خدامراد فولادی:

انگلس و ملاهای دهکده‌ی جهانی ۱

منتشر شده توسط مجله هفته در ۱۹ شهریور ۱۳۹۰

 

 

فریدریش انگلس در سده‌ی نوزدهم به دهکده‌ای وارد شد که بعدها دهکدهی جهانی نام گرفت. این دهکده تازه از زیر سلطه‌ی زمینداران درآمده و طبقه‌ای به نام بورژوازی بر آن حاکم شده بود.


انگلس و دوستش کارل مارکس به نمایندگی از سوی کمونیست‌های بین‌الملل اول ماموریت داشتند با آموزش فلسفه‌ی علمی مردم دهکده به ویژه طبقه‌ی کارگر را از زیر نفوذ ملاهای ایده‌آلیست که از راه تحمیق مردم به سلطه‌ی بورژوازی یاری می‌رساندند و خود نیز از همین طریق زندگی گذرانی می‌کردند بیرون بیاورد.


نخستین اقدام انگلس با هم‌اندیشی مارکس علمی کردن جهان‌بینی فلسفی بود. تا پیش از آن جهان‌بینی فلسفی پیوندی با علم نداشت، یا اگر داشت، تنها به قصد سوءاستفاده از علم و اثبات موهومات و خرافه‌ها به کمک علم بود. در حالیکه علم تنها چیزی را که نه اثبات می‌کند و نه می‌تواند اثبات کند، و با آن ستیز آشتی‌ناپذیر دارد جهل و خرافه و موهومات است.


هر نوشته‌ی انگلس تیری بود که به شقیقه‌ی جهل و اشاعه‌دهندگان آن شلیک می‌شد، و او در همه‌ی عمر اندیشه‌ورانه‌ی پُربارش، چه در همکاری با مارکس و چه جداگانه از این هدف باز نایستاد.


انگلس به خوبی پاشنه‌ی آشیل ملاهای روستا را می‌شناخت و از همانجا بود که آنان را مورد حمله قرار داد: فقدان شناخت علمی از جهان و پدیده‌ها.


آنها قرن‌ها با کشیدن شکل مار، یعنی ظاهر و نمود پدیده‌ها و چیزها مردم را فریفته بودند، بی‌آنکه نه خود از ماهیت‌شان آگاهی داشته باشند و نه دیگران را از ماهیت‌شان آگاه نمایند. در واقع اهالی به این شکل آگاهی، یعنی فقدان آگاهی از ماهیت چیزها، یا به عبارت دیگر آگاهی دروغین و وارونه‌ای که ایده‌آلیست‌ها به آنان می‌دادند معتاد شده بودند، و به این طریق همراه با ملاها خود را فریب می‌دادند.


پاسخ به یک پرسش بنیادین:

فلسفه به دنبال یافتن پاسخ است برای پرسش‌های هستی شناختی و رابطه‌ی پیشینی – پسینی (تقدمی – تاخری) جسم و اندیشه، عین و ذهن یا ماده و شعور. ایده‌آلیست‌ها صدها سال است پاسخ حاضر و آماده‌ای برای این پرسش‌ها دارند: پیشایندی با شعور، ذهن و روح است و جسم مادی متاخر بر ذهن، شعور و روح است.


در واقع تفاوت شناخت‌شناسانه میان پاسخ بیسواد (عامی) و باسواد (ملای دهکده‌ی جهانی) وجود ندارد: هر دو پاسخ ندانم‌گرایانه به این پرسش بنیادین بشر می‌دهند. به بیان دقیق‌تر ملای دهکده همان پاسخی را که از عوام (بیسوادان) روستا شنیده فرموله می‌کند، با زرق و برق الفاظ و واژه‌ها می‌آراید، به ان چاشنی استدلال می‌افزاید و به عنوان نظریه و ایده تحویل پدیدآورندگان آن می‌دهد.


