رضا
خسروی:
ما بارگه
دادیم
(سابقه
کمونیسمستیزی
در دوان
امپریالیسم) (۱)

جنگ
اول جهانی، ۱۹۱۴ ـ ۱۹۱۸ میلادی،
بازتاب
تضادهای "نا"مرئی
سرمایه و
سرمایهداری
در دوران
انحصارات بود.
با برآمد
اقتصادی نسبتا
نیرومند
آلمان و حضور
تمامعیار
انحصارات آلمانی،
مالی و صنعتی،
در بازار بینالمللی
بستگی تام
داشت. این
جنگ
امپریالیستی،
سرقت
مسلحانه،
نتیجه رقابت
گروههای
امپریالیستی
و نیمهامپریالیستی
اروپا،
انگلیس و
فرانسه و روسیه
تزاری و… از
سوئی، آلمان و
اطریش و
امپراتوری
عثمانی از
جانب دیگر بر سر
بازار فروش،
بر سر کنترل
انحصاری
منابع مواد
خام انرژی و… بر سر
تقسیم
جغرافیای
جهان بود، که از
حدود توافقات
پشتپرده
سارقان فراتر
رفت و با
پیروزی "نا"منتظر
انقلاب
سوسیالیستی
اکتبر در
روسیه به سال ۱۹۱۷
میلادی، به "بیراهه"
غلتید و" نیمهکاره" رها شد.
تزاریسم، این جرثومه
فساد و تباهی،
رقیب و همدست
امپریالیسم
انگلیس و
فرانسه در جنگ
اول جهانی، به
دلائلی کاملا
قابلفهم،
اقتصادی و
اجتماعی، در
بحبوحه همین
جنگ بود که با
انقلابی
همگانی در
سرزمین
پایگاه روبرو
گشت و در فوریه
سال ۱۹۱۷میلادی،
در جنگی تن به
تن با کارگران
و دهقانان
خودی از پا
درآمد، به کلی
از گردونه
تاریخ خارج شد.
دولت سوسیالدمکرات
کرنسکی، دلال
و کارچاقکن و
بزدل، فاقد
شعور لازم
برای درک
موضوع انقلابی
بود که
تزاریسم را
ساقط کرد. کاری
با نیازهای
فوری مردم
نداشت. اهمیتی
به منافع
استراتژیک
بازیگران
تاریخی این
انقلاب (کارگران
و دهقانان) نداد. اصلا لزوم
تغییرات
ساختاری در
جغرافیای
سیاسی روسیه
را نمیفهمید.
نمیخواست به
ترکیب مالکیت
متداول، شیوه
مرسوم تولید و… دستی
بزند و نزد. برعکس، دوام
مناسبات
اقتصادی و
اجتماعی
دوران تزار را
در مد نظر
داشت. آگاهانه،
جانب جنگ
امپریالیستی
را گرفت و با
میراثخواران
استعمار کهن
کنار آمد.
انقراض"کتبی" امپراتوری
عثمانی، متحد
امپریالیسم
تازه نفس
آلمان در جنگ
اول جهانی، به
سال ۱۹۱۸ میلادی
بازمیگردد. این امپراتوری
گل و گشاد و
کثیرالمله،
بازمانده مناسبات
"اسلامی –
ذوالفقاری!" از درون
پوسیده و با
کلی مشکلات
اقتصادی و اجتماعی
در دوران
معاصر روبرو
بود. به لحاظ
تولیدی، فنی و
نظامی و… از
قافله دوران
عقب مانده و
از بالکان تا
خاورمیانه و
سواحل دریای
مدیترانه، با
عصیان و شورش نوبتی
فرودستان، با
موجی از
استقلالخواهی
ملل تابع،
واقعی و هم
ساختگی، در
مناطق دور از
مرکز خلافت
روبرو بود. تا
اینکه سرنوشت
خود را با
منافع
کارتلهای آلمانی
گره زد. وارد
جنگی
امپریالیستی
شد و به کلی از
هم پاشید. بعدها
معلوم شد که
انگلیس و
فرانسه و
روسیه تزاری،
پیش از جنگ
اول جهانی،
برسر غنائم
این جنگ انجامنشده،
یعنی تجزیه و
تقسیم
امپراتوری
عثمانی و… محرمانه
به توافق
رسیده بودند. پس جنگ اول
جهانی، هدفی
معلوم و قبلی
داشت. به نظر
من، ناشی از
الزامات
سرمایه و سرمایهداری
در دوران
انحصارات بود. بر اساس
منافع
استراتژیک
انحصارات
اروپائی سازمان
داده شد. در
این ارتباط،
هشدار جناب ژر
کلمانسو،
همان کودتاچی
معروف، نخستوزیر
وقت فرانسه به
نمایندگان
پارلمانی بناپارتیسم،
اصلا گنگ و
