طبقات و
دستاوردهای
سوسیالیسم
«رفیق
استالین از ما
بود و ما در
جبهه رفیق استالین
بر ضد این
دیوها و
عفریتها و اژدهای
سرمایهداری
میرزمیم.»
لنین در
مقاله ابتکار
عظیم
مینویسد:
"پرولتاریا
پس از تصرف
قدرت سیاسی
مبارزه
طبقاتی را قطع
نمیکند،
بلکه آنرا - تا
زمان محو کامل
طبقات - ادامه
میدهد، ولی
البته در
شرایط دیگر،
به شکل دیگر و با
وسائل دیگر.
و اما
معنای "محو
طبقات" چیست؟ همه
کسانیکه خود
را سوسیالیست
مینامند، این
هدف نهائی
سوسیالیسم را
قبول دارند،
ولی چه بسا
همه در معنای
آن تعمق نمیورزند.
طبقات به گروههای
بزرگی از
افراد اطلاق
میگردد که بر
حسب جای خود
در سیستم
تاریخا معین تولید
اجتماعی، بر
حسب مناسبات
خود (که اغلب به
صورت قوانین
تثبیت و تنظیم
گردیده است)
با وسائل
تولید، بر حسب
نقش خود در
سازمان
اجتماعی کار و
بنابراین بر حسب
شیوههای
دریافت و
میزان آن سهمی
از ثروت
اجتماعی که در
اختیار دارند
از یکدیگر
متمایزند.
طبقات آنچنان
گروههائی از
افراد هستند
که از بین
آنها یک گروه
میتواند، به
علت تمایزی
که بین جای
آنها در یک
رژیم معین
اقتصاد اجتماعی
وجود دارد،
کار گروه دیگر
را به تصاحب
خود درآورد.
واضح
است که برای
محو کامل
طبقات باید نه
تنها استثمارگران
یعنی ملاکین و
سرمایهداران
را سرنگون
ساخت و نه
تنها مالکیت آنها
را لغو نموده
بلکه باید هرگونه
مالکیت خصوصی
بر وسایل
تولید را نیز
ملغی ساخت و
هم فرق بین
شهر و ده و هم
فرق بین افراد
متعلق به کار
جسمی و افراد
متعلق به کار
فکری را از
بین برد. این
کاریست بس
طولانی. برای
انجام این امر
باید در جهت
تکامل
نیروهای مولده
گام بزرگی به
پیش برداشت،
باید بر
مقاومت بقایای
کثیرالعده
تولید کوچک
فائق آمد (مقاومتی
که اغلب به طور
پاسیف ابراز
میگردد و
بسیار سرسخت
است و فائق
آمدن بر آن
بسیار دشوار
است)، باید بر
نیروی عظیم
عادت و جمودی که
ناشی از این
بقایاست فائق
آمد."
لنین
در اینجا
تعریف روشنی
از محو طبقات
میدهد و
تمام
بردارهای
اقتصادی آنرا
بر میشمارد.
در
روسیه حزب
کمونیست
شوروی به
رهبری استالین
در همان بدو
انقلاب آغاز نمود
مناسبات حاکم
سرمایهداری را
مضمحل کند،
وسایل تولید را
به مالکیت
دولت
سوسیالیستی
درآورد و با
تصویب برنامههای
پنجساله
اقتصادی، با
سیاست صنعتی
کردن کشور و
اشتراکی
کردن کشاورزی
زمینه
استقلال کشور
و محو بهرهکشی
انسان از
انسان را
فراهم آورد.
نیروی کارگر
کارگران قابل
خرید و فروش
نبود. نیروی
کار کارگران
از صورت کالا بیرون
آمد. بازرگانی
خارجی،
ثروتهای زیر زمینی
و بانکها ملی
شدند و در
اختیار دولت
دیکتاتوری
پرولتاریا
قرار گرفتند.
بنا به تعریف لنین
دیگر در اتحاد
شوروی بعد از ۱۹
سال که از
انقلاب اکتبر
میگذشت
آن طبقاتی که
بر حسب جای
خود در سیستم
تاریخا معین
تولید
اجتماعی، بر
حسب مناسبات
خود (که اغلب
به صورت
قوانین تثبیت
و تنظیم
گردیده است)
با وسائل
تولید، بر حسب
نقش خود در
سازمان
اجتماعی کار و
بنابراین
برحسب شیوههای
دریافت و
میزان آن سهمی
از ثروت
اجتماعی که در
اختیار داشتند
طبقات
استثمارگر
نامیده میشدند
وجود نداشت.
در اتحاد
شوروی بعد از ۱۹
سال تحولات و
تغییرات
اقتصادی دیگر
گروههای
بزرگ و طبقاتی
که به علت
تمایزشان در
یک رژیم معین
اقتصاد
اجتماعی، به علت
جایگاه
اجتماعیشان
در تولید به
آنچنان گروههائی
از افراد
تبدیل شده
باشند که بتوانند
کار گروه دیگر
را به تصاحب
خود درآورند،
وجود نداشت.
آیا
خندهآور
نیست که ما
بعد از این
همه تغییرات
بنیادی در
عرصه اقتصادی
از گروههای
بزرگی صحبت
کنیم که دارای
مالکیت خصوصی
بر وسایل
تولید بوده و
کار غیر را
استثمار میکنند؟
کجا بودند این
گروههای
بزرگ؟ چنین
گروههائی را
در شوروی با
انقلاب
اقتصادی مضمحل
کردند. طبقه
به مفهوم
اقتصادی در
شوروی از بین
رفت. این
شعبدهبازان
با درهمآمیزی
مفاهیم میخواهند
امری را که
صحت دارد
ناصحیح جلوه
دهند. ما
مجددا میپرسیم
این طبقات
استثمارگر که
نیروی کار را
در بازار آزاد
میخریدند و
در کارخانههای
خود استثمار
میکردند در
کجای شوروی
بودند؟ روشن
است که این
شبهمارکسیستها
مفهوم طبقه را
نفهمیدهاند.
برای آنها
دوران قبل از
انقلاب و بعد
از انقلاب
فرقی نکرده
است. هم در قبل
و هم در بعد از انقلاب
بورژوازی
روسیه به صورت
طبقه بر تولید
تسلط داشته
است. آنها فرق
طبقه را از
نظر مفهوم
اقتصادی نمیفهمند.
استالین
تحت عنوان "ما
در حال ساختن
شالوده
اقتصادی
سوسیالیسم در
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
هستیم و میتوانیم
آنرا تماما
بنا کنیم" در
مورد اساس ساختمان
سوسیالیسم در
شوروی سخن میراند
و میگوید:
“من در
سخنرانیم
گفتم که اساس
سیاسی سوسیالیسم
دیگر در نزد
ما ساخته شده
است- و آن دیکتاتوری
پرولتاریاست.
من گفتم که
اساس اقتصادی
سوسیالیسم
خیلی مانده که
ساخته شود و
ما باید آنرا
بسازیم. من
ادامه میدهم
که طرح پرسش به
این نحو است: آیا ما
میتوانیم با
تکیه بر نیروی
خود پایه
اقتصادی
سوسیالیسم را
در کشورمان
مستقر کنیم؟ من
سرانجام گفتم
که این پرسش
اگر آنرا به
زبان طبقاتی
برگردانیم به
شکل زیر در میآید:
آیا ما میتوانیم
متکی بر نیروی
خود نیروی
شورویمان بر
بورژوازی
چیره شویم؟
تروتسکی
در سخنرانیش
مدعی است که
من منظورم از
چیره شدن بر
بورژوازی در
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
از جنبه سیاسی
بوده است.
طبیعتا این
درست نیست. در
اینجا روح فراکسیون
تروتسکی در وی
حلول کرده
است. از
سخنرانی من
چنین بر میآید
که من منظورم
از چیره شدن
بر بورژوازی
در اتحاد
جماهیر شوروی
سوسیالیستی
غلبه اقتصادی
مورد نظرم
بوده است زیرا
که غلبه سیاسی
مدتهاست
انجام شده
است.
منظور
از غلبه
اقتصادی بر
بورژوازی در
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
چیست؟ و یا به
عبارت دیگر
مفهوم پیریزی
بنای اقتصادی
سوسیالیسم در
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
چیست؟
"ساختمان
اساس اقتصادی
سوسیالیسم
یعنی کشاورزی را
با صنایع
سوسیالیستی به
یک کلیت
اقتصادی بدل
کنیم،
کشاورزی را
تحت رهبری
صنایع
سوسیالیستی
قرار دهیم،
مناسبات میان
شهر و ده را بر
اساس مبادله
تولیدات
کشاورزی و
محصولات
صنعتی تنظیم
کنیم، یعنی
تمام آن مجاری
را ببندیم و
نابود
گردانیم که از
طریق آنها
طبقات پدید آمده
و قبل از هر
چیز سرمایه
ایجاد میشود
و سرانجام
نوعی شرایط
تولید و توزیع
بنا نهیم که
مستقیما و
بلاواسطه به
محو طبقات
منجر میشوند"
(به سخنرانی
استالین در
پلنوم وسیع هفتم
کمیته مرکزی
حزب کمونیست
شوروی مراجعه
کنید).
