اشرف
دهقانی:

از
پاسخ به ضرورت
زمان تا گسست
از تئوری
(تجربهای
تاریخی از
چریکهای
فدائی خلق در
دهه ۵۰)
اشرف
دهقانی از
اعضای گروه
احمدزاده بود
که در اتحاد
با گروه جنگل،
در سال ۱۳۵۰ چریکهای
فدایی خلق را
به وجود
آوردند. در
سال ۱۳۴۹ (قبل از
سیاهکل) وقتی
گروه
احمدزاده به
مبارزه
مسلحانه روی
آورد، او
اولین دختری
بود که در شکلگیری
تیمهای
چریکی شرکت
کرد. اشرف
دهقانی در
اردیبهشت ۱۳۵۰ در
ارتباط با
چریکهای
فدایی خلق
دستگیر شد، اما
توانست در
فروردین ۱۳۵۲ از
زندان قصر
فرار کند. پس
از فرار از
زندان، وی
شرحی از شکنجهها
و مقاومتهای
خود و بعضی
دیگر از اعضای
اولیه چریکهای
فدایی خلق را
در زندانهای
رژیم شاه، در
کتاب "حماسه
مقاومت" به
تحریر درآورد
که در همان
سال از طرف
سازمان چریک های
فدایی خلق
منتشر شد. او
بعدها با
نوشتن کتاب
دیگری به نام "بذرهای
ماندگار" که
در آن به نقل
خاطرات و
مسایلی در
ارتباط با
چریکهای
فدایی خلق در
دهه ۵۰
پرداخته،
چگونگی فرار
خود از زندان
قصر را تشریح
کرد.
اشرف دهقانی
مبارزه خود در
سازمان چریکهای
فدایی خلق را
تا سرنگونی
رژیم شاه (۱۳۵۷)
ادامه
داد. در این
سال با غالب
شدن نظراتی در
آن سازمان که از
نظر وی
انحرافی
بودند، به
مخالفت با آن
نظرات برخاست.
پس از قیام
بهمن (۱۳۵۷) نیز وی
برخوردهای
عملی آن
سازمان را با
رژیم جانشین
شاه،
سازشکارانه
دانسته و صف
خود را کاملا
از آن سازمان
جدا کرد و به
همراه تعدادی
از همفکرانش
تشکل "چریکهای
فدایی خلق
ایران" را شکل
داد. تشکل
جدید چریکهای
فدایی خلق
ایران، رژیم
جمهوری
اسلامی را از
همان آغاز، همماهیت
با رژیم شاه
ارزیابی کرد و
ضمن مخالفت با
خلع سلاح مردم
بر ضرورت
"سازماندهی
مسلح تودهها"
از طرف
نیروهای
کمونیست و
آزادیخواه
جهت تداوم
انقلاب تاکید
کرد. از آن
زمان تا به
امروز اشرف
دهقانی
همچنان
مبارزه برای
تحقق اهدافش
را در تشکل
چریکهای
فدایی خلق
ایران دنبال
کرده است.
در سال ۱۳۵۷
که مردم مبارز
ایران برای
کسب استقلال،
آزادی، رفاه و
برابری دست به
انقلاب زدند،
هر چند که
کمونیستها
در شرایطی
نبودند که بتوانند
رهبری آن
انقلاب را به دست
بگیرند اما در
آن زمان
کمونیسم از
چنان پشتوانه
تودهای و از
چنان اعتباری
در جامعه
برخوردار بود
که حتی خمینی
که با دخالت
مستقیم قدرتهای
بزرگ به
حکومت رسید
نیز، در آغاز
جرأت نکرد
علیه کمونیستها
سخنی بر زبان
راند. واقعیت
این بود که از
سال ۴۹ به بعد
نام کمونیسم
در ایران با
نام چریکهای فدائی
خلق عجین شده
بود، با نام
کمونیستهائی
که در میان
وسیعترین
تودههای
مردم ایران (و
نه فقط ایران)
محبوبیت بی نظیری
کسب کرده
بودند.
اتفاقا
پیش از آن -
یعنی قبل از
این که
کمونیسم با
چریکهای فدائی
خلق مقبولیت
وسیعی پیدا
بکند، بر
زمینه خیانت
رهبران حزب
توده که بوئی
از کمونیسم
نبرده ولی به
آن اسم فعالیت
سیاسی میکردند
- تبلیغات
دشمن علیه
کمونیسم و حتی علیه هر
نیروی
روشنفکری در
جامعه تا حد
زیادی در میان
تودهها برد
پیدا کرده
بود. اما بعد
از آغاز فعالیت
چریکهای
فدائی خلق، وسعت
و عمق محبوبیت
کمونیستهای
فدائی در
جامعه چنان شد
که در مقطع
انقلاب ۵۷ در
شرایطی که
"فدائی،
فدائی، تو
افتخار مائی"
به یک شعار
عمومی در میان
مردم تبدیل
شده بود، هر
کس که خواهان
جلب توجه مردم
بود و یا میخواست
به نام تودهها
بر مسند حکومت
قرار گیرد، به
اجبار میبایست
نشان دهد که
دوست کمونیستهاست
و یا حداقل
ضدیتی با
کمونیستها
ندارد. وضع به
گونهای بود
که ابراز
دوستی و
احترام به
عنصر چریک فدائی
و به کمونیسمی
که با این نام
شناخته میشد،
باعث نفوذ هر
چه بیشتر در
میان مردم میشد.
این، یک
واقعیت انکارناپذیر
تاریخی در
جامعه ماست؛ و
درست بر چنین اساسی
بود که خمینی هم
علیرغم این که
فردی شدیداً
ضدکمونیست
بود، در ابتدا
برای فریب
مردم مجبور شد
وعده دهد که
"لکن" (تکیه
کلام خمینی)
کمونیستها
هم در ایران
آزاد خواهند
بود. بنابراین،
با توجه به
چنین واقعیتهائی
باید دید که
چریکهای فدائی
خلق چه گفته،
چه کرده و چه
دستاوردهای
مبارزاتی
داشتند که
بدانگونه در
دلهای مردم
جای گرفتند تا
جائی که هنوز هم
یاد کمونیستهای
فدائی و رزم
دلاورانه
آنان شور و
امیدی در دل
مردم به وجود
آورده و خاطره
تأثیرگذاریهای
مثبتشان
همچنان در ذهن
تاریخی جامعه
ما محفوظ است!
