آذر ۱۳۹۰ - دسامبر ۲۰۱۱
آقای
اسماعیل خویی
عزیز!
امضایتان
را، در پای
«بیانیه جمعی
ازشاعران،
نویسندگان و
کوشندگان
سیاسی برای
دفاع از آزادی
بیان»۱ دیدم .
گرچه، چندان
تعجب نکردم۲.
اما سخت متأسف
شدم.
نمیدانم
چرا، با دیدن
نامتان، در آن
بیانیه (بیاختیار)
به یاد «نیما»
افتادم و
امضایی که بر
پای «یکی از
اعلامیههای
هواداران حزب
توده ایران»
نهاده بود.
همانی که سر و
صدای آلاحمد
را درآورد، تا
در خطاب به
نیما بنویسد:
« ... من
هرچه فکر میکنم
تا ببینم بین
شما و ...
امضاکنندگان
آن ورقه، چه
وجه تشابهی هست
به جایی
نرسیدم. در
میان
امضاکنندگان،
گذشته از ... "آن
دسته"ای که
راه خودشان را
میروند و
حَرَجی بر
آنها نیست،
کسان دیگری هم
هستند که نه
میتوان گفت
«آن دسته»ای
هستند و نه میتوان
گفت بچههایی
هستند که ...
عنان کار خویش
را به دیگری
بسپارند. و
شما نیز یکی
از آنها
هستید...»۳
جناب خویی
عزیز!
بر آن نبودم
که وارد این
معرکه شوم.
شنیدهاید
که، سرِ درد
نکرده را
دستمال نمیبندند.
به لیست
امضاکنندگان
نامه (صرفنظر
از برخی نامها)
نظری
بیندازید، تا
دلایل این
«پرهیز» بر شما
معلوم شود.
آخر، وقتی که
نه پشتتان به
جایی گرم
باشد، نه زیر
چتر حمایتی
حزب و گروه و
دستهای قرار
داشته باشید و
نه سینهچاکانی
زیر فرمانتان
باشند (تا «
گُذرِ» سایتهای
اینترنتی را،
به حمایت از
شما «قُرُق»
کنند) ورود به
چنین
«ماجرا»یی،
مصداق عینی ِ
با شاخ کرگدن
طرف شدن نیست؟
بهرغم این،
میبینید که،
آگاهانه وارد
معرکه شدهام.
یعنی، پیه هر
آنچه پیش آید
را به تنم
مالیدهام.
آن «بیانیه»
(ظاهراً)
دلنگران
ِتعرض به
«آزادی اندیشه
و بیان» است. اما،
گمان میکنید،
واقعیت همان
است که مینماید؟
یعنی،
«نویسنده»ای،
به گناه
«دگراندیشی»،
به دار «تفتیش
عقاید» و
«اختناق»
آویخته شده
است؟! و یا...؟
بگذارید،
ببینیم ماجرا
از چه قرار
است:
آقای علی
میرفطروس
(حدود چهار
هفته قبل) در «
نامهای»،
(خطاب به
لیندسی
گراهام،
سناتور
جمهوریخواه
آمریکا) دولت
آمریکا و
متحدینش را ،
به «حمله نظامی
به ایران»
تشویق کرد.
این نامه، با
عنوان ِ«چرا
با حمله نظامی
به رژیم ایران
موافق هستم؟»،
در بسیاری از
سایتها و
وبلاگهای
فارسیزبان
درج شده است.۴
علی
میرفطروس، با
انتخاب عنوان
ِ«چرا با حمله نظامی
به رژیم ایران
موافق هستم؟»،
نه تنها، به
دولتمردان
آمریکا
فراخوان حمله
نظامی به
ایران میدهد،
بلکه، با
برشمردن
ِدلایلی
کاملأ انسانی!
[یعنی، ذکر
آمار تصادفات،
مرگ و میر
ناشی از
آلودگی هوا و ...
در ایران]
مشکل وجدانی و
اخلاقی ژنرالهای
آمریکایی ( در
مواجهه با ضایعات
انسانی و
زیستی چنین
حملهای) را
نیز حل میکند!
«نامه
فراخوانِ
جنگ»، با
واکنش
اعتراضی
وجدانهای
بیدار جامعه
روشنفکری
ایران رو به
رو میشود.