من به این
شکل در
سخنرانیم
ماهیت
ساختمان
اقتصادی سوسیالیسم
در اتحاد
جماهیر شوروی
سوسیالیستی
را تعریف
کردم.
این
تعریف دقیقا
بازتاب تعریف "ماهیت
اقتصادی"، "پایه
اقتصادی"
سوسیالیسم
است که لنین
در طرح مشهور
خود مربوط به مقالهاش
"مالیات جنسی"
بیان کرده است.
(منظور مقاله "برنامه
و طرحهائی
برای جزوه درباره
مالیات جنسی"
میباشد،
مراجعه شود به
جلد ۳۱ چاپ
چهارم صفحات ۱۹۹
تا ۳۰۷ به
زبان روسی)
آیا این
تعریف درست
است و آیا ما
میتوانیم بر
روی امکان
ساختمان
اقتصادی
سوسیالیسم در
کشورمان حساب
کنیم؟ حال این
اساس مسئله
تفاوت عقاید
ماست.
تروتسکی
حتی کناری هم
به این پرسش
برخورد نکرد،
وی به راحتی
از کنارش رد
شد، ظاهرا فکر
کرده بود صرفه
در این است که
سکوت کند.
اینکه ما در
حال آن هستیم
که اساس
اقتصادی
سوسیالیسم را
بنا کنیم و ما
میتوانیم
آنرا کاملا
بنا کنیم را
میتوانیم از
این واقعیت
بفهمیم که:
الف) تولید
سوسیالیستی
ما یک تولید
بزرگ منسجم
است در حالیکه
تولید غیرملی
در کشور ما
تولید خرد
پراکنده است.
روشن است که
رجحان تولید
بزرگ و آنهم
تولید بزرگ
منسجم در قبال
تولید خرد یک
واقعیت
غیرقابلانکار
است.
ب) تولید
سوسیالیستی
ما مدتهاست
رهبری تولید
خرد را به دست
گرفته و تولید
خرد این رهبری
را پذیرفته است
صرفنظر از
اینکه این
تولید خرد
مربوط به شهر
و یا روستا
باشد."
(آثار
استالین جلد ۹
دسامبر ۱۹۱۶
تا ژوئیه ۱۹۱۷).
پس ملاحظه
می کنید که در
آثار استالین
سخن بر سر نفی
مبارزه
طبقاتی نیست
سخن بر سر
ایجاد آن پایه
و اساس
اقتصادی است
که به موجب آن
میتوان طبقه
را تعریف کرد
و یا آنرا از
نظر توان اقتصادی
و زمین مادی
پیدایش نابود
نمود.
برای
نابودی طبقات
باید مبارزه
مستمر طبقاتی
کرد و این
مبارزه در
عرصههای
سیاسی،
اقتصادی و
ایدئولوژیک
همواره صورت
میگیرد. در
اتحاد جماهیر
شوروی در اثر
انجام انقلاب
سوسیالیستی
اکتبر و خلع
ید بورژوازی
از قدرت و
استقرار
دیکتاتوری
پرولتاریا
تحت رهبری حزب
کمونیست
بلشویک شوروی
و تصاحب قدرت
سیاسی،
مبارزه
پرولتاریا در
عرصه سیاسی به
نتیجه رسید.
بورژوازی و طبقات
استثمارگر دیگر
در قدرت سیاسی
حضور نداشتند.
با هیچ حیلهای
نمیتوان
مدعی شد که
بورژوازی پس
از انقلاب
کبیر اکتبر
هنوز در قدرت
سیاسی سهیم
بود و یا حضور
داشت.
حال باید با
تکیه بر
دیکتاتوری
پرولتاریا، اهرمهای
اقتدار
اقتصادی طبقه
بورژوازی و
استثمارگر را
از میان برمیداشتند
و این کار با
نیروی توانفرسا
و تئوری
ساختمان
سوسیالیسم در
شوروی، با دست
قدرتمند
رهبری
استالینی حزب
به نتیجه
رسید. وقتی
قانون اساسی
اتحاد جماهیر
شوروی تغییر یافت
و در این
قانون اساسی
وضعیت جدید
اقتصادی و
سیاسی بازتاب
یافت دیگر نمیشد
از وجود و
حضور طبقات استثمارگر
به مثابه طبقه
منسجم سخن
راند. طبقات
استثمارگر در
شوروی نابود
شدند. و
استالین به درستی
به این امر
تکیه میکند.
مضحک بود اگر
در بعد از ۱۰
سال هنوز مدعی
میشدند که ما
انقلاب
کردیم، قدرت
سیاسی را کسب
کردیم،
دیکتاتوری پرولتاریا
را مستقر
ساختیم،
اقتصاد را
دگرگون
ساختیم ولی
نتوانستیم
طبقات را به مثابه
طبقه از بین
ببریم و وضع
به صورت سابق
است. طبیعتا
چنین رهنمودی
به
پرولتاریای
جهان سند
ورشکستگی بود.
آنچه که هنوز
باقی مانده
بود افکار و
ایدهها و
فرهنگ
چندصدساله
عقبمانده و
ارتجاعی
سرمایهداری
و طبقه سرمایهداری
بود که باید
با آن تا از
بین رفتن
طبقات در عرصه
جهان مبارزه
میشد. افکار
بورژوازی
هنوز زنده بود
که بارها لنین
و استالین به
دیرپائی و پُرجانی
آنها اشاره
داشتند. به این
جهت مبارزه
طبقاتی ادامه
مییافت و
باید ادامه
پیدا میکرد.
عدهای اشاره
به محو بورژوازی
از نظر
اقتصادی در
قانون اساسی
شوروی را مترادف
با نفی مبارزه
طبقاتی قرار
میدهند و این
ناشی از
اختلاط
مفاهیم در بین
آنهاست. در
قانون اساسی
شوروی به
روشنی به این
تحولات
اقتصادی که
منجر به نفی
بورژوازی به
عنوان طبقه و
یک گروه بزرگ
استثمارگر
شده است اشاره
رفته است.
تمام تحولات
اقتصادی که با
دست حزب و طبقه
کارگر به ثمر
رسیده شده است
برجسته گردیده
است و خوب است
که ما سند
آنرا که همان
سند بحث
پیرامون
قانون اساسی
شوروی است
منتشر کنیم:
"کنگره
هشتم شوراها.
قانون اساسی
نوین اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
در فوریه
سال ١٩٣٥
کنگره هفتم
شوراهای
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
تصمیم به
تغییر قانون
اساسی اتحاد
شوروی٬ که در
سال ١٩٢٤
تصویب شده
بود٬ گرفت.
لزوم تغییر
قانون اساسی
اتحاد شوروی
ناشی از آن
تحولات بزرگی
بود که از سال
١٩٢٤ یعنی از
موقع تصویب
نخستین قانون
اساسی اتحاد
شوروی تا
روزهای ما در
حیات اتحاد
شوروی روی داده
بود. طی
سالهای گذشته
تناسب قوای
طبقاتی در
اتحاد جماهیر
شوروی تغییر
یافته بود:
صنایع نوین
سوسیالیستی
ایجاد گردید٬
کولاکها از پای
درآمدند٬
رژیم کلخوزی
پیروز شد٬
مالکیت سوسیالیستی
بر وسائل
تولید در کلیه
اقتصاد ملی به
عنوان اساس
جامعه شوروی
استوار گردید.
پیروزی
سوسیالیسم
امکان داد که
گامی فراتر
بسوی دمکراسی
کردن سیستم
انتخاباتی
برداشته شود و
انتخابات
همگانی٬
برابر و
مستقیم٬ با
رای مخفی
برقرار گردد.
کمیسیون
ویژه اساسی
تحت ریاست
رفیق استالین قانون
اساسی نوین
اتحاد شوروی
را طرحریزی
کرد. این طرح
قانونی در
معرض مشاوره
عموم ملت
گذارده شد و
این شور پنج
ماه و نیم
ادامه داشت.
در کنگره هشتم
فوق العاده
شوراها٬ طرح
قانون اساسی
نوین اتحاد
جماهیر شوروی
مطرح مذاکرده
قرار گرفت.
در نوامبر
سال ١٩٣٦ ٬
کنگره هشتم
شوراها٬ که میبایستی
لایحه قانون
اساسی نوین
اتحاد جماهیر
شوروی را
تصویب و یا رد
نماید٬ گرد
آمد.
رفیق
استالین در
گزارشی که در
کنگره هشتم
شوراها
درباره طرح
قانون اساسی
نوین داد٬
تغییرات
اساسی را٬ که
از زمان تصویب
قانون اساسی
سال ١٩٢٤ در
کشور شوراها
روی داد تشریح
نمود.
قانون
اساسی سال
١٩٢٤ در نخستین
دوره نپ تدوین
شده بود. در آنموقع
حکومت شوروی
رشد سرمایهداری
را نیز در
ردیف رشد سوسیالیسم
مجاز دانسته
بود. در آنزمان
حساب حکومت
شوروی این بود
که در جریان
مسابقه بین دو
سیستم یعنی
سیستم سرمایهداری
و
سوسیالیستی٬
پیروزی
سوسیالیسم را
نسبت به
سرمایهداری
در رشته اقتصادی
تهیه و تامین
نماید. در آنزمان٬
مسئله اینکه "کدام
یک غالب خواهد
شد" هنوز حل
نشده بود.
