اگر
به این واقعیت
توجه کنیم که
خیزشهای
مردمی در
کشورهای
خاورمیانه و
شمال آفریقا،
بیاعتباری
بنیادگرائی
اسلامی - که
امپریالیستها
سالهاست با
توسل به آن سیاستهای
تجاوزگرانه
خود را پیش میبرند-
را در مقابل دید
همگان قرار
داده است،
آنگاه بهتر میتوان
به نیاز
گردانندگان
دستگاههای
تبلیغاتی آمریکا
در رابطه با
اعلام مرگ بنلادن
آن هم
به شیوهای که
نشان داده شد،
پی برد.
فریبرز
سنجری:
ترور
بنلادن در
خدمت تروریسم
دولتی!
از
شامگاه یکشنبه
اول ماه مه که
باراک
اوباما، رئیسجمهور
آمریکا اعلام
کرد که
کماندوهای آمریکائی،
اسامه بنلادن،
رهبر گروه
اسلامگرا و
تروریستی
القاعده را بعد
از "تبادل
آتش" میان دو
طرف کشتهاند،
تا امروز
(شنبه ۷ ماه مه) که
دولت آمریکا
چند نوار ویدیویی
از وی منتشر
کرده و مدعی
شده که این
نوارها در
جریان حمله به
مخفیگاه بنلادن،
کشف و ضبط شده
است، روزی
نبوده که دستگاه
تبلیغاتی این
دولت ادعای
تازهای در
رابطه با این
به اصطلاح "مهمترین
دستاورد
آمریکا" در
مبارزه با
تروریسم و گروه
تروریستی
القاعده یعنی
اعلام کشتن بنلادن
طرح نکرده
باشد.
ادعاهائی
که از آنزمان
تاکنون از سوی
دستگاه
تبلیغاتی
دولت آمریکا
بیان شدهاند
اکثرا متناقض
و گاه حامل
چنان دروغهای
آشکاری هستند
که برخاَ خود
مقامات دولتی
آمریکا بعداَ
مجبور به
تکذیب آنها
شدهاند! یک
روز "جان
برنان"،
مشاور
ضدتروریسم اوباما
اعلام میکند
که بنلادن از
زنش به عنوان
"سپر"
استفاده کرده
بود و روز بعد
"کاخ سفید این
گفته را
تکذیب" میکند.
یا در حالیکه
رسما اعلام
شده بود که
جسد بنلادن
توسط دخترش
شناسائی شده
است بعدا این
ادعا تکذیب
شد. یک بار
گفته شد که بنلادن
در مقابل
نیروهای
مهاجم آمریکائی
مقاومت کرده
است و روز
دیگر مطرح شد
که وی مسلح
نبوده و
مهاجمین او را
اول زنده
دستگیر کرده و
بعد کشتهاند.
این تناقضات
آن هم در
رابطه با
داستان کشته
شدن "دشمن
شماره یک" آمریکا
و "تحت تعقیبترین
مرد جهان" به راستی
چه معنائی به جز
کوشش آشکار
برای پنهان
کردن واقعیت
دارد؟
البته
تناقضات
مربوط به کشته
شدن بنلادن یکی
دو مورد نیستند
مثلا در حالیکه
مقامات آمریکائی
اعلام کردهاند:
"اطلاعات
مربوط به این
عملیات در
اختیار هیچ
کشور دیگری از
جمله پاکستان
قرار نگرفته
است"، روز دوشنبه،
هیلاری
کلینتون وزیر
امور خارجه آمریکا
از پاکستان به
دلیل همکاریهایش
سپاسگزاری
کرد و
به خبرگزاری
آسوشیتدپرس
گفت که
"همکاری
پاکستان با
نیروهای
آمریکایی منجر
به شناسایی
مجتمعی شد که
اسامه بنلادن
در آن کشته
شد". آخرین
شاهکار در
سلسله دروغها
و تناقضات
ارائهشده در
این رابطه هم،
ارائه نوارهای
ویدئوئی است که بنلادن
را در حال
تماشای خود بر
صفحه تلویزیون
و در حال تمرین
پیامهایش
خطاب به جهانیان
نشان میدهد.
