حزب کمونیست
ایران (م- ل- م):
بیانیه اول
ماه مه ۱۳۹۰
از ایران به
همرزمان
انقلابی در
خاورمیانه و
آفریقای
شمالی
مردم
تونس و مصر و
سوریه و فلسطین
... مردم ما نیز
هستند! مرتجعین
و امپریالیستها
میان ما
مرزهای
جغرافیائی
کشیدهاند،
اما ستم و
استثمار
مشترک قلبهایمان
را به هم پیوند
زده است.
زمانی که
هیچ بودهگان
تاریخ –
بردهگان،
دهقانان،
کارگران و
زنان و دیگر
ستمدیدهگان -
کمر راست کرده
و نگاه خود را
از زمین به
سوی افق رهائی
میچرخانند،
فصل نوینی از
تاریخ شروع میشود.
فصلی که در
آن، اینان نه
قربانیان بیصدا
و بیتصویر،
بلکه بازیگران
اصلیاند.
زمانی که
همه چیز این
نظام ابدی مینمود
و هیچ چشماندازی
برای اینکه دنیای
دیگری نیز
ممکن است
نبود،
مبارزات مردم
تونس و مصر فصل
نوینی از تاریخ
را گشود و
لبخند بر لب
ستمدیدگان و
استثمارشوندگان
جهان نشاند. خیزشهای
این مردم، ضربهی
کوبندهای بر
فضای تاریک
ناامیدی و هیبت
ِ به ظاهر
«جاودانه» وضع
موجود ستمگر و
خفقانآورِ این
کشورها و
جهان نواخت. هنگامی که
زمزمههای
اعتراض دیروز،
به طغیانهای
خشماگین
بَدَل و
دارودستههای
فاسدِ حاکم
خوار و ذلیل
شدند دوران
هیجانانگیزی
در روند
تحولات خاورمیانه
آغاز شد.
هنگامی که این
مردم سرشار از
حس قدرت برای
در دست گرفتن
سرنوشت خود
شدند، به ستمدیدگان
سراسر جهان
قدرت و امید
دادند، زیرا
لحظاتی را آفریدند که تحقق رویاهای
به ظاهر دستنیافتنی
را واقعیتر
کرد.
محمد بوعزیز
کبریت را نه
بر خود که بر
انبار باروت
کشید که امواج
انفجارش در مقیاسهای
متفاوت به بحرین،
یمن، اردن و
سوریه و ... نیز
رسید. رژیمهای
دستنشاندهی
امپریالیسم
در جهان عرب
را غرق در
بحران مشروعیت
کرد و میلیونها
تن از ستمدیدهترین
و استثمارشدهترین
اقشار جهان را
وارد زندگی سیاسی
کرده و راه فوران
انرژی عظیم
آنان را باز
کرد.
هیچ جریان
اجتماعی و سیاسی
به اندازهی
کمونیستها
از گشایش این
فصل نوین استقبال
نکرده و جانی
تازه نگرفتهاند.
در مقابل،
دولتهای
مرتجع منطقه و
قدرتهای
امپریالیستی
اروپائی و آمریکائی
که این منطقه
را شاه کلید
حکومت جهانی خود
میدانند، از
این آتشفشانهای
مردمی بر خود
لرزیدهاند و
با تمام قوا
تلاش میکنند
تا آن را مهار
کنند.
خیزشهای
مردم تونس و
مصر صدها هزار
پیر و جوان ایرانی
را نیز به شدت
الهام بخشید و
حس دوستی و همسرنوشتی
را میان مردم
ایران و این
کشورها دامن
زد و به
همهگان یادآوری
کرد که
«انقلاب» آن نیست
که سران منفور
و آیتاللههای
کثیف جمهوری
اسلامی ادعا
میکنند. این
مبارزات ضربه
مهمی به افکار
پوسیده و شوونیستی
ضدِعرب که هم
در رژیم شاه
تولید میشد و
هم در جمهوری
اسلامی، زد.
شعار «الشعب یرید
اسقاط النظام»[1]
که در خیابانهای
تونس و مصر طنین
افکند به
جوانان مبارز
و شجاعِ خیابانهای
تهران یادآوری
کرد که باید
از افق
ارتجاعی
رهبران «جنبش
سبز» مبنی بر
«اصلاح نظام» و
«احیای خمینیایسم»
به طور قطع
گسست کنند.
تظاهرات رادیکال
مردم در ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ در تهران و سایر
نقاط ایران -
با شعار «اول
بنعلی، بعد
مبارک، حالا
نوبت سیدعلی» -
بدون شک تحت
تاثیر خیزشهای
مصر و تونس و
خوشامدگوئی
بدان بود.
در چنین گرهگاههای
الهامبخشی
است که تودههای
مردم یاد میگیرند
که ما ستمدیدهگان
– چه ایرانی،
عرب، لاتین،
آفریقایی، آسیایی
و اروپائی –
همه از یک نژادهستیم
و دشمنانمان
نیز از یک
نژادند. ما
کمونیستهای
انقلابی ایران
به مردم
شجاع تونس و
مصر و سوریه و
هر کجای دیگر
که کمر راست
کردهاند تا
ستم و استثمار
را دفن کنند
درود میفرستیم،
از بیباکی
آنان به خود میبالیم
و قدر
دستاوردهای
تاکنونی این
جنبشها را میدانیم.
مبارزه
برای تحقق یک
انقلاب
واقعی، تازه
آغاز شده است.
بنعلی و
مبارک صرفا
فرماندهان یک
رژیم بودند؛
رژیم آنها
صرفا
گردانندهی یک
دولت؛ و دولت
آنها نگهبان یک
نظام اقتصادی
و اجتماعی
استثمار و
ستم. مردم
برای واژگون
کردن نظم کهن
به پا خواستهاند
و پیروزیهائی
کسب کردهاند.
اما هنوز کار
تمام نشده و
نظام کهن
پابرجاست. هم
فرصتهای عظیمی
برای ساختن
جهانی دیگر به
دست آمده و هم
خطرات بزرگی خیزشهای
نورسیدهی
مردم را تهدید
میکنند.
سوال این است
که ادامهی
راه چیست و
چگونه طی
خواهد شد؟
بدون تردید،
تقدیر آن نیست
که شکست تلخ
انقلاب ایران
تکرار شود.
درسهای آن
انقلاب شکستخورده
میتواند
برای مبارزین
کشورهای
خاورمیانه و
شمال آفریقا
ارزشمند باشد.
با شکست تلخ
انقلاب ایران یکی
از فرصتهای
نادر برای تغییر
انقلابی ایران
و تغییر رادیکال
چهرهی خاورمیانه
از کف رفت. عزم را
جزم کنیم و با
اتحاد
انترناسیونالیستی
نگذاریم که آن
تجربه تلخ در
اشکالی دیگر
تکرار شود.
باشد که مردم
جهان
سرافرازانه پیروزی
یک انقلاب اصیل
را در این
منطقه جشن بگیرند.
شکست انقلاب
ایران
در سال ۱۳۵۷ در ایران میلیونها
کارگر و دهقان
و دانشجو و
خلقهای تحت
ستم به پا
خاستند و رژیم
شاه را که
حاصل یک
کودتای آمریکائی
در ۲۸
مرداد سال۱۳۳۲ (۱۹۵۳میلادی)
علیه دولت
دکتر مصدق
بود، سرنگون
کردند. این
واقعه جهانیان
را حیرتزده
کرد زیرا سالِ
پیش از آن،
کارتر رئیسجمهور
وقت آمریکا ایران
را «جزیره
ثبات و آرامش
خاورمیانه» خوانده
بود. در نتیجهی
سرنگونی رژیم
شاه سلطه امپریالیسم
آمریکا بر
خاورمیانه
شکاف بزرگی
برداشت. جریانهای
سیاسی
گوناگون با
برنامههای سیاسی
و اجتماعی
گوناگون در
صحنهی جامعه
فعال شدند تا
آیندهی مردم
ایران را در
دست بگیرند.
