م.
ابول فاضل،
سفیر
بازنشسته:
نقش ناتو
پس از جنگ سرد
مأخذ:
«تارنمای جنگ
و صلح»
http://www.warandpeace.ru/ru/analysis/view/59844/
برگردان: ا. م.
شیری
رابرت
گیتس وزیر
دفاع مستعفی
آمریکا ضمن
ابراز نارضایتی
خود را از
مشارکت ضعیف
کشورهای اروپایی
در اقدامات
نظامی ناتو در
جهان سوم، به
عبارت دقیقتر
در جنگ علیه
افغانستان و
لیبی، گفت که
آنها در «پی
آنند که
مالیاتدهندگان
آمریکایی
هزینه تأمین امنیت
را که در
نتیجه کاهش
بودجههای
دفاعی اروپا
شدت یافته
است، به عهده
بگیرند». به گفته
وی، اروپایی
ها باید در
چنان وضعیتی
باشند که
بتوانند دوش به
دوش نیروهای
آمریکایی به
جنگهای جهان
سوم اعزام
شوند. نیروهای
آمریکائی با
همین منظور در
اروپا مستقر
شدهاند.
پیمان
آتلانتیک
شمالی
(ناتو) برای
حفاظت از
اروپای غربی
در مقابل حمله
اتحاد شوروی
تشکیل یافت.
ایالات متحده
آمریکا، عضو
مؤسس پیمان
ناتو تعهد خود
به این وظیفه
را به نمایش
گذاشت. در واقعیت
امر،
دقیقاًََ
منبع اصلی
قدرت ناتو، آمریکا
بود و قدرتهای
بزرگ دیگر
(بریتانیا و
فرانسه) که در
جنگ جهانی دوم
ویران شده
بودند، مشکل
میتوانستند
با قدرتی مثل
اتحاد شوروی
رقابت نمایند.
اما،
اتحاد شوروی
با از دست
دادن ١۵
میلیون نفر،
بیش از هر
کشور دیگری
نتایج فاجعهبار
جنگ جهانی دوم
را متحمل شد و
نیمی از کل صنایع
آن نابود
گردید (برای
مترجم مقاله
حاضر روشن
نیست که
نویسنده مقاله،
به استناد
کدام اسناد،
٢٧میلیون نفر
کشته شدگان
اتحاد شوروی
در جنگ جهانی
دوم را ١۵ میلیون نفر
ذکر کرده است). ممکن
است، بعد از
جنگ این کشور
صاحب
بزرگترین ارتش
هم بوده، ولی
هیچکس باور
نمیکرد که
حتی فکر جنگ
با آمریکا،
تنها کشوری که
در آن زمان سلاح
هستهای در
اختیار داشت،
به سرش خطور
هم بکند. نه،
از این سو خطر
نظامی اروپا
را تهدید نمیکرد.
اما، خطر
ایدئولوژیک
ممکن بود.
آمریکا به خاطر
نگرانی از انتخاب
رژیم
کمونیستی،
مدتها در
مقابل
انتخابات
آلمان واحد
مقاومت نشان
داد. بلافاصله
پس از جنگ،
چنین خطری
فرانسه و ایتالیا
را نیز تهدید
می کرد (بعدها آمریکا
با همین
دلایل، با
انتخابات در
ویتنام واحد
نیز به مقابله
برخاست). در آن
دوره جنبش کمونیستی،
در مجموع، در سراسر
جهان در حالت
تهاجمی قرار
داشت. زیرا،
سرمایهداری
قادر به حل
مشکل فقر که
در اثر جنگ و
فاشیسم، شدت
یافته بود،
نبود. لیکن،
حفظ ساختار
استعماری
اروپا میتوانست
از گسترش خطر
کمونیزم در
جهان سوم، همان
خطر اصلی که
اروپا را
تهدید میکرد،
جلوگیری کند.
به همین سبب،
ناتو در
محدوده اروپا
محدود ماند.
بدینترتیب،
چالش
ایدئولوژیک،
در واقع، پاسخ
نظامی یافت.
در این امر
هیچ چیز
غیرواقعی
وجود نداشت.
