بینا داراب‌زند:

مارکسیسم یا آنارشیسم ، آنارشیسم و رفرمیسم

 

متاسفانه در جامعه "چپ" ما، افرادی هستند که با ناامیدی به علم مبارزه طبقاتی (مارکسیسم) نگاه کرده و اعتماد چندانی به اصول مثبته آن ندارند. اما هنگام معرفی خود و نگارش مطالب‌شان، از اینکه زیر این بیرق سینه بزنند نیز ابایی ندارند. اینجاست که کلاه ما با ایشان در هم می‌رود. چرا که، مخاطب ایشان کارگران و انفلابیونی هستند که به علت تجربه در مبارزه طبقاتی و یا مطالعه علمی، با منافع طبقاتی خود آشنا گشته و اصول مارکسیسم را به عنوان علم مبارزه طبقاتی پذیرفته‌اند. برای کسانی که در جامعه مشغول پراتیک انقلابی هستند واضح است که در شرایطی که طبقه کارگر در تفرقه و اغتشاش فکری به سر می‌برد، و سرمایه جهانی با ساختارها و تبلیغات ضدانقلابی‌اش فرهنگ‌های اجتماعی را زیر سیطره خود برده است، به خصوص با فاصله‌ای صدساله از اتحاد و همبستگی و پیروزی‌های طبقه کارگر، متقاعد ساختن حتی یک کارگر به صحت مارکسیسم و اصول آن چه اندازه دشوار است. این افراد، دقیقاً با تکیه بر چنین شرایطی که حاکمان بورژوازی چپ و راست به وجود آورده‌اند، آن قشر از طبقه کارگر را هدف تبلیغ "ناامیدانه" خود قرار می‌دهند و به بهانهِ "واقعیت" و "نقب زدن"۱ به آن، از فراگیری مارکسیسم و درگیر شدن در پراتیک انقلابی دور می‌کنند، که قرار است در این مبارزات رهبری طبقه کارگر را بر عهده بگیرند.

 

به یاد دارم که در گذشته‌ای نه چندان دور، که اتفاقاً یکی از هسته‌های اصلی بحث جاری در جنبش کارگری دفاع از شکل شورایی و "دمکراسی مستقیم" در مقابل اتحادیه‌گری و "دمکراسی نمایندگی" بود، یکی از همین آقایان، باز هم به بهانه "واقعیت" و "نقب زدن" به آن، از "وحدت کارگری" و "اتحادیه‌گری" و "سندیکاسازی" دفاع می‌کرد و هر مبارزه ایدئولوژیکی را که در میان فعالان کارگری در جریان بود، با برچسب زدن "تفرقه‌افکنی" محکوم می‌ساخت و از "برداشت‌های متفاوت از مارکسیسم" و محق بودن تمامی آنها دفاع می‌کرد. یعنی، در واقعیت، به آن قشر از کارگران که بر مبنای اصول علم مبارزه طبقاتی و تجربه ۱۶۰ ساله آن سعی داشتند با مبارزه ایدئولوژیک، رفقای دیگر خود را به صحت اصول این علم و نشان دادن راه پراتیک انقلابی متقاعد سازند و عناصر حرفه‌ای "چپ رفرمیست" توده‌ای و اکثریتی را افشاء و ایزوله کنند، توصیه می‌کرد که "برداشت رفرمیستی و بورژوایی از مارکسیسم به همان اندازه برداشت پرولتری و انقلابی" دارای اعتبار است. اما گویا تحت تأثیر برآمد جنبش جهانی توده‌های کارگری در ماه‌های اخیر و حرکت این توده‌ها به سمت "دمکراسی مستقیم"، به ناگاه، خود، پرچم مبارزه ایدئولوژیک را عَلَم کرده و به موضع "دمکراسی مستقیم" سُر خورده‌اند. آیا فکر می‌کنید که این حضرتِ آقا و همفکرانش به سر عقل آمده و با تجربه ماتریالیستی از واقعیات مبارزه طبقاتی دوباره به اصول مارکسیستی متقاعد گشته‌اند و اصول مثبته آن را پذیرفته و پراتیک انقلابی را توصیه می‌کنند؟ خیر! آنان هنوز هم همان روند گذشته‌شان را طی کرده و زیر لوایِ "واقعیت"، پراگماتیسم را جانشین ماتریالیسم، و پراتیک "حفظ شرایط موجود" را جانشین پراتیکِ انقلابیِ تغییر آن می‌نمایند. برای اثبات مدعای خود مجبوریم به واقعیات گذشته "نقب" کوتاهی بزنیم و سپس به تشریح واقعیاتِ شرایطِ کنونی بپردازیم.

