آلمانی
دیگر
نوشتهها:
دربارۀ سیاست
و جامعه
(۱۹۴۳)
ترجمه:
حمید محوی

در
دورانی که
هیتلر هنوز
توسط قدرتهای
بزرگ مورد
حمله قرار
نگرفته بود و
صداهایی از
خارج او را
تشویق میکردند
– که برخی از
آنها هنوز که هنوز
است به خاموشی
نگراییده –
تمام دنیا
دقیقا میدانستند
که او از درون
مورد حمله
قرار گرفت، و
دشمنانش را
«آلمان دیگر»
مینامیدند.
پناهندگانی
که بسیاری از
آنها در اذهان
عمومی شناخته
شده بودند،
روزنامهنگارانی
که برای
تعطیلات میآمدند،
از همین آلمان
دیگر حرف میزدند،
و واقعا آلمان
دیگری وجود
داشت. هیچگاه
رژیم هیتلری
بیش از نیمی
از آراء را به
دست نیاورد، و
حضور دستگاه
فشار و اختناق
پلیسی که جهان
هرگز به خود
ندیده، گواه
بر این واقعیت
است که
مخالفان رژیم
منفعل نماندهاند.
هیتلر پیش از
ویران کردن
کشورهای
دیگر، کشور
خودش را ویران
کرد و وضعیت
اسفناک لهستان،
یونان یا نروژ
تنها اندکی
بدتر از خود
آلمان است.
هیتلر از بین
شهروندان
آلمانی اسیر
جنگی گرفت: در
اردوگاهها
چندین ارتش
تمام عیار را
نگهداشته بود.
در سال ۱۹۳۹،
شمار آنها به
دویست هزار
نفر میرسید،
یعنی بیش از
آن چه روسها
در جبهۀ
استالینگراد
آلمانی به
اسارت گرفتند.
این دویست
هزار نفر تمام
«آلمانیهای
دیگر» (مترجم:
یعنی آلمانیهایی
که از هیتلر
دفاع نمیکردند
و احتمالا
یهودیهای
آلمان) را
تشکیل نمیدادند،
بلکه بخشی از
نیروهای آنها
بودند.
«آلمان
دیگر» در جنگ
فعلی نتوانست
هیتلر را
متوقف کند،
یعنی جنگی که
او را در
مقابل قدرتهای
بزرگ قرار میداد.
به این ترتیب
«آلمان دیگر»
به فراموشی
سپرده شد و بسیاری
وجود چنین
آلمانی را
تردیدآمیز
تلقی کرده و
برخی دیگر
کاملا آن را
بیمعنی
دانستهاند.
یکی از دلایل
چنین نگرشی،
این بود که
کشورهای
دموکراتیک در
جنگ میبایستی
با تصوراتی که
پیرامون قدرت
ارتش هیتلری وجود
داشت مبارزه
کنند. برخی قدرتهای
حاضر در صحنه
«آلمان دیگر»
را با بدبینی
نگاه میکردند،
چرا که اگر چه
هیتلری نبود
ولی ممکن بود
سوسیالیست
باشد. از سوی
دیگر، آنهایی
که از دوستان
این «آلمان
دیگر» و حتی از
آنهایی که به
آن تعلق داشتند
به نحو دیگری
اظهار نگرانی
میکردند.
آنها
پرسش بسیار
مهمی را مطرح
میکردند: آیا
جنگ علیه
بیگانه به جنگ
داخلی پایان
نداده و آیا
طی شش سال آخر
دیکتاتوری
نازی موجب تقویت
آن نشده است؟
این موضوع بر
همگان آشکار
است که جنگ به
انگیزههای
ملیتگرایی
میدان میدهد
و موجب اتحاد
هر چه بیشتر
مردم با
اربابان کشور
میگردد.