صنایع که بر
روی پایه فنی
کهنه و فقیری
قرار گرفته
بود٬ حتی به
سطح پیش از جنگ
هم نمیرسید.
در آن زمان
کشاورزی نیز
وضع اسفآورتری
را طی میکرد.
ساوخوزها و
کلخوزها در
اقیانوس بیپایان
اقتصاد انفرادی
روستایی
مانند جزائر
جداافتادهای
بودند. در آنزمان
سخن بر سر از
بین برداشتن
کولاکها
نبود٬ بلکه
فقط میبایستی
آنها را محدود
کرد. در رشته
گردش کالا.
قسمت
بازرگانی
سوسیالیستی تنها
قریب ٥۰ درصد
را تشکیل میداد.
ولی در سال
١٩٣٦ اتحاد
شوروی منظره
دیگری داشت.
اقتصاد اتحاد
شوروی در سال
١٩٣٦ به کلی
تغییر یافته
بود. در این
موقع دیگر
عناصر سرمایهداری
کاملا از میان
برداشته شده
بود٬ - در
کلیه رشته های
اقتصاد ملی
سیستم
سوسیالیستی
پیروز شده
بود. فراآوردههای
صنایع
سوسیالیستی
هفت برابر از
مقدار پیش از
جنگ بیشتر شده
و صنایع شخصی
را کاملا از میدان
به در کرده
بود. دراقتصاد
روستا٬ تولید
سوسیالیستی
که از حیث
عظمت و کار
بوسیله ماشین
و تجهیزات
نوین فنی در
جهان نظیر
ندارد٬ به شکل
سیستم
ساوخوزها و
کلخوزها غالب
امده بود. کولاکها
درسال ١٩٣٦ به
عنوان یک طبقه
خاص٬ به کلی
از میان
برداشته شده
بودند و
اقتصاد انفرادی
هم دیگر در
اقتصاد کشور
هیجگونه نقش
جدی بازی نمیکرد٬
کلیه گردش
کالا در دست
دولت و
کئوپراسیون
تمرکز یافت.
استثمار فرد
از فرد برای
همیشه از بین
برده شد.
مالکیت اجتماعی
سوسیالیستی
بر وسائل
تولید٬ به
عنوان اساس
خللناپذیر
رژیم نوین
سوسیالیستی٬
در کلیه رشتههای
اقتصادی ملی
برقرار گردید.
در جامعه نوین
سوسیالیستی٬
بحران٬ فقر٬
بیکاری و خانه
خرابی برای
همیشه از میان
رفت. برای
تمام اعضای
جامعه شوروی
شرائط
زندگانی مرفه
و متمدن فراهم
گردید. (تکیه
از توفان)
رفیق
استالین در
گزارش خود
اظهار داشت که
موازی با این
تغییرات٬
ترکیب طبقاتی
اهالی اتحاد
شوروی هم
تغییر یافته
است٬ طبقه
ملاکین و بورژوازی
بزرگ
امپریالیستی
سابق در همان
دوران جنگ
داخلی از میان
برداشته شد. طی
سالهای
ساختمان سوسیالیستی
هم٬ تمام عناصر
استثمار
کننده٬ یعنی
سرمایهداران٬
بازرگانان٬
کولاکها٬
سفتهبازان
برچیده شدند.
تنها بقایای
ناچیزی از
طبقه
استثمارکننده
از پای درآمده
بر جای مانده
است٬ که از
میان بردن
کامل آن هم از
مسائل آینده
نزدیک میباشد.
(تکیه از
توفان)
زحمتکشان
اتحاد شوروی
یعنی کارگران
و دهقانان و
روشنفکران٬
طی سالهای
ساختمان سوسیالیستی
عمیقانه
تغییر شکل
یافتهاند.
طبقه کارگر
دیگر مانند
سرمایهداری
یک طبقه
استثمارشوندهای
که فاقد وسائل
تولید باشد
نیست. این
طبقه اکنون
سرمایهداری
را نابود کرده٬
وسائل تولید
را از دست
سرمایهداران
گرفته و به
مالکیت
اجتماعی
تبدیل نموده
است و دیگر
پرولتاریا به
معنی ویژه
سابق نیست.
پرولتاریای
اتحاد شوروی
که زمام حکومت
را به دست
گرفته است٬ به
طبقه کاملا
نوینی و به
آنچنان طبقه
کارگری تبدیل
گشته است که
از استثمار آزاد
است و سیستم
اقتصادی
سرمایهداری
را نابود و
مالکیت سوسیالیستی
را بر وسائل
تولید برقرار
کرده است٬
یعنی آنچنان
طبقه کارگری
که تا کنون
تاریخ بشر
نظیرش را
ندیده است. (تکیه از
توفان).
تغییری هم
که در وضع
دهقانان
اتحاد شوروی
روی داده از
این کمعمقتر
نیست. در ایام
پیشین زیاده از
بیست ملیون
خانوار
روستایی و
میانه به طور پراکنده
و از یکدیگر
جدا در قطعههای
زمین خود
مشغول تلاش
بودند. تکنیک
مورد استفاده
آنها عقبمانده
بود و خود
آنها را از
طرف ملاکین
کولاکها٬
بازرگانان٬
سفتهبازان٬
رباخواران و
مانند آن٬
استثمار میشدند.
اکنون در اتحاد
جماهیر شوروی
دهقانان
کاملا نوینی به
وجود آمدهاند:
ملاکین و
کولاکها٬
بازرگانان و
رباخواران٬ که
بتوانند
دهقانان را
استثمار
نمایند٬ دیگر
وجود ندارند.
اکثریت هنگفت
اقتصاد
روستایی داخل
کلخوزها
گردیده است٬
که اساس آن
مالکیت خصوصی
وسایل تولید
نبوده بلکه
مالکیت
اشتراکی است٬
که بر پایه
کار مشترک نمو
کرده است. این
دهقانان تراز
نوین هستند که
از هر گونه
استثماری
آزادند. چنین
دهقانانی را
نیز تاریخ بشر
هنوز به خود
ندیده است.
روشنفکران
اتحاد شوروی
نیز تعییر
نمودهاند.
توده روشنفکر
کاملا شکل
نوینی به خود
گرفته است.
اکثریت این
روشنفکرها از
میان کارگران
و دهقانان
بیرون آمدهاند
و مانند
روشنفکران
سابق به
سرمایهداری
خدمت نمیکنند٬
بلکه به
سوسیالیسم
خدمت مینمایند.
اکنون
روشنفکران
اعضای متساویالحقوق
جامعه
سوسیالیستی
شدهاند. این
روشنفکران همدوش
با کارگران و
دهقانان
جامعه نوین
یعنی جامعه
سوسیالیستی
را ایجاد میکنند.
اینها
روشنفکران
تراز نوین
هستند که به
خدمت خلق کمر
بستهاند و از
هر گونه
استثمار
آزادند. تاریخ
بشر هنوز چنین
روشنفکرانی
را به خود
ندیده است.
بدین طریق
حدود طبقاتی
بین زحمتکشان
اتحاد شوروی
سترده میشود٬
خصوصیات سابق
از بین میرود٬
تضادهای
اقتصادی و سیاسی
بین کارگران٬
دهقانان و
روشنفکران
فرو میریزد و
محو میشود.
اساس یگانگی
معنوی و سیاسی
جامعه فراهم گردیده
است.
این
تغییرات ژرف
در زندگانی
اتحاد جماهیر
شوروی این
کامیابیهای
قطعی
سوسیالیسم در
اتحاد شوروی
در قانون اساسی
اتحاد شوروی
تجسم یافت.
طبق این
قانون اساسی٬
جامعه شوروی
از دو طبقه دوست
یعنی از طبقه
کارگر و دهقان
تشکیل مییابد٬
که در بین این
دو طبقه هنوز
فرق طبقاتی باقی
است. اتحاد
جماهیر شوروی
سوسیالیستی –
دولت
سوسیالیستی
کارگران و
دهقانان است.
شالوده
سیاسی اتحاد
جماهیر شوروی
را شوراهای
نمایندگان
زحمتکشان
تشکیل میدهند
که این شوراها
در نتیجه سرنگون
کردن حاکمیت
ملاکین و
سرمایهداران
و به دست
آوردن
دیکتاتوری
پرولتاریا
رشد نموده و مستحکم
شده است.
تمام
حاکمیت در
اتحاد شوروی به
وسیله
شوراهای
نمایندگان
زحمتکشان در
دست زحمتکشان
شهر و ده میباشد.
عالیترین
مقام دولتی
اتحاد شوروی
شورای عالی
اتحاد شوروی
است.
شورای عالی
اتحاد شوروی
که از دو مجلس
متساویالحقوق
یعنی شورای
اتحاد و شورای
ملتها تشکیل
میشود از طرف
اهالی اتحاد
شوروی برای
ملت چهار سال
بر اساس
انتخابات
همگانی٬ مستقیم
و متساوی٬ با
رای مخفی
انتخاب میگردد.
