رُمان
سرگئی اویچ اوسین:
مفهوم
لنینی «طبقه» و
زمان حاضر
برگرفته
از:
http://pspa.ucoz.ru/publ/leninskoe_ponjatie_quot_klass_quot_i_sovremennost/4-1-0-65
مترجم:
ا. م. شیری
http://eb1384.wordpress.com/2011/11/13/
۲۲ آبان ۱٣۹۰
مسائل
نظری
در زمان
حاضر بسیاری
از فعالان اجتماعی-
سیاسی و
دانشمندان
جامعهشناسی
نظریاتی را با
این مضمون که
گویا «طبقه
کارگر معاصر
دیگر طبقه
کارگر نیست»
یا «طبقه
کارگر معاصر به
لحاظ کمی کاهش
یافته است» و
یا «روشنفکران،
کارکنان فکری
به لوکوموتیو
تکامل امروزی
بدل شدهاند
نه کارگران»،
مطرح میسازند.
چنین نتیجهگیری
کارشناسان،
در نهایت،
چیزی جز دعوت
به ترک کامل
روش تحلیل
طبقاتی به عنوان
شیوه «منسوخ» و
غیره نیست. با
این وجود، این
دانشمندان که
عموما از چنین
تزهائی تبعیت
میکنند نه تنها هیچ
شناختی از «طبقه
کارگر»، «روشنفکران»
و «بورژوازی»
ندارند، حتی به
طور کلی نمیدانند
که مفهوم
اصولی «طبقه»
را نمیفهمند.
بسیاری از
نمایندگان
علوم بورژوازی
معاصر، یا بر
مبنای مشخصههای
حرفهای به اصطلاح
اقشار، تعاریف
جدید ارائه میدهند
و یا پیرامون
«تلاش» و «نیاز»
هر کس برای
سرمایهدار
شدن، هیاهو به
راه میاندازند.
به عقیده ما،
خود این نظریهپردازان
این را نمیفهمند
که ناآگاهانه
(و برخی کاملاَ
آگاهانه)،
شعور طبقاتی
تودههای
مردم و به تبع
آن، توانایی
مبارزه
آگاهانه برای
حق خود را، که
فعالیتهای
اجتماعی بدون
آن قابل تصور
نیست، مخدوش
میسازند.
در این
رابطه، ما خود
را ملزم میدانیم
که مسائل مبرم
مفهوم
مارکسیستی-
لنینیستی
طبقه و روند
فعلی تغییر
شکل طبقات
اصلی جامعه و
نیز، تأثیر
متقابل آنها
بر یکدیگر را
طرح و مورد
بررسی قرار
دهیم.
به منظور
روشن کردن
مسائل فوقالذکر،
ما در این
نوشتار، مفهوم
«طبقه» را مورد
بحث قرار میدهیم.
مشخصات اصلی
طبقه و انتقاد
برخی
نویسندگان را
که بر اساس دیدگاه
نادرست، چنین
نتیجهگیری
میکنند که
گویا طبقه
کارگر از صحنه
تاریخ خارج
شده و به طبقه
کمشمار بدل
میشود، مورد
بحث و نقد
قرار میدهیم.
مفهوم
«طبقه» را
ولادیمیر
ایلیچ لنین در
اثر «ابتکار
بزرگ» خود
توضیح داد. او
نوشت:
«طبقه
به گروههای
بزرگی از
انسانها گفته
میشود که بر
اساس جایگاه
خود در نظام
تولید اجتماعی
دوران تاریخی
مشخص، بر اساس
مناسبات خود با
ابزار تولید،
بر اساس نقش
خود در سازمان
اجتماعی کار و
به تبع آنها،
بر اساس راههای
دریافت و
میزان سهم خود
از ثروتهای
اجتماعی
موجود، از
یکدیگر
متمایز میشوند»
(و. ای. لنین،
منتخب آثار،
جلد ۲۹، صفحه
۳۸۸).
بر
اساس تعریف
لنین، میتوان
علائم مشخصه
طبقه را به
ترتیب زیر
تعیین کرد:
جایگاه در
نظام تولید
اجتماعی؛
رابطه با وسایل
تولید؛ نقش در
سازمان
اجتماعی کار؛
طرق دریافت
سهم از
ثروتهای
اجتماعی؛
میزان دریافت
سهم از
ثروتهای
اجتماعی.
اینها،
علائم مشخصه
جامع همه
طبقات هستند.
از نظر فلسفه
علمی،
مناسبات با ابزار
تولید مشخصه
اصلی شمرده میشود.
