
گاهنامۀ
هنر و مبارزه
۱۶
مارس ۲۰۱۱
http://bbrecht.blogfa.com
ادبیات
مارکسیستی
کلاس
ترجمه از
فرانسه به
فارسی توسط
حمید محوی
برتولت
برشت

داوری
دربارۀ یک
کتاب
و
سخنرانی
در نخستین
کنگرۀ بینالمللی
نویسندگان برای
دفاع از فرهنگ
در
ادامۀ
«پنج
مشکل برای نوشتن
حقیقت»
۱۹۳۵
در نوشتهها
دربارۀ
ادبیات و هنر ۲
دربارۀ
واقع گرایی
۱۹۳۳-۱۹۳۸
برتولت
برشت:
داوری
دربارۀ یک
کتاب
من با
هانز لاپمن (۱)
روی یک کشتی
مسافربری
آشنا شدم، و
در آنجا بود
که او کتابش
را دربارۀ
اردوگاهها
در اختیارم
گذاشت. او
اعتراف کرد که
به دلیل
بیماریاش به
مواد مخدر روی
آورده و با
اظهار نگرانی
از من پرسید
که آیا در
صورتیکه آشکار
شود که او
مواد مخدر
مصرف میکرده،
نوشتههایش
را بیارزش
نخواهد ساخت؟
زیرا معمولا
باورها بر این
است که افراد
معتاد قادر به
قبول هیچ
مسئولیتی
نیستند. در
مورد پرسش او
فکر کردم و به
او گفتم : «کتاب
شما به نظر من
مفید است زیرا
حقیقت را بیان
میکند. حال
اینکه شما آن
را چگونه
نوشتهاید از
دیدگاه من هیچ
اهمیتی ندارد.
افرادی هستند
که حتی یک
قطره شراب هم
ننوشیدهاند
و گوشت هم نمیخورند
ولی چیزهایی
دربارۀ
خودشان مینویسند
که دیوانگی
محض است، میتوانستند
کمی گوشت بخورند
ولی به جای
اینکه دیگران
را به توپ
ببندند، کمی
کره به آنها بدهند
که به نانشان
بمالند. اگر
از چنین افرادی
بتوان حتی یک
کلمه به ضرب
مستی الکل
بیرون کشید،
آیا باید الکل
را ممنوع کرد؟
ولی من فکر میکنم
که اگر تمام
الکلهای
جهان را هم در
حلق چنین
افرادی
بریزند حتی یک
کلمه حقیقت هم
از زبان آنها
بیرون نخواهد آمد.
من با این که
شما خودتان را
به مواد مخدر
ببندید موافق
نیستم، و فکر
نمیکنم که
خود شما هم با
چنین کاری
موافق باشید، ولی
در هر صورت
مهم این است
که شما کتابی
نوشتهاید که
حقیقتی را
آشکار می سازد
و برای من نیز
ارزش این کتاب
به همین
حقیقتی بستگی
دارد که بیان
کرده است. پس
من هم دربارۀ
آن حرف خواهم
زد».
من
خواستم این
گفتگو را در
این جا به
نوشته آورده و
تکرار کنم،
زیرا خیلیها
از اولین فرصت
استفاده میکنند
تا از چیزهایی
حرف بزنند که
هیچ ارتباطی
با آنها نداشته
است.
پانوشت:
۱. Heinz Liepmann ۲۷ اوت ۱۹۰۵-
۶ ژوئن ۱۹۶۶
نویسنده و
روزنامهنگار
آلمانی
برتولت
برشت:
سخنرانی
در نخستین
کنگرۀ بینالمللی
نویسندگان برای
دفاع از فرهنگ
نکات
مهم و دقیق
دربارۀ مبارزه
علیه بربریت
ژوئن ۱۹۳۵
رفقا،
بیآنکه مدعی
طرح مسائل
خیلی بیبدیل
باشم، میخواهم
مطالبی
دربارۀ
مبارزه علیه
نیروهایی بگویم
که امروز در
پی خفه کردن
فرهنگ در خون
و ابتذال است
و به عبارت
دیگر راه تنفس
باقیماندۀ
فرهنگی را در
چنگ میفشارد
که پس از یک
قرن استثمار
هنوز بر جا
مانده است. میخواهم
توجه شما را
تنها به یک
نکته جلب کنم،
که از دیدگاه
من، در صورتیکه
بخواهیم علیه
این نیروها
مبارزه کنیم و
خصوصا وقتی که
بخواهیم آن را
تا نتیجۀ
نهایی ادامه
دهیم، باید
برایمان
کاملا روشن
گردد.