حرفۀ
پناهنده دل به
امید بستن
است. ولی در
این حرفه هیچ
تضمینی وجود
ندارد. برخی
پیشبینی میکردند
که رژیم نازی
قادر به از
بین بردن بیکاری
نیست، و وقتی
که مسئلۀ
بیکاری حل شد،
پیشبینی
کردند که
ورشکست خواهد
شد. برخی به
«ارتش دفاعی
رایش»۱
امیدوار
بودند که به
دلیل غرور
طبقاتی مالکان
بزرگ ارضی
پروس حاضر
نخواهند شد که
زیر فرمان یک
گروهبان به
جنگ بروند و
یا در صنایع
«رنان»۲ که
عموما از جنگ
میهراسند.
ولی وقتی جنگ
شروع شد، یک
عده باز
گفتند: «رژیم
تا وقتی که
جنگ به حملههای
برقآسا با
سربازهای
بیست ساله و
جنگافزارهای
مدرن محدود
شود، میتواند
ادامه دهد،
ولی نه فراتر
از آن.
کارگران در
کارخانه میمانند،
و رژیم برای
حراست از آنها
حداقل به سی
لشکر اساس
نیاز خواهد
داشت.»
تسخیر
لهستان و نروژ
و حتی اشغال
فرانسه به نظر
آنها محصول
کارکرد همین
ارتش ویژه
بود. ولی وقتی
لشکرکشی به
روسیه شروع
شد، تقریبا
همه از این
موضوع به وحشت
افتادند.
خصوصا آنهایی
که از اتحاد جماهیر
شوروی متنفر
بودند،
ترسیدند. زیرا
این بار دیگر
خبری از مهارت
فنی در جنگ
نبود. تمام
مردم در جنگ
شرکت داشتند.
نسلهای
قدیمی «که
هنوز با به
یادآوردن جنگ
اوّل جهانی
لرزه بر
اندامشان میافتاد»،
صدها هزار
کارگری که
روسیه را
مانند وطن خود
میدانستند،
فراخوانده
شدند.
کارگرانی که
دولت همیشه
آنها را به
عنوان دشمن خستگیناپذیر
در بطن ملت
تلقی میکرد،
دقیقا وقتی
که به این
کشور حمله
کردند، یعنی
کشوری که
دلبستگی خاصی
به آن داشتند،
وارد جنگ
شدند.
به
این ترتیب،
حتی آنهایی که
سرسختانه
امیدوار
بودند، ساکت
شدند. پس آیا
باید نتیجه
بگیریم که
«آلمان دیگری»
وجود نداشت؟
یک
فرد باید
نیازهایش را
برآورده
سازد، و نیاز
پناهندهها
نیز دل به
امید بستن
است. به همین
علت تمام توضیحات
ممکن، کمابیش
صریح، خیلی
زود مطرح شد. تا
آخرین دقیقه،
رژیم هیتلری
آلمانیها و
روسها را از
طرح حملهای
که فراهم دیده
بود، در نااطمینانی
کامل نگهداشت.
آیا چنین
موضوعی گواه
بر مشکلبرانگیز
بودن آن حتی
برای خود رژیم
نبود؟ دربارۀ
سیاست نازیها
در زمینۀ کار
طی پنج سال
آمادهسازی
جنگ، بررسیهای
جدی انجام
گرفت. در
آخرین سال
جمهوری وایمار،
طبقۀ کارگر در
وضعیت
اسفناکی به سر
میبرد. از یک
سو تحولات و
رویکردهای
خردگرایانه
در زمینۀ
صنعتی به موج
بیکاری دامن
زده بود و از
سوی دیگر
بحران اقتصادی
در سطح جهانی
با خشونت بیبدیلی
آلمان را زیر
ضرب گرفته و
بیکاری را به
ابعادی
رسانده بود که
میتوانیم آن
را به عنوان
مصیبی ملّی
تلقی کنیم.
رقابت بین خود
کارگران به
جنگی تمامعیار
تبدیل شده، به
این ترتیب
طبقۀ کارگر
آلمانی دچار
ازهمگسستگی
شد، یعنی
رویدادی که
طبیعتا به ضرر
این طبقه بود.