در مورد این
نوارها هم
دلائلی مبنی
بر جعلی بودن
آنها در رسانههای
خبری درج شد و
رسوائی جدیدی
برای دستگاه
تبلیغاتی
دولت اوباما به
وجود آورد.
آشکار
شدن تناقضات
چشمگیر در
ادعاهای
ارائهشده در
رابطه با کشتن
کسی که برای سالها
روابط غیرقابلانکار
و تنگاتنگی با
سازمان
جاسوسی آمریکا
(CIA) داشته و
پیش از این
نیز بارها خبر
مرگش اعلام شده
– آن هم نه فقط
از سوی افراد
و نیروهای غیرآمریکائی
بلکه از سوی
خود مقامات
آمریکائی - به
آشکاری نشان
میدهد که
مردم هوشیار
با توجه به شناخت
خود از ماهیت
ضدخلقی
امپریالیستها
حق دارند که
در اینجا و
آنجا بگویند
بازهم کاسهای
زیر نیمکاسه
است!
اتفاقاً،
برای روشن شدن
همین امر لازم
است ادعاهای
نادرست
تاکنون ارائهشده
به طور مفصل
مورد بررسی
قرار گیرد.
امری که من در
اینجا به
مواردی از آنها
اشاره میکنم.
اولین
مورد مربوط به
خودداری دولت آمریکا
از انتشار
هرگونه عکسی
از جنازه بنلادن
میباشد. جالب
است که کسانی
که مرگ بنلادن
را در دستگاه
تبلیغاتیاشان
"بزرگترین
پیروزی امنیت
ملی کشور در
یک دهه" اخیر
جلوه میدهند،
حاضر نشدهاند،
به مثابه یک
سند عکسی در
این مورد
ارائه دهند.
ادعا شده است
که چون عکسها
"خشن و خونین"
و "وحشتناک"
هستند، از این
رو "اوباما،
رئیسجمهور
آمریکا تصمیم
گرفته است عکسهای
مرگ اوسامه بنلادن
منتشر نشود". این
ادعا را کسانی
مطرح میکنند
که صحنههای
دهشتناک
شکنجه قربانیان
بیشمارشان
در این سالها
و در جریان
اشغال عراق در
سطحی بسیار
گسترده پخش
شده است. این
ادعا را کسانی
مطرح میکنند
که هم امروز
هم از چگونگی
کشف خانه بنلادن
در شهر "ابیت
آباد" پاکستان
برای توجیه
درستی و ضرورت
شکنجه زندانیان
به ویژه شکنجه
"واتربورد"
استفاده میکنند.
بنابراین جلوگیری
از انتشار عکس
جنازه بنلادن
و اعلام
فوری سپردن
جنازه وی به دریا
را نباید به
حساب در نظر
گرفتن احساسات
انسانی افکار
عمومی و پایبندی
مجریان این
برنامه به
"شعائر
مذهبی"
گذاشت؛ بلکه
آن را باید در
این رابطه دید
که دروغسازان
در صدد پنهان
کردن مسالهای
از افکار
عمومی هستند.
جالب است که
کسانی که به دلیل
اینکه "عکسها
وحشتناک
هستند" و ممکن
است مردم با دیدن
آنها منقلب
شوند، تصویری
از جنازه کسی
که "در
صدر فهرست
افراد تحت
تعقیب"شان
قرار داشت منتشر
نمیکنند؛
اما خود از
زبان "جی
کارنی"
سخنگوی کاخ سفید
اعلام کردهاند
که: "بنلادن
هنگام روبرو
شدن با نیروهای
آمریکا مسلح
نبود" و اضافه
میکنند که
اما با این
همه
کماندوهای
آمریکائی وی
را در"تبادل
آتش"!! کشتند. این
که چرا فرد غیرمسلحی
را که در
محاصره نیروهای
مسلح و به
ادعای دولت
آمریکا زبدهترین
نیروهای
آموزشدیده این
کشور، قرار
گرفته و از
نظر قوانین
خود این کشور
هم
دادگاه باید
به حساب جرائماش
رسیدگی کند در
بدو دستگیری
میکشند، خود
نشان میدهد
که کسانی که
چنین تصمیماتی
را میگیرند یعنی
بالاترین
مقامات دولت
آمریکا کاری
به خدشهدار شدن
احساسات مردم
نداشته و ندارند.