 

"واقعیت" چه بود؟

 

"واقعیت" را می‌توان از دو زاویه تشریح کرد.  یکی، از زاویه ماتریالیستی، که آنچه واقعاً موجود است را مورد بررسی قرار می‌دهد و سعی می‌کند با درک جزئیاتِ آن به تغییرش بپردازد، و این اقدام به تغییر شرایط موجود به نفع منافع طبقاتی کارگران است که به پراتیک خصلتی انقلابی می‌دهد. دومی، از زاویه پراگماتیستی، که "واقعیت" را آنطور می‌بیند که توضیح‌دهندهِ اهدافِ از پیش تعیین‌شده‌اش باشد.

 

بیاییم و این دو نوع برخورد را در دوران پیشین مورد بررسی قرار دهیم: 

 

اول به واقعیت جنبش دانشجویی چپ در سال ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶ نگاهی می‌اندازیم.  در این سال‌ها واقعیت این بود که بین دانشجویان چپ، دو جریان اصلی ظاهر شدند. یکی بر مبنایِ دیدگاه حزب حکمتیست، که در آن دوران از طبقه کارگر و نقشش در مبارزه طبقاتی رویگردان شده بود.  طرفداران آن نیز در جامعه، از کمیته‌هایِ کارگری‌ای که عضوش بودند خارج شده و به دنبال تشکیل هسته‌های چریکی "گارد آزادی" می‌رفتند. و دیدگاه دوم که خود را با عنوان "چپ کارگری" معرفی می‌ساخت، که برخلاف جریان اول، به حقانیت طبقاتی کارگران اعتقاد داشت و دانشجویان چپ را به شرکت فعال در کمیته‌های کارگری و فعالیت های حمایتی از کارگران مبارز دعوت می کرد.  خواه‌ناخواه این دو جریان، بر بستر واقعیات جنبش دانشجویی، برای جذب فعالان و سمت‌دهی مبارزات توده‌های دانشجو، با هم درگیر مبارزات ایدئولوژیک – سیاسی شدند. این تقابلات تا حدی جلو رفت که نمایندگان دو جریان دانشجویی نتوانستند بر سر شعارهای اصلی شانزده آذر آن سال (۱۳۸۶) به توافق برسند.  "چپ حکمتیست" شعار اصلی را "ضد جنگ" تعیین کرده بود، در صورتیکه "چپ کارگری" بر "اتحاد کارگر، دانشجو" و خواسته‌های جنبش‌های اجتماعی اصرار داشت. در این زمان، همان حضرت آقایی که اینک "واقع‌گرا" گشته، این جزئیات از واقعیت جنبش دانشجویی را نادیده گرفته و با کوچک‌نمایی آنها و اتهام "فرقه‌گرایی" به چپ کارگری، در جهتِ حفط شرایط موجود و عدم تلاش ایشان برای جهت‌دهی دانشجویان به منافع طبقاتی کارگران، و تخطئه تلاش‌های انقلابی "چپ کارگری"، آنها را به صلح و سازش و "اتحاد" به هر قیمتی دعوت می‌نمود.۲

 