زیرا، رهبران
غربی تردید
نداشتند که
کمونیستها در
صورت پیروزی
در انتخابات
فرانسه یا
ایتالیا، به کمک
نیروی نظامی
از دستیابی
آنها به قدرت
ممانعت
خواهند کرد. و
استالین خوشحال
خواهد شد. او
[آمریکا] نمیخواست
کمونیستها در
هیچ کشور
رشدیافته ای
به حاکمیت
رسیده و مشابه
آن بربریت
حاکم تا پیش از
سازندگی
سوسیالیستی
در روسیه را
به نمایش بگذارند.
نکته مثبت این
استراتژی
عبارت از این
بود که آنها
توانستند از
برخورد نظامی
بین بلوکبندیها
احتراز کنند.
حتی سیستم جنگ
کلاسیک بین
کشورها در کره
نیز نتوانست
گسترش یابد.
در سال
١٩٦١ خروشچوف
از پذیرش
پیشنهاد کندی
در وین مبنی
بر تقسیم جهان
بین دو قدرت،
که بر اساس آن
غرب میتوانست
با محترم
شمردن مرز
موجود با بلوک
کمونیستی، که
مانع گسترش
کمونیسم به خارج
از محدوده آن
بود، امتناع
کرد. اما رهبر
شوروی در واقع
از این
پیشنهاد
پیروی میکرد،
و حتی چندی
پیش از
سرنگونی خود
نیز عملا در
مقابل حوادث
ویتنام از خود
سلب مسئولیت
نمود. جانشینان
او نه تنها در
جهت تشنجزدائی،
حتی به
[سیاست]همکاری
اقتصادی
بسیار نزدیک
با ایالات
متحده آمریکا
روی آوردند. و
همین مسئله
باعث
نارضایتی
جنبشهای
انقلابی در
جهان سوم و
بدبینی
شخصیتهایی
مثل چه
گوارا نسبت
به آنها
گردید. برای
آنها قابلفهم
نبود که چرا
این
انقلابیون میخواستند
انجام انقلاب
را جایگزین
اجرای
دستورالعملهای
وزارت امور
خارجه اتحاد
شوروی بکنند.
مشکل
زمانی سر بر
آورد که اتحاد
شوروی بدون اعلام
قبلی سقوط
کرد. پیش از
آن، پیمان
ورشو از هم
گسست. هم ناتو
و هم اتحادیه
اروپا از هرج
و مرج ناشی از
آن، در جهت
گسترش به
مناطق شرق
اروپا و حتی
به جمهوریهای
اتحاد شوروی
سابق استفاده
کردند. این
گامها هم هیچ
خطر نظامی در
پی نداشت. هدف
آنها بهرهبرداری
از ضعف موقتی
روسیه برای
تبدیل اعضای سابق
بلوک اتحاد شوروی
به مناطق
حفاظت شده
سرمایهداری
غرب بود.
پیمان
آتلانتیک
شمالی
ظاهراًَ به منظور
مقابله با
قدرت نظامی
شوروی تشکیل
گردید. ولیکن،
از بین رفتن
این قدرت، و حتی
تجزیه دولت
خود شوروی،
انحلال پیمان
ناتو را به
دستور روز غرب
وارد نساخت.
ناتو به موجودیت
خود ادامه داد
و در کل جهان
گسترش یافت. وظیفه
امروزی آن،
عبارت از
تضمین
دستیابی امن کشورهای
رشدیافته به
ثروتهای
طبیعی و ذخایر
مواد خام
کشورهای جهان
سوم در سراسر
جهان و
پاسداری از
مناسبات
مبادله
نابرابر بین دو
جهان است. به زبان
سادهتر، آن
[ناتو] باید
جهان سوم را
همواره در زیر
بردگی
اقتصادی حفظ
نماید. این
کشورهای
رشدیافته نه
تنها علاقمند
به خرید
محصولات جهان
سوم، حتی به
قیمت ارزان
هستند، یعنی
زمانیکه
«تعیین
آزادانه قیمتها
در بازار»
باید محتوای
مبادله
نابرابر قیمتها
را در شرایطی
که تعداد
بیشتر ساعت
کار ضروری اجتماعی
با ارزش کمتری
مبادله میشود،
در بطن خود
داشته باشد.