در این میان نیروهای
بنیادگرای اسلامی
نیز که خود از
همکاران
کودتای سیا و
شاه در کودتای
۲۸
مرداد بودند
فعال شدند.
قدرتهای
امپریالیستی
برای ممانعت
از سرنگونی
کاملِ دولت
طبقاتی
وابسته به
امپریالیسم و
ریشهکن شدن
نظامِ سرمایه
داری در ایران،
دیوانهوار
به حرکت
درآمدند. و در
این راه دست
اتحاد را به نیروهای
بنیادگرای اسلامی
دادند و راه
را برای قدرتگیری
خمینی و شرکایش
باز کردند تا
به کمک آنان
ابتدا انقلاب
را تبدیل به
ضدانقلاب
کنند.
طبق دستور
آمریکا ارتش ِ
شاه به خمینی
اعلام
وفاداری کرد.
تودههای
مردم در نهایتِ
سادگی و
توَهُم
تانکهای
ارتشی و سربازان
را گُلباران
کردند. هنگامی
که شعار «آزادی-استقلال»
تبدیل به
«آزادی-
استقلال-
جمهوری
اسلامی» شد
بازهم ابعاد
فاجعهی در
شُرُفِ تکوین
درک نشد. پس از
خروج شاه، خمینی
و دارودستهی
بنیادگرایان
اسلامی با کمک
احزاب
بورژوائی،
استبداد کهن
را در شکلِ دینی
بازسازی
کردند و اکثریت
مردم نیز رﺃی
«آری» را به
صندوقها
انداختند و به
استبدادِ دینی
مشروعیت
قانونی دادند.
علاوه بر
ارتش، نیروی
نظامی جدیدی
به نام سپاه
پاسداران شکل
گرفت. دستگاه
امنیتی با کمک
کادرهای امنیتی
شاه بازسازی
شد. به جای
قانون اساسی
رژیم شاه یک
قانون اساسی دینی
تصویب شده که
صدها بار
ارتجاعیتر
از قانون
اساسی پیشین
بود - هر چند در
نظام شاه یا
خمینی اصولا
قانون معنی
ندارد.
حمله خمینی
به حقوق زنان
و فرمان حجاب
اجباریاش که
چند هفته پس
از جلوس وی بر
تختِ سلطنتِ اسلامی
صادر شد اولین
ضربه را به
توهمات مردم
زد. حداقل
برای زنانِ
شورشگر کشور
روشن شد آنچه
حکومت میکند
نه انقلاب
بلکه ضدانقلابی
تبهکار است.
به دستور خمینی
جنبش خلقِ عرب
در خوزستان به
خون کشیده شد
و ارتش و سپاه
پاسداران به
دهقانانی که برای
کسب زمین و
مردمی که برای
برابری ملی در
نقاطی مانند ترکمن
صحرا و
کردستان بلند
شده بودند
حمله کردند.
لشگریان حزباللهی
و امنیتیها
به شوراهای
کارگری،
اتحادیههای
دهقانی،
سازمانهای
دانشجوئی،
شوراهای
کارکنان بیمارستانها
و شوراهای
آموزگاران و
استادان در
مدارس و
دانشگاهها و
... هجوم بردند.
اکثر این ارگانهای
قدرت تودهای
در جریان بسیج
و سازماندهی
برای سرنگونی
رژیم شاه شکل
گرفته بودند و
بسیاری از آنها
تحت رهبری
کمونیستهائی
بودند که از
مخفیگاه و
تبعید در آمده
و مبارزات
انقلابی و
قدرتگیری
تودههای
دانشجو و
کارگر و دهقان
و کارکنان
جامعه را
سازماندهی میکردند.
کشمکش
انقلاب و ضدانقلاب
با شدت آغاز
شد.
این کشمکش در
چارچوب وقایع
بزرگتری که
صحنهی جهانی
را رقم میزد
در جریان بود.
وقتی مردم ایران
برای سرنگونی
سلطنت و
اربابان آمریکائیاش
برخاستند
پیشاپیش ضدانقلاب
در حال مسدود
کردن کامل
فضاهای انقلابی
در جهان بود.
جنبشهای
اجتماعی در
غرب افت کرده
بودند؛ جنبشهای
ضداستعماری و
ملیگرای
دههی ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در
آسیا و آفریقا
که زیر رهبری
جریانات ملیگرای
بورژوا به پیروزی
رسیده بودند،
در ایجادِ
جوامعی
«بهتر»، سخت
شکست خورده
بودند. در اکثر
این جنبش ها،
نیروهای کمونیست
در حاشیه بودند.
در بسیاری
مواقع در جبهههای
بورژوائی حل
شدند یا اینکه
به دست نیروهای
اسلامی و ملیگرا
و یا خود امپریالیستها
قتلعام شدند
(کشتار صدها
هزار کمونیست
در کشور
اندونزی در
دههی ۱۹۶۰ توسط ارتش
اندونزی و
سازمان سیا یکی
از این فجایع
بود).
عامل
جهانی دیگری
که وضعیت را
برای کمونیستهای
انقلابی بسیار
نامساعد کرد
مرگ مائوتسه
دون در سال ۱۹۷۶
و احیای سرمایهداری
در چین سوسیالیستی
بود. این
واقعه بدترین
شکست برای
انقلاب جهانی
بود. این کشور
بزرگ و پُرجمعیت
از پایگاه
انقلاب
پرولتری
جهانی تبدیل
به پایگاه
نظام سرمایهداری
جهانی شد؛ از
جامعهای که
در جادهی سوسیالیسم
پیشروی میکرد
تبدیل به
کشوری شد که
سرمایهداری
در آن احیا
گشت. این
دگرگونی تاثیرات
منفی عمیقی بر
جای گذاشت. در
میان ستمدیدهگان
جهان این
احساس که
انقلاب سوسیالیستی
تنها راهِ
رهائی از
فلاکت است تضعیف
شد. کارزارهای
«کمونیسم
مُرد!» نیز در
سطح بینالمللی
شروع شد.
افزون بر اینها،
رقابت میان دو
بلوک امپریالیستی
غرب به رهبری
آمریکا و بلوک
امپریالیستی
شرق به رهبری
شوروی (که از
سوسیالیسم
فقط نقابی
داشت و در
واقع یک نظام
سرمایهداری
دولتی امپریالیستی
بود) نیز صحنه
را پیچیدهتر
میکرد.
علاوه بر این
شرایط
نامساعد، نیروهای
کمونیست ایران
نیز نقشی منفی
بازی کردند.
کمونیستها
برنامهی
سراسری واحدی
برای سرنگونی دولت
و نابودی دولت
کهن و استقرار
یک دولت نوین
با برنامهی
انقلاب
اجتماعی را به
میدان نیاوردند.
اکثر کمونیستها
امید خود را
به رشد خودبهخودی
جنبشهای
کارگری و تبدیل
آن به یک
انقلاب سوسیالیستی
بسته بودند.
حال آنکه
انقلاب امری
خودبهخودی نیست.
و اگر به فرآیند
خودبخودی
اوضاع واگذار
شود حتما نیروهای
سازمانیافتهی
طبقات
ارتجاعی
رهبری تودهها
را گرفته و
برنامهی سیاسی
و اجتماعی خود
را تحمیل میکنند.
کمونیستها
به خصلت
تئوکراتیک
حکومت جدید
اهمیت ندادند
و حتا شورش
زنان علیه آن
را نادیده
گرفتند.
