بهرام
رحمانی
منشور
مشترک موسوی و
کروبی کدام
افق را نمایندگی
میکند؟!
(بخش
چهارم و
پایانی)
آنچه که
در حال حاضر
توسط گرایشات
لیبرالی
ایرانی و
غیرایرانی در
رسانههای
فارسیزبان دولتهایی
چون آمریکا،
انگلستان،
فرانسه،
آلمان، هلند
(رادیو فردا،
رادیو زمانه،
رادیو دویچهوله،
رادیو
فرانسه،
رادیو بیبیسی،
رادیو
اسرائیل،
تلویزیون
آمریکا،
تلویزیون بیبیسی
و غیره)، جامعه
ایران را
بمباران
تبلیغانی میکنند
سیاستهای
راست و
لیبرالی و
عمدتا سیاستهای
دولتهایی
است که این
رسانهها به
آنها وابسته
هستند. هرگز
کسی از این
رسانهها،
صدای رادیکال
و کارگری و چپ
نمیشنود و یا
اگر هم بشنود
در حاشیه
اخبار و
گزارشات چندثانیهای
به آنها
اشاره میکنند.
حتی اخبار و
گزارشات
تظاهرات و
تجمعات
جریانات رادیکال
و چپ را
انعکاس نمیدهند.
در میان صدها
میزگرد این
رادیو و
تلویزیونها
و تحلیلگران
آنها، حتی
برای نمونه نیز
به یک چهره
رادیکال و چپ
برنمیخوریم. اغلب
مفسرین و
تحلیلگران
این رسانهها،
در تلاشند
تحلیلهای
طبقاتی کنار
گذاشته شوند و
مرزهای
طبقاتی در
عرصه مبارزه
جاری مخدوش
گردند تا عملا
تحولات
انقلابی و نقش
استراتژیک
مبارزه طبقه
کارگر و جنبشهای
اجتماعی به
گوش جامعه
نرسد. البته
انتظاری از
این دولتها و
رسانههای آنها
نیست که جایی
نیز به
گرایشات
رادیکال جامعه
ایران اختصاص دهند.
اشاره به این
مساله در اینجا،
از این زاویه
مطرح است که
تزویر و
ریاکاری گردانندگان
این رسانهها
که خود را
مدافع جنبشهای
مردمی، آزادی
بیان و بیطرف
و دمکراتمنش
معرفی میکنند
روشن گردد.
این ادعاها
دروغی بیش
نیستند. کافیست
که هر کسی به
مدت یک هفته به
این رسانهها
که بعضا ۲۴
ساعت برنامه فارسی
نیز به ایران
پخش میکنند
از اخبار و
گزارشات و
تحلیلها و
مصاحبهها و
میزگردها و
حتی موزیکها
و ترانههایی
که پخش میکنند
توجه کند، به
سادگی درمییابد
که برخلاف
گفته
گردانندگان
این رسانهها،
چندان هم بیطرف
نیستند و مطلقا
گرایش چپ
جامعه ایران
را سانسور و
بایکوت سیاسی
کردهاند. اغلب
این رسانهها،
از اعتراضات
سال ۸۸
تاکنون، سایتهای
خود را نیز به
رنگ سبز
اسلامی
آراستهاند.
شبکه
های خبری
بورژوازی
جهانی،
سازمان ها و نهادهایی
که در اوایل
انقلاب ۵۷ به
دنبال «امام
ضدامپرالیست» بودند
و برای او
سینه می زدند
امروز نیز به
دنبال «یا
حسین میرحسین»
افتادهاند.
اکنون بسیاری
از دولتها و
مدیای سرمایهداری
به حمایت از
«حرکت سبز
اسلامی»
برخاستهاند.
تحلیل همه آنها
این است که
حکومت اسلامی
در شکل و
شمایل موجود
بیش از این
نمیتواند در
مقابل خواستها
و مطالبات بر
حق مردم مقاومت
کند در نتیجه
گرایشات
مختلف سیاسی،
اهداف و
آلترناتیو
طبقاتی خود را
تبلیغ و ترویج
میکنند. در
چنین
موقعیتی، هر
جریان برابریطلب
و انساندوست
و در پیشاپیش
همه طبقه
کارگر هم باید
از هم اکنون
به فکر آلترناتیو
حکومتی خود
باشد. این
طبقه، نقش
تاریخی دارد
که همه
نیروهای
آزادیخواه و
برابریطلب و
تحت ستم را
پشت سیاستهای
خود متحد و
متشکل کند و
خود را برای
تحولات
انقلابی
سرنوشتساز
تاریخی آماده نماید.
تنها از این
طریق است که
طبقه کارگر
نمیگذارد وقایع
تلخ و
ضدانسانی پس
از پیروزی
انقلاب ۵۷، در
جامعهمان
تکرار شود.
برنامهها
و سیاستهای
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و فرهنگی
موسوی ملغمهای
از برنامههای
اقتصادی
نئولیبرالیسم
جهانی و سیاستهای
مذهبی ـ لیبرال
است. اگر در
چنین روندی،
تصور کنیم
موسوی به جای
احمدینژاد،
رییسجمهور
میشد به
معنای واقعی،
در سیاستهای
کلان اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی حکومت
اسلامی چه
تغییراتی به
وجود میآورد؟
تاریخ همین
بیش از سه دهه
ایران، نشان
داده است که
تغییرات
چندانی به
وجود نمیآورد.
چرا که خود
ایشان ۸ سال
نخستوزیر
قدرقدرت و
مورد تایید
صددرصد امام
خمینی بود، چه
گلی بر سر
مردم ایران
زد؟ و یا این
که در ۸ سال
حاکمیت جناح
اصلاحطلبان
حکومتی که
الان اسم خود
را جنبش سبز
اسلامی
گذاشتهاند
چه تغییراتی
در جامعه آوردهاند؟!
