اشرف
دهقانی:
انقلاب
و ضدانقلاب در
لیبی!
حمله
ناتو به لیبی
و به عبارت
دیگر تجاوز
نیروهای
نظامی
امپریالیستی
به آن کشور با
توجیه "دخالت
انساندوستانه"،
ضرورت تحلیل
اوضاع و
طبیعتاً پاسخگوئی
به چرائی این
حمله را در مقابل
نیروهای
سیاسی قرار
داده است. شکی
نیست که برای
درک حقیقت و
شناخت از
اهداف واقعی
این حمله
نظامی، نه
ادعاها و تبلیغات
محافل مختلف
آنهم با ماهیتهای
شناختهشده
ارتجاعیشان،
بلکه خود
واقعیتهای
عینی باید
مورد بررسی
قرار گیرد؛ و
مسلماً دراین
میان تحلیلی
میتواند
قابل تأمل و
تعمق باشد که
قادر شود با روشی
دیالکتیکی،
حقایق را از
دل واقعیتهای
موجود بیرون
کشیده و آنها
را در معرض
شناخت دیگران
قرار دهد.
امروز
در برخورد به
تحلیلهای
موجود از علت
حمله نظامی
دولتهای
سرمایهداری
غرب به لیبی
به طور عمده و
برجسته با دو
ادعا روبرو
هستیم که
هیچکدام از
پایه عینی برخوردار
نمیباشند.
ادعای اول که
اشاعهدهندگانش،
خود نیروهای
امپریالیستی
و مبلغین بینقابشان
هستند جهت
لاپوشانی
منافع و مطامع
امپریالیستی،
حمله نظامی به
لیبی را با
ادعای "نجات"
مردم از دست
وحشیگریهای
دیکتاتور
لیبی توجیه
کرده و توضیح
میدهند. روشن
است که این
برخورد عوامفریبانه
در شرایطی که
مردم هشیار و
آگاه جهان پیش
از این در
رابطه با حمله
به افغانستان
و عراق
توجیهات
مشابهی را
شنیده ولی در
جریان عمل و
در تجربه خود
به دروغین و
ریاکارانه
بودن آنها پی
بردهاند،
قادر به فریب
آنها نیست.
رسوائی
چهره خونین
سرمایهداران
بینالمللی
امروز به حدی است
که حتی مبلغین
با نقاب یا بهطور
کلی نیروهای
راستی که
توجیه سیاستهای
امپریالیستی
و گمراه کردن
اذهان برای درک
حقیقت امر،
کار و وظیفه
آنهاست نیز
نمیتوانند
جز با اذعان
به
"ریاکارانه"
و "سالوسانه"
بودن توجیه
دولتهای
امپریالیستی
در برپائی جنگ
در لیبی سخن بگویند.
به خصوص که در
شرایط اوجگیری
مبارزات
انقلابی در
منطقهای بسیار
حساس و حیاتی
برای
امپریالیستها
و در شرایطی
که همه حکومتهای
مزدور در این
منطقه با وحشیگری
تمام و با
سرکوبگریهای
بیرحمانه به
مقابله با
تودههای
مبارز تحتستم
میپردازند،
آنها قادر
نیستند به
افکار عمومی جهان
توضیح دهند که
اگر بحث بر سر
دفاع از "حقوق
بشر" و "انساندوستی"
است چرا آن به
اصطلاح انساندوستها
و مدافعین حقوق
بشر روی
جنایات بسیار
وحشیانهای
که هم امروز
در سوریه
اعمال میشود
و مردم توسط
نیروهای مسلح
رژیم حاکم هر
روز در خون
خود غلطانده
می شوند، چشم
بستهاند؟
چرا انساندوستی
آنها در
بحرین، در یمن
و غیره گل نمیکند؟
چرا هنگامی که
مردم ایران در
سال ۸۸ به طور
علنی و آشکار
در تجمعات
میلیونی خود مورد
حملات شدیداً
جنایتکارانه
مزدوران رژیم
جمهوری
اسلامی قرار
گرفته و
مزدوران مسلح
رژیم حتی در
خیابانها به
طور وحشیانه
به شکنجه زنان
و مردان میپرداختند،
تلنگری هم به
احساسات به
اصطلاح بشردوستانه
اوباما و شرکا
وارد نیامد!!؟
و امروز آنها
در مقابل
اعدامهای
گسترده و
جنایتکارانه
جمهوری
اسلامی چه
احساسات به
اصطلاح انساندوستانه
از خود نشان
میدهند؟
ادعای
دوم در رابطه
با جنگ در
لیبی،
"مستقل" و "ملی"
خواندن قذافی
و یا نسبت
"نافرمانی"
دادن به او در
مقابل
اربابان
امپریالیستاش
میباشد.
متأسفانه
بسیاری از
نیروها، حتی
آنهائی که
متعلق به
نیروهای درون
خلق هستند، با
استوار کردن
تحلیل خود روی
این ادعای
غیرواقعی و بیاساس،
به توضیح
دلایل حمله به
لیبی میپردازند.
آنچه باعث
چنین گمراهی
شده اساساً قبول
تبلیغاتی است
که از بدو روی
کار آمدن قذافی
برای سرپوش
گذاشتن به
اعمال او در
خدمت به
سرمایهداران
بینالمللی،
از طرف محافل
مختلف در مورد
وی به راه
انداخته شد که
از نوع همان
تبلیغاتی بود
که بعداً در
مورد خمینی
ساز کردند و
موجودی که
اساساً با
خواست و
صلاحدید
امپریالیستها
به روی کار
آورده شد را
ضدامپریالسیت
جا زدند.
با
قبول ادعاها و
تبلیغات فوقالذکر،
در شرایطی که
جنگ تجاوزکارانه
آمریکا و دولتهای
غربی دیگر در
لیبی در متن
مبارزات
انقلابی تودهها
در دنیای عرب
صورت گرفته
است، با
مقایسه
تاکتیکهای به
کار برده شده
توسط آنها در
این مبارزات،
مطرح میشود
که گویا
آمریکا منافع
اقتصادی بزرگ
و نفوذ لازم
را در ارتش
لیبی ندارد و
گویا به این
خاطر در رابطه
با خیزش تودههای
این کشور
نتوانست به
همان برخورد و
سیاستی متوسل
شود که در مصر
در پیش گرفت و
نتوانست از
قذافی هم
همانند مبارک
خواستار
برکناری از قدرت
شده و اداره
مملکت را به ارتش
بسپارد.
