به یاد رفیق "محسن قارداش‌فر"، تمامی رفقای فدایی و دیگر جانباختگان راه آزادی

 

سال ۶۴ بود که من به عنوان کارگر روزمزد در کارگاه عمرانی اداره بیسیم مخابرات واقع در منطقه غیاثی در خیابان شهباز جنوبی مشغول کار شدم و بعد از معرفی من به گروه آلماتوربندها مرا در کنار محسن قرار دادند. با یک نظر نگاه کردن به چهره و قد و قامت وی متوجه شدم که پیرتر از سن و سالش به نظر می‌رسد. با لبخند جلو آمد و برای اینکه من احساس غریبی نکنم دستی به شانه‌ام زد و گفت: اینجا زود راه می‌افتی و لم کار دست می آید.

 

در حین کار من طبق عادتی که داشتم برای خودم یکی از سروده‌های سازمان را با سوت مینواختم که متوجه نگاه محسن و لبخند او شدم. به روی خودم نیاوردم اما دیگر آن را ادامه ندادم، نه به خاطر اینکه ترسیده باشم بلکه به این دلیل که بدون شناخت از دیگران تمایلات ذهنی خود را خیلی زود بروز می‌دادم. البته آن لبخند محسن این تصور را برای من پیش آورد که وی نیز خودی است، بدون آنکه بدانم چه گرایشی دارد.

 

بعدها به واسطه همان تصور اولیه از محسن و از آنجایی که مقرر شده بود من و محسن در کنار یکدیگر در کارگاه قرار بگیریم ارتباط من روزبه‌روز با وی نزدیکتر می‌شد به طوری که سعی می‌کردیم به مرور گرایشات خود را در پس موضع‌گیریها نسبت به جو حاکم در ایران و وضعیت نیروهای سیاسی وضعیت معیشتی مردم که به صورت روزمره از نزدیک آن را لمس می‌کردیم و شیوه‌های سرکوب اعتراضات مردمی نسبت به جنگ فرسایشی توسط جمهوری اسلامی و مسائل دیگر تمایلات سیاسی خود را با یکدیگر در میان گذاشته و پس از اطمینان حاصل کردن از یکدیگر قرار شد که او مرا به گروهی از طیف فداییان خلق مرتبط سازد و این ارتباط بر قرار شد.

 

محسن فرزند زحمتکش خلق بود .از همان سنین نوجوانی به خاطر فوت پدر مسئولیت و سرپرستی خانواده را بر روی دوش خود حس کرده و در کنار فعالیتهای سیاسی و تحصیل، نان‌آور خانواده نیز بود و همیشه نگران وضعیت تحصیل خواهر وبرادرانش نیز بود.

 

در برخوردهای نظری در نشستهای گروه ابتدا اجازه میداد دیگران نظرات خود را بیان کنند و سپس با تعمق زیاد و با یک لبخند زیبا که هیچگاه از روی چهره‌اش محو نمی‌شد نظر خود را بیان می‌کرد. هم خشم و نفرتش از دشمنان خلق قابل تحسین بود و هم چهره دوست‌داشتنی همراه با لبخندش قابل ستایش بود.

 

آری تا سال ۷۰ در اکثر مواقع من خود را در کنار محسن می‌دیدم و عمده فعالیتهایمان را در کنار هم پیش می‌بردیم تا اینکه شرایط دستگیری ما پیش آمد.

 

من حاضر نبودم که خود را از محسن دور کنم و از آنجا که جایی برای مخفی شدن نداشتیم به وی پیشنهاد دادم از مرز کردستان (که یک بار خودم جهت ارتباط بر قرار کردن با نیروهای حاضر در آنجا از آن رد شده بودم) از ایران خارج شویم. برای محسن خیلی سخت بود که خانواده‌اش را ترک کند در جایی که هنوز خواهر و برادرانش به او نیاز داشتند.

 

با دستگیری یکایک اعضای گروه، اسارت در حال نزدیک شدن به من ومحسن بود که نهایتا توانستم او را قانع سازم که باید از ایران خارج شویم. شبی که قرار بود از مرز عبور کنیم محسن برگشت به من گفت اگر برگردیم چه وضعیتی پیش خواهد آمد که البته جواب سوال را هم او می‌دانست و هم من و منتظر شدم تا حرف آخر را خودش بزند و دست آخر اینکه تصمیم گرفتیم با وجودی که می‌دانستیم دستگیر خواهیم شد به تهران برگردیم. در ۲۵ اردیبهشت ۷۱ یعنی شب همان روزی که ما به تهران برگشتیم به منزل پدری من رفتیم چرا که فکر می‌کردیم منزل محسن زیر نظر می‌باشد.