مبهم نبود –
مبنی بر اینکه
"جنگ در وضعیت
موجود خرجش خیلی
کمتر صلح جاری
است!" تو
خود حدیث مفصل
بخوان از این
مجمل. اینکه
امپراتوری
عثمانی خیلی
اشکال داشت،
عقبمانده
بود، ارتجاعی
و اسلامی و … مساله
دیگری است. پیمان
ورسای، یکسال
بعد از ترک
مخاصمه، میان دول
امپریالیستی
غالب و مغلوب
به امضا رسید. آلمان
مغلوب، پرداخت
غرامت جنگ را "قبول" کرد. به
حفظ نوعی
استقلال
سیاسی و
اقتصادی
رضایت داد و
ارثیه گل و
گشاد عثمانی –
اسلامی در
حوزه خلیج
فارس، در
بالکان و
خاورمیانه تا
سواحل دریای
مدیترانه را
به انگلیس و
فرانسه
واگذار کرد. تجربه نشان
داد که این
پیمان
امپریالیستی،
با تنزل آلمان
به یک نیروی
درجه دوم در
بازار بینالمللی،
جنگ دیگری را
زمینهچینی
کرده بود. امپریالیسم
آلمان، غرور"ملی" خود را فرو
بلعید و به
درون خزید، ولی از روی
غریزه
طبقاتی، با
دول
امپریالیستی
غالب، انگلیس
و فرانسه و… علیه
روسیه
انقلابی
پیمان بست –
پیمانی استراتژیک.
پیروزی
انقلاب
سوسیالیستی
اکتبر: بعد
از سقوط
تزاریسم در
روسیه، به دلائلی
که شرح آن
رفت، سیادت
سوسیالدمکراسی
چندان نپائید. به یمن
حضور نسبتا
نیرومند، حضور
سازمانیافته
بلشویکها در
مبارزات ضداستبدادی
مردم و در
جنبش کارگری
روسیه به طریق
اولی، طولی
نکشید که ورق
برگشت. در
سطح ملی،
آرایش نیروها
به سود جنبش
کارگری و
بلشویسم
تغییر کرد و
بر پیشگوئی
لنین، مبنی بر
امکان پیروزی
انقلاب سوسیالیستی
در یک کشور
واحد در دوران
امپریالیسم،
مهر تائید زد. رفتهرفته
سوسیالدمکراسی
رسوا و منزوی
شد. شرایط
عینی و ذهنی
برای یک
انقلاب دیگر،
تحول ساختاری
به سود نیروی
کار فرآهم آمد. حزب
بلشویک، از
طرف کارگران
سربازان
انتخاب شد تا
این جنبش
اجتماعی بر سر
قدرت سیاسی،
بر سر مدیریت
جامعه را
سازمان دهد و
سازمان داد. طبقه کارگر
روسیه، به رهبری
حزب بلشویک،
با بورژوآزی
خودی تسویهحساب
کرد. مارکسیسم،
برای اولین
مرتبه، در یک
جغرافیای
معلوم سیاسی
حکومتگر شد. مارکسیسم
حکومتگر،
اصلا خواهان
ادامه جنگ جاری
و
امپریالیستی
نبود. ارتش
تزاری را به کلی
منحل کرد. روسیه
را از جنگ
بیرون کشید و
به تمام
طرفهای درگیر،
دول
امپریالیستی
اروپا،
پیشنهاد صلح
داد. در
عینحال، دست
به انتشار
اسناد
محرمانه جنگ
زد. توافقات
پشتپرده را
افشا کرد. راهزنان
انگلیسی و
فرانسوی و… را به
کارگران و
بینوایان، به
خلقهای جهان
لو داد. از
روی ماهیت
طبقاتی جنگ
پرده برداشت. داستان
ساختگی "میهنپرستی" بورژوازی، افسانه
جفنگ "بشردوستی"
امپریالیستها
را به لجن
کشید. همزمان،
اهرم قدرت
سیاسی را به کار
گرفت تا
مقدمات لازم
برای در آوردن
گام به گام
تمام وسائل
تولید از چنگ
بورژوآزی، از
چنگ مالک و
ارباب داخلی،
محافل مالی و
امپریالیستی
را فرآهم کند
و کرد. در
این راستا بود
که دارائی و
املاک
گروههای ممتاز،
طبقات طفیلی،
تزار و شرکاء،
نجبا و اشراف،
بانکها و
صنایع بزرگ و… به سود
نیروی کار،
صنعتی و
کشاورزی، به سود
فرودستان
شهری و
روستائی
مصادره شد. حق
مالکیت خصوصی
بر وسائل
تولید
اجتماعی ملغی،
استثمار فرد
از فرد به کلی
ممنوع گردید. کار موظف
همگانی و… این
همه "ماجراجوئی!"
