عابد
توانچه:
تلنگری
به سایت
روزآنلاین،
نقدی به ساختار
عقلیِ دفاع آقای
افشاری از
"دخالت بشردوستانه"
آقای
افشاری به
تازگی مقالهای
در سایت
روزآنلاین
منتشر کردهاند
با عنوان
«دخالت بشردوستانه
و تحولات لیبی
» که به نظر بنده
در ادامهی
روند انتشار
دیدگاه های
خاصی از زبان
فعالان
دانشجویی
سابق در سایت
مذکور است. یکی
از خطرناکترین
مواضع دربارهی
ایران در حال
حاضر حمایت از
حمله خارجی
است که به لطف
فضای بسته
سیاسی و یاس و
ناامیدی فعالان
سیاسی از
تحولات بعد از
انتخابات
ریاست جمهوری،
در حال حاضر
به شدت
واگیردار است.
در این نوشته
سعی کردهام
نه به مخالفت
با گزینه حملهی
نظامی به
ایران که به
نقد
ساختارهای
عقلی مواضع
لیبرالهای
ایرانی که
مقاله آقای
افشاری
بهترین نمونه
مکتوب آن است
بپردازم.
*****************
"این
آگاهیِ
انسانها نیست
که وجودشان را
تعیین میکند،
بلکه وجود
اجتماعیِشان
است که
آگاهیشان را
مشخص میکند..." کارل
مارکس
زندگی
اجتماعی آقای
افشاری و بنده
سازنده افکار
و اندیشههای
ما دو نفر است.
دو زندگی
اجتماعی
متفاوت که
تعیینات و
ویژگیهای
زمانی و مکانی
آن حتی امکان "بحث
از موضع
برابر" را نیز
به ما نمیدهد.
آقای افشاری
شما در خارج از
ایران به سر
میبرد و تحت
حکومت جمهوری
اسلامی ایران
زندگی نمیکنید
اما بنده در
ایران زندگی
میکنم و زیر
تیغ قوانین
رسمی و غیررسمی
حکومت جمهوری
اسلامی زندگی
میکنم. من مجبور
هستم در هنگام
نوشتن هر کلمهای
به شدت مراقب
تبعات بعدی آن
باشم و با
پایان یافتن
هر جملهای به
دقت آن را سبک
و سنگین کنم
تا بتوانم مانند
سه ماه گذشته
که در بیرون
از زندان بودهام
مدت بیشتری در
کنار خانوادهام
باشم و در حل
مشکلات زندگی
سخت این
روزهای ایران
به آنان کمک
کنم.
مطلب
بالا به این
علت ننوشتم تا
خارج از کشور
بودن شما را
به دستاویزی
برای کوبیدن
شما تبدیل
کنم. نه! این
ضعف من به
عنوان یک فعال
سیاسی در
ایران است که
به دلیل شرایط
مادی حاضر فعلا
قادر به تکرار
حکم زندان
دوباره نیستم
و مجبور هستم
مانند انسانهای
بزدل سکوت
کنم. من تمرکز
خودم را تماما
به رفع این
نقطه ضعف
معطوف کردهام.
اما
گردانندگان
سایت
روزآنلاین،
جنابعالی،
بقیه مدیران
رسانهها و
فعالان سیاسی
خارج از کشور
در نظر داشته
باشند اگر
بسیاری از
مطالب آنها از
مطالب پیشپاافتادهای
مانند "چرا
چپها از گوشی
ایفون
استفاده میکنند"
تا مطالب جدی
که قدرت طرح
بحث دارند، بیپاسخ
میماند این
نیست که
اندیشه
توانمندتری
در مقابل مطالب
طرح شده وجود
ندارد. در
سایتها
اینترنتی و
رسانههای
فارسیزبان
جای یک قشر "به
کلی" خالی است.
ـ بله! فعالان
سیاسی و
اجتماعی "داخل"
ایران.
وزن نوشتههای
درجشده بر
روی سایتهای
اینترنتی به
طور فاحشی
کاهش یافته و
در سایه تولید
مداوم نوشتههای
بیمخاطب و بیمنتقد
در این سایتها
شاهد ضعف تفسیرها،
تخیلیشدن
تحلیلها، بیخط
و ربط شدن اخبار
و کاهش سطح
بحثها به
درگیریهای
شخصی و ترویج
ادبیات برچسبزنی
و متلکاندازی
در گفتار
سیاسی هستیم.
*****************
فیلترهای
ذهنی و
امر کلی:
جناب
آقای افشاری
این تیتر
مقالهی شما
است: "دخالت
بشردوستانه و
تحولات لیبی".
تقریبا همهی
ما در جریان
لایههای بیرونی
تحولات لیبی
هستیم. مبارزهی
مسلحانه مردم
لیبی با رژیم
قذافی که با
کشته شدن ۴۰
الی ۴۵
هزار نفر از
مردم لیبی
(طبق منابع
آماری بنده و ۱۶
هزار نفر طبق
منابع آماری
شما) در این
مبارزه
مسلحانه
عاقبت رژیم
قذافی از هم
متلاشی شد. در
این میان
دخالت نظامی
ناتو به رهبری
آمریکا و بمباران
مواضع قدافی
که کشته شدن
غیرنظامیان
را به
همراه داشت
نیز به عنوان
یک نیروی مادی
در کنار نیروی
مادی مردم
مسلح لیبی
قرار داشت.
متاسفانه
یا خوشبختانه
و جدای از
اینکه شما چنین
چیزی را
بپذیرید یا
نپذیرید نام
"علی افشاری"
تداعی کننده
نام "دفتر
تحکیم وحدت" و
"قشر لیبرال
جنبش
دانشجویی"
است. این را میپذیرم
که کسی دوران
دانشجویی وی
به پایان میرسد
در صورت
استمرار
فعالیت سیاسی
دیگر به عنوان
یک "فعال
سیاسی" دستهبندی
میشود نه به
صورت یک "فعال
دانشجویی".
اما میپذیرم
و امید دارم
شما نیز درک
کنید "زبان" و
"تاریخ"
قدرتی در "نظمدهی"
به دادههای
جهان بیرون از
انسان در ذهن
دارند که مقابله
با آن کاری
ناشدنی و
ناممکن است و
حداقل به صورت
یک امر
"ناخودآگاهِ"
مستمر در
برابر یک امر
"خودآگاه"
ناپیوسته از
قدرت و
تاثیرگذاری
بالاتری
برخوردار است.
مدتی
است در بین
فعالان سابق
دانشجویی که با
برچسب
"تحکیمی" یا
"لیبرال" طبقهبندی
میشوند "عدهای"
پیدا شدهاند
که "دقیقا" با شروع
تحولات لیبی و
دخالت نظامی
ناتو به یکباره
بحث قدیمی
"دخالت
خارجی" ـ که
مدتی بود از
ادبیات سیاسی
و مواضع جنبش
دانشجویی حذف
شده بود ـ را
دوباره زنده
کرده و به آن
دامن زدهاند.
این عده عموما
از فعالین
شبکههای اجتماعی
یا افراد
"نزدیک" به
سایتهای اینترنتی
یا شبکههای
ماهوارهای
یا "بعضا"
همکاران این
رسانهها
هستند.
متاسفانه
بدین دلیل که
اکثر بحثها
(در هر دو سوی
موافق و
مخالف) در
فضای ترور
شخصیت، کل کلهای
دانشجویی،
دعواهای شخصی
یا درگیریهای
سابق دانشگاهی
انجام میگیرد
چندان قابلاعتنا
نیستند و ارزش
صرف وقت را
ندارند اما به
هر حال این
بحثها ناشی از
هر چه که باشند
توانایی "فضاسازی"
دارند. آن هم
در دورانی که
پس از بسته
شدن بیشتر فضای
سیاسی و
اجتماعی در
"داخل" کشور ـ بعد
از اعتراضات
مردمی پس از
انتخابات
ریاستجمهوری
ـ زمینهی
مساعدی برای
رشدِ تزهای
قارچگونه با
هر جرقهای
وجود دارد. به
قول لنین: "به دنبال
شکستها، سر و
کله سردرگمیها
و سرگیجههای
ایدئولوژیکی
پیدا میشود
(جدای از
اینکه
نیروهای غالب
پس از هر شکست)
فقط به اشغال
مواضع قدرت
سیاسی اکتفا
نمیکنند،
بلکه در شعور
مغلوبین رخنه
و نفوذ میکنند
تا حاکمیت خود
را پایدار
سازند. اگر
قرار بر این
باشد که
مبارزه تداوم
یابد، چارهای
جز مبارزه بر
ضدسرخوردگیها،
دلسردیها،
کنارهگیریها
و خودهمرنگسازیها
وجود ندارد."
فعالان
سیاسی ایران
نه باید تحث
تاثیر سرکوبهای
خونین مردم
بحرین، یمن و
سوریه توسط
دیکتاتوریهای
حاکم بر این
کشورها دلسرد
و مایوس شوند
و از پیگیری
حقوق انسانی
خود در برابر
نیروی مادی
مقابل انصراف
دهند و نه
باید تحث
تاثیر
فروپاشی رژیم
قذافی که در
رسانههای
جهانی سعی بر
آن است که
ناشی از عملکرد
"ناتو" جلوه
داده شود و نه
"مبارزهی
مردم این
کشور" چنان در
اثر فضای سرد
سیاست و سیاستورزی
منقلب شوند که
علنا و
ملتمسانه
آرزوی "دخالت
خارجی در
ایران" را فریاد
بکشند.