استقرار دولت
تئوکراتیک به طور
عینی وظیفهی
کمونیستی
نبرد در عرصهی
ایدئولوژیک و
نقد دین را
برجسته کرده
بود اما کمونیستهای
ایران عمدتا
بر این وظیفه
پشت کردند و
شاهکلید بیرون
کشیدن مردم از
زیر نفوذ ایدئولوژیک
جمهوری
اسلامی را تاکید
بر «مسائل
اقتصادی» میدانستند
و امید داشتند
که با «بدتر
شدن وضعیت
اقتصادی»
کارگران
اعتصاب و بعد
قیام کنند. نتیجهی
چنین نگرشی یک
خط اکونومیستی
ناب بود که
توجه کارگران
را مصروفِ
مسائلِ «فوری»
خود کارگران
میکرد در حالیکه
با استقرار
جمهوری
اسلامی،
مهمترین حقِ
طبقه کارگر
لگدمال شده
بود. زیرا
انقلابی که
امکان کسب
قدرت سیاسی
برای طبقه
کارگر و بنای یک
جامعهی نوین
بر مبنای محو
ستم و استثمار
را فراهم کرده
بود دزدیده
شده بود و
طبقه کارگر از
این امکان تاریخی
محروم شده
بود.
این عاجلترین
مُعضلِ طبقه
کارگر و دیگر
نیروهای تحت
ستم و استثمار
جامعه بود اما
نیروهای کمونیستی
عاجز از بیان
و بازتاب این
ضرورت بودند.
علاوه بر اینها،
انحراف بزرگی
در مورد ضدیت
جمهوری
اسلامی با
امپریالیسم آمریکا
بروز کرد. خط
راستی در این
جنبش سر بلند
کرد که مبارزه
علیه امپریالیسم
و علیه نیروهای
اسلامی حاکم
را از هم جدا
میکرد. در
حالیکه قدرتهای
امپریالیستی
و طبقات
ارتجاعی
«بومی» جوانب
مختلف یک نظام
واحد طبقاتی و
جهانیاند و
تضاد میان بنیادگرائی
اسلامی و امپریالیسم
که صحنهی سیاسی
جامعه ایران و
خاورمیانه را
رقم زده است،
خصلتی
ارتجاعی
داشته و در
واقع هر دو
سوی این تضاد،
نمایندگان
نظامهای
اجتماعی پوسیده
و ارتجاعیاند
که باید
سرنگون شوند.
این عوامل عینی
و ذهنی دست به دست
هم دادند و نیروهای
بنیادگرای
اسلامی را در
ایران به قدرت
رساندند.
بحران
انقلابی که
جامعه را در
بر گرفته بود
به طور منفی
حل شد و سه دهه
فاجعه برای
طبقه کارگر و
مردم ایران
فراهم کرد و
تاثیرات منفی
عظیمی بر روند
انقلاب در کل
خاورمیانه و
جهان گذاشت و
فضای ضدانقلابی
را در جهان
تقویت کرد. کمونیستهای
انقلابی ایران
با وجود
پراکندگی و
بحران سیاسی و
ایدئولوژیک،
با شجاعت و
فداکاری برای
ممانعت از
سِقط انقلاب و
تبدیل آن به
ضدانقلاب جنگیدند.
کشمکش انقلاب
و ضدانقلاب در
کارخانهها،
دانشگاهها،
روستاها،
شوراهای
مدارس، بیمارستانها
و میدانهای
جنگ انقلابی
جریان یافت.
در نهایت
جمهوری
اسلامی
توانست خود را
تحکیم کند.
تثبیت
نظام تئوکراتیک
در ایران در
واقع اپیسودی
از وضعیت کلی
جهان و سلطهی
یکجانبه و
انحصاری ضدانقلاب
بود.
خیزشهای
تودهای در
تونس و مصر
موج جدید و امیدبخشی
را در جهان به
راه انداخته
است. مبارزه در
این کشورها میتواند
به سطوح
بالاتر جهش
کرده و به رویاروئی
جدیتری میان
مردم انقلابی
از یکسو، و کلیت
دولتهای
حاکم (که دولت
طبقات
استثمارگر بومی
و وابسته به
نظام سرمایهداری
جهانی است و
دارای ستون
فقراتی از نیروهای
نظم و قانون
مانند ارتش
است) بینجامد.
وظایف کمونیستهای
این کشورها و
به طور کلی
خاورمیانه و
جهان در
قِبالِ این
فصل نوین از
مبارزه
طبقاتی چیست؟
آیا فرآیند این
مبارزه
طبقاتی قادر خواهد
شد امواج ضدانقلابی
و ضدکمونیستی
چهار دههی
گذشته را خنثی
کند و انقلاب
را بر تارک خیزشهای
مردم خاورمیانه
و شمال آفریقا
و سراسر جهان
قرار دهد و
راه را برای
آگاهی مردم
نسبت به کمونیسم
و انقلابهای
کمونیستی به
مثابه تنها
راه رهائی از
نکبت و فلاکت نظامهای
ارتجاعی در
کشورهای
خاورمیانه و
نظام سرمایهداری
جهانی باز
کند؟
بار دیگر
انقلاب را بر
تارک جنبشها
قرار دهیم
تجربهی
ایران و امروز
تجربه تونس و
مصر نشان میدهد
که انقلاب،
صحنه زورآزمایی
و چالش طبقات
مختلف است. میبینیم
که در تونس و
مصر و ... از یک
طرف
قدرتمندان
داخلی و بینالمللی
تلاش میکنند
با دادن امتیازات
حقیر به مردم
و یا حداکثر
از طریق عوض
کردن
نگهبانان نظام،
کلیت
ساختارهای
دولتی حاکم در
این کشورها را
حفظ کنند. از
طرف دیگر،
پتانسیل عظیمی
برای وارد
آوردن ضربات بیشتر
به نظام کهن و
درهمشکستن
آن در جریان یک
انقلاب واقعی
موجود است.
بدون شک پیروزی
شق دوم چهرهی
این منطقه و
جهان را به
نفع مردم این
منطقه و جهان
عوض خواهد
کرد. اما شرط
تحقق این شق
دوم آن است که
تودههای
مردم در شمار
میلیونی به
ماهیت یک
انقلاب واقعی
پی برند و
بدانند که چه
جامعهای با
چه مشخصاتی میخواهند
و با رهبری
کدام طبقه.
بدون اینکه
میلیونها اینچنین
آگاه شده و
برای تحقق آن
متشکل شوند،
دشمنان میتوانند
هر چیزی را به
نام انقلاب به
مردم حقنه
کنند. همانطور
که در مورد
انقلاب ۱۳۵۷ ایران
دیدیم. همان چیز
ماند و بدتر
شد. اگر یک
جنبش کمونیستی
انقلابی
نباشد که «چه
میخواهیم» را
از دیدگاه
طبقه کارگر و
دیگر اقشار
تحت ستم و
استثمار
جامعه پیش
بگذارد و مردم
را در جنگ
برای آن رهبری
کند، آنگاه
طبقات ارتجاعی
و نمایندگان سیاسی
آنان به مردم
حقنه خواهند
کرد که «چه باید
بخواهند»؟
درهم
شکستن کلیت
ساختارهای سیاسی
حاکم توسط
مردمی آگاه و
انقلابی و شکلگیری
یک دولت
طبقاتی جدید
که بخواهد و
بتواند از
سرمایهداران
و ملاکان بزرگ
و امپریالیستها
خلع قدرت و
مالکیت کرده و
تمایزات
طبقاتی را از
میان برداشته
و روابط
اجتماعی
ستمگرانه را
سرنگون کند؛
فرآیندی است
سخت و خونین
که بدون داشتن
حزبی انقلابی
(حزب کمونیست)
و ارتشی که
متعلق به مردم
و از خود آنان
باشد ممکن نیست.
اما این فرآیند
چگونه آغاز
خواهد شد؟ آیا
از دل این
جنبش عظیم یک
جنبش کمونیستی
نوین که یک
انقلاب واقعی
را در راس
برنامه ی خود
قرار دهد،
متولد خواهد
شد؟ اینها
سوالات عاجلی
است که جواب
آن باید از میان
مبارزین این
کشورها بیرون
آید و میتواند
بیرون آید.