دوم، واقعیت جنبش کارگری در آن دوران است. واقعیت جنبش کارگری که "واقع‌گرای" ما از صحبت درباره محتوایِ آن خودداری می‌کرد این بود که عده‌ای شناخته‌شده در "کانون دفاع از حقوق کارگر"، با هزار تمهید و کَلَک‌های اساسنامه‌ای چنبره زدند. ایشان علناً و عملاً جنبش کارگری را به سمتِ نهادهای "کارگری" سرمایه جهانی و "سه‌جانبه‌گرایی" و "اتحادیه‌گری"، یا به عبارت دیگر، "دمکراسی نمایندگی" و وابستگی مالی به سرمایه جهانی فرا می‌خواندند. در مقابل ایشان جریانی در کمیته پیگیری فعال بود که کوشش داشت جنبش کارگری را به سمتِ جدایی از نهادها و جناح‌های سرمایه‌داری رهنمون کرده و ایشان را به تکیه به نیروی اتحاد طبقاتی فراخواند و به خصوص در مورد کارگران نیشکر هفت‌تپه، ایشان را متقاعد سازد که به همان شیوه شورایی (دمکراسی مستقیم) خودشان که در ماه‌های قبل استفاده می‌کردند پایبند باشند و به "اتحادیه‌گرایی" روی نیاورند. طبیعی بود که این جریان درگیر در مبارزه ایدئولوژیک و سیاسی شده تا بتواند فعالان کارگری را به صحت اصول مطروحه متقاعد سازد. باز هم، همان "واقع‌گرایِ" ما۳، بدون در نظر گرفتنِ این واقعیت، از هزاران کیلومتر دورتر، وسط گود پریده و بدون توضیح محتوایِ اختلافات، جناح مذکور در کمیته پیگیری را "فرقه‌گرا" و "تفرقه‌انداز" خواند و با طرح "برداشت‌های آزاد از اصول مارکسیسم" خواهان "اتحاد" و حفظ شرایط موجود گشت.

 

هدف من از بیان این موارد در گذشته این نیست که بخواهم دماغ "واقع‌گرا"یمان را در کارهای کرده‌اش بمالانم. خیر! بلکه می‌خواهم نشان دهم که چگونه او، و امثالِ او، هنوز هم واقعیاتِ درون جنبش جهانی توده‌های کارگری را با همان شیوه‌ها به حفظ شرایط موجود فراخوانده و با به کارگیری الفاظی چون "نخبگان از بالا" و "رشد نیروهای مولده" و "نامعتبر بودن احکام گذشته"، به نفیِ صحتِ اصول مثبته مارکسیسم متقاعد ساخته و قشر آگاه کارگران را از پراتیک انقلابی در جهتِ تغییر شرایط موجود به نفع طبقاتی کارگران رویگردان سازند.

 

واقعیت چه هست؟

 

واقعیت جنبش‌های کنونی توده‌های کارگری چیست؟ آیا این واقعیات به همان خلاصه می‌شود که این آقایان تشریح‌اش می‌کنند؟۴ من در زیر سعی می‌کنم بر مبنای گزارشاتی که از میدان‌هایِ مبارزات توده‌های کارگری آمده، واقعیات را در جزئیاتش توضیح دهم.

 