تفاوتهای
موسوی و احمدینژاد
در سطح است نه
در عمق. یعنی
تفاوت آنها
نه در سیاستهای
کلان مملکت،
بلکه در برخی
از برخوردهای سلیقهای
و شخصی و تنها
رعایت برخی از
پرنسیب حکومت در
چارچوب
قوانین آن و
در جهت منافع
کل حاکمیت
است. بر این
اساس اگر
موسوی، رییسجمهور
میشد شاید
لحن او نسبت
به لحن احمدینژاد،
کمی ملایمتر
و مودبانهتر
میبود؛ شاید
موسوی جناح
اصولگرا را
به حاشیه نمیراندند
و یا برخی از
عناصر آن را
نیز دستگیر و
زندانی نمیکردند؛
شاید روابط خوبی
با کشورهای
غربی برقرار
میکردند؛
شاید فعالین
سیاسی و
اجتماعی و
فرهنگی را بیدلیل
دستگیر و
زندانی نمیکردند؛
شاید در اجرای
قانون خصوصیسازی
در فروش شرکتهای
دولتی، آنها
را یکجا به
سپاه
پاسداران
واگذار نمیکردند؛
و غیره. اما
سئوال اساسی
این است آیا موسوی،
اقدامی در
راستای آزادی
زندانیان
سیاسی انجام
میداد؟ آیا
موسوی، تلاشی
برای لغو شکنجه
و اعدام و
سنگسار به کار
میبست؟ آیا موسوی،
تلاشی به خرج
میداد تا
فعالیت همه
سازمانها و
احزاب آزاد شود؟
آیا او اجازه
میداد رسانهها
مستقل فعالیت
داشته باشند؟
آیا دولت
موسوی، کمی به
سانسور خود
تخفیف میداد؟
آیا دستمزد
کارگران را
متناسب با
تورم و گرانی
و نیازهای
واقعی
خانوادههای
کارگری بالا
میبردند؟
آیا اجازه میدادند
کمی از فشار
بر زنان کاسته
شود؟ دولت
موسوی، تلاش
میکرد با
تغییر
قوانین، جنبش
کارگری، جنبش
زنان، جنبش
دانشجویی از
آزادی تشکل و
اعتصاب
برخوردار
باشند؟ آیا
دولت او،
تلاشی برای به
رسمیت شناختن
آزادی زبان و
دیگر فعالیتهای
سیاسی و
فرهنگی ملیتها
به خرج میداد؟
و بسیاری از
سئوالهای
دیگر. قطعا،
جواب هر انسان
آگاه و آشنا
به سیاستهای ۳۲
ساله حکومت
اسلامی، نه
محکم به
سئوالات
بالاست! بنابراین،
اگر موسوی هم
به قدرت میرسید
هرگز به هیچکدام
از این
مطالبات روی
خوش نشان نمیداد.
حالا حتی اگر
شایدها و
تصورها را
کنار بگذاریم
و مستقیما به
منشور اخیر و
یا قبل از آن
به برنامه
انتخاباتی
موسوی - کروبی
برگردیم هیچکدام
از سئوالاتی
که در بالا
مطرح کردیم
جواب آنها را
نمیبینیم. به
ویژه اینکه
موسوی در
گذشته که ۸
سال نخستوزیر
قدرقدرت
خمینی بود نه
تنها سیاستهای
مثبتی از او
وجود ندارد،
بلکه
کشتارهای سالهای
۶۰ تا ۶۲، هشت
سال جنگ ایران
و عراق، سرکوب
جنبشهای
اجتماعی و
سرکوب آزادی
بیان و قلم و
اندیشه،
ترورهای
سیاسی داخل و
خارج کشور و به
ویژه قتلعام
چندین هزار
زندانی سیاسی
در سال ۶۷ را
در کارنامه
سیاسی خود دارد.
اکنون نیز
موسوی، کروبی
و همفکرانشان
بیش از همه
اپوزیسیون،
آزادی عمل و
فعالیت و
امکانات
دارند. هنوز
هم بسیاری از
عناصر جناح
اصلاحطلب،
در مجلس و
ارگانهای
حکومتی حضور
دارند. همچنین
همانطور که در
بالا نیز
اشاره کردیم
بسیاری از
رسانههای
فارسیزبان
بینالمللی،
مبلغ و مروج
سیاستهای آنها
هستند. از این
رو، کسی از
اپوزیسیون
نمیتواند
مانع فعالیتهای
آنها شود و
نباید هم
بشود. حق
طبیعی آنها و
همفکرانشان
است که در
راستای اهداف
و سیاستهای
خود تلاش و
مبارزه کنند.
در مقابل به
همان نسبت نیز
نیروها و گرایشات
دیگر، مجازند
و حق طبیعیشان
است در عینحالی
که در راستای
اهداف و سیاستهای
خود مبارزه میکنند
منشور موسوی -
کروبی و اهداف
و سیاستهای
آنها را به
نقد بکشند و
نگذارند به
ویژه تاریخ ۳۲
سال حکومت
اسلامی و نقش
جناحها و
عناصر آن
تحریف شده به
جامعه تحویل
داده شود.
منشور
موسوی -
کروبی، تاریخ
دو سال اخیر
را مینویسند
و برای خود
کارنامه میسازد.
این نوع تاریخنگاری،
آشکارا تحریف
تاریخ و به
ضرر اکثریت
شهروندان
جامعه است.
انگار مبارزه
مردم ایران
علیه حکومت
اسلامی، از
اعتراض به
تقلب در
انتخابات
ریاست جمهوری
سال ۸۸ و در
دفاع از موسوی
شروع شده است.
اگر موسوی، کمی
اسناد خودش را
ورق بزند و یا
به ذهن خود
رجوع کند
انبوهی از
مبارزات
کارگران،
زنان، دانشجویان،
نویسندگان،
هنرمندان و
مردم تحتستم
را به یاد میآورد
که توسط دولت
خود موسوی و
دیگر دولتها
تاکنون شدیدا
سرکوب شدهاند.
بنابراین، هر
سیاستمدار و
تاریخنگار
منصفی وظیفه
انسانی و
اجتماعی دارد
که تاریخ ۳۲
ساله حکومت
اسلامی و نقش
سرکوبگرانه و
اعمال
غیرانسانی
همه عناصر و
جناحهای آن
را همانطور که
هست نوشته و
در مقابل
جامعه قرار دهد.