درست همان کاری که طبقه‌ی حاکم در سطح گسترده‌تر، در جامعه‌ی بشری با ایده‌ها و باورهای پدیدآمده از سوی توده‌های مردم – ناآگاهانه یا آگاهانه – انجام می‌دهد. آنها را تئوریزه می‌کند، در کتابها و رسانه‌هایش به مثابه وحی نازل‌شده به خورد تولیدکنندگان آن ایده‌ها و باورها می‌دهد. به زبان فلسفی‌تر، فلسفه شکلی از شعور و آگاهی اجتماعی است، و فیلسوف به آن پرسش‌ها همان پاسخی را می‌دهد که شعور و آگاهی اجتماعی داده است.


اما، اینکه چرا شعور و آگاهی دوران ما متناسب و منطبق بر هستی اجتماعی این دوران نیست و همچنان در عرصه‌ی گسترده‌ای ندانم‌گرا و ایده‌آلیست است، مساله‌ای است که ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک، یعنی برآیند علمی هستی و شعور (آگاهی) اجتماعی به آن پاسخ داده است.


ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی آن پاسخ هستی‌شناختی (جهان‌شناختی، جامعه‌شناختی و انسان‌شناختی) برآمده از پیشروترین هستی اجتماعی امروزین، یعنی هستی اجتماعی پرولتاریای کمونیست است که به وسیله‌ی مارکس و انگلس، یعنی پیشروان و سخنگویان این هستی اجتماعی تئوریزه شده و به عنوان عالی‌ترین و به‌روزترین آگاهی اجتماعی به بشریت عرضه گردیده است.


این که چرا این فلسفه هنوز جهان‌گیر نشده و در حد یک جنبش و جهان‌نگری روشنفکری باقی مانده است، پاسخ را باید در نفوذ ایدئولوژی‌های سابقه‌دار اعتیادآور و اتوریته‌ی ملاهای دهکده‌ی جهانی و نظام و طبقه‌ی حاکمی جست که با تمام توش و توان مالی، رسانه‌ای، تبلیغی و آموزشی در برابر آن ایستاده و با آن مقابله می‌کند.


انگلس با این ارتش مجهز نیرومند – از لحاظ مالی و نفوذ ایدئولوژیک به دلیل خیل عظیم تبلیغ‌کنندگان – رو به رو بود. ارتشی که به طور نظام‌مند و با صرف هزینه‌های گزاف خود را حتا در پوشش مارکسیسم بازسازی و تکثیر می‌کند تا از جهانی شدن مارکسیسم به مثابه آگاهی اجتماعی دورانساز عصر سرمایه‌داری جلوگیری کند.


در یک تقسیم کار آگاهانه و روش‌مند اما نانوشته میان مارکس و انگلس، آنها می‌باید هم تویله‌ی اوژیاس ایدئولوژی‌های به‌جامانده از نظام‌های فکریفلسفی پیشین را پاک‌سازی کنند، و هم نظام فکری فلسفی نوین را که حاصل فعالیت‌های عملی و شناخت‌شناسانه‌ی کل بشریت کارورز در طول هزاران سال بود، به همین بشریت که امروزه پرولتاریای مدرن او را نمایندگی می‌کند عرضه نمایند. پاک‌سازی تویله‌ی اوژیاس‌های عصر جهالت و بربریت چه در عرصه‌ی تئوری و چه در عرصه‌ی کار عملی به این سادگی صورت نگرفت و نخواهد گرفت.


مارکس و انگلس از همان ابتدا کار پراتیکی و تئوریک را با هم درآمیختند تا تئوری را با نتایج کار عملی محک بزنند و در عمل به درستی یا نادرستی آن پی ببرند. خود مقاومت نظری متفکران بورژوازی در عرصه‌های مبارزه‌ی ایدئولوژیک و تئوریک بیانگر این واقعیت بود که در آن عرصه ضربه‌ی سختی به بورژوازی وارد گردیده به طوری که نظریه‌پردازان‌اش را وادار به نشان دادن واکنش نموده است.


تاریخ فلسفه و مبارزه‌ی طبقاتی در قلمرو اندیشه نشان داد که بیشترین مقاومت و واکنش بورژوازی و مدافعان‌اش در برابر فلسفه‌ی علمی ماتریالیستی دیالکتیکی صورت گرفته، چرا که بیشترین دفاعیه‌ها و ردیه‌نویسی‌ها در این قلمرو بوده است. انگلس با هدف گرفتن کانون جهل و عوام‌فریبی پیشروی علم را در پهنه ی فلسفه آغاز کرد.


