لوچیو
کولِتی:

مسئلۀ
استالین
ترجمه
و تنظیم از
بهروز نوایی
معرفی
نویسنده:
لوچیو
کولِتیّ (Lucio Colletti) فیلسوف
و نظرّیهپرداز
سیاسی مشهور
ایتالیایی،
شاگرد گالوانو
دولاوُلپه (G. Dello Volpe) مارکسیست
معروف است و
تفسیر او را
از مارکسیسم
در بسیاری از
آثار مهّم خود
گسترش داده
است که شامل
مقدّمهای بر
ترجمۀ
ایتالیایی Dialectic of the Abstract
and Concrete اثر IL ENKOV و
یادداشتهای
فلسفی لنین میشود. در
اوائل سالهای ۱۹۵۰ به
عنوان یک
مبارز در حزب
کمونیست
ایتالیا، در
تدوین و چاپ
مجلۀ SOCISTA همکاری
میکرد. پس
از بسته شدن
مجلّه در سال ۱۹۵۷،
مدیریّت
ماهنامۀ غیرحزبی LA SINISRA را در
سال ۱۹۹۶ به عهده
گرفت و همواره
یک دید چپ
انتقادی را در
مورد سیاستهای
حزب کمونیست
ایتالیا (PCI) و
اردوگاه
سوسیالیستی
ادامه داد.
مشخصهی
درک دولا ولپه
از مارکس که
بعداً توسّّط
کولتی گسترش
پیدا نمود
حملۀ شدید به
درکهای هگلی (Hegelian) از
مارکسیسم است
و تأکید بر
ماهیّت علمی
تئوریهای
مارکس، بخصوص
آنطور که در
کتاب "سرمایه"
آورده شده است.
به
عنوان یک
مارکسیست،
کولتی دو هدف
عمده را دنبال
میکند: تفسیر
مارکسیسم در
دوران کنونی
به عمیقترین
و قابلانعطافترین
شکل ممکن و
مطالعۀ رابطه
بین افکار
مارکس و دیگر
متفکرّین پیش
از او و یا پس
از او. از
مجموعه
مقالات کولتی
تاکنون دو
کتاب در
ایالات
متحدّه به چاپ
رسیده اند که
مطالعۀ آنها
را به عموم علاقمندان
علم مارکسیسم
توصیه میکنیم:
) From Rousseau to Lenin1
2) Marxism and Hegel
مقالۀ
زیر یکی از
بهترین
مقالات کولتی
است که تحت
عنوان "مسئلۀ
استالین" در
شمارۀ ۶۰
ماهنامۀ
تئوریک New Left Review به چاپ رسیده
است. در عین
حال باید
متذکّر شویم
که ترجمۀ این
مقاله به مفهوم
پذیرش کلیّۀ
مواضع و تحلیلهای
نویسنده نمیباشد. مترجم

بخش
اول
هنگامی
که در اکتبر ۱۹۱۷ حزب
بلشویک
موجبات قیام
را فراهم کرد
و قدرت را در
دست گرفت،
لنین و رفقایش
معتقد بودند
که این اوّلین
گام در یک
انقلاب جهانیست.
شروع این
پروسه در
روسیه نه به
این خاطر که
روسیه از لحاظ
درونی آمادۀ
یک انقلاب
سوسیالیستی
بود، بلکه به
خاطر ویرانی عظیم
ناشی از جنگ
جهانی اوّل،
شکست نظامی،
گرسنگی و
بدبختی عمیق
تودهها بود
که یک بحران
اجتماعی و
سیاسی را پیش
از هر کشور
دیگری در
روسیه به وجود
آورد. سقوط
تزاریسم در
فوریه ۱۹۱۷
یک جمهوری
بورژوا
دمکراتیک نامطمئن
و پُرنوسانی
را به وجود
آورد که در
اصلاح فجایع
جامعۀ روسیه و
در اختیار
گذاشتن
مایحتاج
اولیّۀ زندگی
برای تودهها
ناتوان بود. ولی
بلشویکها
معتقد بودند
که حزب آنها
میتواند به
قدرت برسد و
انقلاب
سوسیالیستی
را حتی در
روسیه، که از
عقبماندگی
رنج میبرد،
آغاز نماید. چون
جنگ جهانی
اوّل یک بار
دیگر، بر آنچه
که در سال ۱۹۰۵
عیان شده بود،
تأکید کرد. روسیه
دقیقاً به
خاطر عقبماندگیاش
و جمع تضادهای
قدیمی و جدیدی
که در هم
آمیخته بودند
به عنوان قابلانفجارترین
نقطه و به
عنوان "ضعیفترین
حلقه" خودنمائی
میکرد. اگر
این حلقه بشکند
تمام زنجیر را
با خود میبُرد
و پروسۀ
انقلاب در
کشورهای
پیشرفتۀ صنعتی
اروپا را
تسریع میکند،
پروسهای که
در آلمان آغاز
میگردد.
پیش فرضهای
بلشویسم
پس
هدف آنها تنها
به ثمر رساندن
انقلاب در یک کشور
به خصوص نبود،
حتی کشوری با
ابعاد عظیمی
همچون امپراطوری
تزار که در دو
قارّه گسترده
بود. هدف آنها
انقلاب جهانی
بود. انقلاب
بلشویکها در
روسیه فقط یک
انقلاب روسی
به حساب نمیآمد
بلکه به عنوان
اوّلین قدم در
راه انقلاب در
اروپا و جهان
به حساب میآمد. این
انقلاب تنها
به عنوان یک
پدیدۀ روسی
اهمّیّتی
برای آنها
نداشت و
اصولاً
امکانی برای
بقایش نبود.
پس
کشوری که
پروسۀ انقلاب
در آن شروع شده
بود بهخودیخود
و یا برای
ویژگیهای
مخصوصاش و یا
سرنوشت ملی آن
مورد توجه
بلشویکها
نبود، بلکه به
عنوان
پایگاهی برای
شروع یک تحوّل
جهانی مورد
نظر آنان قرار
داشت. در
این سالها
اروپا محور
جهان بود، و
یا حدّاقل
اینطور به نظر
میرسید. اگر
انقلاب از
روسیۀ پهناور
و عقبمانده
میتوانست
اشاعه پیدا
کند و در
آلمان،
اتریش، مجارستان
و ایتالیا به
پیروزی برسد
محور کل دنیا
تغییر میکرد.
با
نگاهی به تجربۀ
گذشته، چیزی
که امروز
تعّجبآور
است زحمات زیاد
و عزم
پابرجائی است
که بلشویکها
با توّسل به
آن در مدّت
کوتاهی این
دید استراتژیک
را انتخاب
کردند. حقیقت
جالب توّجه در
اینجا
سختگیری خشک
بلشویکها در
ندادن هیچ
گونه امتیازی
به
ناسیونالیسم
بود. در
سالهای آخر
قرن ۱۹
مارکسیسم نه
فقط به عنوان
یک ایدئولوژی
خارجی که از
لحاظ تاریخی و
فرهنگی در
اروپا رشد
کرده بود وارد
روسیه شد،
بلکه به عنوان
رد آشکار هر
گونه مأموریّت
خاص مختص
روسیه و راه
ویژهای برای
رسیدن به
سوسیالیسمِ
بود. فقط
کافی است که
پُلمیکهای
تند لنین و
پلخانف را بر
علیه
پوپولیسم به
یاد آوریم. اوّلین
هستههای
مارکسیست که
بعداً حزب کار
سوسیال دموکرات
را به وجود آوردند
در مخالفت با
گرایشات
اسلاودوستانه
که ریشۀ عمیقی
در فرهنگ
روسیه داشتند
و گاهی موضع جنگجویانه
و انقلابیای
در سطح سیاسی
اتخاذ میکردند،
از اشاعۀ راه
غربگرائی (Westernization) هیچ
کوتاهی
نکردند. رُشد
اقتصادی-اجتماعی
کشور نمیتوانست
به ارزشهای
بدوی روسیۀ
مادری واگذار
شود. توسعه
به معنای
صنعتی شدن
بود؛ یعنی رشد
سرمایهداری. علاج
مرضهای ناشی
از "عقباُفتادگی
آسیایی"
روسیۀ تزاری،
علوم و
تکنولوژی غرب
بود، توسعۀ
سرمایهداری
صنعتی که آن،
خود موجب به وجود
آمدن
پرولتاریای
مدرن کارخانهای
میشد. اهمیّت
این تأکید
ایدئولوژیک و
حدّ و اندازۀ
تعهّدی که
اوّلین نسل
مارکسیستهای
روسی به این
مسئله داشتند
در پژوهش تاریخی
لنین که به
رشد روابط
سرمایهداری
در روسیه
اختصاص داده
شده بود به
ثبت رسید. پس
در آخرین دهۀ
قرن نوزدهم،
مارکسیستهای
روسی موضع
دشواری را
اتخاذ کردند
(که در پُلمیکها
مورد
سوءاستفادۀ
پوپولیستها
قرار میگرفت)
که همان
مدافعه از
پروسۀ سریع
صنعتی شدن بود
که به وسیلۀ
بورژوازی
لیبرال هم
حمایت میشد –
گر چه در میان
مارکسیستها
اهداف
گوناگون و
دورنماهای
مختلفی وجود
داشت. ایدۀ
اساسی حاکم بر
این موضع آن
چیزیست که
ریشه و هستۀ
تمام تفکرّ
مارکس را
تشکیل میدهد. انقلاب
سوسیالیستی
انقلابی است که
به وسیلۀ طبقۀ
کارگر به ثمر
میرسد و
رهبری میشود؛
طبقهای که
خود با رشد
سرمایهداری
صنعتی رشد میکند. انقلاب
سوسیالیستی یک
رهائی کامل
بشریّت است،
ولی این رهائی
مستلزم شروط
تاریخی و مادی
است: نه تنها "اجتماعی
شدن کار" و "تشکیل
کارگر
کُلکتیو"، نه
تنها رشد وسیع
بازدهی نیروی
کار، بلکه
همچنین زوال
محدودیتهای
محلّی و
بنگاهی (Corporative) که فقط
در چهارچوب
تولید صنعتی
مدرن و بازار
جهانی ایجاد
شده به وسیلۀ
امپریالیسم
به دست میآید. در
غیاب این دو
شرط اساسی کلّ
تئوری مارکس
نیز پا در هوا
میماند. زیرا
آنها یک صحنۀ
انقلابی در
جهان به وجود
میآورند که
در آن وحدت
بشریّت،
کمونیسم بینالمللی
میتواند
تحقق یابد و
به علاوۀ آنها
یک عامل انقلابی
نیز به وجود
میآورند که
به پروسههای
کار علمی و
عقلانی (Rational) مربوط
است – یعنی
کارگر و
تکنسین مدرن.
در
سالهای اوّل
این قرن (قرن
بیستم) مارکسیستهای
روسی به زودی
شروع به پیوند
زدن یک سری مشخصّات،
و در بعضی
مواقع حتی ایجاد
تغییراتی در
این سیستم پیشفرضهای
اساسی نمودند. آنها
میبایست
دیدگاه خود را
در قبال اهداف
سیاسی-اجتماعی
که در حول آن
میخواستند
عمل کنند
تصحیح نمایند
تا تأثیر عمیقی
بر روی اجتماع
معاصر روسیه
گذارند و به
عنوان یک
نیروی
انقلابی به
طور مؤثر عمل
کنند.
