پویان
انصاری:
آن
مُعلـم و
این شـاگـرد!
در
پـروسه حرکتهای
اجتماعـی،
"کیش شخصیت"
رُلِ مُهمی را
در این حرکتها ایفـا
میکند،
جنبش سیاسی و
مبارزاتی
مردم، یکـی از
آن حرکتهایی
است که به
روشنـی می
توان، نقش
شخصیتها
را در آن دیـد .
فـرد، حتی
اگر ازشهرت و
یا پُست مُهمی
هم برخوردارباشد فینفسه
فقط به عنوان
عُنصرشناخته
شده صامت در جامعه
مطرح است ولی
زمانیکه فرد
در پروسه
حرکتهای
اجتماعی به ویژه
سیاسی
قائم به
ذات و
یا به هـر
دلیلـی با این
خیزشها
گره بخورد، خودبهخود بر
سر زبانها میافتـد
و بحث و
جـدل در مـورد
وی آغاز میشود.
چرا که این
"شخصیت"ها در رأس
جنبشی قـرار
میگیرنـد
که سرنوشت یک ملـت
را حال خـوب
یا بـد، مـیتوانـند
تعییـن کننـد.
از اینـرو،
آنهـا، از
ابعـاد و
زوایـای
مختلـف بررسی و مورد
تجـزیـه
تحلیل واقع میشوند
و به زیـر ذرهبیـن
مـیرونـد
و چه بسا بـه
شدیدترین وجه
ممکن، مورد سئوال
و جواب قـرار
گیـرند که این
امـر هم بسیار
طبیعی است.
با
این مقدمـه
کوتـاه، میخواهم
به شخصیتهایی
که در حقیقت
در جنبشی که هر دلیلی
نـام
"سبـز" به خود
گرفت (که
توضیح مُفصل
آن از حوصله
این نوشته کوتاه
خارج است) و
باعث شد "کروبی" و
بـه خصوص "میرحسین
موسوی" مطرح
شوند،
برخوردی هر چند
کوتاه و
مُختصر داشته
باشم .
برای
ارزیابی و
موشکافی کردن
هر پـدیـدهای
قبل از هر چیز
باید
عینـک تعـصب
را از چشم
برداشت و مهمتر
اینکه بدون
غرض و یا پیشداوریهای
خود، به
قضاوت نشست.
بنابراین
نباید تعجب
کردکه چرا
روشنفکران
واقعـی و
آزادیخواه، به
دور از منافـع
شخصی و کینه
و تعصب و فقط،
در چهارچوب
منافع ملـی، به طور
مثال، موسوی
را
حتـی به
شدیدترین وجه
ممکن مورد
حمله بینشی
قرار میدهند!
بـرعکس، جای
بسی تعجب از
آن دستـه از روشنفکرانی
است که به هر طریق
ممکن، سعی میکنند
وی را به
بهانههای
مختلف از جمله
آنکه حالا
وقتش نیست،
فعلأ او
روبـروی
رژیـم
ایستاده است
و...! از کلیت
رژیـم جدا و
تبـرئـه کنند.
پرسیدنی
است که
آیا تا قبل
ازاعتراض به
نتایج
انتخابات
اخیر و بیرون
آمدن تودههای
میلیونی به
خیابانها،
کسی نامی از
موسوی میبُـرد؟
حتی
باقاطعیت میتوان
گفت با وجود
آنکه زمانی هم
نخستوزیر
(گویا آن زمان
شغل نخستوزیر،
سکوت بود!)
رژیم جمهوری
اسلامی بود نه
کسی او را مانند
امـروز میشناخت
و نه کسی نامی
از او میبـُرد،
در این
زمینه میتوان
به نسل جوان
کنونی اشاره
کرد.