برخلاف "واقعیاتِ" مطروحه از طرف این آقایان که مدعی‌اند در این میدان و میدان‌ها جایی برای احزاب و سازمان‌ها و نظرات بورژوایی نیست، رفقای انترناسیونالیست "آی‌سی‌سی" و "آی‌سی‌تی" و گروه‌های آنارشیست اسپانیایی گزارش می‌دهند۵ که در روزهای آغازین، تجمع در میدان خورشید و دیگر میدان‌هایِ دیگر شهرهای اسپانیا توسطِ "توده جوانان بیکار" و کارگرانِ شاغلی که همراه با خانواده‌هایشان با نفی "دمکراسی بورژوازی" و پارلمانتاریسم بیرون آمدند، سازمان‌یافته بود. در بارسلونا، در میان این "مجامع عمومی"، بحث‌ها تا حدی جلو رفت که قرار شد تشکیل این مجامع در محله‌ها و واحدهای شغلی نیز توسعه یابد. در همان روزهای آغازین، در آن شهر، حتی کارگران صنایع نیز به صورتِ متشکل، اما بدون سازماندهی "اتحادیه‌ای" به تجمعات پیوستند. اما گروهی بسیار هماهنگ و سازمان‌یافته، با نام "دمکراسی واقعی، همین الآن" (DRY)، از پیشرفت مباحث به سمتِ یافتن ساختارهایِ اجرایی جلوگیری می‌کردند. آنها با استفاده از شرایط آنارشیِ حاکم بر میدان‌ها، با پیش‌گرفتن سیاستِ هماهنگ، خود را در مقام "نمایندگان" انتخاب‌نشده قرار می‌دادند و به بهانه "غیرسیاسی" بودنِ این تجمعات مانع از حضور هر جریان دیگری می‌شدند. نتیجه آن شد که توده‌های کارگری (بیکار و شاغل) شرکت‌کنندهِ که در آغاز به این تجمعات دل بسته بودند و انتظار داشتند تا از این طریق بتوانند به صورت مستقیم بر سرنوشت خود حاکم شده و شرایط کار و زندگی‌شان را تغییر دهند با باقی ماندن این مباحث در همان سطح "صحبت" و اجرایی نشدنِ تصمیماتِ آنها به هیچ دستاورد و پیروزی مشخصی دست نیابند و پس از قریب به یکهفته، از میدان‌ها رویگردان گشتند و ریزش‌های توده‌ای آغاز گشت. با کم‌جمعیت شدنِ میدان‌ها حکومت اسپانیا، با استفاده از دستگاه‌هایِ تبلیغاتی و اینکه چگونه این تجمعات به کار مشاغل مختلف ضربه زده است، شرایط استفاده از نیروهای سرکوبگرش را آماده ساخت. در این میان نیز، گروه "دمکراسی واقعی، همین الآن" با پیشنهاد خالی کردن میدان و جایگزین کردن تجمعات با یک "کیوسک اطلاع‌رسانی" در هماهنگی کامل با حکومت قرار گرفت.

 

البته این صحیح است که شرایط عینی مبارزه طبقاتی نخواهد گذاشت تا چنین سیاست فریبکارانه‌ای افشانشده باقی بماند، اما، در هر مرحله می‌تواند مبارزات را با بُن‌بست روبرو سازد. مگر آنکه، قشر آگاه طبقه کارگر به مثابه نیرویی متحد و سازمان‌یافته وارد میدان شده و با انتقالِ تجربیات مبارزه طبقاتی کارگران و بالا بردن سطح آگاهی طبقاتی ایشان، شرایطِ چگونگی ارتقاء "مجامع عمومی" به "شوراهای نمایندگان" به دست خودِ کارگران را به وجود آورده و به این جنبش، آن ساختار تصمیم‌گیری و اجرایی مورد نیازش را معرفی کند. همچنین، طبقه کارگر را به این واقعیت آگاه سازد که حکومت دیکتاتوری بورژوازی در مقابل چنین اقدامی ساکت نخواهد نشست و دیر یا زود چهره واقعی خود را نشان داده و به سرکوب مسلحانه آنها روی خواهد آورد.

 

این اقدام، پراتیک انقلابی است. یعنی، تغییر شرایط حاضر به شرایطی که تضمین‌کنندهِ منافع طبقاتی کارگران باشد. در اینجا، نتایج عملی آنارشیسم به همان اندازه رفرمیسم بورژوازی خطرناک است و از اقدام انقلابی جلوگیری می‌کند. چرا که آنارشیست‌ها با نفی این رسالتِ قشر آگاه طبقه کارگر، زیر لوایِ "نخبه‌گرایی" و "صدور احکام از بالا"، جنبش را در همان سطح خودبه‌خودی و حفظ شرایط کنونی نگاه داشته، از ایجادِ ساختارهای لازم برای دستیابی به خواسته‌ها و حفظ دستاوردهایِ جنبش در هر مرحله از پیشروی آن جلوگیری می‌کنند. اگر ایشان موفق شوند، با اینکه به علت شرایط عینی مبارزه طبقاتی، این اعتراضات و تهاجمات و تجمعات کارگری تکرار می‌شوند، اما هرگز نتیجه‌ای نداده و دوباره با تخلیه انرژی توده‌ها، عقب‌نشینی می‌کنند. و راه را برای رفرمیست‌ها، به عنوان تنها آلترناتیو "واقع‌گرا" و ممکن باز می‌کنند.