 

اما اشتباه فرض کرده بودیم چرا که آنجا نیز تحت نظر بود و ما پس از ورود به منزل و سلام و احوالپرسی کردن با مادرم متوجه وضعیت شده و بلافاصله از خانه خارج شدیم. جهت اطمینان از اینکه خانه محسن زیر نظر میباشد یا نه، از خیابان نظام‌آباد تا خیابان جشنواره در تهرانپارس را پیاده طی کردیم و در طول مسیر متوجه نیروهای پلیس سر هر چهارراه و نیروهای امنیتی در پس هر کوچه یا سر هر پیچ شدیم و دست آخر اینکه به محض نزدیک شدن به خانه محسن یک ماشین پاترول و یک ماشین بنز و یک موتورسوار وزارت اطلاعات جلوی ما را گرفته و ما را سوار پاترول کردند.

 

پس از راه افتادن ماشین به ما چشمبند زده و مجبورمان کردن که کف ماشین نشسته سرهایمان کاملا خم کنیم. ساعت حدود یازده شب بود. ما را جایی بردند که ظاهرا دادستان آنجا حضور داشت. پس از قرار گرفتن در کنار ما، برگشت و گفت که بالاخره آقایان دستگیر شدند و اظهار داشت "شما از اینجا تا مقصد، فرصت فکر کردن دارید تا به حرف بیایید در غیر اینصورت برادران این اجازه را دارند تا به هر شکل که خودشان میدانند یعنی با چی بزنند تا کی بزنند و چه جوری بزنند دیگر خود دانید" و پس از آن از ماشین پیاده شد و ما را به ستاد مشترک سابق واقع در میدان توپخانه بردند. در تمام طول راه تنها چیزی که مراخشنود میکرد قرار داشتن در کنار محسن در این شرایط بود.

 

در حیاط  ستاد سربازجوی ما آمد و در وسط من و محسن نشست و اشاره کرد به اینکه ما تمام اطلاعات در مورد شما و گروهتان را می‌دانیم پس تا صبح وقت دارید هر چه را که میدانید روی کاغذ آورده و به ما بدهید و بعد از آن ما را از هم جدا کردند و من را به طبقه سوم و در سلول ۶۹۵ بند ۶۰۰ فرستادند.

 

از فردای همان شب بازجویی شروع شد. ابتدا با مشت و لگد و سقوط از پله‌ها هنگام بردن به محل بازجویی و سپس به زیر هشت رفتن و به تخت بسته شدن، شلاق خوردن و یا پاندول شدن از سقف و دیگر شکنجه‌های مرسوم وزارت.

 

در تمام طول مدت قرارداشتن در وزارت همانطور که به وضعیت خود و دیگران فکر می‌کردم بیشتر نگران وضیت محسن بودم و خیلی دلم می‌خواست که از حال و روزش باخبر شوم و هر بار که درخواست می کردم ما را در کنار هم قرار دهند با مشت و لگد روبرو می‌شدم.

 

در طول بازجویی به ما اشاره می‌کردند که تعدادی از شما به اعدام و تعدادی به زندان محکوم خواهید شد. پس از مدت تقریبا سه ماه بازجویی در وزارت و بی‌خبری خانواده‌های ما از وضعیتمان در مرداد ماه ما را که ۹ نفر بودیم، با تمام وسایلی که از ما به دست آورده بودند سوار یک آمبولانس کرده و به دادستانی منتقل کردند و تحویل دادیاری شعبه ۲۶ دادند. از اینکه خودم را در کنار رفقایم می‌دیدم لبخندی روی لبهایم نشست و نیروی تازه‌ای در بدنم جریان گرفت. بعد از ظهر همان روز همگی ما را به اتفاق زندانیان دیگری که از اوین برای بازپرسی به آنجا آورده بودند با یک اتوبوس به اوین منتقل کردند و ما ۹ نفر را در یک سلول انفرادی به مدت یک هفته قرار دادند.

 

بعد از یک هفته ما را به بندهای عمومی زندان منتقل کردند. من و محسن به همراه۴ رفیق دیگر به بند ۳ منتقل شدیم.

 

در طول مدتی که در زندان و در کنار محسن و دیگر رفقا قرار داشتم تا دوره بازپرسی را به پایان برسانیم و نوبت دادگاهمان شود و احکام به ما ابلاغ شود، به یاد رفقایی افتادم که در دهه‌ی ۶۰ در این سلولها قرار داشتند و اینکه در چه شرایط سختی به سر می‌بردند و اینکه چگونه ظرف مدت کوتاهی همگی آنان را به جوخه‌های مرگ سپردند. چرا که بعد از آن از آنجایی که دیگر زندانی سیاسی به طور انبوه در زندانها وجود نداشت فشار بر روی زندانیان سیاسی که بعد از سال ۶۷ دستگیر می‌شدند کمتر بود، البته بعد از طی کردن مرحله‌ی بازجویی؛ چه بسا زندانیانی که از زیر بازجویی جان سالم به در نمی‌بردند.