چنین وضعیتی
همان میراثی
بود که جانشینان
جمهوری
وایمار، یعنی
رایش سوّم آن
را تصاحب
کردند. با یک
حرکت برآسا،
بیکاری از بین
رفت. چنین
تحولی به
اندازه ای با
شتاب و گسترده
انجام گرفت که
گویی انقلاب عظیمی
به منسۀ ظهور
رسیده است.
کارخانه ها
انبوه
کارگران را
جذب کرد.
«چهارمین
دولت» باستیل
را برچید
(مترجم: اشاره
به انقلاب
فرانسه است که
باستیل به
عنوان محل
اسرار و بیعدالتی
نخستین جایی
بود که برچیده
شد) ولی این بار
برای ماندگار
شدن و زندانی
شدن در آن.
همزمان
سازمانهای
طبقۀ کارگر
منحل اعلام
گردید و توسط
پلیس برچیده
شد. به این
ترتیب طبقۀ
کارگر به سطح
عوام و بی هیچ
تشکل و هویت
طبقاتی و بی
هیچ فراخواست
و بی هیچ
آگاهی سیاسی
تنزل داده شد.
از
این پس دولت
با هیچ سازمان
و تشکیلاتی
روبرو نبود
بلکه تنها با
تودهای از
افراد
سروکار داشت.
ناپلئون میگفت
تنها کافی
خواهد بود که
در زمان و
مکان مشخص قویترین
باشیم. هیتلر
این راه کار
را با مهارت فوق
العادهای به
کار میبست، و
تصمیمات او میتوانست
نسبت به توافق
هر یک از
افراد منزوی
بیاعتنا
بماند. و این
تمام واقعه را
تعریف نمیکند.
اگر صنایع صلحآمیز،
تولیدکنندۀ
کالا، از
کارگران
انتظار دارد
که از کارشان
لذت ببرند،
جنگ مدرن و
صنعتی نیز که
چیزی نیست به
جز صنعت
تخریب، از
کارگران میخواهد
که از جنگ لذت
ببرند. تخریب
کالایی است که
آنها به تجارت
آن اشتعال
دارند. در اینجا
ما با وجوه
متنوع فنی و اقتصادی
آن نظام
اجتماعی
روبرو میشویم
که انسان عادی
و روزمره را
از دیدگاه سیاسی
و به همین
نسبت اقتصادی
به ابزاری در
میان
ابزارهای
دیگر تبدیل میسازد.
از
این نوع تعاریف
خیلی بیشتر از
مرثیهخوانیهای
عوامفریبانه
و احمقانۀ
فلاسفۀ تاریخ
شنیده میشود
که ماهیت ملت
آلمان را
ستیزهجو
ارزیابی کرده
و از عطش سلطهجویی
و به همین نسبت
از
فرمانبرداری
آنها سخن گفتهاند.
با این وجود
تمام حقیقت را
نمیگویند.
چنین تعاریفی
تنها نشان میدهد
که چگونه طبقۀ
بالنده در دام
وابستگی بیحاصل
به طبقۀ حاکم
افتاده است،
ولی از چگونگی
وابستگی آنها
به موفقیتهای
اربابانشان
در جنگ حرفی
نمیزند. امیل
لودویگ۳
متأسف بود که
کماکان مردم
آلمان جنگ
هیتلر را
پذیرفتهاند.
ولی حقیقت این
است که ملت
آلمان این جنگ
را پذیرفتند
چرا که پیش از
آن پذیرای
نظام اجتماعی
شده بودند که
به جنگ نیازمند
بود.
اظهار
تأسف از ملت
آلمان که به
دولت اجازه میدهد
تا جنگ خشونتبار
و
تجاوزکارانهای
را هدایت کند،
در واقع اظهار
تأسف از این بابت
است که به
انقلاب
اجتماعی تحقق
نبخشیده. ولی
باید بپرسیم
که جنگ برای
منافع چه کسانی
به راه افتاده
است؟ برای
منافع آنهایی که
انقلاب عظیم
اجتماعی آنها
را از جایگاه
ممتازی که
اشغال کردهاند
محروم میسازد.