بر مبنای گزارشهائی
که از این
واقعه منتشر
شده است: "نیروهای
آمریکایی در
آغاز حمله به
خانه بنلادن
همه کسانی را
که به مقابله
برخاسته بودند
گرفته و با
طناب پلاستیکی
دستهایشان
را بستند تا
بتوانند عملیات
را پی بگیرند".
بنابراین باید
دید که چه
الزاماتی باعث
شده تا بنلادن
اسیرشده را
بکشند آن هم
در حالیکه به
گزارش
روزنامه انگلیسی
گاردین "دختر ۱۲
ساله بنلادن"
در زمان حمله
و کشتن وی در
اتاق حضور داشته
و "شاهد کشته
شدن پدر با
گلوله بوده
است". بنابراین
با توجه به این
واقعیت که در
قساوت و بیرحمی
امپریالیستها
جای هیچ شک و
تردیدی نیست
سادهاندیشی
محض است که با
توجه به همه این
قرائن متوجه
نشویم که
مقامات
آمریکایی با
این تناقضات و
دروغگوییها
در تلاشاند
تا چیزی را
پنهان سازند.
این برخورد
ریاکارانه در
شرایطی صورت
میپذیرد که
ما میدانیم
از همان اولین
سالهای پس از
فاجعه ۱۱ سپتامبر،
مسئله این که
اساسا بنلادن
زنده است و یا
مرده یک مساله
مورد بحث در غرب
و حتی در میان
برخی افراد و
محافل طبقه
حاکم در
آمریکا بود.
از
سوی دیگر در
شرایطی که واشنگتنتایمز
از قول تحلیلگران
اطلاعاتی گزارش میدهد
که:
"با دستیابی
به شمارهتلفنها
و ایمیلهایی
که در لباس بنلادن
جاسازی شده
بود پیوند
مستحکم
سرکرده
القاعده با
مقامهای
بلندپایه
دولتی و نظامی
پاکستان
کاملا روشن میشود
و این امر
نگرانیها را
درباره امنیت
تاسیسات و جنگافزارهای
اتمی
پاکستان، بیشتر
میکند" ، چرا
نباید لحظهای
اندیشید که
خوب اگر این ادعا
(که بیشتر به
جوک میماند)
را بپذیریم که
بنلادن برخی
شمارهتلفنها
و ایمیلها را
در لباس خود
جاسازی کرده
بود (پس حتما این
"شمارهتلفنها
و ایمیلها"
آنقدر اهمیت
داشته که وی
آنها را از
خود جدا نمیکرده
و آنها را در
لباس خود
"جاسازی"
کرده بود) پس منطقا
باید پذیرفت
که اولا برای
دسترسی به آنها
نیازی به کشتن
فردی که مسلح
نبود، وجود
نداشت و ثانیا
مجموعه
اطلاعاتی که
در حافظه چنین
کسی وجود داشت
از ارزش بس
بالاتری
برخوردار بود.
ثالثا در شرایطی
که تام دونیلون،
مشاور امنیت
ملی آمریکا
مدعی شده که:
"دامنه اطلاعاتی
که از مخفیگاه
بنلادن در
پاکستان کشف و
ضبط شد در حد
یک
کتابخانه
کوچک
دانشگاهی است
و تا این تاریخ
بیشترین
اطلاعات کشف
شده، تروریستی،
محسوب میشود."