تضادّ
اصلی
اوّلین
و یکی از
مهمترین این
مشخصات البته
درک "ژاکوبنی"
از حزب بود که
به وسیلۀ لنین
معرفی گردید. در
چنین درکی،
حزب، "حزب
کادرها" یا "انقلابیون
حرفهای" شد،
به عبارت دیگر
یک پیشرو
بسیار متمرکز. مشکل
بتوان فشار و
این احتیاج
مارکسیستهای
روسی را، به
خاطر شرایط
ویژۀ آتمسفر
غیرقانونی که
حزب باید تحت
استبداد
تزاری در آن
عمل میکرد
درک نکرد. یک
مشخصّۀ دیگر و
یا بهتر است
بگوئیم در این
مورد، تغییر
بحثهای
حسّاس حول طرح
مارکسیستی
کلاسیکی که لااقل
تا آن هنگام
به مارکس نسبت
داده میشدند
بود که صحبت
از دو دوره و
یا مرحلۀ
انقلاب –
بورژوادمکراتیک
و سوسیالیستی
– به معنی دو
مرحلۀ مشخص که
در دوران
تاریخی به هم
پیوسته قرار
دارند میکرد. مسئله
مورد بحث در
اینجا حتی بیشتر
از شرایط مشخص
روسیه نشأت میگرفت. ولی
مقیاس انحراف
در این مسئله
آنقدر بود که
عمیقاً بر
تمام
استراتژی و
آیندۀ حزب
کارگران
تأثیر گذاشت. به
خاطر خصلت
استبدادی رژیم
تزاری و نبود
هیچ نوع از
آزادیهای
قانونی، حتی
اگر از رشد
ضعیف سرمایهداری
صنعتی هم صحبت
نکنیم – حزب
مارکسیست میبایستی
در محیطی عمل
میکرد که
عموماً چنین
پذیرفته شده
بود که در هر شرایطی
یک انقلاب
بورژوائی
باید قبل از
انقلاب سوسیالیستی
به وقوع
بپیوندد. پس
مسئله این بود
که: یک حزب
مارکسیست در
قبال این
انقلاب بورژوائی
که هم رشد
روابط سرمایهداری
و هم تقویّت و
سازماندهی
طبقۀ کارگر را
در بر دارد،
چه موضعی باید
اختیار کند؟
تا حدود ۱۹۰۵،
مارکسیستهای
روسی وسیعاً
این تز را
قبول داشتند
که انقلاب
سوسیالیستی
در کشورهای از
نظر اقتصادی
عقبافتاده
مثل روسیه که
در آن
پرولتاریای
صنعتی اقلیت
محدودی را
شامل میشد و
انقلاب
بورژوائی هنوز
به وقوع
نپیوسته بود –
امکانپذیر
نیست. آنها
استدلال میکردند
که در روسیه
انقلاب فقط میتواند
بورژوائی
باشد، پس
وظیفۀ سوسیالدمکراتها
فقط میتوانست
حمایت از
بورژوازی
باشد و نه به
سرانجام
رساندن
انقلاب خودی.
اما بعد
از سال ۱۹۰۵
فقط منشویکها
بر صحت این تز
اصرار داشتند. خط
ّ منشویکی که
حمایت از
بورژوازیلیبرال
و خودداری حزب
سوسیالدمکراتیک
به منظور "پاک
نگاه داشتن دستان
خود" را قبول
داشت، به
وسیلۀ دو
دیدگاه
استراتژیک
دیگر در جنبش کارگری
روسیه در حین
انقلاب ۱۹۰۵
مورد مخالفت
قرار گرفت. "دیکتاتوری
انقلابی –
دمکراتیک
کارگران و
دهقانان لنین"،
و دیدگاه "انقلاب
مُداوم"
تروتسکی. این
دو دیدگاه نیز
که با هم
مخالف بودند. آنچه
که در هر دوی این
مواضع – در
مخالفت با
منشویکها –
مشترک بود نقش
مثبت و پیشروئی
بود که در خود
انقلاب
بورژوادمکراتیک
به سوسیالدمکراتها
داده میشد. اما
اختلاف مابین
این دو به
اندازۀ کافی
زیاد بود که
در سایر مسائل
با یکدیگر
متضاد باشند. لنین
میپنداشت که
حزب باید
مشوّق وحدت
انقلابی کارگران
و دهقانان
باشد، به طوریکه
آن، انقلاب
بورژوائی را
به ثمر رساند
و زمینه را
برای انقلاب
سوسیالیستی
فراهم آورد؛
در حالیکه این
پروسه به هر
حال برای یک
دورۀ کامل تاریخی
یک انقلاب
بورژوائی
باقی خواهد
ماند، که این
به خاطر سلطۀ
دهقانان است. از
سوی دیگر
تروتسکی
معتقد بود که
در همان حال
که
پرولتاریای
روسیه باید
دهقانان را به
طرف خود جلب
کند و رهبری
آنها را در
انقلاب
بورژوائی
داشته باشد،
نمیتواند در
آن نقطه، این
پروسه را
متوقف نماید. پرولتاریا
برای تکمیل
انقلاب
بورژوائی به ناچار
ناگزیر است تا
انقلاب خود را
در یک پروسۀ
غیرمقطع
(پیوسته)Uninterrupted
آغاز
نماید.
درک یک
نکته در اینجا
مهم است: گر
چه هر دوی این
خطوط به خاطر
برخورد به
مسئلۀ انقلاب
در روسیه به
وجود آمدند
ولی به هر حال
یک نوع حمایت
و تکمیل در
سطح جهانی را
پیش فرض
داشتند. اگر
به این خطوط،
به جای درنظرگیری
این چارچوب
جهانی فقط در
محدودۀ جامعۀ
روسیه آن زمان
برخورد شود،
در آن صورت هر
دو اختیاری و
غیرعملی میشوند. در
آن صورت خط
لنینی به معنی
متشکل کردن
پرولتاریا
برای رهبری
انقلاب
بورژوادمکراتیک
میبود، یعنی
برای استقرار
رژیمی که به خاطر
حکمفرمایی
کارمزدی و
استثمار
سرمایهداری،
پرولتاریا
خود رنج میبرد. از
سوی دیگر دیدگاه
تروتسکی به
معنی حمایت از
یک گذار غیرمقطع
(مداوم) از
انقلاب
بورژوائی به
انقلاب
سوسیالیستی
در کشوری میبود
که
پرولتاریای
صنعتی به
مانند یک
جزیره در
محاصرۀ
دریایی نامحدود
از دهقانان
بود. معذالک،
این دو تز
علیرغم
محدودیتها و
اختلافشان،
مخصوصاً در
قالب ۱۹۰۵ شان،
دارای اهمیّت
و خلاقیتی
هستند که به
شرح زیر است:
هر دوی
آنها تضاد
واقعی و اصلیای
که حزب روسی
خود را در آن
محصور یافت
طرح نمودند: آن
یک حزب انقلاب
سوسیالیستی
در کشوری بود
که برای چنین
انقلابی
کاملاً نارس مینمود. با
این وجود،
حزبی که برای
نیل به این هدف،
در چنین زمینۀ
به ظاهر
اشتباهآمیزی
به وجود آمد
نه از روی
اتفاق، بلکه
به خاطر دلایل
عمیق تاریخی
بود.
در
برخورد با این
تضاد اصلی،
این دو موضع
به طور ضمنی
حاوی نکات جدید
تحلیلی بودند
که چند سال
بعد در تئوری
لنینیستی
امپریالیسم
کاملاً توضیح
داده شدند. اولین
این نکات آن
بود که دیگر
در قرن بیستم
یک بورژوازی
انقلابی نمیتوانست
باقی مانده
باشد: بنابراین
رهبری انقلاب
بورژوادمکراتیک
در جایی که
چنین انقلابی
میبایست به
وسیلۀ پرولتاریا
صورت بگیرد
غیرقابلاجتناب
بود. این
ایده، تحلیل
قبلی مارکس را
در مورد تاریخ
آلمان نوین
تصحیح کرده و
گسترش داد، که
در آن تحلیل
مارکس از ضعف
و عجز
بورژوازی
آلمان در روبرو
شدن با مسئلۀ
انقلاب خود و
بریدن پیمانش با
اشرافیان (یونکرها)
صحبت کرده بود.
نکتۀ
نوین دوّم که
تازگی آن از
نکتۀ اوّل هم
بیشتر بود در
این فرضیه که
انقلاب
سوسیالیستی حتماً
نباید ابتدا
در غرب – در
کشورهای
پیشرفتۀ
سرمایهداری
به وقوع بپیوندد
بلکه میتواند
در کشورهای
عقبماندۀ
شرق به حرکت
در آید و حتی
از مناطق پیرامونی
خود کشورهای
متروپل و
مراکز حساس
سیستم شروع
شود، خلاصه میشد. این
تز تا حدی پیش
زمینۀ تحلیل
لنین از
امپریالیسم
بود یعنی
زمینه را برای
آنچه که بعداً
لنین آن را
قانون "رشد
ناموزون"
خواند آماده
کرد، که
بر طبق آن
قابلانفجارترین
نقطۀ سیستم
جهانی لزوماً
پیشرفتهترین
نقطه نیست بلکه
برعکس میتواند
"ضعیفترین
حلقه" از نقطه
نظر صنعت
سرمایهداری
باشد، اما این
حلقه علیرغم
ضعفش میتواند
از قابلیت
انقلابی و
نیروهای
انفجاری غنی
باشد: دقیقاً
به این خاطر
که هر دو تضادهای
کهنه و جدید
را در خود
مجتمع دارد.
انترناسیونالیسم
لنین
بارها
اشاره شده است
که هر دوی این
تزها دیدگاه
اصلی مارکس را
از بسیاری
جهات تغییر
دادهاند:
منشویکها
اوّلین کسانی
بودند که این
را مطرح
کردند، ولی یک
ارزیابی
واقعیتر از
نقطه نظر بُعد
تاریخی نشان
میدهد که
علیرغم
تغییراتی که
آنها ایجاد
کردند مواضع
لنین و
تروتسکی حاوی
نکات اصلی و
کلیدی تحلیل
مارکس بودند و
اصولاً آنها
را از تحلیل
مارکس جدا
دانستن
غیرقابلتصوّر
است. چون، در
حالیکه هر دوی
آنها با این
مسئله که
تاریخ در پیش
روی آنها
گذاشته بود تا
دربارۀ وظائف
انقلابی یک
حزب مارکسیستی
کارگری در یک
کشور نسبتاً
عقبافتاده
فکر کنند،
مواجه شدند،
مشخصّۀ مشترکشان
آگاهی روشن
آنها از این
مسئله بود که
تحولی که در
راه رسیدن
بود، خارج از
این که در کجا
ممکن است آغاز
شود؛ فقط میتوانست
یک تحوّل انقلابی
جهانی باشد،
یعنی تنها عکسالعمل
مناسب در
مقابل نظام
جهانی
امپریالیستی. به
علاوه، هر دو
تأکید میکردند
که زمینۀ
تعیینکنندهای
که این نبرد
نهایتاً به
شکست یا
پیروزی منتهی
میشود، فقط
میتواند در
کشورهای
مرکزی سرمایهداری
متروپل باشد –
در آن هنگام
این به معنی
کشور آلمان
بود و پیشگام
آن فقط میتوانست
پرولتاریای
مدرن صنعتی
باشد-که برای مارکس
سوژۀ(subject) تاریخی
انقلاب بود.
بسیار
مهم است که به
این نکات توجه
صحیح و روشنی
شود، چون آنها
با یک واقعیّت
تاریخی
مطابقت دارند:
درک حاکم بر
قدرتگیری
بلشویکها در
سال ۱۹۱۷ و تئوری
و عمل رهبری
حزب، حداقل تا
سال ۱۹۲۴، به
راستی فقط
رجوع آگاهانۀ
بلشویکها به
محتوای اساسی
تحلیل مارکس
میتواند
برجستهترین
مشخصات آنها
را توضیح دهد:
آگاهی عمیق و متداوم
از ماهیّت
استثنائی و
متضاد وظائف
حزب روسی به
مثابه ابراز
انقلاب
سوسیالیستی
در کشوری که
هنوز شرایط
برای چنین
انقلابی آماده
نبود.
در همین
رابطه قسمتی
از کتاب جنگ
دهقانی در
آلمان انگلس
بسیار روشنگر
است و میتواند
در بازگو کردن
آنچه که در
فکرمان هست
کمکمان نماید:
"بدترین
چیزی که در
مورد رهبر یک
حزب افراطی میتواند
رخ دهد این
است که ناگزیر
باشد زمانی رهبری
حکومتی را به
دست گیرد که
در آن دوره
جنبش هنوز به
سطحی نرسیده
باشد تا
بتواند تسلط
طبقهای را که
او نمایندگیاش
را میکند و
همچنین تحقق
اقداماتی که
این تسلط به
دنبال دارد را
فراهم آورد. آنچه
که او میتواند
بکند بستگی به
ارادۀاش
ندارد بلکه
بستگی به سطح
رشد ابزار
مادی معیشتی
دارد، به
شرایط تولید و
بازرگانی…..