هیچکدام از
این ادعاها
پایه واقعی
ندارند. در
حالی که اگر
تبلیغات و
ادعاهای بیاساس
در مورد قذافی
به کنار زده
شده و به خود واقعیت
رجوع شود و
قبل از هر چیز اعمال
قذافی در
سودرسانی به
سرمایهداران
بینالمللی
مورد توجه
قرار بگیرد،
آنوقت معلوم خواهد
شد که این
دیکتاتور نیز
در خدمتگزاری
"بیدریغ" به
منافع آنان،
کمتر از
دیگران نبوده
و در نوکری و
سرسپردگی به
قدرتهای
بزرگ حتی در
مواردی جلوتر
هم بوده است. هنوز
چهار سال
بیشتر از
زمانی نمیگذرد
که قذافی با
گردن نهادن به
یک سری سیاستهای
"نئولیبرالی"
سرمایهداران
بینالمللی،
به قیمت فقر و
گرسنگی و خانهخرابی
باز هم شدیدتر
مردم رنجدیده
لیبی، به عقد
قراردادهای
اسارتباری
که از طرف
آمریکا،
بریتانیا و فرانسه
به او تحمیل
شد پرداخت و
یکبار دیگر
نوکری
وفادارانه
خود را به
قدرتهای غرب
ثابت نمود.
این را نیز
همگان میدانند
که پیش از آن
که شعلههای
انقلاب تودههای
انقلابی عرب،
منطقه و کشور
لیبی را فرا
گیرد، قذافی
مورد دفاع و
علاقه غرب قرار
داشت و به
قولی سارکوزی
زیر پای او
"فرش قرمز"
پهن میکرد و
وزیر امور
خارجه و دیگر
مقامات
آمریکا وی را
در آغوش میگرفتند.
از
طرف دیگر در
رد این توهم
که گویا عدم
نفوذ کامل
آمریکا و شرکا
در لیبی مانع
از آن شده که
آنها عین برخوردی
که در مصر در
مقابله با
تودههای
انقلابی این
کشور و خاموش
کردن آتش
مبارزات آنان
صورت دادند در
لیبی به کار
نبرند، باید
گفت که اساساً
انتظار این که
امپریالیستها
در همه جا از
یک تاکتیک
واحد برای به
شکست کشاندن
انقلاب تودهها
استفاده
کنند، نابجاست.
اتفاقاً
انقلاب در تونس
و مصر و
مشاهده رشد
سریع و موجوار
حرکت انقلابی
تودههای
مبارز در
سراسر منطقه،
بیش از پیش
سیاستمداران
آمریکائی را
به اتخاذ
تاکتیکهای
متنوع برای
مقابله با
تودههای
انقلابی و
پیشبرد
استراتژی
درازمدت خود
سوق داده است.
بر این اساس،
به هیچوجه جای
تعجب نیست که
خیزش انقلابی
تودهها در
لیبی به گونهای
متفاوت مورد
برخورد آنها
قرار گرفت.
همه
واقعیات فوق
بیانگر آن
هستند که دلیل
برپائی جنگ در
لیبی از طرف
قدرتهای
بزرگ با طرح
به اصطلاح
نافرمانی
قذافی از این
قدرتها و یا
قائل شدن نوعی
استقلال برای
وی در مقابل
سرمایهداران
بینالمللی
قابل توضیح
نیست؛ بلکه برای
این منظور
باید منافع آن
قدرتها و
الزامات
شرایط جدید،
چه در خود
لیبی و چه در
کل منطقه مورد
توجه و بررسی
قرار گیرد،
امری که مورد
برخورد این
مقاله در سطور
پائین خواهد
بود. اما پیش
از آن لازم
است از روندی
که قبل از
حمله ناتو به
لیبی طی شد،
تصویری ارائه
گردد.
تاکتیک
سرکوب انقلاب
در لیبی
همانطور
که میدانیم
هنوز شعلههای
انقلاب در
لیبی کاملاً
سر برنکشیده و
مردم مبارز
هنوز فرصت
تداوم تظاهرات
خیابانی را هم
نیافته بودند
که ظاهراً
مبارزه مسلحانه
"تودهها" بر
علیه قذافی و
رژیم
دیکتاتورش
عمدتاً در
شهرهای شرق
کشور- جائی که
منابع غنی نفت
لیبی بیشتر در
آنجا قرار
دارد (بنا به
گزارشات
منتشره، نزدیک به ۸۰ درصد از
ذخیره نفتی
عظیم لیبی در
خلیج سیدرا در
شرق لیبی واقع
شده است) آغاز شد.
ظاهر امر این
طور نشان میداد
که گویا با
اولین حرکتهای
تودهای بر
علیه رژیم ضدخلقی
قذافی، ارتش
این کشور که
در طی سالیان
طولانی مدافع
و حافظ آن
رژیم و ستون
اصلی در حفظ مناسبات
ظالمانه و
سرکوبگرانه
حاکم بر مردم
رنجدیده لیبی
بوده است، یکباره
فرو ریخت و شیرازهاش
چنان از هم
گسست که واحدهائی
از آن جدا شده
و به مردم
مبارز
پیوستند، آنهم
با حفظ تشکل و
ساختمان
درونی خود!!
در
قسمت غرب،
تودههای
مبارز توسط
قذافی سرکوب
شدند و او
همچنان با
تکیه دادن بر
مسند قدرت،
ادعای همیشگی
خود که گویا
مردم لیبی
"عاشق" او
هستند را
تکرار نمود.
اما در قسمت شرق،
مبارزه
مسلحانه
ظاهراً تودهها
بر علیه رژیم
قذافی خیلی
زود به آزاد
کردن چند شهر
انجامید، و با
تکیه بر این
نیروهای مسلح
ظاهراً خلقی
اعلام شد که "شورای
ملی انتقالی لیبی"(۱)
تشکیل شده
است. به این
ترتیب با شکلگیری
اولین حرکتهای
مبارزاتی
مردم تحتستم
لیبی، ناگهان
اوضاع مملکت
در هم ریخت و
در لیبی یک
جنگ داخلی که
در یک طرف آن
نیروهای مسلح تحت
فرمان قذافی و
در طرف دیگر
نیروهای مسلح
تحت فرمان "شورای
ملی انتقالی لیبی" یا
به اختصار "شورای
ملی" قرار
دارد، پا
گرفت.