این هم وظیفه
قبل از همه از
وظایف مهم
نیروهای چپ و
سوسیالیست و
انساندوست و
عدالتجو است.
اپوزیسیون چپ
و فراتر از آن
گرایش سوسیالیستی
طبقه کارگر،
وظیفه دارد
سیاستهای
گذشته و حال
جناح اصلاحطلبان
حکومتی و از
جمله موسوی و
کروبی را نقد
کنند؛ به فکر
سازماندهی
مستقل طبقاتی
خود باشند و
اجازه ندهند
این بار نیز
گرایش مذهبی
به سردمداری
موسوی -
کروبی،
مبارزات و جانفشانیهای
مردم آزاده را
هم چون انقلاب
۵۷، ملاخور
کنند.
واقعا
باید از
آقایان موسوی
و کروبی پرسید
اگر قرار است
مردم ایران
بار دیگر این
همه مبارزه
کنند تا جناح
دیگری از
حکومت اسلامی
در چهارچوب
قانون اساسی و
با آرمانها و
اهداف سیاسی امام
خمینی به قدرت
برسد، چرا
تاکنون این
همه قربانی
داده و بها
پرداختهاند؟!
چرا موسوی و
کروبی، فکر
نمیکنند
صدها هزار
مردمی که به
خیابانها میریزند
صرفا از فضای
موجود
استفاده میکنند
تا خشم و نفرت
خود در ۳۲ سال
حاکمیت خونین
حکومت اسلامی
را به نمایش بگذارند
و از حکومت
اسلامی و همه
عملکردها و
قوانین غیرانسانی
آن نفرت
دارند. البته
که طرفداران
جناح سبز
اسلامی، سعی
دارند در
چارچوب قانون
اساسی حکومت
اسلامی حرکت کنند
تا ضربه به
کلیت حکومت
وارد نشود.
بنابراین،
طرفین برای
دنیای
متفاوتی
مبارزه میکنند.
یکی در جهت
سرنگونی کلیت
حکومت اسلامی
و برپایی
جامعهای
دیگر و دیگری
در جهت حفظ
نظم موجود و
حاکمیت با
تغییرات جزئی
از بالا است.
اما هر چه قدر
مبارزه عمیقتر
و همهجانبهتر
و سراسریتر
میشود
تضادهای
طبقاتی
طرفداران
حرکت سبز اسلامی
با اکثریت
مردم ایران
برجستهتر میگردد.
قانون
اساسی که
تفسیرش بنا بر
اصل ۹۸ آن بر
عهده همین
شورای نگهبان
است و همین
شورا اصل ۹۹- نظارت
بر تمام
انتخابات- را
به نظارت
استصوابی بر
نامزدها
گسترده و مثلا
برای نامزد
انتخابات
ریاستجمهوری
شرایطی را
نظیر «رجل
سیاسی و مذهبی
بودن» یا
«اعتقاد به مبانی
جمهوری
اسلامی» و...،
بررسی میکند
و قرار است با
اجرای کامل
قانون اساسی،
میثاق جنبش
سبز باشد؟
فرض
کنیم «حرکت در
چهارچوب
قانوناساسی»،
حرکتی منطبق
بر برداشتهای
موسوی و
طرفدارانش از
این قانون
باشد و نه پایبندی
به تکتک اصول
این قانون؛
یعنی «اجرای
بدون تنازل
تمام اصول
قانون اساسی.»
در این صورت، روند
تغییر در فضای
کنونی کشور،
چند سال و چند
دهه دیگر باید
طولانی باشد
تا روند
اصلاخات قطرهچکانی
موثر واقع
شود. در حالی
که با هر
تغییری در
حکومت، حتی
اصلاحطلبان
نیز تحت فشار
قرار میگیرند
که در حال
حاضر در آن گرفتار
آمدهاند. این
وقایع نشان میدهند
که اگر
مطالبات از
پایین و توسط
طبقات پایین به
حکومت تحمیل
نشوند به
سادگی پسگرفتنی
هستند. از اینرو،
هنگامی که در
دوره خاتمی،
اصلاحطلبان
در راستای
سیاستهای
خود، یک گام
به پیش رفتند
پس از به قدرت
رسیدن احمدینژاد
و به ویژه پس
از وقایع
خرداد ۸۸،
مجبور شدند دهها
گام عقبنشینی
کنند.
اگر
امروز به
معنای واقعی
فضای سیاسی
کشور کمی
بازتر شود غیر
از این است که
موسوی و کروبی
هم چون اخوانالمسلمین
مصر و حرکت
اسلامی تونس،
مجبور خواهند
شد در حاشیه
سیاست قرار
بگیرند و
بگویند حرکت
جامعه ما
اسلامی نیست؟!
موسوی و
کروبی، با این
تجارب طولانی
در حاکمیت،
چگونه باور
نمیکنند
بسیاری از
کسانی که در
خیزش دو سال
اخیر حضور
دارند نه
حکومت اسلامی
را قبول دارند
نه قانون
اساسی آن و نه
ایدئولوژی
اسلامی را. در سراسر
منشورشان
صحبت از اسلام
و قرآن است و
باز هم نویسندگان
و طراحان آن،
فراموش کردهاند
که مردم سراسر
ایران همگی
الزاما نه
مسلمانند و نه
شیعه. بخش
عظیمی از مردم
ایران، حتی
اگر مسلمان هم
باشند سیاستهای
سکولار را
دوست دارند تا
سیاستهای
ارتجاعی. همچنین
در جامعه ما،
آتهئیستها
و کمونیستها
و عموما گرایش
چپ جامعه نیز
یک گرایش
اجتماعی است.