انتخابات
شورای عالی
اتحاد جماهیر
شوروی٬ مانند
انتخابات
کلیه شوراهای
نمایندگان
زحمتکشان
همگانی است٬
بدین معنی که
به غیر از اشخاص
دیوانه و
کسانیکه از
طرف دادگاه
محکوم به محرومیت
از حقوق
انتخاباتی
گردیدهاند٬
همه اهالی
اتحاد شوروی
که به سن ١٨
سالگی رسیده
باشند بدون
رعایت نژاد٬
ملیت٬ مذهب٬
درجه
معلومات٬
سکونت٬ اصل و
نسب اجتماعی٬
وضع مادی و
عملیات
گذشته٬ - حق
دارند در انتخابات
نمایندگان
شرکت نموده و
خود نیز انتخاب
شوند.
انتخاب
نمایندگان
متساوی است٬
به این معنی که
هر یک از
اتباع حق یک
رای دارد و
همه اتباع در
انتخابات به طور
تساوی شرکت مینمایند.
انتخابات
نمایندگان
مستقیم است٬
به این معنی
که انتخاب همه
شوراهای
نمایندگان
زحمتکشان از
انتخابات
شوراهای
زحمتکشان ده و
شهر گرفته تا
انتخابات
شورای عالی
اتحاد شوروی٬
بلاواسطه از طریق
انتخابات
مستقیم انجام
میشود.
شورای
اتحاد جماهیر
شوروی در جلسه
عمومی هر دو
مجلس هئیت
رئیسه شورا
عالی و شورای
کمیسرهای ملی
را انتخاب میکند.
شالوده
اقتصادی
اتحاد جماهیر
شوروی عبارت است
از سیستم
سوسیالیستی
اقتصاد و
مالکیت سوسیالیستی
بر وسائل
تولید. در
اتحاد شوروی
این اصل
سوسیالیستی
مجری است٬ "از
هر کس مطابق
استعدادش و به
هر کس مطابق
کارش".
برای تمام
اتباع اتحاد
شوروی حق کار٬
حق استراحت٬
حق تحصیل٬ حق
تامین مادی در
ایام پیری و نیز
در صورت
بیماری و از
دست دادن
استعداد کار٬
تامین میگردد.
در کلیه
رشتههای کار
به زن حقوق
متساوی با مرد
تفویض میگردد.
تساوی حقوق
اهالی اتحاد
شوروی با صرف
نظر از ملیت و
نژاد٬ قانون
ثابت و حتمی
میباشد.
همه از
آزادی مذهب و
آزادی
تبلیعات ضدمذهبی
بهرهمند
هستند.
قانون
اساسی از نظر
تحکیم جامعه
سوسیالیستی – آزادی
بیان٬ قلم٬
مجالس و
میتینگها٬ حق
متشکل شدن در
سازمانهای
اجتماعی٬
مصونیت شخصی٬
مصونیت منزل و
محرمانه بودن
مکاتبه و حق
پناه یافتن را
برای
خارجیانی که
در اثر دفاع
از منافع
زحمتکشان یا
فعالیت عملی و
یا مبارزه در
راه آزدای ملی
مورد تعقیب
قرار گرفته
باشند تضمین
میکند.
قانون اساسی
جدید در عین
حال وظائفی بس
جدی به عهده
هر یک از
افراد اتحاد
جماهیر شوروی
گذارده است٬ بدین
معنی که
قوانین را
اجرا کنند٬
انضباط در کار
را رعایت
نمایند٬ نسبت
به وظائف
اجتماع خود
صادق باشند٬
قواعد زندگی و
معیشت
اجتماعی سوسیالیستی
را محترم
شمارند٬
مالکیت اجتماعی
سوسیالیستی
را محترم
شمارند٬
مالکیت اجتماعی
سوسیالیستی
را محفوظ و
مستحکم دارند
و از میهن
سوسیالیستی
خویش دفاع
کنند.
"دفاع میهن
وظیفه مقدس هر
یک از اتباع
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
است".
اما در خصوص حق
اتباع برای
مشکل شدن در
جامعههای
مختلف در یکی از
مواد قانون
اساسی چنین
نوشته شده
است:
"فعالترین
و آگاهترین
افراد از بین
صفوف طبقه
کارگر و سایر
قشرهای
زحمتکش٬ در
حزب کمونیست
(بلشویک)
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی٬
که دسته پیشآهنگ
زحمتکشان در
مبارزه برای
استحکام و رشد
رژیم
سوسیالیستی و
عبارت از هسته
رهبری تمام
سازمانهای
زحمتکشان اعم
از اجتماعی و
دولتی میباشد٬
متحد میشوند".
کنگره هشتم
شوراها قانون
اساسی نوین
اتحاد شوروی
را به اتفاق
آراء تصویب و
تایید نمود.
بدین طریق
کشور شوراها
قانون اساسی
نوین٬ قانون
اساسی پیروزی
سوسیالیسم و
دمکراسی
کارگر و دهقان
را به دست
آورد.
با این
ترتیب قانون
اساسی این
واقعیت جهانی
و تاریخ را
تایید کرد که:
اتحاد شوروی
به مرحله نوینی
از رشد٬ به
مرحله به پایان
رساندن
ساختمان
جامعه
سوسیالیستی و
منتقل گشتن
تدریجی به
جامعه
کمونیستی
وارد شده است
که در آن
جامعه مبدا
زندگانی
اجتماعی باید
این اصل
کمونیستی
باشد: "از هر
کس مطابق
استعدادش به
هر کس مطابق
احتیاجش"."
(نقل از
تاریخ مختصر
حزب کمونیست
اتحاد شوروی
چاپ توفان).
رفیق
استالین به زیر
کشیدن
بورژوازی از
قدرت سیاسی و
سپس از توانائیهای
اقتصادی را
هرگز به عنوان
پایان مبارزه
طبقاتی جار
نمیزند. وی
معتقد است که
طبقات در دوران
سوسیالیسم با
دوران سرمایهداری
تفاوت دارند و
از جایگاه
یکسانی
برخوردار
نیستند. وضعیت
دو دوره
تاریخی
متفاوت را نمیشود
با هم قیاس
مکانیکی کرد.
ولی این به
مفهوم پایان
مبارزه
طبقاتی نیست.
مبارزه
طبقاتی مرکز
ثقلش را به
مبارزه
فرهنگی و
ایدئولوژیک
منتقل میکند.
مبارزه
بورژوازی
سرنگون شده در
عرصه سیاست و
اقتصاد تنها
حکم خرابکاری
و اقدامات تروریستی
به خود خواهد
گرفت و نه یک
حرکت و یا
جنبش طبقاتی. توانائی
بورژوازی
سرنگون شده در
نیروی ایدئولوژیک
وی است و باید
در این عرصه
نیز بر افکار
دشمنان
طبقاتی غالب
آمد ولی
دشمنان خلق را
باید سرکوب
کرد.
اختلافات
رفقای شوروی
با
رویزیونیستهای
یوگسلاوی
رفقای
شوروی بعد از
جنگ پیروزمند
دوم جهانی شاهد
تحولات
انحرافی در
یوگسلاوی
بودند که تحت
حمایت
امپریالیستها
در جنبش
کمونیستی اخلال
میکردند.
آنها میدیدند
که در یوگسلاوی
اصول
سوسیالیسم
پیاده نمیشود
بلکه عناصر
سرمایهداری
تقویت شده و حزب
طبقه کارگر به
رهبری تیتو به
"حزب تمام خلق"،
به "جبهه ملی"
و به "نیروی سوم"
بدل میگردد.
آنها در مورد
این تحولات
نامهای
تنظیم کرده و
در اختیار حزب
کمونیست
یوگسلاوی قرار
دادند:
"....
بر اساس آموزش
مارکسیسم این
حزب است که
باید بر
ارگانهای
دولتی نظارت
داشته باشد.
در یوگسلاوی
وزیر شهربانی
کنترل حزب را
به دست دارد. مسلما
این توضیحی بر
کمبود ابتکار
در میان تودههای
حزب
یوگسلاویست
است.
چنین
سازمانی
طبیعتا نمیتواند
نام مارکسیستی
لنینیستی بر خود
بگذارد. حزب
کمونیست
یوگسلاوی
اجازه میدهد
که وی را با
تئوریهای
اپورتونیستی
و گندیدهی حل
شدن مسالمتآمیز
عناصر سرمایهداری در
عناصر
سوسیالیستی
به خواب کنند.
تئوریی که از
نظرات
برنشتین،
فولمار و بوخارین
به عاریه
گرفته شده
است.
روح
مبارزه
طبقاتی در حزب
کمونیست
یوگسلاوی
احساس نمیشود.
تکامل عناصر
سرمایهداری
در روستا و
شهر به طور
کامل
در حال
اعتلاست.
بر
اساس تئوری
مارکسیسم
لنینیسم حزب
نیروی اساسی
رهبری در کشور
است که برنامه
خودش را دارد
و در تودههای
غیرحزبی حل
نمیشود. در
یوگسلاوی
برعکس به جبهه
خلق به عنوان
قدرت اساسی
رهبری برخورد
میشود. تلاش
می شود حزب را
در جبهه حل
کنند. رفیق تیتو
در سخنرانیش
در کنگره دوم
جبهه خلق
یوگسلاوی گفت:
"آیا حزب
کمونیست
یوگسلاوی
برنامه دیگری
به جز برنامه
جبهه خلق
دارد؟ خیر.