نویسندگانی
که با تمام
وجودشان از
فاشیسم
بیزارند و از
چنین واقعیتی
ابراز وحشت میکنند،
و همین احساس
را در دیگران
نیز مشاهده میکنند،
با این وجود
در موقعیت
مبارزه با
چنین وضعیت
هولناکی
نیستند.
بسیاری بر این
باور هستند که
توصیفات و
خصوصا نبوغ
ادبی و اظهار
نفرت صادقانه
برای مؤثر
ساختن بازنماییهای
ادبی کافی
خواهد بود. از
همینرو
توصیفات و
صحنهپردازیها
اهمیت زیادی
پیدا میکنند.
نشان میدهند
که جنایت صورت
گرفته، و میگویند
ببینید! چنین
وقایعی
پذیرفتنی
نیست و نباید
صورت بگیرد،
انسانها را
میکشند،
چنین جنایاتی
نباید ادامه
پیدا کند، توضیح
و تفسیرهای
بلند به چه
کار میآید؟
مردم برمیخیزند
و دژخیمان را
به سزای
اعملشان میرسانند.
ولی رفقا، ما
به توضیح و
تفسیر نیازمندیم.
مردم برمیخیزند،
شاید، احتمالا
این کار به
سادگی انجام
میگیرد. ولی
برای متوقف
کردن دستهای
دژخیم، کار
کمی پیچیدهتر
و مشکلتر
خواهد بود.
نفرت در قلبها
میتپد، دشمن
نیز از کمینگاهش
بیرون آمده و
هویتش بر
همگان آشکار
است. ولی
چگونه باید بر
آن غلبه کرد؟
نویسنده میتواند
بگوید: وظیفۀ
من افشا کردن
بیعدالتی
بوده، و مابقی
کار را به
خواننده بسپارد
که کار را
تمام کند. ولی
از سوی دیگر،
نویسنده
تجربۀ خاصی را
تجربه میکند.
نویسنده میبیند
که احساس خشم
و ترحم پدیدهها
و احساساتی
هستند که به
همان شکلی که
تودهها را برمیانگیزد،
به همان شکل
نیز رو به
خاموشی میرود.
و مصیبت این
جا است که به
همان دلیلی که
خاموش میشود
ضرورت بیشتری
پیدا میکند.
برخی از رفقا
به من میگفتند
که: نخستین
باری که خبر
کشتار برخی
دوستان را اعلام
کردند، فریاد
خشم همه برخاست
و کمکها
سرازیر شد.
بعد صد نفر را
کشتند. و وقتی
هزار نفر را
درو کردند و
کشتارها
ادامه پیدا
کردند، خاموشی
عمومی برقرار
شد و کمکها
بیش از پیش
نایاب شدند.
واقعیت این
است: «وقتی
جنایات
انباشت میشود،
دیگر به چشم
نمیآید. وقتی
دردها و رنجها
تحملناپذیر
میشود، دیگر
صدای فریادی
شنیده نمیشود.
مردی را به
قصد کشت زدهاند،
و آن کسی که
شاهد واقعه
بوده در
ناتوانی سقوط
میکند. در
این جا هیچ
مورد غیرطبیعی
و شگفتانگیزی
دیده نمیشود.
وقتی جنایت
مثل باران فرو
میریزد،
دیگر هیچ کس
صدایش درنمیآید
که دست دژخیم
را متوقف کند».
واقعیت
امور چنین
است. ولی چه
باید کرد؟ آیا
واقعا هیچ
راهی برای
بازگرداندن
مردم به رؤیت واقعیت
دهشتناک وجود
ندارد؟ چرا
مردم رویگردان
میشوند؟ علت
این است که
امکان مداخله
در آن را ندارند.
اگر امکان کمک
به آنها را
نداشته
باشند، روی
دردها
و رنجهای
دیگران توقف
نمیکنند و آن
را واپس میزنند.
