فریدون
منتقمی:
شکست
محتوم دشمنان
جامعه
روشنفکری
نوشته
"کاش این
حقارت را به
چشم نمیدیدم"
اثر مینا اسدی
را که نقدی بر کتاب
"کهربا"ی
آقای محمدعلی
سپانلوست
خواندم و از
نوع برخورد و
متانت مینا
لذت بردم.
حقارتی که
مینا از آن
نام میبرد،
حقارت محمدعلی
سپانلو و نظایر
آنها نیست،
حقارت همه آن
نظامهائی است
که برای پیشبرد
نیات شوم سیاسیشان،
به پستترین
انگیزههای
عقبمانده وتهماندههای
خرافات مذهبی
و عقدههای
اجتماعی توسل
میجویند و از
ناراحتی
وجدان نیز به
سبب فقدانش
رنج نمیبرند.
حقارت بیوجدانهاست.
مزدکیان
را متهم میساختند
که زنان را
اشتراکی می
کنند، کمونیستهای
بیخدا را در
آتش غضب بی"ناموسی"
خاکستر میکردند
و میکنند و این
در حالی است
که با یک تکفیر
مذهبی، به
راحتی زن
احمدینژاد
گردنکش را بر
وی "حرام" و بر
ولی فقیه و پیروانش
"حلال" میگردانند.
حقارت، در دیدگاه
کوتهنظرانه
و قد خمیده
سپانلو نیست،
حقارت، در رژیمی
است که با
اسلحه
زنگارگرفته
گورستان تاریخ،
حقیرانه به
جنگ عصر
روشنگری میآید
و این حقارت
مسموم و متعفن
را، به عنوان
تنها سلاح به
ارث رسیده و "موثر"
از گذشتگان بر
دوشش حمل میکند.
من حتی به درستی
و یا نادرستی
ادعانامه
نظام جمهوری
اسلامی از
دهان آقای
سپانلو، نسبت
به روشنفکران
به طور کلی و
روشنفکران میهنم
کاری ندارم،
اهمیتی هم برایم
ندارم. برای
من اهمیتی
ندارد که
مردمان کشورم
در اطاقها و یا
فضای در بسته
خصوصی زندگی
خود چه میکنند
یا نمیکنند،
همجنسگرایند
و یا ناهمجنسگرا.
فقط نباید بدجنس
باشند. من به
اطاقخواب
آقای سپانلو
هم سر نکشیده
و سر نمیکشم،
زیرا استعدادهای
جنسی و یا بیاستعدادیهایش
نه به من
مربوط است و
نه به هر کس دیگر.
من ولی اگر
پاسدار بودم و
درجه رذالت و
اوباشی را بر
سردوشیم با
احترام به
مقام معظم رهبری
با خود حمل میکردم،
به باغهای
خصوصی مردم
هجوم میبردم
و حریم خصوصی
زندگیشان را
مورد تعرض
قرار میدادم
و به زنان
آنها همراه با
برادران
قاچاقچی
دستجمعی
تجاوز میکردم
و همان صحنههائی
را ترسیم میکردم
که آقای
سپانلو سی سال
بعد در مغز علیلش
اختراع کرده و
انباشته تا به
یک مفتش قرون
وسطائی بدل
شود.
من با
سپانلو از نزدیک
آشنائی ندارم.
فقط یکبار بر
ضدش در مونیخ
زمانی که آمده
بود تا در
گوته اینستیتوت
مونیخ، مجیز سید
خندان، خاتمی
را بگوید، درگیر
شدم. من با
سپاهی کار
دارم که در
انبار مهماتش
چیزی برای
پرتاب بجز لجن
ندارد. من با شیوه
تفکری مبارزه
میکنم که در
قرن بیستویکم،
قدش از کمر به
بالا رشد
نکرده است و
کوتوله جنسی-سیاسی
باقی مانده
است. مادر تاریخ،
کودکان
"حرامزاده" نیز
به دنیا میآورد.
برتولد
برشت این کمونیست
آلمانی معتقد
و مبارزه را
کسی نیست که
نشناسد و به وی
ارزش ندهد.