 

در بهمن‌ماه همان سال دادگاههای فرمایشی ما بر گزار شد و احکام ما را صادر کردند و همانطور که سر بازجوی ما در وزارت به آن اشاره کرده بود به سه نفر حکم اعدام تعلق گرفت و دیگران از ۸ سال تا ۲۰ سال زندانی گرفتند.

 

"محسن قارداش‌فر"، "احمد باختری" و "محمد رکنی" کسانی بودند که حکم اعدام به آنها تعلق گرفته بود و من و دیگران به زندان در تبعید محکوم شدیم.

 

علیرغم مشخص شدن احکام هیچکدام از رفقایی که اعدام به آنها تعلق گرفته بود خم به ابرو نیاورده، بلکه با روحیه‌ای که داشتند سعی می‌کردند حقارت جمهوری اسلامی را به سخره بگیرند.

 

در سال ۷۲ من برای اجرای حکم از اوین به زندان گوهردشت کرج منتقل شدم. این جدایی من از محسن و آگاهی داشتن از حکم او مرا دیوانه می‌کرد، چرا که بیشتر از اینکه شرایط به مراتب سخت‌تر زندان گوهردشت و آن سلول دربستی و قرار گرفتن در کنار کسانی که در زندان تعادل خودشان را از دست داده بودند و هر آن به خود یا دیگران آسب میرساندند و اینکه از هواخوری محروم بودند مجموعا بخواهند مرا تحت فشار قرار دهد، از دست دادن محسن و اینکه ممکن است دیگر او را نبینم مرا از پا می‌انداخت.

 

در طول ملاقاتی‌هایی که در زندان با خانواده‌ام داشتم، از وضعیت محسن سوال می‌کردم و سعی می‌کردم به خود القا کنم که او را دوباره خواهم دید.

 

خبر اعدام یکی از رفقا یعنی "محمد رکنی" در تابستان ۷۲ به من رسید. این خبر مثل پتکی بر سرم کوبیده شد چرا که این واقعیت تلخ و دست حاکمان جمهوری اسلامی برای اعدام رفقای ما دراز شده بود و نوبت اعدامهای گروه ما رسیده بود.

 

طی سالهای ۷۲ تا ۷۴ تعداد زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت در حال افزایش بود و این موضوع خوشایند مقامات زندان نبود و سعی میکردند که برای خوشایند اربابانشان خود را از این وضعیت خلاص کنند و به همین خاطر با انتقال یکایک ما به زندانهای دیگر آنجا را خالی از زندانی سیاسی نگهدارند. در همین راستا تصمیم گرفتند که من را به زندان اوین منتقل کنند و من از اینکه می‌توانستم دوباره محسن را ببینم ساعت‌شماری می‌کردم. پس از انتقال به اوین و گذراندن یک هفته انفرادی یا قرنطینه به بند یک که محسن و زندانیان سیاسی دیگر در آنجا قرار داشتند فرستاده شدم.

 

پس از ورود به بند در عین حال که با زندانیان سیاسی دیگر و از جمله رفقایی که با هم دستگیر شده بودیم احوالپرسی می‌کردم چشمانم به دنبال محسن می‌گشت و متوجه نگاه‌های سنگینی شدم که خبر از واقعه‌ای تلخی می‌دادند. احساس کردم که بی‌حس شدم و زانوانم سست شدند چرا که همه از وابستگی و نزدیکی من ومحسن باخبر بودند. رفیق ف و رفیق ح در کنار من قرار گرفتند و از آن روز ناگوار برایم تعریف کردند که چگونه محسن با آن لبخند که از صورتش محو نمی‌شد از آنها جدا شد و دیگر برنگشت. آری رفیق "محسن قارداش‌فر" در تاریخ ۱۳ مهر ۷۴ اعدام شد و رفیق "احمد باختری" از دیگر رفقای ما نیز به همراه "مهرداد کلانی" از بچه‌های مجاهد نیز در تاریخ ۲ تیر ۷۵ اعدام شد.

 

 

یاد و خاطره همه رفقای فدایی و دیگر جانباختگان راه آزادی گرامی باد!

باشد که روزی انتقام همه جانباختگان را از جلادان بگیریم!

پر رهرو باد راه آزادی!

نابود باد نظام وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی!