کارل مارکس و فردریش انگلس:

بورژوازی و پرولتاریا

برگرفته از مانیفست حزب کمونیست

 

تاریخ کلیه جامعه‌هایى که تاکنون وجود داشته تاریخ مبارزه طبقاتى است. جامعه نوین بورژوازى که از درون جامعه فئودالی بیرون آمده است، تضاد طبقاتى را از میان نبرده است، بلکه تنها طبقات نوین یعنی طبقه  بورژوا و پرولتاریا را به عنوان اشکال نوین مبارزه جانشین مناسبات و شرایط کهن ساخته است. این صفت مشخصه جامعه نوین، تضاد طبقاتى را در زمان بورژوازی ساده می کند. به طوریکه جامعه به دو طبقه بزرگ که اساسا  در تولید نقش حیاتی دارند تقسیم می شود.

 

شیوه پیشین مناسبات فئودالى که نمی‌توانست به موازات عرضه و تقاضای بازارهاى جدید، فعالیتهای  اقتصادی و به طبع آن نیازهای اجتماعی را سروسامان بخشد،  جاى خود را به مناسبات تقسیم کار در کارگاههاى تولیدی می دهد.

 

بازارها دائما در حال رشد و تقاضا پیوسته در حال افزایش بود. صناعت یدى هم دیگر از عهده تکافوى آن برنمیآمد. آنگاه بخار و ماشین در تولید صنعتى انقلابى ایجاد کردند. صنایع بزرگ جدید جاى صناعت یدى را گرفت و جاى صنف متوسط صنعتى را میلیونرهاى صنعتى، سرکردگان لشکرهاى کامل صنعتى، یعنى بورژواهاى نوین گرفتند.

 

صنایع بزرگ، بازار جهانى را، که کشف آمریکا آن را زمینه‌چینى کرده بود، به وجود آورد. بازار جهانى به تجارت و دریانوردى و ارتباط از راه خشکى بسط فوق‌العاده‌اى داد. این امر به نوبه خود در توسعه صنایع تأثیر کرد و به همان نسبتى که صنایع و کشتى‌رانى و راه آهن بسط مییافت، بورژوازى نیز رشد و تکامل می‌پذیرفت و بر سرمایه‌هاى خویش می‌افزود و همه طبقاتى را که بازماندگان قرون وسطى بودند به عقب می‌راند.

 

بدین ترتیب مشاهده می‌کنیم که بورژوازى نوین خود محصول یک جریان تکامل طولانى و یک رشته تحولات در شیوه تولید و مبادله است.

 

هر یک از این مراحل تکامل بورژوازى، کامیابى سیاسى مربوط‌ه را از پى داشت. بورژوازى که هنگام تسلط اربابان فئودال صنفى ستمکش بود در کمون به صورت جمعیتى مسلح و حاکم بر خویش درآمد، در اینجا - جمهورى مستقل شهرى بود و در آنجا - "صنف سومى" که به سلطنت مالیات می‌پرداخت و سپس در دوره صناعت یدى در سلطنتهاى صنفى یا مطلقه حریف اشرافیت گردید و به طور کلى پایه اساسى سلطنتهاى بزرگ قرار گرفت، و سرانجام پس از استقرار صنایع بزرگ و بازار جهانى، در دولت انتخابى نوین براى خویش سلطه سیاسى منحصر به فرد به دست آورد. قدرت دولتى نوین فقط کمیته‌اى است که امور مشترک همه طبقه بورژوازى را اداره می‌نماید.

 

بورژوازى در تاریخ نقشی فوق‌العاده انقلابى ایفا نموده است.

 

بورژوازى، هر جا که به قدرت رسید، کلیه مناسبات فئودالى پدرشاهى و احساساتى را بر هم زد. پیوندهاى رنگارنگ فئودالى را که انسان را به "مخدومین طبیعى" خویش وابسته می‌ساخت، بیرحمانه از هم گسست و بین آدمیان پیوند دیگرى، جز پیوند نفع صرف و "نقدینه" بى‌عاطفه باقى نگذاشت. هیجان مقدس جذبه مذهبى و جوش و خروش شوالیه‌مآبانه و شیوه احساساتى تنگ‌نظرانه را در آبهاى یخ‌زده حسابگریهاى خودپرستانه خویش غرق ساخت. وى قابلیت شخصى انسان را به ارزش مبادله‌اى بدل ساخت و به جاى آزادیهاى بیشمار عطا شده یا از روى استحقاق به کف آمده، تنها آزادى عارى از وجدان تجارت را برقرار ساخت و در یک کلمه، به جاى استثمارى که در پرده پندارهاى مذهبى و سیاسى پیچیده و مستور بود، استثمار آشکار، خالى از شرم، مستقیم و سنگدلانه‌اى را رایج گردانید. بورژوازى انواع فعالیتهایى را که تا این هنگام حرمتى داشتند و بدانها با خوفى زاهدانه می‌نگریستند، از هاله مقدس خویش محروم کرد. پزشک و دادرس و کشیش و شاعر و دانشمند را به مزدوران جیره‌خوار مبدل ساخت.

