چشماندازهای
جنگ
داخلی

نوشته
هانس ماگنوس
انسنزبرگر
برگردان:
مهدی
مجتهدپور
تنها
بربرها میتوانند
از خود دفاع
کنند
«نیچه»
هشت
فرهنگ
نفرت، خلسۀ
رسانهای
معمولا میگویند
فرهنگ به وجود
آمده است تا
از جامعه در برابر
خشونت،
محافظت کند.
در آستانۀ قرن
بیستم بسیاری
از هنرمندان،
شاعران و
نظریهپردازان
عصر جدید اما
خلاف آن را
ثابت کردند. علاقۀ
آنان به جنایت
و کشش شیطانیشان
برای نابود
کردن تمدن،
شهرۀ آفاق
است. از پاریس
تا سنپترزبورگ،
روشنفکرانِ
پایان قرن با
ترور لاس میزدند.
پیشقراولان
اکسپرسیونیسم۲
همانقدر
شیفتۀ جنگ
بودند که
منادیان
فوتوریسم۲.
حتا پس از
پایان جنگ اول
جهانی، این
میل به خشونت
نه رو به
کاهش، که رو
به افزایش نیز
نهاد. بخش
اعظم فرهنگ،
بازگشت به
بربریت را میستود.
نوشتههای
«ساد» به
عبادات فرقهای
تبدیل گردید
به گونهای که
بخشی از آن تا
امروز نیز
دوام آورده
است. ارنست
یونگر «رعد
آهنینی» را
تبلیغ میکرد
که با خشونت
همهجا را میروبد.
سلین با جماعت
ضدیهود، نرد
عشق میباخت و
آندره برهتون
میگفت: «سادهترین
عمل
سورئالیستی»
آن است که «با
رولوری در دست
به خیابان
رفته و چشمبسته
به سوی جمعیت
شلیک کنی».
انسان از خود
میپرسد که
این فرهنگ
خشونت نزد
آوانگاردیستهای
اروپایی را تا
چه اندازه میتوان
جدی گرفت؟ این
تحریکات،
علیه هر چیز
موجود نیست
بلکه ژرفای آن
تا نفرت نسبت
به خویش نیز
میرسد.
احتمالا در
این رهگذار،
حس ناتوانی و
نیاز به دفاع
در برابر
مدرنیزاسیونی
که موجودیتشان
را مورد تهدید
قرار داده
بود، نقش
تشدیدکننده
داشته است. از
آن گذشته، شوق
مطرح شدن را
نیز باید به
حساب آورد که
برای
نمایندگان این
تفکر چندان
بیگانه نبود.
و سرانجام
اینکه باید
آنان را به
عنوان طراحان
اولیه در نظر
گرفت. در
افسونزدهگی
آنان البته
عامل عدم
شناخت از
آینده هم بیتاثیر
نبوده است. از
آن گذشته،
تحریکات آنان
از
تاثیرگذاری
چندان وسیعی
نیز برخوردار
نبود.
یک چنین
بیتاثیری را
اما نمیتوان
به لمپنـروشنفکران
کمونیست و
فاشیست بعدی
که از تسویهحسابهای
میلیونی میان
دهقانان،
یهودیان، کولیها
و تمامی
دگراندیشان و
دگرباشان
ممکن بهره میبردند
نسبت داد. بخش
اعظم
روشنفکران
یوگسلاوی
ثابت کردند که
تبلیغ نفرت و
به راهاندازی
جنگ داخلی
امروز نیز
مهمترین
وظیفۀ تولید
کنندگان
فرهنگ به شمار
میرود.
در
کشورهای
پیشرفته،
خشونت و nostalgie de la boue۳
توسط صنعتیسازی
فرهنگ تودهای،
به یک ثروت
عمومی بدل
گردیده است.
واژۀ پیشاهنگ
مفهوم شومی به
خود گرفته که
سخنگویان قدیمی
آن را در خواب
هم نمیدیدند.
این که فانتزیهای
نخبهگرایانۀ
آنان مبنی بر
رهبری لمپنـهنرمندان
روزی به حقیقت
بپیوندد،
مسلما برایشان
غیرقابلباور
بود.