پیشاپیش
بگویم که خطاب
من در این
مقاله نسل جوان
مبارز ایران
خواهد بود و
به آنهاست که
باید بگویم که
با این که من
خودم از ابتدا
در شکلگیری
چریکهای
فدائی خلق
سهیم بوده و
سالها با همین
عنوان علیه
رژیم شاه جنگیده
و برای تحقق
اهداف این
سازمان که
همانا اهداف
طبقه کارگر و
زحمتکشان
ایران است
مبارزه کردهام
و با این که
امروز نیز با
همه محدودیتهای
شرایطی که در
آن قرار دارم
وظایف مبارزاتیم
را در
تشکیلاتی پیش
میبرم که
کماکان به
همان آرمانهای
انقلابی
چریکهای
فدائی خلق در
دهه ۵۰ پایبند
است، ولی برای
ادای مطلب به
شیوهای
گویا، ترجیح
میدهم در
اینجا و در
این نوشته از
لفظ "ما" استفاده
نکنم. شاید
این امر در
عینحال
"روحیه"
بالای کسانی
را هم برجسته
کند که امروز
در دنیائی که
ریا و دروغ را
"سیاست" جا میزنند،
در حین دشمنی آشکار
با کمونیستهای
فدائی و کوشش
در آلوده کردن
"اندیشههای
پاک پویان"ها،
اصرار دارند
که خود را "ما"
بنامند تا با
اعتبار دادن
به خود از این
طریق راحتتر
بتوانند
تاریخ و همه
دستاوردهای
مبارزاتی چریکهای
فدائی خلق را
تحریف کنند.
البته
خود این امر
که کسانی علیرغم
همه مغایرت
افکار و اعمالشان
با چریکهای فدائی
خلق و حتی
ضدیت با
کمونیستهای
فدائی هنوز
سعی دارند خود
را به فدائیها
منسوب
نمایند،
گویای بار
افتخارآمیزی
است که نام
فدائی با خود
حمل میکند.
نام پُراعتباری
که تنها در
پرتو این
حقیقت حاصل
شده که تئوری
و عملکرد
چریکهای
فدائی خلق در
خدمت طبقه
کارگر و تودههای
تحت ستم ایران
برای رهائی از
زیر ظلم و ستم
و سرکوب قرار
داشته است.
اتفاقاً کوششهای
بسیار گسترده
همه نیروهای
راست و فرصتطلب
هم برای
وارونه جلوه
دادن حقایق در
مورد کمونیستهای
فدائی درست از
همین واقعیت سرچشمه
میگیرد.
معمولاً
نام چریکهای
فدائی خلق با
مبارزه مسلحانه
تداعی میگردد.
اما مهم است
به این امر
توجه شود که
چه، دشمنان
مردم و چه،
مخالفین در
درون صف خلق
(که پیش از این
از آنها به
عنوان "سیاسی
کار" نام برده
میشد) همواره
سعی کردهاند
چریکهای
فدائی خلق را
صرفاً با یک
شکل از مبارزه
تعریف و به
دیگران معرفی
بکنند. در حالی
که اولاً،
معرف چریکهای
فدائی خلق
تئوری مارکسیست-
لنینیستی
آنهاست که در
ارتباط با پایهایترین
مسایل مربوط
به ساختار
اقتصادی-
اجتماعی
جامعه ایران و
چگونگی دگرگون
ساختن آن
ساختار و
رسیدن به
سوسیالیسم تدوین
گشته است، و
ثانیاً، اگر
مبارزات دهه ۵۰
را معیار قرار
دهیم، میبینیم
که مبارزه
مسلحانه، شکل
اصلی مبارزه
کمونیستهای
فدائی در این
دهه بود و این
طور نیست که
آنها فقط مبارزه
مسلحانه کرده
و از انجام
شکلهای دیگر
مبارزه غافل
یا نسبت به
آنها بیتوجه
بودند.
ارتقای
آگاهی
انقلابی طبقه
کارگر و کل
تودهها و
متشکل کردن
آنها وظیفهایست
که بر دوش
انقلابیون
کمونیست قرار
دارد و
کمونیستهای
فدائی نیز این
وظیفه را در
طول فعالیتهای
خود با شدت و
جدیت تمام و
با هر چه در
توان داشتند
از طریق پخش
اعلامیه،
انتشار جزوه و
کتاب، استفاده
از رادیو برای
آگاهی دادن به
مردم و کوشش
در متشکل کردن
کارگران و
دانشجویان و
غیره انجام میدادند.
کسی نمیتواند
منکر شود که
اتفاقاً در
خود سال ۵۰
درست در هنگام
پخش اعلامیه
بود که بین
رفقا علیرضا
نابدل و جواد
سلاحی با
نیروهای رژیم
شاه درگیری
مسلحانه پیش
آمد و منجر به
جان باختن
رفیق سلاحی و زخمی
شدن رفیق
نابدل و سپس
دستگیری و
اعدام او
گردید.
کمونیستهای
فدائی به طور
خلاصه میگفتند
که در شرایط
دیکتاتوری در
ایران، "مبارزه
مسلحانه، آن
شکل از مبارزه
است که زمینه
آن، مبارزه
همهجانبه را
تشکیل میدهد
و تنها در این
زمینه است که
اشکال دیگر و
پُرتنوع مبارزه
ضروری و
سودمند میافتد".
(نقل از رفیق
مسعود
احمدزاده،
"مبارزه
مسلحانه هم
استراتژی، هم
تاکتیک"،
صفحه ۱۰۷ قطع
جیبی)
از جنبه
استراتژیکی،
حرف اصلی
چریکهای
فدائی خلق در این
اعتقاد خلاصه
میشود که در
شرایط جامعه
ایران، راه
اصلی برای یک
انقلاب واقعی
یعنی دگرگونی
کامل سیستم
ظالمانه
سرمایهداری
حاکم بر جامعه
و جایگزینی آن
با سیستم
اقتصادی –
اجتماعیای
که قادر به
تحقق اساسیترین
خواستهای
اکثریت آحاد
جامعه باشد،
تنها با
نابودی ارتش
ضدخلقی به
مثابه ستون
فقرات این
نظام ممکن است
و این امر در
اساس نه با
قیام بلکه در
جریان مبارزه
مسلحانه تودهای
و در یک پروسه
طولانی میتواند
تحقق یابد.
مسلماً
صحت و سقم یک
تئوری تنها در
پراتیک محک میخورد-
چرا که تنها
پراتیک معیار
حقیقت است. با این
دید در بررسی
تئوری و
پراتیک
چریکهای فدائی
خلق ما با دو
امر متفاوت
روبرو هستیم.
از یک طرف
بخشی از تئوری
آنها خصوصاً در
ارتباط با
مبارزه
مسلحانه تودهای
هیچوقت از طرف
خود چریکهای
فدائی به فعل
در نیامد، و
از طرف دیگر
واقعیت این
است که تا
آنجا که به آن
تئوری عمل شد
(در رابطه با
راهگشائی
مبارزه و کسب
دستاوردهای
انکارناپذیر
و تأثیرگذاریهای
مثبت آنها در
جامعه و در
پیشرفت تاریخ)
جریان عمل، بر
صحت تئوری
چریکهای
فدائی خلق مهر
تأئید زده
است. حال یک
سئوال به جا
این است که
چرا در مرحله
بعد از سقوط
رژیم شاه، با
وجود آن همه
اقبال وسیع
مردمی که در اثر
جانفشانیهای
کمونیستهای
فدائی به دست
آمده بود،
سازمانی که
تحت نام
"سازمان چریکهای
فدائی خلق " فعالیت
مینمود و
نیروی مادی
عظیمی در
اختیار داشت
نتوانست نقش
انقلابیای
که از او
انتظار میرفت
را در جامعه
ایفا کند؟
در
برخورد به
مسایل فوق
لازم است به
شرایطی که
چریکهای
فدائی خلق در
دهه ۵۰ از سر
گذراندند، هر
چند به طور
مختصر، نگاهی
داشته باشیم.