مسلماً
از هم پاشیده
شدن شیرازه
امور یک ارتش
ضدخلقی که
سالهای
طولانی با
انسجام و استحکام
درونی به
انجام وظایف
ضدانقلابی
خود مشغول بود
در مدت کوتاهی
پس از اولین
تجمعات
اعتراضی و
تظاهرات تودهای،
در شرایطی که
مردم هنوز حتی
فرصتی برای استحکام
نیروهای
مبارزاتی خود
را نیافته
بودند،
اصولاً باید
هر انسان متفکری
را به تأمل و
تعمق وادارد
تا ببیند که بر
چه اساسی چنین
شد؟ اگر ارتش
لیبی، ارتش
پوسیدهای
بود چرا پیش
از این کسی
شاهد
نمودهائی از چنان
از هم پاشیدگی
در آن ارتش
نبود!؟ آیا
دستهائی در
کار بود که با
توجه به وقوع
انقلاب و رشد
جنبش های
انقلابی در
دنیای عرب و
پیشبینی این
امر که تودههای
دربند لیبی
نیز به پا
خواهند خاست،
وضع فعلی را به
وجود آورد؟ به
زبانی روشنتر،
آیا واحدهای
متشکلی از آن
ارتش به دستور
قدرتی بالاتر
از قذافی از
آن جدا شدند؟
به دستور یک
مهره صاحب
قدرت
آمریکائی،
کسی چون "هویزر"!؟
همان ژنرال
آمریکائی که
امروز دیگر
مردم آگاه
ایران با توجه
به اعترافات
خود وی و
اسناد دیگر،
او را به خوبی
میشناسند و
خوب میدانند
که وی در سال ۱۳۵۷
در شرایط اوجگیری
انقلاب تودهها
بدون اطلاع
شاه وارد
فرودگاه
تهران شد و با
سران ارتش به
گفتگو
پرداخته و
دستور جدید
آمریکا را به
آنها ابلاغ
نمود. بعد هم
همگان دیدند
که ارتشی که
سالها خود را
"ارتش
شاهنشاهی" مینامید
با اطلاع از
موضع آمریکا
مبنی بر انتقال
قدرت از شاه
به خمینی، از
"شاهنشاه"
روی برگردانده
و آمادگی آن
را پیدا نمود
که یکباره خود
را ارتش اسلام
و در خدمت
خمینی بخواند!
این تجربهای
است که مردم
آگاه و هشیار
ایران نمیتوانند
آنرا در
برخورد به
رویدادهای
مشابه به دست
فراموشی
بسپارند. اما
ضمن اتکاء به
چنین تجربهای،
یک سئوال
کلیدی و اساسی
هم باید در
اینجا مطرح
شود و آن اینکه
"شورای ملی"
نوظهور در
لیبی از چه
ماهیتی برخوردار
است! آیا به
صرف این که این
شورا بر علیه
قذافی، دشمن
قسمخورده
مردم تحت ستم
لیبی، مبارزه
مسلحانهای
را رهبری میکند،
میتوان آن را
یک نیروی
مردمی به حساب
آورد؟ آیا مشخصات
و مختصات یک
نیروی مردمی
که اساساً برای
تحقق
خواستهای
اقتصادی و سیاسی
تودهها میجنگد
در این شورا
وجود دارد؟
همه واقعیتها
بیانگر پاسخ
منفی به این
سئوالات
هستند.
واقعیت
این است که به
دلیل شرایط
اختناق شدید و
سلطه طولانی
دیکتاتوری
قهرآمیز در
لیبی، مردم
این کشور از
امکان ایجاد
تشکلهای مردمی
محروم و در
شرایط قیام
تودهای
برعلیه رژیم
قذافی فاقد
تشکل یا
تشکلات
انقلابی
بودند، و هیچ
نیروی واقعاً
مردمی و
انقلابی در
آنجا وجود
نداشت که مبین
خواستها و
نظرات تودههای
تحتستم لیبی
باشد. بنابراین،
در چنین
شرایطی،
پیوستن واحدهای
متشکلی از
ارتش ضدخلقی
لیبی به تودهها
چه مفهومی جز
این میتواند
داشته باشد که
این واحدها
بدون آنکه تحت
رهبری تشکل یا
تشکلهای
مردمی قرار
بگیرند و
نیروی خود را
در خدمت اهداف
انقلابی آنها
قرار بدهند،
برعکس نیروی
تودههای
پراکنده و بیسازمان
را در خدمت
گرفته و سعی
کردهاند با
قرار دادن خود
در رأس آنها،
تودههای
شورشی جان به
لب رسیده از مظالم
و وحشیگریهای
رژیم قذافی را
به نام
اپوزیسیون آن
رژیم، تحت
رهبری خود در
آورند!
از
همان آغاز جنگ
داخلی در لیبی
شواهد و فاکتهای
عینی وجود
داشت که نشان
میداد دستهای
پُرقدرتی در
کار است که میکوشد
انقلاب تودههای
مردم لیبی را
از مسیر
انقلابی خود
منحرف و آن را
به جهت دلخواه
خویش سوق دهد.
بلافاصله پس
از آغاز جنگ
داخلی در
لیبی، بر اساس
گزارشات
منتشرشده در
رسانههای
غربی، از جمله
در نیویورکتایمز،
معلوم شد که
مأموران سیا
(سازمان جاسوسی
آمریکا) مستقر
در این کشور
(این عوامل
خیلی پیش از وقایع
اخیر، رسماً
با توافق
قذافی در آن
کشور حضور
داشتند) با به
اصطلاح
شورشیان در
ارتباط بوده و
مستقیماً در
اداره و
پیشبرد امور
جنگ دخالت
دارند. معلوم
شد که آمریکا
بیدرنگ
مأموران
دیگری را نیز
برای
سازماندهی و تقویت
نیروی
"شورشیان" به
لیبی اعزام داشته
است. به خصوص
در اکثر رسانههای
غربی (از جمله
در سیانان)
از شخصی به
نام خلیفه
هفتار اسم
برده شد که سالها
در نزدیکی مقر
مرکزی سیا
زندگی میکرد
و با سیا در
ارتباط بود.