در این حال،
توجه
خوانندگان را
به این مسئله
جلب می کنیم
که چگونه لنین
علائم مشخصه
را به صورت پی
در پی و
منطقی، یکی پس
از دیگری مشخص
کرد. اجازه
بدهید در این
باره تعمق
کنیم:
جایگاه
خود در نظام
تولید
اجتماعی،
یعنی چه؟
اگر به
زبان ساده
بگوئیم، این به
معنی چیزی جز
خصوصیات یک
طبقه، یا به
عنوان طبقه
تولیدکننده،
یا طبقه انگل
نیست. این
مشخصه، جایگاه
این یا آن
طبقه را به
عنوان طبقه
ستمکش
تولیدکننده،
یا طبقه ستمگر
استثمارکننده
نشان میدهد.
بر
اساس این
تقسیمبندی،
منطق درخشان
لنین درک میشود
که اگر هر یک
از طبقات
جایگاه مشخصی
را در نظام
تولید
اجتماعی
احراز مینمایند،
بر اساس این
جایگاه، آنها
حق مالکیت یا
عدم مالکیت
خصوصی خود بر
ابزار تولید، یعنی،
معیار دوم
طبقه (رابطه
با ابزار
تولید) را
مشخص میکنند.
در اینجا ما
میتوانیم
طبقه زحمتکش
استثمارشونده
را ببینیم که
به عنوان یک
قاعده، از حق
مالکیت بر
ابزار تولید (به
استثنای برخی
اقشار متزلزل
نیمهپرولتری)
محروم شده و
در نقطه
مقابل، فقط
طبقه
استثمارگر آن
را در اختیار
دارد.
طبقات
به تناسب نقش
خود در سازمان
اجتماعی کار
نیز از هم
متمایز میشوند.
طبقه
استثمارگر،
وسایل تولید
را در مالکیت
خود دارد و
فقط وظیفه
سازمانگرانه
ایفاء میکند
و اغلب حتی
ادارهکنندگان،
ناظران،
«مدیران»
مختلف این
طبقه را
نمایندگی میکنند،
بدینترتیب،
نقش طبقه
استثمارگر در
سازمان اجتماعی
کار در زمان
حاضر حتی گاهی
به صفر تقلیل
مییابد. اما
نقش
مزدبگیران،
پیش از همه،
طبقه کارگر
اساساَ در این
خلاصه میشود
که بدون
تولیدگران یا
هیچ مدیریتی،
در هیچ شرایطی
وجود نخواهد
داشت و در
نتیجه نهائی،
هر گونه
سازمانگری و
هر گونه تولید
اینچنینی
مفهوم خود را
از دست میدهد،
یا کسی جز
کارگر تولید
نخواهد کرد.
این اصل بسیار
مهم، پاسخ
علمی صحیح
استدلال
عناصر مدافع
سرمایهداری
مبنی بر اینکه
«سرمایهدار
برای کار کردن
شرایط فراهم
میآورد، محل
کار تأمین مینماید
و امثالهم» را
میدهد. در
واقعیت امر،
اگر ما با کمی
دقت به این مسئله
نگاه کنیم، به
راحتی میتوانیم
مطمئن شویم که خود
این «محلهای
کار» و «شرایط
کار» به واسطه
همین کارگران
ایجاد شده
است. زیرا
برای ساختن
کارگاه، محل
کار، ماشینآلات،
ساختمان،
سیمهای
انتقال برق،
مبلمان و غیره
ضروری است و
همه اینها را
هم باید کسانی
تولید
نمایند،
بسازند و برای
اینکه بسازند،
یک نفر (البته
بهجز سرمایهداران)
باید مواد
اولیه لازم را
استخراج کند، آهن
ذوب کند، برای
ساختن
ساختمان
خشتها را روی
هم بچیند، طرح
ساختمان را
آماده نماید،
ماشینآلات و
تجهیزات را
طراحی کند و
الی آخر.
خلاصه کلام،
همه این کارها
را نه سرمایهداران،
بلکه
پرولتاریای
کار فکری و
جسمی (یدی)
انجام میدهند.
بنابراین،
اگر بر پروسه
تولید نه با دید فرصتطلبانه
سرمایهداری،
بلکه از نقطهنظر
علمی نگاه
کنیم و همه
مجموعه روابط
علت و معلولی
را در نظر
بگیریم، میبینیم
که همه این
محلها و شرایط
به اصطلاح کار
ادعایی
سرمایهداران
(و
کارفرمایان)،
با عرق و خون
همان کارگران
فراهم آمده
است.
در تحلیل
نهایی، همه
این علائم
مشخصه راههای دریافت
سهم از ثروت
اجتماعی این
یا آن طبقه
اجتماعی را
تعیین میکند
که یکی از
علائم کلیدی
طبقه محسوب میشود.