از جمله ، آقای
ناصر زراعتی،
در یادداشتی
(تحت عنوانِ
«حمله نظامی؟
یا جنگ؟» ) نقدی
انتقادی (و در
عین حال، متین
و معتدل) بر «فراخوان
حمله نظامی به
ایران» قلمی
میکند.۵
متعاقب
ِاعتراضات و
افشاگریهای
اهل قلم، بوی
عَفَن ِجنگطلبی
ِنویسنده
مقاله «چرا با
حمله نظامی به
رژیم ایران
موافق هستم؟»،
آنچنان در
فضای روشنفکری
ایران میپیچد،
که حتی مشام
نویسنده
مقاله را نیز
(ظاهراً) میآزارد.
از اینرو، در
عملیاتی
محیرالعقول (و
البته
شتابزده)
عنوان آن
«نامه» را ، از
«چرا با حمله نظامی
به رژیم ایران
موافق هستم؟»
به «چرا حمله
نظامی به رژیم
ایران؟» تغییر
میدهد؛ تا (به
گمان خود)
آثار جرم را
پاک کند.۶
علی
میرفطروس،
آنگاه، نوشته
دیگری (با نام «بودن»؟
یا «نبودن» ِ
جمهوری
اسلامی؟ مسئله
این است!»۷) در
پاسخ به
منتقدینش
قلمی میکند؛
تا، هم خَلط مبحث
کند و (از این
رهگذر) از
بارِ آن
«رسوایی» بکاهد
و هم (با «سبک ـ
سنگین» کردن
ِواکنش
ِجامعه روشنفکری
ایران) نوع،
لحن و آهنگ
نوشتههای
بعدیاش (در
یورش ِ به
منتقدینش) را
سامان دهد.
سهم اقای ناصر
زراعتی (تا
اینجای ماجرا)
عبارتی (به
صورت یک ترفند
نوشتاری) است،
که در زیرنویس
شماره ۲ مقاله
مذکور (به شرح
زیر) آمده است:
میرفطروس:
«از جمله
نویسنده
ناکامی در «زراعتی»
بیحاصل
کوشیده است تا
تعبیری
وارونه از
مقالهام به دست
دهد!».
میبینیم،
آدمی که (در
حرف) آن همه،
از «آزادگی» و «فضیلت»
و «اخلاق» دم میزند
(در عمل) حتی
نقدی معتدل و
متین،
برنوشتهاش
را تاب نمیآورد،
که سهل است،
کینهتوزانه
به ناسزاگویی
دست مییازد.
فرازدیگری،
از مقالهِ
مذکور علی
میرفطروس را،
بازنویسی میکنم،
تا ببینید، به
جای روشنفکرِ اهل
قلم، با چه
کسی طرف هستیم:
میرفطروس:
« مقاله من ...
باعث گردیده
تا نقاب از چهرهء
ترفندها و سفسطهبازیهای
کسانی برافتد
که در پس
ِپُشت ِ«صلحطلبی»
و شعار ِ«وا
وطنا!»،
شعارها و
منافع رژیم
جمهوری
اسلامی را به
پیش میبرند.»
یعنی (به
یقین علی
میرفطروس)
کسانی که به
نقد انتقادی
مقاله «چرا با
حمله نظامی به
رژیم ایران
موافق هستم؟»
نشستهاند،
نه تنها
«سفسطهباز» و
اهل «ترفند»
هستند، بلکه
«منافع رژیم
جمهوری
اسلامی را
[نیز] به پیش میبرند»!!
چشم
امضاکنندگان «بیانیه
جمعی از شاعران
و ...»، روشن!
بگذریم و به
دنبالهی ماجرا
بپردازیم:
در همین اوضاع
و احوال، نامه
دکتر صمدانی
(مسئول
دانشگاه
آمریکایی
گلوبال) در
ربط ِبا، بازپسگیری
دکترای
افتخاری علی
میرفطروس، در
بسیاری از سامانههای
اینترنتی و
وبلاگها،
درج میشود.۸
نشر عمومی این
نامه کافی
بود، تا علی
میرفطروس همه
توانمندیهای
قدمی و قلمیاش
را، علیه دکتر
صمدانی به کار
گیرد.