آنچه که باید
انجام دهد،
آنچه که حزب
از او میخواهد،
باز هم بستگی
به او ندارد…..
او به خواستههایی
که تا آن زمان
مطرح شده اند
محدود است….. پس
ناچار با یک
مسئلۀ
غیرقابلحل
روبرو میشود. آنچه
را که میتواند
انجام دهد با
تمام اعمال
قبلی، اصول و
منافع آنی حزب
در تضاد است،
و آنچه را که
باید انجام
دهد غیرممکن
است. در یک
سخن، او
ناگزیر است که
حزب و یا طبقۀ
خود را نمایندگی
نکند، بلکه
نمایندگی
طبقهای را
کند که جنبش
در آن موقع
برای آن مستعد
است. برای
منافع جنبش او
ناگزیر است که
منافع طبقۀ دیگری
را به جلو
ببرد، و جملات
و قولهای
متعددی را به
خورد طبقۀ خود
دهد و به طور
جدّی اظهار
کند که منافع
آن طبقه، همان
منافع طبقۀ
خود است. هر
شخصی در چنین
موقعیتی بدون
شک بازنده است."
هیچکدام
از رهبران بلشویک
و در میان
آنان لنین، به
هیچوجه این
ایده را قبول
نمیکردند که
چشمانداز
آنها بسیار
ناامیدکننده
است. ولی با وجود
این جای تعجب
است که بلشویکها
بارها و بارها
آگاهی روشنشان
را در مورد
تضادی که
تاریخ و گسترش
امپریالیسم
در مقابل آنها
قرار داده
بود، نشان میدادند. آنها
به جای تن
دادن به آن،
خیال حل آن را
داشتند و به
این خاطر تنها
راه صحیح ممکن
را در پیش
گرفتند: یعنی
تضاد را
نادیده
نگرفتند و آن
را پنهان
نکردند بلکه
نتایج آنرا
علناً در
استراتژی خود
منظور نمودند. این
کلید توضیح
اولین
اقدامات
بلشویکها در
قدرت است. مثل
حکم تقسیم
زمین میان
دهقانان، و یا
دادن حق
خودمختاری به
ملیتها که
شامل حق جدا
شدن از امپراطوری
قبلی تزاری
نیز بود؛ این
اقدامات به وسیلۀ
منتقدین
بسیاری مورد
حمله قرار
گرفت، بخصوص
روزا لوگزامبورگ
که آنها را
اقدامات
بورژوادمکراتیک
و غیرسازنده
خواند و معتقد
بود که آنها
در آینده موانعی
در راه
ساختمان
سوسیالیسمِ
ایجاد خواهند
کرد. همین
آگاهی، فکر لنین
را در مورد
ماهیت انقلاب
اکتبر و ماهیت
سوسیالیستی
آن رنج میداد،
نه فقط فوراً
بعد از تسخیر
قدرت بلکه بعداً
هم در سالهای ۱۹۱۹ یا ۱۹۲۱٫
این رنج به
خوبی در
عنوانی که به
رژیم جدید
داده شد منعکس
است: "دولت
کارگران و
دهقانان".
در
اینجا از قلم
انداختن لغت
روسیه، ماهیت
انترناسیونالیستی
انقلاب را
تأیید میکند،
در حالی که
طبقۀ دومی – که
هیچگاه در
تئوری اولیّۀ
دیکتاتوری
پرولتاریا
پیشبینی
نشده، در کنار
طبقۀ کارگر
ظاهر میگردد
– یعنی
دهقانان. تقریباً
تمام حرکات
سیاسی و تغییر
مسیرهای لنین
در تمام طول
حیات او تحت
تأثیر همین
آگاهی او از
این تضاد بود.
محدودیتهای
عقبافتادگی
امروز
چنین به نظر
میرسد که به
یک بررسی مجدد
و بیطرفانه در
مورد نکات
اساسی متعددی
در تفکر و
آثار لنین
نیاز باشد. بیشترین
توجه معاصر
اولاً بر روی
درک لنین از حزب
و ثانیاً بر
تاخیر وی در
اهمیت دادن به
نقش شوراها – که
قبلاً در
انقلاب ۱۹۰۵
به وجود آمده
بودند –
متمرکز شده
است. این
بازجوییها
طبیعتاً به
خاطر پیامدهای
مرگ لنین در
روسیه است. در
اینجا است که
ما معنی هشدار
پیشگومآبانۀ
مشهور روزا
لوگزامبورگ
را در جزوۀ او
در مورد
انقلاب روسیه
درمییابیم:
"با
سرکوب سیاسی
در تمامیّت
سرزمین،
زندگی در
شوراها هم
باید بیشتر و
بیشتر فلج
گردد. بدون
انتخاب
عمومی، بدون
آزادی بیقیدوشرط
مطبوعات و
تجمع، بدون یک
مبارزۀ آزاد
عقیدتی،
زندگی در هر
نهاد عمومی میمیرد،
فقط به عنوان
صورت ظاهر
زندگی درمیآید
که در آن فقط
بوروکراسی به
عنوان عضو
فعال باقی میماند. زندگی
عمومی به
تدریج به خواب
میرود و چند
تن از رهبران
حزبی که دارای
انرژی خستگیناپذیر
و تجربۀ
نامحدودی
هستند
حکمرانی و فرمانروائی
میکنند. در
میان آنها فقط
در مواقعی،
حدود ده تا
دوازده نفر از
افراد برجسته
رهبری را در
دست دارند و
نخبگانی چند
از طبقۀ کارگر
هم گاه به گاه برای
ابراز
احساسات به
خاطر سخنرانی
رهبران به
میتینگهای
رهبران دعوت
میشوند تا
تمام مصوبات
را به اتفاق
آرا به تصویب
برسانند – این
در بطن خود یک
دسته بازی است
– یک دیکتاتوری
است (مطمئناً)،
نه دیکتاتوری
پرولتاریا،
بلکه فقط
دیکتاتوری
تعدادی
سیاستمدار که
یک دیکتاتوری
در مفهوم
بورژوایی آن
است، به مفهوم
حکومت ژاکوبنها."
البته
همان طور که
لنین نیز خود
پذیرفت، این حقیقت
دارد که شکل
رژیم سیاسی که
در انقلاب اکتبر
در روسیه تحقق
یافت،
هیچگاه، حتی
در ابتدا، یک
دیکتاتوری
پرولتاریا
نبود، بلکه یک
دیکتاتوری
حزب بود که به
نمایندگی از
پرولتاریا
اعمال میشد. به
خاطر "سطح
فرهنگی نازل
تودههای
کارگر"، لنین
در همان سال ۱۹۱۹ نوشت:
"شوراها، که
مطابق برنامهشان
ارگانهای
ادارۀ مستقیم
به وسیلۀ
کارگران
هستند، عملاً
ارگانهای
اداره برای
کارگران شدهاند
که به وسیلۀ
پیشرو
پرولتاریا
رهبری میشود،
نه به وسیلۀ
تودههای
کارگر". در
همان سال لنین
به صراحت
تصدیق کرد که
دیکتاتوری
حزب، شکل مؤثر
دیکتاتوری
پرولتاریا باید
در نظر گرفته
شود، و تصریح
کرد که "دیکتاتوری
طبقۀ کارگر به
وسیلۀ حزب
بلشویک، که
حداقل از سال ۱۹۰۵ با کل
پرولتاریای انقلابی
متحد شده است،
مادّیت مییابد."
به هر
حال، هر چقدر
هم که ما از
این مسائل
آگاه باشیم،
ضروری است که ۲ نکته را
تأکید کنیم:
۱ – این
"تضادها" در
سیاستهای
لنین و بلشویکها
امری حاشیهای
یا اتفاقی
نبودند که بعد
از قدرتگیری
با آنها مواجه
شوند. برعکس،
آنها یک جنبه
تضاد اساسیای
هستند که
قبلاً تشریح
کردم: تضاد یک
حزب به مثابه
ابزار انقلاب
سوسیالیستی
در کشوری که هنوز
برای آن مستعد
نیست. واضح
است که ما نمیتوانیم
به سادگی این
تضاد را به
لنین نسبت
دهیم، بدون
آنکه به طور
همزمان او را
همچون منشویکها،
به خاطر انقلاب
کردن، سرزنش
نماییم، به
جای آنکه
کرنسکی را در
جای خود در
قدرت نگاه
دارد.
۲ ـ قطعۀ
مختصری که در
بالا اشاره شد
نشان میدهد
که لنین در
تمام نوشتههای
خود در مورد
این تضاد
آشکارا سخن میگوید
و در تمام کتب
مهم حزب این
موضوع با
آگاهی کامل
مورد تحلیل و
مباحثه قرار
گرفته است. ولی
آنچنان که کسی
ممکن است تصور
نماید موضوع اصلی،
شکل آن نبوده
است، بلکه بحث
بر سر محتوی
هم بوده است: خود
این موضوع که
مسئله به
روشنی طرح میشد
این سؤال را
مطرح میکند
که اگر مسئله
نمیتوانست
حل شود، از
طریق چه
وسایلی میتوانست
تخفیف داده
شود و معتدل
گردد. تنها
کافیست که به
عنوان مثال بر
بحث موشه لوین (M.Lewin) تحت
عنوان (Lenin’s Last Struggle) تامل
کرد.
چنین به
نظر میرسد که
اشتباه لنین
در این بود که
بیش از حد
لازم احتیاجِ
عملی را در
محدوده روسیه
در نظر میگرفت،
بدون آنکه
محدودیتهای
سیاسی و
تاریخی را که
بر مبنای آنها
این وسایل
انتخاب شدند
را روشن کند. برای
مثال، این میتواند
در مورد خصلت
بسیار متمرکز
حزب، که منطبق
بر شرایط غیرقانونی
بود، صدق کند.
اما به عقیدۀ
من این به
دیگر قسمتهای
این تئوری،
مثلاً آوردن "آگاهی
سیاسی" به
درون طبقۀ
کارگر "از
خارج" که
امروز در بین
جریانات
روشنفکری سبب
ایجاد رسوائی
از نوع گرایش
به جنبش خودبهخودی
(Spontaneous) و گرایش
به کارگرگرائی (Ouvrierism) شده
مربوط نمیشود.
سخن را
کوتاه کنیم،
با هیچگونه
سفسطهجویی
نمیتوان از
این نکتۀ اساسی
فرار کرد که:
با وجود روسیهای
که شرایط در
آن برای
انقلاب
سوسیالیستی
فراهم نبود،
حزب بلشویک،
که کوچک، یکپارچه،
ولی مملو از
زندگی
دیالکتیکی سیاسی
که تصور آن در
حال حاضر
غیرممکن است –
ابزار ضروریای
برای عمل در
این شرایط
مشخص بود. گرچه
آسان نیست تا
از مدارک
مطمئن باشیم،
باید تأکید شود
که "انفراد"
بلشویکها از
تودههای "انتخابی"
نبود که به وسیلۀ
لنین اتخاذ
شده باشد، و
یا حتی "متأثر"
از خط سیاسی
او هم نبود:
بلکه به وسیلۀ
موقعیت عینی
تحمیل شده بود. باید
گفته شود که
علیرغم عقبماندگی
عمومی، روسیه
دارای چند
مرکز صنعتی
بود. دویچر (Deutcher) به
درستی اشاره
کرده است که
این مراکز از
مدرنترین
بخشهای
صنعتی دنیا
بودند، و "ضریب
تمرکز آنها
حتی از صنعت
آمریکا در آن
موقع هم بیشتر
بود." البته
این حقیقت
دارد و در نشان
دادن این که
انقلاب اکتبر
(برخلاف
انقلاب چین که
ماهیت آن اصولاً
دهقانی بود)
یک انقلاب
کارگری بود که
از شهر به
مناطق
روستائی رفت و
نه برعکس – نقش
مهمی بازی میکند. ولی
ما نباید
منشاء مصنوعی
این تمرکز
صنعتی،
برقراری آن "از
بالا"، گسترش
اخیرش و
بالاخره این
حقیقت که
روسیه در
تحلیل نهایی
یک کشور با
اکثریت
دهقانی باقیمانده
بود را فراموش
کنیم.