به نظر ما،
طرق دریافت
سهم از ثروتهای
اجتماعی در
جامعه سرمایهداری
به چهار ترتیب
زیر میتواند
صورت بگیرد: استثمارکنندگان
(با تصاحب
حاصل کار
دیگران از راه
خرید نیروی کار
آنها در شرایط
مالکیت خصوصی
بر ابزار
تولید)،
کارگران مزدبگیر
(با فروش
نیروی کار خود
در شرایط عدم
مالکیت بر
ابزار تولید)،
نیمهپرولتارها
(با دریافت
نصف درآمد
حاصل از زحمت خود،
و نیمی از سهم
سود سرمایه
داران). در
شرایط عدم
مالکیت بر
وسایل تولید،
روشن است که
هیچ سخنی درباره
تملک حاصل کار
خود از سوی
مزدبگیران
نمیتواند در
میان باشد،
بلکه برعکس،
سرمایهدار
به خرید نیروی
کار، بدون
پرداخت تمام
حق زحمت کارگر
که در زبان
علمی ارزش
افزوده
نامیده میشود،
مبادرت میورزد.
روش
دریافت سهم از
ثروتهای
اجتماعی
تأثیر محسوسی
بر قشربندی
طبقات میگذارد.
به عنوان مثال،
هر کسی که
نیروی کار خود
را میفروشد و
در مقابل
دستمزد کار میکند،
پرولتر محسوب
میشود و هر
کسی که نیروی
کار میخرد،
طبیعی که حق
کار مزدبگیر
را نمیتواند
به طور کامل
پرداخت کند و
ابزار تولید
را در تملک
خود دارد،
سرمایهدار
نامیده میشود.
و نیز هر کسی
که هم کار میکند،
هم مالک ابزار
تولید میباشد
و سود حاصله
(یا بخشی از آن)
را صاحب میشود،
به نام عنصر
بورژوایی
متزلزل، خردهبورژوازی
و یا پیشهور
شناخته میشود
که خود را هم به
عنوان کارگر و
هم به عنوان
مالک و متناسب
با آن،
استثمارگر
بالقوه حساب
میکند.
این
واقیت را باید
به روشنی درک
نمود که ماهیت
کار یدی،
فکری، تولیدی،
مدیریتی و
غیره) بر امر
لایهبندی
طبقات تأثیر
نمیگذارد. البته،
ماهیت کار
برای درک
ویژگیهای
مالکیت
اجتماعی-
طبقاتی اهمیت
دارد، اما این
امر، طبیعت
طبقاتی را
تعریف نمیکند.
پرولترها هم
که نیروی کار-
کالای خود را
هم به شکل کار
یدی و هم در
شکل کار فکری
میفروشند، به
هیچوجه نمیتواند
بر ماهیت
پرولتری آنها
تأثیر بگذارد.
مدافعان امروزی
سرمایهداری
و متاسفانه،
برخی
دانشمندان،
که خود را در
زمره
مارکسیستهای
«خلاق» هم میدانند،
با علاقمندی بسیار
میگویند که
وزن طبقه
کارگر هر چه
کمتر و کمتر
میشود.
به عنوان
نمونه، از
مقاله
«سوسیالیسم
روسی- دکترین
پیروزی» نوشته
س. آ. استرایوف
مثال میآوریم.
او که خود را
کمونیست
معتقد و
مارکسیست میخواند،
با تأکید مینویسد:
«طبقه
کارگر دیگر یک
طبقه نیست و
با از دست
دادن ماهیت و
ذهنیت طبقاتی
خود، به یک
قشر اجتماعی
فاقد هر گونه
موقعیت
پرولتری
تبدیل گردیده
است. طبقه
کارگر هم
دقیقاَ مثل
طبقه فئودال
که به موجودیت
تاریخی خود
پایان داد، از
صحنه تاریخ
خارج شده است».
چنین
تفسیر سطحی،
ولونتاریستی
مسئله و استنتاج
ساده از آن
تحت پوشش
مارکسیسم
«معاصر»، یک
تفسیر ماهیتا
بسیار خطرناک
و منفی است که
به جاخالیکردن
در مقابل علم
دروغین و به
ابتذال کشیدن
مقولههای
اساسی
مارکسیسم
منجر میشود،
زیرا گفتن این
که طبقه کارگر
از صحنه تاریخ
خارج شده است،
تنها یک
دروغگویی
آشکار نیست،
بلکه یک تعریف
مبتذل از
«طبقه کارگر» و
به تبع آن، از
مبارزه
طبقاتی در کل
میباشد. این
چه ادعایی است
که نویسنده میکند؟
او به این
ترتیب بر دو
اصل جعلی
تأکید میکند:
آ- او ادعا میکند
که طبقه کارگر
دیگر یک طبقه
اجتماعی
نیست، برای
اینکه «ذهنیت
و ماهیت
طبقاتی خود را
از دست داده»
(البته در
مورد معیار
تعیین ماهیت
طبقاتی چیزی
نمیگوید) و «به
قشر اجتماعی
تبدیل شده
است» (بسیار
جالب میبود
اگر نویسنده
درک خود از
«قشر» و برداشت
خود از تفاوت
قشر و طبقه را
توضیح میداد).