اصلا به مذاق
نجبا و اشراف،
مالکان و اربابان
و سرمایهداران،
بومی و بینالمللی،
خوش نیامد. چون
برآمد
بلشویسم،
مارکسیسم
حکومتگر، به دلیل
ساخت و پاخت
قبلی رهبران
انترناسیونال
دوم، سوسیالدمکراسی
با بورژوآزی
خودی، حتی به عنوان
یک احتمال
خیلی" ضعیف!" در هیچیک
از محاسبات
جنابان پیشبینی
نشده بود. تصور
یک پیروزی برقآسا
در قبال
مارکسیسم
حکومتگر،
بورژوآزی را
دچار آنچنان
سرگیجهای
کرده بود که
نمیتوانست
سیر احتمالی
حوادث را
دریابد. برای
نخستین بار
بردگان "بی"فرهنگ
و ناآزموده، به
مراتب بهتر از
بردهداران "متمدن" و آزموده
سیر واقعی رویدادها
را درک کرده و
سرانجام نیز
بر اوضاع مسلط
شدند. از
شما چه پنهان
که پیروزی
انقلاب
سوسیالیستی
اکتبر به سال ۱۹۱۷ میلادی
و استقرار
بعدی
دیکتاتوری
پرولتاریا در
بزرگترین و
یکی از پُرجمعیتترین
کشورهای آن
روزگار،
مالکان و اربابان
جهان،
بورژوآزی
خودی و غیرخودی،
کارتلهای
مالی و صنعتی،
محافل
امپریالیستی
را به سختی
گزید. جنگ "نیمهکاره" رها شد تا
صلح انقلابی
مارکسیسم
حکومتگر در
میان کارگران
اروپا و در
میان خلقهای
شرق اشاعه
نیابد – علت
سرهم بندی
کنفرانس
پاریس به سال ۱۹۱۸ میلادی.
دیکتاتوری
پرولتاریا در
روسیه، منظور
تسلط صوری کار
زنده و متفکر
بر کار مرده و
متراکم است،
خیلی
هوشیارتر از
کمون بود. به مراتب
بیشتر از کمون
اندوخته
سیاسی،
پشتوانه
تئوریک داشت. به یاری
مارکسیسم،
خطاهای
استراتژیک
کمون را در مد
نظر قرار داد
و "جوانمردی" کارگران
پاریس در قبال
بورژوآزی را
تکرار نکرد. آگاهانه
به پای قطع
روابط دور و
نزدیک
بورژوآزی با
ابزار کار، با
وسائل تولید
اجتماعی رفت. بیرحمانه،
کمینگاههای
آشکار و نهان
سرمایهداری
را مورد تعرض
قرار داد. حذف
عامل غیراقتصادی
"حق" مالکیت
خصوصی بر
وسائل تولید و… را
هدف گرفت. اقتصاد
با نقشه،
ساختمان سوسیالیسم
را در دستور
کار گذاشت تا
تسلط واقعی
کار بر سرمایه
مستقر گردد. در این
راستا بود که
صنایع سنگین
را سازمان داد. با تقویت
اتحاد
کارگران و
دهقانان فقیر
و میانهحال،
مبارزه
طبقاتی را از
شهر به
روستاهای دور
و نزدیک کشید
و با کولاکها،
بورژوازی
روستانشین،
تسویهحساب
کرد. موفق
شد تا در
فاصله ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۵ میلادی،
حجم تولیدات
در صنایع
سنگین را تا ۱۴ برابر
افزلیش دهد. میزان
سرمایه گذاریهای
صنعتی را، در
فاصله سالهای ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۶، از ۴/۵ میلیارد
روبل به ۳۲ میلیارد
روبل ارتقاء
دهد. حجم
تولید ذغال
سنگ مصرفی
صنایع را، از ۲ به
تقریبا ۸ میلیون تن
افزایش دهد. صنعت ذوب فلزات
را، به رشدی
دو برابر و
تولید فولاد
را، به رشدی ۵/۲ برابر