*****************
تلاش
برای فرار از
ایدئولوژی:
آقای افشاری
وقتی میبینم
که در
مقالهی خود
نوشتهاید که:
"برخی
وجود
استانداردهای
دو گانه و
سوابق سوء غرب
را مطرح میکنند
و صلاحیت آنها
را برای
ارتکاب عمل بشردوستانه
زیر سئوال میبرند.
در این خصوص
حق با منتقدان
است. کارنامه غرب
در این خصوص
کارنامه
مثبتی نیست
ولی سرتاسر
منفی هم نیست
بلکه خاکستری
است."
یا
وقتی میبینیم
که در جای
دیگری از
مقاله خود
نوشتهاید که :
"در
این میان
پایان دادن به
استانداردهای
دو گانه و
تبعیضآمیز
در عرصه جهانی
نقشی کلیدی
دارد. جامعه
جهانی در برابر
دولت سرکوبگر
بحرین نیز میبایست
رویکرد
مشابهی را
اتخاذ میکرد.
مستبدان باید
دریابند
دوران
استفاده از خشونت
فراگیر و
گسترده بر
علیه مردم
معترضی که
سلاحی جز
فریاد و فشردن
پای خود بر
سنگفرش
خیابانها
ندارند، به سر
آمده است."
یا
وقتی این جمله
در مقاله شما
وجود دارد که:
"اینکه
غرب نیز
منافعی دارد و
بر اساس اقتضاءات
آن حرکت می
کند حقیقت غیرقابلخدشهای
است."
این
قضاوت اولیه
از نوشتهی شما
برداشت می شود
که فارغ از
علقههای
مذهبی گونه به
یک نظمِ جهانیِ
"پایان
تاریخی"
نوشته شده
است. همچنین
استفاده شما
از "منابع
آماری" مورد
تایید خودتان
و عرضهی آنها
به عنوان پایههای
استدلال در
نگارش این مقاله
این اطمینان
را به خواننده
میدهد که با
مطلبی کم ارزش
ـ از این دست
که برای تحلیل
"نظام ماشینی
تولید" در
نظریات
مارکس، ریشتراش
مورد تحقیق
قرار گیرد، یا
برای دفاع از
سیستم
اقتصادی
سرمایهداری
به جای هزاران
صفحه مبانی
نظری موجود، اینکه
در هند یک
کودک برنده
جایزه یک
میلیون دلاری
بلیط بخت آزمایی
شده است مورد
استناد واقع
شود ـ روبه رو
نیست.
من
وقتی میبینم
در شبکه ماهوارهای
صدای آمریکا
که منعکسکننده
نظرات منافع
دولت آمریکا
است اخبار،
تحلیلها و
مطالب دربارهی
موضوعاتی
مانند "دخالت
خارجی در
ایران"، "اعتراضات
مردم آمریکا و
اروپا به
سیستم اقتصادی
فعلی" و
موضوعات دیگر
را بیطرفانهتر
و وسیعتر از
مواضع
"لیبرالهای
ایران" پوشش میدهند
از اینکه
"لیبرالهای
ایران"
کاتولیکتر
از پاپ شدهاند
و "متعصبانهتر"
از
"نئوکانهای
آمریکا" از
"بانکها" و
"موسسات
مالی" آمریکا
در برابر مردم
معترض آمریکا
دفاع میکنند،
هم خندهام میگیرد
و هم به شدت
متاسف میشوم
که موضوع
ایران برای یک
لیبرال
ایرانی در چه
اولویتی قرار
گرفته است؟ مگر
پرونده
فعالیتهای
سیاسی ـ با پیچیدن
نسخه "دخالت
بشردوستانه" ـ
برای این
فعالان سیاسی
بسته شده است
که حال فقط به
مقوله زمان میاندیشند
و در حالت
انتظار قرار گرفتهاند؟
من
حقیقتا از
تعویض شدن
تیمها در
سایتهای ایرانی
دقیقا مطلع
نیستم و فقط
میدانم هر از
گاهی یک سایت
و بودجه آن از
طرف یک فرد،
یا موسسه، یا
یک حزب، یا یک
دولت به گروهی
از ایرانیان
تحویل داده میشود
تا در آن
فعالیت کنند.
من نمیدانم
سایت
روزآنلاین یک سایت
شخصی است یا
مصداق
سایتهای فوقالذکر
است اما به
راستی من نمیدانم
چه بلایی بر
سر سایت روزآنلاین
آمده است. در
گذشته نمیشد
به این راحتی
از کنار این
سایت گذشت و
بسیاری از
فعالان سیاسی
مطالب آنرا
مورد توجه
قرار میدادند.
متاسفانه
مدتی است این
سایت پر شده است
از مطالب سطحی
فعالان سابق
دانشجویی که
بیشتر حامل
درگیریهای
درون دانشکدهای
سابق است تا
حامل مطالب
سیاسی روز یا
مباحث فکری.
نقص
نوشتهام را
میپذیرم:
آقای
افشاری در
اینجا میتوانند
شکایت داشته
باشند که
مطالب
دیگرانی که در
بالا توصیف
شدند و مدیریت
مطالب در سایت
روزآنلاین چه
ارتباطی به
ایشان دارند؟ ـ
ضمن حق دادن
به ایشان برای
بیان چنین
اعتراضی توجه
شما را به این
نکته جلب میکنم
خواسته یا
ناخواسته
آقای افشاری
به عنوان لیدر
جبهه بازسازیشده
"حمله
نیروهای
خارجی" (با
پلاک جدید
دخالت بشردوستانه)
توسط سایت روزآنلاین
در نظر گرفته
خواهند شد. و
دلیل این تلقی
هم انتشار
مقاله مذکور
در زمانی خاص
و در ادامه
انتشار مطالب
اینچنینی در
سایت
روزآنلاین
است که نظر
مخاطبان خاص
را روی به این
امکان جلب میکند.
بنده اعتراف
میکنم که جای
خالی دلایل من
برای این ادعا
در این نوشته
مشهود است اما
برای آنکه "در
شرایط فعلی"
جدا از گشایش
هر بحثی که یک
سر آن به داخل
ایران و به
فعالان سیاسی
داخل ایران
برسد به عنوان
یک "پیشفرض
امنیتی"
خودداری میکنم
ترجیح میدهم
این "نقص" را
در نوشتهی
خود بپذیرم
اما بیش از
این وارد این
بحث نشوم.
*****************
پرچمها:
در
بخشهای
ابتدایی این
مقاله آقای افشاری
نوشتهاند که:
"دخالت نظامی
ناتو به همراه
متحدین
آسیایی و آفریقاییاش
آخرین تجربه
اعمال مفهوم
"دخالت
بشردوستانه"
بود که بر
اساس مصوبه ۱۹۷۰
شورای امنیت
سازمان ملل رخ
داد."
یکی
از هنرمندانهترین
و هوشمنانهترین
شیوههای طرح
یک ادعای
قدیمی است. آن
بخش از فعالان
سیاسی لیبرال
ایران که
موافق تحریم و
حملهی خارجی
(دخالت بشردوستانه)
هستند معمولا
در توجیه حملهی
نظامی به دیگر
کشورها از طرف
آمریکا سعی
بسیاری برای
کمرنگ کردن
نقش آمریکا در
به راه اندختن
جنگها میکنند
و سعی میکنند
با "تئوری
پرچمها"،
مسئله "کمیت"
نیروهای
نظامی و
"فرماندهی"
نیروهای
نظامی مهاجم را
از نظر دور
کنند.
از
آقای افشاری
سوال میکنم:
۱:
دقیقا ترکیب
این "متحدین
آسیایی و
آفریقایی"
ناتو از نظر
کمی و کیفی
چگونه بوده
است؟ این
"متحدین
آسیایی و
آفریقایی"
دقیقا چه
کشورهایی
هستند و هر کدام
چه نقشی در
حمله به لیبی
داشتهاند؟
مقدار
تجهیرات و
نیروهای
انسانی که هر
یک از این
کشورها وارد
جنگ با لیبی
کردهاند چه
مقدار بوده
است؟
۲: شما
خود نوشتهاید
که طبق مصوبه ۱۹۷۰
شورای امنیت
مجازات منطقه
ممنوعه پرواز
را علیه حکومت
قدافی تصویب
کرد. اما توجه
نمیکنند که ایجاد
منطقهی
پرواز ممنوع
دقیقا اجرای
منطقه پرواز
ممنوع است نه
هیچ چیز دیگر!
از چه زمانی
تا به حال
برای جلوگیری
از پرواز
هواپیماها در
"آسمانی" که
پرواز ممنوع
اعلام شده است
دست به
"بمبارانهای
زمینی"، "کشتار
سپرهای
انسانی غیرمربوط
به پدافند
هوایی" و
"انهدام زیرساختمهای
اقتصادی و
رفاهی" میزنند؟
(اگر
این بمباران
معطوف به
فرودگاهها و
آشیانه
هواپیماها
بود، میشد از
کنار آن گذشت
اما بمبارانهای
ناتو اهدافی
بجز فرودگاههای
لیبی بود.
بماند که
قانون پرواز
ممنوع دقیقا
معطوف به
ممنوعیت
پرواز
هواپیما در یک
حریم مشخص
هوایی است و حتی
ربطی به
فرودگاهها و
تجهیزات
هوایی روی
زمین ندارد).
