مناف
فلکی:
بهزاد
کریمی با کدام
تعلقات فکری به
نگاه چریکهای
فدائی خلق به
مسئله ملی در
ایران میپردازد؟!!!
بهزاد
کریمی یکی از
سران سازمان
اکثریت در چهلمین
سالگرد
رستاخیز
سیاهکل،
سرآغاز جنبش
مسلحانه در
ایران،
مصاحبهای در
زمینه مسأله
ملی انجام
داده و آن را
تحت عنوان
"سیری گذرا در
نگاه چریک فدایی
خلق به مسئله
ملی در ایران
چند پرسش و
پاسخ با بهزاد
کریمی" منتشر
نموده است.
اولین
نکتهای
که در این
مصاحبه جلب توجه
میکند
این است که طوری با
بهزاد کریمی
برخورد میشود
که گویا وی یک
فرد صاحبنظر
در امور و
مسایل سازمان
چریکهای
فدائی خلق
ایران است، و
اینطور جلوه
داده شده که
کسانی که او
را نمیشناسند
گمان خواهند برد
که او گویا در
دوره فعالیتهای
انقلابی
چریکهای
فدائی خلق در
سالهای ۵۰، در آن
سازمان
فعالیت میکرده
و از نزدیک در
جریان مسایل
آنها
قرار داشته
است. در حالیکه
واقعیت این
طور نیست. از این جهت
قبل از
پرداختن به
اظهارات او در
مورد مسأله
ملی، لازم است
سابقه این فرد
اکثریتی که
خود را به
فدائیهای
دوران شاه میچسباند
روشن شود.
بهزاد
کریمی از زمان
شروع فعالیت
سیاسی خود تا
سال ۱۳۵۷ که
رژیم شاه سقوط
کرد کمترین
ارتباطی با
چریکهای
فدائی خلق
نداشت. او مطلبی در
مورد رفیق
ابراهیمپور رضا خلیق
نوشته که در
سایت بیبیسی منتشر
شده، در آنجا
وی از آشنائی
خود با آن رفیق
صحبت میکند و
معلوم میشود که او نه
با ابراهیم
بلکه با برادر
او بهروز پور
رضا خلیق که
امروز یکی از
سران اکثریت
معلومالحال است
همشهری و
همکلاسی بوده
است، و در این
رابطه
ابراهیم را
دیده است. خود
در همان مطلب در
مورد رفیق
ابراهیم میگوید
که "اولین
آشنائی در
دوران
اعتصابات
دانشجوئی سال ۴۶!"
بود.
ولی آنچه را
که او در
تلاش به اثبات
آن است و بیوقفه
تکرار میکند
این است
که "من آنم که
پدرم بود
فاضل...". صرف آشنا
بودن با فردی
که بعدها یکی از مبارزین چریک
فدائی خلق شد، دلیل بر
همراه و همفکر و همگام
بودن با او
نیست و آشنائی
و یا حتی
دوستی
دورادور
کریمی در تبریز
با او (چون محل
اقامت رفیق
ابراهیم در
تهران بود) هم بر
اساس درک و
نزدیکی با
تئوری انقلاب
و تفکر سیاسی
حاکم با رفیق
ابراهیم نبوده
است. بهزاد
کریمی به گفته
خودش سه بار
توسط ساواک
بازداشت و
زندانی شده
است ولی با این که
هیچکدام از آن
دستگیریها حتی در
ارتباط
هواداری دور
هم با چریکهای
فدائی خلق
نبوده است،
اما او به هر
حال خود
را از "
فداییان
خلق..." مینامد.
البته
می دانیم که بهزاد
کریمی نیز مثل
خیلیهای دیگر که
ربطی به
چریکهای
فدائی خلق
نداشتند در
سازمان
چریکهای فدائی
خلق ایران پس از
سقوط رژیم
شاه، مقام و
سمتهائی پیدا
کرد و مثلاً
مسئول شاخه
کردستان آن
سازمان شد.