باید
دانست که در
هر مقطعی از
تاریخ، برای
پیشرفت به جلو
نیازهای خاصی
در جامعه مطرح
میشود، و یک
نیروی سیاسی
تنها با پاسخگوئی
به آن نیازها
راه اعتلا
پیموده و قادر
است پشتیبانی
مردم را به
خود جلب کند.
در مقطع
سالهای ۴۰
نیاز اساسی جامعه
آن بود که یک
نیروی
انقلابی نه در
حرف و ادعا
بلکه در جریان
عمل (چرا که
تودههای
مردم با دیدن
واقعیتهای
عینی و با
تجربه خودشان
به صحت و سقم
یک امر پی میبرند)
به تودهها
نشان دهد که
امکان مبارزه
بر علیه ظلم و
ستم و تحقق خواستهای
عادلانه مردم
وجود دارد و
راه مبارزه را
نیز به آنها
نشان دهد.
راز
ماندگاری و
موفقیت
چریکهای
فدائی خلق در این
واقعیت نهفته
است که آنها توانستند
به نیاز جامعه
در مقطع مورد
نظر پاسخ دهند.
مبارزه
مسلحانه در شرایطی
در ایران آغاز
شد که تودههای
تحت ستم پس از
سرکوبهای
کودتای ۲۸
مرداد ۱۳۳۲ و
پس از شکست
تلاشهای
مبارزاتیشان
در دهه ۴۰،
امید خود را
به مبارزه از
دست داده و
"نمیتوان مبارزه
کرد" به نادرست
و به شکل غمانگیزی
به باور آنها
تبدیل شده
بود. اما با اعمال
قدرت انقلابی
از طرف
مبارزین مسلح
بر علیه رژیم
سرکوبگر شاه،
مردم به عینه
دیدند که
علیرغم شرایط
شدیداً دیکتاتوری
و اختناق حاکم
بر جامعه،
مبارزه امکانپذیر
است. در این
پروسه بود که
دیگر جائی برای
ناامیدی و
گریز از
مبارزه باقی
نمیماند. در آن
روزگار علاوه
بر انجام کار
آگاهسازی و
افشاگریهای
سیاسی از طرف
کمونیستهای
فدائی، انجام
عملیات
مسلحانه بر
علیه رژیم و
سرمایهداران، حمله به
مراکز ستم و
سرکوب و یا حتی
مقاومت
مسلحانه
انقلابیون در
خیابانها در
مقابل
مأموران مسلح
رژیم یا به
هنگام محاصره
خانههایشان،
و همچنین پخش
شدن خبر
مقاومتهای
قهرمانانهشان
در زیر شکنجهها
و برخورد
تهاجمی
زندانیان
سیاسی در
زندانها،
همه و همه خود
کاملاً نقش
آگاهگرانه و
تشویق مردم به
مبارزه را
داشت.
در
تئوری
چریکهای
فدائی خلق
(این تئوری
توسط رفقا
پویان و
احمدزاده تدوین
شده) گفته شده
بود: "در شرایط
کنونی هر مبارزه
سیاسی به
ناچار باید بر
اساس مبارزه
مسلحانه
سازمان یابد و
تنها موتور
کوچک مسلح است
که میتواند موتور
بزرگ تودهها
را به حرکت در
آورد. شرایط
ذهنی انقلاب
در طی عمل مسلحانه،
به کمال شکل
خواهد گرفت.
پیشرو واقعی،
پیشروئی که
پیوند عمیق با
تودهها دارد
و قادر به
برانگیختن و
هدایت وسیع
توده باشد
تنها در طی
عمل مسلحانه،
در جریان کار
سیاسی- نظامی
میتواند به وجود
آید" (نقل از
کتاب رفیق
مسعود
احمدزاده صفحه
۱۳۳، قطع
جیبی). این جملات
و به خصوص
تشبیه نیروی
پیشرو به موتور
کوچک و نیروی
انقلابی تودهها
به موتور
بزرگ، سالها
از طرف
مخالفین با بهانهها
و توجیهات
مسخره، مورد
تمسخر قرار میگرفت.
اما تجربه
عینی، درستی
آن سخنان را
با وضوح تمام
به همگان ثابت
نمود. اگر
تاریخ مبارزاتی
مردم ایران را
از مقطع
کودتای ۲۸
مرداد سال ۳۲
در نظر بگیریم
میبینیم که
از آن تاریخ
به بعد تا سال ۴۹
به رغم همه
تلاشهای
مبارزاتی
جوانان
انقلابی هیچ
تشکل انقلابی
که قادر به
حفظ خود و
تداوم مبارزه
در جامعه باشد،
به دلیل
ناکارآمد
بودن راهحلهای
صرفاً سیاسی
در شرایط
اختناق و
دیکتاتوری در
جامعه،
نتوانسته
بود شکل بگیرد.
اما پس از
آغاز مبارزه
مسلحانه در
سال ۴۹،
انقلابیون در
پرتو کار
سیاسی- نظامی
خود موفق به
ایجاد تشکل
های انقلابی
پایدار و مؤثر
در سرنوشت
سیاسی جامعه
شدند. این تجربه،
یکی از
مهمترین و
ارزشمندترین
دستاوردهای
مبارزاتی
جنبش مسلحانه
و چریکهای فدائی
خلق برای مردم
مبارز ایران
است. ثابت شد
که در شرایط
سلطه یک
دیکتاتوری
شدیداً و
وسیعاً قهرآمیز
تنها با توسل
به قهر
انقلابی و با
انجام مبارزه
سیاسی- نظامی
میتوان تشکل
انقلابی مورد
نیاز در جامعه
برای پیشبرد
مبارزات مردم
بر علیه
دشمنانشان را
به وجود آورد.
علاوه بر به جا
گذاشتن این
تجربه، نیروی
متشکل
انقلابیون
مسلح، در همان
زمان در شکلگیری
و تقویت شرایط
ذهنی انقلاب
نقش به سزائی ایفا
نمود و توانست
مردم را
به صحنه
مبارزه بر
علیه رژیم شاه
بکشاند. این
موتور کوچک
همچنین راه
اصلی مبارزه
با دشمن را
نیز به مردم
آموخت، به
طوری که وقتی
در سال ۵۷،
نیروی عظیم
تودههای
انقلابی یعنی
همان موتور
بزرگ به حرکت
در آمد، با
حمله به
زرادخانههای
رژیم شاه و
کوشش در مسلح
کردن خود-
همانطور که از
پیشاهنگان
مسلحش یاد
گرفته بود-
قیام ۲۲-۲۱
بهمن را بر پا ساخت.
اگر
آنچه در فوق
آمد یک تصویر
کلی از
چریکهای
فدائی خلق و
برجستهترین
و بارزترین
دستاوردهای
مبارزاتی
آنها را در
دهه ۵۰ به دست
میدهد، اما
این تصویر
ناکامل خواهد
بود اگر به
این واقعیت اشاره
نشود که
چریکهای
فدائی خلق در
پرتو تئوری
خویش میتوانستند
به مراتب
بیشتر از آنچه
انجام دادند
در روند جنبش
در جهت تحقق
خواستهای
اساسی مردم و
دستیابی به
پیروزی،
تأثیرگذار
باشند.
واقعیت
غیرقابلانکار
این است که سازمان
چریکهای
فدائی خلق با
پاسخدهی به
نیازهای
جامعه در یک
مرحله از جنبش
که منجر به
ایجاد فضای
مبارزاتی در
جامعه و رویآوری
تودهها به
صحنه مبارزه
شد و همچنین
طی آن استحکام
تشکیلاتیاش
تضمین گردید،
این پتانسیل
را پیدا کرد که
هم بتواند
نیروی
مبارزاتی
آزادشده تودهها
را در اشکال
غیرمسلحانه
بسیج و
سازماندهی کند
و هم در مناطق
مساعد و
مناسب، آن نیرو
را در یک
مبارزه
مسلحانه تودهای
که به گسترش و
تقویت جنبش
ضدامپریالیستی
تودههای
زحمتکش و
ستمدیده
ایران منجر
شود، به کار
گیرد. اگر این
پتانسیل
بالقوه در
سازمان به فعل
درمیآمد و
چریکهای
فدائی خلق در
جهت تحقق آن
وظایف به
اقدامات
عملی
درستی دست میزدند،
در چنین صورتی
این برخورد
عملی صحیح، راه
را برای به دست
گرفتن کل
رهبری جنبش
تودهها توسط
کمونیستهای
فدائی هموار
می کرد. اما
متأسفانه
چنین نشد. عدم
انجام وظایف
فوق، بزرگترین
ضعف سازمان
چریکهای
فدائی خلق و پاشنه
آشیل جنبش
مسلحانه در
مرحلهای از
رشد خود بود.
یک اصل
دیالکتیکی
مشعر بر آن
است که یک پدیده
همواره در
حرکت بوده و
مدام تغییر مییابد.
به همین دلیل
آنچه دیروز نو
به حساب میآمد
روز دیگر به
کهنه تبدیل
شده و امری تازه
جایگزین آن میشود.
حال اگر
براساس این
اصل به شرایط
نوینی که با
آغاز و پیگیری
مبارزه
مسلحانه در
جامعه در
اوایل دهه ۵۰
به وجود آمده
بود توجه
کنیم، خواهیم
دید که این
شرایط، دیگر
همانی نیست که
در آثار اولیه
چریکهای فدائی
خلق مورد
توصیف قرار
گرفته بود.
در
حقیقت بعد از
رستاخیز
سیاهکل (مبدأ
آغاز جنبش
مسلحانه در
ایران)، به
تدریج شرایط
نوینی در ایران
شکل گرفت که
با شرایط
جامعه پیشین
خود در دهه ۴۰
بسیار متفاوت
بود. یکی از
مشخصههای
بارز جامعه
قبلی، حاکم
بودن رکود و
خمود مبارزاتی
در آن، سیاستگریزی
تودهها و عدم
اعتماد آنان
به نیروهای
روشنفکر در
جامعه بود. در
حالیکه اکنون
جامعه ایران
را میشد
جامعه در حال جوشش
مبارزاتی
توصیف نمود.
جامعهای که
گرایش به
مبارزه سیاسی
در آن برجستگی
یافته و مبارزه
در میان
کارگران و
دیگر تودههای
تحت ستم برای
تحقق خواستهای
صنفی و بالفعلشان
گسترش هر چه
بیشتری یافته
بود. اگر به
نشریات آن
دوره و از
جمله به نشریه
نبرد خلق، ارگان
سازمان
چریکهای
فدائی خلق
رجوع کنیم و
اخبار
مبارزاتی در
جامعه را در
همان مقطع از
نظر بگذرانیم
به راحتی
متوجه چنین
تغییر بزرگی
بین شرایط
جامعه در
سالهای قبل و
بعد از شروع
مبارزه
مسلحانه در
ایران خواهیم
شد. توجه به
چنین واقعیتی
برای ارائه
تاریخی واقعی
از چریکهای
فدائی خلق در
دهه ۵۰ از
اهمیت فوقالعاده
ای برخوردار
است.
با
بررسی واقعیت
فوق میتوان
از یک طرف به
این حقیقت پی
برد که با عمل
به تئوری درست
برخاسته از دل
واقعیتهای
جامعه (درجشده
در آثار رفقا
پویان و
احمدزاده)،
جنبش مسلحانه
جلو رفته و
مرحلهای را
با موفقیت پشت
سر گذاشته
بود؛ و از طرف
دیگر با به وجود
آمدن شرایط
نوین،
نیازهای
مبارزاتی جدیدی
هم در جامعه
شکل گرفته
بود،
نیازهائی که رشد
و تکامل بعدی
جنبش مسلحانه
و پیشرفت
مبارزات طبقه
کارگر و کل
جنبش
دموکراتیک و
ضدامپریالیستی
تودههای تحت
ستم ایران
منوط به پاسخدهی
درست به آنها
بود. درست در
این مرحله از
جنبش بود که
چریکهای
فدائی خلق و
به تبع از
آنها کل جنبش
مسلحانه از
حرکت رو به
جلو باز ماند.
مسلماً،
برای کسانی که
سعی میکنند
با روشی علمی
و با تکیه بر
واقعیات،
حقایق را
دریابند، این
مسأله باید
مطرح شود که
چریکهای
فدائی خلق در تئوری
چه گفته بودند
و در پراتیک
چه عملی انجام
شد! میدانیم که به
طور کلی،
چریکهای
فدائی خلق با
این اعتقاد که
با دست زدن به
مبارزه مسلحانه
شرایط
مبارزاتی
مطلوب برای هر
چه بیشتر آگاه
و متشکل کردن
تودهها
فراهم شده و
امکان بسیج و
متشکل کردن
تودهها و در
رأس آنها طبقه
کارگر به وجود
میآید، با
شجاعت تمام به
این شیوه از
مبارزه روی
آوردند. در
آثار رفقا
پویان و
احمدزاده، تاکتیکهای
لازم برای
مرحله اول
جنبش تشریح
شده بود. در
این آثار حتی
تا آنجا که
شرایط اجازه
میداد برای
مرحله بعدی
نیز تاکتیکهای
لازم پیشبینی
شده و رهنمودهای
کلی ارائه
گشته بود.