حزب کمونیست
یوگسلاوی
برنامه دیگری
ندارد،
برنامه جبهه
خلق برنامه ما
نیز هست"
پیشنهاد
بخشی از
منشویکی هم در
۴۰ سال پیش در
روسیه همین
بود. حزب
مارکسیستی میبایست
خود را در
سازمانهای
کارگری حل کند".
(نقل
از نامه کمیته
مرکزی حزب
کمونیست
اتحاد جماهیر
شوروی
سوسیالیستی
به کمیته
مرکزی حزب کمونیست
یوگسلاوی
مسکو مورخ ۱۷
مارس ۱۹۴۸).
در
اینجا روشن
است که رفقای
شوروی به
اهمیت رهبری
حزب طبقه
کارگر که یک
ارگان مبارزه
طبقای است
تکیه میکنند
و بر آنند که
رویزیونیستهای
یوگسلاوی
مرزهای
طبقاتی حزب
طبقه کارگر و
جبهه خلق را
زدوده اند و
در برنامه
آنها روح مبارزه
طبقاتی وجود
ندارد. برعکس
همهجا از صلح
طبقاتی و کنار
آمدن با دشمن
طبقاتی سخن میرود.
در
جای دیگر میآورند:
"در
مورد خطای
سیاسی خط مشی
دفتر سیاسی
کمیته مرکزی
حزب کمونیست
یوگسلاوی
نسبت به مسئله
مبارزه طبقاتی
در یوگسلاوی.
ما
قبلا هم یکبار
نوشته بودیم
که در
یوگسلاوی روح
مبارزه
طبقاتی در سیاست
قابل لمس نیست
و عناصر
سرمایهداری
در روستاها و
شهرها در حال
رشدند.
رفیق
تیتو Tito و
کاردلج Kardelj این
مطالب را
تکذیب میکنند
و نتیجهگیریهای
ما را به
منزله توهین به
حزب کمونیست
یوگسلاوی
تلقی میکنند
و این در
حالیست که
آنها خودشان
از دادن پاسخ
به این پرسش
امتناع میکنند.
دلایل
این رفقا
محدود به این
توضیح است که
در یوگسلاوی
تحول اجتماعی
صورت گرفته
است. این استدلال
ولی کافی نیست.
این رفقا رشد
عناصر سرمایهداری
را تکذیب میکنند
و این درحالیست
که از یک
اعتقاد
اپورتونیستی
حرکت میکنند
مبتنی بر
اینکه مبارزه
طبقاتی در
دوران گذار از
سرمایهداری
به سوسیالیسم
آنطور که
مارکسیسم
لنینیسم
آموزش میدهد
حدت نمیگیرد،
بلکه آنطور که
اپورتونیستها
مطابق نمونه
بوخارین مدعی
بودند زوال مییابد.
آنها تئوری
گندیده گذار
مسالمتآمیز
از سرمایهداری
به سوسیالیسم
را تبلیغ میکردند."
(نقل
از نامه کمیته
مرکزی حزب
کمونیست
اتحاد جماهیر
شوروی به حزب
کمونیست
یوگسلاوی
مسکو ۴ ماه مه ۱۹۴۸،
آثار استالین
جلد پانزدهم).
پس
میبینیم که
رفیق استالین
به مبارزه
طبقاتی در دوران
سوسیالیسم
اعتقاد داشته
و بر آن بوده
است که این
مبارزه نه
تنها کاهش نمییابد
بلکه تشدید
نیز میشود.
آنچه را که
امروز به پای
رفیق استالین
مینویسند
نظریات تیتو و
خروشچف بود.
رفقای شوروی
در نامه خویش
ادامه میدهند:
"هیچکس
طبیعت عمیق و
تغییرات
اساسی
سوسیالیستی
در شوروی را
که بعد از
انقلاب اکتبر
به وجود آمده
انکار نخواهد
کرد. این
موضوع ولی
هرگز حزب
کمونیست
اتحاد شوروی
را به این
نتیجه نرساند
که مبارزه
طبقاتی در
کشور ما تضعیف
میگردد، و یا
به این تصور
کشانید که خطر
تقویت عناصر
سرمایهداری
وجود ندارد.
در ۱۹۱۰/۱۹۱۱
لنین گفت: "تا
زمانیکه ما در
سرزمینی با مالکیت
دهقانان خردهپا
زندگی میکنیم،
تا آنزمان
زمینه
اقتصادی برای
سرمایهداری
در روسیه
محکمتر از
کمونیسم است"،
زیرا "از
تولید خرده
دهقانی
سرمایهداری
و بورژوازی،
بیوقفه،
روزانه و در
هر لحظه، ناگهانی
و در مقیاس
انبوه پدید میآید".
روشن است که
در طی ۱۵ سال
بعد از انقلاب
اکتبر مسئله اینکه
چه اقداماتی
باید انجام
داد تا عناصر
سرمایهداری
در روستا
تضعیف شوند و
بعدا کولاکها
نیز نابود
شوند از دستور
کار خارج نشد.
دستکم گرفتن
این تجربه حزب
کمونیست
اتحاد جماهیر
شوروی برای
ایجاد شرایط
اساسی
ساختمان سوسیالیسم
در یوگسلاوی،
به مفهوم آن
است که خود را
دچار خطر
سیاسی بزرگی
نموده و وضعیت
غیرقابلتحملی
برای
مارکسیستها
ایجاد کنیم.
زیرا سوسیالیسم
باید نه تنها
در شهر و
صنایع بلکه همینطور
در روستا و در
کشاورزی نیز
تحقق پذیرد.
اتفاقی
نیست که رهبر
حزب کمونیست
یوگسلاوی از
مسئله مبارزه
طبقاتی و
مسئله نابودی
عناصر سرمایهداری
در روستا درمیرود.
این امر ادامه
مییابد: در
سخنرانی رهبر
یوگسلاوی
مسئله جدا کردن
طبقاتی در
روستا را با
سکوت برگذار
میکند. آنها
دهقانان را به
مثابه یک کل
میبینند و
حزب را برای
غلبه بر
دشواریهائی
که در اثر رشد
عناصر سرمایهداری
در روستا پدید
میآیند،
بسیج نمیکنند.
وضعیت
سیاسی در
روستا به هیچوجه
توجیهگر این
آرامش و حسننیت
نیست. با توجه
به اینکه در
یوگسلاوی
زمینها ملی
نشده است،
مالکیت
خصوصی، خرید و
فروش املاک
برقرار است و
بخشی بزرگی از
این زمینها در
دستان
کولاکها
متمرکز شده
است و
نظام کارمزدی
حاکم است و
غیره. – با توجه
به همه این واقعیتها
مجاز نیست که
حزب با روحیه
آشتی مبارزه
طبقاتی و
تسکین
تضادهای
طبقاتی تربیت
شود. آیا قصد
آن است که حزب
را در مقابل
دشواریهای
عمده که در
برابر تحقق
سوسیالیسم وجود
دارد خلع سلاح
کرد. به این
نحو حزب
کمونیست
یوگسلاوی
توسط تئوری
گندیده
اپورتونیستی
گذار مسالمتآمیز
از سرمایهداری
به سوسیالیسم
خواب میشود،
تئوری که از
برنشتین،
فولمار، بوخارین
عاریه گرفته
شده است."
(نقل
از نامه کمیته
مرکزی حزب
کمونیست
اتحاد جماهیر
شوروی به حزب
کمونیست
یوگسلاوی
مسکو ۴ ماه مه ۱۹۴۸،
آثار استالین
جلد پانزدهم ).
می
بینیم که رفیق
استالین هرگز
به خلع سلاح
روحی حزب
پرولتری که
باید رهبری
مبارزه
طبقاتی را به دست
گیرد اعتقادی
نداشت. وی
تکیه را نخست
بر سیاست و
سپس بر اقتصاد
میگذاشت تا
شرایط هستی
مادی طبقات
استثمارگر را
که از درون
آنها بورژوازی
میتواند
دوباره احیاء
شود با تکیه
بر قدرت سیاسی
از بین برد.
ولی حزب باید
همیشه آماده
نبرد با
دشمنان
طبقاتی باشد،
دولت پرولتری باید
همیشه آماده
نبرد با
دشمنان
طبقاتی باشد.
اگر کسی به
مبارزه
طبقاتی
اعتقادی
نداشته باشد
هم باید حزب
را منحل کند و
هم دولت را و
این امر نه
تنها در شوروی
اتفاق نیفتاد
در هیچ کجای
جهان نیز تا
تحقق جامعه
کمونیستی
اتفاق نخواهد
یافت.
این
سخنان
استالین
مربوط به
سالهای ۱۹۳۶ و
۱۹۳۷ قبل از
جنگ جهانی دوم
نیست، مربوط
به سالهای ۱۹۴۸
و ۱۹۵۱ است که
شوروی از جنگ
ضدفاشیستی
سربلند و
نیرومند
بیرون آمده و
از محبوبیت
جهانی عظیمی
برخوردار است.
حتی استالین
در اوج غرور و
پیروز ندا میدهد
که مبارزه
طبقاتی را
فراموش نکنید
که در پس آن دشمنان
ما سنگر گرفتهاند.
پیشگوئی
استالین در
مورد
یوگسلاوی
بهترین سند
تائید نظریات
این پیشوای
بزرگ
پرولتاریاست.