 

بورژوازى پوشش عاطفه آمیز و احساساتى مناسبات خانوادگى را از هم درید و آن را به مناسبات صرفا پولى تبدیل نمود.

 

بورژوازى آشکار ساخت که چگونه لختى و تن‌آسایى، مکمل برازنده قدرت‌نمایى‌هاى خشونت‌آمیز قرون وسطائى بود، همان قدرت‌نمایى که مرتجعین تا بدین حد ستاینده‌اش هستند. وى براى نخستین بار نشان داد که فعالیت آدمى مستعد ایجاد چیزهاست و عجایبى از هنر پدید آورد، که به کلى غیر از اهرام مصر و لوله‌هاى آب رم و کاتدرالهاى گـُتى است؛ لشگرکشى‌هایى انجام داد که بالمَرّه از مهاجرتهاى اقوام و قبایل و محاربات صلیبى متمایز است.

 

بورژوازى، بدون ایجاد تحولات دائمى در افزارهاى تولید و بنابراین بدون انقلابى کردن مناسبات تولید و همچنین مجموع مناسبات اجتماعى، نمی‌تواند وجود داشته باشد. و حال آنکه برعکس اولین شرط وجود کلیه طبقات صنعتى سابق، عبارت از نگاهدارى بلاتغییر طرز کهنه تولید بود. تحولات لاینقطع در تولید، تزلزل بلاانقطاع کلیه اوضاع و احوال اجتماعى و عدم اطمینان دائمى و جنبش همیشگى... دوران بورژوازى را از کلیه ادوار سابق مشخص می‌سازد. کلیه مناسبات خشکیده و زنگ‌زده، با همه آن تصورات و نظریات مقدس و کهن سالى که در التزام خویش داشتند، محو می‌گردند، و آنچه که تازه ساخته شده، پیش از آنکه جانى بگیرد کهنه شده است. آنچه که مقدس است از قدس خود عارى می‌شود و سرانجام انسانها ناگزیر می‌شوند به وضع زندگى و روابط متقابله خویش با دیدگانى هشیار بنگرند. نیاز به یک بازار دائم‌التوسعه براى فروش کالاهاى خود، بوروژازى را به همه جاى کره زمین می‌کشاند. همه جا باید رسوخ کند، همه جا ساکن شود و با همه جا رابطه برقرار سازد.

 

بورژوازى از طریق بهره‌کشى از بازار جهانى به تولید و مصرف همه کشورها جنبه جهان وطنى داد و على‌رغم آه و اسف فراوان مرتجعین، صنایع را از قالب ملى بیرون کشید.

 

رشته‌هاى صنایع سالخورده ملى از میان رفته و هر روز نیز در حال از بین رفتن است. جاى آنها را رشته‌هاى نوین صنایع که رواجشان براى کلیه ملل متمدن امرى حیاتى است می‌گیرد، - رشته‌هایى که مواد خامش دیگر در درون کشور نیست، بلکه از دورترین مناطق کره زمین فراهم می‌شود، رشته‌هایى که محصول کارخانه‌هایش نه در کشور معین، بلکه در همه دنیا به مصرف می‌رسد. به جاى نیازمندیهاى سابق، که با محصولات صنعتى محلى ارضاء می‌گردید، اینک حوایج نوین بروز می‌کند که براى ارضاء آنها محصول ممالک دور دست و اقالیم گوناگون لازم است. جاى عـُزلَت‌جویى ملى و محلى کهن و اکتفاء به محصولات تولیدى خودى را رفت و آمد و ارتباط همه جانبه و وابستگى همه‌جانبه ملل با یکدیگر می‌گیرد. وضع در مورد تولید معنویات نیز همانند وضع در مورد تولید مادیات است. ثمرات فعالیت معنوى ملل جداگانه به مِلک مشترکى مبدل می‌گردد. شیوه یک‌جانبه و محدودیت ملى بیش از پیش محال و از ادبیات گوناگون ملى و محلى یک ادبیات جهانى ساخته می‌شود.