منافع سرمایهداری
صنعتی و
مالکان ارضی
در برخی موارد
با هم
اختلافاتی
پیدا میکنند،
ولی هر دو به
جنگ
نیازمندند.
اگر چه این دو
گروه از منافع
میتوانند بر
سر چگونگی جنگ
اختلافاتی
داشته باشند
ولی هر دو
ضرورت آن را تأیید
میکنند.
روزنامهها و
مجلات بزرگ
انگلیسی
گزارش میدهند
که مالکان ارضی
در وزارت جنگ
رقابت بین
تراستها را
تشدید کردهاند،
و از سوی دیگر
تراستها در
تلاش هستند تا
ابتکار عمل را
در هدایت جنگ
را به دست
گیرند. هیچ یک
از این دو
گروه با جنگ
مخالفت نمیکند.
اگر در جنگ
هیچ امید
موفقیتی وجود
نداشته باشد،
شاید تراستها
برای برقراری
صلح بر آن شوند
تا دارودستۀ
هیتلر و حتی
ژنرالها را
حذف کنند، ولی
چنین کاری را
تنها به هدف
ازسرگیری جنگ در
آینده انجام
خواهند داد و
جنگ را با
تمام
امکاناتی که
در اختیار
دارند به راه
خواهند انداخت.
کاملا روشن
است آنها آنچه
را که در
اختیار دارند
حفظ خواهند
کرد: قدرت
اقتصادی یعنی
قدرتی که بدون
آن خیال واهی
خواهد بود که
قدرت سیاسی را
برای جنگی که
به آن نیازمند
هستند در چنگ
بگیرند.
وزرای
فرانسوی گفتهاند
و ژنرال دوگل
نیز حرفهای
آنان را تأیید
کرده است که
صاحبان صنایع
فرانسه تا
جایی از مردم
هراس داشتند
که به سرنیزۀ
آلمانی تسلیم
شدند، آنها بر
این باور بودند
که سرنیزۀ
آلمانی برای
حفظ منافع
آنها ضروری
است. روز
دیگری احتمالا
صاحبان صنایع
آلمانی نیز
سرنیزهای را
برای حفظ
منافعشان
ضروری خواهند
دانست و به آن تسلیم
خواهند شد،
مهم نیست که
سرنیزه در دست
چه کسی باشد،
و حاضر خواهند
شد که موقتا
قدرت سیاسی را
از دست بدهند
به شرط این که
قدرت اقتصادیشان
حفظ شود. آیا
موضوع به
اندازۀ کافی
روشن است؟
ولی
در مورد بقیۀ
ملّت آلمان
یعنی ۹۹ در صد
مردم چه میتوانیم
بگوییم؟ آیا
آنها نیز نفعی
در این جنگ دارند؟
آیا آنها نیز
به جنگ
نیازمند
هستند؟ نیکاندیشانی
که با اطمینان
پاسخ میگویند
نه، بیگمان
کمی با شتاب
پاسخ گفتهاند.
اگر چه چنین
پاسخی تسکینبخش
است ولی کمی
با حقیقت
فاصله دارد.
حقیقت این است
که منافع آنها
در جنگ تا
وقتی است که
نتوانند و یا
نخواهند به
نظامی که در
آن زندگی میکنند
پایان ببخشند.
وقتی هیتلر به
قدرت رسید، هفت
میلیون
خانواده،
یعنی یک سوّم
جمعیت، در مرز
گرسنگی به سر
میبردند.
سیستم قادر
نبود به آنها
کار بدهد و یا
به اندازۀ
کافی به آنها
کمکرسانی
کند. وقتی
برای آنها کار
پیدا کردند که
در واقع در
حال آماده
کردن جنگ
صنعتی بودند.