ندیدن
این واقعیت
سبب میشود که
از همان ابتدا
درک از زندگی
و آثار لنین
را کنار
بگذاریم. حزب
بلشویک،
حداقل در
سالهای
بلافاصله قبل
از ۱۹۱۷،
بیانگر هستههای
بسیار متمرکز
طبقۀ کارگر
بود که از همه
کیفیات نظم، سازماندهی
و آگاهی پیشرو
– که با "کارگر
کُلکتیو مدرن"
متناسب است –
برخوردار بود. با
این وجود، در
رابطه با کل
کشور بدون یک
پایۀ طبقاتی
مستحکم بود. چنین
اوضاعی، که
شبیه نقلقول
انگلس در متن
بالاست، به
طور ضمنی
دارای یک خطر
عینی بود که
آگاهی از آن
حاکم بر تفکر
و عمل لنین
بود. زیرا
حزب، دقیقاً
تا آنحد که
برای انجام
انقلاب
سوسیالیستی
کافی بود،
محکوم به
انزوا و جدائی
از تودههای
وسیع جامعۀ
عقبافتادۀ
روسیه بود. بنابراین
انگیزۀ محدود
نمودن خود،
متمرکز شدن،
در دسترس
نبودن، همه
ناشی از این
مسئله است. از
سوی دیگر، حزب
میباید از
این مخمصه فرار
میکرد، اگر
واقعاً
خواهان عمل
کردن به صورت
یک نیروی انقلابی
که بتواند
تودهها را
بسیج کند بود.
این
مسئلهای را
طرح میکند که
به اندازۀ
کافی مورد
مطالعه واقع
نشده است، ولی
دارای اهمیتی
حیاتی برای
لنین بود: مسئلۀ
اتفاق نظر – به
معنی لزوم این
که حزب در انطباق
با آمال اساسی
تودههای
وسیع عمل کند. نگاهی
گذرا به آثار
او مخصوصاً
آثار ۱۹۱۷
کافیست که
پافشاری لنین
را بر روی این
موضوع نشان
دهد. "حزب
پرولتاریا
نمیتواند
وظائف معرفی سوسیالیسم
در کشوری که
دارای تودههای
دهقان کوچک
است را تقبل
کند، تا زمانی
که اکثریت توده
به ضرورت یک
انقلاب سوسیالیستی
آگاه شده
باشند." و یا "ما
بلانکیست
نیستیم، ما
گرفتن قدرت را
به وسیلۀ یک
اقلیت تبلیغ
نمیکنیم، ما
مارکسیست
هستیم". "کمون
(شوراهای
کارگران و
دهقانان) هیچ
نوع رفرمی را
که کاملاً چه
به وسیلۀ
واقعیات
اقتصادی و چه
به وسیلۀ آگاهی
اکثریت تودهها
ضمانت نشده
باشد، معرفی
نمیکند. تا
آنجا تجربۀ
سازماندهی
مردم روسیه
ضعیف است، ما
همه باید
سازمان خود را
هر چه محکمتر
از طریق خود
تودهها
بسازیم".
هر کدام
از مسائلی که
تا به حال
مطرح شده است
میتواند
فصلی را به
خود اختصاص
دهد و خواننده
باید تلاش کند
که آنها را
فرموله کند. برای
شروع، آنچه را
که مسئلۀ
اتفاق خواندهام،
سؤالی است که
برای لنینیسم
جنبۀ ضروری دارد،
در مورد توجهی
که به دهقانان
معطوف شد و
رابطه با خردهبورژوازی
به طور کلی. لنین
در سال ۱۹۱۷
نوشت: "روسیه
یک کشور خردهبورژوازیست. اکثریت
جمعیت کشور
متعلق به این
طبقه است." همچنین،
مسئلۀ ملیتها
را هم مطرح میکند
و همچنین
مسئلۀ
کشورهای
مستعمره را. بالاخره،
این مهمترین
مسئله را در
بر دارد، یعنی
آنچیزی که
امروز مبهم و
نامعلوم است:
به عبارت
دیگر، احتیاج
به اینکه
مبارزۀ
طبقاتی به
صورت یک مبارزۀ
سیاسی ساخته
شود و شکل
گیرد، که تا
آن حد که از
حدود محض
فراتر رود،
نمیتواند از
رودرروئی با
مسئلۀ ائتلاف
خودداری کند. مارکس
حتی در سال ۱۸۴۴ گفته
بود: "اگر
انقلاب
سوسیالیستی
یک انقلاب
سیاسی یا جوهر
اجتماعی است،
این جوهر یا
محتوای خود
ناکافی است
زیرا به یک
شکل سیاسی
احتیاج دارد،
حتی به خاطر
اینکه انقلاب
به طور کلی یک
عمل سیاسی است
و بدون انقلاب
سوسیالیسم
تحقق نمییابد."
بخش دوم
و پایانی
مفهوم
نوسانات لنین
توجهی
که لنین به
جلب رضایت
تودهها میکرد
همراه با شکاف
عینی که حزب
را از اقشار
وسیع عقبافتادۀ
روسی ایزوله
کرده بود
نوسانات
متداوم و
تغییر مواضع
در خط سیاسی
لنین را به
خوبی توضیح میدهند. این
همیشه دو نوع
ضرورت متضاد
را ایجاب میکرد. از
سوئی نیاز به
حرکت با توجه
به شرایط
روسیه وجود
داشت که نه
تنها موجب تعویق
اهداف اصیل
سوسیالیستی
شد، بلکه در
عین حال حزب
را موظف میساخت
که تنها عامل
و تجمعگاه
آیندۀ این
اهداف را
نمایندگی کند. از
سوی دیگر، از
آنجایی که
روسیه تنها
نقطۀ حرکت و
پرتابگاه
موقت برای
انقلاب جهانی
یا انقلاب در
اروپا بود،
احتیاج مداوم
برای پیشبینی
دنیایی ورای
فعل و
انفعالات
فعلی در دستور
کار قرار داشت، که
نه تنها چشمانداز
گذار به
سوسیالیسم،
بلکه حتی به
کمونیسم را
بیان میکرد.
این
مسئله به ما
کمک میکند که
انعکاسی ایدهآل
با "جهشی" که
توسّط دولت و
انقلاب
نمایندگی میشد
را درک کنیم –
هم یک اثر "تخیلی"
از نقطه نظر
زمانی و مکانی
که در آن
نگارش یافته
بود به شمار
میرفت و هم
در عینحال
بیانیهای
بسیار مهم از
اهداف و
دورنمای هر
انقلاب سوسیالیستی
اصیل محسوب میشود.
از سوی دیگر، این
مسئله به
تشخیص گیجی و
تردیدهای لنین
دربارۀ ماهیت
و اهمیت
انقلاب درست
در لحظۀ تکوین
آن کمک میکند. اینجا
ما مقیاسی از
اهمیت فوقالعادۀ
مارکسیسم
لنین که او را
از سایرین مانند
زینّوویوف،
کامینوف،
استالین،
بوخارین و
شاید حتی
تروتسکی
متمایز میکند
به دست میآوریم. او
بر اثر همان
تردیدش به
عنوان آگاهترین
شخصیت زمان
خویش ظاهر شد. در
اوت ۱۹۲۱ لنین
نوشت که
انقلاب از
نوامبر ۱۹۱۷ تا
ژانویۀ ۱۹۱۸
بورژوادمکراتیک
بوده است و
مرحلۀ
سوسیالیستی
انقلاب تنها
پس از برقراری
دموکراسی
پرولتری شروع
شده است.
اما
او دوباره
تقسیمبندی
متفاوتی را
پیشنهاد کرد و
آن اینکه انقلاب
تنها زمانی به
مرحلۀ
سوسیالیستی رسید
که مبارزۀ
طبقاتی کمیتههای
دهقانان فقیر
بر علیه کولاکها
آغاز گشت.
این
نوسانها
هیچگاه متوقف
نشدند.
دو
ماه بعد، در
اکتبر ۱۹۲۱
تقسیمبندی
جدیدتری عرضه
شد: اینبار
اعلام گردید
که مرحلۀ
انقلاب
بورژوادمکراتیک
تنها در سال ۱۹۲۱ کامل
شده است، درست
در زمانی که
لنین به نوشتن
مشغول بود.
در
پشت این
نوسانات
دقیقاً تحولی
قرار داشت که
کمتر از همیشه
پیشبینی شده
بود. پیشفرض
تعیینکنندهای
که بلشویکها
تسخیر قدرت را
بر آن پایه
قرار داده
بودند و میبایست
سبب جبران عقبماندگی
جامعه روسیه
میشد، بسیار
آهسته مادیّت
مییافت.
انقلاب
در اروپای
غربی اتفاق
نیافتاد،
یا
اتفاق افتاد
ولی موقتاً
شکست خورد.
از
تأخیر موج
دوّم، لنین
مجبور شد که
با حقیقتی که
او بیش از هر
کس دیگری بدان
واقف بود روبرو
گردد؛اینکه
پایههای
اقتصادی و
اجتماعی
ضروری برای
تحقق اهداف
قدرت شوراها
در روسیه
تقریباً به
هیچوجه وجود
نداشتند و از
این رو
دیکتاتوری
حزب، در خلاء
معلق مانده
بود. با وجود
بلشویکها در
قدرت، تضاد
قدیمی که حزب
از زمان تولدش
با آن مبارزه
کرده بود به
صورت بسیار
حادتری مشهود
شد: در
حالیکه روسیه
پیشرفتهترین
نظام سیاسی
موجود در جهان
را داشت ولی
حداقل سامانه
اقتصادی برای
تطابق با این
رژیم موجود
نبود.
واژههای
فرمول کلاسیک
ماتریالیسم
تاریخی در مورد
رابطۀ زیربنا
و روبنا اکنون
در نظر سختترین
هواداران آن
وارونه گشته
بود. منشویکها
که قبلاً در
عرصه مبارزۀ تاریخی
شکست خورده
بودند اکنون
میتوانستند
همین فرمولبندی
را علیه لنین
علم کنند.
تسخیر
قدرت در غیاب
یک پایگاه
اقتصادی
مناسب،
دیکتاتوری
پرولتاریا در
غیاب خود
پرولتاریا، و
علاوه بر آن
توسط حزبی که
این عنصر در
آن در اقلیت
قرار داشت،
گسترش مجدد (Reintroduction) سرمایهداری
بعد از انقلاب
به وسیلۀ
برنامۀ نپ (NEP)،
رشد وسیع
دستگاه بوروکراسی
دولتی، تمامی
این مسائل رویهم
به صورت
مجموعۀ
شواهدی درآمد
که آشکارا در مقابل
اصول
(Doctrine) و
همچنین عقل
سلیم قرار
گرفت.
تقریباً
دو سال بعد از
دولت و انقلاب
که لنین در آن "تخریب
ماشین دولتی"
را تئوریزه
کرده بود، وی
با صراحت
همیشگیاش
مجبور به
اقرار این مسئله
شد که نه تنها
این دستگاه
دستنخورده
باقی مانده
است، بلکه به
میزان بسیار وسیعی
در اختیار
پرسنل اولیۀ
خود قرار دارد.
"تعداد
نامعلومی از
مبارزین ما در
مقامات عالیه
هستند – حداقل
چندهزار و
حداکثر دههزار
نفر، با وجود
این در پایۀ
این هیرارشی
صدها هزار نفر
از عاملین قبلی
که از تزار و
بورژوازی به
ارث بردهایم،
بخشی آگاهانه
و بخشی دیگر
ناآگاهانه به
فعالیت علیه
ما مشغولند."