 

این شرایط فقط در اسپانیا نیست، بلکه در تمامی جنبش‌های توده‌ای در دو سه سال اخیر، از جمله جنبش ضد دیکتاتوری ۱۳۸۸ در ایران نیز صادق است. 

 

در روز ۲۳ خرداد ۱۳۸۸، علیرغم فراخوانِ صریح نیروهای اصلاح‌طلب به هوادارانشان که از آمدن به خیابان پرهیز کنند و بهانه سرکوب به نیروهای کودتا ندهند، حرکت خودبه‌خودی جوانان بیکار در دسته‌های چند ده نفری از محلات و دانشجویان انقلابی از دانشگاه ها به میادین مرکزی تهران آغاز شد.  در طول راه نیرو گرفت و در تداوم خود در تظاهراتِ ۲۵ خرداد، سه میلیون نفر از توده‌های کارگری و کارمندی را به خیابان‌ها کشاند. در این میان رهبران اصلاح‌طلب، بدون هیچ پرده‌پوشی، مردم را به اتخاذِ تاکتیک اعتکاف در مساجد، و دانشجویان را به بازگشت به محیط دانشگاه فرامی‌خواندند، اما، شرایط عینی مبارزه طبقاتی و جان به لب بودن مردم، گوشهایشان را به این فراخوان‌های سازشکارانه بسته بود. نهایتاً، رهبران اصلاح‌طلب مجبور به پذیرش حضور مردم در خیابان‌ها شدند و تقاضا کردند که برای اینکه از درگیری با نیروهای کودتا ممانعت شود، تاکتیک "سکوت" را بپذیرند. اما بازهم شرایط عینی مبارزه طبقاتی خود را بر نیروهای درگیر تحمیل می‌کرد و حکومت را به سرکوب مجبور می‌ساخت و مردم را به شکستن سکوت وامی‌داشت. استقلال مبارزات توده‌هایِ کارگری و کارمندی و جوانان از رهبری اصلاح‌طلب در روز شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ کاملاً عیان گشت. روزی که علیرغم گلوله‌باران کردن مردم و رهنمودهای "عدم خشونت" اصلاح‌طلبان، مردم به رویارویی قهرآمیز با حکومت پرداخته و این شرایط تا سالگرد ۱۸ تیر ادامه یافت. فقط با عقب‌نشینی نیروهای مسلح از تاکتیک "سرکوب قهرآمیز" به "کنترل جمعیت" بود که شرایط رفته‌رفته آرام گرفت و نهایتاً در اواسط مرداد ماه به سکون مقطعی انجامید. اما، باز هم شرایط عینی مبارزه طبقاتی اجازه خانه‌نشینی را نمی‌داد. از روز "قدس" ۱۳۸۸، دور جدید درگیری‌ها آغاز گشت. این بار مردم و دانشجویان، با درس‌هایی که از مبارزات خیابانی گرفته بودند، با اتخاذ تاکتیک درگیری‌هایِ ادواری و آمادگی بیشتر برای تقابلاتِ خیابانی به میدان آمدند و روز به روز شتاب و حدّت آن را بیشتر کردند تا اینکه در "عاشورای سرخ"، عملاً توان نیروهای نظامی را در تهران شکستند. اما، دیدیم که از همان روز نیز، ریزش سریع نیروها آغاز گشت، تا اینکه این دور از مبارزات نیز، پس از ۲۲ بهمن ۱۳۸۸ و فرار رهبران اصلاح‌طلب به زیر عبای خامنه‌ای و با رسمیت شناختن حکومت کودتا متوقف گشت.۶

 

این همان "چرخش خبیث" ("دور باطل") است که اکنون در میدان‌های آفریقای شمالی و اروپایی با آن روبروییم. جنبشی که جرقه و سوختش را از انرژی جوانان بیکار و توده‌های کارگری، بدون ساختار طبقاتی و در شکل پوپولیستی می‌گیرد و به رغم تلاش‌ها و قهرمانی‌های توده کارگران، به علت عدم آگاهی به چگونگی ایجاد ساختارهای لازم برای به دست آوردن پیروزی‌های مرحله‌ای و حفظ آنها؛ از انرژی، تخلیه شده و به آرامش مقطعی بازمی‌گردد. البته باز هم شرایط عینی مبارزه طبقاتی اجازه خانه ماندن را نمی‌دهد و بالاخره باز هم شعله‌اش برافروخته خواهد شد.  بخصوص اینکه، این مبارزات با پیروزی طرف مقابل متوقف نگشته تا در توده‌ها ایجاد ترس از درگیری کرده باشد.