او بلافاصله
پس از شروع
ناآرامیها،
از آمریکا به
لیبی فرستاده
شد و اکنون یکی
از فرماندهان
مهم به
اصطلاح
شورشیان در
لیبی میباشد.
جای هیچ
تردیدی نیست
که مأموران
سیا در صورتی که
"شورشیان" و
"شورای ملی"
تازه تشکیل
شده، از ماهیت
مردمی برخوردار
بودند، هرگز
چنان رابطهای
را با آنان
برقرار نمیکردند
(تجربه مبارزه
مسلحانه تودهای
در کردستان
خودمان و
چگونگی
برخورد آمریکا
و دیگر
نیروهای
امپریالیستی
آنهم در
شرایطی که خمینی،
شعارهای تند
به اصطلاح ضدامپریالیستی
بر علیه
آمریکا میداد
و غرب هم در
تبلیغات، از
ضدیت جمهوری
اسلامی با خود
سخن میگفت
را میتوان به
یاد آورد). به
رسمیت شناخته
شدن "شورای
ملی" از طرف
فرانسه نیز
خود بیانگر آن
است که این
تودههای
انقلابی و
شورشی لیبی
نیستند که با
پیوستن واحدهائی
از ارتش به
آنان تقویت
شده و کنترل بخشی
از کشور را به
دست خود گرفتهاند
بلکه این بخشی
از ارتش
سرکوبگر و
ضدخلقی لیبی
است که قدرتهای
غارتگر
امپریالیستی
با طیب خاطر
آنها را مورد
حمایت و مهر
خود قرار میدهند.
واضح است که
"شورشیان" و
شورای مذکور
اگر از کمترین
ماهیت مردمی
برخوردار
بودند و کمترین
تعلقی به مردم
مبارز و تحتستم
لیبی داشتند
نه تنها هرگز
این چنین مورد
توجه
امپریالیستها
قرار نمیگرفتند،
بلکه آمریکا و
سازمان سیا
همان برخوردی
را با آنها میکردند
که در اقصی
نقاط جهان
انجام میدهند.
با
کمی تأمل روی
واقعیتهای
فوق کاملاً میتوان
بین چگونگی
تلاش برای
فرونشاندن
آتش مبارزه
تودهای در
مصر توسط
آمریکا با
همراهی دیگر
سرمایهداران
بینالمللی،
و آنچه در
لیبی صورت
گرفت شباهتی
را مشاهده نمود.
در مصر برای
خاموش کردن
شعلههای
انقلاب مردم،
از ارتش
ارتجاعی
خواسته شد که
از حمایت
مبارک دست
برداشته و
اداره امور مملکت
را خود به دست
گیرد. در لیبی
این وظیفه – در
روند و طی
مکانیسمهائی
که فعلاً مورد
بحث ما نیست-
به دو بخش از
هم جدا شده
ارتش محول شده
است. اگر ارتش
تحت فرمان
قذافی از طریق
سرکوب آشکار
به مقابله با
تودههای
انقلابی میپردازد،
بخش دیگری از
همان ارتش که
اکنون به نام "شورشیان
لیبی" و
"شورای ملی"
وارد عمل شده
است، تحت نام
مبارزه با
قذافی به
کنترل
مبارزات مردم
و خاموش کردن
آن مبارزات
مشغول است.
بنابراین، یک
جنبه از نقش
جنگ داخلی در
لیبی فرو
نشاندن
مبارزات مردم
و به هرز بردن
نیروی
انقلابی
آنهاست (همانطور
که در ایران
بعد از انقلاب
ضدسلطنتی و ضدامپریالیستی
سال ۵۷ نیز
جمهوری
اسلامی از جنگ
ایران و عراق
جهت هرز بردن
نیروی مردم و
پاک کردن صورت
مسأله انقلاب
مردم ایران
سود جست). از
جنبهای دیگر،
کنار نزدن
قذافی همچون
مبارک از قدرت
(هر چند این
تاکتیک در مصر
پس از هفتهها
مبارزات
گسترده تودهای
صورت گرفت) و
تبلیغات بر
علیه قذافی به
عنوان یک
شیطان و
سرکوبگری
وحشی، زمینه
را برای حمله
نظامی
نیروهای
امپریالیستی
به لیبی فراهم
نمود. به این
نکته هم باید
اشاره کرد که
با توجه به
نقش مستقیم
آمریکا در
برپائی جنگ
داخلی در
لیبی، در
واقعیت امر، جنگ
در لیبی با
ماهیت
امپریالیستیاش
قبل از حمله
ناتو در این
کشور آغاز شده
بود.
امروز
که جنایات
رژیم قذافی در
حق مردم مبارز
لیبی، به دستآویزی
برای آمریکا و
دیگر نیروهای
امپریالیست
برای به راه
انداختن بساط
جنگ و دخالت
تجاوزگرانه
در امور داخلی
آن کشور تبدیل
شده است، توجه
به این امر مهم
ضروری است که
جنگ
امپریالیستها
با
دیکتاتورهای
دستنشاندهشان
به هیچوجه
اعتبار مستقل
بودن و یا
داشتن قدرت
مانور و
نافرمانی
برای آن حکومتها
فراهم نمیکند.
واقعیت این
است که
امپریالیستها
یا همان
سرمایهداران
بینالمللی
که از طریق
استثمار شدید
نیروی کار
ارزان و با
غارت ثروتهای
طبیعی در
کشورهای تحتسلطه
به مافوق سود
دست مییابند،
درست برای حفظ
سلطه خود بر
این کشورها و
تضمین سودهای
کلانشان،
بسته به الزامات
شرایط خاص، به
جنگ حتی با
مهرههای
وفادار خود میپردازند؛
امری که پیش
از این در
افغانستان و عراق
شاهد آن بودیم
و آنچه در لیبی
اتفاق افتاده
مورد تازهای
نمیباشد.