گرچه، نامه
علی
میرفطروس، به
سناتور
جمهوریخواه
آمریکا و
فراخوان حمله
نظامی به
ایران، سپس
تغییر عنوان
نامه و، به
دنبالش،
انکار ِ(از
بیخ و بن) این
فراخوان و حتی
طلبکار شدن،
از منتقدین آن
نامه رسوا و ...
از اهمیتی ویژه
برخوردار است
و جا دارد که (به
منظور نشان دادن
چشمه دیگری، از
شعبده فرهنگی
ـ ادبی! آقای
محقق تاریخ!)
به آن پرداخته
شود؛ اما،
مورد مهمتر،
موضوع ِ«نفسکش»طلبی
و «باجخواهی»
قلمی ِعلی
میرفطروس، در
فضای فکری و
فرهنگی
ایرانیان
خارج کشور است.
پس از درج
نامه دکتر
صمدانی، علی
میرفطروس،
مقالهای تحت
عنوان (درباره
اطلاعیّه
«روزنامه انقلاب
اسلامی» آقای
«ابوالحسن بنیصدر»!۹)
در سامانه
اینترنتیاش
درج میکند و
در آن، نشر
نامه دکتر
صمدانی را،
«توطئه و فشار
انکیزیسیون کلیسائی»!
میخواند.
این که،
انعکاس یک اطلاعیه،
در یک سامانه
اینترنتی (که
علت وجودیاش،
گردش آزاد
اطلاعات است)
چه ربطی به
«توطئه و
انکیزیسیون» ،
دارد ـ دستکم
ـ بر من معلوم
نیست! شما را،
نمیدانم.
میرفطروس، در
همین مقاله
(با بهره
گرفتن از شعرِ
شاملو) مینویسد:
«هر گاو
گند چاله [کذا]
دهانی، آتشفشان
روشن خشمی شد».۹
میپرسم،
تقابلی از این
دست با
منتقدین، در
کجای «اصل
آزادی بیحد و
حصر بیان و
اندیشه» قرار
دارد؟!
اگر نویسندهای،
نسبت به
دیدگاههای
علی
میرفطروس،
نگاهی
انتقادی
داشته باشد، «
گاو گند چال
دهان» است؟!
جناب محقق
تاریخ! که از
نشر گسترده اطلاعیه
بازپسگیری
دکترای
افتخاریاش،
سخت کلافه میشود،
(به هم ریخته و
عصبی) زبان
هتاکاش را،
علیه دکتر
صمدانی نیز
فعال میکند.
از جمله (به
نقل از دوستان
دانشگاهیاش!)
مینویسد:
«گلوبال
یونیورسیتی»
اساساً
دانشگاه نیست
بلکه دکّانی
است ... توسط
فردی به نام «دکتر
صمدانی» که
فاقد صلاحیّت
علمی واخلاقی
است و در
آمریکا «شُهره
آفاق» است».
البته،
پس از آنکه
طوفان خشم
آقای محقق تاریخ!
فروکش کرد
(احتمالا، به
توصیه عقلای
قوم!) آن الفاظ
توهینآمیز
را (که در مورد
دکتر صمدانی
نوشته بود) از
متن مقاله فوقالذکر
حذف میکند و به
جایش چند نقطه
میگذارد و
متن جدید را،
در تارنمایش
منعکس میکند.
میرفطروس (در
بخش دیگری از
مقالهاش) در
مورد دکتر
صمدانی مینویسد:
«با آنکه
نشانی
مکاتباتی ِمن
در تارنمای
نگارنده
موجود و مشهود
است، امّا،
من، هنوز از طرف
مسئول آن «دانشگاه؟»،
کتباً و رسماً
هیچ نامهای
دریافت نکردهام،
بنابراین: بسیار
سئوآلانگیز
است که «حُکم» مزبور،
ابتدا، در
روزنامه
«انقلاب اسلامی»
آقای بنیصدر
منتشرشده! که
نشانه نوعی
تبانی و توطئه
و خصوصاً
کژفهمی آقای
صمدانی در درک
ِدرست مقالهام
و همدستی وی
با "خمینیآوران
ِایرانسوز"
میتواند باشد،
لذا، من، پیشاپیش،
این«دکترای
افتخاری» را پاره
کرده و به "زبالهدانی
تاریخ" ریختهام!»
علی میرفطروس،
راست نمیگوید.
آقای صمدانی،
متن انگلیسی
نامه سلب ِدکترای
افتخاری
میرفطروس را،
طی ایمیلی
برایش ارسال
کرده است.