پایانی بر لوچ‌بینی و دوانگاری (دوالیسم) ایده‌آلیستی:

ایده‌آلیسم در همه‌ی اشکال آن لوچ و دوانگار است . یکی را با تمام خصوصیات مادی‌اش به طور عینی می‌بیند، و با الگوگیری از آنچه دیده، آنچه را«نا دیدنی» است در ذهن می‌آفریند. از این رو هستی یا جهان هستی را دارای جوهری دو گانه می‌داند که هر جوهر ماهیت و هویت خود ویژه و متفاوت از دیگری دارد.


کژاندیشی و وارونه‌پنداری ایده‌آلیستی در آنجاست که آنچه را می‌بیند و برای او قابل شناخت است به این دلیل که سایه و «جلوه‌ای» است از آنچه نادیدنی و از طریق حواس ناشناختنی، ناشناختنی می‌پندارد و آنچه را نادیدنی است، یعنی تصورات و ایده‌ها را شناختنی. یا به عبارت دیگر، لوچ‌بینی و دوانگاری ایده‌آلیستی به او چنین القا می‌کند که آنچه نادیدنی اما تصورکردنی است اصالتا مقدم است بر آنچه دیدنی و حس‌کردنی است.


شمار کتاب‌هایی که در اثبات عقلی (ذهنی) تقدم نادیدنی ناشناختی با حواس بر دیدنی متکی بر حواس تا پیش از مارکس و انگلس نوشته شده بود به هزاران جلد می‌رسید. انگلس این وارونگی بینش را با تکیه بر داده‌های علمی دگرگون و وارونه کرد، و بر لوچ‌بینی و دوانگاری نقطه ی پایان نهاد. انگلس ثابت کرد هستی جهان مقدم بر هر چیزی وحدتی است مادی، همبسته، خودبسنده و تکامل‌یابنده در تمام اشکال و نمودهای آن، که خودبسندگی و تکامل‌اش از ناارگانیک به ارگانیک، از نازیست‌مند به زیست‌مند، و از ناشعورمند به شعورمند، از حرکت درونی تضادمند خود سامان‌ده‌اش سر چشمه می‌گیرد، و همین خصوصیت خودساماندهی است که آن را از ذات هستی‌بخش فاقد تضاد و حرکت بی‌نیاز می‌کند.


نگرش سیستمی و اعتقاد علمی به یکپارچگی مادی جهان مانع از ان شد که انگلس به همان کژراهه ای برود که ایده ‌آلیست‌ها رفتند و عمری بر سر اثبات موهومات گذاشتند. آنچه او ثابت کرد، حقیقت دست‌یافتنی و شناخت‌پذیر هستی‌مندی جهان خارج از ذهنی است که ذهن، ایده و شعور تابع و پیامدی از حرکت تکاملی فرارونده از پست به عالی آن است.

 

انگلس نه چیزی بیرون از قلمرو بیکرانگی جهان واقعا موجود بر آن افزود، چرا که هیچ چیز جداگانه‌ی افزودنی بر آن وجود نداشت، و نه چیزی از آنچه جبرا و ضرورتا در قلمرو هستی‌اش موجود بود از آن زدود، چرا که بنابر قوانین حاکم بر وحدت مادی جهان هیچ چیز غیر ضروری در کلیت‌اش نمی‌تواند پدید آید به طوری که از آن کلیت یکپارچه زدودنی باشد. تنها تقدم و اصالت را به آنچه به طور حقیقی و واقعی تقدم و اصالت داشت داد: ماده‌ی در حرکت. این ماده است که در حرکت جاودانه‌ی خود تنوع می‌پذیرد، اشکال بی‌نهایت گوناگون به خود می‌گیرد و ناگزیر در تکامل‌اش شعورمند هم می‌شود.


هستی‌شناسی یگانه‌گرای ماتریالیستی دیالکتیکی بر گرفته از دستاوردهای علمی تاکنونی، پارادوکس هستی‌شناسی دوانگار را که در آن ذات نامادی هستی‌بخش و جوهر مادی هستی‌مند در قلمرو واحدی جای می‌گیرند بی‌آنکه هیچ ضرورت یا زنجیره‌ی علیتی آنها را به هم پیوند داده یا تقدم و اصالت یکی بر دیگری را تاریخا اثبات کرده باشد، برای فلسفه حل کرد.