۳:
دقیقا طبق
کدام مصوبه
شورای امنیت و
با استناد به
چه قانونی در
سازمان ملل،
بازوی اجرایی مصوبات
سازمان ملل،
"ناتو" یا
"دولت
آمریکا" است؟
نوشتهاید
که: "نقطه شروع
دخالت نظامی
در لیبی به
خاطر خشونت
نفرتانگیز
قذافی بود که
با تجیزات سنگین
نظامی به
مقابله با
مردم بیپناه
معترض پرداخت.
وی جنگ را به
مردم لیبی تحمیل
کرد و با
خودخواهی
حاضر به
انتقال قدرت
نشد. پسر وی
سیفالاسلام
در جلوی
دروبینهای
تلویزیونی به
صراحت اعلام
کرد که اگر
شده نصف مردم
لیبی را میکشیم
اما اجازه نمیدهیم
حکومت تغییر
پیدا کند."
خوب این منطق
یعنی من زور
دارم پس حمله
میکنم.
آمریکا
و ناتو هم
بدون اجازهی
سازمان ملل
قانون را هر
طور که مایل هستند
اجرا میکنند،
دلیل آن هم فقط
این است که قدرت
انجام دادن
آنرا دارند
۴: این
دو منطقِ
خانواده
قذافی و
آمریکا چه تفاوتی
با هم دارند؟
۵:
همین چند روز
پیش جمعیت
جهان به ۷
میلیارد نفر
رسید. هر
بحرانی مانند
بحران آب،
غذا، منازعات
اقتصادی،
کشمکشهای
مرزی و صدها
بحران دیگر که
یکی از آنها هم
یک جنگ جهانی
دیگر است میتواند
این دنیایِ تا
بُن دندان
مسلحشده را
به یک
کشتارگاه
تبدیل کند.
آمریکا در شرایط
"صلح" هم به
مصوبات
سازمان ملل
پایبند نیست
(مثال بارز آن
تهدید به
ندادن بدهی خود
به یونسکو به
این دلیل که
جهان برخلاف
میل آمریکا به
عضویت فلسطین در
یونسکو رای
داده است.) چه
نیرویی قرار
است این کشور
را در شرایط
"جنگ" مهار
کند؟ آمریکا کشوری
است که سابقه
استفاده از
بمب هستهای
علیه بشر را
دارد و اتفاقا
تنها کشوری در
طول تاریخ است که
این کار را
انجام داده
است.
*****************
انحراف
که از چه؟
آقای افشاری در
بخش دیگری از
مقاله خود
نوشتهاید که:
"ارزیابی
عملکرد
نیروهای
انتظامی
خارجی و تطبیق
آن با موازین
دخالت بشردوستانه
محتاج بررسی
تفصیلی است و
به ملاحظه عوامل
مختلفی نیاز
دارد. ابتدا
باید توجه کرد
در هر نوع عمل
و اجرای
برنامه
انحراف نیز
وجود دارد. نفس
انحراف دلیلی
بر وجود بر
بطلان و
ناکامی یک
برنامه نمیشود.
بلکه میزان و
درجه انحراف
است که تعیینکننده
است. عملکرد
غرب در لیبی
دارای انحراف
بود و از
محدوده مصوبه
سازمان ملل
نیز در محدودههایی
تخطی کرد. اما
ادعای
نگارنده این
است که کلیت
عملکرد آن در
مجموع در قالب
دخالت
بشردوستانه
میگنجد. در
ادامه سعی می
شود ادله و
دلایل لازم برای
اثبات این
ادعا شرح داده
شود."
۱:
اینکه آقای
افشاری نوشتهاند
که: "نفس
انحراف دلیلی
بر وجود، بر
بطلان و
ناکامی یک
برنامه نمیشود.
بلکه میزان و
درجه انحراف
است که تعیینکننده
است." دقیقا از
نظر ایشان
"انحراف" از
برنامه یعنی
چه؟ آقای
افشاری از چند
درجه تا چند
درجه زاویه گرفتن
از برنامه
اصلی را
انحراف مینامند؟
۲:
باید سوال کرد
که دقیقا کدام
برنامه مد نظر
شماست؟ به
عبارت بهتر
برنامه چه کسی
مد نظر شماست
آقای افشاری؛
"سازمان ملل"
یا "ناتو"؟
بر
طبق مصوبه
سازمان ملل
عملکرد ناتو
به دلایل ذکر
شده در بند
قبلی از
چهارچوب
"انحراف" خارج
شده و به
عملکرد
دلبخواهی این
سازمان تبدیل
شد. بر طبق
برنامهی
ناتو عملکرد
نظامی این
سازمان نه تنها
هیچگونه
انحرافی از
برنامه طرحشده
نداشت که به
نظر من "عملکرد
" آن صد در صد
مطابق "برنامه
" انجام شد.
*****************
تاریخ
از جائی
که به نفع ما
است
شروع نمیشود:
آقای افشاری
در بند دیگری
نوشتهاید:
"دخالت
بشردوستانه
به صورت غیررسمی
از حمایت
گروهی از مردم
انگلیس از
مبارزات
آزادیبخش و
استقلالطلبانه
مردم یونان بر
علیه
امپراطوری
عثمانی آغاز
شد و بعد ها در
الغاء بردهداری
از سوی دولت
وقت انگلستان
و درگیری نظامی
این دولت با
قاچاقچیان
برده، وارد
مرحله
بالاتری گشت و
دههها بعد به
صورت یک ترم
در روابط بینالملل
درآمد."
در
انتهای مقاله
خود نیز چنین مطلبی
را درج کردهاید:
"اما
برای تصمیمگیری
در خصوص اعمال
دخالت بشردوستانه
محاسبات
مربوط به آینده
جایگاهی
ندارد. بمانند
صحنهای که یک
فرد با فرد
دیگر درگیر
شده است و بیم
آن میرود که
در این درگیری
جان فرد زیر
ضربه به خطر بیفتد
یا بین زن و
شوهری دعوای
فیزیکی رخ
داده باشد. در
این حالت
دخالت برای
نجات فرد
مشروط به این
نمیگردد تا
محاسبهای
انجام شود و
هزینه و فایده
دخالت در
ترازوی سنجش
قرار گیرد.
نجات فرد
مستلزم دخالت
فوری است."
آقای
افشاری تاریخ
را نمیتوان
از نقطهای که
مورد تایید ما
یا برای تامین
منافع ما مفید
است آغاز کرد
یا بالعکس
آنرا متوقف
کرد.
به
نظر میرسد
شما تاریخ را
از نقطهی آغازین
تلاشهای
انسانها و
اندیشههای
مترقی برای الغای
مناسبات بردهداری
شروع کردهاید.
بعد یک برش در
تاریخ ایجاد
کرده و به
نقطهی آغاز
فعالیتهای
بینالمللی بریتانیا
تحت پوشش
"الغای بردهداری"
جهش کرده و
سپس این دو
تکه را به
یکدیگر وصل
کردهاید!
انسانها
و اندیشههای
مترقی برای
الغای قانون و
فرهنگ بردهداری
در شرایط
زمانی و مکانی
وقت (برپا
بودن نظام
بردهداری) با
چه نیروی روبه
رو و درگیر
بودند؟ ـ به نظر
من پاسخ این
است: "حکومتها".
به
نظر میرسد
جناب افشاری
یا تاریخ بردهداری
را مطالعه
نکردهاند یا برای
دادن رنگ بوی
انسانی به حکومتهای
درگیر در
پروسه "دخالت
بشردوستانه"،
از طریق ارزش
بخشیِ قوانین
الغای بردهداری،
آن را از نقطهای
که مورد
نظرشان بوده
است مطالعه
کردهاند.
بردهداری:
بین سالهای ۱۵۰۰
تا ۱۸۰۰
میلادی در
حدود ۱۵
میلیون
سیاهپوست
آفریقایی به
قاره آمریکا انتقال
یافتند. تجار
برده آنها را
از غرب آفریقا
میخریدند. بیشتر
این بردگان به
هنگام جنگ و
یا شبیخونهایی
که برای شکار
آنان صورت میگرفت،
به اسارت درمیآمدند.
وحشت اصلی
بردگان
آفریقایی، در
راه آمریکا در
هنگام عبور از
گذرگاه میانی
مسافرت بر روی
اقیانوس اطلس
شروع میشد.
بسته به جهت
وزش باد عبور
از اقیانوس
ممکن بود تا
شش هفته به
طول بینجامد.
صدها برده در
یک فضای کوچک
و در شرایط
بسیار بدی جای
داده میشدند
در چنین فضایی
هوا، غذا و آب
بسیار کمی وجود
داشت. معمولاً
بردهها را با
زنجیر به هم
میبستند تا
قادر به فرار
یا پریدن به
دریا نباشند.
تقریبآً از هر
۵
برده یک نفر
در مسیر
گذرگاه میانی
میمرد، یعنی
در مجموع سه
میلیون
انسان در
طبقهی زیرین
کشتیها در غل
و زنجیر
مردند.
بردهداری
در آمریکا:
در آمریکا نیز
الغای قانون
بردهداری نه
به دلایل انسانی
که به این
دلیل بود که ایالات
شمال آمریکا
به دلیل
موقعیت خاص
جغرافیایی
خود هرگز
نتوانستد
مزارع بزرگ و
وسیع جنوب را
به وجود آورند.
در حالیکه
ثروت در ایالات
جنوبی حاصل
میلیونها
هکتار زمین
کشاورزی بود
که در آنها
صدهاهزار
برده
سیاهپوست در
بدترین شرایط
انسانی به کشت
توتون و پنبه
مشغول بودند.