 

ممکن است آنارشیست‌ها و آقایان "واقع‌گرا"، صِرف مبارزه‌کردن را "پیروزی" بنامند و باور داشته باشند که در تداوم این مبارزات، آگاهی طبقاتی به صورتِ خودبه‌خودی در مغز تک‌تک کارگران می‌جوشد و بالا می‌آید، مانند شاگردِ سقراط که با "دانش کامل جهان هستی" زاییده شده بود و تنها نیاز به یادآوری داشت. اما، "واقعیت" این است که علم مبارزه طبقاتی اکتسابی است و از طریق قشر آگاه و نتیجتاً متشکل و متحد پرولتاریا به توده‌های کارگری در درون مبارزاتشان و در تقابل با آلترناتیوهای متنوع بورژوازی آموزش داده می‌شود.  اقدامی که اگر انجام نگیرد، صحنه را برای "واقع‌گرایی" رفرمیسم بورژوازی خالی می‌گذارد.

 

 رفقای آنارشیست یونانی "تِ. پِ. تِ. جی" ( TPTG)  در گزارشی که در کنفرانس بین‌المللی استانبول دادند، شرایط میدانِ سینتاگما را به مجامع عمومی تشریح کردند که در آنها انواع نظرات حزبی و سازمانی حضور گسترده دارند. رفرمیست‌ها و حکومتی‌ها، بالای میدان را اشغال کرده و کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها در پایین میدان قرار دارند. در پاریس نیز، در باستیل، تقابل بین گروه سازمان‌یافته "دمکراسی واقعی، همین الآن" فرانسوی با کمونیست‌ها و آنارشیست‌ها در جریان است. در میدان تحریر، برخورد بین طرفدارانِ تداوم مبارزات و مخالفانشان به درگیری‌های فیزیکی نیز رسیده است. اما، حضراتِ "واقع‌گرایِ" ما ترجیح می‌دهند چون گذشته، "واقعیات" را تنها تا جایی برای مردم و توده‌های کارگری توضیح دهند که آنها را به دوری از کارگرانی که خواهان تغییر شرایط کنونی از طریق انتقال آگاهی طبقاتی به هم طبقه‌ای‌هایشان هستند، تشویق کنند و بگذارند تا این "چرخش خبیث" ("دور باطل") همچنان ادامه یابد تا بالاخره سرمایه‌داری جهانی، مهلت مورد نیازش را برای حل بحران‌های اقتصادی و اجتماعی بیابد، و شرایط عینی مبارزه طبقاتی را به نفع خودش تغییر داده و کار جنبش‌ها را یکسره کند.

 

پراتیک انقلابی برای قشرآگاه کارگران، مبارزه با عدم آگاهی توده‌هایِ کارگری به اصول مثبته علم مبارزه طبقاتی است که طی بیش از دو قرن مبارزهِ این طبقه و جمعبندی از شکست‌ها و پیروزی‌هایش تدوین گشته است. اصول مثبته‌ای که جایی برایِ "صحتِ برداشت‌های متفاوت و متضاد" ندارد. این پراتیک انقلابی، همراه با شرکت مستقیم در مبارزات روزمره کارگری، مبارزه با افکار و برداشت‌هایی را شامل می‌شود که بورژوازی چپ و راستِ "واقع‌گرا"، در زیر لوای "آزادی برداشت‌های متفاوت" از اصول مارکسیسم، قرنی است که به خورد کارگران داده‌اند و چنین پراکندگی و اغتشاش فکری را در میانشان به وجود آورده‌اند. پراتیک انقلابی قشر آگاه کارگران، ایجاد تفرقه میان صفوف متحد کارگری و نارهبرانِ بورژوازیِ "واقع‌گرا" است.