اما
واقعیت این
است که
متأسفانه با
پشت سر گذاشتن
یک مرحله از
جنبش به جای
تأکید و توجه
به آن
رهنمودها، پراتیک
سازمان به طور
خودبهخودی
بر اساس نظرات
دیگری پیش
رفت- که البته
به صورت کتبی
هم نوشته نشده
و به روشنی
مدون نشده
بودند. بر
اساس آن
نظرات، در
اوایل سال ۵۳،
سازمان دست به
تاکتیکهائی
زد که عمدتاً
در خدمت بردن
آگاهی به میان
کارگران و دیگر
تودههای
ایران، انجام
وظیفه
افشاگریهای
سیاسی و
ارتقای روحیه
انقلابی آنها
قرار داشت.
مسلم است که
از این منظر،
آن تاکتیکها
کاملاً مثبت
بودند- نظیر
انجام عملیات
مسلحانهای که
بعدها از آنها
به عنوان
عملیات "نمونهای-
خلقی" اسم
برده شد، و یا
متمرکز شدن به
روی کار در
میان کارگران
و انجام اقداماتی
در این زمینه.
این تاکتیکها
با این که در کل
استراتژی
شناختهشده
چریکهای
فدائی خلق
جایگاه مشخص
خود را داشتند،
ولی به خودی
خود و به
تنهائی قادر
به پاسخگوئی
به نیازها و
ضرورتهائی
نبودند که با
پیشروی جنبش
در جامعه به وجود
آمده بودند.
پیش از
این در نشریات
سازمان از
ضرورت تودهای
کردن مبارزه
مسلحانه صحبت
شده بود. ولی
اکنون انجام
عملیات
مسلحانه
"نمونهای-
خلقی" در
دستور کار
قرار گرفته
بود بدون آن
که این موضوع
مورد توجه
قرار گیرد که
این تاکتیکها
چگونه قرار
است به آن ضرورت
پاسخ گفته و
باعث تودهای شدن
مبارزه
مسلحانه
گردد؛ و کلاً
نقش این
عملیات در پیشبرد
استراتژی
سازمان چه میباشد!
در ادامه
این روند
بعداً کار به
آنجا کشید که نقش
و وظیفه اصلی
مبارزه
مسلحانه، در
حد "تبلیغ
مسلحانه"
کاهش داده شد
و دیگر برای
بسیج و سازماندهی
تودهها در یک
مبارزه
مسلحانه تودهای،
اقدامی خاص و
مشخصی صورت
نگرفت. به این
ترتیب مجموعه
این برخوردها
در پروسه خود
مانع از آن
شدند که
سازمان در یک
مرحله معین
جنبش بتواند
همچون دوره
قبل به
نیازهای
مبارزاتی جامعه
پاسخ درست
بدهد. (عبارت
عملیات نمونهای-
خلقی که اولین
بار در خرداد ۱۳۵۵
در نشریه
"نبرد خلق"
عنوان گردید،
به عملیات
مسلحانهای
اطلاق میشد
که در ارتباط
با منافع
ملموس هر طبقه
و قشری از
مردم و در پشتیبانی
از مبارزات
آنان صورت میگرفت)
در یک
جمعبندی کلی
میتوان گفت
که با توجه به
رشد و گسترش
مبارزات مردم
و به وجود
آمدن زمینه
برای بسیج و
سازماندهی
تودهها،
اولاً بررسی این
واقعیت عینی و
بعد یافتن راههائی
برای
سازماندهی
مبارزات تودهها
در اشکال
متفاوت
مسلحانه و غیرمسلحانه،
یک اصل مرکزی
و امری کلیدی
در این دوره
بود. جهت پاسخگوئی
به این اساسیترین
ضرورتی که شرایط
جامعه در آن
زمان میطلبید
و استراتژی
چریکهای
فدائی خلق نیز
بر آن تأکید
کرده بود،
لازم بود به
اقدامات عملیای
دست زد که تداوم
مبارزه
مسلحانه به
مثابه شکل
اصلی مبارزه
که دیگر اشکال
مبارزه در
بستر آن ضروری
و مفید واقع
میشوند، در
سطح جامعه
تضمین گردد.
این وظیفه
اصلی، همانا
اتخاذ تاکتیکهای
به جا و لازم
برای تودهای
کردن مبارزه
مسلحانه بود.
در مقطع مورد
بحث، تمام
واقعیتها
نیز آماده
بودن زمینه
برای تحقق این
وظیفه اصلی را
در جامعه
ایران تأئید
میکردند. کما
اینکه در
اواخر همان
دهه ۵۰ وقتی
سد دیکتاتوری
شاه ترک
برداشت و
مبارزات تودهای
امکان جاری
شدن به صورت
علنی را
یافتند، همگان
این زمینه را
به عینه دیدند
و شاهد بودند که
در اقصی نقاط
ایران مردم
برای به دست
گرفتن سلاح و
مبارزه با
دشمنانشان
آمادگی کامل
دارند. به
خصوص وقوع
مبارزه
مسلحانه تودهای
در کردستان و
ترکمنصحرا
خود بیانگر آن
بود که روشنفکران
انقلابی مسلح
برای تودهای
کردن مبارزه
مسلحانه،
زمینه کاملاً
مساعدی داشتهاند.
این در عین
حال به معنی
آن بود که
توده های انقلابی
با پراتیک خود
بر درستی
تئوری چریکهای
فدائی خلق صحه
گذاشتند.
بنابراین
در مرحله دوم
جنبش مسلحانه،
درست در
شرایطی که
سازمان
چریکهای
فدائی خلق میتوانست
و میبایست از
ثمره پُرباری که
رزم دلاورانه
اعضایش -
کمونیستهائی
که جان برکف
فعالیتهای
انقلابی خود
را پیش میبردند
- و دیگر
نیروهای
مبارز مسلح در
جامعه به وجود
آورده بودند
بهره برده و
آن بار را خود
چیند، یا به
زبان دیگر
نیروی
مبارزاتی
آزادشده در
جامعه را با
اتخاذ تاکتیکهای
مناسب، خود
سازماندهی و
بسیج نماید،
از حرکت رو به
جلو باز ماند
و به تدریج در
پروسه
سراشیبی قرار
گرفت.

میتوان
گفت که حداقل
سال ۵۳ و
حداکثر سال ۵۴
آخرین فرصتهائی
بودند که
سازمان میتوانست
با ارائه یک
جمعبندی از
تغییرات به وجود
آمده در شرایط
جامعه و با
تکیه بر همه
دستاوردهای
مبارزاتی
جنبش
مسلحانه، بر
اساس
استراتژی
مشخص خود
تاکتیکهای
لازم را برای
پیشروی جنبش
اتخاذ کند. در
این صورت با
پاسخدهی به
آنچه لازمه
رشد جنبش بود،
مسلم است که همچون
دوره قبل در
زمینههای
مختلفی
شکوفائی ایجاد
شده و شرایط
باز هم نوین
با چشماندازهای
رو به جلو در
جامعه پدیدار
میگشت. اما
فقدان این امر
و به عبارتی
دیگر عدم پاسخگوئی
به نیاز جامعه
در این مرحله،
موجب اثرات
زیانباری شد.
این ضعف
و ناتوانی که
کاملاً میشد
از آن اجتناب
کرد، نه فقط
به کل جنبش
مسلحانه ضربه
زد بلکه به
طور مشخص
سازمان
چریکهای فدائی
خلق را در
معرض خطرات
جدی قرار داد.