در این مدت،
طبقۀ متوسط
کاملا ورشکست
شده بود و دسته
دسته آنها را
به سوی
کارخانههای
ساخت مهمات
هدایت کردند.
صدها هزار
فروشگاه و
کارگاه برای
همیشه بسته شد.
کشاورزان نیز
سرنوشت
مشابهی
داشتند و از
این پس به
کارگران
کشاورزی
تبدیل شدند که
تنها باید به
دستورات عمل
کنند. اگر
هنوز میتوانند
زمینهایشان
را زیر کشت
ببرند، به
دلیل وجود
بردگان
رایگان یعنی
اسرای جنگی
است. حتی
سازندگان در
کارگاههای
کوچک برای
همیشه
ورشکسته شدند
و از این پس
باید در پی
کار رسمی و
اداری باشند و
این نوع کارها
را نیز در
صورتی پیدا
خواهند کرد که
دولت سرزمینهای
تازهای را
تسخیر کند. به
این ترتیب میبینیم
که آنها نیز
در جنگ منافعی
دارند. آیا موضوع
به اندازۀ
کافی روشن
است؟
در
جایی از
محاسبات باید
اشتباه بزرگی
روی داده باشد:
این موضوع به
اندازۀ کافی
روشن است، و
به تدریج که
جنگ پیش میرود
روشنتر نیز
خواهد شد. در
شهرهای
بمبارانشده،
آدمهایی که از
روی ترس غریزی
و بهیمی در
زیرزمینهای ساختمانهایی
که در آتش میسوزند،
اندک اندک در
حال درک واقعه
هستند. ظاهرا،
ارتشهایی که
در جنوب و شرق
در حال بازپسنشینی
هستند، آنها
نیز در حال پی
بردن به حقیقت
هستند. ولی در
کجای محاسبه
اشتباه صورت
گرفته بوده
است؟ جایی در
اطراف
اسمولنسک
وقتی که یک
سرباز آلمانی
با تنفگش
تانکی را هدف
گرفته که اگر
به حرکتش
ادامه دهد او
را له خواهد
کرد. برای او فرصت
بسیار اندکی
باقی مانده تا
دریابد که در
واقع با تفنگش
بیکاری را هدف
گرفته است.
اگر به این
موضوع پی ببرد،
در خواهد یافت
که هیچ
پیشرفتی
نکرده است. مهندسی
در حال بهینهسازی
یک هواپیمای
شکاری است و
برای او فرصت
اندکی باقی
مانده تا به
سرنوشت خود در
آلمان فقر زدۀ
بعد از جنگ
بیاندیشد. ولی
در اعماق
وجودش چیزی به
او اخطار میکند،
شاید جایی در
محاسبه
اشتباهی صورت
گرفته باشد
ولی هنوز به
روشنی نمیتواند
این اشتباه را
پیدا کند. هامبورگ
در آتش میسوزد،
جمعیتی از
ساکنین شهر
تلاش میکنند
تا از شهر
خارج شوند، یک
اساس به آنها
اشاره می کند
که باید
برگردند. والدین
او احتمالا
صاحب یک
فروشگاه مبلفروشی
در برسلو بودهاند
ولی حالا
فروشگاهشان
را بستهاند.
چه خواهد شد
اگر جنگ با
شکست روبرو شود؟
چه خواهد شد
اگر جنگ به
پیروزی
بیانجامد؟ او
هم چنان به
روی جمعیت
تیراندازی میکند،
بین آنها پدر
و مادرهای
بسیاری وجود
دارند.
تنها
فرد است که میتواند
فکر کند. تنها
گروه است که
میتواند دست
به جنگ بزند.
برای فرد،
همیشه تبعیت
از حرکت جمعیت
خیلی آسانتر
است تا این که
به شکل مستقل
خودش فکر کند.
در جمعیت،
تودۀ مردم، هر
فردی به شکل
خاصی عمل میکند،
ولی جمعیت به
عنوان چیزی که
هست به نحو
دیگری حرکت میکند.