اساساً باید
دانست که امپریالستها
برای حفظ منافع
خود در
کشورهای تحتسلطه
و مقابله با
تودههای
انقلابی
هیچوقت
سرنوشت خود را
با سرنوشت
دیکتاتورهای
دستنشاندهشان
در این کشورها
گره نمیزنند.
این تجربهای
است که در
جریان
مبارزات ضدامپریالیستی
و
آزادیخواهانه
جاری مردم تحتستم
در تونس و مصر
نیز یک بار
دیگر تکرار و
حقانیت آن به
ثبوت رسید.
همانطور که پیش
از این در
جریان انقلاب
مردم ایران در
سال ۱۳۵۷(امپریالیستها
جهت به شکست
کشاندن آن
انقلاب و حفظ
نظام سرمایهداری
حاکم بر
ایران، طی
تصمیم جمعی
خود در کنفرانس
گوادولوپ،
نوکر بسیار
وفادار خود،
شاه را فدا و
او را از صحنه
سیاسی خارج
نمودند) و در
برخورد
امپریالیسم
آمریکا با صدام
حسین و همچنین
با حکومت دستساز
خود طالبان در
افغانستان
نشان داده شده
بود.
نیروهای
امپریالیستی
در حمله به
لیبی چه
اهدافی را
تعقیب میکنند؟
هدف
این جنگ را
اساساً باید
در الزامات
خاص شرایط
انقلابی
کنونی در
منطقه بسیار
حساس و حیاتی
خاورمیانه و
مناطق نفتخیز
اطراف آن برای
سرمایهداران
بینالمللی
که از موقعیت
ژئوپولتیک
بسیار مهم نیز
برخوردار
است، با توجه
به استراتژی
اخیر
امپریالیسم
آمریکا در این
منطقه بررسی
نمود. بر این اساس
با قاطعیت میتوان
گفت که اهداف
این جنگ به
هیچوجه صرفاً
به خود لیبی
محدود نیست.
اگر
صرف سرکوب
مبارزات مردم
لیبی در نظر
گرفته شود،
واقعیت این
است که ارتش
ضدخلقی لیبی
به مثابه ستون
فقرات نظام
حاکم بر آن
کشور، از همان
آغاز خیزش
تودههای تحتستم
به وحشیانهترین
وجهی با آن
برخورد نمود و
هم اکنون نیز
وظیفه ضدخلقی
سرکوب
مبارزات مردم
را در جریان جنگ
ارتجاعی
داخلی تداوم
میدهد. با
توجه به این
واقعیت و سطح
فعلی مبارزات
و تشکل مردم
لیبی، اگر
پارامترهای
دیگری در کار
نبودند،
نیازی به
مداخله نظامی
مستقیم نیروهای
امپریالیستی
هم نبود و
اوباما و شرکا
به همانگونه
که در گرماگرم
حمام خونی که
جمهوری
اسلامی در
ایران به پا
کرده بود به
مردم ایران
گفتند که ما
کاری به مسایل
شما نداریم،
با مردم لیبی
سخن میگفتند
و همان سبک
برخورد و
رفتاری را با
قذافی در پیش
میگرفتند که
با خامنهای
در پیش
گرفتند.
در
مورد پارامتر
نفت، موضوع
اندکی پیچیده
است. چاههای
غنی نفت لیبی
پیش از این
جنگ نیز
کاملاً در
اختیار شرکتهای
امپریالیستی
از آمریکا
گرفته تا
فرانسه و
بریتانیا و
ایتالیا و
کانادا و غیره
قرار داشت و
آمریکا و
دیگران در
چپاول این
ثروت عظیم خلق
لیبی مشکلی با
قذافی نداشتند.
با این حال در
شرایط وقوع
خیزشها و
انقلابات
تودهای در
منطقه بزرگ
خاورمیانه که
شاهرگ حیاتی
برای تأمین و
تضمین سود
سرمایهداران
بینالمللی
میباشد، و در
شرایطی که این
جنبشهای
انقلابی و چشمانداز
شدتیابی و
گسترش هر چه
بیشتر آنها
گردش سرمایه و
خود موجودیت
سرمایه را در
این منطقه
مورد تهدید
قرار داده و
میدهند،
وجود منابع
نفت در لیبی،
آنهم مرغوبترین
نفتی که هزینه
استخراج و
پالایش آن
پائین است، یکی
از مهمترین
پارامترها
در جنگ تجاوزگرانه
کنونی ناتو در
لیبی میباشد؛
پارامتری که
موقعیت
ژئوپولتیک آن
کشور نیز اهمیت
هر چه فزونتری
به آن داده
است.
لیبی
با قرار گرفتن
در کنار دریای
مدیترانه، هم
نزدیکترین
راه را به
بازارهای مصرف
نفت در اروپا
دارد و هم
دروازهای
برای ورود
کالاهای
امپریالیستی
به قاره
افریقا به
شمار میرود و
در واقع، به
مثابه
"دروازه
آفریقا"، یک شاهراه
اقتصادی کلان
برای غرب میباشد.
اما
درک اهمیت
پارامتر نفت
در جنگ کنونی
در لیبی بدون
شناخت از
استراتژِی
اخیر آمریکا
در منطقه
خاورمیانه
ممکن نیست. در
حقیقت تنها با
شناخت از این
استراتژی و در
راستای درک
الزامات خاص
این استراتژی در
شرایط کنونی
است که میتوان
به توضیح
دلایل اساسی و
واقعی این جنگ
پرداخت؛ و رابطه
آن را با نفت
در شرایطی
خاطرنشان
ساخت که از
یکطرف رشد
تضادهای
فیمابین سرمایهداران
بینالمللی و
شدتگیری
بحران در
سیستم جهانی
سرمایهداری
و از طرف دیگر
انقلابات و
خیزشهای انقلابی
تودهها در
منطقه وسیعی از
خاورمیانه و
در دنیای عرب،
سرمایهداران
بینالمللی
(امپریالیستها)
به مثابه
دشمنان اصلی
تودههای تحتسلطه
را در شرایط
بس اسفناکی
قرار داده و
با کوبیدن
مهری بر
نزدیکی پایان
عمر آنان، ناقوس
مرگ کل سیستم
گندیده
سرمایهداری
را به صدا در
آوردهاند.