بنابراین، هستی جهان همان مادیت جهان و مادیت جهان همان هستی جهان است. یا به عبارت دیگر جهان هستی – یا هستی جهان – چیزی جز کلیت مادی آن نیست. کلیت اندام‌واری که در برگیرنده‌ی شعور، اندیشه، آگاهی، روح و هر فعالیت ذهنی دیگری که حاصل کارکرد مغز، یعنی عالی‌ترین حد ماده‌ی تکامل‌یافته است نیز می‌شود. این یگانگی و یکپارچگی اندام‌وار هستی مادی جهان را که دربرگیرنده‌ی شعور و آگاهی نیز می‌شود، ۱۳۰ سال پیش انگلس به اهالی خرافات‌زده‌ی دهکده‌ی جهانی آموخت، در آنتی‌دورینگ: «وحدت جهان در مادی بودن آن است، و این حقیقت نه از طریق اوراد و عزایم بلکه به وسیله‌ی تکامل درازمدت و دشوار فلسفه و علوم طبیعی به اثبات رسیده است».


در همانجا: «حرکت شکل هستی ماده است {یا به بیان دیگر، حرکت ضامن هستی، یگانگی و جاودانگی ماده و جهان است}».


همانجا: « فراوردهای مغز انسان که در تحلیل نهائی فراوردهای طبیعت نیز می‌باشند، در تضاد با دیگر روابط طبیعت قرار ندارند، بلکه منطبق بر همین روابط‌ اند».


این حرکت دیالکتیکی بی‌وقفه‌ی ماده است که موجب تکامل، دگرگشت و شکل‌پذیری‌های گوناگون آن، و فرارفت‌اش از ساده به پیچیده می‌گردد، تکامل و فرارفتی که مغز و شعور انسان عالی‌ترین نتیجه و فراورد آن است.


انگلس در نقد ایده الیسم و ماتریالیسم غیردیالکتیکی پیش از خود که قادر به درک و توضیح وحدت سیستمی جهان و روندهای تکاملی آن نبود، و ناگزیر بود حرکت را به خارج از ماده و به آفریننده‌ای نسبت دهد، یا به عبارت دیگر حرکت را از بیرون قرض بگیرد و بر ماده سوار (مونتاژ) نماید ، نوشت: «{فرض آنان بر این است که} جهان روزگاری در وضعیتی قرار داشت که در ان مطلقا هیچگونه تغییری روی نمی‌داد. اما این وضعیت ایستا چگونه توانست به وضعیت پویایعنی از سکون به حرکت و تغییر – گذر کند؟ جهانی مطلقا بی‌حرکت، آن‌هم در وضعیتی که از ازل در آن قرار داشت ، غیرممکن است از این وضعیت بیرون آید و به حرکت و تغییر گذر کند مگر ان که از خارج از ان نخستین ضربه (تلنگر) بر آن فرود آمده و آنرا به حرکت درآورده باشد، و این نخستین ضربه و تلنگر از هیچ نیرویی نیست مگر آفریننده.» (آنتی‌دورینگ. بخش ۵. فلسفه‌ی طبیعت).


«یک محدودیت خاص ماتریالیسم مکانیکی ناتوانی‌اش در درک جهان به صورت یک فرایند، به مثابه ماده‌ی دست‌خوش تکامل تاریخی بی‌وقفه است. این درک با سطح علوم طبیعی آنزمان و تفکر فلسفی متافیزیکی یعنی غیردیالکتیکی وابسته به آن هماهنگی داشت». (لودویک فویر باخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی. ترجمه‌ی پرویز بابایی. بخش ٢).


دیالکتیک، کلید رمز و راز حرکت جاودانه‌ای است که عامل همه‌ی دگرگونی‌ها و گوناگونی‌های جهان است و تا پیش از کشف بزرگ اما وارونه ی هگل، و واقعی کردن آن توسط مارکس و انگلس، از لحاظ معرفتی (شناخت‌شناسی) ناشناخته، و همه‌ی فیلسوفان و اندیشه‌ورزان را به حیرت و گمان‌ورزی‌های نادرست واداشته بود.