چرا باید این
"شمارهتلفنها
و ایمیل ها" در
لباس "بنلادن
جاسازی شده"
باشد!؟ آن هم در
شرایطی که
خودشان مدعیاند
که در محل
زندگی وی هیچ
خط "تلفن و اینترنت"
وجود نداشته
است؟ و از همه
مهمتر حالا که
این اطلاعات
دست نیروهای
امنیتی آمریکاست
چه اقدامی بر
اساس آنها شده
است و چرا هیچ
خبری دراین
رابطه در اختیار
افکار
عمومی قرار
نگرفته است؟
در هر صورت با
توجه به اینکه
دولت آمریکا
به اصطلاح بیش
از ده سال است
که در تعقیب
بنلادن بوده
است و وی کسی
بود که رئیسجمهوری
آمریکا،
باراک اوباما
او را "سر القاعده"
نامیده و با
خوشحالی در
شامگاه یکشنبه
قطع این "سر"
را اعلام کرد،
بنابراین جای
این سئوال
باقی است که
اگر چنین کسی
زنده دستگیر
میشد منطقا
میتوانست به
دستگاههای
اطلاعاتی آمریکا
امکان دهد که
همه آنچه را
که از القاعده
نمیدانستند
را به دست
آورند و به
روابط بنلادن
با همه مقامات
دولتی در طول
این سالها آن
هم در
کشورهای
مختلف پی
ببرند. آیا
کشتن بنلادن
(در صورتی که
اساسا چنین داستانی
قابل پذیرش
باشد)، خود به
معنای این نیست
که بالاترین
مقامات تصمیمگیرنده
دولت آمریکا
آگاهانه میخواستند
وی اطلاعاتاش
را با خود به
قعر دریاها
ببرد تا این
که آنها در
اختیار مردم
قرار گیرند؟ یکی
از این مقامات
بدون شک لئون
پانتا رئیس سازمان
سیا است که بنلادن
سالها برای آن
سازمان کار میکرد.
جالب است که
بدانیم
که بر اساس
اظهارات یکی
ازنمایندگان
دولت آمریکا: "لئون
پانتا، رئیس
سازمان سیا، و
گروهی دیگر از
اعضای برجسته
این سازمان،
عملیات را، که
هم زمان فیلمبرداری
میشد، به
صورت زنده
تماشا کردهاند
و هنگامی که
موفقیت آن
قطعی شده، به
شدت کف زدهاند".
وقتی که
سیر رویدادها
ثابت میکند
که مقامات سیا
برای کشتن کسی
"به شدت کف زدهاند"
که سالها
برای آنها کار
کرده و بعد
بدون اسلحه در
دستشان اسیر
گشته، آنگاه
بهتر میتوان
به ارزش
"مرده" این
فرد برای پیشبرد
سیاستهای
دولت آمریکا
پی برد. به
واقع همین
واقعیت - علیرغم
همه دروغهائی
که از سوی
دستگاههای
تبلیغاتی
ارتجاعی
اشاعه مییابد
- نشان میدهد
که حالا دیگر
به راستی مرده
بنلادن، از
افسانه زندهاش
باارزشتر
شده است!
در
طول تمام سالهائی
که دولت آمریکا از بنلادن
به عنوان "مغز
متفکر حملههای
تروریستی ۱۱
سپتامبر
۲۰۰۱" نام میبرد
و برای سرش ۲۵
میلیون دلار
جایزه تعیین
کرده بود و
منطقا سازمانهای
جاسوسی این
کشور پیگیرانه
در جستجوی وی
بودند، ما
شاهد انتشار
دو نوع گزارش
درباره وی در
مطبوعات جهان
بودیم. از یک
سو ویدئوهائی از
وی پخش میشد
که طی آنها
وی پیامهائی
برای
هواداران خود
میفرستاد که
همواره
باعث تقویت
مواضع سیاستهای
جنگطلبانه
امپریالیستی
در آمریکا و
دمیدن در کالبد
پروژه امپریالیستساخته
"مبارزه با
تروریسم" میشد.