جنگ
موضوع روشنی
است، در حالی
که اندیشه
ناتوان و
ناکارآمد و
شبیه رؤیا به
نظر میرسد.
جنگ همه چیز
را میخواهد،
ولی در عینحال
همه چیز را
نیز فراهم م
سازد، خوراک،
مسکن و کار.
نمیتوانیم
به کاری
بپردازیم که
به جنگ
ارتباطی نداشته
باشد، انجام
کار مفید یعنی
انجام کار مفید
برای جنگ. جنگ
تمام ریاکاریها
و ضعفها را
آشکار میسازد.
ولی جنگ در
عینحال تمام
وجوه اخلاقی
را نیز تقویت
میکند: پشتکار،
تخیل،
مقاومت،
شجاعت، رفاقت
و حتی خوبی. با
این وجود،
جایی اشتباهی
صورت گرفته
است. کجا؟
وقتی
سرنوشت این
همه آدم، این
همه چیزهای
مختلف در بین
هست، مشکل
بتوانیم باور
کنیم که تنها رهبران
مسئول جنگ و
یا شکست بودهاند.
در هر صورت،
باورکردنی
نیست که رژیم
نازی هر چند
که جنایتکار
باشد، برای
لذت بردن جنگ
به پا کرده
باشد. و به این
خاطر نیز جنگ
به پا نکرد. در مورد
جنگ و صلح،
رژیم ظاهرا
چارهای
نداشت. رهبران
در هر رژیمی
تنها بر جسم
افراد حاکمیت
ندارند بلکه
در روح و روان
آنها نفوذ
کرده و نه
تنها برای
حرکات و اعمال
آنها
دستورالعمل
صادر میکنند
بلکه در فکر و
اندیشۀ آنها
نیز نفوذ میکنند.
رژیم باید جنگ
را انتخاب میکرد،
زیرا تمام
مردم به آن
نیاز داشتند.
ولی مردم تنها
در حاکمیت
چنین رژیمی به
جنگ نیاز داشتند،
به طوری که از
این پس باید
در پی شکل دیگری
از ساختار
اجتماعی و نوع
دیگری از
زندگی باشند.
نتیجهگیری
فوقالعاده...و
حتی اگر دستی
که سکان را به
دست گرفته
تردید داشته
باشد، و حتی
اگر راهی که
سرانجام باید
به چنین
فرجامی
بیانجامد
طولانی به نظر
رسد. ولی
سرانجام،
راهی را که
باید انتخاب کرد،
راهی است که
میبایستی به
انقلاب
اجتماعی
بیانجامد.
تاریخ
نشان میدهد
که مردم در
مورد تحولات
عمیق در ساختار
اقتصادی خیلی
جدی برخود میکنند
و اهل بازیگوشی
و سوداگری
نیستند. مردم
از بینظمی که
همواره در
پیوند با
تحولات
اجتماعی میباشد
بیزار هستند.
وقتی
نظم حاکم،
یعنی نظام اجتماعی
که در آن
زندگی میکنند
از هم گسیخته
و دچار
اضمحلال و بینظمی
شود، وقتی
وضعیت به شکل
غیرقابلتحمل
درآید، در این
صورت مردم
شهامت تغییر
وضعیت فعلی را
پیدا خواهند
کرد، ولی با
انبوهی از
تردید و عقبنشینی
و جهشهای
ممتد به
گذشته. جهانی
که از مردم
آلمان انتظار
شورش دارند و
میخواهند که
آلمانیها به
ملتی صلحطلب
تبدیل شوند،
توقع بسیار
سختی از آنها
دارند. از
آنها انتظار
دارند شجاع
باشند و
قاطعانه عمل
کنند و دوباره
قربانی بدهند.
اگر آلمان ما،
یعنی آن آلمان
دیگر میخواهد
پیروزمندانه
از این بوتۀ
آزمایش بیرون
بیاید، باید
این درس را
بیاموزد.