شمالیهای
صنعتگر و
تاجر،
سیاهپوستان
را افرادی دستوپاگیر
و زائد تلقی
میکردند. از
آنجا که حرکت
سریع تمدن
غرب، برتری جامعه
صنعتی بر
جامعه
کشاورزی را در
سالهای
نخستین قرن ۱۹ به
اثبات رسانده
بود، اختلاف
میان شمال
صنعتی با جنوب
کشاورزی
سرانجام با یک
جنگ خونین
چهارساله حل و
فصل شد.
دولت
فدرال برای حل
معضل بردهداری،
اصلاحیه سیزدهم
قانون اساسی
ایالات متحده
آمریکا را در
سال ۱۸۶۵
به تصویب
رساند. براساس
این اصلاحیه
«بردگی و کار
اجباری جز به
عنوان مجازات
جرمی که شخص،
طبق مقررات به
آن محکوم شده
باشد، در
ایالات متحده
یا هر مکان
دیگری در حوزه
قضایی آنها»
ممنوع شد. این قانون
سه سال بعد با
اعطای حق
شهروندی به
کلیه اتباع
ایالات متحده
آمریکا فارغ
از نژاد و رنگ
پوست بر اساس
اصلاحیه
چهاردم قانون
اساسی، تکمیل
شد. اما تا یک
قرن بعد،
میلیونها
سیاهپوست
آمریکایی در
فقر و تنگدستی
گرفتار بودند.
بسیاری از
کارفرمایان
در جنوب علاقهای
نداشتند که
سیاهان را به
کار بگمارند.
وضعیت تحصیلی
و آموزشی
سیاهان نیز در
شرایط اسفناکی
قرار داشت. تا
زمان الغای
بردهداری،
سواد خواندن و
نوشتن برای
بردهها جرم
غیرقابلبخششی
بود. بعد از
الغای بردهداری
نیز
سیاهپوستان
فقیر قادر
نبودند که کودکان
خود را در
مدارس ثبت نام
نمایند. آن
دسته از
کودکان سیاهپوست
که از شانس
بیشتری
برخوردار
بودند، مجبور
بودند در
مدارسی جدا از
سفیدپوستان تحصیل
کنند. سیاهان
در حالی با
این مشکلات
دست به گریبان
بودند که
گروهی از
نژادپرستان
متعصب سفید
پوست با تشکیل
جوخههای مرگ
به نام
"کوکلاکس
کلان" سیاهان
را هدف حملات
خود قرار میدادند.
این افراد به
بردگان سابق
حمله میکردند،
اموال
ناچیزشان را
غارت میکردند
و به شکل
دلخراشی آنان
را به قتل میرساندند.
شیوه شکنجه
سیاهپوستان
نیز به شکل «لینچ
کردن» بود که
آنان را قطعهقطعه
کرده و یا
زندهزنده میسوزاندند.
این اقدامات
ضدانسانیِ
متعصبین سفیدپوست
با بیتفاوتی
حکومت فدرال،
پلیس و دستگاه
قضایی همراه
بود.
الغای
بردهداری در
انگلیس یا
آغاز
دیپلماسی
کشتیهای توپدار:
نکته
بعد اینکه
نقطهای را هم
که آقای
افشاری روی آن
دست گذاشتهاند
تا تاریخ را
از آنجا شروع
کنند تامینکننده
نظرات و منافع
آقای افشاری
نیست. زمانی
انگلستان خود تجارت
برده را رهبری
میکرد و
دولتمردان
انگلیسی بخش
بزرگی از ثروت
خود را از
تجارت برده و
کار بردهگان
کسب کرده
بودند. بسیاری
از انسانهای
سیاهپوست در
طول مسیر حمل
با کشتی در
اثر گرسنگی، تشنگی،
خفگی و جراحات
و زخمهای
شکنجه در همان
کشتی میمردند
و به دریا
افکنده
میشدند.
کشور
انگلستان
مانند هر
حکومت بردهدار
دیگری در
تاریخ فعالیت
بردهداری
خود شکنجههای
غیرانسانی
بردگان را در
تاریخ ثبت
کرده است.
حالا بماند در
تاریخی که
آقای افشاری
روایت میکنند
دولت
انگلستان بعد
از "حمایت
گروهی از مردم
انگلیس از
مبارزات
آزادیبخش و
استقلالطلبانه
مردم یونان بر
علیه امپراطوری
عثمانی" به ناگاه
(بعدها)، "دولت
وقت انگلستان
درگیری نظامی
با قاچاقچیان
برده" را شروع
میکند و
مفهوم "دخالت
بشردوستانه"
در جهان
زائیده میشود!
از
آقای افشاری
با آن سابقهی
طولانی
فعالیت سیاسی
انتظار میرود
تصویر روشنتر،
تفکیکشدهتر
و دقیقتری از
تاریخ داشته
باشند و در نوشتهای
که سعی دارد
عبارت "دخالت
بشردوستانه"
را وارد فضای
سیاسی روز
ایران کند کمی
زحمت کشیده و
تاریخ و
استدلال محکمتری
ارائه دهند.
صحبت بر سر درگیری
گروههای
دانشجویی یا
تحلیلنامهی
آقای ایکس به
آقای ایگرگ و
غیره نیست. صحبت
بر سر مشروعیتبخشی
به حملهی
نظامی به
ایران (دخالت
بشردوستانه)
است. صحبت بر
سر سر انهدام
زیر ساختهای
اقتصادی و
کشته شدن
انسانهای
ساکن ایران
زیر بمبهای
ناتو (آمریکا)
و حملات کور
نیرویی مقابل
ناتو در ایران
است.
ضمن
اینکه آقای
افشاری بهتر
است در رجوع
دوباره به
تاریخ سری هم به
تاریخ کشور
خود و مخصوصا
نامهی "امیرکبیر"
خطاب به دولت
فخیمه بریتانیا
هم رجوع کنند.
چیزی که آقای
افشاری در
"درگیری
نظامی دولت
وقت انگلیس با
قاچاقچیان
برده"
خلاصه میکنند
در تاریخ به
دخالت نظامی
انگلیس در
"آسیا" و در "خلیج
فارس" به
بهانه "الغای
بردهداری"
هم کشیده شده
است. از این
سیاست با
عنوان "دیپلماسی
کشتیهای
توپدار
انگلیسی" یاد
میکنند.
صابون تهدید
آن بر تن
ایران نیز
خورده است.
جناب امیرکبیر
در نامهی خود
به دولت بریتانیا
ضمن دفاع از
تلاش برای
الغای بردهداری
در جهان با
طعنه به دولت بریتانیا
یادآوری میکنند:
"اما الغای هر
شکلی از بردهداری
در ایران توسط
خود ما انجام
میشود نه
کشتیهای
توپدار شما" و
اظهار
امیدواری میکند
خود انگلیسیها
هم به الغای
بردهداری
پایبند باشند!"
نکته
بعدی اینکه
همانطور که
آقای افشاری
میدانند
موضوع حمله
نظامی یک کشور
به کشور دیگر
و اشغال آن با
دعوای یک زن و
شوهر تفاوتی
از "عطارد تا
سحر" دارد.
اشغال نظامی
کشور
افغانستان
توسط دولت آمریکا
کجا و دعوای
یک زن و شوهر
کجا؟ کمک نظامی
روزانه
۳۶
میلیون دلاری
به ارتش
اسرائیل برای
دفاع از خود
در برابر سنگهای
مردم فلسطین
کجا و دعوای
زن و شوهر
کجا؟ از آن
طرف ماجرا هم
میگویم: حملهی
قذافی با
هوایپما به
مردم خودش کجا
و دعوای زن و
شوهر کجا؟
سرکوب مردم بیدفاع
بحرین توسط
رژیم آلسعود با چراغ
سبز آمریکا
(سکوت در برابر
جنایت و سپس
حمایت گرم
کلینتون از
همتای بحرینی
خود) کجا و
دعوای زن و شوهر
کجا؟
آقای
افشاری دو تز
در تایید حملهی
خارجی (دخالت
بشردوستانه)
در نوشتهی
خود مطرح کردهاند:
یک:
"برای تصمیمگیری
در خصوص اعمال
دخالت بشردوستانه
محاسبات
مربوط به
آینده
جایگاهی ندارد".
دو:
"در این حالت
دخالت برای
نجات فرد
مشروط به این
نمیگردد تا محاسبهای
انجام شود و
هزینه و فایده
دخالت در
ترازوی سنجش
قرار گیرد.
نجات فرد
مستلزم دخالت
فوری است."
متاسفانه
آقای علی
افشاری به رغم
انتظارات از
ایشان به دستکاری
سهوی یا عمدی
تاریخ پرداختهاند
و ضمن عدم
ارائه ادله
قوی یا منطقی
و قابل پذیرش
در دفاع از
"دخالت بشردوستانه"، سریعا و
با عجلهای در
طی یک مقاله
کوتاه ضمن
شانهخالیکردن
از دفاع
عقلانی از خودِ
موضوع مورد
بحث (دخالت
بشردوستانه)،
به بیان تزهای
عملی برای این
دخالت بشر
دوستانه جهش
کردهاند.
در
بیان این دو
تز که مربوط
به روابط بینالمللی
و مابین
انسانها و
دولتها و
قدرتها
مادی جهانی
است و در طی هر
"دخالت بشردوستانه"
زندگی و آینده
چند ده میلیون
نفر را تحت
تاثیر قرار میگیرد،
باز هم آقای
افشاری به "یک
حالت" استناد
کردهاند و
مبنای عقلی
بحث خود را بر
یک "حالت"
استوار کردهاند.