بدینترتیب،
نویسنده
تعریف سطحی و
مبتذلی را از
اصول نظری
مارکسیسم در
باره طبقه،
قشر و مفهوم
مارکسیستی
طبقه کارگر
ارائه میدهد.
ب- نویسنده با
تأکید بر این
که طبقه کارگر
«هر گونه موقعیت پرولتری
خود را از دست
داده است»،
علاوه بر اینکه
بر خلاف
واقعیات
جریان زندگی
که اتفاقاَ
نشان میدهند
طبقه کارگر
اکنون از همان
موقعیت «پرولتری»
برتر (اگر طور
دیگری بود،
اعتصابات
پیاپی و
اعتراضات
تودهای در
کشورهای
پیشرفته
سرمایهداری
روی نمیداد)
حرکت میکند،
حتی با درک
کوتهفکرانه
خود، تعریف
مارکسیست-
لنینیستی
علمی «طبقه» را که
حاوی یکسری
عناصر کیفی
تدوینشده
منحصراَ بر اساس
موازین مادی
در محتوای خود
میباشد،
تحریف میکند.
ما اما میدانیم
که دستمزد
بالای کارگر
باعث آن نمیشود
که او ماهیت
کارگری خود را
از دست بدهد.
غیر از آن،
این را نیز
شاهدیم که
کارگر
برخوردار از
سطح زندگی مرفهتر،
به اقدامات
قاطعانهتری
دست میزند.
منطق «هر قدر
بدتر،
همانقدر بهتر»
در این مورد
صدق نمیکند.
برای کارگر
محروم از همه
چیز که نان
خالی خویش را
به سختی درمیآورد،
زمان برای
فعالیت سیاسی
باقی نمیماند.
بیهوده نیست
که تمام
اعتصابات
سالهای اخیر
اساساَ در کارخانههای
«موفقتر»
(فورد،
اتومبیلسازی
واز، تیک
کوریلا) روی
میدهد.
البته، از این
مدعا نمیتوان
چنین استنباط
کرد که فقط
کارگران مرفه
به مبارزه
برمیخیزند.
به باور ما،
کارگران فقیر
میتوانند
فعالترین
لایه اجتماعی
باشند نه
کارگران
تهیدست! چرا
که کارگران تهیدست
اساساَ به فکر
یافتن راهچاره
برای زنده
ماندن خود
هستند و برای
مبارزه، سیاست
و دیگر «مسائل
مهمتر» زمان
نمییابند.
اما کارگر
مرفه چیزی
برای از دست
دادن دارد و
در اثر هیاهوی
تبلیغاتی
بورژوازی مبنی
بر اینکه به
دنبال هر
انقلابی «همه
چیز را میگیرند
و به طور برابر
تقسیم میکنند»،
او با احتیاط
بیشتر به ایده
انقلاب برخورد
خواهد کرد.
اما کارگران
فقیر که به طور
کلی چیزی برای
از دست دادن
ندارند، سطح
زندگی مادی
آنها اجازه میدهد
نه فقط درباره
امرار معاش،
حتی در باره
علل تیرهبختیهای
خود
بیاندیشند و
قادرند بهتر
از دیگران
برای مبارزه
طبقاتی متشکل
شوند.
مطالب
دیگری نیز
منتشر میشود
که در آنها با
برخورد علمی
به پدیدهها
ارزیابیهای
درست میشود،
ولیکن از نظر
ما چندان هم
علمی نیستند.
در اینجا، از
کتاب
«سوسیالیسم و
انقلابات قرن
بیست و یکم در
روسیه و
جهان»، تألیف
فیلسوف مشهور،
و. س. سمیونوف
که خود را
مارکسیست هم
مینامد،
مثال میآوریم.
در این رساله،
نویسنده
تغییر شرایط
را به درستی
نشان داده و
در صفحه ۷۸ آن مینویسد:
«در
طول قرن بیستم
و سالهای
آغازین قرن
بیست و یکم...
زحمتکشان به علل
عینی و ذهنی و
تغییر شرایط،
به طور ریشهای
و کیفی تغییر
کرده است».
ما نیز به
تغییر در
ترکیب
زحمتکشان
اذعان داریم.