 

بورژوازى، از طریق تکمیل سریع کلیه ابزارهاى تولید و از طریق تسهیل بى‌حد و اندازه وسائل ارتباط، همه و حتى وحشى‌ترین ملل را به سوى تمدن می‌کشاند. بهاى ارزان کالاهاى بورژوازى، همان توپخانه سنگینى است که با آن هر گونه دیوارهاى چین را در هم می‌کوبد و لجوجانه‌ترین کینه‌هاى وحشیان نسبت به بیگانگان را وادار به تسلیم می‌سازد. وى ملتها را ناگزیر می‌کند که اگر نخواهند نابود شوند شیوه تولید بورژوازى را بپذیرند و آنچه را که به اصطلاح تمدن نام دارد نزد خود رواج دهند، بدین معنى که آنها نیز بورژوا شوند. خلاصه آنکه جهانى همشکل و همانند خویش می‌آفریند.

 

بورژوازى ده را تابع سیادت شهر ساخت. شهرهاى کلان به وجود آورد، بر تعداد نفوس شهر نسبت به نفوس ده به میزان شگرفى افزود و بدین‌سان بخش مهمى از اهالى را از بلاهت زندگى ده بیرون کشید. به همان شیوه که ده را تابع سیادت شهر ساخت، کشورهاى وحشى و نیمه‌وحشى را نیز وابسته کشورهاى متمدن و ملتهاى فلاحت پیشه را وابسته ملل بورژوا و خاور را وابسته باختر نمود.

 

بورژوازى بیش از پیش از پراکندگى وسائل تولید و مالکیت و نفوس را مرتفع می‌سازد. وى نفوس را مجمتع ساخته است، وسائل تولید را متراکم نموده و مالکیت را در دست عده کمى تمرکز بخشیده است. نتیجه قهرى این وضع تمرکز سیاسى است. شهرستانهاى مستقل که تنها بین خود روابط اتحادى داشتند و داراى منافع و قوانین و حکومتها و مقررات و گمرکى مختلف بودند، به صورت یک ملت واحد، قانونگذارى واحد و منافع ملى طبقاتى واحد و مرزهاى گمرکى واحد درآمدند.

 

بورژوازى در عرض مدت کمتر از صد سال سیادت طبقاتى خود، آنچنان نیروهاى تولیدى پدید آورد که از لحاظ کمیت و عظمت بالاتر از آن چیزى است که همه نسلهاى گذشته جمعا به وجود آورده‌اند.

 

رام ساختن قواى طبیعت، تولید ماشینى، به کار بردن شیمى در صنایع و کشاورزى، کشتیرانى، راه‌آهن، تلگراف برقى، مزروع ساختن یک سلسله از بخشهاى جهان، قابل کشتیرانى کردن رودها، پیدایش توده‌هایى از جمعیت که گویى از اعماق زمین می‌جوشند... کدام یک از اعصار گذشته می‌توانستند حدس بزنند که در بطن کار اجتماعى یک چنین نیروى تولیدى مکنون است!

 

بدین‌سان مشاهده کردیم که وسائل تولید و مبادله‌اى که بورژوازى بر بنیاد آن استقرار یافت، در جامعه فئودال ایجاد شده بود. در مرحله معینى از رشد این وسائل تولید و مبادله، مناسباتى که در داخل آن تولید و مبادله جامعه فئودالى انجام پذیرفت یعنى سازمان فئودالى کشاورزى و صنایع، و یا به عبارت دیگر، مناسبات فئودالى مالکیت، دیگر مطابقت خود را با نیروهاى مولده‌اى که رشد یافته بودند از دست دادند، و به جاى آنکه تولید را پیشرفت دهند سد راه آن شدند و به پابند آن مبدل گردیدند. می‌بایستى آنها را خُرد کرد و خُرد هم شدند. رقابت آزاد و سازمان اجتماعى و سیاسى متناسب با آن، همراه تسلط اقتصادى و سیاسى طبقه بورژوازى جانشین آنها شد.