 

۲۳ تیر ۱۳۹۰

 

یادداشت‌ها:

۱. رابطه جنبش و "چه بايدکرد"!  - تقی روزبه

به اين ترتيب قراردادن واقعيت‌های اجتماعی نوين و از جمله جنبش‌ها به مثابه نقطه عزيمت نظريه، به معنی ارجاع پاسخ‌های واقعی "چه بايد کرد" به بستر اصلی خود است که البته ديگر نسبتی با وجه آمرانه و کشف و شهودی نهفته در اين سؤال و اينکه گوئی پاسخ‌ها از نبوغ و انديشه نخبگان برمی‌خيزد، ندارد. بخش بزرگی از دليل سترونی "چه بايدکردها"، در بی‌ريشه‌گی آنها و بيگانگی‌اشان با آبشخور اصلی خود است. تئوری انقلابی بدون نقب زدن به واقعيت‌های نوين اجتماعی و پراتيک انقلابی و الهام گرفتن از آن وجود خارجی ندارد.

 

۲. شانرده آذر و آزمون جنبش دانشجوئی – تقی روزبه

با نگاهی به رویدادهای یکسال اخیرهمچنین مشهود است که نیروهای چپ نیز به نوبه خود دستخوش تشتت، طیف‌بندی همراه با گرایشات گوناگون هستند که هنوزهم برای دیگرانی که ناظر بر آن هستند، کنه اختلافات و مبنای واقعی این طیف‌بندی‌ها و اینکه این دسته‌بندی‌ها و مجادلات ناشی از آن – تا حد جدائی و جدال‌های تند و ناسالم - تا چه اندازه اصولی و دارای منطق قابل قبول هستند و چقدرناشی از فرقه‌گرائی و ادعاهای اثبات‌نشده، که حتا مانع از همکاری سازنده فی‌مابین آنها می‌شود، به هیچوجه مفهوم و قابل درک نیست. در هر حال حل این معضل یعنی شفاف ساختن اختلافات واقعی و اینکه تا چه حد اصولی و دارای مابازاء واقعی هستند، تنها از طریق گشودن بحث‌ها و دیالوگ سازنده و به دور از اتهام‌زنی‌های رایج و در طول زمان حل‌شدنی است. بی‌شک وجود صرف اختلافات نمی‌توانند مانع همبستگی و همکاری هر چه فشرده‌تر نیروهای چپ در برابر گرایشات راست وبورژوائی در درون جنبش دانشجوئی و به طریق اولی در برابر حاکمیت و توجیه‌کننده رقابت‌های ناسالم و برتری‌جویانه در میان آنها باشد. آنچه که مسلم است، کمونیست‌ها قبل از هر چیز با دفاع از اتحاد طبقاتی صفوف و بخش‌های مختلف طبقه بزرگ مزد و حقوق بگیر متمایز می‌شوند. دفاع از شقه‌شقه شدن و گسیختگی، تحت هر عنوان و توجیهی با تعریف وظیفه اصلی کمونیست‌ها در تقابل قرار دارد. منشأ منازعات و رقابت‌هائی که منجر به شقه‌شقه شدن می‌شود، معمولا از آنجا برمی‌خیزد، که طیف و دسته‌ای خود را حامل حقیقت مطلق و نماینده مطلق طبقه، و در حقیقت جایگزین آن می‌پندارد، بدون آنکه واقعا چنین نمایندگی به وی تفویض شده باشد، و برای کسب سرکردگی و به دست آوردن قدرت، به حذف رقیبان و مخالفان خود می‌پردازد. و از آنجا که خود را جایگزین طبقه و حامل حقیقت مطلق می‌داند، مبارزه خود و فرقه خود برای کسب قدرت را به مثابه مبارزه طبقه کارگرعلیه بورژوازی عنوان می‌کند و با این کار خود البته نه فقط شقه‌شقه کردن جنبش را جایگزین اتحاد طبقاتی آزاد و آگاهانه می‌کند، بلکه دانسته و نادانسته از هم‌اکنون به مصادره قدرت از کف جنبش مبادرت کرده و در حقیقت به مسخ ماهیت رهائی‌بخش جنبش‌های طبقاتی و اجتماعی پردازد و تا آنجا که می‌تواند از سمت‌گیری جنبش به سوی یک جنبش خودرهان ممانعت به عمل آورده وآن را به سوی جنبش به مثابه سیاهی‌لشکر سوق می‌دهد. و همانطورکه ملاحظه می‌کنید از هم‌اکنون تمرین خوبی را برای جایگزینی حزب خود به جای اعمال حاکمیت طبقه و جنبش بر خود (خودحکومتی)، و یا بهتر است بگوئیم اعمال قدرت فرقه خود بر طبقه، و بازتولید یک دولت ایدئولوژیک تحت عنوان حاکمیت کارگران به عمل می‌آورد.