صرفنظر از
اینکه
ایدئولوگهای
سرمایهداری
چه میگویند،
هیچکس در نتیجه
مبادله برابر
ارزشها، به
ثروت دست نمییابد.
این مدعا، هم
در انطباق با
دولتها و هم
در مورد هر
شخص منفرد صدق
میکند.
این نظام
مبادله
نابرابر با
کشورهای جهان
سوم از آغاز
دوره استعمار
در قرن
شانزدهم از
راه اعمال زور
برقرار شد. به عنوان
مثال، نبرد
پلسی (Plessy) (جنگ بین
کمپانی هندشرقی
انگلیس با
سراجالدوله
از کمپانی هند
شرقی فرانسه.
م.) در سال ١٧۵٧ برای تسلط
بر منابع
آسیای جنوبی
در گرفت. این
منافع برای هر
دوی آنها
کفایت میکرد.
جنگ به خاطر
[تعیین] نرخ
مبادله بین دو
طرف در گرفت. و
دستیابی
پایدار به این
امر فقط در
صورت اعمال
کنترل سیاسی
بر منطقه،
زمانی که دو
طرف با برتری
نابرابر وارد
بازار میشدند،
ممکن بود.
مؤثرترین
راه ایجاد عدمتقارن
منافع بین دو
طرف، در میان
جهان سوم و جهان
رشدیافته،
شامل کاهش
دستمزدها در
جهان سوم بود.
زیرا، تولیدکنندگان
در این کشورها
باید مازاد
بیشتری را در
اختیار طبقه
حاکم خود قرار
دهند، که آن
را با کشورهای
توسعهیافته
یا به نام حق
دوست و یا به
شکل ناهنجار، اما
با تطبیق مؤثر
قانون معادله
سهمیه از سود
در سطح جهانی
تقسیم میکنند.
بدینترتیب،
مبادله
نابرابر
ارزشها بین دو
جهان، در شکل
معادله ارزشها
ظاهر میشود.
این
مبادله
نابرابر با
کمک
دستگاههای
اجرائی
رژیمهای استعماری
به مرحله اجرا
گذاشته میشود
که بقاء آنها
وابسته به آن
است که منافع
برخی طبقات و
یا لایههای
اجتماعی در
مستعمرات، با
ادامه
مناسبات استعماری
گره خورده
است. این
واقعیت
عیناًَ با
مناسبات
نواستعماری
گسترده
امروزی نیز،
که به برکت
استقلال
سیاسی یا
خودمختاری دولتهای
نواستعماری
بسیار پیچیدهتر
شده، کاملا
منطبق است.
این امر
نیازمند تهدید
یا استفاده از
زور برای
همکاری
اقتصادی
اجباری میباشد
و این تهدید
همواره به
خشونت واقعی
تبدیل میشود.
ضرورت استفاده
از خشونت
همچنین احتمالا،
از مهمترین
تناقضات
سرمایهداری
از روند، به گفته
کیز، کاهش
تقاضا نسبت به
عرضه، ناشی میشود.
در اینصورت
برای رفع
کمبود تقاضا،
میتوان
قابلیت
پرداخت به
ازای تقاضا را
از خارج به
اقتصاد تزریق
کرد. جنگها در
مقیاس متعادل
میتوانند
این نقش را
بدینترتیب
ایفا نمایند
که با مصرف
تسلیحات و
ادوات جنگی
موجود، جای آنها
را با
سفارشهای
جدید پر کنند.
اجرای
خشونت یا
تهدید با آن،
باید به منظور
احتراز از
مناقشات بین
خود کشورهای
توسعه یافته،
به صورت جمعی
انجام شود. پس
از جنگ جهانی
دوم، در دوره
گذار از
استعمار کهنه
به استعمار
نو، پیش از
آنکه ناتو نقش
جهانی فعلی
خود را برعهده
بگیرد،
اصطکاکاتی
بین این
کشورها به وقوع
میپیوست.