برساند. ده
کارخانه محلی
تولید برق، با
ظرفیتی معادل ۲۵۳۰۰۰ کیلووات
را، در فاصله
سالهای ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۵ میلادی، به
۹۵ کارخانه
عظیم سراسری،
با ظرفیتی
معادل ۴۵۴۳۰۰۰ کیلووات
متحول نماید. یعنی مقام
سوم جهان را
پس از آمریکا
و آلمان به دست
آورد. با
تولید ۲۵۰۰۰۰ تراکتور
مقام اول جهان
در این عرصه
را از آن خود
کند. با
سازماندهی کـُلخوز،
مزارع
اشتراکی و… ضمن
رفع کمبود
غله، مقام اول
جهان در تولید
شکر را نصیب
خود کرد. تعداد
کارگران
صنعتی را، در
مقایسه با سال ۱۹۱۳ میلادی،
از ۵،۲ تا ۳ میلیون،
به ۶/۹، ۱۱ و ۲۳ میلیون
در سال ۱۹۳۸ میلادی
افزایش دهد. زمانی
که حجم
تولیدات
صنعتی انگلیس
رکودی ۳ تا ۴ درصد،
آمریکا ۲۵ درصد و
فرانسه بیش از ۳۰ درصد
را نشان میداد،
به رشدی ۲۵۰ درصد
دست یابد و…
برآمد
مارکسیسم
حکومتگر از
سوئی و موفقیت
آزاردهنده
دیکتاتوری
پرولتاریا در
عرصه اقتصادی
و اجتماعی به طریق
اولی: گسترش
تولید با
ایجاد دهها و
صدها واحد
تولیدی و
خدمات فنی
کوچک و بزرگ،
افزایش نیروی
مولد، صنعتی و
کشاورزی بر اساس
احتیاجات
مصرفی،
نیازهای مادی
و معنوی نیروی
کار، بر مبنای
احتیاجات
فوری و معیشتی
مردم، خورد و
خوراک و پوشاک
و مسکن و… ایجاد
هزاران شهر و
شهرک در جوار کارگاهها،
در کنار
کارخانهها،
هزاران
شیرخوارگاه و
مهد کودک،
مراکز علمی و
فنی، فرهنگی و
هنری، آموزشی
و امدادی،
درمانی و
بهداشتی،
مدرسه و کتابخانه،
دانشگاه و
ورزشگاه و … اینها
همه موجب شد
تا
سوسیالیسم،
دیکتاتوری پرولتاریا
در فاصله دو
جنگ اول و دوم
جهانی، شخصیت
حقوقی قابلاحترامی
در جهان پیدا
کند. در
مقابل، دنیای
"آزاد!" دیکتاتوری
بورژوآزی
تابع الزامات
انحصارات، در
خدمت محافل
امپریالیستی
بود. برای
جبران ضایعات
جنگ، جیب مردم
را خالی میکرد. ببیش از
پیش، کارگران
را میدوشید،
خلقهای خودی و
غیرخودی را میچاپید
و… به هر
وسیلهای
متوسل شد – از
ادغام هر چه
بیشتر
بنگاههای
مالی و صنعتی
گرفته تا بستن
واحدهای
تولیدی و
بازرگانی "غیر"سودآور،
اخراج جمعی
کارگران،
کاهش مزد،
تشدید استثمار،
تقلیل خدمات
اجتماعی،
تعطیل مراکز آموزشی
و فرهنگی و
هنری و… تا ارزش
کار را کاهش
دهد، تا جلوی
تنزل نرخ سود
و نرخ انباشت
سرمایه را
بگیرد. این
هیولای منحط،
چطور میتوانست
محبوب باشد؟
در میان
کارگران و
خلقها، در
میان
روشنفکران بی
غل و غش، وجهه
و اعتبار کسب
کند؟ درست
برعکس، بیش از
پیش، وجهه و
اعتبار خود را
از دست داد. با خاتمه
جنگ اول
جهانی، که
فوقا شرح آن
رفت، وزن مخصوص
اقتصادی و
سیاسی اروپای
سرمایهداری،
اروپای
امپریالیستی،
در مقایسه با
آمریکای شمالی،
سیری نزولی
پیدا کرد. با
پیدایش "فوردیسم" در آمریکای