نویسنده برای
اثبات نظریه
خود شاخصهای
آماری بسیار
ارزشمندی
ارائه نموده و
مینویسد:
«سهم
کارکنان
مزدبگیر از ۵۵ تا ۶۰ درصد در
اواسط قرن
نوزدهم به ۷۲ تا ۹۳ درصد در
اواسط قرن
بیستم، و طبقه
کارگر (منظور
نویسنده
شاغلان کار
جسمی میباشد)
از ۳۰ تا ۵۰ درصد در
اواسط قرن
نوزدهم به ۴۰ تا ۵۵ درصد در
اواسط قرن
بیستم افزایش
یافته است».
مؤلف
همچنین، وزن
مخصوص رشد
کارکنان
مزدبگیر در
کشورهای اصلی
سرمایهداری
جهان را به
ترتیب زیر
نشان میدهد:
«ایالات
متحده
آمریکا، در
فاصله سالهای ۱۸۷۰-
۱۹۶۵
از ۴/۵۹
تا ۶/۸۸ درصد؛
انگلیس، در
فاصله سالهای ۱۸۵۱-
۱۹۶۲
از ۸۲ تا ۱/۹۳ درصد؛
آلمان، در
فاصله سالهای ۱۸۸۲-
۱۹۶۱
از ۷/۶۴
تا ۳/۷۷ درصد؛
فرانسه، در
فاصله سالهای ۱۸۵۱-
۱۹۶۲
از ۶/۵۴
تا ۷/۷۱ درصد».
وزن
مخصوص طبقه
کارگر نیز بر
همین اساس
چنین ذکر شده
است:
«ایالات
متحده آمریکا
(۱۸۶۰-
۱۹۴۰) از
۷/۵۲ تا ۶/۵۸ درصد و
انگلیس (۱۸۵۱-
۱۹۵۱) از
حدود ۷۰
به ۵۵ درصد
کاهش یافت؛
فرانسه (۱۸۵۴-
۱۹۶۲) از
۸/۳۹ به ۴۱ درصد و آلمان (۱۸۸۲-
۱۹۵۷) از
۴/۴۹ به ۲/۵۲ درصد افزایش
یافت».
نویسنده
کتاب
نامبرده،
شاخص کاهش سهم
طبقه کارگر در
میان
مزدبگیران
جامعه را نیز
آورده است:
«در
ایالات متحده
آمریکا از ۶/۵۸ درصد در
سال ۱۹۴۰ تا ۵/۴۵
درصد در سال ۱۹۵۰ و ۸/۳۷ درصد در سال ۱۹۶۴، در
آلمان از ۲/۵۲ درصد در سال ۱۹۵۷ تا ۷/۴۸ در سال ۱۹۶۱ تقلیل
یافته»
و نتیجه
میگیرد که
«در
اثر انقلاب
علمی- صنعتی
طبقه کارگر
موقعیت خود را
به عنوان پُرشمارترین
طبقه اجتماعی
از دست داده
است».
به غیر از
آن، در کتاب
مذکور گفته میشود
که
«پرولتاریا
در نیمه دوم
قرن بیستم به طور
محسوسی متحول
شده و عملا
خصلت قدیمی
پرولتری خود،
به مفهوم
اولیه آن در
قرن نوزدهم را
از دست داده
است».
بر این
اساس،
نویسنده ایده
خود را بدین
ترتیب توسعه
میدهد:
«پرولترها
و پرولتاریای
اوایل و اواسط
قرن نوزدهم چه
کسانی بودند؟
اینها
کارگران
بیسواد و کمسواد،
عملا فراموششده
و بیحقوق
بودند که نه
تنها به کار
ساده جسمی،
حتی دقیقاَ به
کار یدی سنگین
عضلانی اشتغال
داشتند. آنها
فقط به دستان
خود زحمت میدادند
نه به سر خود...» (همان
منبع، صفحه ۸۰).
کارگران
معاصر به
عقیده و. س.
سمیونوف،
دیگر آن
پرولترهای
زمانهای
گذشته
نیستند، زیرا
که «آنها نه
منحصراَ با
جسم و نیروی
بازوی خود،
بلکه، با کمک
تکنولوژی و
ماشین کار میکنند».
اصولا ما میتوانستیم
با نظریه تحول
پرولتاریا
موافق باشیم
اگر سمیونوف
نمیگفت:
«کارگران
امروزی شکل و
کیفیت کاملا
دیگری دارند.
آنها دیگر
پرولترهای
قرن نوزدهم
نیستند و از
موضع پرولتری
ناب، ماهیت
سابق آنها
کهنه شده و
نیازمند
بازبینی و
نوسازی میباشند...