ضربه را وقتی
میتوانیم
تحمل کنیم که
بدانیم از
کجا، کی و به
چه دلیلی و به
چه هدفی وارد
میشود. و
وقتی میتوانیم
ضربه را متوقف
کنیم، که
امکان آن وجود
داشته باشد،
حتی در اشکال
بسیار نازل،
در این صورت
است که میتوانیم
یار غمخوار
قربانیان
باشیم. در
شرایط دیگری
هم میتوانیم
به فکر
قربانیان
باشیم، ولی نه
در درازمدت،
در هر صورت نه
وقتی که ضربات
مثل تگرگ بر قربانیان
میبارد. در
نتیجه باید
پرسید، این
ضربهها برای
چیست؟ چرا
فرهنگ، یا
چیزی که به
این نام برای
ما باقی
گذاشتهاند،
چرا این گونه
با آن رفتار
میکنند؟ و
چرا فرهنگ
باید وزنهای
سنگین و دست و
پا گیر تلقی
شود؟ چرا
زندگی میلیونها
انسان، شمار
بسیاری از
آنها تا این
اندازه به فقر
کشیده شده و
نیمی از آن
کاملا ویران
شده است؟
بین ما
افرادی هستند
که پاسخ این
پرسش را دارند
و میگویند:
وحشیگری است.
این افراد بر
این باور
هستند که گویی
بی هیچ دلیل
قابل تشخیصی
بشریت دچار
افسارگسیختگی
شده و
آرزویشان این
است که
بربریتی که مدتها
در خواب بوده
و به مثابه
پدیدهای
غریزی و طبیعی
طغیان کرده،
به همان شکلی
که بروز کرده
فروکش کند.
آنهایی
که به این شکل
میخواهند
مسائل را
تعریف کنند،
خودشان نیز به
روشنی احساس
میکنند که با
پاسخشان راه
خیلی دوری نمیروند.
و علاوه بر
این میدانند
که صحیح نیست
که به توحش، نیروی
طبیعی و قدرت
جهنمی شکستناپذیر
نسبت دهند.
علاوه
بر این میگویند
که در مورد تعلیم
و تربیت نوع
بشر مسامحت
کردهاند. در
این زمینه
وظایفی داشتهایم
که انجام
ندادیم و یا
وقت آن را
نداشتهایم و
باید این
تأخیر را
جبران کنیم و
علیه بربریت بسیج
شویم. گویی که
باید به
نظریات بزرگ
بازگردیم،
نظریات
فناناپدیری
که ما را یک
بار در تاریخ
نجات دادهاند:
آزادی،
برادری،
عدالت
اجتماعی، که
تاریخ گذشته و
اکنون گواه بر
کارآیی آن
بوده است. پس
چه اتفاقی
افتاده است؟
به او
بگوییم که تو
وحشی و فناتیک
هستی، او با
بزرگداشت
فناتیسم پاسخ
میگوید. او
را به خشونت و
ویرانگری
متهم کنیم، او
به راحتی پا
فراتر گذاشته
و خرد را
محکوم میکند.
فاشیسم
نیز بر این باور
است که در
تعلیم و تربیت
تودهها
کوتاهی شده
است، و از
الهامات روحی
و تقویت درونی
انتظارات
زیادی دارد.
به بربریت
اتاقهای شکنجه،
مدرسهها،
روزنامهها و
تآترهایش را
پیوند میزند.
تمام ملت را
تربیت میکند
و در واقع از
صبح تا شب کار
دیگری به جز
تربیت کردن
ندارد. البته
چیز زیادی هم
برای تقسیم
کردن با تودهها
ندارد : به همین
علت کار عظیم
تربیتی را راه
میاندازد. و
از آن جایی که
نمیتواند به
آنها به
اندازۀ کافی غذا
بدهد، نظم و
ترتیب یادشان
میدهد و چون
که نمیتواند
در نظام
تولیدیاش
نظم ایجاد
کند، باید جنگ
راه
بیاندازد، و باید
تربیت و شجاعت
بدنی را گسترش
دهد. فاشیسم نیازمند
قربانی کردن
قربانیان
است، در نتیجه
مفهوم
فداکاری را
گسترش میدهد.
به این ترتیب
از آدمها
انتظارات
بسیاری
دارند، در اینجا
مشخصا افکار
خیلی والایی
را نمایندگی
میکنند.
با این
وجود، میدانیم
که این افکار
والای
آموزنده در
خدمت چه کسانی
است، مطمئنا
در خدمت تربیتشدهها
نخواهد بود.