که این "حالت"
در نوشتهی
ایشان،
"دعوای
فیزیکی یک زن
و شوهر است"!
(به
شرافتم سوگند
می خورم که
شوخی نمیکنم
و این عین
عبارت آقای
افشاری در
مقاله است: بمانند
صحنهای که یک
فرد با فرد
دیگر درگیر
شده است و بیم
آن میرود که
در این درگیری
جان فرد زیر
ضربه به خطر بیفتد
"یا بین زن و
شوهری دعوای
فیزیکی رخ
داده باشد".
در این حالت
دخالت برای
نجات فرد
مشروط به این
نمیگردد تا
محاسبهای
انجام شود و
هزینه و فایده
دخالت در
ترازوی سنجش
قرار گیرد.
نجات فرد
مستلزم دخالت
فوری است...)
جای
خالی استدلال
عقلی و ضعف
منطقِ تعمیم
روابط و مسائل
"دعوای زن و
شوهر " به
"سرنوشت
میلیونها
انسان" و
"جنگ" و غیره، ضعف
جدی ساختار
مقالهی آقای
افشاری در
تببین تزِ
"دخالت
بشردوستانه"
و دو تزِ صادرهی
متعاقب آن
است.
*****************
ایدئولوژی:
آقای افشاری
در جای دیگری
از مقاله خود
نوشتهاند:
"چپها
در قالب مفهوم
امپریالیسم
معتقدند
دخالت بشردوستانه
دستکش مخملی
بر دستان چدنی
نظام استثمارگر
سرمایه داری
است که میخواهد
منافع
انحصاری خودش
را بسط دهد.
مدافعان مکتب
واقعگرایی
نیز دخالت
دادن آرمانها
و ارزشها در
میدان روابط
خارجی را مضر
تشخیص میدهند
و معتقدند در چارچوب
بده بستانهای
متعارف سیاسی
بهتر میتوان
به اهداف
انسانی نزدیک
شد. در کنار
این دو دسته
برخی از
روشنفکرانی
نیز هستند که
که از پی تعلق
و شیفتگی به
باورهای
ایدئولوژیک
خود و قرار
دادن یکسری
احکام جزمی،
غیرانعطافپذیر
و شیگشته چون
مذمت همیشگی و
مطلق برخورد
نظامی و یا حمایت
نیروی خارجی و
یا پیوند زدن
تام دموکراسی
به مشی کاملا
مسالمتآمیز
و صرفا متکی
به نیروهای
داخلی از در
مخالفت درمیآیند.
آنها نیز
توجهی به
واقعیتها و
مستندات
ندارند و
برخوردشان در چارجوب
دستگاه فکری
و سیاسیشان
صورت میگیرد."
اینجا
هم رگههایی
از یک بحث
قدیمی دوباره
زنده شده است.
وقتی آقای
افشاری مینویسند:
"آنها نیز
توجهی به
واقعیتها و
مستندات
ندارند و
برخوردشان در
چارچوب
دستگاه فکری و
سیاسیشان
صورت میگیرد"؛
باید به
سوالاتی جواب
بدهند.
۱: فکر
کردن در
"چارچوب
دستگاه فکری" چیز
بدی است یا
مشکلی دارد؟!؟
برخلاف منطق
است یا برخلاف
عقل؟ آیا آقای
افشاری در
جایی خارج از
"چارچوب
دستگاه فکری"
خود، فکر میکنند؟؟؟
من
فکر میکنم که
همهی
انسانها در
"چارچوب
دستگاه فکری "
خود فکر میکنند.
هر انسانی با
دستگاه فکری،
با دستگاه
منطقی خود به
تحلیل مسائل
میپردازد.
مدتی است مُد
شده است که
لیبرالهای
ایرانی مدام
در نکوهش و
مذمت داشتنِ دستگاه
فکری و سیاسی
و فلسفی و
غیره
شعارهایی میدهند.
در نوشتهی
فعالان
دانشجویی
سابق به خصوص
آن دسته که
مطالبشان
موردپسند
سایت
روزآنلاین
است، هم ما و هم
دیگرانی که به
دنبال
"چرایی" و
"چیستی" این
ادعا هستند
فقط با مطالبی
شامل
"دلبستگیهای
شخصی" مواجه
میشویم اما
از آقای
افشاری توقع
میرود برخلاف
این افراد در،
رد " چارچوب
سیاسی مشخص"،
"دستگاه
فکری" و غیره
استدلال و
منطقی عرضه کنند.
در
این شکی نیست
که "زمان" (در
معنای تاثر
جمیعِ جهات
موثر از قبیل
تاریخ و فیلترهای
ذهنی و امور
کلی مانند زبان
و اجتماع و
غیره) تغییراتی
در دستگاههای
منطقی و فکری
انسانها
ایجاد میکنند
و گاه مانند
مکاتب فلسفی
نوظهوری که
مکتب فلسفی
قبل از خود را
زیر و رو میکنند
، دچار تغییر
در بنیانها
میشوند. اما
به هرحال این
دستگاه فکری
برای هر
انسانی ـ فرای
رسایی و
نارسایی ـ و تغییرات
مداوم موجود
است. این
بیشتر به یک مُد
شبیه است تا
یک نظریه عقلی.
۲:
بنده البته
سواد اندکی در
فلسفه دارم
اما خیلی مایل
هستم آقای
افشاری این
"مکتب واقعگرایی"
مورد اشارهی
خود را برای
مخاطبان توضیح
دهند. منظور
جناب افشاری
از "مکتب واقعگرایی"
کدام مکتب
است؟ بزرگان
فکری این مکتب
چه کسانی
هستند؟ تاریخ
فکری آن چگونه
است؟ از کجا
یا با اندیشههای
چه کسی آغاز
شده است و
توسط چه کسانی
به پختگی
رسیده است؟
اسم این مکتب
(مکتب واقعگرایی)
با تقسمبندیای
که جناب افشاری
کردهاند
اصولا حاوی
"تناقض" است.
لازم به توضیح
است که "واقعگرایی"
معادلی برای
رئالیسم است و
یک مکتب نیست
بلکه یک مفهوم
است. از نظر
رئالیستها
"حقیقت" همان
چیزی است که
در جهان برابر
ماست. رئالیسم
در برابر
"ایدهآلیسم"
قرار دارد. و
البته با
پیچیدگی این
مفاهیم در طول
تاریخ اندیشه
این تقابل تحت
تاثیر "جنس" و
"جایگاه"
حقیقت قرار
گرفته است.
دستگاه فلسفی
افلاطون را
اوج "ایدهآلیسم"
میدانند در
صورتی که
افلاطون نیز
با پرسش از "جایگاه
حقیقت" یک
واقعگراست! ـ
بله تعجب
نکنید دنیای
مثل در ذهن
افلاطون نیست
بیرون از
افلاطون است
(اما کجاست؟). افلاطون
و ارسطو هر دو
به حقیقت در
بیرون از ذهن
اعتقاد داشتند
اما افلاطون
در بالا، و
ارسطو در
پائین! بحثهای
"هستیشناسی"
و "شناختشناسی"
و "بحثهای
مربوط به منشا
مقولات" همهی
مفاهیم
متقدمین از
جمله "واقعگرایی"
و "ایده
آلیسم" را تحت
تاثیر خود قرار
داده است.
دستگاه فلسفی
افلاطون یک
ایدهآلیسمِ
رئالیستی است.
دستگاه
فلسفی ارسطو
یک رئالیسمِ
ایدهآلیستی
است.
کانت
یک تجربهگرایِ
ایدهآلیست
بود.
بارکلی
یک ایدهآلیست
تجربهگرا
بود.
ارسطو،
ماتریالیستها،
تجربهگرایان
انگلیسی، فیزیکالیستها،
پوزیتیویستهای
منطقی و ... همه
"واقعگرا"
هستند.
استفاده اینچنینی
آقای افشاری
از عنوان "واقعگرایی"
در فضای
اندیشه و
فلسفه بیتشر
به عنوان یک
فحش دوران
اسکولاستیک
شبیه است تا
یک نظر منطقی
یا یک نظر عقلی.
۳:
معنای کلمه "ایدئولوژی"
از نظر آقای
افشاری چیست؟
آقای افشاری
این مفهوم را
در چه معنایی
به کار میبرند
و با چه استدلال
عقلی رد میکنند؟
بعید میدانم
با پناه بردن
به هر تعریفی
آقای افشاری بتواند
ثابت کند که خود
تحت تاثیر
ایدئولوژی
سخن نمیگویند.
این بعید
دانستن را هم
شما بگذارید
به حساب پرهیز
از مطلقگرایی
وگرنه تاکنون
تمام
لیبرالهای
وطنی از زیر
بار تعریف ایدئولوژی
فرار کردهاند
و یا اگر
تعریف یا
اشارهای هم
به این مفهوم
کردهاند از
سوالاتی که با
همان تعاریف
در برابر خودشان
قرار گرفته
است گریزان
بودهاند. واقعا
این
"ایدئولوژی"
از نظر شما
چیست؟
در
دنباله جملات
بالا آقای
افشاری مینویسند
که:
"در
خصوص لیبی نیز
این نیرو ها
در سطح بینالمللی
و داخلی
رویکردی منفی
در پیش
گرفتند. البته
برخی از آنها
قبل از حمله
ناتو نیز غرب
را سرزنش میکردند
که چرا در
خصوص جنایتهای
قذافی سکوت
پیشه کرده است."
این
تقسیمبندی
جدیدی نیست که
"من یک طرف و
هر کس هم طرف
من نیست در
طرف دیگر است".
اما اینکه
آقای افشاری
همهی
مخالفان و
منتقدان نظرات
خود را از
"کمونیست و چپ
و واقعگرا و
روشنفکر و ... و
کلا هر کس که
مخالف راهکار حمله
خارجی (مداخله
بشردوستانهی)
ایشان است را (و
حتی کسانی که
با عملکرد
ناتو مخالف
بودهاند که
چرا ناتو
زودتر دخالت
نکرده است،
یعنی کسانی که
با تئوری
مداخله بشردوستانه
آقای افشاری
موافق هستند
اما به ریز جزئیات
عملکرد ناتو انتقاد
دارند را هم،)
همه را با هم
با هم در یک
طرف قرار
داده، و در یک
جمله حکم کلی
صادر کردهاند
که: "رویکردی
منفی در پیش
گرفتند".
۱: آیا
استدلال همهی
این گروهها
یکسان بوده
است؟
۲: آیا
آقای افشاری
اشارهای به
دلایل هر یک
از این گروهها
برای مخالفت
با دخالت
خارجی کردهاند؟
۳: آیا
آقای افشاری
دلایل عقلی و
منطقی برای
"منفی" قضاوت
شدن تمام دلایل
دیگران ـ آن
هم به صورت
یکجا ـ
بیان کردهاند؟
ممکن
است جواب آقای
افشاری به سه
سوال اخیر این
باشد: "بله
جواب دادهام.
دلایل من در
مقاله است".
ولی یک مقاله
به عنوان کل،
متشکل از
مدعیات مندرج
در آن به صورت
جزء است. در
جزئیات نشانی
از چنین
استدلالات
عقلی و منطقی به
عنوان اجزای
سازنده یک کل
موجود نیست.
وقتی اجزا از
دلایل عقلی و
منطقی خالی
است چگونه کل
که ساختهشده
از این اجزا است
(تاکید میکنم
با "هر نتیجهای"
در پایان) میتواند
حاوی چنین
حلقههای
مفقودی باشد؟
*****************
معلولهایی
با علت مجهول:
در
ادامهی
مقاله آقای
افشاری نوشتهاند
که:
"برخورد
نظامی غرب
معلول خیزش
انقلابی مردم
لیبی و خشونت
عریان و
خونریزیهای
قساوتآمیز
قذافی بود."
۱: آیا
حمله نظامی
آمریکا به
"یوگوسلاوی"،
"افغانستان"
و "عراق" هم
"معلول" خیزش
انقلابی مردم
این کشورها
بوده است؟
۲: در
طرح این پرسش
فارغ از آنچه
در این کشورها
روی داد نظر
معطوف به
"رابطه علی"
بیان شده از طرف
آقای افشاری
است. آیا
همیشه حملههای
نظامی آمریکا
و ناتو به
کشورها و
اشغال این
کشورها
"معلول" خیزش
انقلابی مردم
این کشورهاست؟
یا فقط در
لیبی معلول
خیزش انقلابی
مردم لیبی
بوده است؟ اگر
چنین است حملهی
نظامی و
اشغالِ
(=دخالت بشردوستانه
در) افغانستان
یا عراق
"معلول" چه چیزی
بوده است؟
۳:
حمله نکردن
آمریکا و ناتو
(مداخله بشردوستانه
نکردن آنها)
در بحرین
"معلول" چه
چیزی بود؟ در
بحرین که
نیروهای
نظامی آمریکا
در خاک خود
بحرین پایگاه
نظامی داشته و
به راحتی چشم
به هم زدنی توانایی
دخالت نظامی
(دخالت بشردوستانه)
داشتند.
۴:
توجه بیشتر
آمریکا به
دخالت بشردوستانه
بعدی در سوریه
به جای یمن یا
بحرین که
مدتهاست از سرکوب
وحشیانه آنها
توسط دولتهای
مورد حمایت
آمریکا میگذرد
"معلول" چه چیزی
چیست؟
البته
آقای افشاری
در جایی از
مقاله خود
رفتارهای
دوگانه غرب
(بازتاب این
رابطه علی که
همه چیز در آن
معلول است و
علت مجهول
است) را
پذیرفته است
و مینویسد:
"
برخی وجود
استانداردهای
دوگانه و
سوابق سوء غرب
را مطرح میکنند
و صلاحیت آنها
را برای ارتکاب
عمل
بشردوستانه
زیر سئوال میبرند.
در این خصوص
حق با منتقدان
است. کارنامه غرب
در این خصوص
کارنامه
مثبتی نیست
ولی سرتاسر منفی
هم نیست بلکه
خاکستری است."
اما
آقای افشاری
به حکم
ایدئولوژی
لیبرالی خود
(ایدئولوژی در
معنای اولین
تعریف از
تعاریف سهگانه
مارکس از مفهوم
ایدئولوژی که
در کتاب
ایدئولوژی
آلمانی بیان
شده است، یعنی
به معنای
آگاهی
دروغین، کاذب
و باژگونهی
واقعیت را به
جای واقعیت
پنداشتن و
معرفی کردن)
قادر به دیدن
و پذیرش این
نکتهی ظریف
نیست که "این
حالت
خاکستری"، یا
آنچه که آنرا
"رفتارهای
دوگانه غرب"
مینامند یا
"علت گمشدهی
معلولهای بیعلت"
که در سوالهای
بنده مطرح شده
است چیزی نیست
جز "منافع
حافظان نظم
جهانی موجود".
این حالت
خاکستری و "غیرصفر
و یکی" ترسیم
شده، دقیقا
ناشی از منافع
آمریکا و
قدرتهای
اروپایی
درگیر در
حملات نظامی
با پرچم
"دخالت بشردوستانه"
است که اتفاقا
به صورت "صفر و
یکی" و کاملا
"سیاه و سفید"
عمل میکند.
عملی یا تامینکننده
منافع عملکننده
است یا تامینکننده
منافع عملکننده
نیست. مسئله
خیلی روشن
است. و البته
یادمان نرود
این "منافع"
میتواند
"کسب منافع
جدید"، "دفاع
از منافع
جاری"،
"شناسایی و
حذف تهدیدهای
احتمالی" که
متوجه نظام
جهانی فعلی
است و ناظمان
آن "قدرتهای"
حاکم بر این
نظم هستند و مسائل
اینچنینی را
شامل میشود.
مصداق
مشخص و تاریخی
این نظام "صفر
و یکیِ" آمریکا
و قدرتهای
اروپایی سوال
زیر است:
۵: چرا
اصولا در هیچ
دورهای از
تاریخ کشتار
مردم فلسطین
به دست ارتش
اسرائیل هیچ
دولتی در آمریکا
و اروپا حتی
به "دخالت بشردوستانه"
نیاندیشیده
است؟ (این امر
"معلول"
چیست؟) و چرا
هر بار "دخالت
بشردوستانه"
به نفع
اسرائیل (قدرت
قویتر و برتر
درگیری) در
قالب هلیکوپترهای
آپاچی، بمبهای
خوشهای،
زیردریایی
نظامی،
میلیونها
دلار کمک
نظامی در روز،
وتوی مداوم تمام
قطعنامههای
جهانی
در سازمان
ملل و غیره
صورت گرفته
است؟
ظاهر
این "دخالت
بشردوستانه"
بوقی است که
از هر سر آن میتواند
در آن دمید و
تعداد دمیده
شدن در سر گشاد
بوق هم توسط
آمریکا و ناتو
کم نبوده است.
*****************
امپریالیسم
و فحشِ کلاسیک:
آقای افشاری در
قسمت دیگری از
مقاله خود
نوشتهاند:
"وظیفه
جامعه جهانی
بود تا ماشین
نظامی و اهریمنی
قذافی را در
هم بشکند.
مردم لیبی خود
آغازگر
انقلابشان
بودند و
هرچقدر نسبت
به آنها
انتقاد وجود
داشته باشد نمیتوان
آنها را
وابسته خواند.
بهرهگیری از
حمایت مشروع
خارجی
وابستگی نمیآورد
و این اتهامات
و یا یاغی
نامیدن آنها
برخاسته از
همان ذهنیتی است
که در اول
انقلاب هر
دیدگاه مخالف
چپ در سیاست
خارجی را به
وابستگی متهم
مینمود و در
عین حال شباهت
آن به گفتمان
حاکمیت و به خصوص
سیدعلی خامنهای
نیز قابلکتمان
نیست. گفتمان
کلاسیک امپریالیسم
با تاکید بر
الویت وحدت
ضدامپریالیستی
و سمتگیری در
قطب مقابل غرب
در عرصه جهانی
نه تنها در
کنار رفتن
دموکراسی نقش
موثری داشت
بلکه با تعریف
خصومت با جهان
غرب در
مشروعیتبخشی
به تثبیت و
تداوم انگاره
ستیزهجویی
در سیاست
خارجی نیز
موثر بوده
است. در اصل تفاوت
اصولی بین این
دیدگاه با
نگرش سیدعلی ...
در سیاست
خارجی تهاجمی
و خصومت محور
وجود ندارد.
حال با این
توضیحات به سراغ
نقد استدلالهایی
میرویم که
برخورد نظامی
در لیبی را
خارج از دخالت
بشردوستانه
میدانند."