«فوروارد» این
ایمیل (توسط
یکی از فعالان
سیاسی) به
آدرس
اینترنتی من و
بسیاری دیگر،
فرستاده شده
است.
میبینیم که،
رویداد بازپسگیری
دکترای
افتخاری،
برای علی
میرفطروس آنچنان
فاجعهبار
آمده است که،
درج آن مقاله (در
سامانه
اینترنتی
انقلاب
اسلامی) را
«نوعی توطئه و
تبانی»! بین
دکتر صمدانی و
مسئولین سایت
انقلاب
اسلامی،
ارزیابی میکند.
در حالیکه، متن
نامه مورد
گفتگو، در
بسیاری از
سامانههای
اینترنتی
دیگر نیز درج
شده است.
در واقع، نشر
نامه دکتر
صمدانی (در
سامانه
اینترنتی
انقلاب
اسلامی) فرصت
طلایی و بهانه
مناسب را، در
اختیار
میرفطروس میگذارد،
تا آن را
توطئه دکتر
بنیصدر و
اصلاحطلبان،
علیه خود
وانمود کند و
(از این رهگذر)
با مظلومنمایی،
بخشی از
روشنفکران
سکولار را، با
خود همراه
سازد. (نگاهی
به متن
«بیانیه جمعی ...»
و دو ـ سه
مقاله اخیر
میرفطروس
بیندازید، تا
به عرضم
برسید.)
جناب اسماعیل
خویی عزیز!
انگیزه شما و
کسانی که «بیانیه
جمعی از شاعران،
نویسندگان و ... »
را امضاء کردهاند
(ظاهراً) دفاع
از «اصل آزادی
بیحد و حصر
بیان» است.
بسیار خوب! من
هم، تا اینجا (بی
«اما» و «چرا») با
شما موافقم.
اما ـ میپرسم
ـ جز این است
که، نقدِ
دیدگاهها و نوشتههای
دیگران (از
جمله علی
میرفطروس) نیز،
مشمول «اصل
آزادی بیحد و
حصر بیان» میشود؟
(شما که استاد
فلسفه هستید،
باید بهتر
بدانید که
مهمترین
ویژگی جامعه
مدرن، «خرد نقاد»
است.)
به بیان دیگر
(عطف به «اصل
آزادی بیحد و
حصر بیان»)
نویسندگان
دیگر هم
«آزاد»اند،
دیدگاههای
آقای
میرفطروس را
نقد کنند و در
مخالفت با آن
بنویسند.
در
سطور بالا
نشان دادم که،
علی
میرفطروس، به چه
راحتی و فارغالبالی،
قلم هتاکش را،
علیه
منتقدینش (در
اینجا، آقای
ناصر زراعتی)
فعال میکند .
و دیدیم که
تنها جرم آقای
ناصر زراعتی،
نقدِ انتقادی ِآن
نامه رسوا
بود.
میپرسم: چه
گونه است که
توهین علی
میرفطروس، به
ناصر زراعتی،
از سوی شما و
امضاکنندگان
«بیانیه»،
مسکوت میمانَد؛
اما ، نقد
ِ«نامه
فراخوان حمله
نظامی به
ایران» (از سوی
منتقدین علی
میرفطروس)
خدشهدار شدن «اصل
آزادی بیحد و
حصر بیان»
ارزیابی میشود؟!
این را به
حساب، «یک شهر
و دو نرخ»
بگذاریم؟ یا بپذیریم
که، شما و
برخی دیگر از
امضاکنندگان
آن «بیانیه»،
بازی خوردهاید؟!
حیرتآور
اینکه ، در آن «
بیانیه»،
اقدام
ِمعترضان علی
میرفطروس (در
نقد مواضع جنگطلبانه
او)، به «چماقکشی
برای تهدید
دگراندیشان و
بستن دهانها»
تعبیر شده
است!
میپرسم: گمان
نمیکنید، «چماقکشی
برای تهدید
دگراندیشان و
بستن دهانها»،
هدفی است که
«بیانیه»ی
امضاشده از
سوی شما و
دیگران،
تعقیبش میکند؟!
جناب خویی
عزیز!
دکترای افتخاری
مورد گفتگو
(چند سال پیش)
از سوی «دانشگاه
آمریکایی
گلوبال»، به
علی میرفطروس
ارزانی شد.