 

نظیر همین جریان نیز در برابر دیدگان ما انجام می‌پذیرد. جامعه نوین بورژوازى، با روابط بورژوازى تولید و مبادله و با مناسبات بورژوازى مالکیت آن، جامعه‌اى که گویى سحرآسا چنین وسائل نیرومند تولید و مبادله را به وجود آورده است، اکنون شبیه جادوگرى است که خود از عهده اداره و رام کردن آن قواى تحت‌‌الارضى که با افسون خود احضار نموده است برنمی‌آید. حال دیگر یک چند ده سال است که تاریخ صنایع و بازرگانى تنها عبارتست از تاریخ طغیان نیروهاى مولده معاصر بر ضد آن مناسبات مالکیتى که شرط هستى بورژوازى و سلطه اوست. کافى است به بحرانهاى تجارتى اشاره کنیم که با تکرار ادوارى خویش و به نحوى همواره تهدیدآمیزتر هستى تمام جامعه بورژوازى را در معرض فنا قرار می‌دهند. در مواقع بحران تجارتى هر بار نه تنها بخش هنگفتى از کالاهاى ساخته شده، بلکه حتى نیروهاى مولده‌اى که به وجود آمده‌اند نیز نابود می‌گردد.

 

هنگام بحرانها یک بیمارى همگانى اجتماعى پیدید می‌شود که تصور آن براى مردم اعصار گذشته نامعقول به نظر می‌رسید، و آن بیمارى همگانى اضافه تولید است.

 

جامعه ناگهان به قهقرا بازمی‌گردد و بغتتا به حال بربریت دچار می‌شود، گویى قحط و غلا و جنگ عمومى خانمانسوزى او را از همه وسائل زندگى محروم ساخته است؛ پندارى که صنایع و بازرگانى نابود شده است. چرا؟ براى آنکه جامعه بیش از حد تمدن، بیش از حد وسائل زندگى بیش از حد صنایع و بازرگانى در اختیار خویش دارد. نیروهاى مولده‌اى که در اختیار اوست، دیگر به کار تکامل تمدن بورژوازى و مناسبات بورژوازى مالکیت نمی‌خورد؛ برعکس، آن نیروها براى این مناسبات بسى عظیم شده‌اند و مناسبات بورژوازى، نشو و نماى آنها را مانع می‌گردد؛‌ و هنگامى که نیروهاى مولده در هم شکستن تمام این موانع و سدها را آغاز می‌کنند، آنگاه سراسر جامعه بورژوازى را دچار پریشانى و اختلال می‌نمایند و هستى مالکیت بورژوازى را دستخوش خطر می‌سازند. دایره مناسبات بورژوازى بیش از آن تنگ شده است که بتواند ثروتى را که آفریده خود اوست در خویش بگنجاند. از چه طریقى بورژوازى بحران را دفع می‌کند؟ از طرفى به وسیله محو اجبارى توده‌هاى تمام و کمالى از نیروهاى مولده و از طرف دیگر به وسیله تسخیر بازارهاى تازه و بهره‌کشى بیشترى از بازارهاى کهنه. و بالاخره از چه راه؟ از این راه که بحرانهاى وسیعتر و مخرب‌ترى را آماده می‌کند و از وسائل جلوگیرى از آنها نیز می‌کاهد.

 

سلاحى که بورژوازى با آن فئودالیسم را واژگون ساخت، اکنون بر ضد خود بورژوازى متوجه است. ولى بورژوازى نه تنها سلاحى را حدادى کرد که هلاکش خواهد ساخت، بلکه مردمى را که این سلاح را به سوى او متوجه خواهند نمود، یعنى کارگران نوین یا پرولتارها را نیز به وجود آورد.

 

به همان نسبتى که بورژوازى، یعنى سرمایه، رشد می‌پذیرد، پرولتاریا، یعنى طبقه کارگر معاصر نیز رشد می‌یابد. اینان تنها زمانى می‌توانند زندگى کنند که کارى به دست آورند و فقط هنگامى می‌توانند کارى به دست آورند که کارشان بر سرمایه بیافزاید. این کارگران، که مجبورند فرد فرد خود را به فروش رسانند، کالائى هستند مانند هر کالاى دیگر، و به همین جهت نیز دستخوش کلیه حوادث رقابت و نوسانات بازارند.