شمالی و
شکوفائی موقت
آن در عرصه
صنایع مدرن،
این توهم در
سوسیالدمکراسی
به وجود آمد
که گویا
سرمایهداری "راه" خود را
بازیافته و میرود
تا با تمام "قدرت" اعتبار روزافزون
دیکتاتوری
پرولتاریا را
درهم شکند. همین
امید واهی
باعث شد که
رهبران
سوسیالدمکراسی،
بیش از "حد!" خود را
آلوده ولخرجیهای
حسابشده دول
امپریالیستی
کردند. با
وقاحت و
بیشرمی تمام،
خواهان
سرنگونی دیکتاتوری
پرولتاریا
شدند. تا
اینکه افتضاح ۱۹۲۹ میلادی روی
داد. شرکت
سهامی "والاستریت"
ورشکست شد. به دنبال
آن بانکها،
بنگاههای
صاحبنام،
کمپانیهای
غولپیکر،
واحدهای
تولیدی و
بازرگانی ریز
و درشت، یکی
پس از دیگری
از پا درآمدند. اقتصاد
بازار،
مکانیسم "تولید
برای فروش!" به کلی
مختل گشت. بحران
بالا گرفت و
شکوفائی
فوردیسم هم
متوقف شد. بیکاری
و فقر و خانهبهدوشی
افزایش پیدا
کرد. قدرت
خرید مردم،
کاهش یافت. دهها
و صدها هزار
خردهپای
آمریکائی و
اروپائی،
ورشکست شدند. مایوس و
سرخورده، به ضرب
تبلیغات
مسموم بورژوآزی
و
امپریالیسم،
توجیهات
خررنگکن "تئوریک!" با حمایت
رهبران
سوسیالدمکراسی،
با هدایت
آشکار و نهان
این "مارکسیسم" مزدور و
ارتجاعی، به سمت
احزاب ذخیره
بورژوآزی و
انحصار، بسمت
فاشیسم و
نازیسم و… هجوم
آوردند تا
روزی موقعیت
ازدسترفته
خویش را
بازیابند. رویکردی
که سرمایهداری
و در اوج
بحران، نیاز
مبرمی به آن
داشت. معذالک،
رهبران
سوسیالدمکراسی
به هیچ قیمتی
سوسیالیسم،
دیکتاتوری
پرولتاریا را
نمیپسندید. دلار
ورشکسته و "رئوف!"
آمریکائی را
به "خشونت!" مولد
و زندگیساز
کمونیسم "روسی!" ترجیح
میدادند. همچنان آشتیناپذیر،
تا قبول ضمنی
فاشیسم و
هیتلریسم و نازیسم
پیش رفته و
علیه
دیکتاتوری
پرولتاریا،
علیه کمونیسم "روسی!" جنگیدند.
بیخود نیست که
بعضی رهبران
امروزی
سوسیالدمکراسی
باختری،
کاشفان
دیرخاسته "مارکسیسم
ـ لنینیسم !" نوع آلمانی
آن به خصوص،
چیز زیادی از
گذشته حزبی
خود به زبان
نمیآورند. البته،
خاطرات
فراموشنشدنی
از "جنایات
استالین!" خیلی
دارند. اما درباره
مواضع رسمی
حزب خود در
گذشته، خاصه
در فاصله دو
جنگ اول و دوم
جهانی، خفقان
مرگ گرفتهاند. نمیگویند
که چرا این
حزب لعنتی، با
تائید "سیاست
خارجی هیتلر!" در
رایشتاگ، در
پارلمان
آلمان به سال ۱۹۳۳ میلادی،
به پای نازیسم
افتاد؟ با این
موضع آشکار
هیتلری، چه
هدف معلومی را
در آن زمان
دنبال میکرد؟
در این ارتباط،
خاطرات آقای
میتران، رئیسجمهور
سابق فرانسه،
از حزب "سوسیالیست!"
برادر حزب
سوسیالدمکرات
آلمان، به اندازه
لازم گویاست. او میان
کمونیسم "روسی!"
و پتنایسم،
همان نوع
فرنگی
نازیسم، چون
دلباخته فرانسه
بود… آگاهانه
پتنایسم را
انتخاب کرد و
همدست حکومت
ویشی شد.