همان سازمانی که در
مرکزیت آن،
افراد رژیمنگهداری
مثل فرخ
نگهدار و
عبدالرحیمپور
(مجید) قرار
داشتند و قابل تأکید
است که جناب
کریمی که از
مساله ملی هم
دم میزند
در شرایطی که
در کردستان
مسئول بود خط سازشکاری
سازمانش را با
جمهوری
اسلامی در پیش
گرفت و بر علیه
خلق مبارز کرد
که برای آزادی
و کسب خودمختاری و
حل مساله ملی
مبارزه میکردند،
عمل کرد. بعد هم او
در همه فعالیتهای
ضدخلقی
سازمان
اکثریت شرکت
کرد. همه میدانند
که سازمان
اکثریت
نه فقط در نظر
بلکه در عمل
بارها و بارها
ضدیت کامل خود
را با "چریک فدائی"
و "نگاه چریک فدائی"
نسبت به مسایل
جنبش انقلابی
و مردمی
نشان داده و
فقط یادآوری
همدستی آنها
با رژیم
جمهوری
اسلامی در
سرکوب خلقهای
ایران برای
اثبات این امر
کافی است.
بنابراین، بهزاد
کریمی صرفأ با
بیان "من آنم
که رستم بود پهلوان"
نمیتواند دم
خروس را زیر جُبّه
خود پنهان نگه
دارد. حتی اگر
به فعالیت
سیاسی او در
دوره رژیم شاه توجه کنیم میبینیم که
او به ادعای
خودش در "نیمههای سال ۱۳۴۹، در پی کار
مطالعاتی و
بحث بر سر "چه
باید کرد؟" بود"! در
صورتی که در
سالهای پیش از آن
در همان تبریز
رفیق صمد بهرنگی
"مسلسل پشت
ویترین مغازه" و مبارزه و
حرکت ماهی
سیاه کوچولو
را ترسیم کرده
و سمت و سوی مبارزه
را نشان داده
بود و نوشتههایش در
روستاهای
کرمانشاه و
خوزستان و ...
سایر استانها توسط
آموزگاران
انقلابی برای
شاگردان خوانده
میشد. یا رفقای
دیگر مثل رفیق
بهروز دهقانی
و دیگر رفقا
در همان سال ۴۹ به
کلانتری ۵ تبریز حمله
میکنند
و رستاخیز
سیاهکل، سرآغاز
مبارزه
مسلحانه در
ایران ، تابوها را
میشکند
و... از این
مرحله به بعد مبارزین
انقلابی
بسیاری جذب
چریکهای
فدائی خلق
ایران میشوند و در راه
رهائی کارگران،
زحمتکشان شهر
و روستا و خلقهای
تحتستم از یوغ
سرمایهداران
و رژیمهای وابسته به
امپریالیسم،
با خون خود، جنبش
نوین
کمونیستی را
آبیاری میکنند. ولی
در همه این
سالها نامبرده
نه تنها هیچ
طرفداری
و حمایتی از
مبارزهای که شروع
شده بود نمیکند
بلکه بر علیهاش سخن
میگوید.
البته
بحث این نیست
که چرا بهزاد
کریمی در دوره
شاه مثل صدها چریک
فدائی خلق
امثال
ابراهیم پور رضا خلیق
مبارزه نکرده
است بلکه بحث
این است که او
امروز حق
ندارد خود را به
عنوان کسی
جلوه دهد که
گویا از
چریکهای فدائی
خلق بوده است
و در نتیجه در
میان کسانی که
او را نمیشناسند،
توهم ایجاد
بکند. روشن
کردن این موضوع
و برخورد به سخنانی
که او در مورد
مسأله ملی
مطرح کرده است،
مرا مصمم کرد
تا کنکاشی به
اظهارات وی در
"سیری گذرا در
نگاه چریک فدایی
خلق به مسئله
ملی در ایران"
داشته باشم.
اولین
پرسش در
مصاحبه با
بهزاد کریمی
این است که:
اهمیت و
جایگاه مساله
ملی برای فداییان
خلق تا چه حد
شناخته بود؟ وی در
پاسخ معیار
خود در این
زمینه را به
این شکل بیان
میکند: "به
نظر من چه
دیروز و چه
امروز، داوری
نسبت به رویکرد
هر جریان
سیاسی در
ایران
پیرامون موضوع
مطروحه، پیش
از هر
چیز بسته به
قبول یا عدم
قبول موجودیت
این مساله و
درونی و
ساختاری دیدن
آن در ایران
است از سوی
همان جریان!..."