جنگ
پیشین، به
شکست انجامید
و برای مدتی
موجب آزادی
ملت آلمان از
بندهای سیاسی
شده بود. در
سالهای بعدی
ملت آلمان
تلاش کرد که
دولتی توسط مردم
و برای مردم
ایجاد کند.
احزاب بزرگ
کارگری و
احزاب کوچک
بورژوایی که
به شکل جزئی
زیر نفوذ کلیسای
کاتولیک
بودند، جنگ و
سیاستهایی
را که به جنگ
منجر میگشت
محکوم میکردند.
چنین سیاستی
در محکومیت
جنگ گویی برای
نسلهای
آینده تداوم
خواهد داشت.
در این دوران،
هنرها،
موسیقی،
نقاشی،
ادبیات و تآتر
واقعا شکوفایی
و رونق خاصی
پیدا کردند.
ولی این روند
دیری نپایید.
مردم فرصت به
دست گرفتن
مواضع کلیدی در
اقتصادی ملّی
را از دست
داده بودند.
آنهایی که
معمولا ادارۀ
امور را به
دست داشتند،
به عنوان
متخصص نظم،
خدمات خود را
عرضه کردند.
خدمات آنها پذیرفته
شد. نظمی را که
پیشنهاد میکردند،
چیزی نبود به
جز تشکیل گروههای
تهاجمی. هرج و
مرجی که از آن
یاد میکردند
و میخواستند
از آن پیشگیری
کنند، در واقع
اشغال مواضع
کلیدی اقتصاد
ملی توسط مردم
بود. یکی دو
سال بعد، از
آن جایی که
وضعیت
اقتصادی خود
این متخصصین
زیر علامت
سؤال نرفته
بود، همین
افراد دوباره
هدایت امور
سیاسی را به
دست گرفتند و
به این ترتیب
بود که شروع
کردند به
آماده ساختن
جنگ.
آیا
این روند
دوباره تکرار
خواهد شد؟
برای
نه گفتن، باید
اصطلاحی را که
خیلی رایج شده
به شکل مثبت
تعبیر کنیم،
«روحیۀ خدشهناپذیر
آلمان هیتلری»
همان اصطلاحی
است که این
پرسش را از
مفهوم آن تهی
میسازد. جای
تأسف است،
باید اعتراف
کنیم که
محرومیتها و
شکستهای
آلمان نازی
موجب هیچ
واکنش فوری
نشد. با این
وجود باید
دانست که خود
این تأخیر عمق
و وسعت واکنش
را نشان میدهد.
این بار،
امپریالیستها
اگر بخواهند
به جنگ پایان
دهند
پارلمانی ندارند
که چنین
مسئولیتی را
به آن واگذار
کنند. دستگاه
سلطنتی هم
وجود ندارد که
آن را برای نجات
ساختار دولت
قربانی کنند.
از سوی دیگر،
اگر تودههای
مردم بخواهند
راهحلی بیابند،
باید از طریق
تشکیل گروههای
مبارز در چهارچوب
دولت مردمی به
بهای جنگ
داخلی و با
صدها هزار
هیتلری
رویارویی
کنند. میبایستی
که مردم علیه
سرکوبگران به
پا خیزند،
یعنی علیه
سرکوبگرانی مبارزه
کنند که در
عین حال سرکوبگران
تمام دنیا
هستند.
یک
نکته روشن
است. اگر مردم
آلمان
نتوانند حاکمیت
اربابان را
سرنگون
سازند، و اگر
برعکس نازیها
بتوانند با
جنگ فرسایشی
بین متفقین
اختلاف ایجاد
کنند و آن را
به عنوان
فرصتی برای
مذاکره به کار
ببندند، و یا
پس از شکست
نظامی قدرت
اقتصادی را حفظ
کنند، در هر
دو صورت صلح
برای اروپا
غیرقابلتصور
خواهد بود.