آقای
علی افشاری با
وجود تمام سعی
و تلاشی که
کردهاند تا
اسیر پیشفرضها
نشوند و با
ادبیاتی غیر
از "ادبیات
جنگ سرد
لیبرالهای
وطنی" مقاله
را به پیش
ببرند. بنده
ادعا میکنم
تلاش آقای
افشاری تلاش
ناموفقی هم نبوده
است و ایشان
در همهی
قسمتهای
مقاله به جز
این قسمت
توانستهاند
از "تعصب"، "این
همانی پیشفرضهای
ایدئولوژیک
با بدیهیات"،
"توهین" و نیزاستفاده
از منطقِ "حذف
همهی نقدها
از طریق
چسباندن ناقد
به استالین و
کره شمالی و..." فاصلهی
قبال قبولی
بگیرند. آقای
افشاری در
نوشته خود
بیشتر به
دنبال اثبات
مواضع خود
بودهاند تا
نفی نظریات
مخالف گرچه در
این رویه اثباتی
به شدت از روش
حذف یک به یک
تفسیرهای
بدیل استفاده
کردهاند و
برای وزن دادن
به محورهای اصلی
مقاله خود
زحمت چندانی
نکشیدهاند و
آنها را به صورت
احکام کلی
صادر و سپس رهاشده
در مقابل مخاطب
قرار دادهاند.
اما
در رابطه با
این قسمت از
مقاله آقای
افشاری نیز
سوالاتی مطرح
است که یک به
یک بیان میکنم.
سوال
اول: این مطلب
که مردم لیبی
وابسته به
خارجیها
معرفی شدهاند
از طرف چه کسی
یا چه گروهی
مطرح شده است؟
مخاطب این نقد
آقای افشاری
چه کسی یا چه
کسانی است؟
واقعا
جواب این سوال
از مطالعه
نوشتهی آقای
افشاری به دست
نمیآید. حداقل
جواب قطعی و
مطمئنی به دست
نمیآید. آقای
افشاری در
جملات بعدی از
"چپها"، "معتقدان
گفتمان کلاسیک
امپریالیسم"
و "آقای خامنهای"
نام میبرند
اما به واقع
مشخص نیست طرف
حساب ادعا اول
چه کسی است؟ واقعا
برای من هم
جالب است
بدانم چه کسی
به خود جرات داده
است که مردم
لیبی را که
وارد مبارزه
مسلحانه با
یکی از دیوانهترین
رژیمهای
دیکتاتوری
شدهاند را
وابسته
بخواند. نبردی
که مردم لیبی
در آن بین ۴۰ تا ۴۵
هزار کشته در
راه درهم
شکستن دیکتاتوری
دادند.
من
حتی از این
مطالب بعضی
رسانههای
آلمانی مطلع
هستم که
تعدادی از
مخالفان
قدافی در قالب
توافق شورای
خودخواندهی
انتقالی با
دولت آلمان،
قبل از جدی شدن
اعتراضات
مخفیانه از
طرف سرویسهای
امنیتی آلمان
آموزشهای
ویژه نظامی دیدهاند
و در نبردهای
لیبی نقش ایفا
کردهاند اما
حتی این موضوع
هم نمیتواند
به مردم مبارز
لیبی انگ
وابستگی بزند.
سوال
دوم: آقای
افشاری چه
چیزی را
"حمایت
مشروع" و چه
چیزی را
"حمایت
نامشروع" میخوانند؟
آیا منبعی که
به اعمال قدرت
نظامی مبادرت
میکند در
تعیین این
مشروع بودن یا
نبودن تاثیری
دارد؟ آیا
وقتی کشور
روسیه با پرچم
حمایت از
اوستیای
جنوبی و
آبخازیا و ... به
گرجستان حمله
کرد و برای
بقیه
همسایگاناش
خط و نشان میکشد
این هم "حمایت
مشروع خارجی"
است؟ یا فقط
وقتی که کشور
آمریکا به
کشوری حملهی
نظامی میکند
پای "حمایت
مشروع خارجی"
در میان است؟
یا اصولا هر
کس در این
دنیا زورش به
کشور یا گروه
دیگری برسد میتواند
"حمایت مشروع
خارجی" انجام
دهد؟ مثلا وقتی
کشور عربستان
سعودی برای
سرکوب مردم معترض
بحرین به
حکومت این
کشور کمک میکند
این مصداق
استفاده
دیکتاتوری آلخلیفه
از "حمایت
مشروع خارجی"
است؟ چرا فقط وقتی
ایران به گروه
حزبالله یا
حماس کمک میکند
این "حمایت نامشروع
خارجی" است و
وقتی آمریکا
از تروریسم
دولتی
اسرائیل دفاع
همهجانبه میکند
این "حمایت
مشروع خارجی"
است؟
این
سوالات پیاپی
را مطرح کردم
که دقیقا مشخص
شود که این
"حمایت مشروع
خارجی" دقیقا
چه چیزی است و
خط و مرزهایش
تا کجاست و
مصادیقاش در
طول تاریخ چه
اتفاقاتی بوده
است. بعد از
تئوری "دخالت
بشردوستانه"
که آقای
افشاری آنرا
با یک تاریخ
دستکاری شده
عنوان کردند و
نیر دو تز
صادرشده برای
عمل به تئوری
"دخالت بشردوستانه"
از ایشان
تقاضا دارم با
دقت بیشتری در
رابطه با
تاریخِ این
"حمایت مشروع
خارجی" برای
ما صحبت کنند.
سوال
سوم: این
همانی رفتار
چپها در اول
انقلاب با
صحبتهای
آقای ایکس، یا
این همانی
رفتارهای
چپهای اول انقلاب
با رفتار
مخالفان حمله
ناتو به لیبی
به چه دلیلی
است؟ اصلا
اینکه چپهای
اول انقلاب به
هر کس که از
حمایت خارجی
دم میزد میگفتند
وابسته، چه
ربطی دارد به
اینکه عدهای
از مخالفان
حمله خارجی به
لیبی، شورای
انتقالی لیبی
را متهم به
وابستگی به
خارجیان میکنند؟
این چه منطقی
است که هر کس
معتقد باشد یک
گروه سیاسی در
کشوری وابسته
به کشوری
خارجی است چون
چپهای اول
انقلاب هم این
را میگفتهاند
پس ادعایشان
نادرست است؟!؟
بنده
قبلا عرض کردم
که با این تز
وابستگی معرتضان
لیبی مخالف
هستم. پس من با
معتقدان این
نظریه مخالف
هستم. اما
باید استدلال
آنان را شنید
و منطق گفتهی
آنانرا به
چالش کشید و
نقض کرد. من با
اینکه شما
نسبت به چپهای
اول انقلاب چه
نظری دارید
اصلا کاری
ندارم. من با روشی
که شما برای
رد نظر
مخالفان خود
به کار بردهاید
به شدت مشکل
دارم. اینکه: "بهرهگیری
از حمایت
مشروع خارجی
وابستگی نمیآورد
و این اتهامات
و یا یاغی
نامیدن آنها
برخاسته از
همان ذهنیتی
است که در اول
انقلاب هر
دیدگاه مخالف
چپ در سیاست
خارجی را به
وابستگی متهم
مینمود" در نتیجه
رد و باطل است.
(خُب به چه
دلیل؟!؟)
سوال
چهارم: یکی
دیگر از رویههای
لیبرالهای
ایرانی که
تبدیل به مُد
روز شده است
این است که
صفتِ
"کلاسیک" را پسوند
مفاهیم قرار
میدهند و از
این ترکیب با
کارکرد "فحش
سیاسی"
استفاده میکنند.
این ترکیب "گفتمان
کلاسیک
امپریالیسم"
در جملهی شما
به چه معنی
است؟ آیا ممکن
است برای ما
"گفتمان غیرکلاسیک
امپریالیسم"
را هم توضیح
دهید که متوجه
شویم مدل غیرکلاسیک
امپریالیسم چه شکلی
است؟
به
آثاری که گذشت
زمان تاثیری
بر آنها ندارد
ندارد کلاسیک
گفته میشود.
این مفهوم بیشتر
در هنر مورد
استفاده قرار
میگیرد چون
زیبائیهایی
وجود دارند که
در همه اعصار
قسمتی از تعریف
زیبایی هستند.
اما در اندیشه
نیز از این
صفت استفاده
میشود. نوشتههای
افلاطون،
ارسطو،
ایپیکوریان، دکارت،
اسپینوزا،
هیوم، کانت،
هگل، مارکس، نیچه،...
به عنوان آثار
کلاسیک فلسفه
شناخته میشوند.
اینها مکتوبِ
تاریخ
اندیشیدن
انسان هستند. حالا
اینکه چطور میشود
از ترکیب کلمهی
"کلاسیک" با
یک مفهوم،
تبدیل به "فحش
سیاسی" شود
واقعا من از
فهمیدن آن
عاجز هستم.
این ترکیب به
نوعی استفاده
میشود که گویی
این از
بدیهیات است
که "غیرکلاسیک"
به "کلاسیک"
ارجحیت یا
برتری دارد.
رفتار
بسیاری از
چپهای اول
انقلاب ضلعی
از "تفکر اردوگاهی"
در ایران است
که ضلع دیگرش
"رفتار
لیبرالهای
امروز ایران"
است. جنبش چپ
در ایران
یکبار با خون
خودش بهای
تفکر
اردوگاهی خود را
پرداخت کرد و
حالا
متاسفانه
لیبرالهای
ایران چند
سالی است که
به جد تصمیم
گرفتهاند
مجددا آزمودهای
را بیازمایند.
بهشت خیالی
ساختن از
شوروی یا بهشت
خیالی ساختن
از آمریکا
تنها متوقف
شدن در تاریخ
است. این تنها
نفی تکامل، و
آلوده شدن به
تعصب است.