وی با استناد
به جزوه "آنچه یک
انقلابی باید
بداند" و
تأئید سخنانی
که در مورد
مسایل ملی و
فرهنگی "در آن
نوشته شده، میگوید:
"همانگونه که
میبینیم
هم شروع گفتار
با تیتر
"مسایل ملی"،
و هم تاکیدات
زیر تیتر مبنی
بر وجود "خلقهای
چندی" در کشور
و نیز زبانهای
مختلف در آن،
و هم دعوت به
شجاعت برای
رفع این معضل
با پرواز
فکری تا افق
تشکیل جمهوریهای
خودمختار
و در صورت
لزوم استقرار
ساختار
فدرالیسم در
میهن و همه
اینها
البته با هدف
"استحکام
وحدت ملی"
میان "ملت
ما"، رسمکننده
خطوط کلی آن
دیدگاهی است
که وجود تبعیض
ملی و مسئله
ملی در کشور
را محرز میداند."
در
اینجا وی خود را
مدافع حل
مسأله ملی نشان
میدهد و با
آبوتاب از شجاعت
برای رفع این
معضل دم میزند. با
تأئید، نقلقولهای
دیگری هم میآورد
مثلاً مینویسد رفیق
جزنی در مورد
کردستان میگوید:
"کردستان
از ویژگی
مخصوص به خود
برخوردار
است. کردها میتوانند
در اولین فرصت
در یک اظهار
نظر عمومی در
کردستان حق
خودمختاری به دست
آورند...."(ص ۶۶ جزوه
"آنچه یک
انقلابی باید بداند"
که
البته این
جزوه با نام
رفیق علیاکبر صفائی
منتشر شده اما
امروز تاکید
میشود
که آن نوشته
رفیق بیژن جزنی
میباشد)
و با تاکید به
وجود زمینه
جنبش مسلحانه
در کردستان و
حمایت جنبش
مسلحانه
سراسری از آن
مطلب زیر را
از رفیق بیژن جزنی
از کتاب
"چگونه
مبارزه
مسلحانه تودهای
میشود،
نقل میکند: "
...جنبش میتواند
توسط سازمانهای
تثبیتشده خود،
با رهبران
جنبشهای ملی
رابطه برقرار
کرده حتی
نیروی نظامی خود
را
ولو جنبه
سمبولیک
داشته باشد،
در اختیار این
جنبشها قرار
دهد....".
آیا
بهزاد کریمی
واقعاً مدافع
حل مسأله ملی
در ایران است؟
آیا
کردستان از
نظر سوقالجیشی و منطقهای
موقعیت
مناسبی برای
فعالیت و رفع
مسئله ستم ملی
نبود؟ بگذارید
نه از روی حرفها
و ادعاهای او
بلکه از روی
عمل او قضاوت
کنیم. کریمی
خود نوشته
است: "در
همان روزهای
نخست پس از
انقلاب، یکی
از اولین
تصمیمهایی
که مسئولین
وقت سازمان
اتخاذ کردند،
ایجاد شاخههای
علنی در سراسر
کشور بود.
مسئولیت
تشکیل شاخه
کردستان بر
عهده من
گذاشته شد و
با پیشنهاد من
مهاباد به عنوان
مرکز شاخه
تعیین گردید... پس از تأسیس
شاخه و رهنمود
به هواداران
که در همه
شهرها اقدام
به تأسیس
دفاتر کنند،
طی چند هفته
تقریباً در
همه شهرهای
کردستان و
کرمانشاه و
چندین شهر
آذربایجان
غربی،
ستادهای
فداییان خلق
گشایش یافت..." (این
چنین کژخوانی تاریخ
در حضور
زندگان؟! – بهزاد
کریمی). از
همین نقل و
قول این
واقعیت
استنتاج میگردد
که در سال ۱۳۵۷
در کردستان
نیز همانند
دیگر مناطق
ایران درصد
بسیار بالائی
از مردم با
عشق به عنصر چریک
فدائی و سابقه
مبارزاتیاش
به سوی
سازمانی که
تصور میکردند
همان سازمان
فدائی
است روی آوردهاند و
واقعیت این
است که حتی
قبل از آن (قبل
از تشکیل
شاخه علنی
توسط مرکزیت
غصبشده!)