فرانسویها با
اراضی زیر نظارت
خود در سوریه
مشکل داشتند و
بریتانیاییها
آنها را ازغرب
آسیا بیرون
راندند.
زمانیکه در
سال ١٩۵٦
فرانسویها و
انگلیسیها
تقلا کردند با
رویکرد نظامی
سلطه خود را
بر مصر برقرار
سازند،
آمریکا به
مخالفت
برخاست و مصر
را به حوزههای
نفوذ خصوصی
خود افزود.
ناتوی
جهانیشده از
اقدامات
مشابه اعضای
خود جلوگیری
میکند و از منافع
نواستعماری
آنها پاسداری
مینماید،
اما، سود چنین
اقداماتی
متناسب با
تناسب قوا در
داخل ناتو،
بین اعضای آن
تقسیم میشود
که بخش اصلی
آن به ایالات
متحده آمریکا
تعلق میگیرد.
این شکل تقسیم
سود بدان منجر
میشود که
بقیه اعضاء با
بیمیلی در
عملیات جنگی
ناتو مشارکت
جویند. اما نارضایتی
آمریکا نسبت
به آنها که در اظهارات
اخیر رابرت
گیتس نیز
انعکاس یافت،
مسئله اصلی را
در پرده نگه
میدارد.
تناقض اصلی در
خود آمریکا
نهفته است و آن،
شامل سه
عنصر میباشد.
اول- اکثریت
عملیات جنگی
که ناتو در
این آواخر آغاز
کرده، در خدمت
و یا تلاشی
است در جهت
خدمت به منافع
اقتصادی یا
استراتژیک
آمریکا. ولیکن
آمریکاییهای
جوان، که
آماده دفاع از
میهن خویش
نیستند، حاضر
به مردن در راه
منافع
امپریالیستی
آن هم نمیباشند.
ایالات متحده
آمریکا بخشی
از این کمبود
را با بهرهگیری
از «لژیون
خارجی»
غالبا شامل
مهاجران
آمریکای
لاتینی حاضر
به خدمت در
خارج به ازای
وعده اعطای
تبعیت
آمریکایی
تأمین مینماید.
اما آنها در
آن حدی نیستند
که بتوانند این
سوراخ را وصله
کنند.
دوم-
آمریکاییها
به خاطر ضرورت
پرداخت هزینههای
جنگها به شکل
مالیات و
تورم، خشمگین
هستند (هزینه
جنگ ویتنام
سالانه ۵
میلیارد دلار
بود و اکنون
مخارج جنگ در
افغانستان ١٠
میلیارد دلار
در ماه است). این
در حالی است
که سود حاصل
از این جنگها
و به خصوص
نفت، به جیب
کمپانیهای
بزرگ سرازیر
میشود.
سوم- ایالات
متحده آمریکا
نیز مثل هر
امپراطوری رو
به زوال، با
قدرتهای
منطقهای
متحد میشود.
به عبارت دقیقتر،
آمریکا برای
دفاع از منافع
خود در منطقه
اقیانوس هند،
با کشورهای
هند و
استرالیا عقد
اتحاد بسته
است. با این
همه، اختلاف
نظر بین آنها
به قوت خود
باقیست. زیرا،
منافع این
کشورها در منطقه
خود، با منافع
آمریکا همگون
نیست.
این
تناقضات
مختلف مشکل
بتوانند موجب
از هم پاشیدن
اتحادها شوند
یا بر
استراتژی
منافع نظامی
در جهان سوم تأثیر
بگذارند. چرا
که یکسانی
منافع متقابل
کشورهای
توسعهیافته
بیش از تفاوت
آنهاست.
پاکستان در
وضعیت دیگری
با آمریکا
پیوند خورده
است. این کشور
مثل اینکه در
سیستم سیر
تکاملی جایی
ندارد و برای
پاسخگویی به
چالشهای جدید،
باید
استراتژی
جدیدی را مورد
مطالعه قرار دهد.
اما این تکامل
تدریجی ابتدا
بایستی در داخل
کشور روی دهد،
زیرا برای
پاکستان
فرصتهایی در
جهت احراز
موقعیت جدید
در جهان پدید
آمده است.
٣ مرداد ۱۳۹۰