مردی که عمرش
را برای
مبارزه بر ضد
نازی و بنای یک
جامعه کمونیستی
گذارد و در
مقابل پول و
شهرت و اسلحه
سر خم نکرد.
وقتی دیوار
برلن فرو ریخت
و در اختیار
جاعلین تاریخ
امکان مجددی
برای تحریف و
تفسیر رویدادها
و رویندادها
گذارد، با همین
اسلحه نقاشیهای
جنسی تلاش
کردند، به یک
دوره پُرافتخار
ادبیات آلمان
لجن بپاشند. این
دیگر برتولد
برشت، این
کمونیست سرخ و
انقلابی نبود
که شاهکارهایش
در عرصه تئاتر
و ادبیات،
اکرانهای
جهان را پر
کرده و نسلی
را با تفکر
کمونیستی و
انساندوستی
بار میآورد.
به یکباره
برشت به دیوی
بدل شد که
شهوت جنسی وی
هیچ زنی را در
امان نمیگذاشته
و وی با اطلاع
همسرش با دوست
صمیمی وی
رابطه جنسی
برقرار کرده و
هر شب از بستری
در بستر دیگر
به خواب میرفته
است. این تبلیغات
نوع جمهوری
اسلامی در
آلمان به قدری
مشمئز و تهوعآور
بود که خود
روشنفکران
بورژوای
آلمان بر ضد
چنین نوع تبلیغاتی
به پا خاستند
و این روش
حاکمیت آلمان
را که بر تاریخ
آلمان لجن میپاشد
تا حقانیت
نظام سرمایهداری
را به رخ جهان
بکشد، به
صلابه کشیدند.
آنها به نمایندگان
اعصار گذشته
که اسکلتهایشان
از قبور تاریخ
قرون وسطی در
آمده بود فریاد
زدند، آلوده
کردن چهرهها
و مفاخر بزرگ
ادبی آلمان
موقوف! پاهای
نجستتان را از
عرصه ادبیات
آلمان بیرون
بکشید!
وقتی
عمله و اکره
امپریالیستها
زورشان به
کارل مارکس
نرسید و روز به
روز بیشتر از
"شبح کمونیسم"
که قاره اروپا
را در برمیگرفت
به ترس
افتادند، باز
به همین وسیله
متوسل شدند تا
کارل مارکس را
در انظار
عمومی بیاعتبار
کنند. به یکباره
پژوهشگران و
باستانشناسان
دانشگاهی در
لابلای آثار
تاریخساز
کارل مارکس،
پی بردند که
وی با کلفت
خانهاش
رابطه جنسی
داشته و با هم
چنین و چنان
می کردهاند.
چقدر یک نظام
باید حقیر و
پست باشد تا
برای اثبات
حقانیت خویش نیازی
به ارائه چنین
شواهدی داشته
باشد.
زمانیکه
احمد سوکارنو
قهرمان ملی و
انقلابی مردم
اندونزی، بر
استعمار کهن پیروز
شد و دست
ژاپنیها و
هلندیها را از
میهنش قطع کرد
و تصمیم گرفت
با کمونیستها
برای بنای
اندونزی نوین
همکاری کند،
امپریالیست
آمریکا به همین
روش برای تخریب
وی متوسل شد.
از طرف سازمان
"سیا" و به دستور
مستقیم رئیسجمهور
وقت آمریکا،
تصویر
مونتاژی از
احمد سوکارنو
در حال
عشقبازی با یک
زن موبلوند
هلندی منتشر
کردند و در
اندونزی توسط
عوامل خویش
پخش نمودند و
همراه با آن
بلندگوهای
تبلیغاتی
امپریالیستی
برای بیان
فساد اخلاقی
احمد
سوکارنو، پدر
مردم اندونزی
و قهرمان ملی
این خلق و
رهبر ممالک غیرمتعهد
در جهان به کار
افتاد. خلق
اندونزی یکپارچه
به تمسخر
حقارت امپریالیست
آمریکا و درجه
فهم تمدنش
پرداخت. دسیسه
در اندونزی بر
ملا شد و تنها
کودتای
سوهارتو با
کشتار یک میلیون
کمونیست
اندونزی بود
که پایان
دوران احمد
سوکارنو را
رقم زد.