اگر چنانچه این
آقایان در
منشور خود
ادعا میکنند
که جنبش سبز
متعلق به همه
کس و همه طیفهای
عقیدتی و فکری
است چرا ما به
هیچ مطلبی در این
منشور برنمیخوریم
که نظر چپها،
سوسیالیستها
و مردم آزاده
را منعکس کند؟
چرا در این منشور،
به حقوق و
آزادی مردم
تحتستم هیچ
اشارهای
نشده است؟ چرا
همه تاکیدات
این منشور بر
روی مذهب است،
پس تکلیف
غیرمسلمانها،
اقلیتهای
مذهبی و
لامذهبها چه
میشود؟
از سوی
دیگر، کسانی
که هم چنان
داعیه «رهبری»
جنبش آتی مردم
را دارند و
برای آینده
مبارزه مردم
ایران منشور
صادر میکنند
نباید در مورد
سوابق سیاسی
خود و این که
آیا نقدی به
سیاستهای
گذشته خود
دارند یا نه،
روشنگری کنند
و اگر مرتکب
خطا و جنایتی
شدهاند نخست
باید با صدای
بلند از مردم
ایران معذرتخواهی
کنند؟ و فراتر
از آن، سیاستهای
گذشته خود را
رسما و علنا
به نقد بکشند
و اعلام کنند
در فردای
پیروزی مردم
حاضرند در هر
دادگاه علنی
مردمی و با
برخورداری از
همه امکانات
دفاع از خود و
وکیل مدافع و
غیره شرکت کنند.
به
عبارت روشنتر،
بحث از «دوران
طلایی امام»،
پیامدهای
جبرانناپذیری
دارد. خاطره
آن دوران برای
بخش عظیمی از
مردم ایران که
در آن دوره میزیستهاند
کابوس بزرگی
است. یادآور
دوران جهل و
جنایت، قتل و
ترور، جنگ و
ویرانی، قحطی
و گرسنگی،
زندان و شکنجه
و اعدام است.
جنبش
اخیر مردم
ایران را نمیتوان
به دوران
طلایی امام و
دوره نخستوزیری
۸ ساله
میرحسین موسوی
نسبت داد؟ آیا
میتوان
انتظار داشت مردم
و در پیشاپیش
همه جوانان
جانفشانی
کنند و از جان
و زندگی خود
بگذرند تا جامعه
به دوران رعب
و وحشت و ترور
آن دوره برگردد؟!
بعلاوه هیچ
قدرتی نمی
تواند جامعه
را به عقب
برگرداند و
سیاستهای آن
دوره را بار
دیگر برای
جامعه دیکته
کند. از این
زاویه هم اگر
به منشور اینها
نگاه کنیم نه
رو به آینده و
به پیش، بلکه
رو به گذشته و
به پس است.
امروز
نه شعار «مرگ
بر دیکتاتور»،
نه شعار «یاحسین،
میرحسین» و نه
شعار «الله
اکبر» و غیره،
انعکاسدهنده
سیاستهای
انساندوست و
برابریطلبانه
و آزادیخواهانه
نیستند. با
این شعارها
نمیتوان به
برابری
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و فرهنگی
و همچنین
دمکراسی،
آزاد و برابری
دست پیدا کرد.
با تحقق این
شعارها در
بهترین حالت،
یک جناح حکومت
اسلامی میرود
و جناح رقیبش
به حاکمیت میرسد
و اصل
نابرابریها
و سیاستهای غیرانسانی،
همچنان تداوم
پیدا میکند.
شعارهای
موثر و عمومی
امروز جامعه
از جمله
عبارتند از:
زنده باد
آزادی؛
زندانی سیاسی
آزاد باید
گردد؛ شکنجه و
اعدام و
سنگسار ملغی
باید گردد؛
سانسور
برچیده باید
گردد؛ به
آپارتاید
جنسی پایان
داده شود؛
زنان در
انتخاب پوشش
خود باید آزاد
باشند؛ زندگی
کودکان کار و
خیابانی تامین
باید گردد؛
همه بیکاران
کشور از بیمه
بیکاری مکفی
برخوردار
گردند؛ زنده
باد جنبش کارگری؛
زنده باد
برابری زن و
مرد؛ زنده باد
جنبش زنان؛
زنده باد جنبش
دانشجویی و...
بنابراین، با
این شعارها و
تحمیل گام به
گام آنها به
حکومت اسلامی
از پایین و با
قدرت مردمی،
می توان فضای
کنونی جامعه
را تغییر داد
و شرایطی
واقعا
انقلابی به
وجود آورد.
هدف از
انقلاب نیز نه
صرفا تغییر
حاکمیت، بلکه
پایان دادن به
هر نوع سرکوب،
نابرابری و
استثمار
انسان از
انسان است.
اهدافی که
قطعا در چهارچوب
اهداف و
استراتژی
اقتصادی،
اجتماعی و
سیاسی هیچکدام
از جناحهای
بورژوازی به
ویژه اصلاحطلبان
حکومتی نمیگنجد.
بنابراین،
امروز حتی
تنها شعار
سرنگونی
حکومت اسلامی،
مرز طبقاتی را
منعکس نمیکند
و همچنان که
در دوره
انقلاب ۵۷ نیز
دیدیم صرفا
تغییر حکومت
خود به خود با
آزادی،
برابری، رفاه
و عدالت منجر
نمیگردد.
امروز بخشهایی
از اپوزیسیون
بورژوازی نیز
خواهان سرنگونی
حکومت اسلامی
هستند.
بنابراین، در
تحولات کنونی
باید دست به
عمق روابط و
مناسبات
سرمایهداری
برد و با
استراتژی
طبقاتی حرکت
کرد. و البته
هر تاکتیک
مبارزاتی نیز
باید در خدمت
و تقویت
استراتژی
طبقاتی قرار
گیرد نه متضاد
با آن.