 

بر اثر توسعه استعمال ماشین و تقسیم کار، کار پرولتاریا هر گونه جنبه مستقلانه خود را از دست داده و در نتیجه لطف کار نیز براى کارگر از بین رفته است. کارگر به زائده ساده ماشین مبدل می‌گردد و از وى فقط ساده‌ترین و یکنواخت‌ترین شیوه‌هایى را می‌خواهند که آسان‌تر از همه فراگرفته می‌شود. بدین‌جهت مصارفى که براى کارگر می‌شود تنها منحصر می‌گردد به تهیه وسائل معیشتى که براى حفظ خودش و بقاء نسلش ضرورى است. و بهاى یک کالا، و از آن‌جمله کار، مساوى با مصارف تولید آنست. به همان نسبت که بر نامطبوعى کار افزوده می‌شود، به همان نسبت نیز مزد کاهش می‌پذیرد. حتى از این هم بالاتر؛ به همان نسبت که استعمال ماشین و تقسیم کار توسعه می‌یابد، به همان نسبت نیز بر کمیت کار افزوده می‌گردد، خواه به حساب ازدیاد ساعات کار و خواه در نتیجه افزایش کمیت کار لازم در یک مدت زمان معین و یا در نتیجه تسریع حرکت ماشین و غیره.

 

صنایع معاصر، کارگاه کوچک استادکار مردسالار را به کارخانه بزرگ سرمایه‌دار مبدل ساخت. توده‌هاى کارگر، که در کارخانه گرد آمده‌اند مانند سربازان متشکل می‌شوند. کارگران به مثابه سربازان عادى صنعتى، تحت نظارت سلسله مراتب کاملى از درجه‌داران و افسران قرار می‌گیرند. آنان نه تنها غلامان طبقه بورژوازى و حکومت بورژوازى می‌باشند بلکه هر روز و هر ساعت ماشین و ناظرین کارخانه و بیش از همه خود بورژواهاى صاحب کارخانه آنان را به قید اسارت خویش درمی‌آورند. هر اندازه که این استبداد، سودورزى را به نحو آشکارترى هدف و مقصد خویش اعلام دارد، به همان اندازه سفله‌تر و منفورتر است و همانقدر خشم بیشترى را متوجه خویش می‌سازد. هر اندازه مهارت و زور بازو در کار دستى کمتر لازم آید، بدین معنى که صنایع معاصر بیشتر رشد یابد، به همان اندازه کار زن و کودک بیشتر جانشین کار مرد می‌شود. اختلاف سن و جنس دیگر براى طبقه کارگر اهمیت اجتماعى خود را از دست می‌دهد، همه افزار کارند که بر حسب سن و جنس مصارف مختلفى را لازم دارند. همین که استثمار صاحب کارخانه از کارگران انجام پذیرفت و کارگر سرانجام مزد خویش را دریافت داشت، تازه قسمتهاى دیگر بورژوازى مانند صاحب خانه و دکاندار و گروگیر و غیره به جانش می‌افتند.

 

قشرهاى پایینى صنف متوسط، یعنى کارخانه‌داران کوچک، کسبه و رباخواران کوچک، پیشه‌وران و دهقانان، همه این طبقات به صفوف پرولتاریا داخل می‌شوند. عده‌اى بدان سبب که سرمایه کوچک آنها براى دائر ساختن بنگاههاى عظیم صنعتى رسا نیست و از عهده رقابت با سرمایه‌داران بزرگتر برنمی‌آیند و عده‌اى براى آنکه مهارت شغلى آنان در قبال وسائل جدید تولید بى‌ارزش می‌شود. بدینسان از تمام طبقات اهالى افرادى در زمره پرولتاریا وارد می‌شوند.

 

پرولتاریا مراحل گوناگون رشد و تکامل را می‌پیماید. مبارزه‌اش بر ضد بورژوازى موازى با زندگیش آغاز می‌گردد.

 

در ابتدا کارگران فرد فرد مبارزه می‌کنند، بعدها کارگران یک کارخانه و آنگاه کارگران یک رشته از صنایع در یک ناحیه بر ضد فلان بورژوایى که آنان را مستقیما استثمار مینماید آغاز مبارزه می‌گذارند. حمله کارگران تنها بر ضد مناسبات تولیدى بورژوازى نیست بلکه بر ضد خود افزارهاى تولید نیز هست. بدین معنى که کالاهاى بیگانه‌اى را که با آن رقابت می‌کند نابود می‌سازند، ماشینها را در هم می‌شکنند، کارخانه را طعمه حریق می‌کنند و می‌کوشند تا با اِعمال زور مقام از دست رفته کارگر قرون وسطایى را بازیابند.