اگر
ما، جنگ داخلی
و دخالت
مسلحانۀ قدرتهای
خارجی را نیز
به این
بیافزاییم،
وسعت دامنۀ مصائبی
که در مقابل
رهبری بلشویکها
قرار داشت به
طور مشخص عیان
میشوند.
پس
از چند ماه که
از تسخیر قدرت
گذشته بود حزب
خود را در
فرماندهی
قلعهای مسلح
و قحطیزده که
از همه سو و
حتی از درون
محاصره شده
بود یافت.
برای
مقابله، حزب
مداوماً
مجبور به پناه
بردن به تمرکز
هر چه بیشتر
شد. تودهها
که در مرحلۀ
اوّل بلشویکها
را حمایت کرده
بودند تلفات
زیادی متحمّل
شده و پراکنده
گردیدند.
گردانهای
کارگران
مسلح،
کارخانههای
نیمهمخروب
را برای
پیوستن به
جبهه ترک
گفتند.
ندرتاً
بتوان تصویری
بدین غمانگیزی
نقش زد؛ جامعۀ
روسیهای که به
شدت از جنگ
جهانی اوّل
ضربه خورده
بود، اکنون به
نظر میرسید
که تحت
تأثیرات
ترکیبی از
تلفات جانی و
ضعف صنعتی بر
لبۀ نابودی
تلو، تلو میخورد. هستۀ
باقیمانده
کارگران نیز
از قحطی به
روستاها فرار
کردند.
تاریخ
پیشرفت
انسانی تا به
حال همیشه از
روستا به جانب
شهر بوده است. اکنون
به نظر میرسد
که به شدّت
معکوس گردیده
است. مشاهده
شده است که از
سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۰
جمعیت
شهرنشین
روسیۀ
اروپایی به
میزان ۳۵٫۲
درصد کاهش
یافته است.
پتروگراد
با ۲
میلیون و ۴۰۰
هزار
نفر جمعیت در
سال ۱۹۱۶، در سال ۱۹۲۰ بیش از ۷۴۰ هزار
نفر سکنه
نداشت، در
حالیکه جمعیت
مسکو در همان
دوره از ۱
میلیون و ۹۰۰
هزار نفر به ۱میلیون
و ۱۲۰ هزار
نفر تنزل یافت.
در
این شرایط،
محرک انقلابی
به نهایت
استقامتش
رسید و نپ، یک
عقبنشینی
اجتنابناپذیر
را نمایندگی
میکرد.
بعد
از اکتبر و
فشار همهجانبۀ
جنگ داخلی، "روسیۀ
قدیمی" که تا
ان زمان تنها
به عنوان
جایگاه
دورافتادهای
از انقلاب
جهانی به شمار
میرفت،
تمامی بار عقبافتادگی
خود را به
معرض سنجش
قرار داد. حزب
که بین یک
طبقۀ کارگر از
رمقافتاده
که تنها شبحی
از گذشتۀ خود
بود و دهقانان
مشتاقی که
سرانجام به انتظار
بهرهبرداری
از زمینهایی
که در انقلاب
به آنان
واگذار شده
بود معلق
مانده بود،
اکنون میبایست
که با مسئولیت
احیای مجدد
جامعهای جنگزده
و از
کارافتاده که
مسئلۀ اوّلیهاش
غذا، پوشاک و
گرما بود
روبرو شود.
اهداف
بزرگ انقلابی
به کناری
گذاشته شدند. برنامههای
سیاسی جای خود
را به برنامههای
روزمره دادند
و تئوری خفقانآور
جایگزین
فعالیتهای
سنتی گردید. حزب
مجبور شد که
نقش همیشه
حاضر را نه فقط
از لحاظ
سیاسی، بلکه
در حوزههای
مدیریّت،
اجتماعی و
اقتصادی ایفا
کند. از اینرو
حزب مجبور بود
که صفوف خود
را گستردهتر
کند، اما نه
با مبلغین و
مبارزین
سیاسی، بلکه
با مسئولین و
مدیرانی که
قدرت ادارۀ
کنترل،
مانوور و
سرپرستی داشتند:
مردانی که
شرایط جدید میطلبیدشان.
پیدایش
استالین
این
زمان بزرگترین
شکاف بین
پیشاهنگ و
طبقهای بود
که میبایستی
نمایندگی میکرد. تمامی
نتایج ۱۹۱۷ به
نظر میرسید
که ناپدید میشوند.
با آزادی
تجارت در نپ،
ابزاری برای
تسهیل احیای
بازرگانان،
تجار و سرمایهداران
فراهم شد.
این
برنامه در
حالیکه به سود
دهقانان، به
ویژه دهقانان
ثروتمند و
میانهحال
بود، لزوماً
خواستهای پرولتاریا
را که تا اینزمان
سنگینترین
بار انقلاب را
بر دوش داشت
برآورده نمینمود. مهمترین
عنصری که معرف
شرایط جدید و
از زمان نپ
ظهور یافته بود،
دست کشیدن
قطعی از
استراتژیای
بود که بر
اساس آن
انقلاب به پیش
برده شده بود. آخرین
امید برای
انقلاب در
اروپا از بین
رفت. نظم
بورژوائی در
آلمان که سه
بار در شرُف
سقوط بود
همچنان به
مقاومت
پرداخت.
پیروزی
آن (نظم
بورژوائی در
آلمان) هم
نطفههای
نازیسم را با
خود حمل میکرد
و هم سبب
انزوای قطعی
شوروی و
نتیجتاَ تقویت
گرایش به سوی
تحکیم و
مستحکمسازی
جامعۀ بعد از
انقلاب شد.
صعود
استالین به
رهبری، ابتدا
در درون حزب و
سپس دولت باید
با چنین
دورنمائی
مشاهده گردد. اهمیت
او همراه با
رشد پروسۀ
بوروکراتیک
شدن حزب و
دولت آغاز میگردد. اما
بوروکراسی
نیز به نوبت
خود به علت
عقبافتادگی
و انزوای فوقالعادۀ
روسیه رشد و
گسترش یافت؛
بوروکراسی
محصول
انقلابی در
حال عقبنشینی
بود که در مرز
اقتصادی
مفلوک میخکوب
شد و متکی به
تودۀ عظیم
دهقانان عقبافتاده
بود. تغییری
که در این سالهای
قبل و
بلافاصله بعد
از مرگ لنین
روی داد نقش
تعیینکننده
در تمامی مسیر
وقایع تاریخ
جهان پس از آن
ایفا نمود.
شکست انقلاب
در غرب آن
استراتژی که
بلشویکها تا
آنزمان
عملکرد خود را
بر اساسش قرار
داده بودند
نابود کرد.
احتمال
از بین بردن
شکاف بین عقبافتادگی
روسیه و
برنامۀ
سوسیالیستی از
طریق حمایت
صنعتی و
فرهنگی پیشبینینشدهای
از میان رفت. حزب
تقریباً بلافاصله
متوّجه شد که
بر روی زمینهای
محکم قرار
ندارد.
اولین
نتیجۀ این
شرایط جدید،
مبارزۀ درونی
در رهبری حزب
بلشویک پس از
مرگ لنین بود. شکست
سریعی که "اپوزیسیون
چپ" دچار شد
تنها به معنای
پایان
رومانتیسم انقلابی
نبود، بلکه در
حقیقت عکسالعملی
در مقابل
انقلاب سقطشدۀ
اروپا در درون
شوروی بود. در
حقیقت ممکن نیست
که درگیری بین
استالین و
اپوزیسیون چپ
را تنها به یک
سری مبارزات
برای قدرت
تقلیل دهیم که
در آنها
استالین
آهسته و
محتاطانه
تمامی زیرکی
خود را علیه
متخاصمی به کار
برد که قدرت
مانوور زیادی
در انقلاب و
جنگ داخلی از
خود نشان داده،
ولی اکنون به
طرز
اسرارآمیزی
بیش از حد
مغرور، بیدستوپا
و مطمئن از
خود شده بودند.
زمینههای
این مبارزه را
باید در جای
دیگری جستجو
کرد. اولین
پلۀ نردبانی
که استالین را
به قدرت
رسانید، به
وسیلۀ رهبران
سوسیالدمکراسی،
که در ژانویۀ ۱۹۱۹ روزا
لوکزامبورگ Rosa Luxemburg)) و
کارل لیبکنخت Liebknecht)
Karl) را به
قتل رساندند
فراهم شد.
غیبت
آنها
(لوکزامبورگ و
لیبکنخت) وزنۀ
سنگینی در
شکستهای ۱۹۲۱ و ۱۹۲۲ در
آلمان بود.
باقی
پلهها توسط
موج ارتجاعی
که بعداً
اروپا را در
بر گرفت و
موسولینی (Mussolini)،
پریمو دُ
ریورا (Primo
De Rivera)،
هورتی (Horthy)،
و بسیاری کسان
دیگر را بر سر
کار آورد،
فراهم شد.
منزوی
و محصور در
درون "عقبافتادگی
آسیایی"
روسیه، حزب
دستخوش چیزی
به مراتب
بیشتر از تغییر
در استراتژی
شد. قدرت و
سنگینی میراث
تاریخی روسیه
اکنون مُهر
خود را بر روی
هر نیروی
تغییر و بُرش
انقلابی میگذاشت.
مشخصاتی که
دوباره از نظم
کهن ظهور میکردند
نه تنها در
تولد مجدد
نهادهای ساختی
و ایدئولوژیک
قبلی، بلکه
همانطور که
کار(E. H. Carr) نشان
داده است، در
احیای ملی
متبلور شدند. نیروهای
اجتماعی که در
آن زمان از
شکستهای
قبلی دوباره
سر بر آورده
بودند تا با
نظم نوین
انقلابی به
سازش رسیده و بیرحمانه
بر مسیر آن
تأثیر
گذارند،
بالاتر از همۀ
نیروهایی
بودند که
اعتبار یک سنت
بومی در برابر
نفوذ خارجیها
را دوباره
تأیید میکردند.
اهداف
روسیه و اهداف
جنبش بلشویسم
اکنون به یک
وحدت غیرقابلتمایز
تبدیل شده
بودند.
این
وحدت واقعاً
مخلوط دورگهای
بود: در درون
آن گرایشات
قدیمی اسلاودوستی (Slavophile) و
همچنین
ضدروشنگری به
طرز
غیرمترقبهای
جان تازه
گرفتند.
حال
در اینجا یک
واژگونی کامل
اصول صورت
گرفت؛
کمونیسم که با
برنامۀ غربی
کردن (صنعت،
علم، طبقۀ
کارگر مدرن،
دیدگاه
انتقادی و
تحقیقی) به
روسیه وارد
شده بود، چیزی
که در فرمول
لنین به شکل "الکتریفیکاسیون
شوراها"
فشرده شده و
تمامی پیام
مارکسیسم را
به دنیای مدرن
همراه داشت،
اکنون با ترشح
فساد ذهنیت استبدادی
روسیۀ کبیر
بارور شده بود.
"رفیق
لنین زمانی که
ما را ترک میکرد،
فرمان داد تا
پاکیزگی نام
حزب را احترام
گذاریم و حفظ
کنیم.
ما
سوگند یاد میکنیم
که مؤمنانه
این فرمان را
اجرا کنیم! …
رفیق لنین
زمانی که ما
را ترک میگفت
به ما فرمان
داد که وحدت
حزب خود را
همچون مردمک
چشمانمان
پاسداری کنیم. رفیق
لنین، سوگند
یاد میکنیم
که مؤمنانه
این فرمان را
اجرا کنیم!"
این
جملات که از
سخنرانی
معروف
استالین در
کنگرۀ ۱۱
شوراها
(Soviets) در
۲۶ ژانویه ۱۹۲۴
آورده
شدهاند درۀ
عمیقیست که
این طرز تفکر
و زبان را قرنها
ـ قرنهایی
که شاهد ظهور گالیله،
نیوتن، ولتر و
کانت بودهاند
ـ از مارکس و
لنین جدا
ساخته است.