در نتیجه،
تمایل به کاهش
شمار طبقه کارگر
و تقلیل وزن
مخصوص آن در
ترکیب جمعیت
شاغل تقویت
شده است» (نظریه
بورژوایی
خالص).
و در
مجموع، از
تحلیل و بررسی
نظریات
نویسنده، این
چنین نتایج
کاملا
غیرعلمی به
دست میآید.
با همه احترام
به فیلسوف و. س.
سیمیونوف،
خود را مجاز به
بررسی محتوای
فکری مطلب
مورد بحث میدانیم.
اولا- و. س.
سیمیونوف، یک
تفسیر ساده
شده از مفهوم
اصطلاح «پرولتاریا»
به عنوان
انسانهای
بیسواد منحصراَ
مشغول به کار
یدی ارائه میدهد.
علاوه بر این
تفسیر، او با
تأکید بر
اینکه «پرولتاریا
در نیمه دوم
قرن بیستم به طور
محسوسی
دگردیسه شده و
عملا خصلت
قدیمی پرولتری
خود، به مفهوم
اولیه آن در
قرن نوزدهم را
از دست داده است»،
اصول بنیانی
مارکسیسم را
تحریف کرده
است.
همانطور
که همه ما به خوبی
می دانیم،
تعریف کلاسیک
پرولتاریا را
انگلس در «اصول
کمونیسم»،
ارائه داده و
به طور واضح
مینویسد:
«پرولتاری
به آن طبقه
اجتماعی
اطلاق میشود
که صرفا از
راه فروش
نیروی کار
خود، نه به
حساب سود
سرمایه امرار
معاش میکند...
طبقه، سعادت و
تیرهبختی،
زندگی و مرگ،
به طور کلی،
تمام هستی به
تقاضا برای
کار بستگی دارد،
یعنی، از
تغییر خوب و
بد وضعیت
امور، از
نوسان
رقابتهای
لجامگسیخته.
در یک کلام،
پرولتاریا،
یا طبقه پرولترها،
طبقه زحمتکش
قرن نوزدهم
است».
بدینترتیب،
ماهیت طبقاتی
انسانها را نه
کار یدی یا
فکری آنها،
بلکه، آن روش دریافت
سهم که فرد
بدان متوسل میشود،
یعنی: آیا
تمام سود حاصل
از خرید یا فروش
نیروی کار خود
را دریافت میکند
یا نه، مشخص
میسازد. و با
چنین
فرمولبندی
مسئله، ما میبینیم
که بر اساس
دادههای
آماری همان
جناب سمیونوف
و بسیاری
تحلیلگران
دیگر، وزن
طبقه کارگر
یدی و فکری در
مجموع خود،
اتفاقاَ
افزوده میشود
نه کم! کاهش
نسبت کارگران
یدی به نظر
ما، پیامد کاملا
طبیعی توسعه و
تکامل ابزار
کار میباشد
که اتوماتیزه
میشود و
کارگر را از
زیر فشار
عملیات و کار
سخت یدی رها میسازد.
در مورد
دانشآموختگی
پرولتاریا
نیز لازم به
گفتن است که با
تکامل
نیروهای
تولیدی،
پرولتاریا،
برای اینکه
بتواند ارزشافزوده
هر چه بیشتری
تولید کند،
موظف بود
ماشین خود را
که با پیچیدهترشدن
در نتیجه
توسعه
نیروهای
تولیدی، نه
فقط به
متخصصان
ساده، حتی به
حد بالای
فرهنگ عمومی نیاز
دارد، بشناسد.
درست به همین
سبب، ارتقاء سطح
دانش عمومی
پرولتاریا نه
اینکه منکر
موجودیت آن
نیست، بلکه،
نشاندهنده
تغییر شکل آن
میباشد. درک
این موضوع
لازم است که
با توسعه، تغییر
شکل و تکامل
ابزار تولید،
پرولتاریا هم
به عنوان یکی
از نیروهای
اصلی تولیدی،
متحول میشود
و توسعه مییابد.
ثانیاَ- بر اساس
توضیحات فوق،
به نظر ما،
درک نویسنده
از پرولتاریا
به عنوان
«انسانهای
فراموششده و
بیحقوق» هم
درست نیست.
صرفنظر از
اینکه واقعا
هم اکثریت
پرولترها
چنین هستند،
نباید از نظر
دور داشت که
بخشی از
پرولتاریا
(همچنان که
سابقا هم وجود
داشت) به هیچوجه
در بدبختی به سر
نمیبرد. این
بخش اساساَ
شامل کارکنان
شرکتهای نفتی،
مدیران
مزدبگیر
شرکتها، به طور
کلی همه کارگران
و مستخدمان با
دستمزد بالا
میباشد که در
تقسیم ارزشاضافه،
مستقیماَ
شرکت نمیکنند.