ولی از
نظریات
خودمان چه میتوانیم
بگوییم؟ حتی
آنهایی که
ریشۀ مشکل را
در بربریت
کمابیش تشخیص
دادهاند،
چیزی نمیگویند،
ولی دائما از
تعلیم و تربیت
و تأثیرگذاری
میگویند، از
آموزش نیکزیستی
و خیرخواهی
حرف زده میشود.
ولی با ضرورت
نیک زیستی و
خیرخواهی به
نیکزیستی و
خیرخواهی
نخواهیم رسید،
نیکخواهی در
هر شرایطی،
حتی بدترین، و
نه حتی بربریت
از بربریت
منشأ نمیگیرد.
من به
سهم خودم،
باور ندارم که
بربریت از
بربریت برمیآید.
حتی وقتی مدعی
بربریت نزد
بشریت میشویم،
باید از بشریت
دفاع کرد، حتی
اگر بربریت به
نفع نباشد.
فوچوانگر،
دوست من به شکل
مزاحآمیزی
درباۀ روحیۀ
نازی میگوید:
پستی عمومی به
منفعت شخصی اولویت
دارد (در پاسخ
به شعار عوامفریبانۀ
نازیها که میگفتند:
منافع عمومی
نسبت به منافع
فردی اولویت
دارد). ولی او
در اشتباه
بود. بربریت
از بربریت
منشأ نمیگیرد،
بربریت محصول
معاملات است. بربریت
وقتی خودش را
آشکار میسازد
که اهل معامله
نتوانند
امورشان را
بدون آن
بگذرانند.
در کشور
کوچکی که من
از آن جا میآیم
(دانمارک)،
رژیم حاکم که
نسبت به خیلی
از کشورهای
دیگر خشونت
کمتری را به
کار میبندد،
هر هفته پنج
هزار سر از
بهترین
چهارپایان را
از بین میبرد.
مصیبتبار
است، ولی
ارتباطی به
غریزۀ خونآشامی
ندارد که به
ناگهان دچار
افسارگسیختگی
شده باشد.
تخریب ذخیرۀ
فرهنگی و تخریب
چهارپایان
علت یگانهای
دارد که از
غریزۀ بربریت
منشأ نمیگیرد.
در هر دو
مورد، هر چند
که برای به
وجود آوردن
آنها کار پُرارزشی
انجام گرفته،
بخشی از آن را
از بین میبرند
زیرا این
ذخایر دستوپاگیر
و هزینهبردار
است. وقتی میبینیم
که مردم روی
پنج قاره از
گرسنگی رنج میبرند،
بیگمان چنین
راه کارهایی
جنایت است،
ولی به هیچ عنوان
نسبتی به عمل
رایگانی
ندارد که از
بدسرشتی منشأ
گرفته باشد.
در نظامهای
اجتماعی
دوران ما، در
غالب کشورهای
جهان، برای
کارهای جنایتآمیز
مزد خوبی میپردازند
و نیکاندیشی
خیلی گران
تمام میشود.
«انسان خوب بیدفاع
است و انسان
بیدفاع چوب
میخورد: ولی
با پستی میتوان
صاحب همه چیز
شد. پستی و
رذالت برای ده
هزار سال
بساطش را پهن
کرده است.
انسان خوب به
محافظ
نیازمند است
ولی آن را نمییابد.»
بیآنکه
برخی مسائل را
روشن کرده
باشیم، از
انسان توقع
نیکی نداشته
باشیم! و از
خودمان نیز
نخواهیم که
دست به کار
ناممکنی
بزنیم! افراد
را به کارهای
فراانسانی
تشویق نکنیم
که بیگمان در
این صورت
خودمان را
مانند رژیم
مخوف در معرض
انتقاداتی
قرار میدهیم
که با تکیه به
خصوصیات بارز
انتظار دارد که
نظام را تحمل
کنند، یعنی
نظامی که میگویند
ممکن است
تغییر کند.
تنها از فرهنگ
دفاع نکنیم.
به فکر
فرهنگی باشیم
ولی پیش از
همه باید به انسان
فکر کنیم!
فرهنگ
وقتی نجات
پیدا خواهد
کرد که انسان
نجات پیدا
کند. میخواهم
در این مورد
دچار این
اشتباه نشویم
و نگوییم که
انسانها
برای فرهنگ
ساخته شدهاند
و نه فرهنگ
برای انسانها!