ایشان
و یا به قـول
دوستانشان
"آن بـزرگوار"،
در طول حیـات
ننگین
جمهـوری
اسلامی بعـد از
پایان دوران
نخستوزیری
و خدمتش
به پـدر معنوی و
ایدئولوگاش خمینی
(که ورودش
به ایران
مساوی
بود با نابودی
کشور در همه
زمینهها)
به کُنجـی
خزید و گوش، چشم
و دهـان خود
را سالهای
طولانی در
مقابل
شدیدترین
جنایاتی که به
اقشار
ستمدیـده
مردم در
ابعـاد مختلف
به
ویژه به زنـان
میهنمـان روا
میشد، بست.
باور
کنید این گفتهها بحث
فلسفی نیست که
انسان
بخواهـد در آن
تعمـق کند،
ولی با این
وجود، اینـک
در این بُـرهه
زمانی، کُـلی
از این شبهه
روشنفکـران،
مانند خود آن
"بـزرگوار"
دهان و گوش و
چشم خود را، بستهاند .
چـه
بخواهیم و یا نخواهیم
وقتی نام
موسوی بُرده
می شود همه
انسانهای
آگاه و مبارز و
مسئـول به
آرمانهای
حقوق بشری
بلادرنگ کُشتار
دهه شصت را به یـاد
مـیآورند.
ولی
بیائیم از
منظـر دیگر،
به موسوی
برخورد کنیم و
فرض را بر این
بگذاریم که
ایشان با
وجود پُست
مُهمـی چون
نخستوزیری
در زمـان
خمینـی، نقشی
در سیـاست،
اقتصـاد،
فرهنـگ و
اجتمـاع نداشته
است، "فقط" نخستوزیر
مملکت بوده
است!!!
با
این تفاصیل
آیا انسانهای
آزادیخواه و
به خصوص نسلی
که در سال ۵۷
"انقـلاب"
کرد، اینک با
تجربیـاتـی
که در این مدت
طولانی به دست
آورده است این
حـق را دارد
که سئوال
کنـد، ایشان
اگـر قدرت را
به دست
بگیرد میتواند
پاسخگوی
نیازهای
جامعه ما در
عرصههای
مختلف باشد؟
آیا جـدل ِ
موسوی و کروبی
با دارودسته
احمدینژاد
بر سر منافـع
مردم بوده
است؟
آیا
موسوی بعد از اتمام
پُست نخستوزیریش
۲۰
سال مانند
کتـاب، بیحرکت و
ساکن، در
کُنجـی
از کتابخانهای به نـام
فرهنگستان
هنـر
نخوابیده بود؟
چه شد
که ناگهان آن
"بزرگوار"
یادش افتاد که
احمدینژاد
مملکت با
مردمش را به
نابودی
کشانده است؟
(گویا اینکه
قبلأ
مردم ما در
ناز نعمت
زندگی میکردند
و ما خبر
نداشتیم!)
منصفانه
کلاه خود را
قاضی کنید و
به داوری بنشینید.
باور
کنید قصد شوخی
ندارم ولی
تنها
دلیلی که میشود
به آن رجوع
کرد میتواند
این باشد که
امام راحل
باید به
خواب آن "بزرگوار" آمده
باشد که امـر
کند: "موسوی
چه نشستهای
که دارودسته
احمدینژاد
انقـلاب
شکوهمند مـا را
دزدیدهاند،
پس بـرخیـز و
در اتنخابات
شرکت کُن و
راه و رسم دوران
عصر طلایی مرا
زنـده کُـن.
بر
این باور،
موسوی وارد
عرصه سیاسی
کشور شد که
شاید بعد از
مقام "نخست
وزیری" این
بـار بعد از سالهای
سکوت طولانی، یکدرجه
ارتقاء پیدا
کند و رئیسجمهوری
شود که
بتواند دوران
طلایی گذشته
معلماش
را بار دیگر
در دلها زنده
کنـد!!!