از جمله با
توجه به این
امر که
اپورتونیسم
به مفهوم فرصتطلبی،
جائی که خلائی
در کار
انقلابی به وجود
آمده و
ناروشنی یا
کمبودی در کار
باشد بیشتر امکان
رشد مییابد،
در اینجا نیز
قصور در پیگیری
و تحقق
استراتژی
مبارزه
مسلحانه
تدوین شده
توسط رفقای
اولیه
چریکهای فدائی
خلق و عدم
توانائی در
پاسخدهی
درست به وظایف
مبارزاتی یک
مرحله از جنبش،
زمینه را برای
رشد
اپورتونیسم
در درون سازمان
چریکهای
فدائی خلق و
ضربه به جنبش
مسلحانه آماده
کرد.
به طور
کلی، در حوزه
رشد تفکرات
غیرپرولتری
در جنبش
کمونیستی
ایران در دهه ۵۰،
به دو مورد
عمده میتوان
اشاره کرد.
علیرغم پشت سر
گذاری موفقیتآمیز
یک مرحله از
جنبش
مسلحانه، از
یک طرف فقدان
یک جمعبندی
تئوریک از
دستاوردهای
حاصلشده و
تحلیل از
شرایط جدید و
به تبع از آن
عدم ارائه
تاکتیکهای
مبارزاتی خاص
و لازم برای
آن شرایط مبتنی
بر استراتژی
پذیرفتهشده،
منجر به لنگ
شدن کارهای
مبارزاتی در
سازمان
چریکهای
فدائی خلق گشت،
که این خود
نارضایتی و
بحرانهائی
را دامن زده و
به تدریج به
جائی رسید که
زمینه را برای
کم بها دادن
به دستاوردهای
جنبش مسلحانه
و حتی رد خود
ضرورت مبارزه
مسلحانه
فراهم کرد؛ و
از طرف دیگر
با توجه به
خلائی که به وجود
آمده بود (خلاء
تئوریک و خلاء
پراتیکی
متعاقب آن)،
حالا سازمان
در وضعیتی
قرار گرفته
بود که آماده
پذیرش هر نظری
بود که ظاهراً
راهحلی برای
پرکردن آن
خلاء ارائه میداد.
انعکاس این
امر را در آن
زمان در
واقعیتهای
مختلف میتوان
مشاهده کرد.
مثلاً به
هیچوجه
اتفاقی نیست
که در محدوده
سال ۵۴، در
زندان در میان
زندانیان
سیاسی که
اکثریت آنها
متعلق به جنبش
مسلحانه
بودند، اولین
تردیدها و شک
در مورد درستی
مبارزه
مسلحانه آغاز
میشود. از
سوی دیگر درست
در چنین
شرایطی است که
یک سری از
نوشتههای
رفیق جزنی که
در زندان
نوشته بود به
درون سازمان
راه یافته و
مورد توجه
قرار میگیرند
(تاریخ دقیق
ورود آن نوشتهها
به سازمان
تقریباً
اواخر سال ۵۳
میباشد)(۱)
البته آن
نظرات از طریق
زندانیان
سیاسیای هم
که حامل نظرات
رفیق جزنی
بوده و پس از
آزادی از
زندان در همان
سال ۵۳ در
ارتباط با
سازمان قرار
گرفتند، به
این شکل نیز
وارد سازمان
شدند.
در
واقع، از
اواخر سال ۵۳
بود که هجوم
نظرات
انحرافی به درون
سازمان آغاز
شد و به تدریج زمینه
را برای قبول
تفکرات "تودهای"
در میان
افرادی از
سازمان آماده
نمود. صرفنظر
از این که حزب
توده برای
نفوذ تفکرات
خود به درون سازمان
چریکهای
فدائی خلق چه
تلاشهائی میکرد
و مستقلاً تا
چه حد در این
رابطه موفقیت
داشته است (در
آبان ماه ۱۳۵۵
عدهای از
سازمان جدا شده
و بعدها رسماً
و علناً به
حزب توده
پیوستند)،
واقعیت این
است که از
مقطع یادشده،
بخشی از تفکرات
"تودهای" در
سازمان رواج
یافته و
پیشاپیش
شرایط را برای
نفوذ تفکرات
حزب توده
آماده کرده
بود. در این
مورد واقعیت
تلخ و پیچیدگی
امر در آن است
که تا آنجا که
به رواج بخشی
از تفکرات
"تودهای" در
سازمان مربوط
میشود، این
امر از طریق
افراد مبارز و
شریفی امکانپذیر
شد که
ناخواسته
حامل آن
تفکرات
انحرافی بودند
و آن تفکرات
را چه از طریق
نوشته و چه با حضور
خودشان به
سازمان منتقل
نمودند.
به نظر
میرسد که
امروز جنبش
کمونیستی ایران
از آن حد
پختگی
برخوردار است
که متوجه این
امر باشد که
حتی یک فرد
مبارز
انقلابی هم ممکن
است در کنار
نظرات درست و
انقلابی خود
نظرات
نادرستی هم
داشته باشد و
حتی ناخواسته
مبلغ و
مروج
تفکر "تودهای"
هم بشود. مسلم
است که برخورد
به آن تفکرات انحرافی
به هیچوجه به
معنی نفی
اعمال درست و
شخصیت
انقلابی آن
فرد مبارز
نیست.(۲)
در
اینجا با توجه
به اینکه
نظرات رفیق
جزنی پس از
ورود به
سازمان در روند
کار آن
تأثیرات خود
را به جای
گذاشت، لازم
است به طور
کاملاً موجز
به نکاتی
اشاره شود.
اولاً، در
نوشتههای
رفیق جزنی بر
درستی مبارزه
مسلحانه (هر
چند با درکی
مغایر و حتی
متضاد با درک
و تحلیل
چریکهای
فدائی خلق)
تأکید شده و
از آن به عنوان
شکل محوری
مبارزه نام برده
شده بود.
ثانیاً در آن
نوشتهها
علیرغم همه
تناقضات و عدم
انسجامشان، و
حتی مقابله
غیرمستقیم و
غیرصریح و
بدون استدلال
با نظرات
چریکهای
فدائی خلق، به
هر حال رهنمودهائی
در ارتباط با
آن شرایط خاص
مطرح شده بود که
در شرایط خلاء
موجود در
سازمان میتوانست
برای رفقائی
جذابیت داشته
باشد. نکته
سوم مربوط به
نوشتههائی
از رفیق جزنی
راجع به تاریخ
معاصر و تحلیل
شرایط
اقتصادی و اجتماعی
ایران و
رهنمودهای
سیاسیای بود
که متأسفانه
از یک دیدگاهی
انحرافی مورد
برخورد قرار
گرفتهاند و
وجود تفکرات
"تودهای" در
آنها کاملاً
برجسته است.