 

در این مرحله کارگران توده‌اى را تشکیل می‌دهند که در سراسر کشور پراکنده و در اثر رقابت، دچار افتراق است. هنوز یگانگى توده‌هاى کارگر ثمره اتحاد خود آنان نیست بلکه نتیجه یگانگى بورژوازى است که براى احراز مقاصد سیاسى خویش باید همه پرولتاریا را به جنبش درآورد و در این هنگام هنوز قادر است این کار را انجام دهد. در این مرحله پرولتارها بر ضد دشمن خود مبارزه نمی‌کنند. مبارزه آنان بر ضد دشمن دشمن یا بازماندگان سلطنت مطلقه و مالکین زمین و بورژواهاى غیر صنعتى و خرده بورژوازى است. بدین‌سان همه جنبش تاریخى در دست بورژوازى تمرکز می‌یابد و هر پیروزى که در این حالت به دست آید پیروزى بورژوازى است.

 

ولى در نتیجه ترقى صنایع نه تنها تعداد پرولتاریا افزایش می‌یابد، بلکه پرولتاریا به صورت توده‌هاى بزرگى گرد آمده نیرویش فزونى می‌گیرد و این نیرو را بهتر حس می‌کند. به نسبتى که استعمال ماشین به طور روزافزونى اختلاف کار را از میان می‌برد و تقریبا مزد کار همه را به طور مساوى تا میزان نازلى سقوط می‌دهد به همان نسبت مصالح و شرایط زندگى پرولتاریا نیز بیش از پیش همانند و یکسان می‌شود. رقابت روز افزون بین بورژواها و بحرانهاى تجارتى که ناشى از این رقابت است، مزد کارگران را پیوسته به صورتى ناپایدارتر درمیآورد. کار ماشین، که به سرعتى هر چه تمامتر تکامل و همواره بهبود می‌یابد، وضع زندگى کارگران را نامطمئن‌تر می‌گرداند. تصادمات بین افراد جداگانه کارگر و افراد جداگانه بورژوا بیش از پیش شکل تصادم میان دو طبقه را به خود می‌گیرد. کارگران در آغاز کار بر ضد بورژوازى دست به ائتلاف می‌زنند و براى دفاع از مزد کار خود مشترکا عمل می‌نمایند و حتى جمعیتهاى دائمى تشکیل می‌دهند تا در صورت تصادمات احتمالى بتوانند وسائل معیشت خویش را تأمین کنند. در برخى نقاط مبارزه جنبه شورش به خود می‌گیرد.

 

گاه گاه کارگران پیروز می‌شوند ولى این پیروزیها تنها پیروزیهاى گذرنده است. نتیجه واقعى مبارزه آنان کامیابى بلاواسطه آنان نیست بلکه اتحاد کارگران است که همواره در حال نضج است.

 

رشد مداوم وسائل ارتباط که محصول صنایع بزرگ است و کارگران نواحى گوناگون را به یکدیگر مربوط می‌سازد، در این امر به وى مساعدت می‌نماید. تنها این رابطه لازم است تا تمام کانونهاى مبارزه محلى را که در همه جا داراى یک خصلت واحد است به صورت یک مبارزه طبقاتى و ملى متمرکز سازد. هر مبارزه طبقاتى هم خود یک مبارزه سیاسى است. و آن یگانگى شهرنشینان قرون وسطى براى ایجادش، در اثر وجود کوره‌راه‌هاى روستایى نیازمند قرنها بودند، پرولتاریاى معاصر به وسیله راه‌آهن در عرض چند سال به وجود می‌آورد.

 

این تشکل پرولتاریا به شکل طبقه و سرانجام به صورت حزب سیاسى، هر لحظه در اثر رقابتى که بین خود کارگران وجود دارد مختل می‌گردد. ولى این تشکل بار دیگر قویتر و محکمتر و نیرومندتر به وجود می‌آید و از منازعات بین قشرهاى بورژوازى استفاده نموده، آنها را ناگزیر می‌کند که برخى از منافع کارگران به رسمیت شناخته شده و به آن صورت قانونى داده شود، از این قبیل است قانون مربوط به روز کار ده ساعته در انگلستان.