در
تاریخ ۵ تا ۱۴
اکتبر ۱۹۵۱
کنگره نوزدهم
حزب کمونیست
اتحاد جماهیر
شوروی با حضور
رفیق استالین
و سخنرانی وی
افتتاح و
برگزار شد.
گزارش سیاسی
توسط رفیق
مالنکف قرائت
گردید. در این
گزارش به
روشنی به نقش
عامل مهم
ایدئولوژیک در
افشاء و سرکوب
دشمنان داخلی
و خارجی اشاره
میشود. روشن
است که این
دشمنان داخلی
به صورت گروههای
بزرگ اجتماعی
که از نظر
رشتههای
سیاسی و یا
اهرمهای
اقتصادی به هم
پیوند داشته و
سازمانهای
ویژه خویش را
داشته باشند وجود
و حضور
ندارند. طبقات
استثمارگر
حاکم از نظر
سیاسی و
اقتصادی
متلاشی شدهاند.
این یک واقعیت
عینی جامعه
شوروی بوده
است. آنچه "به
چشم" نمیآید
ولی حضور مادی
در جامعه دارد
علیرغم اینکه
زمینه مادی
رشدش برچیده
شده است، تنها
افکار و بینشهای
کهنه گذشته
است که مانند
رشتهای
گسترده
بسیاری افکار
و عناصر را به هم
پیوند میزند.
این پیوند
ذهنیتها را
نمیتوان با
همان مفاهیم
گذشته تعریف
کرد و از ادامه
وجود طبقات به
صورت سابق نام
برد. این شیوه برخورد
تنها موجب
گمراهی و نه
روشنائی میگردد.
در شرایطی که
قدرت سیاسی و
اقتصادی در دست
پرولتاریاست
حزب باید تکیه
خویش را بر
مبارزه
ایدئولوژیک
بگذارد تا
آخرین مقاومت
بقایای
دشمنان مردم
را درهم شکند.
این مبارزه
یکشبه صورت
نمیگیرد،
مداومت دارد،
ریشهدار و
جانسخت است و
تا محو کامل
طبقات در جهان
همیشه وجود
خواهد داشت.
حال به نوع برخورد
رفقای شوروی
نظر اندازیم:
"۳.
تثبیت بیشتر
جامعه شوروی و
نظم دولتی
...
دشمنان
مارکسیسم و آنهائیکه
مارکسیسم را
عامیانه میکنند
تئوریهای
مضری را، مبنی
بر تضعیف و
زوال دولت
شوروی تحت
شرایط محاصره
سرمایهداری
موعظه میکنند.
حزب این
تئوریهای
گندیده را
درهم شکست و به
دور افکند و
از آن نتیجه
گرفت و مستدل
ساخت که تحت
شرایطی که
انقلاب
سوسیالیستی
در یک کشور پیروز
شده است، در
حالیکه در
اکثریت سایر
ممالک سرمایهداری
مسلط است،
کشور انقلاب
پیروزمند
نباید دولتش
را تضعیف کند،
بلکه باید
آنرا همه
جانبه تقویت
نماید..."
(از
گزارش مالنکف
به کنگره
نوزدهم حزب
کمونیست
اتحاد شوروی).
به
روشنی معلوم
است که رفقای
شوروی هرگز
خطر دشمن
طبقاتی را از
نظر دور
نداشتهاند و
با نظریات
ارتجاعی که میخواستند
قدرت را
مستقیما و از
بالای سر حزب
به "طبقه
کارگر" دهند،
نقش حزب را به
صفر میرساندند،
از زوال دولت
و اضمحلال
ارتش سخن میراندند
و سفیهانه به
کمون پاریس و
جامعه
کمونیستی
مارکس استناد
مینمودند به
مبارزه بیامان
پرداختند.
دربخش
مربوط به حزب
می آید:
"۴.
در بسیاری
سازمانهای
حزبی به کار ایدئولوژیک
کم بها داده
میشود. به طوریکه
این کار در پس
وظایف حزب
باقی میماند
و در یک سری از
سازمانها
وضعیتی وجود
دارد که مورد
بیتوجهی
قرار میگیرد.
کار
ایدئولوژیک
یکی از وظایف
اولیه حزب
است. کمبهائی
به آن میتواند
به منافع حزب
و دولت صدمات
غیرقابلجبرانی
وارد کند.
ما
باید همواره
در نظر داشته
باشیم که هر
تضعیف نفوذ
ایدئولوژی
سوسیالیستی
تقویت نفوذ ایدئولوژی
بورژوازی است
و این نباید
وجود داشته
باشد. در نزد
ما ایدئولوژی
سوسیالیستی
حاکم است.
ایدئولوژئی
که پایه تزلزل
ناپذیرش در مارکسیسم
لنینیسم ریشه
دارد. ولی هنوز
در نزد ما
بقایای
ایدئولوژی
بورژوائی، بقایای
روان و اخلاق
کهنه که از
مالکیت خصوصی
منشاء میگیرد
وجود دارد.
این بقایا خودبهخود
زوال نمیپذیرند.
آنها بسیار
سختجانند. میتوانند
رشد کنند.
علیه آنها
باید مبارزه
متحدی به پیش
برده شود. ما
در مقابل
بینشهای بیگانه،
اندیشهها و
روحیاتی که از
خارج از جانب
دول سرمایهداری
میآیند، و
همچنین از
داخل از جانب
بقایای
گروهای ضدشوروی
که از جانب
حزب کاملا
درهم شکسته
نشدهاند و به
داخل ما نفوذ
میکنند،
هنوز مصونیت
نداریم. نباید
فراموش کرد،
که دشمنان
دولت شوروی
تلاش میکنند
همه گونه
روحیات
ناسالم را
اشاعه دهند،
آنها را داغ
کنند و توسعه
دهند، و عناصر
متزلزل جامعه
ما را از نظر
ایدئولوژیک
مضمحل کنند.
عمیقا
در مسئله
اقتصاد برخی
سازمانهای
حزبی مسئله
ایدئولوژیک
را فراموش میکنند
و آن را به
کناری میگذارند.
حتی در
سازمانهای
حزبی موثری
نظیر مثلا
مسکو به کار
ایدئولوژیک
توجه کافی
مبذول نمیشود.
و این بدون
پیآمد نیست.
آنجا که توجه
به مسئله
ایدئولوژیک
کاهش مییابد
زمینه مناسبی
برای جانگرفتن
بینشها و
پندارهای دشمنانه
بر ضد ما
ساخته میشود."
(همانجا)
این
ارزیابی نشان
میدهد که
رفیق استالین
به مبارزه
طبقاتی و
تشدید آن در
دروان سوسیالیسم
اعتقاد داشته
است و برعکس
این دشمنان
استالین بودهاند
که خواهان
خاموشی مبارزه
طبقاتی بودند.
این ارزیابی
میرساند که
پس از ساختمان
سوسیالیسم و
در هم شکستن
طبقات
استثمارگر از
نظر سیاسی و
اقتصادی، قدرت
سیاسی و اقتصادی
در دست
پرولتاریای
سوسیالیست که
دیگر توصیفش
منطبق بر
تعریفهای
کلاسیک
مارکسیستی
نیست، باقی
مانده است.
این پرولتاریا
نه نیروی کار
خود را میفروشد
و نه در اسارت
مالکیت خصوصی
بر وسایل تولید
به سر میبرد.
این
پرولتاریا
پرولتاریایی
نیست که تنها
زنجیرهای پای
خود را برای
از دست دادن
در اختیار
داشته باشد.
این
پرولتاریا
توسط قدرت
سیاسی مالک
دولت شوروی و
محافظ جامعه
سوسیالیستی
است، این پرولتاریا
حسابرس کل
جامعه و مالک
همه ثروتهای آن
است. این
پرولتاریا
همه چیز را نه
تنا برای خودش
بلکه برای
مجموعه جامعه
اداره میکند
و حسابش را
دارد. به این
مفهوم حتی
پرولتاریا هم
به مفهوم
کلاسیک وجود
ندارد. این
امر در مورد
سایر طبقات
سرنگونشده
نیز صدق می
کند. خود را
پشت عباراتی
نظیر "بورژوازی
سرنگونشده"
پنهان کردن و
ادا و اطوار "انقلابی"
گرفتن حلال
هیچ مسئلهای
در زمینه زنده
زندگی اجتماعی
مشخص شوروی و
یا هر کشور
پیروزمند
دیگر نیست.
مبارزه
طبقاتی را در
عرصه کلمات
نمیتوان به انجام
رسانید
طبقه
نوخاسته
سرمایهداری
در شوروی پس
از کسب قدرت
سیاسی توسط
رویزیونیستها
و فساد از
بالا پدید آمد
بورژوازی
در قدرت
کارخانه،
زمین، پول،
ارتباطات،
ارتش، پلیس،
زندان،
سازمان
امنیت،
ویلاها و... خود
را دارد و در
سراسر جامعه
انگشتنما و
قابللمس است.
دولتش میتواند
رسانههای
گروهی را به
کار گیرد و
بورژوازی را
برای نمایشات
اعتراضی به خیابانها
بکشاند و توسط
آنها خردهبورژوازی
متزلزل را
مسلح کند و بر
ضد طبقه کارگر
به کار گیرد.