دنبالهروی
موسوی - کروبی
از امام خمینی
و اسلام ناب محمدی،
سیاستی
خطرناک برای
جامعه و واپسگرایی
است. سیاستی
در چارچوب
حکومت اسلامی
و قانون اساسی
آن است. اما هر
چه قدر جامعه
رادیکالتر و
اعتراضات
عمومیتر میگردد
آنها نیز
مجبورند
سیاستهای
خود را تغییر
دهند. تحولات
انقلابی منطقه
نشان میدهد
هنگامی که موج
انقلاب در
اعتراض به بیحقوقیهای
اقتصادی و
سرکوبهای
سیاسی و
اختناق راه میافتد
تحرک سیاسی
گرایشات ملی و
مذهبی کمرنگ
میشود. از
اینرو، حرکت سبز
اسلامی نیز در
این روند
ناگریز است که
یا از اسلامگرایی
و خمینیپرستی
عبور کند و یا
به حاشیه
رانده خواهد
شد. در نتیجه
بافت امروز
جنبش سبز و
بدنه آن،
بسیار سیال و
تحولپذیر
است. اما در
عین حال،
کسانی و
جریاناتی که
دست کم خود را
سکولار و
لائیک میدانند
دنبالهروی و
یا همراهیشان
با حرکت سبز
اسلامی، به
لحاط سیاسی و
اجتماعی خطای
بزرگی است.
همان خطای
بزرگی که
بسیاری از
سازمانها و
احزاب و هم
چنین شخصیتهای
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی در
انقلاب ۵۷
مرتکب شدند و
صف خود را از
گرایشات ارتجاعی
جدا نکردند؛
خطایی جبرانناپذیر!
بر این اساس،
هر گونه کمکی
به تقویت
گرایشات
مذهبی، خطرناک
و در عین حال
ارتجاعی و
واپسگرایی
است. دخالت
مذهب و
ایدئولوژی
مذهبی در
سیاست، مغایر
با آزادی و
برابری و
دمکراسی و
سکولاریسم است.
به
این ترتیب،
نباید اجازه
داد مبارزه
مردم برای
آزادی و رهائی
از شر حکومت
اسلامی را تا
حد پیش برد
رقابتهای
درونی جناحهای
حکومتی تقلیل
دهند و تلاش
نمایند جلو
خشم مردم و
طرح شعارهای
رادیکال آن را
بگیرند.
تاکید
بر قانون
اساسی حکومت
اسلامی و تلاش
برای مصون نگه
داشتن حکومت
از سقوط
احتمالی و مهمتر
از همه مواضع
و مرز طبقاتی
شفاف و مشخصی
است که حرکت
سبز اسلامی و
حامیان آن، با
نیروهای
مدافع آزادی،
برابری و سوسیالیسم
در داخل و
خارج کشور
کشیدهاند. به
یک معنی حرکت
سبز اسلامی،
نقش سوپاپ اطمینان
را برای کل
حکومت اسلامی
ایفا میکند.
جدایی
دین و دولت به
مثابه نخستین
شرط لازم برای
برقراری
آزادی و
دمکراسی و
احترام به
آزادی عقیده
همگان است.
این جدایی یک
دستاورد
تاریخی
نیروهای
سکولار، آته ئیست،
خداناباوران
و کمونیست هاست.
به گفته
مارکس، «دین
افیون تودههاست»!
البته
کسی نمیتواند
از میرحسین
موسوی و کروبی
یا افراد دیگر
بخواهد که چرا
چنین میاندیشند.
آزادی بیان و
اندیشه و
فعالیت
متشکل، حق
طبیعی همگان
است. اما
هنگامی که آنها،
«منشور
سیاسی»، برای
آینده مبارزه
مردم ایران
منتشر میکنند
و ابتداییترین
جقوق آنها را
چون گذشته
نادیده میگیرند
روشن است که
باید مورد نقد
و طرد قرار
گیرند. چرا که
آنها نه نقدی
به گذشته سیاه
خود دارند و نه
به آینده بدون
حکومت اسلامی
میاندیشند و
نه اینکه به
لحاظ اقتصادی،
سیاسی و
اجتماعی
مواضع برابریطلبانه
و عادلانهای
دارند. آنها،
خواهان تقسیم
قدرت در
چهارچوب همین
حکومت و مدافع
سرسخت «خط
اصیل امام»
هستند و برای
استمرار دین و
حکومت اسلامی
میکوشند. اما
نباید فراموش
کنیم که در
این بیش از ۳۲ سال
حکومت
اسلامی، با
عملکردهای
سیاسی و
قوانین
ضدانسانی
اسلامیاش،
مردم کشور
پهناوری چون
ایران را به
اسارت گرفته
است. سران
حکومت
اسلامی، از
مردم میخواهند
خون دل
بخورند؛ در
فقر زندگی
کنند و هر
بلایی مقامات
و مسئولین
حکومت سرشان
آوردند
صدایشان در
نیاید. اگر
کوچکترین
اعتراضی کنند
زندان و شکنجه
و تجاوز و اعدام
و سنگسار در
انتظارشان
است. بنابراین،
با نقد و
روشنگری
نباید اجازه
داد این بار
سبزهای
اسلامی، خاک
به چشم جامعه
بپاشند و به
نام «جنبش
آزادیخواهانه
مردم ایران»،
خیزش مردمی
علیه حکومت اسلامی
را به انحراف
بکشانند.
شاید در
این میان
کسانی این
گونه تعبیر
کنند که موسوی
و کروبی، به
دلیل این که
داخل کشور
زندگی میکنند،
مجبورند برخی
عقاید و سیاستهای
خود را سانسور
کنند. شکی
نیست که چنین
هم هست. اما همفکران
آنها، برای
مثال مهاجرانی
و کدیور در
خارج کشور به
سر میبرند؛
اتاق فکر جنبش
سبز اسلامی
تشکیل دادهاند
و بسیار سینهچاکتر
از همه، از
قانون اساسی حکومت
اسلامی و حتی
سیدعلی خامنهای،
این سردسته
دزدان و آدمکشان
دفاع میکنند
و بر علیه
نیروهای چپ
نیز موضع
خصمانهای
دارند. به علاوه
کسانی که در
منشور خود
خواهان
«محاکمه آمرین
و عاملین» سرکوب
دو سال اخیر
مردم هستند میتوانستند
به جای دو
سال، ۳۲ سال
بنویسند. چرا
ننوشتهاند
دلیلش داخل
کشور بودن و
ملاحظهکاری
سیاسیشان
نیست، بلکه
برعکس اگر
چنین موضعی میگرفتند
مستقیما پای
خودشان هم به
میان کشیده میشد.