در پائیز سال ۵۷
هوادارانی در
سنندج گروهی
را تشکیل داده
و خواهان
ارتباط با
مرکزیت بودند
و این امر در
شرایطی بود که
حتی در
کردستان هنوز
جریانات رادیکال
محلی و کُردزبان
اعلام
موجودیت
نکرده بودند.
در
چنان شرایط
مطلوبی برای
مبارزه جهت حل
مسأله ملی در کردستان،
بهزاد کریمی
که اکثریتیها
وی را محمد
خطاب میکردند،
چگونه عمل کرد
و نقش او که
"مسئولیت کلیدی
شاخه کردستان"
را
داشته، به
همراه علیرضا
اکبریشاندیز
(جواد) یکی
دیگر از
مسئولین آن
سازمان، زیر
مجموعه
(مرکزیت غصبشده
توسط فرصتطلبان)،
در قبال سیل
هواداران
صادق کرد
معتقد به عنصر
چریک فدائی چه
بود؟ جواب این
است که او و سازمانش
با نزدیک شدن
به حزب توده
به کُرنش
در مقابل رژیم
جمهوری
اسلامی
پرداخته و سعی
کردند که ذهن
مردم و
هواداران به
خصوص در
کردستان را
برای این کرنش
آماده کنند.
با این که
جمهوری
اسلامی هنوز
سه ماه از روی
کار آمدنش
نگذشته بود که
به کردستان
حمله نظامی
کرد و مردم
زیادی را در آنجا
کُشت
ولی بهزاد
کریمی و دیگر
افراد سازشکار که
همراه فرخ
رژیم نگهدار
فعالیت
میکردند، از
مردم کردستان
خواستند که به
جای دفاع از
خود در مقابل
جمهوری
اسلامی و
پافشاری روی
شعارهای
عادلانه خود،
اسلحه به زمین
بگذارند و به
جای مقاومت در
مقابل ارتجاع
به قدرت خزیده،
پرچم تسلیم برافرازند. همینها که
بعداً سازمان
اکثریت را
تشکیل دادند در
دوره خونریزیهای
وحشیانه و بیحساب
جمهوری
اسلامی در سال
۶۰ از
هواداران خود
خواستند که با
سپاه پاسداران
همکاری کرده و در
گذرگاههای ورودی
کردستان
نیروهای
انقلابی را
شناسایی و به
سپاه
پاسداران
معرفی نمایند همان
روشی که در
آمل و دیگر
شهرها و استانها (رجوج
شود به نشریه
کار – ارگان
سازمان
اکثریت در آن دوره)
نیز به کار
گرفته شد.
بهزاد کریمی
که امروز خود را
مدافع حل
مسأله ملی جا
میزند و
در مورد نگرش چریک
فدائی نسبت به
مسأله ملی مینویسد،
آیا
امروز میتواند
توضیح دهد که
چرا در
کردستان به
خلع سلاح مردم
کرد که برای حل
مساله ملیشان بهپاخاسته
بودند و
شعار
خودمختاری سر
میدادند اقدام
نمود؟ واقعیت این
است که جز با
توسل به فریب
و نیرنگ نمیتوان این خیانت به
مردم کرد را
توجیه کرد.
در
همین راستاست
که جهت نشان
دادن "نگاه
چریک فدایی
خلق به مسئله
ملی در ایران" وی در رویکردی
توجیهگرانه به
برنامه و
سیاستهای
خائنانه سازمان مطبوعش
(اکثریت...) ، خود
را ملزم به
بررسی جزوۀ
"آذربایجان و
مسئله ملی" نوشته
رفیق علیرضا نابدل
دانسته و در
ابتدا تاکید
میکند
که "به
اعتبار
اختصاص همه
این نوشته به
مسئله ملی و
نگاه جامع آن به
موضوع، میتوان آن را
تنها اثر
مرتبط با این
زمینه در ادبیات
سیاسی چریک فدایی
دانست..." پس از
این نقل قول
وی بلافاصله
در مسیر راه
خود جهت زدن
زیر آب تفکر
مارکسیستی در
نوشته رفیق نابدل با
متد مشخصشده در تفکر به غایت
ارتجاعی و بورژوآ
(سلطنتطلبان
و اصلاحطلبان و ...) پسند
رژیم نگهدارها،
شمشیر را از
رو بسته، و
نظر رفیق نابدل
را محبوس در
گویا!! "الگوی
نظری لنینی...