در این
میان اما
کشتار به
سرگرمی تودهای
تبدیل شده
است. فیلمها و
ویدئوهای
بسیاری با
یکدیگر به
رقابت برخاستهاند
برای آنکه یک
آدمکش حرفهای،
یک گروگانگیر
و یا یک قاتل
زنجیرهای را
به قهرمان
محبوب مردم
بدل سازند، و
تئاترهای تحت
حمایت مالی
دولت، با تمام
وجود و
امکانات به
دنبال تولید
فیلمهای
ترسناک هستند.
بازتاب مشخص
آن نیز خود را در
«مواجهۀ بیرحمانه»ای
نشان میدهد
که چیزی از «تحریکات
شجاعانه» و
شوکِ بهبودیبخش»
در بین
تماشاچیان کم
نمیگذارد. یک
بلوای
منتقدانه که
تماشاچی بیهیچ
دردسری به
تماشای آن مینشیند.
و بیهوده نیست
اگر گروههای
پاپِ همیشهجوانی
که نام «دشمن
عمومی»،
«قاتل»، «روش
قاطع»، «پیروزی
نهایی» و یا «بیرحمها»
را برخود دارند
همواره در
انتظار
موفقیت به سر
میبرند؛
گروهی با نام
«تفنگ و رُز۴»
توانست با
آلبومی به نام
«شوق
ویرانگری» به
رکورد فروش
پانزده
میلیونی دست
یابد.
در بازار
هنر نیز وحشیگری،
مشتریان
زیادی دارد.
چرکنویسهای
هزارتفسیر و پُرپیچوخم
اما هممعنا
ناچار به موزهها
نیز مراجعه میکنند.
شوقِ وحشت و
رعب در
کارخانۀ هنر،
عریان به
نمایش گذارده
میشود. بدیهی
است که در
اینجا بحث بر
سر عرضۀ لذتی
است که نخست
یک فاصلۀ
مطمئن با
واقعیت ایجاد
میکند؛ و
سادهاندیشانه
خواهد بود اگر
به دنبال
پیوندی میان
عامل و اثر
بگردیم چرا که
قضیه تنها بر
سر یک
آشناسازی محض
دور میزند.
حتا اگر
به اجبار خود
را با سمبلها
و نمادهایی
تزئین کنند،
این مجرمین هیچ
پیوندی با
سرچشمههای
زیباییشناسانۀ
پیش از خود
ندارند. خلسۀ
رسانهای آنها
نه بر پایۀ
بازتابهای
تقلیدی، بل
تنها به سبب
پژواکی است که
میان تصور و
واقعیت به
وجود میآورند.
مجرمین
بسیاری به
راستی بر این
باورند که
«خود» مسئول
رفتار و کردار
خویش نمیباشند.
به نظرشان
چنین میرسد
که واقعا کسی
را جلوی خویش
نمیکشند،
بلکه دارند در
تلویزیون میبینند.
در ناتوانی
تشخیص میان
واقعیت و
فیلم، صنعت
شبیهسازی تاییدیۀ
مسخرهای کسب
نموده است.
رسانهها
در تشدید
غیرواقعی شدن
انسانها نقش
بسیار مهمی
داشته، نوعی
سندِ وجودی برایشان
صادر میکنند.
اینها
تاثیرات همان
آسیبشناسی
ازخودبیگانگی
است که هانا
آرنت آن را تشریح
نمود. هر
انسان نیمهگیجی
امروز میتواند
امیدوار باشد
که عکسش در
حالیکه در یک
دست بطری
بنزین گرفته و
دست دیگرش را به
علامت سلام
هیتلری بلند
کرده، در صفحۀ
اول نیویورکتایمز
چاپ شود و دستکار
شبِ گذشتۀ خود
را در برنامۀ
اخبار تلویزیون
ببیند: خانههایی
که در آتش میسوزند،
جنازههای
جزغالهشده و
نشست فوقالعادۀ
ستاد بحران.
این است تاثیر
تلویزیون به
مثابه
بزرگترین و
تنها سنگنگاره،
به مثابه یک
عضو مصنوعی بر
«منِ» از خود بیگانه
شده.
یادداشتها:
۱ ـ از
مکاتب هنری
آغاز قرن
بیستم. آن را
هیجاننمایی
ترجمه کردهاند.
م
۲ ـ نیز از
مکاتب هنری
است که «آیندهنگری»
بنپایۀ آن را
سازد. م
۳ ـ
دلتنگی برای
گل. م
۴ ـ Guns ’n’ Roses
مشابه Rock ’n’ Roll. م