مانورهای نیروهای
سیاسی و
اجتماعی
مختلف برای تعیین
فرجام این
مبارزه
وقتی
امپریالیستها
اطمینان حاصل
کردند نجات
نوکرانشان بنعلی
و مبارک ممکن
نیست یکباره
طرفدار «مردم»
تونس و مصر
شدند تا
بتوانند
بحران سیاسی
را در این دو
کشور کنترل
کنند و خودشان
فرآیند «گذار»
به یک رژیم جدید
را فرماندهی
کنند. اوباما
از سقوط مبارک
ابراز شادمانی
کرد. سارکوزی
اعلام کرد که
«همیشه» در
کنار مردم عرب
و در مقابل رژیمهای
مرتجع این
کشورها خواهد
ایستاد. بیشرمی
و دروغبافیهای
اینان حد و
حصری ندارد.
اکنون تحت
لوای «دخالت
انساندوستانه»
دست به تجاوز
به لیبی زدهاند
و در حال
دستچین کردن
دولتِ پس از
قذافی از میان
ژنرالها و
وزرای بدنام
وی که کشتی شکستهی
قذافی را با
عجله ترک کردهاند
هستند. نیروهای
مرتجع این
کشورها و امپریالیست
در کارند تا نقش
مردم را به
حداقل
برسانند و
مانع رشد
آگاهی و جنبش
مردم برای تغییر
بنیادین
جامعه شوند.
در تونس
پسماندههای
بنعلی تلاش
میکنند
سنگرهای خود
را حفظ کنند.
در مصر، ارتش
که ستون فقرات
رژیم مبارک
بود اکنون سعی
میکند بدون
مبارک، نظام
مبارک را حفظ
کند. در سی سال
گذشته، این
ارتش سه پروسه
را رهبری کرده
است: یکم،
حفاظت از
اسرائیل؛
دوم، سرکوب
مردم. سوم،
بازکردن
دروازههای
مصر به روی
نئولیبرالیسم
افسارگسیخته
اقتصادی که
موجب رشد بیسابقهی
فقر و بیکاری
و از سوی دیگر
انباشته شدن
ثروتهای
افسانهای در
دست طبقاتِ
سرمایه دارِ
وابسته به
دولت شده است.
نیروهای
اجتماعی
ارتجاعی دیگر
مانند اخوانالمسلمین
نیز تلاش میکنند
بر موج جنبش
مردمی سوار
شده و به
تعامل جدیدی
با جناحهای
مسلط طبقات
حاکمه برسند.
هر چند
قدرت و نفوذ اینان
به اندازهی
قدرت و نفوذ
بنیادگرایان
اسلامی ایران
در سال ۱۳۵۷ نیست؛
اما، در زد و
بند با امپریالیستها
و اسرائیل که
بیتابانه به
دنبال
استقرار
«ثبات» در مصر و
ممانعت از سرایت
حریق به دیگر
کشورهای
خاورمیانهاند؛
این مرتجعین
پوسیده مانند
اسلامیهای
ایران میتوانند
از گورستان
تاریخ بیرون
بجهند و بر
مردم حاکم
شوند.
قدرتهای
اروپائی و آمریکائی
از هم اکنون
با سران این
حزب وارد مذاکره
شده و پیشنهاد
کردهاند که اینان
نیز مانند حزب
«آکپ» در ترکیه،
اسلامگرائی
خود را «تعدیل»
کنند و برای
شرکت در قدرت
آماده شوند.
از نظر امپریالیستهای
اروپائی و آمریکائی
این «تعدیل» نه
به معنای تعدیل
برنامهی
اجتماعی
اخوان بلکه
قبول دو چیز
از سوی آن است: یکم،
حفظ قرارداد
کمپ دیوید با
اسرائیل و تضمین
موقعیت کنونی
کانال سوئز
(دو شاهرگ
وابستگی سیاسی
و نظامی مصر
به نظم جهانی
امپریالیستی)
و دوم، دست
نزدن به سرمایه
های خارجی در
زمینههای
تولیدی و توریستی
(بندهائی که
مصر را در
اقتصاد جهانی
سرمایهداری
ادغام میکند).
وقایع
مصر نشان میدهد
که نقدِ دین
به مثابه
ساختار ستم و
استثمار و
فراگیر کردن این
نقد برای
ممانعت از تلف
شدن یک جنبش
مردمی که میتواند
به یک انقلاب
واقعی منجر
شود تا چه حد
ضروری است. مقابله
با نظم کهن،
شامل مقابله
با برنامه سیاسی
و اقتصادی و ایدئولوژیک
اخوانالمسلمین
و دیگر
ساختارهای سیاسی
اسلامی در
خاورمیانه
(مانند رهبران
جنبش سبز در ایران
و حماس در
فلسطین و حزبالله
در لبنان و غیره)
نیز هست و
امروز
جوانههای
آگاهی در مورد
این حقیقت را
میتوان در میان
مبارزین نسل
جدید کشورهای
عرب و جنبش
زنان به خصوص در
تونس که با
جسارت شعار
جدائی دین از
دولت را بلند
کرده است،
مشاهده کرد.
شناخت از
روشهای پیچیدهی
امپریالیستها
و دشمنان
طبقاتی بسیار
مهم است. امپریالیستها
و طبقات
ارتجاعی بومی
حاکم در
کشورهای جهان
سوم در ممانعت
از دست یافتن
جنبشهای
مردم به پیروزی،
کهنه کارند.
هر آنجا که نمیتوانند
سرکوب کنند، نیروهای
طبقاتی نظمِ
کُهن را تحت
نام «تغییر» به
میدان میآورند
و به تدریج
اوضاع را به
روال سابق برمیگردانند.
در این راه
همواره نیروهای
طبقاتی و سیاسی
بورژوا که در
رژیمهای قبل
در «اپوزیسیون»
بودند با آنان
همراهی میکنند
و گاه حتا نیروهای
انقلابی که
سالها برای
سرنگون کردن
دولتهای
استثمارگر فداکاریهای
حیرتانگیز
کردهاند فریب
«راه حلهای
دموکراتیک»
آنها را میخورند
و با شرکت در
بازیهای سیاسی
آنان به ترمیم
نظم کهنه که
ضربه خورده
است کمک میکنند
و به پروسههای
«گذار»
ارتجاعی و
امپریالیستی
مشروعیت میبخشند.
الگوئی
که امپریالیستها
و طبقات
بورژوائی
بومی در
کشورهائی مانند
فیلیپین و
اندونزی
مهندسی کردند
را به خاطر بیاوریم.
در فیلیپین، مارکوس
و در اندونزی سوهارتوی
منفور سرنگون
شدند. این دو
نفر،
سَرکردههای
دو رژیم خونخوار
و فاسد و
مرتجعِ
وابسته به
امپریالیسم
بودند.
تودههای
مردم که متشکل
از کارگران و
دهقانان و
روشنفکران
بودند علیه
آنان طغیان
کردند. اما نیروهای
بورژوا و
ارتجاعی
مخالفِ باندِ
مارکوس و
سوهارتو نیز
فعال شدند. اینها
معاملهای با
امپریالیستها
کردند و با گرفتن
سهمی از قدرت،
یک «گذار»
دلخواه امپریالیستها
و طبقات سرمایهدار
و مَلاک این
کشورها را
مهندسی کردند.
انقلاب ایران
نیز با همدستی
امپریالیستها
و بنیادگرایان
اسلامی و نیروهای
بورژوای ملیگرا
تبدیل به یک
ضدانقلابِ
دهشتناک شد.
اگر در سال ۱۳۵۷
کارگران و دهقانان
و زنان و
جوانان و
روشنفکران ایران
حزبی مانند
حزب بلشویک به
رهبری لنین (در
جریان انقلاب
اکتبر ۱۹۱۷
روسیه) یا
حزبی مانند
حزب کمونیست چین
به رهبری
مائوتسه دون (در
جریان انقلاب
چین که در سال ۱۹۴۹
به پیروزی رسید)
داشتند که
حداقل بخشی از
تودههای بیدارشده
و مبارز را به
حول برنامهی
انقلاب دموکراتیک
نوین و سوسیالیستی
متحد کند و با
نیروی آنان
ارتش سرخی
برای درهم
شکستن کامل
دولت (بخصوص
ستون فقرات
نظامی آن) و پسزدنِ
نیروهای
ارتجاع
اسلامی
سازمان دهد
امروز ایران و
حتا خاورمیانه
چهرهی دیگری
میداشت.