مقلد خشکمذهبگونه
از کتاب
"مارکسیسم و
مسئله ملی – استالین"...
نگاه
ایدیولوژیک
محض... در
تنگنای غل و
زنجیر طبقاتی"
معرفی میکند.
وقتی
بهزاد کریمی
از "در قالب
نگاه
ایدئولوژیک محض"
و یا "نشاندن
حال و امروز
در تنگنای غل
و زنجیر نگاه طبقاتی"، دم
میزند، در رد
و جلوگیری از
مبارزه پایهای
برای رفع ستم ملی
سعی در تحریف
واقعیتها میکند. او ریاکارانه
کتمان میکند
که هویت ملی و
طبقاتی
واقعیتهائی در
زندگی انسانهاست نه این
که ذهنیت
ایدئولوژیکی
چنین چیزهائی
را به وجود آورده
باشد. به قول
مارکس "این
هستی اجتماعی
انسانهاست که شعور آنها را
میسازد و نه برعکس". کریمی و
امثال او که امروز
چنین ادعاهای
نادرستی میکنند،
"امروز" حرفهای
بیارزش
و نادرست "دیروز"یانی
را تکرار
میکنند که
چنین میاندیشدند که میتوان
با بازی با
کلمات و انکار
"نگاه ایدئولوژیک"
و "نگاه طبقاتی"،
نگاه
ایدئولوژیک
خود به مساله
ملی را لاپوشانی
کنند تا کسی
متوجه نشود که
آنها در
زیر حمله به
"نگاه
ایدئولوژیک محض"
در حال اشاعه
ایدئولوژی بورژوائی
خود هستند. میشد
نشان داد که
چگونه کسانی
که در شرایط
خیزش جنبش خلق
کرد کمر به
نابودی آن
بستند و دست
در دست ارتجاع
جمهوری
اسلامی بر روی
خلق کرد و نه
تنها این خلق
رزمنده
بلکه خلق
ترکمن و بقیه
خلق ای ایران
شمشیر کشیدند، حال بار دیگر
و در لباسی
دیگر باز هم در
حال اجرای همان
وظیفه میباشند. اما
پرداختن به
این مسائل که
در جای خود هم
ضروری است این
نوشته
را بیش از
اندازه
طولانی میکند
پس این حرفها
را باید گذاشت
برای فرصت دیگری
و تنها در
خاتمه بر
نکاتی تاکید
نمود.
آیا
در ایران
مسئله ملی
وجود دارد یا
نه؟ و
اگر این معضل
گریبانگیر
کارگران و خلقهای
زحمتکش مناطق
مختلف ایران
هست، برخورد ما با این
معضل چگونه
باید باشد؟
در
این که مسئله
ملی و ستم ملی
در ایران به عنوان کشوری مرکب
از ملیتهای
گوناگون، هست
و وجود عینی
دارد شکی نیست
و از طرف
دیگر، از
اینکه روابط و
مناسبات
اقتصادی موجود
یعنی نظام
سرمای داری وابسته
و رژیمهای
وابسته به
امپریالیسم
(پهلوی و
جمهوری
اسلامی)، حافظ
این مناسبات بوده
و با
سرکوب
وحشیانه حقوق
ملی همه خلقهای
ایران،
این سرزمین را
به زندان خلقها
تبدیل نمودهاند
نیز باز هم
شکی نیست.
بنابراین با
توجه به این
صورت مسئله در مورد
"مسئله ملی"
چگونه میتوان در حل آن
تلاش کرد!