هر چند که
بعدا روشن میشد
که این
ویدیوها
ساختگی و جعلی
است. از سوی دیگر
اعلام میکردند
که بنلادن
مرده است!
فاکتهای بسیاری
در رابطه با این
دو نوع گزارش
موجود است که
در این جا
تنها به دو
مورد از آنها
اشاره میکنم:
در حالیکه
مقامات آمریکائی
نواری از
مکالمه بنلادن
منتشر نمودند
که وی در آن به
نقش خود در
واقعه تروریستی
۱۱ سپتامبر به
اصطلاح
"اعتراف" میکرد،
بعدا
برخی از
متخصصین که
روی پرونده بنلادن
کار میکردند
– کسانی مانند "ریچارد
مولر"، از
آزمایشگاه
ملی برکلی- با
بررسی این
نوارها، به روشنی
جعلی بودن
آنها را به
اثبات
رساندند. در مورد
این امر نیز
که بنلادن
احتمالا سالهاست
که مرده است
گزارشات و
اظهارنظرهای
بسیاری در این
فاصله منتشر
شده است. به طور
مثال شخصی به
نام "دیوید
گریفین" که درباره
واقعه ۱۱
سپتامبر تحقیق
کرده و در این
باره مقالات
متعددی به چاپ
رسانده و در
سالهای اخیر
کتابی نوشته
که نامش: "اسامه
بنلادن زنده
یا مرده؟" میباشد،
در مطلبی که
در ۹ اکتبر ۲۰۰۹
منتشر نموده
قول اولیور
نورث عضو
شورای امنیت
ملی آمریکا را
نقل کرده که
گفته است: "من
مطمئن هستم که
اسامه مرده
است." همچنین در
اواخر سال ۲۰۰۱
یعنی همان
زمان که بینظیر
بوتو نخست وزیر
پاکستان بود،
وی با تکیه بر
گزارش سازمان
اطلاعاتی
پاکستان (ISI)
اعلام کرد که
بنلادن در 15
دسامبر ۲۰۰۱
مرده است. در ۱۶
اکتبر ۲۰۰۲
نیز نشریه
"ورلدتریبون"
از قول "منابع
اسرائیلی"
گزارش داد که
بنلادن در
حمله نظامی
آمریکا به
افغانستان
کشته شده است. بعدها
یعنی در ۱۸
دسامبر سال ۲۰۰۴ نیز دال
واتسون (Dale Watson) رئیس
بخش ضدترور افبیآی
(FBI) با
توصیف بنلادن
به عنوان
"خبیث درجه
یک" اعلام کرد
که "به احتمال
بسیار زیاد"
بنلادن مرده
است.
با در
نظر گرفتن همه
واقعیتهای
فوق وقتی که
دستگاههای
امنیتی دولت
آمریکا با علم
به همه شواهد
موجود از پخش
تصویری از
جنازه وی
خودداری میکنند،
دلایل مادیای
برای مردم
آگاه به وجود
میآید تا با
تکیه بر
واقعیات بگویند
که "کاسهای زیر
نیمکاسه
است" و نسبت به
دسیسههای جدید
دولت آمریکا
در علم کردن
داستان مرگ وی
حساس شوند. اتفاقاً
این
روزها سئوال بهجا
و سادهای در
سطح افکار عمومی،
در واکنش به
داستانسراییهای
مقامات
آمریکایی در
مورد
"عملیات" مربوط
به شناسایی و
از بین بردن
بنلادن وجود
دارد، و آن
این است که
اگر کمترین حقانیت
و حقیقتی در
ادعاهای دولت
امریکا وجود داشت،
چرا مقامات
آمریکایی
ابتدا بنلادن
را دستگیر
نکرده و ضمن
کسب همه
اطلاعات افشانشده
این
"بزرگترین
خطر"، او را
محاکمه علنی ننمودند؟
و اگر قرار
بود وی کشته
شود چرا
نخواستند پس
از طی چنین
پروسهای او
را به مجازات
رسانده و جسدش
را به دریا بیاندازند!؟
ریاکاریهای
دولت آمریکا
البته تنها به
داستان مرگ بنلادن
محدود نمیشود.