رفقا،
به ریشههای
ناهنجاری ها
فکر کنیم!
اندیشۀ
نوین بزرگی
بیش از پیش
بین تودهها
در سراسر جهان
گسترش یافته و
میگوید که
ریشۀ تمام
ملالتهای ما
در مناسبات
تولیدی است.
این اندیشۀ
بسیار ساده
مانند تمام
اندیشههای
بزرگ تودههایی
را به خود جلب
کرده که بیش
از همه از
مناسبات
تولیدی موجود
و روشهای
وحشیانهای
که برای دفاع
از آن به کار
میبرند رنج
میبرند.
این
اندیشۀ در
کشوری که یک
ششم جهان را
در برمیگیرد
به واقعیت
تبدیل شده است
یعنی جایی که
ستم دیدگان و
آنهایی که
مالک و سرمایهدار
نبودند قدرت
را به دست
گرفتند. در آن
جا محصولات
غذایی و ذخیرۀ
فرهنگی مورد
تخریب قرار نمیگیرد.
بسیاری
از
نویسندگانی
که از جنایات
فاشیسم بیزار
هستند، هنوز
از این اندیشۀ
بزرگ شناختی
نداشته و هنوز
ریشۀ بربریت را
بازشناسی
نکردهاند.
این
نویسندگان
مانند گذشته
همچنان ممکن
است به خطا
روند و خشونت
فاشیسم را به
مثابه خشونتی
رایگان
ارزیابی کنند.
و در نتیجه
رابطهای بین
خشونت فاشیسم
و مناسبات
تولیدی نمیبینند.
در حالیکه
چنین خشونتی
برای حفظ
مناسبات
تولیدی موجود
ضروری میباشد.
فاشیستها در
این مورد
حقیقت را میگویند.
بین دوستانی
که مانند ما
از خشونت فاشیستها
بیزار هستند
ولی مناسبات
تولیدی را
مسئول نمیدانند
و در رابطه با
سرنوشت چنین
موضوعی و
ضرورت دگرگون
ساختن چنین
مناسباتی بیاعتنا
باقی میمانند
مطمئنا نمیتوانند
در مبارزهای
که باید
فاشیسم و
خشونت و
بربریت را از
بین ببرد شرکت
داشته باشند.
برعکس، کسانی
که در جستجوی
ریشههای
ملالتهایمان
به مناسبات
تولیدی و
مالکیت خصوصی
بر وسایل
تولیدی
برخورد کرده و
آن را عمیقا
مورد بررسی
قرار دادهاند
به نقطۀ حساسی
نزدیک شدهاند
و اقلیتی را
کشف کردهاند
که بیرحمانه
قدرت را در
چنگشان گرفتهاند.
این نقطۀ
حساس، مالکیت
فردی است که
در خدمت
استثمار
انسان از
انسان بوده و
از آن با چنگ و
دندان دفاع می
کنند، و فرهنگی
را که دفاع از
چنین قانونی
را ترویج نمیکند
و بشریت مدتهای
مدید با شور و
حرارت و با
تمام امیدها و
ناامیدیها
برای آن
مبارزه کرده
است، از بین
میبرند.
رفقا،
از مناسبات
تولیدی حرف
بزنیم!
این آن
چیزی بود که
میخواستم در
مبارزه علیه
بربریتی که در
حال تکوین است
به شما بگویم،
برای این که
در این جا نیز
گفته شده
باشد، و من
نیز آن را
گفتم.
ژوئن ۱۹۳۵
پانوشت
مترجم:
من نیز
این متن را
ترجمه کردم که
تا من نیز گفته
های برتولت
برشت را تکرار
کرده باشم و
گفته باشم. یکبار
دیگر و تو نیز
بگو. بگو زیرا
که بشریت تنها
در گفتن این
حقیقت ساده
است که بشریت
به مفهوم بالندۀ
آن خواهد بود
و با چنین
فرهنگی است که
ما میتوانیم
به مصاف
بربریت در
دوران خودمان
برویم. حقیقت
ساده، منشأ
بربریت و
بهیمیت:
مالکیت خصوصی
بر وسایل
تولید است.
۱۶ مارس ۲۰۱۱