اگر فرضیۀ دوم
را در نظر
بگیریم،
اشغال توسط
متفقین هیچ
کمکی نخواهد
کرد. امروز
کنترل هند از
طریق خشونت
استعماری
بسیار مشکل
است و کنترل
اروپای مرکزی
نیز ناممکن به
نظر میرسد.
اگر متفقین
بخواهند سلاحهایشان
را نه تنها
روی رژیم از
پا افتاده
بلکه به روی
تمام مردم هدف
بگیرند، میبایستی
نیروی عظیمی
را بسیج کنند،
نازیها به همین
هدف پانصد
هزار اساس را
به خدمت
گرفتند، یعنی
پر شمارترین
پلیس در تاریخ
و انبوهی از
رؤسای شستوشوی مغزی
داده شده که
میبایستی
روحیۀ آنها را
با پیروزیهای
نظامی و
کشورگشاییهایشان
تقویت میکردند،
زیرا بدون
تسخیر سرزمینهای
جدید پلیس
نازی و به
همین ترتیب
مردم از
گرسنگی میمردند.
اشغالگر
خارجی، با
تفنگ در دست
چپ و بطری شیر
در دست راست
در واقع دوست
نخواهد بود و نشان
از دموکراسی
نیز نخواهد
داشت، مگر این
که شیر برای
مردم باشد و
گلوله برای
رژیم.
نظریۀ
آموزش و پرورش
تمامی یک ملت
از طریق شیوههای
خشونتآمیز واقعا
خردمندانه
نیست. آنچه
شکست به خون
آغشته،
بمبارانها،
فقر، بهیمیت
رؤسا در درون
و بیرون به
آلمانیها
آموخت، بیشتر
از این را پس
از پایان جنگ
در کتابهای
تاریخ کشف
خواهند کرد.
مردم
تنها خودشان
میتوانند به
خودشان
بیاموزند. و
به حاکمیت
عینی در عرصۀ
وجودی خودشان
تنها در
شرایطی دست
خواهند یافت
که به شکل
عینی قدرت را
در اختیار
خودشان
بگیرند...
۱۹۴۳
پانوشتها:
1) La Reichswehr
نیروی
دفاعی رایش،
به ارتش آلمان
در جمهوری وایمار
اتلاق می شود
(دموکراسی
پارلمانی که
پس از جنگ
جهانی اول و
شکست آلمان
بین ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳
در آلمان
ایجاد شد.
وایمار شهری
است که مجلس
شورای ملی
آلمان در آنجا
قانون اساسی
را تصویب کرد).
این ارتش بر
اساس منشور
ورسای قدرت
نظامی آلمان
را محدود میساخت،
یعنی تا حدی
که قادر به
عمل تلافیجویانه
نباشد و صلح
پایدار در
اروپا بر قرار
گردد. این
محدودیتها
تا سال ۱۹۳۵
رعایت شد.
2) Réhnan
3) Emil Ludwig
امیل
لودویگ. باید
یادآوری کنیم
که امیل لودویگ
نویسندۀ
آلمانی ۱۸۸۱-۱۹۴۸
که غالبا
داستانهای
تاریخی و
زندگینامه مینوشت،
اگر چه منشور
ورسای را قبول
نداشت، ولی
صلحطلب بود و
به محض این که
ناسیونالسوسیالیستها
به قدرت
رسیدند، او از
آلمان به
سوئیس گریخت
و سپس به
ایالات متحدۀ
آمریکا
مهاجرت کرد و
طی جنگ دوم
جهانی در آن
جا به سر میبرد.
4) Smolensk
اسمولنسک.
شهری در غرب
روسیه که
دائما مورد
تهاجم قرار گرفته،
از ناپلئون تا
هیتلر. به
همین علت این
شهر را در سال ۱۹۸۵
«شهر قهرمان»
نامیدند.
منبع:
Bertolt Brecht. « L’autre Allemagne » in Ecrits sur la politique et la société. L’Arche Editeur Paris.1970. Page
219-226