بدون کشف دیالکتیک و قوانین آن‌، به ویژه در طبیعت‌، مساله‌ی حرکت، دگرگونی، تکامل و در نتیجه گوناگونی و تنوع همچنان به صورت یک معما و راز ناگشوده باقی می‌ماند و دوگرایی ایده‌آلیستی همچنان حاکم بر اندیشه‌ی انسان‌ها بود. این کشف دوران‌ساز و دگرگون‌ساز عبارت است از دیالکتیک همچون یک روش، یا دانش شناخت، و دیالکتیک به مثابه قوانین عام حاکم بر یکپارچگی جهان مادی، یا جهان یکپارچه مادی.


دیالکتیک هم چون روش شناخت یا خود شناخت و اندیشه ـ چرا که همه‌ی انسان‌ها چه ناآگاهانه و چه آگاهانه دیالکتیکی می‌اندیشند، حتا اگر بنا بر عادت و تلقین‌های درازمدت متافیزیکی آنرا انکار کنند – بازتاب دیالکتیک و قوانین آن در طبیعت و واقعیت پیرامون ـ شامل جامعه ـ است . انگلس بود که این حقیقت را به ما آموخت. آنجا که در «فویر باخ و پایان … » نوشت: «مارکس و من بار دیگر مفاهیم را به گونه‌ای ماتریالیستی همچون تصویرهای چیزهای واقعی در ذهن درک کردیم، نه آنکه چیزها (اشیا) را چونان تصاویر این یا ان مرحله از تکامل مفهوم مطلق بنگریم. چنین بود که دیالکتیک به علم قوانین عام حرکت جهان بیرون از ذهن و نیز اندیشه‌ی انسانی تبدیل (شناخته) شد. این دوگونه قوانین، در حالی که در طبیعت و نیز در بخش عمده‌ای از تاریخ تاکنونی انسان‌ها خود را ناآگاهانه هم چون ضرورت و حتمیتی ابدی از میان رشته‌ی بی‌پایانی از تصادف‌های ظاهری بروز داده‌اند، از لحاظ گوهری و کارکردی همسانی و همسویی دارند، اما شکل بروزشان در صورتی که بشر بتواند آنها را آگاهانه به کار بگیرد متفاوت است.


بدینگونه معلوم شد که دیالکتیک مفاهیم چیزی جز بازتاب ذهنی حرکت دیالکتیکی جهان واقعی نیست. چنین بود که دیالکتیک هگلی که تا آن هنگام «روی سر و وارونه بود، روی دو پا قرار گرفت».


با چنین برداشت و شناخت دیالکتیکی از طبیعت، جامعه و اندیشه‌ی انسانی بود که یگانه‌گرایی ماتریالستی، دوانگاری ایده‌آلیستی را برای همیشه از میدان اندیشه‌گی به در کرد، اگر چه آموزش‌های متافیزیکی ایده‌آلیستی از یک سو، و عادت و تلقین‌های درازمدت فردی (ژنتیک) از سوی دیگر مانعی بر سر راه همه‌گیرشدن آن شده است. «بدینگونه سویه‌ی انقلابی فلسفه‌ی هگلی معنی خود را باز یافت و در عین‌حال از ارایه‌های انگارگرایانه‌ای که مانع بالندگی آن بود نیز رها گردید. این ایده‌ی انقلابی دوران‌ساز که می‌گوید: جهان نباید به منزله‌ی مجموعه‌ی ناهمپیوندی از چیزهای ازپیش‌ساخته و آماده تصور شود، بلکه همچون مجموعه‌ای از فرایندها در نظر گرفته شود که در آنها چیزهای به ظاهر پایدار و استوار ـ همانند تصویرهای ذهنی‌شان به صورت مفاهیم در مغز انسان‌ها ـ در معرض دگرگونی‌های بی گسست و مداوم پدیداری و ناپدیدی (زایش و مرگ)اند، که به رغم همه‌ی تصادفی بودن ظاهری و همه‌ی برگشت‌های موقتی، در نهایت تکامل فرارفتی و بالنده‌ی خود را متجلی میسازد.» (لودویگ فویر باخ و … بخش ۴ تاریخ و طبیعت).