به یاد
دارم زمانی که
به دبیرستان
میرفتم،
آخوندها در ایران
یک موج تبلیغاتی
علیه کتب صادق
هدایت که گویا
عامل خودکشی
است و "فساد
اخلاقی" فروغ
فرخزاد به راه
انداخته
بودند و میگفتند
که وی در
اشعارش از
همخوابگی غیراسلامی
سخن میراند و
فحشاء را ترویج
میکند. آنها
به جنگ ادبیات
نوین ایران میرفتند.
به جنگ حضور
فزاینده زنان
ایران در میدان
ادبیات ایران.
فروغ در
شعر "رمیده"
خویش نظر به
همین وضعیت دارد
وقتی میسراید:
".......
گریزانم
از این مردم
كه با من
به ظاهر
همدم و یكرنگ
هستند
ولی در
باطن از فرط
حقارت
به
دامانم دوصد پیرایه
بستند
از این
مردم، كه تا
شعرم شنیدند
به رویم
چون گلی خوشبو
شكفتند
ولی آن دم
كه در خلوت
نشستند
مرا دیوانهای
بدنام گفتند
......."
و امروز
در اذهان این
فروغ است که
زنده است و از
مفاخر ادبی ایران
از زنان جسور
و سنتشکن ایرانِ
قرن بیستویکم
است و از آن
"مردم" تنها
سپانلو باقی
مانده است.
سرخها
باید مانند همیشه
پیشقراول
باشند و با این
لشگر تزویر
بورژوائی به
مبارزه برخیزند.
باید با اساس
این شیوه تفکر
مبارزه کرد و
نه تنها با
تراوشات متعفن
آن. قدرت تخیل
ارتجاع برای
سندسازی و جعل
تاریخ حد و
مرز ندارد.
آنها با
امکانات فنآوری
موجود،
قادرند با تصویر،
خط و صدای
شما، هر کاری
بخواهند
بکنند و هر انکار
شما را با رو
کردن جعلیات
جدیدی تحتالشعاع
قرار دهند. این
روش، امروزه
سبک نوینی در
تاریخنگاری
ارتجاع و نئولیبرالیسم
و امپریالیسم
است.
بیاموزیم
که به نقش
اجتماعی
انسانها اهمیت
دهیم و آنرا
برای ارزیابیهای
خویش قطعی
بدانیم. با این
درک از ارزیابی
از انسانهاست
که میدان را
از دست موشبگیرها
و جاعلین و
تحریفکنندگان
تاریخ به در
خواهیم آورد.
حال از این
تفحص و آشنائی
با خصلت
دورانی که در
آن زندگی میکنیم
به واقعه مشخص
برگردیم.
مینا به درستی
و موشکافانه
به کنه مطلب
پی برده است. هدف
از نگارش این
عقدهنگاری
مالیخولیائی
که خواننده را
به یاد فیلمهای
روحی و روانی
هالیوودی میاندازد،
بیاعتبار
کردن این یا
آن شخصیت معیین
نیست، هدفش
تسویه حساب
کردن با
دوستان و یا
انتقامجوئی
از یاران قدیم
نیست، هدفش بیاعتبار
کردن جامعه
روشنفکری ایران
در زمان شاه و
و تداومبخشی
به آن تا به
امروز است. هدفش این است
که برای جامعه
"روشنفکران"
بیمایه
آخوندی که کسی
در دوران سخت
مبارزه، از
حضورشان خبر
نداشت،
اعتباری کسب
کند و برایشان
تاریخ بسازد.
راستی چه
کسی تضمین می
کند که این
پروندهسازی
و لجنپراکنی
آخوندی، فردا
با گذار از
جامعه نویسندگان
و شاعران،
دامن آزادیخواهان،
فعالین سیاسی،
شخصیتهای
خوشنام
اجتماعی و در یک
کلام کل جامعه
روشنفکری صد و
ده ساله اخیر
ایران را نگیرد.
من خودم
اگر بدون تفسیر
و توضیح مینا
این کتاب را خوانده
بودم هرگز
مفهوم برخی
صحنههای
نقاشیشده را
که بیان تفکر یک
آدم مالیخولیائی
است نمیفهمیدم.