دشمن طبقاتی
در مقابل شما
به صورت
فیزیکی صفآرائی
کرده است و
شما در میدان
جنگ میدانید
چه کسی را و
چگونه و از
کدام جناح و
با کدام قدرت
آتشبار مورد
حمله قرار
دهید. در مورد "بورژوازی
سرنگونشده"
که طبقهای
است فاقد
وسایل تولید و
قدرت سیاسی و
وسایل ارتباط
جمعی و
پراکندگی
سازمانی، وضع
به این صورت
نیست. سازمان
بورژوازی بر
هم میریزد،
فاقد ارتش و
پلیس و سازمان
امنیت و دستگاه
قضائی و تبلیغاتی
است. بورژوازی
سرنگونشده
در حقیقت
بورژوازی
متلاشیشده
است. قدرت این
بورژوازی
متلاشی و
فروپاشیده در
بینش سنتی وی،
در عادت کهنه
مردم، در جهل
عمومی و
تبلیغات
خارجی نهفته
است. شکل
طبقات و شکل
مبارزه طبقاتی
باید به کلی
فرق کند و
منطبق با
شرایط جدید
گردد. این فرق
را استالین
دید و متناسب
با آن به
مبارزه طبقاتی
ادامه داد.
برخی مفهوم طبقات
و مبارزه
طبقاتی را
مخلوط میکنند.
این تفاوت در
جامعه
سوسیالیستی
شوروی به روشنی
معلوم است.
بورژوازی به مثابه
طبقه معدوم شده
ولی مبارزه
طبقاتی از بین
نرفته است.
حزب کمونیست
به منزله حزب
طبقه کارگر بر
سر کار است،
دیکتاتوری
پرولتاریا به
منزله عامل
سرکوب دشمن
طبقاتی،
خرابکاران،
گروههای
آدمکش و جاسوسان
کار خویش را
به پیش میبرد.
افراد
پراکنده طبقه
مسلط گذشته
اکنون به صورت
خرابکار و
تروریست ظاهر
میشوند و نه
به صورت
نمایشات تودهای.
آنها برای
دشمنان خارجی
جاسوسی میکنند،
در تولید و
دانشگاه اخلال
میکنند،
آنها
پلاتفرمی
برای مبارزه
با حزب کمونیست
ندارند
کارشان پچ پچ
و بدگوئی و
ایجاد افکار
عمومی از راه
درگوشی و جعل
تاریخ است.
تروتسکیستها
بهترین نمونه
این تفالهها
هستند. کار
آنها نفوذ در
حزب، نفوذ در
دستگاه دولتی،
به کف آوردن بوروکراسی
است تا با
ایجاد فساد در
دستگاه دولتی
و حزبی ماهیت
دیکتاتوری
پرولتاریا را
تغییر دهند.
طبقهای که از
این تلاش به وجود
میآید طبقه
نوخاستهای
است که مالک
وسایل تولید
نیست ولی از
نظر رفاه
اجتماعی و
نقشی که در
جایگاه توزیع
ثروتهای
جامعه اشغال
کرده است از
امتیازات
ویژهای
برخوردار است.
این طبقه
نوخاسته بوروکراسی
دولتی را به
خدمت خود گرفته
است. ماهی از
سر گندیده است
و تئوریهای
رویزیونیستی
این طبقه که
نظریات جدیدی
نیست ساخته و
پرداخته
ذهنهائی
هستند که میخواهند
وضعیت جدید
خود را توجیه
کنند و آنرا ابدی
جلوه دهند. این
دستگاه
مافیائی بود
که فروپاشی
شوروی را موجب
شد. این سخنان
را ما از آن جهت
نمیگوئیم که
قصد داشته
باشیم "متعصبانه"
از استالین
دفاع کنیم.
هرگز! سخن بر
سر جوامع آتی
سوسیالیستی
در جهان است.
سخن بر سر
ایران سوسیالیستی
است. آیا در
ایران
سوسیالیستی
نیز ما میتوانیم
پس از سرنگونی
بورژوازی
مدعی شویم که طبقات
در ایران هنوز
موجود است و آب
از آب تکان
نخورده است؟
پس برای چه
انقلاب کردیم؟
مگر قرار نبود
طبقات را از
بین ببریم؟ نابودی
طبقات پس به
چه مفهوم است؟
مگر
مارکسیسم به
ما نیآموخته
که برای محو
طبقات باید
تمام شرایط
مادی رشد آنرا
که ریشه در تولید
جامعه دارد از
بین برد؟ در
شوروی این کار
شد و در ایران
آینده هم این
کار میشود.
نه در ایران و
نه در شوروی
نمیشود دونکیشوتوار
تودههای
کارگر را علیه
طبقه
بورژوازی که
حضورش در صحنه
معلوم نیست
بسیج کرد. در
این بسیج، شما
هم از حمایت
دولت، حمایت
ارتش، حمایت
پلیس، حمایت
سازمان امنیت
و اتحادیههای
کارگری و هم
از حمایت
سازمانهای
دموکراتیک
برخوردارید
ولی دشمن شما
شکل فیزیکی به
عنوان طبقه ندارد.
شما در کدام عرصه
مبارزات طبقاتی
یعنی در عرصههای
سهگانه
سیاسی،
اقتصادی و
ایدئولوژیک
میخواهید
این مبارزه را
به پیش برید؟ آیا
به جز عرصه
مبارزه
ایدئولوژیک
راه دیگری میماند.
پس مبارزه
طبقاتی در عین
محو طبقات به
مفهوم کلاسیک
ادامه دارد و
این مبارزه به
طور عمده در
عرصه مبارزه
ایدئولوژیک
صورت میگیرد.
مبارزهای
سخت، طولانی
علیه عُمال
خرابکار و پُر
از مکر و حیله
دشمن. در
شوروی انقلاب
فرهنگی عظیمی
صورت گرفت،
مدارس و
دانشگاهها
مجانی شدند،
به آموزش و
پرورش اهمیت
خاص داده شد،
شوروی برای
کودکان بهشت
بود. سانسور
کتب از میان
رفت و کسی را
دیگر به جرم
خواندن کتب کمونیستی
زندانی نکرده
و شکنجه نمیدادند.
کلاسهای
تدریس دروس
کمونیستی و
دانشگاههای
کمونیستی
تاسیس شد. امر
پژوهش به یک
امر ملی بدل
گردید. تاریخ
جهان بر اساس
اصول مبارزه
طبقاتی تنظیم
شد و مُهرش را
بر تاریخ
بشریت زد.
اردوگاههای
جوانان برای
کار فرهنگی و
ایدئولوژیک
پدید آمد، هنر
و ادبیات از
ریشه تغییر
کرد و در تمام
این عرصههای
نظری و جهانبینی
مبارزه سختی
درگرفت و
ادامه یافت.
دولت شوروی در
عرضه فن آوری
به اوج قدرت و
توانائی رسید،
نیروگاههای
اتمی بنا کرد،
به فن آوری
اتمی دست
یافت، ناوگان
فضائی و
دریائی عظیمی
ایجاد کرد.
تانکهای "تی-۳۴"،
موشکهای
کاتیوشا "اُرگَ
استالین" و
هواپیماهای
شماری "ایل-۱"
پوزه فاشیستها
را درهم شکست.
اینها دستاوردهای
فرهنگی
خلقهای شوروی
بعد از انقلاب
اکتبر بود. در
دوران
استالین جنبش
معنوی عظیمی به
پا گردید.
نسلهای کاملی
از جوانان
شوروی در
کلوپهای
روستائی با
فیلمهای
مستند
پیشرفتها و
دستاوردهای
بزرگ
سوسیالیسم
آشنا شدند.
این در زمانی
بود که نه
تلویزیونی در
جهان وجود
داشت و نه به
صورت امروز
رادیو. رادیو
یک محصول
تجملی برای
خانوادههای
ثروتمند بود.
مردم شوروی روح
برادری و
اتحاد را درک
میکردند و میدیدند
که چگونه با
تکیه بر نیروی
خود نیروگاه
عظیم برق
دنیپر راهاندازی
شد و برق را به
سراسر شوروی
رسانید. لنین
میگفت
سوسیالیسم یعنی
الکتروفیکاسیون،
یعنی کشور را
برقکشی کنیم
و شبکه برق را
به همهجا
برسانیم تا
بتوانیم
رادیو داشته
باشیم تا بتوانیم
سوسیالیسم را
تبلیغ کنیم.
تمام این
زمینههای
مادی انقلاب
فرهنگی در
زمان استالین
بر پا شد. بر
اساس تودهایکردن
کسب علوم و
بسیج فرزندان
زحمتکشان و
میداندادن
به
استعدادهای
نهفته در خلق
بیسوادی را نه
تنها برافکند
به اعتلای بینظیر
علوم میدان داد.
در اینجا سخن
بر سر
پیشرفتهای
مادی و معنوی شوروی
سوسیالیستی به
رهبری حزب
کمونیست و
رفیق استالین نیست.
سخن بر سر
برملا کردن
گوشهای از دروغها
و افتراآت
عظیمی است که
به شوروی میزنند
تا سوسیالیسم
را بیاعتبار
گردانند. ما
بارها گفته و
باز هم میگوئیم
رفیق استالین
به هر صورت در
جبهه
کمونیستها
قرار داشت و
برای استقرار
سوسیالیسم
رزمید. وی
معمار بزرگ
ساختمان
سوسیالیسم در
شوروی،
سازنده بزرگ
فرهنگ نوین
مردم شوروی
رهبر کبیر
انقلاب فرهنگی،
و قهرمان بزرگ
جنگ میهنی ضدفاشیستی
در جهان بود.