چون زمانی که
وی زنده هم
بود دولت
امریکا در
اجرای سیاستهای
ضدخلقی خود از
وجود وی بهره
میبرد. مثلاً
در سال ۱۹۹۸ به
دنبال
انفجارهائی
كه در
سفارتخانههای
آمریکا در
نایروبی و
دارالسلام رخ داد،
ما دیدیم که دولت
آمریکا بنلادن
و گروه او را
مسبب این
انفجارات
اعلام نمود، و
در چنین موقعیتی
با اعمال نفوذ
دولت آمریکا
حتی شورای امنیت
سازمان ملل
قطعنامهای
درباره دستگیری
بنلادن صادر
نمود. با این
بهانهها بود
که ارتش آمریکا
در جهت آمادهسازی
شرایط برای
دخالت مستقیم
در
افغانستان،
پایگاههای
وی را در آن
کشور بمباران
کرد. با چنین
اعمالی
ظاهراً دولت
آمریکا خصومت
آشکاری را با
بنلادن
اعلام نموده
بود. اما اینها
دغلکاریهائی
بیش از طرف
دولت آمریکا
برای پیشبرد
سیاست خاصی
نبودند. چرا
که بعدا نشریه
فیگارو گزارش
داد که در
جولای ۲۰۰۱ یعنی
درست در زمانی
که نهادهای
امنیتی آمریکا
در جستجوی بنلادن
بودند وی برای
معالجه به بیمارستان
آمریکایی دبی
رفته و
نماینده CIA در
این منطقه هم
به ملاقات او
رفته و
این ملاقات را
هم به مقامات
بالای خود
گزارش داده
است!
جالب
است که واقعه
فوق دو ماه قبل
از حادثه ۱۱
سپتامبر ۲۰۰۱ اتفاق
افتاده بود؛ و در
حالیکه بن
لادن ظاهرا
تحت تعقیب
دولت آمریکا
بود، بعداً
معلوم شد که
وی درست یک
روز قبل از
حمله تروریستی
۱۱ سپتامبر در
یک بیمارستان
نظامی واقع در
پاکستان، تحت
دیالیز خون
قرار گرفته است. خبر
این امر در ۲۸
ژانویۀ ۲۰۰۲
رسماً از طرف
شبکۀ CBS
گزارش داده
شد. در این
رابطه
حتی گزارش شده
که "بیمارستان،
اكیپی از نیروهای
ارتش پاكستان
را كه ارتباطی
تنگاتنگ با
پنتاگون
دارند جایگزین
اكیپ عادی بیمارستان"
نمود.
بنابراین
با در
نظر گرفتن همه
قرائن و شواهد
موجود که
بخشاً در اینجا
ذکر شد، میتوان
با قاطعیت
تمام غیرواقعی
و دروغ
بودن داستانسرائیهای
ماشین تبلیغاتی
دولت آمریکا
در مورد
چگونگی حمله و
ترور بنلادن
و انداختن جسد
او به دریا
را، مورد تاکید
قرار داده و
متوجه شد که اگر
قدرتهای مرتجع
امپریالیستی
دیروز با علم
کردن یکی از ماموران
شناختهشده
سازمان
جاسوسی آمریکا
یعنی بنلادن،
هیولائی از او
ساختند، و سپس
با دستاویز
تلاش برای
دستگیری وی،
حداقل یک دهه
بر طبل جنگ با
تروریسم
کوبیده و سیاستهای
امپریالیستی
خود را پیش
بردند، حال مرده وی
را وسیله پیشبرد
منافع و مصالح
ضدخلقی خود
قرار دادهاند.
زمانی
واشنگتنپست
از قول یکی از
ماموران CIA نوشت که:
"اگر دولت
آمریکا و CIA اسامه بنلادن را نداشت،
یکی مانند او
را اختراع میکردند".