لحن
این سوگندنامۀ
غرق عبادت، که
در آن استالین
به نقش معاون
زمینی و مجری
آخرین گفتههای
یک خدای مرده
ظاهر میشود،
به ما اجازه
میدهد که
برخی
ارتباطات را
به آسانی
ببینیم، حتی
بهتر از هر
مقدار تحلیل. بالاتر
از همه اینها
روابط بین
استالین و دستگاه
بوروکراتیک
وی که از طریق
ازدیاد
کارگزاران
گمنام و
بیگانه با
تاریخ
بلشویسم و
انقلاب (پسکریبیشف
Poskreybyshev،
اسمیتن Smitten،
یزُف Yezhof،
پُسپلوف Pospelov،
باومن Bavman،
مِِخلیس Mekhlis،
یوریتسکی Uritsky،
وارگا Varga،
مالنکف Malenkov،
و دیگران) از
یکطرف، و
عضویت تودهای
در حزب، که از
طریق "سنگینی
لنین (Lenin
Levy)"،
تصفیههای
اولیّه، ورود
تودهای
منشویکها و
بقایای رژیم،
به طریق روزافزونی
به صورت هیبتی
کور و سست
درآمد که از
جمعی مهرههای
فدائی و کسانی
که از سطح
آگاهی و سیاسی
نازل
برخوردار
بودند، تشکیل
شده بود.
برای
آنکه مفهوم
واقعی شعار "سوسیالیسم
در یک کشور" را
که استالین
تحت آن به
پیروزی رسید
درک کنیم
حیاتی است که
تمام این
مسائل را در
نظر داشته
باشیم. این
شعار، آنطور
که بر زبانها
جاری است،
بدان معنی
نیست که
استالین یکه و
تنها در میان
یک رهبری گیج
و مبهوت،
شجاعت و
دوراندیشی آنرا
داشت که جوابی
برای انزوای
حاصله از شکست
انقلاب در غرب
پیدا کرده
باشد.
در
حقیقت
هیچگونه
برنامه یا استراتژی
سیاسی – اگر
منظورمان از "راهحل"
این باشد ـ که
نام استالین
بر آن باشد
وجود ندارد. عقاید
در نزد
استالین تنها
ابزار یا بهتر
بگوئیم
مستمسکی بیش
نبودند.
زینوویوف
و کامینوف
مضامینی برای
او فراهم میکردند
که از طریق
آنها میتوانست
با تروتسکی
مقابله کند. دفاع
بوخارین از تز
"سوسیالیسم
با سرعت حلزون"
اساس تز "سوسیالیسم
در یک کشور" و
مبارزه علیه
اپوزیسیون
متحد را برای
او فراهم کرد. نهایتاً،
برنامۀ صنعتی
شدن که توسط
اپوزیسیون
مطرح شده بود
به پلاتفرمی
که با آن
بوخارین را
نابود کند
تبدیل شد: البته
بعد از آنکه
اپوزیسیون از
حزب اخراج شده
بود.
بنابرین
چه چیزی
خصلتهای مشخص
استالین را تشکیل
میداد، اگر
این همان چیزی
است که انتظار
میرود
بگوئیم عنصر "بزرگی
(عظمت)" او که
وی را قادر ساخت
که نقش "جهانی
– تاریخی" هگلی
را به عنوان
یک فرد ایفا
کند چه بود؟ و
این در حقیقت
توانائی وی را
در تفسیر
انزوائی که
روسیه را
احاطه کرده
بود – و از
دیدگاه
مارکسیسم
انقلابی آنها
به عنوان یک
واقعۀ منفی که
باید هر چه
زودتر بر آن
چیره شد به
شمار میرود –
به عنوان موقعیتی
مساعد از نقطهنظر
سرنوشت روسیه
به عنوان یک
دولت بود.
این
بدان معنی
نیست که در
سالهای ۱۹۲۵ یا
۱۹۲۶
میتوان
به سادگی از
شووینیسم و
حتی
ناسیونالیسم
به معنی رایج
این کلمات
صحبت کرد.
این
پروسه پیچیدهتر
از اینها بود. همانطوری
که کار (Carr)
دقیقاً
مشاهده نموده
است این ریشه
در غرور خاصی
داشت که موفقیت
انقلاب را
روسی ارزیابی
میکرد و در
حالیکه
انقلاب در
دیگر کشورهای
پیشرفتهتر
غربی شکست
خورد ولی در
روسیه به
پیروزی رسید. برای
کسانی که این
غرور "انقلابی-
ملی" نوین را
احساس میکردند
مطرح کردن اینکه
روسیه نه تنها
در به وجود
آوردن
انقلاب، بلکه
در ساختمان اقتصادی
نوین، جهان را
رهبری خواهد
کرد لذت زیادی
داشت.
دقیقاً
همین توانائی
غریزی در
تفسیر و عرضۀ
این "قدرت (Force)"،
هر چند مبهم
ولی ملموس،
مانند تمامی
عناصر به
اصطلاح "روحیۀ
ملی" بود که او
را قادر به
استقرار و تحکیم
قدرتش کرد. "سوسیالیسم
در یک کشور"
بیش از هر
چیزی بیانیۀ
استقلال از
غرب بود،
اعلامیهای
که برخی از
سنتهای
قدیمی اسلاو
روسی را به
طنین میآورد. این
یک تحلیل
اقتصادی،
برنامۀ
استراتژیک
درازمدتی را
ارائه نمیداد. برای
چنین چیزی
خصایل
روشنفکری
استالین و مشاورانش:
مولوتوف Molotov،
کیروف Kirov،
کاگانویچ
Kaganovitch،
اُرژونوکیدزه
Ordzhonikidze،
یاگودا Yagoda، یاروسلاوسکی
Yaroslavsky،
و بعداً بِریا
Beria،
ژدانف
Zhdanov و
غیره) کافی
نبود.
این
بیانیه چیز
دیگری بود:
چیزی که برای
آن مارکسیسم
غالب رهبران
بلشویکها، با
بلندپایگی
قدرت تفکر و
دانش عمیق بینالمللیشان،
ناتوانی خود
را نشان میداد. به
طور خلاصه،
این بیانیه
ایمان به
خصائص و سرنوشت
مردم روسیه
بود.
به
گفتۀ کار
(Carr) که
در بسیاری
جهات نظر
مساعدی نسبت
به استالین
دارد، به خاطر
ترکیب دو عنصر
خصلتی
گوناگون در شخصیت
وی بود که او
را قادر ساخت
پروسهای
عینی را در
سالهای بعد از
مرگ لنین
منعکس نماید. اوّلی
عکسالعمل
نسبت به مدل
غالب "اروپایی"
که تا آنزمان،
انقلاب بر
اساس آن هدایت
میشد، "به
نفع" بازگشتی
آگاهانه یا
ناآگاهانه به
سنتهای ملی
روسیه و
دوّمی، کنار
نهادن چارچوب
کار روشنفکری
و تئوریک، که
در تمامی طول مدتی
که لنین حزب
را رهبری کرده
بود، رشد یافته
بود، "برای یک
ارزیابی
مجدّد از
وظائف عملی و
اداری."
تنها
استالین، از
میان رهبران
بلشویک بود که
هیچگاه در
اروپا زندگی
نکرده و به
زبان غربی صحبت
یا مطالعه
نکرده بود.
از
این نظر، صعود
او به قدرت
نمایندگی
چیزی به مراتب
فراتر از
شخصیت وی بود. به
طور مشخص
تعویض تمامی
گروه سیاسی در
ردههای
بالای رهبری
حزب با قبول
تز "سوسیالیسم
در یک کشور". تروتسکی،
رادک Radek،
زینوویوف،
کامینوف، راکوفسکی
Rakovsky،
پروبرزنسکی Probrazhensky،
پیاتاکوف
Piatakov و
بوخارین و
دیگران همگی
به تدریج کنار
گذاشته شدند و
به جای آنها
گروهی بسیار
متفاوت بر سر
کار آمدند که
مشخصترین
ویژگیشان بیعلاقگی
به تئوری مارکسیستی
و داشتن
برخوردی
کاملاً "اداری"
نسبت به مسائل
مهم تحلیل
سیاسی و
استراتژیک بود. اشخاصی
که به استالین
نزدیکتر
بودند،
مولوتوف،
کیروف،
گاگانویچ،
وروشیلف
Vorsohilov یا
کوئیبشف
Kuibyshev همانند
او کاملاً تهی
از فرهنگ غرب
و هر گونه دیدگاه
انترناسیونالیستی
بودند.
کار (Carr) مینویسد:
"تمامی
رهبران اصلی
بلشویکها بهجز
استالین، به
طریقی
بازماندگان
یا محصول قشر
روشنفکران (Intelligentsia) روسیه
بودند و
تأثیرات
عقلانیگرایی (Rationalism) قرن ۱۹ در
غرب را قبولشده
فرض میکردند. استالین
به تنهایی در
سنت تحصیلیای
پرورده شده
بود که نه
تنها نسبت به
شیوۀ زندگی و
تفکری غرب بیاعتنا
بود، بلکه
آگاهانه آنها
را رد میکرد. در
نگاه استالین،
مارکسیسمِ
رهبران قدیمیتر
بلشویسم یک
توهم نا
آگاهانه با
پایههای
فرهنگ غربی که
بر اساس آنها
مارکسیسم برای
اولین بار
برخاسته بود
را در بر میگرفت. فرضیههای
اساسی
روشنگری هرگز
به زیر سؤال
کشیده نمیشد
و اساس بحث
عقلایی همیشه
در نظر گرفته
میشد.
مارکسیسم
استالین بر
بستری کاملاً
بیگانه با این
مسائل قرار
گرفته بود و
به جای اعتقاد
فکری، یک جنبۀ
فرمالیستی
پیدا کرد."
ورود
این نخبگان
سیاسی جدید به
صحنه که در
اغلب موارد یک
دیدگاه "ناسیونال-سوسیالیستی"
را به جای
دیدگاه
انترناسیونالیستی
بیان میکردند،
مسیر جدیدی که
توسط استالین
بر انترناسیونال
سوم غالب و به
زودی به وسیلۀ
او "مغازه"
خوانده شد را
توضیح میدهد. در
سالهایی که
کمینترن هنوز
یک موجودیت
زنده داشت و
لنین، زینوویوف
و تروتسکی در
آن فعالیت پُرحرارتی
میکردند، او
هیچگونه
علاقهای
نسبت به آن از
خود نشان نمیداد. توجه
استالین به آن
از سال ۱۹۲۴
شروع شد،
زمانی که
کمینترن دیگر
در جهت نیازهای
انقلاب جهانی
حرکت نمیکرد
و تبدیل به
ماشینی
بوروکراتیک و
ابزاری در جهت
پیشبرد سیاست
روسیه و یا
تنها طرحهای
شخصی خودش شده
بود. از اینجا
به بعد، دست کشیدن
از هر گونه چشمانداز
بینالمللی
کامل شده بود. دورنما
و اهداف بینالمللی
جای خود را به
مانوورهای بیاحتیاط
دیپلماتیک
دادند و جنبش
جهانی طبقۀ کارگر
و احزاب کمونیست
قطعاً و
کاملاً تحتسلطۀ
منافع دولت
شوروی درآمدند. در
درون این
دولت،
استالین نه
تنها خود را
به عنوان "روسی"ترین
رهبران نسل
قدیمی بلشویک
معرفی کرد،
بلکه به طرز
خشونتآمیزی
تمامی
ملیتهای
امپراطوری
سابق را نیز
تحت انقیاد آن
درآورد (از
جمله
گرجستان،
زادگاه خودش
را.)
پیامدهای
رهبری استالین
تمرکز
بر سر این
نکات بیشتر از
این بیفایده
است، وقایع
بعدی بسیار
آشکارا اینگونه
مسائل را روشن
ساختهاند. تغییر
ماهیت
کمینترن به
صورتی که از
شکل واقعی و
انقلابی آن
خارج شد، از
طریق افزایش
قدرت
بوروکراتهای
رده میانی
صورت گرفت و
این در زمانی
بود که رهبری
بخشهای مختلف
از بین رفتند. در
دوران پس از
جنگ، این
شخصیتها در
دولتهای
اقمار در رأس
به اصطلاح "دموکراسیهای
تودهای"
قرار گرفتند،
بیروتها،
راگوسیها،
آناپاکرها، جورگیودوژها،
گوتواتسرها،
نووتنیها،
اولبریشتها،
اینان مورد
تنفر مردم
بودند، حتی
اگر هم جان
زنده به در
بردند دیگر
جرأت برگشتن
به کشور
خودشان را
نداشتند.