دولت پرولتری
در زمان استالین
هرگز نسبت به
رشد افکار
بورژوائی بیتفاوت
نماند. این
دروغها را
دشمنان "چپ"
سوسیالیسم میگویند
که از حمله از
جناح راست
طَرفی نبستهاند.
تجربه شوروی
در چین کمونیست
به نحو دیگری
به کار گرفته
شد. در آنجا
برای مبارزه
با افکار بورژوائی
به انقلاب
فرهنگی پرولتری
دست زدند.
آنها انفلاب
را میخواستند
با همان
ابزاری به
سرانجام
برسانند که شرایط
عینی در
اختیار آنها
گذارده بود.
درک آنها از
آن، از آنحدی
که اجرا کردند
بیشتر نبود. برخوردی
که آنها کردند
تا حد نفی
نیهیلیستی
دستاوردهای
بورژوازی و نه
نفی
دیالکتیکی
این دستاوردها
پیش رفت. ولی
میخواستند
نهاد انسانها
را تغییر دهند
و انقلابی در
روان اجتماعی
بکنند که
مبارزهای در
عرصه
ایدئولوژیک
بود. آنها میخواستند
امتیازات را
از بین برده و تودههای
مردم را از بیتفاوتی
به درآورده به
کار سیاسی و
آموزش سیاسی
بکشانند. این
آموزش رفقای
چینی از ادامه
مبارزه
طبقاتی در
شوروی بود که
مائو از آموزگار
بزرگش
استالین
آموخته بود و
جمعبندی کرده
بود. بگذریم
از اینکه
تحولات در چین
در شرایط
نوین، در تحت
تناسب جدیدی
از نیروهای
طبقاتی در
عرصه جهان، در
شرایط آرامش و
حمایت عظیم
اتحاد شوروی و
اردوگاه
قدرتمند
سوسیالیستی
انجام میگرفت.
تحولات شوروی
در دوران
استالین تنها
متکی به نیروی
خود آنها بود،
تناسب قوای
طبقاتی به نفع
امپریالیستها
و فاشیستها
بود. کار رهبری
استالین کاری
بزرگ، غولآسا
و کارستان
بود. آنها
تناسب قوای
جهانی را نیز
تغییر دادند.
برخی
مائوئیستهای
بیچاره برای
ایجاد
محبوبیت برای
مائو از لجنپراکنی
و دروغگوئی در
مورد استالین
اباء ندارند.
این
مالیخولیائیها
فکر میکنند
هر چقدر در
مورد استالین
دروغ بگویند و
خدماتش را بیارزش
جلوه دهند نقش
مائو تسه دونگ
برجسته میشود.
حال آنکه مشک
آن است که خود
ببوید و نه
آنکه عطار
بگوید. طبیعتا
مائو تسه دونگ
از رهبران
برجسته جنبش
کمونیستی جهانی
بود و خدمات
فراوان به
انقلاب چین و
آزادی آن کشور
کرد ولی نقش
وی با نقش
لنین و
استالین که برای
نخستین بار
سوسیالیسم را
بنا میکردند
و برخلاف
جریان آب شنا
مینمودند و
تئوریسینها و
رهبران سترگی
بودند قابل
قیاس نیست.
چنین مدعیانی
از تاریخ جنبش
کمونیستی بیخبر
بوده و بیخبر
هستند. آنها
در بهترین
حالت
کاریکاتورهای
تروتسکی میباشند.
به
هر صورت کلیگوئیهای
روشنفکرانه
حلال هیچ درد
و مشکلی نیست
و کمکی نیز به
ساختمان
جامعه
سوسیالیستی
در ایران نمیکند.
در ایران
سوسیالیستی
نیز همین
پرسشها مجددا
بر روی میز و
دستور کار
قرار دارد و
باید به آنها
همانگونه که
استالین پاسخ
گفت جواب داد.
اگر
پیغمبرانی
یافت میشوند
که پاسخهای
آماده و موثری
دارند که در
عمل نتیجه
اجتماعی دارد
و نه بحث
دانشگاهی در
اطاق گرم کار،
بفرمایند،
این گوی و این
میدان. به نظر
ما تنها تحلیل
مشخص از شرایط
مشخص راهگشاست
و این کار در
شوروی صورت
گرفته است. به جز
نظریات
استالین و
پیشنهادات وی
کسی راهحلی نداشت
که ارائه دهد.
اداره یک کشور
را نمیشود تا
رسیدن
پیشنهادات بیعیب
و اشکال به
تاخیر
انداخت، نمیتوان
از ترس اشتباه
کار را تعطیل
کرد. این درک
خردهبورژوائی
از مسایل است.
کمونیستها در
عمل راهحلها
را مییابند و
با تکیه بر
اصول انتقاد و
انتقاد از خود
آنرا اصلاح میکنند
و تئوریزه مینمایند.
تمام تاریخ
تئوریهای
مارکسیسم
تاریخ تعمیم
تجارب عملی
علوم اقتصاد،
سیاست، فلسفه
و علوم تجربی
و دانشگاهی میباشد.
طبقه
نوخاسته
سرمایهداری
در شوروی پس
از کسب قدرت
سیاسی توسط
رویزیونیستها
و فساد از
بالا پدید آمد. زیرا توزیع
اجتماعی
عادلانه و
سوسیالیستی
نبود، اهرمهای
نظارت دستگاه
دولت و رهبری
حزب کافی
نبود، روبنا
بر زیر بنا
تاثیر کرد و
این همان
تاثیر متقابل
و دیالکتیکی
روبنا به زیربناست.
این خطر هنوز
هم برای همه
جوامع
سوسیالیستی
آتی نیز پابرجاست.
هنوز هم کسی
نسخه روشنی به
جز آنچه
استالین گفت
که باید به
مبارزه نظری،
ایدئولوژیک و
فرهنگی دامن
زد و سطح جهل
عمومی را کاهش
داد ارائه
نکرده است. پُرگوئی
روشنفکرانه
که محصول بیمسئولیتی
و خودنمائی
است نمیتواند
کار اداره یک
کشور چند ده
میلیونی و یا میلیاردی
را به پیش برد.
در موقع خطر
شما نشانهای
از این
روشنفکران پُرگو
و پُرمدعا که
نسخه همه
دردها را
دارند پیدا نمیکنید.
اتفاقا همینها
همان دشمنان
طبقاتی
پرولتاریا
هستند که با
غرغر و مبارزه
ایدئولوژیک
تخم یاس و
ترسیم منظره
رسیدن به بنبست
را برای شما
به نمایش میگذارند.
کمونیستها
زندهاند، در
مبارزه
طبقاتی شرکت
فعال میکنند،
تغییر شکل
ویروسهای
بورژوازی را
که میخواهند
خود را با
شرایط جدید
تطبیق دهند
درک میکنند و
آنها را بیضرر
مینمایند.
این مبارزه
طبقاتی تا به امروز
هم ادامه
دارد. همین
امروز هم ما
شاهدیم که
تهاجم
ایدئولوژیک
بورژوازی امپریالیستی
توسط
اندیشمندان و
رسانههای
گروهیاش و
باجهای مادی
چقدر
قربانیان "دوآتشه
کمونیستی" بر
جای گذشته
است. "کمونیستهائی"
که شکنجه نشده
به اظهار
ندامت دست زدهاند
و نشان دادهاند
که از همان روز
نخست به این
اعتقادات
تظاهر میکردهاند.
هیچ کمونیستی
نمیتواند به
نفی کمونیسم
بپردازد زیرا
کمونیسم علم
است. زیرا
فیزیک و شیمی
علمند، زیرا
زمین کروی است
و به زور
کلیسای
کاتولیک نمیشود
آنرا مسطح
جلوه داد، نمیشود
آدم و حوا را
به جای تئوری
تکامل تدریجی
انسان گذاشت.
کسانی که این
کار را میکنند،
مدرن و ضد "سنت"
نیستند، خودفروش
و عوامفریبند
و برای خیانت
خویش توجیه
دلبخواه و مُسکِن
درد میآفرینند.
کمونیسم
همیشه مدرن
است و این
سرمایهداری
است که سنتی
است و سنت
گندیدهاش
فرتوت است و
عمرش از
کمونیسم بیشتر.
این بیماری
خطرناک است که
جانسخت است و
هر بار با
بحرانها و بیخوابیهای
ادواریش
میلیاردها
مردم را بیخانمان
میکند و
ثروتهای
جامعه را برای
شادیش میسوزاند.
این سرمایهداری
سنتی است که
با جنگها و
سیاستهای
استعماری
ننگی برای
بشریت است.
کمونیستها
باید برای نابودی
این اژدها
متحد شوند. به
هر صورت رفیق
استالین از ما
بود و ما در
جبهه رفیق
استالین بر ضد
این دیوها و
عفریتها و
اژدهای
سرمایهداری
میرزمیم.
حزب
کار ایران (توفان)
آذر
ماه هزاروسیصدونود
toufan@toufan.org