واقعـأ
چند بار باید
تاریـخ برای
ما ایرانیان
ورق بخورد؟
ولی گویا در
چنین مواردی
کوری و کری
بـد چیزی هم
نیست!؟
مگـر
دوره ۸ ساله
خاتمـی
یادمان رفتـه
است؟ یادتان
است چطـور
"روشنفکران
دگراندیش" در
مدح او چهها که
نگفتند و
ننوشتند، درست
مانند شرایـط
کنـونـی که درباره
موسوی و
کروبی میگویند.
آن
زمان، به قول
معروف
مدام خاتمی
این روباه
مکارمیگفت: "من
نـرم!"
هواداران
فاضل خستگیناپذیر
ایشان میگفتند
بـدوش، آخرش
هم آب پاکی بر
روی دستان دوستانشان
ریخت و گفتند: "مـن
یک تدارکاتچی
بیشتر نیستم".
ولی مگـر این عاشقان
سینهچاککُن
هنوز ولکُن
معامله
هستند.
حـالا
درست همیـن
وضعیت برای
مـوسوی به
شکلی دیگری
پیش آمـده
است، هر چه او
تکـرار کند که
میخواهد
آن دوران
طلایی امام
راحلش را
پیاده کند باز این
به اصطلاح
اندیشمنـدان
میگوینـد
منظور آن
"بزرگوار"
چیـز دیگری
است!
میرحسین
موسوی که
موضعش و خطکشیاش را
در مورد
نیروها
به روشنی
آفتاب، بیان
کردهاند،
مجاهد را
منافق، سلطنتطلب
را طاغوت، کمونیستها هم که
خدانشناساند و
اساسأ این
نیروها جایی
هم در فـردای
ایـران،
مانند شرایط
امروز که
دارودسته
خامنهای و
احمدینـژاد
حاکمنـد، نـدارنـد
(لطفأ توجه
کنید بحث بر
سر درستی و یا
اشتباه خط و
مش این نیروها
نیست).
جالبترین
نکتهای که میتوان
به آن اشاره
کرد (بهتر
است گفت مضحکترین...)
کسـانـی هستندکه
برای تبرئـه
آن "بزرگوار"
میگویند
که مثلأ: تـه
دل ایشـان
چیـز
دیگری است و
نمیتواند
آن "چیـزها"
را در این
شرایط بازگـو
کند.
واقعأ شماها
خودتان را
مسخره کردهاید؟ یا
فکر میکنید
مردم فاقـد شعورند؟
مردم زحمتکش
ایران صحبتها
و بیانیههای
شفاف موسوی را
که در مورد
مسائل مختلف
جامعه بیرون
داده شده است،
نادیده
بگیـرند چرا که،
تـه دل ایشان
چیـز دیگری
است!
ما که
علم غیب
نداریم و صاحبالزمان
هم به خاطر مرام
و مسلکمان
کُمکـی هم به
ما نمیکنـد
ولی اگر شما
از این قدرتهای
ماورالطبیعه
برخوردارید
لطفـأ به ما
بگوئید تـه دل
ایشان چـه
چیـزی
نُهفتـه است!!!؟؟؟
حال،
به قول
معروف، از
مایه ضرر، دل
به دریا
میزنم و
کُمکتـان میکنم
که اگـر تـه
دل آن
"بـزرگـوار"
جدایی دین از
سیاست باشد و
یا زنان در
پوشش خود آزاد
باشند و حجاب
به عنوان
ناموس و شرف
زن به حساب
نیاید و یا
اینکه آزادی
همه احزاب
بدون قیـد و
شرط و بدون در
نظر گرفتن
مرام و مسلک و
اندیشه آنهـا
باشد و همچنین
آزادی بیان حق
طبیعی هر
شهروند
ایرانی باشد و
زندانی سیاسی آزاد
شود و
بپـذیـرد
که یکی از
هولناکترین
جنایت علیه
بشریت در دهه
شصت به فرمان
معلماش
خمینـی جـلاد
رُخ داده است
و ...
پس
زنـده بـاد
تـه دل ِ آن
"بـزرگـوار"!
پـویـان
انصـاری
آدینه
۱۴
مـرداد ۱۳۹۰ -
استکهلم