یعنی موسوی ۸
و خاتمی ۸ سال
از عمر ۳۲ سال
حکومت را در
دست داشتند و
در همه سیاستهای
ریز و درشت
حکومت اسلامی
نیز دخیل
بودند سئوال
این است که
آیا سانسور،
سرکوب، ترور،
زندان،
شکنجه،اعدام
و سنگسار را
تخفیف دادند؟
و یا کدام تغییر
قانونی را به
نفع تودههای
مردم انجام
دادهاند؟!
بنابراین، بیجهت
نیست که آنها،
همواره تلاش
میکنند آن تاریخ
را ببندند تا
پرونده
جنایاتشان
رو نشود.
میرحسین
موسوی و
کروبی، به
عنوان
پرچمداران
حرکت سبز
اسلامی، رویای
بازگشت به
دوران «طلایی
امام خمینی»
را در سر میپروراند
اما هنگامی که
از آنها سئوال
میشود
نظرتان در
سرکوبهای سالهای
اوائل
انقلاب،
کشتارهای سالهای
اوایل
انقلاب،
انقلاب
ارتجاعی
فرهنگی، کشتارهای
سال ۶۰ تا ۶۲،
پافشاری بر
ادامه جنگ ایران
و عراق،
ترورهای
فعالین سیاسی
و فرهنگی در
داخل و خارج
کشور و به
ویژه قتلعام
چندین هزار
زندانی سیاسی
در بهار و
تابستان ۶۷
چیست؟ و شما
چه نقشی در
این سالها
داشتید یا
برآشفته میشوند
و یا بیجواب
میگذارند؟! این
سیاست یک بام
و دو هوای
موسوی از کجا
نشئت میگیرد؟
شاید او، از
یکسو ترس از
این دارد که
نفی امام و
دوران سیاه
دهه ۶۰،
جایگاه گذشته
و تاریخی او
را زیر سئوال
ببرد و از
مقبولیت او در
میان
هوادارانش
بکاهد. و از
سوی دیگر، نقش
مستقیم او در
جنایات
هولناک دهه ۶۰
برملا شود. بنابراین،
دستکم کسانی
که از سیاستهای
موسوی - کروبی
پیروی میکنند
و یا خود را با
سیاستهای آن
همراه میکنند
نیز در مقابل
این سئوالات
قرار دارند و
نمیتوانند
از خود سلب
مسئولیت کنند.
حتی کسانی چون
ابراهیم
نبوی، پا را
فراتر میگذارند
و بیشرمانه
تاکید میکنند
آنهایی که در
سال ۶۷ اعدام
شدند دو سه
درصدی
کمونیست و
مجاهد بودند
که خوب شد
اعدام شدند.
ابراهیم نبوی
که امروز طنز
میگوید در
کشتار ۶۷، از
معاونان
وزارت کشور
بود و امروز
نیز برای حرکت
سبز اسلامی
سینهپاره میکند.
اما
تجارب تاریخی
و تحولات
انقلابی اخیر
در قاره
آفریقا و آسیا
برعلیه فقر و
بیکاری و
دیکتاتوری و
همچنین تظاهرات
میلیونی
کارگران در
کشورهای غربی
بر علیه نظم
موجود، سران
حکومت اسلامی
و همه جناحهای
آن را به شدت
نگران کرده
است. چرا که
این بار نوبت
قدارهبندان
حکومت اسلامی
است که با
قدرت مردمی
پایین کشیده
شوند.
بنابراین،
دیگر زمان
تغییرات قطرهچکانی
اصلاحطلبان حکومتی
از بالا به سر
رسیده است.
حداقل
مطالبات
کنونی مردم
امروز
بر متوهمترین
افراد و
جریانات نیز روشن
است که دوره
حاضر، دوره
سقوط
دیکتاتورهاست
و حکومت
اسلامی نیز در
صف سقوطکنندگان
قرار دارد.
قطعا در جریان
سقوط حکومت اسلامی،
تمامی
گرایشات
سیاسی تلاش
خواهند کرد
اهداف و
استراتژی خود
را به جامعه
ارائه دهند و
یارگیری کنند.
اما در عین
حال همگان میدانند
که امروز
جامعه ایران،
یک جامعه
طبقاتی است و
در چنین جامعهای،
طبقه کارگر به
عنوان یکی از
طبقات اصلی جامعه،
از وزنه سنگین
سیاسی و
اجتماعی
برخوردار است.
طبقه کارگر با
اعتصاب خود به
راحتی قادر
است چرخ
اقتصادی
حکومت را فلج
کند و آن را به
سقوط بکشاند.
بر این اساس،
هر جریانی که
بخواهد در
تحولات آتی
جامعه ایران،
نقشی ایفا کند
ناچار است بر
قدرت سیاسی -
اجتماعی
کارگران و
محرومان و ستم
دیدگان و نقش
آنها در
تحولات
جامعه، حساب
باز کند.
اما در
چنین شرایطی،
فرض کنیم آنطور
که باید و
شاید طبقه
کارگر و کلیه
نیروهای چپ
جامعه،
نتوانند
آلترناتیو
طبقاتی خود را
به کرسی
بنشانند و
قدرت سیاسی را
کسب کنند. در چنین
روندی نیز
وضعیت جامعه
ایران به نحوی
تحول یافته
است که هر
گرایش سیاسی
در جامعه ایران
دست بالا را
بگیرد نمیتواند
در مقابل
مطالبات و
خواستههای
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی جامعه
شانه بالا
بیندازد. بنابراین،
آن گرایشی که
به قدرت میرسد
مجبور است
حداقل مطالبات
جامعه را
بپذیرد. در
غیراینصورت
چه لزومی داشت
که جامعه این
همه در مقابل
وحشیگریهای
حکومت اسلامی
ایستادگی کند و
این همه بهای
سنگین انسانی
نیز بپردازد؟!