امروز این
عنوان، بنا به
دلائلی (در
ربط با پرنسیپهای
دانشگاه) از
ایشان پس
گرفته شد.
میپرسم: کجای
این قضیه
بسیار ساده،
بوی «تبانی و
توطئه و فشار
انکیزیسیون
ِکلیسائی» میدهد؟!
نمیدانم،
شما «بیانیه
جمعی از
شاعران و ...»
خواندهاید؟
یا، تنها به
اعتبار دوستی
و سابقه اُلفت
و ملاحظاتی از
این دست
(ناخوانده)
امضایش کردهاید؟!
و، باز، نمیدانم
که آیا (اساساً)
در جریان
ماوقع قرار گرفتهاید،
یا نه؟
در بیانیهای
که امضا شما،
در صدر آن
دیده میشود،
دکتر صمدانی
(تنها، به جرم
بازپسگرفتن دکترای
افتخاری، از
علی
میرفطروس)، هم
در عداد
«مُفتشان و
لابیهای
حکومت اسلامی»
درآمده است و
هم در شمار
«بازجویان
امنیتی رژیم»! میگویید
نه؟ متن زیر را
(که بخشی از
اعلامیه
امضاشده از
سوی شماست) از
نظر بگذرانید:
«ایرانیانی
همچون نبویها،
گنجیها و
صمدانیها که
در کشورهای
غربی میکوشند
به صورت مُفتش
و لابی حکومت
اسلامی عمل
کنند و جلوی
ابراز نظر و
کوششهای
مخالفان جدی
رژیم را
بگیرند، چه
تفاوتی با
بازجویان
امنیتی رژیم
در درون ایران
دارند؟ یکی
فتوا به قتل
سلمان رشدی میدهد
و این دیگری
از یک پژوهشگر
خلع دکترای
افتخاری میکند!»
جناب اسماعیل
خویی!
بگذارید
ماوَقَع را
کمی بشکافم.
دکتر صمدانی (چند
سال پیش) بر
اساس ضوابط
دانشگاه
آمریکایی
گلوبال، به
آقای
میرفطروس،
دکترای
افتخاری
ارزانی میدارد.
آقای
میرفطروس، در
تمام این چند
سال، از آن
«دکترای
افتخاری» برای
خود، شآن علمی
و ادبی میسازد
و (از زبان و
قلم
ابوابجمعیاش)
با عنوان
«دکترعلی
میرفطروس»، در
مطبوعات و
رسانههای
همگانی حضور
مییابد. تا
اینجای ماجرا
(ناگفته
پیداست که)
دکتر صمدانی،
نه تنها «مفتش
و لابی جمهوری
اسلامی و
همسنگ
بازجوهای
امنیتی رژیم»
نیست؛ که سهل
است، از
فرهیختگان و
فرزانگان است
و دانشگاه گلوبال
نیز، از
معتبرترین
دانشگاه های
آمریکا به
شمار میآید! پس از
نشر مقاله
«چرا با حمله نظامی
به رژیم ایران
موافق هستم؟»،
دکتر صمدانی
(که این مقاله
و اهدافش را،
در تخالف با
ضوابط و
معیارهای
دانشگاه
گلوبال میبیند)
طی نامهای،
دکترای
افتخاری
اهداشده را،
از آقای میرفطروس،
پس میگیرد. درست
از همین لحظه
است که، دکتر
صمدانی ، هم
«مفتش» میشود،
هم «لابی
جمهوری
اسلامی» و هم،
همسنگ «بازجویان
امنیتی رژیم»!!
و البته، کسی
(از امضاکنندگان
« بیانیه جمعی
از شاعران و ... »)
از آقای
میرفطروس
نپرسید: شما
که مدعی هستید،
«این تیتر دکتری
است که باید
به من افتخار کند
نه بعکس!»، چرا،
به خاطر از
دست دادن
تیترِ
ناقابلِ!
دکترای افتخاری،
این همه خود
را به «در» و
«دیوار» میزنید
و علیه
منتقدانتان
پروندهسازی
میکنید؟ و
(تأمل برانگیزتر،
اینکه) چرا،
از سالهای دور
[یعنی، پیش از
دریافت دکترای
افتخاری از
دانشگاه
گلوبال] در هر فرصتی
این توهم را
در خواننده به
وجود میآورید
که، از
دانشگاه
«سوربن پاریس»
دکترا گرفتهاید!