استراتژی
مورد بحث که
اساس آن در
اواخر دوره
زمامداری کلینتون
مطرح شد، بر
زمینه رشد
فزاینده
بحران در
سیستم سرمایهداری
آمریکا، افول
قدرت اقتصادی
امپریالیسم
آمریکا در
مقابل رقبای
امپریالیستش
در حین برخورداری
او از قدرت
نظامی وافر،
قدرتگیری
امپریالیستهای
دیگر و رشد هر
چه بیشتر تضاد
فیمابین
آنان، طرحریزی
شده و در جهت
حفظ و تضمین
تداوم سلطه و
آقائی
امپریالیسم
آمریکا در سطح
جهان مبنای
خود را حضور
مستقیم این
امپریالیسم
در کشورهای
تحتسلطه
قرار داده
است.
البته،
دوره استعمار
کهن سپری گشته
و امروز دیگر
هیچ قدرت
امپریالیستی
قادر به ایجاد
و احیای آن
شرایطی نیست
که بر اساس
مقتضیاتی در
دوره خاصی از
تاریخ بشر، یه
یک قدرت خارجی
امکان فرمانروائی
در سرزمینی را
در درازمدت میداد.
اتفاقاً
تجربه حمله
آمریکا به
افغانستان و
عراق هم
بیانگر آن است
که آنها قادر
به حاکمیت مستقیم
نشده و مجبور
به ایجاد
حکومتهای
محلی دستنشانده
خود در این
کشورها شدند.
اما با توجه به
این که
استراتژی
امپریالیسم
آمریکا اشغال و
تحکیم آشکار
قدرت خود در
کشورهای تحتسلطه
را تعقیب میکند،
دولت آمریکا
در پرتو حملات
نظامی خود به این
دو کشور تحتسلطه،
امروز موفق به
پیاده کردن
نیروی نظامی
گستردهای در
منطقه وسیع
خاورمیانه،
ایجاد پایگاههای
نظامی و
میلیتاریزه
کردن هر چه
بیشتر این منطقه
گشته است.
همانطور
که میدانیم
از زمانی که
سیستم سرمایهداری
به آخرین
مرحله خود
یعنی به مرحله
امپریالیسم
رسیده است،
سرزمینهای
جهان و منابع
و ثروتهای
طبیعی در آنها
و همچنین
بازارهایشان
مرتب بین قدرتهای
امپریالیستی
دست به دست گشته
و در واقع
مورد تقسیم و
تجدیدتقسیم
واقع شدهاند.
امروز در
شرایطی که نفوذ
و گسترش هر چه
وسیعتر
سرمایههای
امپریالیستی
در اقصی نقاط
جهان، به
برقراری
مناسبات
سرمایهداری
در قریب به
اتفاق
کشورهای دنیا
منجر شده است
شاهد اشکال و
جلوههای
گوناگونی از
تقسیم منابع و
بازار سرزمینهای
تحتسلطه
امپریالیستها
فیمابین آنها
هستیم. میتوان
دید که اگر در
گذشتههای نه
چندان دور
سرزمینی به
طور کامل یا
عمدتاً مورد
بهرهوری یک
امپریالیست
قرار داشت، با
توجه به این که
کسب مافوق سود
(این سود
علاوه بر سودی
است که سرمایهداران
بینالمللی
از استثمار
نیروی کار در
کشورهای متروپل
به دست میآورند)
اساس و جوهر
سیاست
امپریالیستی
را در جوامع و
مناطق نفوذ
خویش تشکیل میدهد،
امروز (به
خصوص و به طور
عمده) امپریالیستها
با شرکتهای چندملیتیشان
با انجام
توافقاتی بین
خود بر حسب
قدرتشان، هر
یک به گونهای
در سرزمین
واحدی پنجه
افکنده و
زالووار با
مکیدن خون
مردم تحتسلطه
خویش در آن
سرزمین به تأمین
و تضمین مافوق
سود خویش میپردازند.
در پرتو چنین
واقعیتی آنچه
در ارتباط با
عملکردهای
ارتجاعی و جنگطلبانه
آمریکا - که بر
بنیان
استراتژی
جدید این امپریالیسم
تنظیم گشته-
مشاهده میشود،
مبین آن است
که
امپریالیسم
آمریکا با
تکیه بر قهر و
خونریزی میکوشد
تا تقسیمات
قبلی و
توافقات
پیشین بین خود
و دیگر
امپریالیستها
را در کشورهای
تحتسلطه به
ضرر
امپریالیستهای
دیگر و رقبای
جهانیاش بر
هم بزند.
به
طور کلی و در
برخورد به
جنبههای
گوناگون استراتژی
جدید
امپریالیسم
آمریکا (در اینجا
به طور مشخص
بحث بر سر
منطقه
خاورمیانه میباشد)
باید گفت که
این
امپریالیسم
از یک طرف با
برپائی
جنگهای خونین
و ارتجاعی در
صدد مقابله با
بحران لاعلاج
خویش است (از
طریق راهاندازی
صنایع نظامی و
تولید
ابزارهای
کشتار و مرگ،
و از این طریق
رونق دادن به
"تولید" و
تضمین سود
سرمایهداران)
و از طرف دیگر
با اتکاء به
نیروی نظامی برتر
خود خواهان
بردن سهم هر
چه بیشتری از
غارت منابع و ثروتهای
کشورهای تحتسلطه
نسبت به دیگر
سرمایهداران
غارتگر و
تحکیم هر چه بیشتر
نفوذ خود در
این کشورها میباشد؛
در عینحال با
توسل به جنگ و
ایجاد پایگاههای
نظامی و
میلیتاریزه
کردن منطقه و
تقویت نیروی
نظامی خود نیز
در مقابل آن
رقبا صفآرائی
نموده و در
تلاش است تا
موقعیت برتر
خود در جهان
امپریالیستی را
همچنان حفظ و
تداوم بخشد.
شکی نیست که
تحت سلطه نگاه
داشتن تودهها
و سرکوب
مبارزات آنها
در کنه این
استراتژی قرار
دارد؛ و به
همین خاطر
مقابله با
مردم تحتستم
کشورهای تحتسلطه
و مهار
انقلابات
آنان به خصوص در
شرایط اوجگیری
جنبشهای
تودهای، در
این استراتژی
از برجستگی
هرچه بیشتری برخوردار
است.