به نظرم
حداقل خواستها
و مطالبات
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و فرهنگی
که کارگران و
محرومان و ستمدیدگان
جامعه، آنها
را از هر
حاکمیتی که در
ایران به قدرت
برسد مصرانه
میخواهند،
عبارتند از:
·
به رسمیت
شناختن آزادی
بیان، قلم،
اندیشه، تشکل
و اعتصاب؛
·
آزادی
فعالیت همه
نهادهای دمکراتیک
اقشار مختلف
مردمی،
سازمانها و
احزاب سیاسی؛
·
آزادی
فعالیت رسانههای
مستقل؛
·
آزادی
همه زندانیان
سیاسی؛
·
آزادی
مذهب و
لامذهبی؛
مذهب باید
کاملا امر
خصوصی افراد
تلقی شود و
قوانین نیز
طوری تنظیم
گردد که
خانوادههای
مذهبی
نتوانند کوچکترین
محدودیتی
برای کودکان
دختر و زنان
به وجود بیاورند؛
·
دین باید
از دولت و
آموزش و پرورش
و دستگاه
قضایی جدا
گردد؛
·
همه
قوانین زنستیز
لغو شوند و
برابری زن و
مرد در همه
عرصههای
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی به
رسمیت شناخته
شود؛
·
لغو کار
کودکان و
تامین زندگی
همه کودکان
کار و خیابانی
و خانواده آنها؛
·
به رسمیت
شناختن حقوق
مساوی برای
همه شهروندان
کشور، مستقل
از جنسیت،
ملیت، مذهب و
زبان؛
·
پایان
دادن به سرکوب
و آزار اقلیتهای
مذهبی؛
·
پرداخت
فوری و یکجای
دستمزدهای
معوقه کارگران
و تعیین سطح
حداقل دستمزد
آنها براساس
نیازهای
خانوادههای
کارگری و تورم
واقعی؛
·
لغو همه
قوانین
ضدانسانی و
هرگونه شکنجه
و اعدام و
سنگسار؛
·
انحلال
وزارت
اطلاعات و همه
نهادها و
نیروهای
امنیتی و
سرکوبگر؛
·
بازداشت
و محاکمه همه
عاملان و
عامران و
کسانی که در
بیش از ۳۲ سال
گذشته در
سرکوب مردم و
ترور و جنایات
شهروندان
کشور دست
داشتند؛
·
بازداشت
و محاکمه همه
کسانی که در
غارت و چپاول
اموال عمومی
مردم و جامعه
نقش و دخالت
داشتند؛
·
تدوین
قانون اساسی
جدید با دخالت
مستقیم ارگانها
و نهادهای
مردمی و نقد و
بررسی رسانهها،
سازمانها و
احزاب سیاسی و
نهادهای
دمراتیک و
غیره؛
·
تدوین
قانون کار،
توسط تشکلهای
کارگری و
دخالت مستقیم
توده
کارگران؛
·
تدوین
قوانین جزایی
کشور بر اساس
معیارها و
ارزشهای
انساندوستانه
و با در نظر
گرفتن حرمت و
موجودیت انسان؛
·
توجه
ویژه به مسایل
زیست محیطی؛
·
...
جمع
بندی
عموما
سیاستهای
موسوی و کروبی
و همفکرانشان،
هنوز در قالب
گفتمان حکومت
اسلامی و قانون اساسی
آن جریان
دارد. از این
رو، حتی با یک
گفتمان
سکولار که
جدایی دین از
دولت و آموزش
و پرورش و
دستگاه قضایی
است فاصله بسیاری
دارد.
اساسا دین و
مذهب، یکی از
آن ابزارهای
فکری در جهت
به انقیاد
کشیدن طبقات
محکوم است که
از دوران قدیم
به سرمایهداری
به ارث رسیده
است. طبقه
سرمایهدار،
از دین در جهت
حفظ و تثبیت
حاکمیت خود در
کنار
ابزارهای
معنوی دیگر
سود برده است.
هویت دینی و
مذهبی، هم چون
هویت
ناسیونالیستی
بر هویت
طبقاتی و ستم
طبقاتی سایه
افکنده و بدینطریق
طبقه کارگر و
محرومان
جامعه را به
پیروی از
طبقات حاکم
فرامیخواند.
اما اگر
حتی از
کارنامه
سیاسی موسوی و
کروبی در
حکومت اسلامی
بگذریم سیاستها
و اظهارنظر آنها
در ۲۲ ماه
گذشته و منشور
اخیرشان به
روشنی نشان
دادهاند که
همه تلاش آنها،
حفظ نظم موجود
و حکومت
اسلامی و
قانون اساسی
آن است. اما
شعارها و نحوه
اعتراضات
معترضین در
جامعه ایران،
به سادگی نشان
میدهند که
جنبش اعتراضی
و خیزش مردمی
افق و چشمانداز
جناح اصلاحطلبان
حکومتی را
دنبال نمیکنند.
برای مثال، هنگامی
که معترضین در
خیابان، همزمان
تصاویر خمینی
و خامنهای را
آتش میزنند
پیام روشن و
صریحشان این
است که هیچکدام
از جناحهای
حکومتی را نمیخواهند
و با کلیت
حکومت اسلامی
مخالفند. چرخ
زمان و تحولات
منطقه نیز به
ضرر جنبش سبز
اسلامی است و
گرایشات
مذهبی با هر
نوع و مدلی به
انزوا رانده
میشوند.
بسیاری از
مردم ایران،
به ویژه نیروی
جوان، خواهان
تغییرات
بنیادی در همه
عرصههای
اقتصادی، سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی در
جامعه هستند
که قطعا در
حاکمیت جمهوری
اسلامی و حتی
اگر جناح
اصلاحطلب
نیز مجددا حاکم
شود برآورده
نخواهند شد.
بنابراین، طبیعی
است که جنبش
کارگری، جنبش
زنان، جنبش
دانشجویی، روشنفکران
و هنرمندان و
مردم تحتستم،
نباید اجازه
دهند از
حضورشان در اعتراضات
به عنوان
سیاهیلشکر
سبزهای اسلامی
بهرهبرداری
سیاسی شود. از
اینرو، حضور
آنها در
اعتراضات
خیابانی
مستلزم این
است که با
شعارها و
مطالبات
مستقل خود
شرکت کنند.