 

۳.   و این هم یک نمونه زنده از تبدیل شدن "مبارزه ایدئولوژیک به موضوع خودش!" - تقی روزبه

یکی از ویژگی‌های سرمقاله‌نویس سلام دموکرات، غنای خودافشاگری‌های نهفته در آن است. وقتی می‌خواهد خویشتن را از آفت فرقه‌گرائی مبرا نشان دهد، لباس مندرس فرقه‌گرائی در تنش فریاد می‌زند! چونکه او باید نشان بدهد که مثلا چرا فرمان انشعاب در فلان کمیته و ضدانقلاب نامیدن بهمان کانون و... فرقه‌گرائی نیست و عین انقلابی‌گری است!. و وقتی با یک فرار به جلو سعی می‌کند که نشان دهد چگونه مبارزه ایدئولوژیک در نزد "حریف" خود، به موضوع خودش تبدیل می‌شود، با ردیف کردن و انتساب ادعاهای شناخته‌شده و خودخوانده‌ای نظیر رویزیونیستم و اپورتونیسم و... به سایر "رقبای" خود، فی‌الواقع دارد یک قطعه درخشان از مبارزه ایدئولوژیک مختص فرقه‌ها وبی‌ارتباط با پراتیک طبقاتی را به نمایش می‌گذارد. مبارزه‌ای که مهمات و فحش‌های سیاسی به کار گرفته‌شده در آن سالیان سال است بین فرقه‌ها ردوبدل می‌شود و جز دامن زدن به پراکندگی در میان مدعیان و فعالین کارگری و تقویت موقعیت بورژوازی و رژیم حامی‌اش نتیجه‌ای برجای نگذاشته است. وقتی از اوسؤال می‌شود خوب! دلیلت چیست؟ و اگر قرار بر این شیوه برخورد باشد هر کس دیگری هم می‌تواند با همین درجه از اعتبار، عین این ادعاها و بدتر از آن‌ها را در مورد خودت و یا هر کس دیگر به کار گیرد! در پاسخ تنها دلیلی که می‌تواند اقامه کند این است: هر جا که من بایستم مرکز عالم از آنجا می‌گذرد و یمین و یسارعالم نیز برهمین اساس تعیین می‌شود!

 

به آدرس زیر مراجعه کنید تا ببینید آقای "واقع‌گرا" به چه مطلبی برچسب "مهمات و فحش سیاسی" می‌دهد: هنگامیکه مبارزه ایدئولوژیک موضوع خودش می‌شود  http://binadarabzand.com/MyWork/?p=81

 

۴. رابطه جنبش و "چه بايدکرد"!  - تقی روزبه

 

۵. گزارش‌های ICC

http://en.internationalism.org/icconline/2011/special-report-15M-spain

گزارش‌های ICT

http://www.leftcom.org/en/articles/2011-05-24/spain-the-indignados-on-the-streets-for-now-lacking-real-proletarian-anger     

 

۶. گزارشات روزمره "ندای سرخ"

  http://fa.cwiran.com/

و "کارگران کمونیست ایران"

  http://mag.cwiran.com/