حمله
نظامی ناتو
(سازمان نظامیای
که
امپریالیسم
آمریکا قدرت
اصلی در آن
بوده و رهبری
آن در اساس به
عهده اوست) به
لیبی درست در
ارتباط با
استراتژی
اخیر آمریکا و
در بستر
شرایطی صورت
گرفته است که
این نیروی امپریالیستی
برای تخفیف
شدت بحرانهای
خود، و کوشش
در بردن سهم
هر چه بیشتری
از غارت منابع
طبیعی و استثمار
نیروی کار در
کشورهای تحتسلطه
به خصوص در
مناطق نفتخیز،
و کسب
بازارهای هر
چه وسیعتر
برای صدور کالا
در رقابت و در
ضدیت با
نیروهای
امپریالیست
دیگر، و ضرورت
مقابله با
تودههای
انقلابی و
سرکوب
مبارزات
آنان، بر طبل
جنگ کوبیده و
سیاست حضور
نظامی در
مناطق نفتخیز
و دارای اهمیت
ژئوپولتیکی
را در پیش
گرفته است.
دراینجا با
توجه به این که
اولین بمبها
از طرف فرانسه
بر سر ساکنین
لیبی فرو
ریخته شد،
لازم است به
این موضوع نیز
پرداخته شود.
همانطور
که میدانیم
قبل از این که شورای
امنیت سازمان
ملل متحد با
تصویب
قطعنامهای،
به حملات
هوائی به لیبی
صورت قانونی
داده و اعمال
به اصطلاح
مقررات پرواز
ممنوع بر فراز
آسمان آن کشور
را مجاز
بشمارد تا
مثلاً جنگندههای
تورنادو و
تایفون
بریتانیا
وارد کارزار خونین
و ارتجاعی خود
بشوند،
فرانسه
شدیداً بر لزوم
دخالت نظامی
در لیبی تأکید
مینمود. در
واقع هم آنچه
ظاهر امر نشان
داد این بود
که دخالت
نیروهای
امپریالیستی
در این کشور
با آتشافروزی
حریصانه
سارکوزی به
مثابه نماینده
فعلی
امپریالیسم
فرانسه در
لیبی آغاز شد.
اما اگر همه
واقعیات در
نظر گرفته
شوند خواهیم دید
که عمکرد
فرانسه در
شرایطی بود که
آمریکا پیشاپیش
جنگ در آن
کشور را از
طریق به
اصطلاح شورشیان
لیبی به راه
انداخته و
رهبری آن را
نیز در دست
خود داشت (از
طریق عوامل
سازمان جاسوسی
سیا مستقر در
لیبی و مهرههای
جدیدی که از آمریکا
به آنجا
فرستاده
شدند). درک
اهمیت این موضوع
در آن است که
بدانیم که
فرانسه که یکی
از رقبای پُرقدرت
آمریکا در
قاره آفریقا
محسوب میشود،
نمیتوانست
در مقابل
عملکردهای
امپریالیسم
آمریکا در
لیبی دست روی
دست نهاده و
اجازه دهد که
آمریکا در
سایه جنگ و به کارگیری
قدرت نظامی در
لیبی نیز به
همانگونه
عمل کند که در
طی جنگ و
اشغال عراق بر
علیه فرانسه
رفتار نمود.
در
واقع، اشتهای
حریصانه
امپریالیسم
فرانسه برای
حمله به لیبی
که تا کنون از
تحت سلطه قرار
دادن مردم آن
دیار منافع
عظیمی بُرده،
با تکیه بر دو
واقعیت
برجسته مرتبط
به هم قابل
توضیح است.
اول این که
فرانسه در
کنار آمریکا و
بریتانیا یکی
از غارتگران
اصلی نفت مرغوب
لیبی به شمار
میرود.
واقعیت دوم
اینکه،
آمریکا در
جریان تحمیل
جنگ به عراق و
اشغال نظامی
آن کشور، به
منافع فرانسه
در این کشور
لطمات جدی
وارد نمود. اساساً،
با اشغال
نظامی عراق
توسط آمریکا،
بسیاری از
قراردادها و
تعهدات و دهها
پیماننامه
اقتصادی و
نظامی عراق
مربوط به دوره
صدام حسین با
رقبای
امپریالیست
آمریکا، از
جمله روسیه و
فرانسه، ملغی
گردید. همچنین
به دلیل اشغال
نظامی عراق
توسط آمریکا،
فرانسه بخشی از
بازار خود را
در عراق از
دست داد. بنابراین
با اتکاء به
چنین تجربهای
فرانسه اینبار
به هر ترتیبی
می بایست دست
آمریکا را تا
حد زیادی در
اختصاص همه
چیز به نفع
خود در لیبی ببندد
و اجازه
ندهد که رقبای
امریکائیاش
در پرتو قدرت
نظامی خود سهم
شیر را در
لیبی برای خود
برداشته و سر
فرانسه بیکلاه
بماند. به
عبارت دیگر،
فرانسه در
سایه بهکارگیری
قدرت نظامی
خویش در لیبی
میکوشد از
امکان کنترل
اوضاع به نفع
خود برخوردار
گردد تا از
قاپیده شدن
سهم مافوق سود
امپریالیستی
خود در لیبی
از طرف رقیب و
رقبایش
جلوگیری
نموده و از کنار
زده شدن خود
از خوان یعمای
گسترده در
لیبی ممانعت
به عمل آورد.
در
جمعبندی
مطالب فوق
باید گفت: در
راستای استراتژی
جدید آمریکا
(که مبانی،
زمینهها و
چگونگی
عملکرد آن
توضیح داده
شد) تقسیم
غارت نفت و
دیگر ثروتهای
لیبی در
آرایشی جدید
بین
امپریالیستها،
یکی از اهداف
جنگ
امپریالیستی
در لیبی است.
شکی نیست که
این جنگ به
ضرر منافع
برخی از
نیروهای
امپریالیستی
میباشد، از
جمله به ضرر
چین که از سال ۲۰۰۹
با سرمایهگذاری
در این کشور،
مشغول اکتشاف
و استخراج نفت
در لیبی است (چین
حدود ۵ درصد
نفت مورد نیاز
خود را از
لیبی وارد میکند).