ما در سالهای
اخیر با درسهای
تلخ دیگری نیز
مواجه بودیم.
در نپال، نیروهای
انقلابی تحت
رهبری حزب
کمونیست نپال
(مائوئیست)
دهسال یک جنگ
خلق الهامبخش
را با اتکاء
به فقیرترین
اقشار مردم این
کشور در شهر و
روستا
دلاورانه پیش
بردند ولی پس
از سرنگونی رژیم
پادشاهی وارد
معامله با
امپریالیستها
و نیروهای
ارتجاعی و
بورژوای این
کشور شدند و
در دولت شرکت
کردند و به این
ترتیب به
بازسازی همان
دولت اما تحت
نام جمهوری خدمت
کردند. وضعیت
تودههای
نپالی که
دهسال
فداکاری
کردند بهتر
نشد و این
کشور همچون سایر
کشورهای جهان
در چنگال نظام
سرمایهداری
جهانی و طبقات
سرمایه دار و
ملاک بومی
باقی ماند.
همه این
تجارب نشان میدهد
که هر راه میانهای
در نهایت به
بازسازی همان
نظام - گیریم
در شکلی دیگر –
میانجامد.
کشورهای
خاورمیانه این
راههای میانه
را در گذشته نیز
تجربه کردهاند.
در مقابل همه
این راههای میانه
باید انقلاب
را - انقلاب
واقعی - را به
صحنه آوریم.
تجارب شیرین
انقلابهای پیروزمند
و تجارب تلخ
انقلابهای
شکستخورده،
حد و مرز نمیشناسند
و بینالمللیاند.
زیرا طبقه
بورژوازی و
طبقه پرولتاریا
طبقاتی بینالمللیاند.
لزومی ندارد
که تجربههای
تلخ گذشته را
از نو تجربه
کنیم. امروز
نگاههای
مردم خاورمیانه
به مصر و تونس
است که «طلسمِ»
شکست را بشکنند
و
انقلابهائی
واقعی را در
خاورمیانه به
ظهور برسانند.
توهمات
طبقات میانی
در
جنبشهای
اجتماعی
همواره گرایشات
و نگرشهای
طبقات میانی
وزنه بزرگی
است. گرایش به
«راهحل»های میانه
و ضدیت با
سرنگونی
انقلابی کلیت
دولتها و
اکتفا به
«اصلاح»
ساختار سیاسی
همین
نظامهای
حاکم، ترس از
«رادیکال» شدن
جنبشها،
هراس از شکلگیری
رهبری کمونیستی،
گرایش عمومی این
طبقات در
کشورهای
مختلف است.
شرایط حاکمیت
ضدانقلاب در
جهان در چهار
دههی گذشته
در سطح بین
المللی موجب
تقویت بسیار زیاد
این گرایش شده
است. قدرتهای
امپریالیستی
نیز به این
گرایش به
عنوان یک گرایش
ایدئولوژیک
مطلوب پا میدهند
و آن را تقویت
میکنند. این
وضعیت با
تهاجم ایدئولوژیکِ
ضدکمونیستی
امپریالیستها
و روشنفکرانِ
دنبالهروی
آنها، تشدید
و موجب فراگیر
شدن نظریهی
ارتجاعی و
امپریالیستی
«مرگ» کمونیسم
شد. امروزه،
باوجودیکه
سرمایهداری
در اشکال
گوناگون
بخصوص در شکل
نئولیبرالی
گلوبالیزه
رسوا شده؛ بنیادگرائی
اسلامی
چهرهی کریه
خود را نشان
داده و عجز ملیگرایان
در ایجاد
کوچکترین تغییر
به نفع تودههای
تحت ستم و
استثمار روشن
است؛ اما هنوز
با بیشرمی
تمام بر طبل
«کمونیسم
مُرد» میکوبند.
نمایندگانِ
سیاسی گرایشهای
طبقات میانی،
دیر یا زود به
سوی وحدت با
احزاب سیاسی
ارتجاعی
قدرتمند و
قدرتهای
امپریالیستی
میروند و
همواره استدلالشان
این است که
«فعلا جز این
چاره ای نیست».
«جنبش سبز» در ایران
که در سال ۱۳۸۸
در پی تقلب
انتخاباتی
دارودستهی
احمدی نژاد علیه
«اصلاح طلبان»
به راه افتاد
و زیر رهبری
«اصلاحطلبان»
که بخشی از
حکومت جمهوری
اسلامیاند
قرار گرفت
نمونهای از این
فرایند است که
چگونه طبقات میانی
به زیر بال و
پر احزاب و جریانهای
ارتجاعی رفته
و تلاش میکنند
کل جنبش مردم
را نیز با خود
همراه کنند.
نتیجهی غلبهی
این گرایش بر
هر جنبشی، مرگ
آن جنبش به
عنوان یک جنبش
بالنده و تغییردهنده
است.
گرایشهای
سیاسی طبقات میانی
آگاهانه تلاش
میکنند
انقلاب را
محدود به
سرنگونی «دیکتاتورها»
کنند. مگر شاه
دیکتاتور،
مارکوس دیکتاتور،
سوهارتوی دیکتاتور
و ... سرنگون
نشدند؟ اینها
سرنگون شدند
اما دولت و
نظام طبقاتیشان
بر جای
ماندند. این
تجارب نشان میدهند
که سرنگونی «دیکتاتورها»
که نمادهای
نظام حاکم
هستند بسیار
مهم است اما
اگر نظام و
ساختار دولتی
آن پابرجا
بمانند، دیر یا
زود «دیکتاتور»
دیگری را تولید
میکنند. «دیکتاتوری»
را نمیتوان
به افراد
مستبدی که
نماد این نظامها
هستند تقلیل
داد. کلیت این
نظامها، دیکتاتوری
طبقات سرمایهدار
هستند و دولت
نیز دولت دیکتاتوری
این طبقات بر
طبقات کارگر و
دهقان و دیگر
کارکنان
جامعه است.
امروزه
در اکثر
کشورهای
جهان، فقدان
قطب انقلابی
کمونیستی در
شورشهای
اجتماعی
مهمترین
مانعِ راه تبدیل
شورشهای
مردم به یک
جنبش انقلابی
است. این
مُشکل با
اتخاذ راه حل
های «میانی» حل
نمیشود. بهترین
«تاکتیک» برای
حل این مهم ایجاد
قطب کمونیستی
انقلابی در
قلب خیزشهای
اخیر است و نه
حواله این امر
به زمانی
«مساعدتر».
جنبش کمونیستی
یک ضرورت فوری
امروز
امپریالیستها
و نیروهای
طبقاتی
گوناگون در
تکاپو هستند
تا نگذارند
بحران سیاسی
در خاورمیانه
و شمال آفریقا
تبدیل به یک
بحران
انقلابی شود.
طبقهی ما -
پرولتاریا -
چه خواهد کرد؟
مهمترین
و عاجلترین
وظیفهی
پرولتاریا، پیش
گذاردن راه حل
کمونیستی است.
در چند
دههی گذشته
کمونیستهای
خاورمیانه
همواره سعی
کردهاند با
دموکرات بودن
پایه تودهای
پیدا کنند و
نه با ترویج و
تبلیغ
جسورانهی
تئوریها و سیاستهای
کمونیستی و
درست کردن
ستون فقرات
کمونیستی در میان
کارگران و
زحمتکشان شهر
و روستا و
زنان تحت ستم
و جوانان و
دانشجویان
رزمنده. به این
معنا اغلب
اوقات ما کمونیست
ها کمونیست
نبودیم. در
حالیکه بنیادگرایان
اسلامی که چشم
انداز یک
جامعه تیره و
تار و ارتجاعی
را نمایندگی
میکنند با
شهوت ایدئولوژی
و ارزشهای
اجتماعیشان
را تبلیغ کردهاند.
البته آنها
همواره از حمایت
امپریالیستها
و اسرائیل
برخوردار
بودند و کمونیستها
همواره زیر
ضرب و مجبور
به کار مخفی.