برای
اینکه یک
نمونه از آن
نظرات در اینجا
مطرح شود به
این امر اشاره
میکنم که در
شرایطی که چريکهای
فدائی خلق،
نابودی سيستم
سرمايهداری
وابسته و قطع
کامل نفوذ
امپرياليسم
در ايران را شرط
آزادی و رهائی
مردم ایران میدانستند
و معتقد بودند
که هيچ
انقلابی در
ایران بدون
رهبری طبقه
کارگر قادر
نيست برای مردم
ايران آزادی و
دمکراسی به
ارمغان آورد،
در نظرات رفیق
جزنی گویا دستیابی
به چنین هدفی،
و ترقی و
پیشرفت
جامعه، از
طريق انقلابهای
"ملی" به
رهبری خرده
بورژوازی (در
غیاب
بورژوازی ملی)
هم امکانپذير
بود.
بنابراین
به هیچوجه
اتفاقی نبود
که بین رفقای
فدائیای که
کماکان به
نظرات اولیه
سازمان
وفادار مانده
بودند و بعد
از قیام بهمن
مجبور شدند
تشکل چریکهای
فدائی خلق را
از نو بر پا
سازند (همان
تشکلی که من
نیز هم اکنون
در آن فعالیت
میکنم)، با
کسانی که تحت
عنوان
"سازمان
چریکهای فدائی
خلق"، خود را
پیروان رفیق
جزنی میخواندند،
هنگام تحلیل
طبقاتی از
رژیم جدید و برخورد
عملی با اوضاع
سیاسی نوینی
که در
جامعه شکل گرفته
بود، تفاوت
اساسی ایجاد
گشته و دو
مسیر کاملاً
متفاوت
پیموده شد.
همه میدانند
که در سال ۵۵
یعنی دو سال
مانده به قیام
بهمن، ساواک
توانست ضربات
سنگینی به
سازمان
چریکهای
فدائی خلق وارد
آورد. چنین
ضرباتی در
شرایط تأسفانگیزی
که سازمان، در
تهران و شهرهای
دیگر خود را
در آن محصور
کرده بود (۳) به
هیچوجه ناشی
از زرنگی و
توانائی
ساواک نبود،
بلکه توانائی
ساواک تنها از
ناتوانی
سازمان در
پاسخگوئی به
نیازهای جنبش
در یک مرحله
خاص و
قرار دادن خود
در شرایط ضربهپذیری
کامل حاصل شد.
به طور
واضحتر میتوان
گفت که سازمان
با شناخت صحیح
از وظایف مبارزاتی
خود و عمل به
آنها در مرحله
بعدی جنبش- یعنی
اگر به خط
اولیه
چریکهای
فدائی خلق
پایبند بوده و
قادر میشد که
تاکتیکهای
ضروری
برای تحقق خط
استراتژی اولیه
خود را شناخته
و آنها را در
عمل پیاده کند
- میتوانست
خود را در
چنان شرایطی
قرار دهد که
ضربه پلیس
نتواند
آنچنان کاری
بر او وارد
شود - همچنان
که در سال ۵۰
تجربه شده بود
و ضربات بسیار
سنگین ساواک و
شهربانی در
این سال به
چریکهای
فدائی خلق نه
تنها هرگز به
از میان رفتن
آنها منجر نشد
بلکه درست به
دلیل درستی
تاکتیکها و
پاسخگوئی به
نیازها،
سازمان باز
رشد کرد و
جنبش به رشد و
شکوفائی خود
ادامه داد.
به طور
خلاصه باید
گفت که سازمان
چریکهای
فدائی خلق از
اواخر سال ۵۳
به بعد راه
سراشیبی طی
نمود و بعد از
ضربههای سال ۵۵ با چنان
آهنگی در این
سراشیبی پیش
رفت که تنها
تعداد محدودی
از آن باقی
ماندند و همین
تعداد به جز
کسانی که در
خارج از کشور
بودند - از
جمله خود من -
رسماً و علناً
تئوری و تحلیلهای
شناخته شده
چریکهای
فدائی خلق را
مردود اعلام
کرده و به جای
آن پذیرای
نظراتی شدند
که در عمل
همانگونه که
همگان دیدند،
به بیراهه
رفرمیسم و
سازشکاری ختم
گردید.
اگر خوب
توجه کنیم، میبینیم
که در شرایط
انقلابی سالهای
۵۷-۵۶ سازمان
چریکهای
فدائی خلق،
آشکارا فاقد
یک خط و
رهبری
کمونیستی بود.
اما درست در
چنان شرایطی،
صف گسترده
هواداران
مبارز
چریکهای
فدائی خلق،
همانها که در
شرایط اختناق
دوره شاه به
هر ترتیب که
میتوانستند
به پیشاهنگان
خود یاری رسانده
بودند، با
الهام از
کمونیستهای
فدائی و راه و
رزم انقلابی
آنها، در
سراسر ایران و
حتی در
دورافتادهترین
روستاها نیز
که هنوز نام
خمینی در آنجا
شنیده نشده
بود، به
فعالیت
انقلابی
مشغول بودند.
وجود همین
نیروی عظیم
متعلق به جنبش
کمونیستی
ایران و اعمال
و رفتار فدائیوار
آنان به همراه
تودههای قیام کننده
بود که تا
مدتی فضای
مبارزاتی را
در جامعه به
نفع مردم حفظ کرد.
همانطور
که در ابتدا
تاکید کردم، خطاب
من در این
مقاله نسل
جوان مبارز
ایران است.
جوانان آگاهی
که تلاش آنها
برای یادگیری
از تجارب نسل
کمونیستهای
دهه ۵۰ برای
راهگشایی و
پیشبرد
مبارزات
امروز،
نگرانی دشمنان
مردم را
برانگیخته
است. امیدوارم
که در چهلمين
سالگرد
رستاخيز
سياهکل، این
سطور با در میان
گذاردن بخش
کوچکی از
حقایق در مورد
تاریخی از
مبارزات و
تجارب
چریکهای
فدایی خلق،
بتواند
جوانان مبارز
ما را در جهت
هموار نمودن
راه انقلاب
برای کسب
استقلال،
آزادی، رفاه و
برابری یاری
دهد و آنها را
قادر سازد تا
وظایف مبارزاتیشان
در قبال مردم
محروم و
ستمدیده ایران
را با همان احساس
مسئولیت و
برخورد
انقلابیای
که آن نسل "جان
شیفته" نمونه
آن بود، به
پیش ببرند.
پانوشتها:
۱-
دلیل ذکر این
تاریخ را بر
اساس مشاهدات
خودم توضیح میدهم:
من اولین بار
نام رفیق جزنی
را در اوایل سال
۴۹ موقعی که
تازه بین
رفقای جنگل و
رفقای احمدزاده
رابطه بر قرار
شده بود
شنیدم. در این
زمان و پس از
تشکیل
چریکهای
فدائی خلق نیز
(این تشکل از
ادغام گروه
جنگل- که
علیرغم وجود
رفقائی باقیمانده
از گروه جزنی
در آن، یک
گروه دیگر و متفاوت
از گروه جزنی
بود- و گروه
احمدزاده در
همدیگر به وجود
آمد) حتی یک
نوشته از رفیق
جزنی وجود نداشت.