با
احتساب اینکه پیدایش
روابط و
مناسبات
سرمایهداری در
ایران با سلطه
امپریالیسم
تنیده گشت به
همان معیار
نیز مسئله ملی
در همین روابط
خود را نمایان
ساخت. اگر
امپریالیسم
ستم ملی را
وسیلهای برای سرکوب
خلقها و
استثمار آنها
قرار داده،
مبارزه برای
رهائی از ستم
ملی نیز باید
به
جزئی جدائی
ناپذیر از
مبارزه ضدامپریالیستی
تبدیل شود و
به همین دلیل
هم مبارزه با
امپریالیسم
جهت در هم
شکستن سلطه آن از
اهمیتی ویژه،
برخوردار میگردد.
به همان
اندازه که حل
مسئله ملی برای
ملیتهای
مختلف مناطق
ایران حیاتیست،
به
همان اندازه
نیز برای دشمن
آنها
یعنی رژیم
جمهوری
اسلامی حیاتی
است که جهت تامین
منافع امپریالیسم
و بورژوازی
وابسته به آن،
خلقهای ما را
در عقبماندگی
اقتصادی نگه
داشته و ضمن
تحمیل شرایط معیشتی
ناگوار، همه خواستههای
دموکراتیک
و از جمله
خواست ملی خلقها
را سرکوب بکند
و طبیعیست که این
سرکوب به دنبال
خود سرکوب فرهنگ،
سرکوب سنتهای
مردم و حقیر
شمردن زبان آنها
را در پی
خواهد داشت و
این یعنی
سرکوب
کارگران و خلقهای
زحمتکشی که
برای رهایی
خود از این
ستم ملی و ستم معیشتی،
باید فرهنگ و
سنتهای
مبارزاتی خود
را به کار
گیرند.
یعنی باید
بتوانند با
زبان خود
دردها و آلام
زندگی خود را
بیان کنند و
از فرهنگ و
سنتهای
مبارزاتی خود
برای مبارزه و
مقابله با رژیم
استفاده
بکنند.
اگر
سرمایه داران
وابسته و مرتجعین
نباشند، خلقهای
ایران میتوانند
دست به دست هم
داده و برادروار
در کنار هم زندگی
کنند. از این
نظر ملتهای ایران
تضادی با هم
ندارند، چه
فرقی بین کرد
و فارس میتواند باشد
یا بین ترک با
عرب، بلوچ با
ترکمن، عرب با
لر و...
ولی عوامل
امپریالیسم و مرتجعین
ترک، کرد،
فارس، عرب،
بلوچ و غیره
سعی میکنند
طبقات محروم
ملت خود را
تحت ستم
قرار دهند و
مطالبات و
خواستهای
طبیعی و بر حق
آنها را
پایمال کنند.
ابتدائیترین حق مردم
آزادی زبان
است تا
بتوانند آنرا در توسعه
فرهنگ
انقلابی خود
به کار گیرند
و بتوانند
علیه هرگونه
زور و ستم با
بیان دردها و
مشکلات خود و
پیدا کردن راه
حل آن مبارزه کنند،
آیا این
ابتدائی ترین
حق انسانی در
رژیم وابسته
به
امپریالیسم
پهلوی به
رسمیت شناخته
شده بود و یا
امروز در رژیم
وابسته به
امپریالیسم
جمهوری
اسلامی
علیرغم این که
در قانون
اساسی اش مطرح
شده برآورده
شده است؟
همین پایمال
شدن حق و حقوق
اولیه یک
انسان و عدم
برابری ملی و
اعمال ستم ملی
بر خلق ها
باعث گشته تا
همه خلق های
تحت ستم ملی
در ایران دشمن
مشترکشان را
بشناسند و به
خصوص کارگران
و خلق های
زحمتکش ایران
در عمل در
یابند که در
مبارزه با سرمایه
داران وابسته
و زمینداران مرتجع،
برای گسستن
زنجیرهای
اسارت تنیده
شده بر دست و
پایشان و تلاش
مشترک برای
رها شدن از این
اسارت، زبان
مشترک دارند.