با این وصف یک
حقیقت تاریخی
را نباید نادیده
گرفت که کمونیستها
زمانی تبدیل
به قطبی در
جامعه شده و
در میان اقشار
تحت ستم و استثمار
و مشخصا طبقه
کارگر ریشه
دواندهاند
که افکار خود
را پنهان
نکرده و برنامهی
اجتماعی و
استراتژی سیاسی
انقلابی خود
را برای کسب
قدرت سیاسی به
میدان گذاشته
و برایش سخت
کوشیدهاند. زیرا
تودههای تحت
ستم و
استثمار، ما
کمونیستها
را با
افکارمان، با
برنامهمان
برای ساختن
جامعه و جهانی
متفاوت محک میزنند
و نه با
«دموکراتیسم» یا
دلسوزی ما
برای نان شب
مردم. طرح افق
کمونیستی و
راه کمونیستی
و برنامه کمونیستی
و ایدئولوژی
کمونیستی در میان
مردم مسئلهای
مربوط به آینده
نیست. بلکه
برای باز کردن
راهی متفاوت
از راهی که
امپریالیستها
و مرتجعین و
بورژوازی در
مقابل مردم میگذارند،
حیاتی و نیاز
روز است.
مردم
خاورمیانه و
شمال آفریقا
هم استعمار و
امپریالیسم
را در درندهخوترین
اشکال آن
تجربه کردهاند؛
هم شکست ملیگرائی
را در شکل
مصدقیسم و
ناصریسم و
عرفاتیسم و نیز
بنیادگرائی
اسلامی را که
جنبشهای ضدامپریالیستی
مردم منطقه را
دزدیده و
عقبماندهترین
روابط
اجتماعی و
فرهنگ قرون
وسطائی را به
عنوان «راه
رهائی» به
خورد مردم ستمدیدهی
این منطقه
داده است.
بزرگترین حقیقتی
که در چند دههی
گذشته در
کشورهای
خاورمیانه
ثابت شده است
این است که
بدون وجود یک
جنبش کمونیستی،
بدون وجود یک
قطب کمونیستی
در جامعه،
تودههای
مردم نمیتوانند
به آگاهی لازم
در مورد علت
فلاکتبار
بودن نظام سیاسی-اقتصادی-اجتماعی
سرمایهداری
(خواه در قالب
رژیمهای
جمهوری
سکولار یا
سلطنتی و
اسلامی و
نظامی و غیره)
و معنای نظم
نوین اجتماعی
پی ببرند و با
استفاده از این
آگاهی ماهیت نیروهای
مدعی حاضر در
صحنه و
برنامهی سیاسی
آنها را درک
کنند. بدون
وجود یک جنبش
کمونیستی (منظورمان
یک جنبش کمونیستی
انقلابی و ضدِ
نظم حاکم است
و نه احزاب کمونیستی
که تبدیل به
بخشی از
کارکرد نظام
حاکم میشوند)
تودههای
مردم هرگز
نخواهند
توانست نظام سیاسی
و اقتصادی و
اجتماعی
متفاوتی را در
خیال به تصویر
بکشند و به
تاریخ واقعی
انقلابهای
سوسیالیستی
روسیه و چین
در قرن بیستم
و تغییرات
شگرفی که در
وضعیت بشر به وجود
آوردند، آگاه
شوند.
اگر قرار است
انقلابی شود،
نیاز به یک
حزب انقلابی
است
برای هدایت
مبارزه
همواره نیاز
به یک مرکز سیاسی
هست. اما نه هر
مرکز سیاسی.
بلکه مرکزی با
یک خط انقلابی
که گامهای
امروز را با
توجه به هدف
عملی کردن یک
انقلاب پیروزمند
برمی دارد.
پرولتاریا و دیگر
اقشار تحت ستم
و استثمار
بدون داشتن
مرکز سیاسی
خود - رهبری سیاسی
حزبی خود – نمیتوانند
راه پر خطر
انقلاب را پیروزمندانه
طی کنند. هرگز
نمیتوانند به
طور غریزی
منافع طبقاتی
پشت وعدههای
فریبنده و
ادعاهای
احزاب سیاسی
موجود را تجزیه
و تحلیل کنند.
حزب کمونیست یک
فرقه و
گروهبندی سیاسی
در جامعه نیست.
بلکه یک
جهانبینی و
برنامه سیاسی
و اجتماعی
است. یک راه
است.
حزب کمونیست
حزب یک طبقه
در جامعه است.
پرولتاریا آن
طبقهای است
که کارکرد این
جامعه فلاکتبار
به وجود و کار
وی بستگی دارد
و خود قربانی چرخدنده
های این نظام
است. به همین
دلیل در
سرنگونی کامل
این نظام چیزی
برای از دست
دادن ندارد جز
زنجیرهایش.
اما افراد
پرولتر به این
حقیقت آگاه نیستند.
بسیاری
مواقع، بسیاری
از آنان گرایش
به آن دارند
که به زیر بال
برنامهی
احزاب بورژوا
بروند. با
تودههای
مردم باید رُک
و راست بود. باید
توهماتشان را
نشان داد و
گفت که آگاهی
نازل همواره
موجب آن میشود
که صادقانه و
بی گناه به
دشمنان خود
کمک کنند.
وظیفهی
احزاب
پرولتاریاست
که این آگاهی
را به میان
مردم تحت ستم
و استثمار
ببرند و آنان
را برای عملی
کردن انقلاب
پرولتری
سازمان دهند.
به علاوه،
انقلاب پرولتری
بدون جبههای
گسترده از
همهی اقشار و
طبقات ناراضی
جامعه بوقوع
نمیپیوندد.
تمام کسان دیگری
که از نظام
حاکم ناراضیاند
میتوانند زیر
پرچم انقلاب
پرولتری با
پرولتاریا
متحد شوند
بدون آنکه
کمونیست شوند.
به جای آنکه
پرولتاریا به
حول برنامهی
بورژوا
دموکراتیکِ
جریانهای
ناراضی دیگر،
با آنها متحد
شود، دیگران
باید به حول
برنامهی انقلاب
دموکراتیک نوین
با پرولتاریا
متحد شوند.
بله انقلاب،
جبهه لازم
دارد! اما با
چه استراتژی سیاسی
و با کدام راه
و کدام برنامهی
اجتماعی؟ و به
یک کلام: با
رهبری کدام
طبقه؟
بیائید
خلافِ جریانِ
ضدکمونیستی و
ضدرهبری حزبی
که در جهان
غالب است حرکت
کنیم و تاکید
کنیم که
تودههای
مردم نیاز به یک
رهبری کمونیستی
دارند. زیرا
تنها کمونیستهایند
که راه حل واقعی
رهائی مردم را
پیش میگذارند.
بیائید تا
پردههائی
که امپریالیستها
و مرتجعین بر
رویاها و
آرزوهای رهائیبخش
مردم میکشند
بی
مصلحتجوئی
پاره کنیم. نه
گام به گام و
نه بعدا پس از
«تحولات
دموکراتیک» و
سرنگونی «دیکتاتورها».
بار دیگر
انقلاب؛ بار دیگر
خواست کسب
قدرت انقلابی
امروز
کمونیستهای
انقلابی در
کشورهای
خاورمیانه و
شمال آفریقا
به لحاظ شمار
ضعیف اند. اما
چنانچه همین نیروهای
کم بتوانند به
سنتز درستی از
تجربه انقلابهای
سوسیالیستی
قرن بیستم در
روسیه و چین
دست یابند و
در پرتو
جمعبندی از
دستاوردها و
ضعفهای آن
تجارب تصویر
تکامل یافتهتری
از مختصات
جوامع سوسیالیستی
آینده و دولت
دیکتاتوری
پرولتاریا به دست
آورند و در
پرتو تغییراتی
که در
ساختارهای
اقتصادی-
اجتماعی
جوامع مختلف
منطقه رخ داده
است استراتژی
انقلابی پیروزمندی
را برای این
کشورها ترسیم
کنند؛ آنگاه
همین نیروهای
کوچک میتوانند
تاثیرات فوقالعادهای
بر اوضاع عینی
بگذارد.