فساد
و شووینیسم
روسیۀ بزرگ را
میتوان در
معاهدۀ
استالین با
هیتلر مشاهده
نمود: حتی اگر
بر مبنای
شرایط آن
زمان، شوروی
به یک معاهده (عدم
تجاوز)
نیازمند بود،
ولی احتیاج به
"پیمان دوستی"
با آلمان که
با مفاد
محرمانهاش
جمهوریهای
بالتیک را در
اختیار شوروی
قرار میداد
نبود.
در
اینجا ما با
نمونهای از
پاسخ به نوشتۀ
لنین در مورد
حقّ ملل در تعیین
سرنوشت خویش
که کمتر از ۳۰
سال پیش از آن
تاریخ نوشته
شده بود مواجهایم؛ پاسخی
که به عنوان
اولین نمونۀ "سیاست
سوسیالیستی"
مظهر توسعهطلبی
و الحاق ارضی
دولتی بود. ما
قادر هستیم
مابقی مسائل
را یعنی
دورنمای
سیاسی و
اهدافی را که
استالین بر
بستر آنها به
رهبری آنچه که
میباید "اتحاد
جماهیر شوروی
سوسیالیستی"
باشد، از روی
حرکات و
علائمی که هر
چند پیشپاافتاده،
ولی در حقیقت
به طرز مشهودی
گویا هستند،
تجزیه و تحلیل
و در نتیجه
درک کنیم.
در
سال ۱۹۴۴،
کمینترن به
عنوان تعهد و
ضمانت به
کشورهای آمریکا
و انگلستان،
به وسیلۀ
استالین منحل
گردید.
در
همان سال سرود
انترناسیونال
به وسیلۀ یک سرود
ملی جایگزین
شد، مضمون این
سرود عظمت
استالین را میرساند. در
مارس ۱۹۴۶
استالین به
تغییر نام
شوراهای
کمیسرهای خلق به
شوراهای
وزیران همت
گماشت. این
عنوانی بود که
لنین همیشه از
آن نفرت داشت. استالین
نام "ارتش سرخ
کارگران و
دهقانان" را
در ۲۵
فوریه ۱۹۴۷ به
نام "نیروهای
مسّلح شوروی"
تغییر داد.
در
کنگرۀ ۱۹
حزب، لقب بلشویک
هم که تا آن
زمان با آن میآمد
توسط استالین
حذف گردید.
برای
استالین رد
وجود هر گونه
ارتباطی بین
شوروی بعد از
جنگ و انقلاب
اکتبر به حدّی
حیاتی بود که
خود وی در
سخنرانی ۹
فوریه ۱۹۴۶
راجع به افراد
غیرحزبی و
میلیشیای
درون حزب چنین
گفت: "تنها
تفاوت میان
این دو این
است که یکی
درون حزب و
دیگری خارج از
حزب است ولی
این تنها یک
تفاوت صوری
است."
این
در واقع به
مثابه اعلام
رسمی نابودی
حزب بود.
ادارۀ
کشور مدتها
بود که به
وسیلۀ حزب
انجام میشد و
حزب در کنار
بسیاری از
مشکلات پلیس
مخفی به ارگان
اداره و حکم
فرمایی بر
کشور تبدیل شده
بود. کشور به
وسیلۀ قشر
متشکلی از
ماموران،
جاسوسان و خبرچینان
و بوروکرات ها
کنترل میشد: "استالین
برای دلگرمی
بوروکراتهای
کوچک و بزرگ
که در واقع
پایۀ مادی
قدرت وی را
تشکیل میدادند
امتیازات
متعددی برای
ایشان قائل
بود. در ۲۸ مه
سال ۱۹۴۳
کارمندان
وزارت خارجه
رتبه گرفتند
که سمبل آن
مدالهایی
بود که این مدالها
به صورت دو نخل
در هم بافته
که به وسیلۀ
رشتههای
نقره ای تزئینشده،
نمایانگر و
نشانۀ پیروزی
میبودند."
دیگر
کارمندان
دولتی هم به
وسیلۀ
اونیفورمهای
زرقوبرقدار
مشخص میشدند. در
مقابل، گروه
وسیع مأموران
کوچک و بزرگ،
آکادمیسینهای
شبهدانشمند
و شعرای فاسد
رژیم برای
قدردانی، این مسائل
را به صورت
شعر یا
یادداشتهای
علمی…
پراودا
که زمانی
نوشتههای
قاطع و طعنهآمیز
لنین را در
مورد تحلیل
وقایع در بر
داشت، اکنون
ارگان لالاییهای
شاعرانه به
سبک زیر شده
است: "ای
استالین،
رهبر کبیر
تودهها، تو
انسان را
تولّدی دیگر
دادی، تو زمین
را بارور
کردی، تو قرنها
را دوباره
جوان کردی، تو
همان بهاری و
تو گل بهاری
من هستی.
تو
خورشید منعکس
در قلب هزاران
انسانی...."
تغییراتی
که در روسیه
از زمان لنین
صورت گرفت،
خود را در شکل
نیروها و ارزشهایی
که به وسیلۀ
دولت حین جنگ
جهانی دوم به
کار گرفته شد
به روشنی جلوه
میدهد.
نیرو
و پتانسیل
کشور نه در
راه دفاع از
کمونیسم،
بلکه در خدمت "میهنپرستی
روسی" قرار
گرفت.
در
موقعیتی که
ارتش نازی در
حال پیشروی به
سوی مسکو بود
استالین در
سخنرانی که در
میدان سرخ (۷
نوامبر ۱۹۴۱)
ایراد
کرد، با رجوع
به بنیانگزاران
"سرزمین پدری
روسیه" و
ژنرالهای
تزار چنین
گفت:
"در
این جنگ ما با
الهام از
گذشتۀ درخشان
اجداد خود مثل , Dimitri Poyarsky, Dimitry Donskoi, Kuzma
Minin, Alexander Suvrov, Mikhail Kutuzov
Alexander Nevskyحرکت
خواهیم کرد."
در
اکتبر سال ۱۹۴۲ او
کمیسرهای
سیاسی را
منسوخ کرد و
بعد از چند
هفته اوامر Suvorov, Kutuzov و
Alexander Nevsky را
برای افسران
ایجاد کرد.
در
اوایل سال ۱۹۴۳
مقررات جدیدی
به وسیلۀ
استالین در
تأیید حقوق
کانست افسران
برقرار شد که
چند جنبۀ رسوم
تزاری را
دوباره زنده
کرد. برای
مردم اوکرائین
او قانون
Bagda Chmellitsky را
زنده کرد.
بالاخره
وحدت ملی به
وسیلۀ نزدیکی
با کلیسای اورتودوکس
روسیه به ثبت
رسید.
استالین
به رئیس
کلیسای مسکو
افتخار
تاجگذاری داد
و اجازه
برقراری مجدد Holy Symod
را
داد و سه عضو
مهم کلیسا
مورد قبول
دوبارۀ او
واقع شدند(Sergius,
Alexis & Nicholai) و آنها
به او لقب پدر
تمامی ما (Joseph
Vissatgrionovich) را
دادند. از این
زمان به بعد
جنگ جهانی در
روسیه به طور
رسمی به "جنگ
میهنپرستانه"
تبدیل شد و
تحت همین نام
خاتمه یافت. در
روز تسلیم
ژاپن،
استالین در
پیام خود به
مردم شوروی
چنین گفت:
"ما
چهل سال برای
چنین روزی صبر
کرده بودیم…"
و
او البته به
شکست تزار در
جنگ
روسیه-ژاپن اشاره
میکند،
شکستی که به
انقلاب ۱۹۰۵
منتهی شد و در
آنزمان به
عنوان یک
پیروزی از
جانب
انقلابیون تلقی
شد. به این
ترتیب گذشتۀ
شوروی زمان
استالین نه بلشویسم،
بلکه روسیۀ
تزاری بود.
اهمیت
تمام جوانب
کارهای
استالین در
زمان مرگ وی
در سال ۱۹۵۳ در
شرایط مرموزی
نمایان شد.
روسیۀ
لنین، اولین
پایگاه یک گذر
سوسیالیستی،
دیگر چیزی به
جز یک خاطره
نبود.
در
لحظۀ مرگ
استالین
شوروی دستخوش
آشوب بغرنجی
گردیده بود. از
مسکو دیگر
نوای "کارگران
جهان متحّد
شوید" به گوش
نمیرسید. و
به جای آن
دعوت به اذیّت
و آزار
یهودیان (توطئۀ
دکترها) و در
کنار آن آوای
مبارزه تا مرگ
بر ضد "جهانشمولی"
شنیده میشد. دیگر
چه اهمیتی به
یادآوری
محاکمات مسکو
یا داد سخن
دادن دربارۀ
نابودی سیستماتیک
تمام کادرها و
میلیشیاهای
بلشویک است؟
دیگر چه نیازی
به ثبت خسارات
وارده از قتلعامها،
"پاکسازیها"،
ایجاد
اردوگاههای
کار اجباری و
اخراج تودهها
از کشور است؟
از آنجایی که
نفرت و بیزاری
مؤثر نیستند،
ما باید تنفر
خود را مهار
کرده و بر
مبنای قدرت
استدلالات به
خود اعتماد
کنیم.
این
فرد مستبد و
سرد که ما قصد توصیفش
را داشتیم به
حدی کمونیستها
را از بین
برده است که
تا به حال
تمام دنیای بورژوازی
این کار را
نکرده است.
او
بدون هیچگونه
عاطفه نابودی
بسیاری از
جمعیتها را
در سر میپروراند. شوراهایی
که در سال ۱۹۱۷
به
وجود آمده
بودند به دور
از تودهها
نابود شدند و
تحت کنترل
وزارت کشور
قرار گرفتند. برای
درک بیشتر از
عواقب اعمال
استالین باید به
نتایج
کارهایی که او
کرده پرداخت و
در کنارش به
شناخت از "عظمت"
وی نیز رسید. به
گفتۀ کار
(Carr) یک
تاریخنویس
لیبرال
انگلیسی "در
میان شخصیتهای
تاریخی استالین
بیشتر از همه
غیرشخصی بود. طیّ
دورۀ صنعتی
شدن کشور
استالین به
غربی شدن کشور
کمک کرد، ولی
این کار به
وسیلۀ یک
انقلاب و
طغیان بخشاً
آگاهانه و
بخشاً ناآگاهانه
بر ضدّ قدرت و
نفوذ غرب و
بازگشت به رسوم
ملی گذشته
انجام داد.
هدف
مورد نظر و
شیوههایی که
برای رسیدن به
این هدف اتخاذ
میشدند
آشکاراً در
تضاد با هم
قرار میگرفتند. سابقۀ
مبهم شخص
استالین هم
نمایانگر این
مسئلۀ غامض
است. او در
عینحال یک
آزادکننده و
یک مستبد بود،
کسی بود که
زندگیش را به
یک هدف اختصاص
داده بود، در
عین حال یک
دیکتاتور
بود، او
مداوماً قدرت
و زور
بیرحمانه خود
را ابراز میکرد
که از طرفی
نشانۀ تهّور
بیدریغ او
بود و از طرف
دیگر نشانۀ
خشونت و بیاعتنایی
وی به درد
انسانها.
جواب
این ابهامات
در شخص
استالین یافت
نمیشود.
رأی
اولیۀ اشخاصی
که از ابتدا
هیچ نکتۀ قابلتوجهی
در استالین
ندیده بودند
باز به نوعی
قابلتوجیه
است. تعداد
کمی از مردان
بزرگ مانند
استالین آشکارا
محصول زمان و
مکانی که در
آن زندگی کردهاند
بودند.