 

به طور کلى تصادماتى که در درون جامعه کهن وجود دارد از بسیارى لحاظ به جریان رشد پرولتاریا مساعدت می‌نماید. بورژوازى در حال مبارزه بلاانقطاع است؛ در آغاز بر ضد اشراف، سپس علیه آن قسمتهایى از بورژوازى که منافع آنها با پیشرفت صنایع متضاد است و به طور دائم علیه بورژوازى همه کشورهاى بیگانه. طى همه این مبارزات بورژوازى ناگزیر است از پرولتاریا استمداد کند و وى را به یارى طلبد و بدین‌سان او را به عرصه جنبش سیاسى بکشاند. بنابراین این خود بورژوازى است که به پرولتاریا عناصر آموزش خود را می‌دهد، به عبارت دیگر سلاح ضد خویش را در اختیار وى می‌گذارد.

 

و اما بعد، چنانکه دیدیم ترقى صنایع قشرهاى تام و تمامى از طبقه حاکمه را به داخل پرولتاریا می‌راند و یا لااقل شرایط زندگى آنها را دستخوش تهدید قرار می‌دهد. اینان نیز به میزان زیاد، عناصر آموزش را براى پرولتاریا همراه می‌آورند.

 

سرانجام، هنگامى که مبارزه طبقاتى به لحظه قطعى نزدیک می‌شود، جریان تجزیه‌اى که در درون طبقه حاکمه و تمام جامعه کهن انجام می‌پذیرد، چنان جنبه پرجوش و شدیدى به خود می‌گیرد که بخش کوچکى از طبقه حاکمه از آن روگردان شده به طبقه انقلابى، یعنى طبقه‌اى که آینده از آن اوست، می‌پیوندد. به همین جهت است که مانند گذشته، که بخشى از نجباء بسوى بورژوازى می‌آمدند، اکنون نیز قسمتى از بورژوازى و یا عده‌اى از صاحبنظران بورژوازى که توانسته‌اند از لحاظ تئورى به درک جنبش اجتماعى نائل آیند، به پرولتاریا می‌گروند.

 

بین همه طبقاتى که اکنون در مقابل بورژوازى قرار دارند تنها پرولتاریا یک طبقه واقعا انقلابى است. تمام طبقات دیگر، بر اثر تکامل صنایع بزرگ راه انحطاط و زوال می‌پیمایند و حال آنکه پرولتاریا خود ثمره و محصول صنایع بزرگ است.

 

صنوف متوسط، یعنى صاحبان صنایع کوچک، سوداگران خرده‌پا، پیشه‌وران و دهقانان، همگى براى آنکه هستى خود را، به عنوان صنف متوسط، از زوال برهانند، با بورژوازى نبرد می‌کنند. پس آنها انقلابى نیستند بلکه محافظه‌کارند. حتى از این هم بالاتر، آنها مرتجعند. زیرا می‌کوشند تا چرخ تاریخ را به عقب برگردانند. اگر آنها انقلابى هم باشند تنها از این جهت است که در معرض این خطرند که به صفوف پرولتاریا رانده شوند، لذا از منافع آنى خود دفاع نمی‌کنند بلکه از مصالح آتى خویش مدافعه می‌نمایند، پس نظریات خویش را ترک می‌گویند تا نظر پرولتاریا را بپذیرند.

 

لومپن پرولتاریا، این محصول انفعالى پوسیدگى تحتانى‌ترین قشرهاى جامعه کهن، در جریان انقلاب پرولتارى، در برخى نقاط به طرف جنبش کشیده می‌شود ولى بر اثر وضع عمومى زندگى خویش بسى بیشتر متمایل است که خود را به دسایس و تحریکات ارتجاعى بفروشد. در اوضاع و احوال زندگى پرولتاریا، دیگر شرایط جامعه کهن نابود شده است. پرولتار مایملکى ندارد؛ مناسبات وى با زن و فرزند با مناسبات خانواده‌هاى بورژوازى هیچگونه وجه مشترکى ندارد، کار نوین صنعتى و شیوه نوین اسارت در زیر یوغ سرمایه، که خواه در انگلستان و فرانسه و خواه در آمریکا و آلمان یکنواخت است، هر گونه جنبه ملى را از پرولتاریا زدوده است. قانون، اخلاق، مذهب، براى وى چیزى نیست جز خرافات بورژوازى که در پس آنها منافع بورژوازى پنهان شده است.