امروز روشن
شده است که
اگر بنلادن
خودش هم سالها
پیش مرده باشد،
نیاز پیشبرد
سیاستهای ضدخلقی
دولت آمریکا و
CIA ایجاب میکند تا او را
دوباره بکشند
تا از مرده وی
همان استفادهای
را بکنند که
تاکنون از
افسانه زنده
وی میکردند.
امروز
یک دهه پس از
فاجعه ۱۱
سپتامبر و
کشتار
وحشیانه
هزاران انسان
بیگناه،
بررسی
رویدادهای
عینی نشان میدهد
که افسانههای
پرداختهشده
در مورد "قدرت"
مخوف و بیمانند
"بنلادن" و
جریان
القاعده (به
مثابه بزرگترین
دشمن آمریکا)
چه نتایج بیسابقه
اقتصادی،
سیاسی و نظامی
و اجتماعی در
کل جهان
سرمایهداری
به نفع پیشبرد
سیاستهای
امپریالیستی
را باعث شده و
به قدرتگیری
کدام سیاستهای
ضدخلقی و
ارتجاعی بر
علیه کارگران
و خلقهای تحت
ستم در سراسر
دنیا منجر
گشته است.
همه
میدانند که
از کلینتون تا
بوش (پسر) و
امروز
اوباما، سالهاست
که روسای
جمهور آمریکا
با بازی با
کارت بنلادن،
مصالح سیاسی
طبقه حاکم را
پیش برده و بر
طبل جنگ با
تروریسم - و در
لوای آن، عملا
جنگ با کارگران
و تودههای
ستمدیده در
کشورهای
متروپل و
سراسر جهان-
کوبیدهاند.
اگر تا دیروز،
زنده بنلادن
ابزاری برای
تشدید سیاست
جنگافروزی و
پراکندن فضای
ارعاب و سرکوب
و وحشت در
جهان بود، امروز
از قرار روزی
است که اوباما
با مرده بنلادن
مرتجع و مزدور
و "رامبو" جلوه
دادن نیروهای
نظامی آمریکا
همان سیاست ضدخلقی
را پیش ببرد.
شرایطی که این
داستانسراییها
در آن صورت میگیرد
شرایط رشد روزافزون
بحران در نظام
حاکم بر آمریکا
و گسترش خیزشهای
مردمی در
خاورمیانه و
شمال آفریقاست.
در شرایطی که
موج مبارزات
تودهای و تشدید
بحران،
ناتوانی و
ماهیت ضدخلقی
سرمایهداران
و
سیاستمداران
قدرتهای
امپریالیستی
را هر چه
بیشتر به
نمایش گذارده
و بر خشم و
نفرت افکار
عمومی از وضع
موجود افزوده
است، عملیات
"نابودی" بنلادن
به رهبری شخص
"رئیسجمهور"،
تنور "مبارزه با
تروریسم" را
داغتر کرده و
برای دولت
درگیر با
بحران اوباما
نیز، یک "پیروزی"
– هر چند لحظهای
- در آستانه
انتخابات دست
و پا کرده است.
"جنگ
با تروریسم" و
هیولای
القاعده و بنلادن
ابزاری برای
توسعه و بسط
سلطه ضدخلقی
امپریالیستها
در شرایط شدتیابی
بحران جهان
سرمایهداری
و تشدید رقابتها
و تضادهای
قدرتطلبانه
فیمابین
امپریالیستها
برای تجدید
تقسیم
بازارهای
جهانی بودهاند،
سیاستی که
"زنده" و
"مرده" بنلادن
در خدمت تحقق
آن قرار داشته
است. حال اگر به
این واقعیت
توجه کنیم که
خیزشهای
مردمی در
کشورهای
خاورمیانه و
شمال آفریقا،
بیاعتباری
بنیادگرائی
اسلامی که
امپریالیستها
سالهاست با
توسل به آن سیاستهای
تجاوزگرانه
خود را پیش میبرند
را در مقابل دید
همگان قرار
داده است،
آنگاه بهتر میتوان
به نیاز
گردانندگان
دستگاههای
تبلیغاتی آمریکا
در رابطه با
اعلام مرگ بنلادن
آنهم به شیوهای
که نشان داده
شد، پی برد.