از سوی
دیگر، برخی از
جریانات چپ،
جنبش مردمی را
که در سال ۸۸
راه افتاد یکجا
به کیسه سیاسی
موسوی - کروبی
ریختند. هر
جنبشی که در
حاکمیت دیکتاتورها
در خیابان راه
می افتد فارغ
از این که
فراخواندهنده
آن چه کسی و چه
جریانی باشد
موجی از مردم
معترض و
گرایشات
مختلف سیاسی
در آن شرکت میکنند
تا آن جنبش را
به دنبال
اهداف و سیاستهای
خود بکشانند.
هر کسی که در
چنین خیزش
عمومی مردمی
شرکت نکند و
یا آن را به
حساب سبزهای اسلامی
بنویسد کلاهش
پس هواست و در
بهترین حالت
بیعملی و
پاسیویسم
سیاسی خود و
جریانش را
توجیه میکند.
به علاوه در
شرایط موجود و
به دلایل گوناگون،
هیچکدام از
نیروهای
اپوزیسیون به
تنهایی نمیتوانند
فراخوان
اعتصاب و
تظاهرات
سراسری بدهند
بنابراین،
طبیعی ست که مردم
جان به لب
رسیده به هر
بهانهای به
فراخوان
موسوی و کروبی
و یا به دلیل
هشت مارس، اول
ماه می،
چهارشنبهسوری،
عید نوروز و
هر امکان و
توجیه دیگری به
خیابانها
بریزند و خشم
و نفرت خود را
از حکومت جانی
به نمایش
بگذارند تا
رفتهرفته
رهبری جمعی
خود را نیز
پیدا کنند.
مهمتر از همه،
در این حرکتهای
اجتماعی است
که مردم و به
ویژه جوانان
همفکران خود
را پیدا میکنند
و دست به
خودسازماندهی
و خودرهبری میزنند.
برای مثال، در
شرایط موجود،
سازماندهی
شورای محلات
است که وسیعترین
نیروهای شاغل
و بیکار، زنان
شاغل و زنان
خانهدار،
پیر و جوان،
باسواد و بیسواد،
روشنفکر و
هنرمند متهعد
را در یک صف
قدرتمند
طبقاتی قرار
دهد و مبارزه
خود را سازمان
یافته و هدفمند
پیش ببرد بیشک
سطح مبارزه
کنونی علیه حکومت
اسلامی را
وارد فاز دیگر
خواهد کرد.
چنین سازماندهی
نه ارادهگرایانه،
بلکه نیاز
امروز جامعه
ماست. بهعلاوه
جنبشهای اجتماعی
نه با فراخوان
کسی و جریانی
راه میافتند
و نه با
فراخوان کسی تعطیل
میگردند. اما
روشن است که
افراد و
جریانات جدی و
مبارز میتوانند
جنبشهای
سیاسی -
اجتماعی را
تقویت کنند و
یا برعکس، با
اتخاذ سیاستهای
نادرست و
سکتاریستی در
آن خرابکاری کنند؛
اما نمیتوانند
مانع پیشروی
جنبش طبقاتی
کارگران و
محرومان
بشوند. همچنان
که سرکوب
دولتی نیز تا
جایی میتواند
مانع پیشروی
جنبشهای اجتماعی
شود اما دیر
یا زود جنبشها
راه پیشروی
خود را پیدا
میکنند و تا
روزی که حکومت
را سرنگون
نکنند و بدیل
آن را به وجود
نیاورند از پای
نمی نشینند.
در شرایط
موجود و در
حالی که اول
ماه می روز
جهانی کار را
نیز در پیش
داریم فعالین
تشکلهای
کارگری و همچنین
فعالین
شناختهشده و
مورد اعتماد
کارگران،
فرصت مناسبی
دارند که
منشور و یا
پلاتفرم
طبقاتی طبقه
کارگر را که
دستکم حمایت
بخشی از طبقه
را در پشت سر
خود داشته
باشد تدوین
کنند و انتشار
دهند. پیرامون
این منشور نیز
در کارخانهها،
کارگاهها، اماکن
عمومی و جامعه
کارگران و بیکاران
و مردم معترض
را متحد و
متشکل کنند.
همین روند
سازماندهی را
نیز میتوان
در جنبش زنان،
جنبش دانشجویی،
جمعهای
روشنفکری و
هنری و همچنین
بخشهای دیگر
جامعه چون
آموزش و پرورش
و بخش خدمات
نیز پیگیری
کرد. بنابراین،
تشکل و مبارزه
متحد و هدفمند
ضروریترین
نیاز همین
امروز جامعهمان
است. پس نباید آن
را به فردا و
فرداها موکول
کرد. شاید
فردا برای دست
زدن به
انقلابی
دیگر، خیلی
دیر باشد!
مسلم
است که بحث بر
سر عشق به
انقلاب و
ایدئولوژی نیست.
اساس بحث حرمت
و موجودیت
انسان و
نیازها و
آزادیهایش
که ۳۲سال است،
همچنان توسط
حکومت اسلامی
لگدمال میشود
و هر روز نیز
قربانیان بیشتری
از جامعهمان
میگیرد.
اساسا کارگر و
هر انسان
دیگری را نیازها
و ضرورتهای
زندگی به
میدان مبارزه
میکشاند و به
سوی آگاهی
سوسیالیستی
هدایت میکند
نه ایدئولوژی
و تحلیلها و
تئوریهای مندرآوردی
و آنچنانی.
به امید
این که خیزش
مردمی ایران،
با قدرت مبارزاتی
خود هر چه
زودتر بتواند
با آزادی همه
زندانیان
سیاسی و هم
چنین تحمیل
دیگر مطالبات
خود در همه
زمینههای
اقتصادی،
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی بر
حکومت
اسلامی، فضای
سیاسی کشور را
باز کند تا در
چنین فضایی،
مردم آزاده
سرنوشت خود را
مستقیما به
دست خویش رقم
بزنند.
پنج
شنبه بیست و
پنجم فروردین ۱۳۹۰
- چهاردهم
آپریل ۲۰۱۱