پیشروترین
و دمکراتیکترین جمهوریهاى
بورژوازى ذلیل
و نادان و
جاهل و مرعوب
و متفرقند، نمیتواند
برابرى وجود داشته
باشد.
استثمارگران
تا مدتهاى مدیدى
پس از انقلاب یک
سلسله برتریهاى
عملى عظیمى را
ناگزیر حفظ میکنند:
پول در دست
آنها باقى میماند
(پول را
یکباره نمیتوان از
بین برد)،
مقدارى از
اموال منقول،
که غالباً
مقدار قابلملاحظهاى
است در دست آنها
باقى میماند،
ارتباط آنها،
ورزیدگى آنان
در امر سازمان
دادن و اداره
کردن، وقوف
آنان به کلیه
"رموز"
(عادات، شیوهها،
وسایل و
امکانات)
کشوردارى،
معلومات عالیتر
آنان، نزدیکى
آنان با کادر
عالى فنى (که به
شیوه
بورژوازى
زندگى و فکر میکند)، ورزیدگى
به مراتب بیشتر
آنان در امور
نظامى (که
موضوع بسیار
مهمى است) و غیره
و غیره باقى
میماند.
اگر
استثمارگران
فقط در یک
کشور شکست
خوردهاند (و
البته این یک
مورد معمولى
است زیرا
انقلاب
همزمان در یک
سلسله از
کشورها
استثناء
نادرى است)، باز هم از
استثمارشوندگان نیرومندترند، زیرا
ارتباطات بینالمللى
استثمارگران
دامنه عظیمى
دارد. اینکه
بخشى از
استثمارشوندگان
از بین خود کمرشدترین تودههاى
دهقانان میانهحال
و پیشهوران و
غیره از دنبال
استثمارگران
میروند و میتوانند
بروند موضوعى
است که تاکنون تمام انقلابها
و از آنجمله
کمون آنرا
نشان داده است
(زیرا در بین
ارتش ورساى،
پرولترها هم
بودند، مطلبى
که کائوتسکى
عملا آن را
"فراموش کرده
است").
با
چنین اوضاع و
احوالى این
پندار که در یک
انقلاب نسبتا
عمیق و جدّى
موضوع را فقط
و فقط مناسبات
اکثریت با اقلیت
حل میکند،
بزرگترین
کُند ذهنى، سفیهانهترین خرافات
یک لیبرال
متعارفى، فریب
تودهها و
مکتوم داشتن یک
حقیقت تاریخى
عیان از آنان
است. این حقیقت
تاریخى عبارت
از آن است که
در هر انقلاب
عمیقى مقاومت طولانى،
سرسخت و مذبوحانه استثمارگران،
که سالها برتریهاى عملى
زیاد خود را
بر استثمارشوندگان
حفظ میکنند،
در حکم قانون است.
استثمارگران
هیچگاه - مگر
در تخیلات شیرین
کائوتسکى سفیه
شیرینزبان -
بدون آنکه
برترى خود را
در نبرد نهایى
و مذبوحانه و
در جریان یک
سلسله نبرد به
معرض آزمایش
گذارند، تابع
تصمیم اکثریت
استثمارشوندگان
نخواهند شد.
گذار
از سرمایهدارى
به کمونیسم یک
دوران تاریخى
تام و تمام
است. مادامی
که این دوران
به سر نرسیده
است، براى
استثمارگران
ناگزیر امید
اعاده قدرت
باقى میماند
و این امید هم
به تلاشهایى براى
اعاده قدرت
مبدّل میشود. استثمارگران
سرنگونشده
که انتظار
سرنگونى خود
را نداشتند،
آنرا باور نمیکردند، فکر
آن را هم به مخیله
خود خطور نمیدادند،
پس از نخستین
شکست جدّى با
انرژى دهبار
شدیدتر و با
سَبُعیت و کین
و نفرتى صد کرت
فزونتر براى
عودت "بهشت"
ازدسترفته،
براى خاطر
خانوادههاى
خود، که آنسان
خوش و راحت میزیستند
و اکنون "عوامالناس
پست" اینسان
آنها را به
خانهخرابى و
فقر (یا به کار
"ساده"...)
محکوم میسازند،
به نبرد دست میزنند.
و اما از
دنبال
استثمارگران
سرمایهدار،
توده وسیع خردهبورژازى
کشیده میشود،
که تجربه تاریخى
دهها ساله
تمام کشورها
درباره وى
نشان میدهد
که چگونه این
توده مردّد و
متزلزل است،
امروز از
دنبال پرولتاریا
میرود و فردا
از دشواریهاى
انقلاب میهراسد
و از نخستین
شکست یا نیمهشکست
کارگران،
دچار سراسیمگى
میشود،
اعصابش به
رعشه میافتد،
خود را به اینسو
و آنسو میزند،
نُدبه و زارى
میکند، از
اردوگاهى به
اردوگاه دیگر
میگریزد...
مانند منشویکها
و اسآرهاى ما.
و
با چنین اوضاع
و احوالى، در
دوران جنگ حاد
و مذبوحانه،
هنگامیکه تاریخ
مسأله وجود
یا عدم امتیازات
صدهاساله و
هزارساله را
در دستور روز
میگذارد، -
از اکثریت و اقلیت،
از دمکراسى
خالص، از عدم
لزوم دیکتاتورى
و از برابرى
استثمارگر با استثمارشونده
دم میزنند!!
چه کُندذهنىِ
بىپایان و چه
کوتهفکرىِ
بىانتهایى
براى اینکار
لازم است!"