چطور میشود
فردی تا به این
حد دارای قوه
تخیل خارقالعاده
بیمارگونه
باشد، اگر
تمام ذرات
وجودش در اشتیاق
تماشای چنین
صحنه ها
پورنوگرافی
نعره نکشند.
نویسنده جای
حضور خودش را
در این تابلوی
نقاشی ترسیم نکرده
است. تو گوئی
فقط عکاسی میکرده
است. نویسنده،
ایستگاه خویش
را در تمام
عرصه مبارزه
ضدسلطنت و ضدجمهوریاسلامی
روشن نکرده
است و به
عنوان
آموزگار روحانی
اخلاق و داور
صحرای حشر به
میدان آمده
است. و این
بزدلی بسیار
حقیرانه است.
جامعه ایران
از همان آغاز
دوران مشروطیت
سرشار از
روشنفکران و
آزادیخواهانی
است که برای
رهائی و پیشرفت
ایران مبارزه
کردهاند و میکنند.
ادبیات،
تئاتر و سینمای
ایران از این
روحیه
سلحشوری علیرغم
سرکوبهای
مستمر رژیمهای
حال و گذشته
ها سرشار است.
در این مصاف
آخر شکست
محتوم دشمنان
جامعه
روشنفکری ایران
مشهود است. در
خاتمه از مینا
شاهد میآورم
که از صدها
مرد نشسته باارزشتر
است. باشد که
جامعه
روشنفکری ایران
شمشیرش را علیه
چنین سبک تفکر
قرون وسطائی
از نیام به در
آورد. دیگر
وقتش رسیده
است.
"به خود
واگذاریدم
نه مریم
بودهام
که مسیح
را زاده باشم
و نه آئینی
که بِدان بگروید
و نه معمایی
که در اندیشهی
حل آن باشید.
و نیز
هرگز یک
روز هم
رها
نبودهام
که بیحُزنی
در پیرامُنم
در جذبهی
عشق
اندیشه
کنم
چرا که
زندگی
آنسان
به من گذشت
که کسان
را
تابِ شنیدنِ
آن نبود.
به ستوه
آمدهام
به ستوه
آمدهام
از شکوههای
بیهودهتان
به ستوه
آمدهام
از پچپچههاتان
که بوی
تعفن استفراغِ
از شب مانده
را دارد.
به خود
واگذاریدم
به خود
واگذاریدم
اینک که
سرزمینِ مرا
کوهِ رنج و
غصه
میترکاند،
به خود
واگذاریدم
تا دمی بیاسایم
واندوهِ
زمینِ بر آتش
نشسته را تاب
آورم.
با
بادبزنهای
رنگین
«من»هاتان
را باد میزنید
و «تن»هاتان
را فربه میکنید
از عشق میگوئید
و چینی از
نفرت
بر پیشانی
دارید.
خودفروشانید.
خودفروشانید.
نه بسانِ
زنی
در پای
چراغی
در خیابان.
ـ حاشا که
اگر غرورِ
راستین اینان
را
با
صورتکهای
دروغینِ شمایان
در ترازویی
توان نهاد
شرمساری
شما
پایداری
ابدی خواهد یافت.
خودفروشانید،
خودفروشانید،
نه بسانِ
مردی
که
چراغدارِ
خانه عشقفروشانست.
حاشا که
حرمتِ
چراغداری
خانهی فواحش
را
به چونان
شمایانی
ـ گدایانی
در هیأتِ
روشنفکران -
نتوان
فروخت.
به صورت
خاموشم
و سیلیهایم
نیز دیگر
سرخی
چهرهام را
سبب
نخواهد شد.
زنبور
خفتهی
زمستانی
اگر از این
بیداد
برمیخاست،
شمایان
را
به نیشی
اندک
میهمان
میکرد.
اما من
اما من
هیچ نیستم
هیچ نیستم
تنها بیدارم
زنی بیدارم
که یک
تارِ مویم
به جنازهی
صدها مردِ
نشسته میارزد."
از دفتر
شعر «از عشق چیزی
با جهان
نمانده است» استکهلم
۱۹۸۷
فریدون
منتقمی ۷/۸/۲۰۱۱
مونیخ در
آلمان