واضح
است که این
گونه قضاوت در
دورهای که
صنعتی شدن و
برنامههای
پنجساله
وجود داشت میتواند
بر مبنای چنین
پایه و بنیانی
از وجاهت برخوردار
باشد. در این
دوران شوروی
به دومین قدرت
صنعتی جهان
تبدیل شد و
این صنعتی شدن
هم در بطن خود
و هم در
واقعیتِ
جامعه یک
مضمون رهائیبخش
داشت.
اقشار
وسیعی از مردم
در تماس
مستقیم با
پروسههای
تولید نوین،
تکنولوژی و
عقلگرائی
علمی قرار
گرفتند.
بیسوادی
از میان رفت. ملیتهای
آسیای مرکزی
از نوع
چادرنشینی و
خانهبهدوشی
بیرون آمده و
به نوعی در
جریان زندگی
مدرن قرار
گرفتند: نیازهای
اولیه زندگی و
فرهنگی آنها
برآورده شد. با
مکانیزهشدن
کشاورزی
روستائیان و
دهقانان طی یک
پروسه تبدیل
به کارگر شدند. انتقاد
به نحوۀ اجرای
کلکتیویزه
کردن کشاورزی،
بسیار واضح و
قابل توجیهاند. خشونت
و وحشیگری، بیحرکتی
در جهت جلب
تودهها، و
میلیونها،
میلیون
قربانی.
حتی
اگر انتقادی
به کلکتیویزه
کردن وجود نداشت،
نتایج آن که
همان بحران
همیشگی در
کشاورزی
شوروی،
راندمان
پائین بازدهی
نیروی کار، درصد
بالای
کارگران در
مناطق
کشاورزی،
واردات
احتیاجات غله
از خارج بود،
نشانگر
اشتباهات آن
میباشد.
از
سوی دیگر باید
متذکر شد که
در ریشۀ این
انتقادات
گرایشی موجود
است که تا
حدودی به
استثنائی
بودن شرایطی
که حزب بلشویک
و چندی بعد
احزاب
کمونیست دیگر
در به دست
گرفتن قدرت سیاسی
با آنان مواجه
بودهاند کم
بها میدهد. این
مشکل از آنجا
برمیخیزد که
پروسۀ
انباشت، آن
انباشتی که به
وسیلۀ رشد
سرمایهداری
و انقلاب
صنعتی در
اروپا به وجود
آمد، در
کشورهایی که
پروسۀ گذار
سوسیالیسم را
میگذرانند
به وقوع
نپیوسته است.
دمکراسی
کارگران و انباشت
ساختمان
یک جامعۀ
سوسیالیستی
به معنای به
وجود آوردن
روابط تولیدی
سوسیالیستی
است. به هر صورت
که این مسئله
را تعبیر
کنیم، این
ساختمان از
رشد دمکراسی
سوسیالیستی،
قدرت شورایی
یا خودگردانی
تولیدکنندگان
به معنای
واقعی کلمه و نه
به مفهوم
دگردیسی
یافتۀ آن جدائیناپذیر
است. از سوی
دیگر و برخلاف
آن، انباشت
مستلزم سهمیۀ
بسیار زیادی
از تولیدات
ملی برای
سرمایهگذاری
در رشد صنعتی
است: این به
معنای دقیق کلمه
متضمن نفی
دموکراسی و
شوراهاست:
یعنی به مفهوم
یک دستگاه
جابر، قدرت
شبهالهی
(Charismatic) و سودمندی (Utilization) به جای
خودگردانی
تودهها. این
مشکلی بود که
استالین با آن
مواجه شد و یا "شرایطی"
بود که
استالین را
انتخاب کرد. هرچه
که روشنفکران
با سادهنگری
خود تصور
کنند، با این
حال مسئلۀ
همچنان مشکل
اساسی است که
در برابر مائو
و رهبری چین امروزی
نیز قرار میگیرد. چرا
انباشت صنعتی
ضروری است؟
چرا ساختار
سوسیالیسم بر
مبنای تولید
خرد دهقانی و
یا سادهتر
بگوئیم با
تغییر روح
انسانهای
معصوم امکانپذیر
نیست؟
چرا
هم اکنون و
همینجا الغاء "تقسیم
کار" مقدور
نیست؟ امروزه
مطرح شدن این
سؤالات از طرف
بسیاری از
روشنفکران
نشانگر بحران
رادیکالی است
که تئوری
مارکسیسم در
دهههای اخیر
با آن مواجه
است. البته
این نکته
کاملاً درست
است که پاسخ
به این سؤالات
در هیچ نقطۀ
خاصی از آثار
مارکس نیامده
بلکه در تمام
صفحات آثار
او، از آغاز
تا پایان، که
طبیعتاً از
مانیفست حزب
کمونیست در سال
۱۸۴۸ شروع میشود
آمده است.
خودگردانی
تودهها
متضمن بازدهی
بالای نیروی
کار، امکان
تغییر اساسی
در ساعات کار
روزانه،
ادغام تصاعدی کار
فکری و یدی در
حوزۀ کارگر
تکنسین،
آگاهی تودهها
که منجر به
قرار گرفتن
اجتماع آنها
در سطح تاریخی
بالاتری شود،
است. به طور
خلاصه
خودگردانی تودهها،
رهبری
پرولتاریا،
متضمن کارگر
کُلکتیو است. این
شرایط فقط با
وجود صنایع در
سطح وسیع میتواند
تامین شود و
نه در کمونهای
کشاورزی و یا
تولید به کمک
گاوآهن چوبی.
بگذارید
رشتۀ صحبت را
ادامه دهیم. "عظمت"
استالین در
ساختمان
دولتی عظیم و
قدرتی عظیم (دولتی
که لنین
خواستار زوال
فوری آن بود)
خلاصه میشود.
عظمت استالین
از همان نوع
عظمت پتر کبیر
میباشد.
اهمیت
او کمتر از
جنبه تاریخی
حرکات انترناسیونال
پرولتری و
بیشتر از جنبۀ
"ماقبل تاریخ"
آن که هنوز
ماورای
انتظارات ما
به درازا کشیده
است، قابل
بررسی است.
تاریخی
که نه از
رهایی انسان،
بلکه از تقسیم
جهان به توسّط
قدرتهای
بزرگ، از قرار
گرفتن نژادها
مقابل یکدیگر
و مبهم کردن
تقسیم طبقاتی
سخن میراند،
تاریخی که
مسیر آن توسّط
مسائل سوقالجیشی
(استراتژیک)
هدایت میشود.
واقعبینی استالین
به علت وسعت
دامنۀ ساختههایش
مورد ستایش
عدهای زیاد
قرار گرفت.
اصول
چه ارزشی
دارند؟ نوع
زندگی مردم چه
ارزشی دارد؟
آیا این اصلاً
به حساب میآید؟
آنچه که به
حساب میآید
میلیونها تن
آهن، سلاح و
قدرت اتمی است. تحسین
"واقعبینی"
اینچنانی
غالباً به این
نتیجه رسیده
است که مثلاً "استالین
سوسیالیسم ساخت"
و یا آن که "شوروی
اولین کشور
سوسیالیستی
جهان است!" در
حقیقت، آنچه
استالین ساخت
از شیوۀ ساختن
آن جدائیناپذیر
است. ۱۷
سال بعد از
مرگ او (یعنی
یک دوران
تاریخی،) روسیه
هنوز بیشتر از
همیشه، دست به
گریبان تضادهای
سال ۱۹۵۳ (سال مرگ
او) بود.
آنچه
گذر زمان به
ما میآموزد
آن است که این
جامعه از طریق
رفرم اصلاحآمیز
تغییر نمیکند. ناتوان
در به وجود
آوردن رفرم،
این جامعه
شاهد تشنجهای
بسیاری خواهد
شد.
رکـود
طـولانی
به
طور کلی روسیۀ
دوران
استالین و بعد
از او
نمایانگر
رکود درازمدت
در پروسۀ
تبدیل آن از
یک جامعۀ
بورژوائی به
یک جامعۀ
سوسیالیستی است. رکودی
که میتواند
آغاز تولد نوع
جدیدی از یک
جامعۀ استثماری
باشد.
در
میان این هرج
و مرج مشکلات
که توسط تئوری
قابلپیشبینی
نبود و در
واقع هر
انسانی را به
ناامیدی و یاس
میکشد، یک
مطلب به وضوح
دیده میشود،
آن که دورۀ "سوسیالیسم
در یک کشور" از
لحاظ تاریخی
سپری شده است –
این عصر که
شاهد پیروزی "سیاست
واقعگرایی"
بر "ناکجاآباد"
بود، در آخر،
جنبۀ غیرواقعی
این "واقعگرایی"
را آشکار
ساخته است.
نه
تنها روسیه از
زیر دستهای
استالین
بیمارگونه
بیرون آمد،
بلکه تمام
عمارت که برای
سالهای
متمادی به
صورت سنگ بنای
آن درآمده
بود، امروزه
به صورت ذرّات
ریزی فرو میریزند.
امروزه
بخشی از "اردوگاه
سوسیالیسم"
در حال از هم
پاشیدگی است و
بخش دیگر آن
به وسیلۀ
خشونت نظامی و
فشار پلیسی در
کنار یکدیگر قرار
گرفته است.
در
حال حاضر خطر
جنگ بین اتحّاد
جماهیر شوروی
و دنیای
امپریالیستی
وجود ندارد،
بلکه مابین
این کشور با
چین دیده میشود.
افکار
انقلابی
همیشه قیمت
گزافی برای
خیالپردازیهایش
پرداخته است. ولی
در درازمدت، "سیاست
واقعگرایی (Real Politics)" هر
چند به دلایل
متضاد خود به
منزلۀ خیالپردازی
افشاء شده
است، نظری که "انرژی
معنوی" در
حرکت تاریخ را
نادیده میشمارد
و معتقد است
که با زور میتوان
مردم را تحت
تسلط خود در
آورد، قطعاً
افشا شده است. امروزه
این "سیاستهای
واقعگرایانه"
شکست خوردهاند. سیاست
"سوسیالیسم
در یک کشور"
امروزه
جوابگوی
نیازهای
مشکلاتی که در
"اردوگاه
سوسیالیستی"
برخاسته است،
نمیباشد.
این
نیاز همان
ساختمان
سوسیالیسم
توسط جمعی افراد
درگیر در این
وظیفۀ مشترک
میباشد.
پس
از عریان شدن
آن میتوان آنرا
همانی که در
عمل شده است
مشاهده کرد: "تمامیت
ارضی محدود"
برای دولتهای
ضعیف و
نامحدود،
برای
شووینیسم،
برای پُرقدرتترین
آنها.
شکست
تاریخی
استالینیسم
در تمام وجود
آن، تنها یک
دستاورد مثبت
به همراه دارد
و آن اینکه این
شکست روح
حقیقت نهفته
در سیاستهای
انترناسیونالیستی
مارکس و لنین
را احیا نموده
است. برای
این تئوری
تغییر شکل
سوسیالیستی
بدون کمک مصممانۀ
انقلاب در غرب
که در قلب
سرمایهداریست
غیرقابلتصور
بود. در آخر
باید متذکر شد
که – گر چه
امروز دیگر
زمان فرد و
فردگرایی
سپری شده –
تئوری
مارکسیستی با
آزمایشی
مواجه است:
این
با ماست که
تعیین کنیم
تئوری
مارکسیستی تنها
یک اعتقاد
مذهبی به "رستاخیز"
است و یا این
که یک وسیلۀ
علمی برای
ایجاد حیات مجدد
تاریخ.
منابع:
ای،
کار،
سوسیالیسم در
یک کشور،
انتشارات پنگوئن،
۱۹۷۰، صفحۀ ۱۹۶
J.V. Stalin and Linguistics, JJ. Marie, Staline, Paria, 1976
J.V. Stalin and Physics, J.V. Stalin and Chemistry, J.J Marie Staline
E. H. Carr, Socialism in One Country, p. 192
E. H. Carr, Socialism in One Country, pp. 201-202
و
غیره.