وظیفه
کمونیستها
توسط وضعیت
موجود تعیین
نمیشود. هر
وضعیتی مملو
از تضاد است و
تحت تاثیر عمل
انقلابی میتواند
تغییر کند.
ابتکار
عملهای
جسورانهی نیروهای
انقلابی کمونیست
(تا زمانی که این
ابتکار عملها
متکی بر پویشهای
واقعی و واقعیت
مادی باشند)
میتواند تاثیر
دگرگونساز و
تکاندهندهای
داشته باشد و
مختصات صحنه
را به نفع یک
انقلاب اصیل
تغییر دهد.
مسلم است
که انقلاب را
بر پایهی
ارادهی محض
نمیتوان
رهبری کرد.
اما در فضای ایدئولوژیک
حاکم بر جهان
که توسط چند
دهه کارزار بینالمللی
«کمونیسم
مُرد» و
«انقلاب مُرد»
شکل گرفته است
خطر عمده زیادهخواهی
و ارادهگرائی
انقلابی نیست.
اکنون «واقعگرائی»
مُد است.
حواله دادن
انقلاب و
استراتژی
انقلابی به
«بَعد» مُد است.
تن دادن به
«اصلاحات دموکراتیک»
مُد است. امتیاز
دادن به صدای
«دموکراتها»
و فراخواندن
کمونیستها
به سکوت و
اتخاذ چشمانداز
و برنامه
بورژوا
دموکراتیک
سکهی رایج
است.
اما کمونیستها
نمیتوانند
با این مُد
همراه شوند. زیرا
تودههای
مردم در سطح میلیونی
وارد صحنهی
دخالتگری سیاسی
شدهاند. و در
این میدان
پرتلاطم به
دنبال راه میگردند.
به دنبال آیندهای
معنادار میگردند.
آیندهای که
فقط با تغییرات
انقلابی سوسیالیستی
ممکن است.
انقلاب های
سوسیالیستی
قرن بیستم و
فراسوی آن ها
کمونیستهای
جهان، در
اتحاد با کمونیستهای
تونس و مصر و
سوریه و فلسطین
و ...، موظفند فریاد
سر دهند که
سوسیالیسم یک
میلیون بار
بهتر از سرمایهداری
و کمونیسم که
هدف نهائی و
قطبنمای
حرکت جامعهی
سوسیالیستی
است، صدها میلیون
بار بهتر از
سوسیالیسم
است.
انقلابهای
سوسیالیستی
قرن بیستم
دستاوردهای
عظیمی برای
رهائی بشریت
بودند. تحت رهبری
کمونیستهای
انقلابی و با
انجام
انقلاب سوسیالیستی
کشوری مانند چین
که در آن صدها
میلیون دهقان
در فقر و
بندهگی میزیستند،
زن برده ی مرد
بود و شهرهای
بزرگ چون شانگهای
میان مستعمرهچیان
فرانسوی و
آلمانی و بریتانیائی
تقسیم شده بود
و روی رستورانها
نوشته بودند:
ورود سگ و چینی
ممنوع! آزاد
شد. در روسیهی
قبل از
انقلابِ سوسیالیستی۱۹۱۷،
نظام ارباب و
رعیتی و
استبداد
تزاری بیداد میکرد.
ستمگری ملی
آنچنان شنیع
بود که روسیه
به «زندان ملل»
معروف بود.
کارگران
کارخانهها
در زاغهها
دسته دسته از
بیماری سل میمردند.
چین، هم
مستعمره بود
وهم فئودالی،
هم گرسنه و
عقبمانده
بود و هم
مذهبی و
خرافی. همهی
این زخمها در
فاصلهی چند
سال پس از پیروزی
انقلاب سوسیالیستی
از چهرهی
جامعه محو
شدند. روسیه و
چین سوسیالیستی
راهی را که
اروپا در چند
صد سال طی
کرده بود، در
چند سال طی
کردند. این تغییرات
شگرف را مقایسه
کنید با
جنبشهای ضداستعماری
در دههی ۱۹۵۰
و ۱۹۶۰ در آسیا
و آفریقا که
تحت رهبری جریانات
ناسیونالیست
بودند. این
جنبشها هیجان
و امید آفریدند
اما هرگز نتوانستند
از سلطهی
روابط عقبماندهی
فئودالی و
نظام جهانی
سرمایه داری
گسست کنند و
بعد از
مبارزات
بزرگ،
نظامهای ستم
و استثمار با
چهرهای دیگر
بازسازی شدند.
یا مورد ایران
را نگاه کنید
که چگونه نیروهای
سیاسی اسلامی
سوار بر موج
مبارزات ضداستبدادی
مردم به قدرت
رسیدند و همان
جامعه را در
مقیاسی
دهشتناکتر
از سابق
بازسازی
کردند. تفاوت
انقلابهای
سوسیالیستی
با «انقلاب»های
دیگر زمین تا
آسمان بوده
است. این حقیقت
را باید به رسمیت
شناخت و
جسورانه آن را
تبلیغ و تبدیل
به آگاهی تودههای
مردم کرد.
اما این
را هم باید به رسمیت
شناخت که این
کشورهای سوسیالیستی
نتوانستند در
مقابل جانسختی
و بازتولید
روابط
بورژوائی و
محاصرهی
نظام سرمایهداری
جهانی تاب بیاورند
و در آنها
سرمایهداری
احیاء و سوسیالیسم
دفن شد. امروز
میبینیم که چین
تبدیل به یکی
از
استثمارگرانهترین
و ستمگرانهترین
جوامع جهان
شده است. سوال
این نیست که آیا
سوسیالیسم
برترین نظام
اجتماعی است.
سوال اینجاست
که چگونه میتوان
جوامع سوسیالیستی
آینده را بسیار
بهتر از جوامع
سوسیالیستی
قرن بیستم
ساخت؛ چگونه
آنان را از
خطر بازتولید
روابط ستمگرانه
و
استثمارگرانه
و گزند حملات
بورژوازی و
نظام جهانی
سرمایهداری
محفوظ داشت و
به مثابه
جوامعی دینامیک
و بالنده نگاه
داشت.
چه نوع
انقلابی و تحت
چه رهبری
بسیاری
از مبارزین
جوان در
کشورهای عرب،
در همین
تجربهی
کوتاه چندماهه
دریافتهاند
که این سیستم
که متشکل از
رهبران و
نهادهای سیاسی
و اقتصادی است
راه و روش ستمگرانه
و
استثمارگرانهاش
را تغییر
نخواهد داد.
از این رو به
دنبال جواب
«چه باید کرد؟»
هستند. جواب
باید از سوی نیروهای
کمونیست
انقلابی این
کشورها فراهم
شود. اگر این
سوال جواب نگیرد،
دیر یا زود
انرژی و امید
جوانانی که نیروی
محرکهی این
مبارزاتاند
تهی خواهد شد
و لاجرم «بازی»
را آن نیروهای
طبقاتی
خواهند برد که
بتوانند پایهی
اجتماعی خود
را با
برنامهی
اجتماعی و ایدئولوژی
طبقاتی خود بسیج
و سازماندهی
کنند.
بالعکس،
اگر این
جوانان با چشمانداز
کمونیستی پیوند
خورند و آن را
قطبنمای
مبارزات خود
کنند، چهره
جنبشهای
انقلابی در این
منطقه کاملا
دگرگون شده و
فرصتهای
انقلابی
بزرگی به دست
خواهد آمد.