کلاَ هنگام
صحبت از زمان
معاصر، شاهد
آن هستیم که
به نحوی از
انحا، بدون
درک این که
پرولتاریا به خودی
خود متفاوت
است و متشکل
از لایهها و
اقشار
انتقالی،
نیمهپرولتر
و «غیرپرولتر»
زیادی میباشد،
کوششهایی
برای متحدالشکل
نمودن
پرولتاریا و
ساختن شخصیت
«معاصر» از
پرولتاریا به
عمل میآید.
در همین رابطه
جا دارد سخن
ولادیمیر
ایلیچ لنین را
یادآوری کنیم
که اتفاقا
نوشت:
«سرمایهداری
هیچوقت سرمایهداری
نمیشد هر گاه
پرولتاریای
«ناب» توسط
انبوه فوقالعاده
متفاوت انواع
پرولتاریای
انتقالی به
سوی نیمهپرولترها
(کسانی
که با فروش
نیمی از نیروی
کار خود امرار
معاش میکنند)،
از نیمهپرولترها
به سوی مالکان
خردهپا (پیشهوران،
صنعتگران و به
طور کلی
مالکان کوچک)،
از مالکان
خردهپا به سوی
متوسطها و
غیره احاطه
نمیشد؛ هر
گاه در داخل
خود
پرولتاریا
لایههای
کمتر و بیشتر
رشدیافته،
گروهبندیهایی
بر اساس
تعلقات سرزمینی،
حرفهای،
گاها مذهبی و
غیره شکل نمیگرفت».
(محموعه
آثار، صفحات ۵۸- ۵۹).
ثالثاَ- تعریف
نادرست
پرولتاریا به عنوان
طبقه فقیر،
مشغول به کار
یدی و بیسواد،
ناگزیر به
همان نتیجهگیری
اشتباهی که در
نهایت،
نویسنده مورد
نظر ما رسید،
منجر خواهد
گردد. یعنی به
چنین نتیجهگیری
غلط:
«کارگران
امروزی، به لحاظ
نوع و کیفیت
کاملا متفاوت
هستند. آنها
دیگر
پرولتاریا
قرن نوزده
نیستند، و
خصلت گذشته
آنها از منظر
پرولتری ناب
کهنه شده و
نیازمند
بازبینی و
نوسازی میباشد... در
نتیجه، تمایل
به کاهش شمار
طبقه کارگر و
تقلیل وزن
مخصوص آن در
ترکیب جمعیت
شاغل تقویت شده
است»؟ (تأکید
از نویسنده
است).
در واقعیت
امر، این به معنی
تسلیم به
تبلیغات بورژوازی
است که از همه
طرف تلاش میکند
بگوید که کاهش
شمار طبقه
کارگر موجب
خروج آن از
صحنه تاریخ
گردیده و
تکامل
اجتماعی در آینده،
بدون حضور آن
صورت خواهد
گرفت. دقیقا
چنین برداشتی
آب به آسیاب
سرسختترین
جاعلان علم میریزد.
و گذشته از
آنکه نویسنده محترم
گویا از موضع
مارکسیستی مینویسد،
در عین حال،
او خواسته و
ناخواسته، همراه
با علوم
اجتماعی-
سیاسی
بورژوازی،
آتش توپخانه
خود را به سوی
مبارزه تئوریک
طبقاتی
مارکسیستی
نشانه میگیرد.
بر اساس
همه نقلقولهای
فوقالذکر،
با قاطعیت میتوان
گفت که نتایجگیری
مؤلف آنها به شدت
خطرناک و
ضدعلمی هستند.
او خودآگاهی
طبقاتی
پرولتری را
تباه نموده،
در تعریف طبقه
به طور کلی و
طبقه کارگر
بالاخص، سردرگمی
ایجاد میکند.
به تعریف
مارکسیسم-
لنینیسم،
طبقه کارگر،
یعنی طبقه
کارکنان
مزدبگیر کار
مولد. بدین
ترتیب، همه
کسانی که به واسطه
کارفرمایان
به مزدوری
گرفته میشوند
و چیزی تولید
میکنند (اعم
از مهندسان،
طراحان،
دانشمندان و
بسیاری اقشار
دیگر شاغل در
عرصه تولید)،
کارگر نامیده
میشوند. به طور
کلی، انقلاب
علمی-
تکنولوژیکی
نظم خود را به وجود
آورد و چهره
کارگر قرن
بیست و یکم را
کیفیتاَ
تغییر داد. اینک این
همه
دستگاههای
غیرسنتی،
اغلب به دست
مهندسین یا
طراحان خوشپوش
نشسته در پشت
میز کامپیوتر
کار میکند.