(نمونه بدهم: علی
میرفطروس، در صفحه
۲۶ کتاب «رو در
رو با تاریخ،
چاپ اول، ۱۹۹۹،
نشر نیما، مینویسد:
«از جمله
کارهایی که در
دست دارم ...
رساله مفصل "جنبش
حروفیه" است،
که در واقع
رساله دکترای
بنده، در
دانشگاه
سوربن است.»)
من نمیدانم،
عنوان «دکتر»،
برای
دارندگانش چه
معجزهای
کرد، که
«نداشتهاش»
برای آقای
میرفطروس
بکند!
جناب خویی
عزیز!
حکایت
«بیانیه»
امضاشده از
سوی شما،
همچنان باقی
است. اما
بگذارید،
نکته دیگری را
هم، با شما در
میان بگذارم و
زحمت را کم
کنم. نویسندگان
«بیانیه»،
بیهوده و از
سر بازیچه، نام
شما (و چند اهل
قلم ِدیگر) را
در آن، به
نمایش نگذاشتهاند.
آنها، به
درستی میدانند
که نام
اسماعیل خویی،
با خود حرمت و
اعتبار میآورد
و اگر پای
«بیانیه»ای
نهاده شود،
دست و دل خواننده
را، در «چون» و
«چرا» کردن، بر
مدعیات آن «بیانیه»
میلرزاند. و
درست، در
همینجاست که
مسئولیت شما
(در برابرِ
جامعه
روشنفکری
ایران)
دوچندان میشود.
با احترام
مازیار
تپوری ـ ۱۶
آذر ۱۳۹۰
ارجاعات:
۱ ـ نامههای
جلال آلاحمد،
به کوشش علی
دهباشی،
مؤسسه
انتشارات
پیک، پائیز ۱۳۶۴،
صص ۳۹ـ۴۸»
در
اواخر بهار ۱۳۳۲،
اعلامیهای
(با عنوان
دعوت برای
تهیه مقدمات
مسافرت به
فستیوال
بوخارست)
منتشر شد، که
امضای « نیما »
را هم بر خود
داشت. حزب
توده ایران،
پشت این دعوت
و اعلامیه
قرار داشت.
این دو
اعلامیه ـ به
لحاظ مضمون ـ
هیچ سنخیتی با
هم ندارند.
۲ ـ حسننیت
جناب خویی،
گاه، برایشان
مسئلهساز میشود.
آقای برقعی ـ
در نوشتهای ـ
به یکی از این
موارد اشاره
دارد:
«همین
چند سال پیش آقای
امیرعباس فخرآور
سازمانی را با
همین نام
کنفدراسیون
جهانی دانشجویان
ایجاد کردند
که هنوز هم به
همین نام فعال
است و سمینار
میگذارد و بیانه
میدهد. چند
سال پیش شاعر
نامدارمان
آقای اسماعیل
خویی به دعوت
همین سازمان
در کنفراسی در
آلمان شرکت
کردند با شناختی
که از ایشان
داشتم بسیار
بعید میدانستم
که ایشان
آگاهانه دعوت
کسی را پذیرفته
باشد که
وابسته به
راستترین
جناح سیاسی نومحافظه
کاران آمریکا
و مدافعان سرسخت
اسراییل است و
این موضع خود
را هم بیریا
و آشکارا
اعلام میکند.
از این روی با
ایشان تماس
گرفتم و همانگونه
که حدس میزدم
ایشان از هویت
مدعوین خود بیاطلاع
بود و گفتند این
کار بر خطایی
بوده و چون
درسطح عام
انجام شده توضیح
عمومی هم لازم
دارد که طی
اعلامیهای
چنین کردند.»
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/12/132576.php
۳ ـ
http://mirfetros.com/fa/?p=2715
۴ ـ
http://greensecularsca.blogspot.com/2011/12/blog-post_05.html#more
۵ ـ
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=41552
۶ ـ
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/11/131210.php
۷ ـ
http://mirfetros.com/fa/?p=2322
۸ ـ
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=41797
۹ ـ
http://iranglobal.info/I-G.php?mid=2-71775
۱۰ ـ
http://mirfetros.com/fa/?p=2474