اما همانطور
که تأکید شد
حمله نظامی به
لیبی صرفاً به
خاطر تأمین
منافع سرمایهداران
ذینفع در نفت
لیبی برپا
نشده است. یکی
از مهمترین
اهداف این جنگ
همچون مورد
افغانستان و
عراق،
میلیتاریزه
کردن و گسترش
نفوذ نظامی هر
چه بیشتر
آمریکا و تا
حدی شرکای
اروپائیش در
مقابل
امپریالیستهای
دیگر از جمله
امپریالیسم
روس و چین میباشد.
موضوع
دیگر با اهمیت
عظیم و اساسیاش
در این جنگ، کوشش
امپریالیسم
آمریکا (و
سرمایهداران
بینالمللی
دستاندرکار
دیگر) برای
تقویت نیروی
نظامی خود در
مقابل تودههای
انقلابی
منطقه میباشد.
مهار
انقلابات
تودهای در
خاورمیانه و
کشورهای
اطراف برای
تداوم دادن به
غارت منابع
طبیعی و
استثمار
کارگران و
ربودن دسترنج
دیگر تودههای
وسیع زحمتکش و
رنجدیده این
منطقه و کماکان
تحت سلطه
امپریالیسم
نگاه داشتن آنان،
اهدافی هستند
که آمریکا و
شرکایش با
چهره و دستان
خونین خود اینبار
در جریان جنگ
در لیبی دنبال
میکنند. اما،
همه آنها، همه
سرمایهداران
امپریالیست و
دولتهایشان،
بر این امر
نیز به خوبی
واقفند که این
قدرت لایزال
تودههای
انقلابی در
منطقه بزرگ
خاورمیانه هست
که قادر به
مقابله با
قدرت
امپریالیستها،
این اصلیترین
دشمنان مردم
دربند سراسر
جهان بوده، و
در جریان رزمی
قاطع و
دلاورانه با
رهبری
کمونیستی،
خواهد توانست
خاورمیانه و
مناطق نفتخیز
اطراف آن را
به گورستانی
برای همه
سرمایهداران
در این منطقه
تبدیل نماید.
بر چنین اساسی
است که امروز
در شرایطی که
اقیانوس
مبارزات
انقلابی تودهها،
امواج طوفانی
خود را بر
سراسر منطقه
بسیار حساس و
حیاتی در
جهان، میگسترد،
امپریالیستها
برای گریز از
مرگ محتومشان بیش
از هر وقت
دیگر به جنگ و
آدمکشی و
خونریزی روی
آوردهاند.
آنها بیش از هر
وقت دیگر، با عملکردهای
ارتجاعی و
جنایتکارانهشان،
برای تودهها
در سراسر جهان
ثابت میکنند
که لنین حق
داشت که از
امپریالیسم
به مثابه
سرمایهداری
طفیلی و
گندیده نام برد
و اعلام کرد
که سیستم
سرمایهداری
دیگر تماماً
با قهر و
ارتجاع عجین
شده و به دوره
احتضار خود
رسیده است.
امروز، تودههای
دربند و همه
کسانی که دل
در گرو سعادت
و رفاه و
آزادی بشریت
دارند هر چه
ملموستر این
حقیقت را درمییابند
که دیر نیست
روزی که با
نابودی سیستم
جهانی سرمایهداری
و بر ویرانههای
آن،
سوسیالیسم
برپا گشته و
دنیای نوینی را
به روی بشریت
بگشاید.
۱- خبرگزاری
فارس در حالیکه
برپا کنندگان
این شورا را
"انقلابیون"
لیبی جا زد "که
در ۲۷ فوریه،
ده روز پس از
آغاز انقلاب
مردم لیبی تشکیل
شد"، به معرفی
بعضی از اعضای
آن پرداخت.
توجه به سابقه
آنان، میتواند
بیانگر آن
باشد که چه
کسانی به نام
"انقلابیون"
معرفی شدهاند.
خبرگزاری
فارس مینویسد:
"بر اساس
توافقهای به عمل
آمده میان
شوراهای
شهرهای آزادشده
در ۵ مارس
ماه جاری
"مصطفی
عبدالجلیل"
وزیر دادگستری
سابق رژیم
قذافی به سمت
رئیس و
"عبدالحفیظ
عبدالقادر
غوقه" به
عنوان سخنگوی
رسمی شورای ملی
انتقالی لیبی
انتخاب شدند.
اعضای شورای
انتقالی
اعضای این
شورا ۳۰ تن هستند
و در ۵ مارس ماه
جاری اولین
جلسه خود را
در شهر بنغازی
دومین شهر بزگ
لیبی تشكیل
دادند، مهمترین
اعضای شورا به
شرح ذیل
هستند:
۱- "مصطفى
عبد الجلیل"
وزیر سابق دادگستری
لیبی به عنوان
رئیس شورا
۲- "عبدالحفیظ
عبدالقادر
غوقه" نایب رئیس
شورا و سخنگوی
رسمی آن
۳- "علی
العیساوی" سفیر
سابق رژیم
قذافی در هند
و "محمود
جبریل" دبیركل
پیشین شورای
برنامهریزی
ملی در رژیم
قذافی به
عنوان
مسئولان امور
و رابط خارجی
شورا
۴- "عمر
الحریری" از
جمله افسران
مجری انقلاب ۱۹۶۹
۵-
"عبدالرحمن
شلقم" سفیر
سابق رژیم
قذافی در
سازمان ملل
متحد، نماینده
سازمان در
نهادها و
سازمانهای بینالمللی
۶- از دیگر
اعضای شورا باید
از "احمد
الزبیر" كه ۳۰ سال را در
زندانهای
قذافی سپری
كرد و "سلوى
ادغیلی" و
وكیل "فتحی
تربل" كه
پیگیری
پرونده كشتار
"ابوسلیم" را
بر عهده داشت
و "فتحی باجا"
استاد علوم سیاسی
یاد كرد.
نام دیگر
اعضای شورا به
دلایل امنیتی
فاش نشده است."
فروردین
۱۳۹۰