 

تمام طبقات پیشین، پس از رسیدن به سیادت، م‌یکوشیدند آن وضع و موقع حیاتى را که به چنگ آورده‌اند تحکیم کنند و تمام جامعه را به شرایطى که طرز تملک آنها را تأمین کند، تابع سازند. اما پرولتاریا تنها زمانى می‌توانند نیروى مولده جامعه را به دست آورد که بتواند شیوه کنونى تملک خود و در عین حال همه شیوه‌هاى مالکیتى را که تاکنون وجود داشته است از میان بردارد. پرولتاریا از خود چیزى ندارد که حفظش کند، او باید آنچه را که تاکنون مالکیت خصوصى را حفاظت می‌نمود و آنرا مأمون و مصون می‌ساخت نابود گرداند. کلیه جنبشهایى که تاکنون وجود داشته یا جنبش اقلیتها بوده و یا خود به سود اقلیتها انجام می‌گرفته است. جنبش پرولتاریا جنبش مستقل اکثریتى عظیم است که به سود اکثریت عظیم انجام می‌پذیرد. پرولتاریا، یعنى تحتانى‌ترین قشر جامعه کنونى، نمی‌تواند برخیزد و نمی‌تواند قد برافرازد بى‌آنکه تمام روبناى شامل آن قشرهایى که جامعه رسمى را تشکیل می‌دهند، منفجر گردد.

 

مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازى در آغاز، اگر از لحاظ معنى و مضمون ملى نباشد از لحاظ شکل و صورت ملى است. پرولتاریاى هر کشورى طبیعتا در ابتداى امر باید کار را با بورژوازى کشور خود یکسره نماید.

 

ما ضمن توصیف مراحل کلى رشد و تکامل پرولتاریا آن جنگ داخلى کم و بیش پنهانى درون جامعه موجود را، تا آن نقطه‌اى که انقلابى آشکار درمی‌گیرد و پرولتاریا با برانداختن بورژوازى از طریق زور، حاکمیت خویش را پى می‌افکند، دنبال کرده‌ایم. چنانکه دیدیم، کلیه جوامعى که تاکنون وجود داشته‌اند، بر بنیاد تضاد طبقات ستمگر و ستمکش استوار بوده‌اند. اما براى آنکه بتوان طبقه‌اى را در معرض جور و ستم قرار داد لازم است شرایطى را تأمین نمود که طبق آن، طبقه ستمکش لااقل بتواند برده‌وار زندگى کند. سِرف در شرایط سرواژ به عضو کمون مبدل گردید - چنانچه خرده بورژوا در زیر یوغ استبداد فئودالى به بورژوا تبدیل شد. برعکس کارگر معاصر، به جاى آنکه با ترقى صنایع، راه ترقى طى کند، پیوسته به وضعى نازلتر از شرایط زندگى طبقه خویش سقوط می‌نماید. کارگر دم بدم مسکین‌تر می‌شود و رشد مسکنت از رشد نفوس و ثروت هم سریعتر است. بدین‌سان آشکار می‌گردد که بورژوازى قادر نیست که بیش از این طبقه حکمرواى جامعه باقى بماند و شرایط طبقه خویش را به عنوان قوانین تنظیم کننده‌اى به تمام جامعه تحمیل کند. وى قادر به حکمروایى نیست چون نمی‌تواند براى برده‌اش حتى زندگى برده‌وارى را تأمین نماید و مجبور است بگذارد برده‌اش به چنان وضعى تنزل نماید که به جاى آنکه خود از قِبَلِ آنان تغذیه نماید آنها را غذا بدهد. جامعه نمی‌تواند بیش از این تحت سیطره بورژوازى به سر بَرَد. بدین معنى که حیات بورژوازى دیگر با حیات جامعه سازگار نیست.

 

شرط اساسى براى وجود و سیادت طبقه بورژوازى عبارت است از انباشته شدن ثروت در دست اشخاص و تشکیل و افزایش سرمایه. شرط وجود سرمایه کار مزدورى است. کار مزدورى منحصرا به رقابت فیمابین کارگران بسته است. ترقى صنایع، که بورژوازى مجرى بلااراده و بلامقاومت آن است، به جاى پراکندگى کارگران، که از رقابت آنها ناشى است یگانگى انقلابى آنها را با ایجاد جمعیتهاى کارگرى به وجود می‌آورد. بنابراین با رشد و تکامل صنایع بزرگ، خود آن شالوده‌اى که بورژوازى بر اساس آن به تولید مشغول است و محصولات را به خود اختصاص می‌دهد فرو می‌ریزد.

 

بورژوازى مقدم بر هر چیز گورکنان خود را به وجود می‌آورد. فناى او و پیروزى پرولتاریا به طور همانندى ناگزیر است.