مگر پس از
قیام 57 که
کارگران،
مردم محروم و
تحت ستم و
فعالین سیاسی
چپ
آذربایجانی
که فعال ترین
نقش را در مبارزه
با استبداد
رژیم پهلوی
داشتند، توسط
رژیم جنایت
پیشه اسلامی
که خیلی از
دست اندر کارانش
ترک زبان
آذربایجانی
بودند، سرکوب
و شکنجه و اعدام
نشدند! مگر در
کردستان
سرمایه داران
و زمینداران
در سرکوب خلق
کرد دست
نداشتند! مگر
در ترکمن صحرا
وضع مشابه
نبود! مگر و
مگر و... در این
جا بنیان و
اساس نه تنها
آزادی زبان
خلق ها و
رسمیت یافتن
آن بلکه آزادی
ملل در حق
تعیین سرنوشت
خویش، اهمیت
بزرگ خود را
به نمایش می
گذارد و همه
این ها نشان میدهند
که مبارزه
برای رفع ستم
ملی در ایران
از مبارزه
برای رفع ستم
طبقاتی و
مبارزه برای سرنگونی
رژیمهای
وابسته جدا
نیست.
وجود
ستم ملی و رنج
و فشاری که
خلقهای
ستمدیده
ایران از این
بابت متحمل میشوند،
مبارزه
برای حق تعیین
سرنوشت خلقها
را در مقابل
آنها
قرار داده
است. و همه
کسانی که به
هر بهانهای حق
خلقها
جهت تعیین
سرنوشت خویش
را انکار می
کنند به هر
توجیهی هم که
متوسل شوند
کاری نمیکنند جز
تحکیم سلطه ستمگران
و تشدید نفاق
در میان خلقهای
ستمدیده.
تاکید بر حق
ملل در تعیین
سرنوشت
خویش نه تنها
راه رهائی خلقها
از ستم ملی را
هموار میسازد همچنین
امکان اتحاد
داوطلبانه آنها
را نیز مهیا
مینماید.
برای به وجود
آوردن ایرانی
عاری از ستم
ملی باید به
مبارزه بیامان
با زالوصفتان
سرمایهدار
دولتی و
غیردولتی که
وابسته به
امپریالیسم
هستند پرداخت.
و نباید لحظهای
فراموش نمود
که رهائی ملی
وابسته است به
نابودی نظام
سرمایهداری
وابسته و رژیم
حافظاش جمهوری
اسلامی.
در این
مبارزه وابستگان
رنگارنگ
امپریالیسم
از
ناسیونالیسم بورژوائی
گرفته تا به
اصطلاح چپهای
سابق که در
خلوت و انزوای
سیاسی در
جزیره ثبات و
آرامش
شاهنشاهی به سر
برده و یا
شریک جرم
جنایات
جمهوری
اسلامی از بدو
تاسیس تاکنون،
سر به آستان سائیدهاند،
از هیچ تلاشی
برای حفظ وضع
موجود دریغ نمیورزند.
آنها در تلاش
برای به
انحراف
کشاندن مبارزات
کارگران و
زحمتکشان و
جنبشهای آزادیخواهانه
زنان،
دانشجویان،
دانشآموزان
و خلقهای
زحمتکش
ایران، لحظهای
از تلاش باز نایستاده
و اساسا رسالتشان
جلوگیری از
رشد و حدتیابی
این مبارز میباشد.
بهزاد کریمی
نمونه بارز
این مشخصه میباشد
که با انتصاب
خود به "فدایی"
تلاش در توهمپراکنی
و ایجاد
اغتشاش فکری
در چهارچوب
مبارزات ضدامپریالیستی
کارگران و جنبشهای
مردمی
را دارد . چرا
که نظریه و
تئوری حاکم بر
سازمان
فدائیان –
اکثریت "همیاری
کار با سرمایه"
تدوین گشته و
باید هم
عصبانیت و
برخورد
خصمانه آنها،
با مبارزه
طبقاتی و "تضاد
کار و سرمایه"
را، فهمید و
درک کرد. حرف
کهنهای که با
هیچ لباس نوئی
هم تازه نمیگردد و "این
طشت رسوایی
دیرزمانیست
که از بام فتادست."
خلقهای
ستمدیده ما
باید بدانند
که برای رسیدن
به حق تعیین سرنوشت
خود چارهای
جز این ندارند
که دست در دست
هم بر علیه
دشمن مشترک
بجنگند تا با
نابودی این
دشمن شرایط
برای ابراز
آزادانه
اراده آنها
مهیا گردد.
مهر
ماه ۱۳۹۰ - اکتبر ۲۰۱۱