اما این باعث
نمیشود که
طبقه کارگر
ماهیت طبقاتی
خود را ترک کند،
زیرا، او در
مقابل مزد کار
میکند و از
ابزار تولید و
مزایای مشارکت
در عرصه تولید
ثروتهای مادی
محروم شده
است. هم از این
رو، گفته
اینگونه
محققان که
طبقه کارگر
«واقعا» صحنه
تاریخ خارج میشود،
حاکی از
نافهمی جوهر
بنیادی مفهوم
«طبقه» و به تبع
آن، مفهوم
«طبقه کارگر»
میباشد که در
نتیجه نهایی،
عمدا یا
ناآگاهانه، زمینه
تداوم حمله به
حقوق
زحمتکشان را
گستردهتر میسازد.
به
باور ما،
قانونمندی
اصلی زمان
حاضر این است،
که پرولتاریا
به تدریج به
طبقه کارگر
فکری تبدیل میگردد
و به همین سبب،
از توان
بیشتری
برخوردار میشود.
تا اینجا،
با تحلیل
تقریبا تمامی
اجزاء ترکیبی
مفهوم طبقه،
روشن میشود
که میزان سهم
دریافتی از
ثروتهای
اجتماعی، به
معنی پیامد
منطقی علائم
فوقالذکر
طبقه به شمار
میآید. گذشته
از آن که، در
میان کارکنان
مزدبگیر (پرولتاریای
کار یدی و
فکری) گروههایی
با دستمزد
بالا پیدا میشوند،
با این وجود،
وزن این
گروههای با
حقوق بالا به
شدت کم است و
بخش اصلی تودههای
کارمزدوری در
نظام سرمایهداری،
ناگزیر چندین
برابر کمتر از
سرمایهداران
از ثروتهای
اجتماعی سهم
میبرند.
مهمترین سبب
این واقعیت،
پیش ازهمه، عدم
مالکیت
پرولتاریا بر
ابزار تولید،
و متعاقب آن،
فقدان امکان
تأثیرگذاری
بر توزیع
ثروتهای مادی
میباشد.
با
جمعبندی
توضیحات فوق،
میتوانیم
نتیجه بگیریم
که:
معیار
«غنی- فقیر» نمیتواند
ملاک اصلی
تقسیم جمعیت
جامعه به
طبقات قرار
داده شود،
بلکه، معیار
«فروشنده
نیروی کار-
خریدار نیروی
کار» ملاک اصلی
به حساب میآید.
عدم مالکیت بر
وسایل تولید،
به طور قانونمند
به فقدان
درآمد بالا
منجر میشود و
بدین ترتیب،
ما در موارد
مشخص، با سهم
کارگران بهرهمند
از دستمزد
بالا سر و کار
خواهیم داشت
که به هیچوجه
موجب تغییر
ماهیت طبقاتی
پرولتری آنها
نمیشود.
تحلیلهای ضدعلمی
امروزی از چشمانداز
توسعه طبقه
کارگر در جهت
تقلیل شمار
آن، از تصور
کوتهفکرانه
درباره طبقه
کارگر به عنوان
طبقه فقرا، بیسوادان
و فراموششدگان
ناشی میشود.
از دیدگاه علم
مارکسیسم-
لنینیسم،
طبقه کارگر
تشکیل یافته
است از همه
مزدبگیران
کار یدی و
فکری فاقد
مالکیت بر
وسایل تولید و
فروشنده
نیروی کار خود
به سرمایهدار،
فعال در عرصه
تولید مادی.
طبقه کارگر
دوران کنونی،
دانشآموختهتر
است و به لحاظ
کیفیتهای
کلیدی خود
همان طبقه
کارگر است که
قبلا بود. این
توضیح، نه
اینکه کاهش
شمار طبقه
کارگر امروزی
کار یدی و
فکری، بلکه برعکس،
افزایش آن را
نشان میدهد.
در حین صحبت
از طبقه کارگر
و پرولتاریا، درک
این موضوع
ضرورت دارد که
همه کارگران
پرولتر
هستند، اما
همه پرولترها
کارگر نیستند.
طبقه کارگر
کنونی روسیه به
شدت متفاوت
است، بسیاری
از لایههای
آن از خودآگاهی
طبقاتی کاملا
محروم شدهاند،
با این وجود،
در سالهای
اخیر برخی
نشانههای
بیداری (هر
چند نه چندان
بزرگ) در جنبش
کارگری
مشاهده میشود
که نمیتواند
امیدواری به
نوزایی و
تبدیل تدریجی
آن به جنبش
قدرتمند
انقلاب
سوسیالیستی
را دوم برنیانگیزد.