راه را چگونه
ادامه دهیم،
اهدافمان چیست؟چه
نوع انقلابی
باید کرد و
رهبری
انقلابی یعنی
چه؟ این جوامع
چگونه باید از
شبکه تار
عنکبوتی امپریالیسم
گسست کنند و
در محاصرهی
جهان امپریالیستی
به یک نظام سیاسی،
اقتصادی و
اجتماعی نوین
قدم بگذارند؟
اینها
سوالاتی است
که هر حزب
انقلابی باید
به آن جواب
دهد. حزبی که
با هدف انجام
انقلاب،
محدودیتها و
توهمات جنبشهای
فعلی را تحلیل
کند و تودهها
را در به چالش
گرفتن کلیت
نظام بسیج و
رهبری کند. و
راه را برای
رشد و گسترش یک
تِرِند کمونیست
انقلابی در این
منطقه باز
کند.
بطور کلی
میتوان گفت
که کشورهای
خاورمیانه و
آفریقای
شمالی نیازمند
انقلابی
هستند که
مائوتسه دون
آن را انقلاب
دموکراتیک نوین
خواند:
انقلابی که
تحت رهبری
پرولتاریا و
حزب پیشاهنگش
زنجیرهای
فئودالیسم و
سرمایهداری
وابسته به
امپریالیسم
را میشکند و
سوسیالیسم را
برقرار میکند.
انقلابی که سیاست
دموکراسی نوین،
اقتصاد
دموکراسی نوین
و فرهنگ
دموکراسی نوین
را با هدف باز
کردن راه برای
استقرار یک
جامعهی سوسیالیستی
و مبارزه برای
استقرار کمونیسم
در جهان
برقرار میکند.
در این جامعه
تولید به
گونهای پیش
خواهد رفت که
فقر و
شکافهای
جامعه را برای
صدها میلیون
کارگر و دهقان
و معلم و بیکار
از زن و مرد حل
کند و نه اینکه
خدمتگذار ثروتاندوزی
طرفداران
حکومت باشد.
در این جامعه
ستم ملاکان بر
دهقانان،
سرمایهداران
بر کارگران،
مردان بر زنان
و ملتهای
بزرگ بر ملل
کوچک برچیده
خواهند شد. در
این جامعه
فرهنگ تبعیت
جای خود را به
فرهنگ آزادی بیان
و شورش علیه
هر آنچه بیعدالتی
و ارتجاعی
است؛ و خرافه
جای خود را به گسترش
بینش علمی و
جستجوی حقیقت
و استفاده از
آن برای تغییر
جهان خواهد
داد.
هدف چنین
انقلابی، کسب
حقوق برابر در
نظم جهانی
امپریالیستی
نیست. چیزی که
به هر حال
برای
کشورهائی که
ساختار تحت
سلطه و وابسته
دارند ممکن نیست.
کلیت خصلت
توسعهی
اقتصادی که
امروز بانک
جهانی و صندوق
بینالمللی
پول در این
منطقه و هر
جای جهان پیش
میبرند ضدمردمی،
استثمارگرانه
و ستمگرانه
است. بدون
پاره کردن زنجیرهای
وابستگی به
بازار جهانی
سرمایهداری،
نمیتوان
اقتصاد نوینی
را شالوده ریزی
کرد که در
خدمت به نیازهای
مردم و شکلگیری
یک اقتصاد ملی
منسجم باشد.
دموکراسی
نوین گذار
كوتاهمدتی
است به یک
نظام کاملا نوین
یعنی سوسیالیسم.
سوسیالیسم
است که میتواند
از سرمایهداری
جهانی گسست
کند. توسعهی
اقتصادی
جامعه آینده
تحت فرماندهی
«دست نامرئی
بازار» نخواهد
بود بلکه تحت
فرماندهی
آگاهانهی
دولت سوسیالیستی
و تودههای
مردم خواهد
بود. چه چیزی
تولید شود،
چگونه تولید
شود، برای چه
کسانی و برای
چه تولید شود
جوابهای
روشن خواهد
گرفت. جوابهای
طبقاتی. خلاقیت
کلکتیو
کارگران و
دهقانان و
متخصصان
جامعه برای آفریدن
این اقتصاد نوین
تعیینکننده
خواهد بود و
نه ورود سرمایهها
و تکنولوژی
خارجی. اقتصاد
بر بسیج
اجتماعی تکیه
خواهد کرد و
ارزشهای سوسیالیستی
و انترناسیونالیستی
را اشاعه خواهد
داد. به یک
کلام، هر جنبه
از توسعه
اقتصادی، هر
شکل از سازمان
اقتصادی، هر
شکل از سازمانیابی
فرآیند کار در
چارچوبهی
از بین بردن
تمایزات
طبقاتی،
روابط تولیدی
استثمارگرانه
و تمایزات
اجتماعی چون
ستم بر زن و
ستم ملی و
ناموزونی
مناطق
گوناگون جریان
خواهد یافت.
امکان
انقلاب هست
نیروهای
انقلابی کوچک
که توانستهاند
بخشی از مردم
را آگاه و
متشکل کنند میتوانند
نیروهای به
ظاهر شکستناپذیر
دولتهای
ارتجاعی و
قدرتهای
امپریالیستی
را نیز شکست
دهند و انقلاب
رابه پیروزی
هدایت کنند. زیرا
کارکرد نظام
سرمایه داری،
تضادهای آن را
حاد میکند و
آن را به
بحرانهای
لاعلاج میاندازد.
دولتهای
ارتجاعی وقتی
بحرانی میشوند
نمیتوانند
از تمام ذخایر
خود برای تحت
سلطه نگاه
داشتن مردم
استفاده کنند.
یک بحران میتواند
به نقاط وسیعتر
سرایت کند و
شکافهای
درون
ساختارها و
نهادهای حاکم
را عریضتر
کند. بحرانهای بزرگ در فاصلهی
کوتاه واقعیت
ستم و استثمار
دهشتناک را
مثل روز در
مقابل چشمان
صدها میلیون
عریان میکنند و آنان
را به
حرکت درمیآورند. در چنین
شرایطی، ماهیت
ارتجاعی نیروهای
سیاسی عوامفریب
به سرعت
آشکار میشود
و مشروعیتشان
در نگاه مردم
از میان میرود.
بحرانها، دعواها و
رقابت های میان
دشمنان را
حادتر میکنند کلیهی این
عوامل دست به
دست هم
داده و کنترل
اوضاع را برای
دشمنان سخت و
گاه غیرممکن
میکنند. در چنین شرایطی
است که نیروهای
کوچک انقلابی
که واقعا
انقلابیاند یعنی
دارای یک
برنامهی تغییر
رادیکال سیاسی
و اقتصادی و
فرهنگیاند
می توانند در
میان تودههای
مردم عاصی تبدیل
به یک قطب
شوند و برنامهشان
تبدیل به
خواست میلیونها
تن شود که
برای تحققش
حاضرند جان بر
کف بجنگند.
ما در
زمانهای
چالشگر به سر
میبریم. نظام
سرمایهداری
در ابعاد
هولناک جنایت
میآفریند و
پوسیدگیاش
مرتبا به نمایش
درمیآید.
کارکردِ سرمایهداری
بیوقفه
مرزها را
برداشته و جمعیتهای
بزرگ را از
سوئی به سوی دیگر
جهان میراند
و در دیگِ
جوشان خود به هم
میآمیزد.
پرولتاریا در
هر جا که هست:
در دخمههای
دوبی، در
معادن چین، در
حفاریها و
تسویهخانههای
نفت اهواز و لیبی
... از هر ملیتی
که هست:
بنگلالی،
پاکستانی،
کُرد، فلسطینی،
مصری، سوری،
تُرک، عرب،
کابیلی ... یک
طبقه واحد
جهانی است. ما
همه بردهگان
نظام سرمایهداری
جهانی هستیم.
بیائید
متحدانه کمونیسم
و انقلاب را
بر صحنهی این
منطقه بگذاریم
و منادی رهائی
بشریت گردیم.
بیائید فصل جدیدی
را که مردم
کشورهای
خاورمیانه و
شمال آفریقا
باز کردهاند
جشن بگیریم و
سخت بکوشیم تا
پرچم سرخ فام
پرولتاریای
انترناسیونالیست
بر فراز آن به
اهتزاز درآید.
حزب کمونیست
ایران (م- ل- م)
مه ۲۰۱۱