با توجه به
حساسیتی که
رفقای گروه
احمدزاده روی
نظرات مختلف
داشتند، با
قاطعیت میتوانم
بگویم که اگر
غیر از این
بود حتماً
نظرات مطرح در
چنان نوشتهای
در همان زمان
مورد بحث قرار
میگرفت- که
چنین نبود.
دستگیری و به
زندان رفتن من
در اردیبهشت
سال ۵۰ بود. در
فروردین سال ۵۲
که من از
زندان فرار
کرده و دوباره
به فعالیت در
درون سازمان
چریکهای
فدائی خلق
پرداختم، در
اولین پایگاه
یا خانه تیمی
که بودم جزوه
"آنچه یک
انقلابی باید
بداند" را
دیدم که با
نام رفیق علیاکبر
صفائی شناخته
میشود. این
جزوه نیز
البته قبلاً
در سازمان
وجود نداشت و
در این مورد
هم با اطمینان
میتوانم
بگویم که رفقای
اولیه سازمان
که من آنها را
میشناختم
اطلاعی هم از
وجود چنان
جزوهای
نداشتند. در
هر حال، آن
جزوه هم که
امروز ادعا
شده متعلق به
رفیق جزنی است
که در زندان
نوشته شده
بود، در سال ۵۲
مورد توجه
خاصی نبود.
بعدها من از
طرف سازمان مأموریت
یافتم که در
کمک به ایجاد
یک پشت جبهه
برای سازمان
به منطقه
خاورمیانه
بروم که این کار
با گذشتن
مخفیانه از
مرز همراه با
مشکلاتی،
تقریباً در
اواخر
تابستان سال
۵۳ عملی شد.
بنابراین تا
نیمه اول سال ۱۳۵۳
که من با
رفقای مختلفی
در ارتباط بوده و
چه در پایگاهی
که رفیق حمید
اشرف در آن
بود و چه در
پایگاههای
دیگر که
معمولاً رفیق
جعفری به
آنجاها رفتوآمد
داشت، حضور
داشتم، هرگز
نوشتهای از
رفیق جزنی
ندیدم و
اساساً نوشتهای
که تازه به
درون سازمان
آمده باشد، در
آن زمان وجود
نداشت. از
منطقه
خاورمیانه با
سازمان تا
اواخر سال ۵۳
ارتباط مرتب
برقرار بود.
در این مدت هم
تنها در آخرین
ارتباط بود که
جزوهای رسید
که نام و
تاریخی روی آن
نبود. فرستاده
شدن آن برای
رفقای مستقر
در خاورمیانه
بدون هیچ
توضیحی، به
خصوص با توجه
به این که از
نظر من نظرات
انحرافی و
مواضع سیاسی
نادرست در آن
وجود داشت،
سالها برای من
یک معما بود.
در هر حال آن
تنها نوشته
غیرآشنائی
بود که در آن
زمان به دست
من رسید.
۲- شاید
ذکر نمونهای
به درک این
امر کمک کند.
در نیمه دوم
دهه ۴۰ درست
در زمانی که
جمعی از
روشنفکران
انقلابی چون
صمد بهرنگی،
بهروز
دهقانی، کاظم
سعادتی و
علیرضا نابدل
در تبریز چه
با مطالعه
گسترده آثار مارکسیست
– لنینیستی و
چه با تلاشهای
عملی نظیر
ارتباطگیری با
کارگران و از
طرق دیگر سعی
میکردند
راهی برای
مبارزه قاطع
با رژیم شاه
پیدا نمایند،
فعالین سیاسی
دیگری هم در
تبریز وجود
داشتند که که
از آنها بعداً
به عنوان
"گروه
مهندسین" یاد
شد و در میان
آنها
مبارزی به
نام بهروز
ارمغانی بود.
این دو جمع را
صرفنظر از همه
تفاوتها، یک
امر اساسی از
هم جدا مینمود
و آن این که
بنیانهای
فکری "گروه
مهندسین" را-
که حزب توده
را قبول
داشتند- افکار
"تودهای"
تشکیل میداد.
مسلم است که
به دلیل آگاهی
والا و قاطعیت
رفیق بهروز
دهقانی و
رفقایش در رد
تفکرات حزب توده
و به دلیل
وجود انضباط
ایدئولوژیکی
در میان رفقای
اولیه
چریکهای
فدائی خلق، هیچیک
از آن افراد
حتی اگر میخواستند
نمیتوانستند
در میان آن
رفقا و یا در
تشکل چریکهای
فدائی خلق
پذیرفته شوند-
و چنان اتفاقی
هم هیچوقت
نیافتاد. اما
در سال ۵۳
همان مبارز
برجسته جمع
دوم (بهروز
ارمغانی) که
بعد به زندان
افتاده و در
آنجا یکی از
حاملین اصلی
نظرگاههای
رفیق جزنی
گردید، به
همراه تعدادی
از همفکرانش
به سازمان
پیوست و در
رده تشکیلاتی
بالا نیز قرار
گرفت. جای
تردید نیست که
رفیق بهروز
ارمغانی یک
انسان مبارز و
انقلابی بود
که تحت تأثیر
دستاوردهای
انکارناپذیر
جنبش مسلحانه
به این جنبش
روی آورده
بود، در
حالیکه چه به
دلیل محدودیتهای
شرایط زندان و
چه به هر دلیل
دیگری نتوانسته
بود، بنیانهای
فکری تئوری
مبارزه
مسلحانه را به
همان صورت که
در آثار رفقا
پویان و
احمدزاده
آمده بود، درک
نماید.
۳- با اینکه
در این زمان
افراد مبارز
زیادی به سازمان
پیوسته و صفوف
سازمان
کاملاً گسترش
یافته بود،
ولی به جای
اینکه از این
نیرو در جهت
سازماندهی
مبارزات مردم
در جهت تحقق
یک استراتژی
درست استفاده
شود، و بدون
آن که حتی
سئوالاتی که
پیشتر برای
رفقای اولیه
سازمان مطرح
بود، مورد
توجه قرار گیردکه
مثلاً
"مبارزه خلق
کرد که تحت
بیشترین ستم و
فشار قرار
دارد،... چگونه
میتوان به آن
یاری رساند؟"
(رفیق
احمدزاده،
همان منبع
صفحه ۱۴۴) و یا
به این امر
توجه شود که اساساً
در فضای محدود
شهر نمیتوان
نیروی چریکی
زیادی را
سازماندهی
نمود، انرژیهای
موجود در
سازمان، در
خانههای تیمی
آنهم نه فقط
در تهران بلکه
حتی در شهرهای
کوچک برای
انجام کارهای
فرعی از جمله
کارهائی از قبیل
تایپ و تکثیر
کتابهای
مارکسیستی و
غیره محصور
گشتند و این
نوع
سازماندهی در
شرایط سرکوب و
اختناق،
زمینهای
برای شناسائی
رفقا از طرف
ساواک و ضربهپذیری
کل سازمان شد.
خرداد ۱۳۹۰