برعکس تصور
کسانی که مدعیاند
مرگ بنلادن بیانگر
پایان تروریسمی
است که "نئوکنسرواتیسم"
و "اسلام
سیاسی" منادی
آن میباشند،
اتفاقا امپریالیستها
با اعلام قطع
"سر" گروه
تروریستی القاعده
و زنده کردن
هر چه بیشتر
بهاصطلاح
ضرورت مبارزه
با تروریسم،
در تلاشند که
باز هم بر طبل
بنیادگرائی اسلامی
به مثابه
"دشمن اصلی"
قدرتهای
امپریالیستی
کوبیده و در
شرایط رشد
جنبشهای
انقلابی در
منطقه، افول و
بیاعتباری
عملی آن دستآویز
را از انظار
دور سازند. بیدلیل
نیست که دارودسته
مزدور طالبان
بلافاصله پس
از اعلام مرگ
بنلادن، با
صدور بیانیهای
اعلام کردند
"کشته شدن بن
لادن به گسترش
شورش منجر
خواهد شد". در واقع
بررسی تبلیغات
ماشین تبلیغاتی
امپریالیستها
نشان میدهد
که
گردانندگان
"مبارزه با
تروریسم اسلامی"
دارند با تبلیغ
حول مرده بنلادن
در جثه نحیف
بنیادگرائی
اسلامی باد
زندگی میدمند.
بدون شک بیاعتباری
"بنیادگرائی
اسلامی"،
محافل و قدرتهای
بزرگ
امپریالیستی
را که بیش از سه
دهه است با
علم کردن و
سرمایهگذاریهای
درازمدت بر
این ابزار، از
آن بر علیه
کارگران و
تودههای
محروم
استفاده کردهاند
را به فکر
تبلیغات و
تدابیر عوامفریبانه
جدید برای
پیشبرد سیاستهای
ضدخلقی خود میاندازد؛
اما نیروهای سیاسی
پایبند به
آرمانهای
کارگران و زحمتکشان
حق ندارند کار
را از آنجا
شروع کنند که
تبلیغات امپریالیستها
تمام کرده
است. و اگر چنین
کنند نشان میدهند
که به آن
آرمانها پایبند
نیستند. تروریسم
و تکیه به قهر
و ارتجاع ویژگی
صرفا یک گرایش
در سرمایهداری
انحصاری
نبوده و نیست
بلکه خاصیت
ذاتی امپریالیسم در طول حیات
ننگیناش میباشد.
بنابراین هر نیروئی
چنین جلوه دهد
که با به حاشیه
رفتن "نئوکنسرواتیسم"،
تروریسم هم
دارد "به پایان
خود میرسد" تنها
ناتوانیاش
را در درک
واقعیت و در
نتیجه همآهنگی
خود را با تبلیغات
امپریالیستی
نشان داده
است.
واقعیت
این است که برعکس
تبلیغات دولت
آمریکا و رئیسجمهوری
این کشور که:
"پس از مرگ
اسامه بنلادن،
جهان امنتر و
جای بهتری
برای زندگی
است" تجربه
سالها
مبارزات
کارگران و
تودههای
ستمدیده نشان
داده که جهان
تنها زمانی
امن میگردد
که اتفاقا
استثمارگران یعنی
مسببین جنگها
و بیعدالتیها
و قتل و کشتارها
برای همیشه از
قدرت به زیر
کشیده شده و
از صحنه خارج
شوند و این
هرگز میسر
نخواهد شد مگر
این که نظام
سرمایهداری
بر بستر انقلاب
کارگران و
زحمتکشان به
زبالهدان
تاریخ ریخته
شود. امری که
امکان شکلگیری
جهانی نوین و
عاری از
استثمار و جنگ
و سرکوب را میسر
میسازد.
اردیبهشت
۱۳۹۰- مه ۲۰۱۱