آمریکا،
روسیه، چین،
آلمان،
انگلیس،
فرانسه و... همه
به دنبال
منافع خود
هستند. آمریکا
به همین دلیل در
مخالفت با
تمام جهان،
قطعنامههای
بینالمللی و
مصوبات
سازمان ملل را
به نفع ماشین
کشتار
اسرائیل وتو
میکند،
روسیه و چین
هم برای منافع
خود پنهانی به
رژیمهای
دیکتاتوری
کمک میکنند.
آمریکا تا
مدتی قبل از
در مصالحه با
قذافی در آمده
بود و سپس به
او خیانت کرد،
روسیه و چین
هم مدتی از
درِ همکاری با
دیکتاتورها
در میآیند و
بعد از دوشیدن
آنها، به آنها
خیانت میکنند.
آمریکا برای
پیشبرد منافع
خود تحریم میکند
و اتحادیه
اروپا هم برای
منافع خود با
تحریمها زیر
و رو میکشد و
لاس میزند.
در نظام
سرمایهداری
هر ارادهای
معطوف به کسب
سود بیشتر یا
دفاع از سود
خود وارد عمل
میشود.
انسانیست
امری است که
از طرف
"ملتها" به
"دولتها"
تحمیل میشود.
یعنی امری
حاصل از فشار
"نظمدادهشدگان"
به "ناظمان"
که معمولا به
مدد ابزارها
ایجاد نظم
(مثلا رسانهها)
مصادره و به
اسم دولتها
ثبت میشود و
در پایان به
صورت یک نقاب
انسانی ظاهری بر
روی منطق سود
محور زیرین
قرار میگیرد.
*****************
آفتاب
پرست:
یکی از بزرگترین
مشکلات سیاست
و سیاستورزی
در ایران این
است که بسیاری
از نیروهای سیاسی
خط و خطوط
ثابتی ندارند.
با هر نسیمی
جنجالی
آفریده میشود
و نظریات در
نه در طی یک
روند تکاملی
که یکشبه
تغییر میکنند.
دوستان سابق
من و آقای
افشاری در
جنبش دانشجویی
که این سالها به
عنوان فعال
سیاسی شناخته
میشوند یک
روز بر
"تحریم" پا
فشاری میکنند
و روز دیگر
بیانیه میدهند
که "غلط کردیم
تحریم کردیم".
سیاست هنر
انجام
مانورهای غیرممکن
از طریق کسب
قدرت حداکثری
با منسجمترین
مبانی نظری
است. یک حزب سیاسی
زمانی در
انتخاباتی
شرکت میکند و
زمانی شرکت
نمیکند. عمل
سیاسی یک حزب
برآمده از
تحلیل مشخص از
شرایط زمانی و
مکانی است.
اما این معلقزدنهای
دلقکوارانه
بین
"تحریم کنید"
تا "غلط کردیم
تحریم کردیم"
ظرف مدت چهار
سال و دوباره
رفتن روی موضع
"تحریم کنید،
غلط کردیم
شرکت کردیم"
ظرف مدت دو سال
نشان از
سرگیجههای
شدید نیروهای
سیاسی است.
این سرگیجه در
بین بسیاری از
نیروهای
سیاسی چپ و
راست، مذهبی و
غیرمذهبی،
حکومتی و
غیرحکومتی
دیده میشود.
این سرگیجه
ناشی از عدم
شناخت و عدم
شناخت ناشی از
نبود آگاهی
است. ما از
سوالکنندگان
فراری هستیم،
ما از جواب
دادنهای
فراری هستیم،
ما در یک
جامعه نه
سنتی- نه مدرن
که هنوز
مفاهیم و
ساختارهای
مدرن کاملا در
آن پیاده نشده
است ۱۵۰
جلد کتاب
دربارهی مفاهیم
پست مدرن
ترجمه و تالیف
میکنیم، ما
در سیاست زود
جوش میآوریم
و زود هم کف
حاصل از جوش
زدنمان فرو مینشیند.
ما در اندیشه
و در سیاست
خدا-شاه میسازیم
و آنرا میپرستیم
و این پرستش
را جایگزین
عقل و
اندیشیدن میکنیم
و بعد از مدتی
بر ضد خدا-شاه
میشوریم و آنرا
به لجن میکشیم
و خدا-شاه
دیگری
جایگزین آن میکنیم.
هنوز مدتی
نگذشته
دوباره
خدا-شاه جدید
را دور میاندازیم
و دوباره به
سراغ خدا-شاه
قبلی میرویم.
این فرهنگ
منجیباور و
انتظار محور
تا مغز
استخوان همهی
فعالین سیاسی
هم تاثیر
گذاشته است.
حزب توده
ایران در زمان
خودش منسجمترین
حزب خاورمیانه
است اما با
وجود آن همه
کادرسازی و
کار تئوریک و
ایجاد
ساختارها و
نیرومند شدن
به جای بازیگر
بودن در نقاط
عطف تاریخ
ایران، منفعل
و تماشاچی باقی
میماند چرا؟ ـ
به این دلیل
که سیاستهای
اتکالی،
فرهنگ بخش بزرگی
از سیاسیون
ایران را شامل
میشود. تکیه
کردن و امید
داشتن به یک
نیروی سوم، به
یک عامل
بیرونی. و
حالا دوباره تکرار
تاریخ در فضای
مساعد سرخوردگی
پس از
انتخابات
ریاستجمهوری
در ایران. این
تفکر که:
"باز
میگویند
فردایی دگر
بگذرد
شاید کسی پیدا
شود
کاوهای
پیدا نخواهد
شد، امید
کاشکی
اسکندری
پیدا
شود."
به
اینجا میرسد
که حالا
لیبرالهای
ایران امام
جماعتِ نمازِ بارانِ
بمب و موشکهای
ناتو شدهاند
و نیروهای
سیاسی ایران
به خصوص
فعالان
دانشجوی
سالهای نه
چندان دور، یک
به یک پشت سر
آنها در حال قامت
بستن هستند.
ابتدا مِن و
مِنکُنان و
سپس به مدد
اظهار نظر
آقای افشاری
به صورت علنی
و با افتخار
شبکههای
اجتماعی پر
شده است از
"دعای
بمباران". دقیقا
به مشابه
بسیاری از
فعالان زنان
متعلق به طبقه
متوسط ایران
که به مدد چند
مقاله خلقالساعه
در رد گفتمان
امپریالیسمی
توسط "کهنهفمینستهایِ"
فمنیستهای
معاصر ایران
به یکباره
دغدغه زنان و
حق زن و
برابری زن و
مرد و همه چیز
یادشان رفت و
در شبکههای
اجتماعی به
دعای بمباران
مشغولاند.
آقای
افشاری من با
این قمست از
مقاله شما که
نوشتهاید:
"تصور
اینکه میتوان
به صورت گل و
بلبل و با
روشن کردن شمع
یک دیکتاتور
قسیالقلب را
پایین کشید،
امری تخیلی،
موهوم و رمانتیک
است." کاملا
موافق هستم.
اما ما بالاخره
نفهمیدیم که
با راهپیمایی
سکوت، روزه سکوت،
اللهاکبر
گفتن روی پشت
بام، اتو به
برق زدن در
ساعات پیک
مصرف، شعارنویسی
روی اسکناس،
شرکت نکردن در
سرشماری نفوس
و مسکن (این
یکی تازهی
تازه است) و ... میشود
بر یک نیروی
مادی عظیم
چیره شد یا
نه؟
فضای
سیاسی قشنگی
است. به مدد
تکنولوژی هر
کسی امکان حرف
زدن پیدا کرده
است. این به
خودی خود بد
نیست. اما
اینکه
اینترنت و
شبکههای
اجتماعی باعث
شده است که "همه
فقط حرف بزنند"،
و هر کسی با هر
اسمی حرف بزند
یا هر کس با
چند اسم حرف
بزند و ...
نتیجهای جز
این به بار
نمیآورد "دعای
بمباران" ذکر
شبزندهداریهای
شبانه فیسبوکی
فعالین سیاسی
شود.
لیبرالهای
ایران یک روز
همپای اصلاحطلبان
و روشنفکران
ایران شعار
"پرهیز از
خشونت میدهند"
و روز دیگر با دفاع
از حملهی
نظامی خارجی
(مداخله
بشردوستانه)
از برهنهترین
شکل خشونت که
"جنگ" است
حمایت میکنند
و آنرا "حمایت
مشروع" تلقی
میکنند. این
چه منطقی است
که مثل پرده کرکره
هر زمان که
بخواهند بالا
میرود و هر
زمان که
بخواهند
پائین میآید؟
لیبرالهای
ایران یک روز
با شعار
"جامعه مدنی"
سلطنتطلبها
که طرفداران
همیشگی حمله
آمریکا هستند
را میزدند و
روز دیگر
شیادانی که در
پوستین
دروغین رهبری
جنبش
دانشجویی با
شعار دفاع از
حملهی خارجی
در بین
نئوکانهای
آمریکایی به
کاسبی مشغولاند
را رد میکردند.
امروز خودشان
به این نتیجه
رسیدهاند که
"حملهی
نظامی، نه یک
کلمه کمتر و
نه یک کلمه
بیشتر"!
بدین
منوال و با
این حرکتهای
بینظم و
اعوجاجی
سیاسیون
ایران من عمر
ساختارهای
فعلی نظام حاکم
را حتی از عمر
آقای جنتی هم
بیشتر
ارزیابی میکنم.
نقد فقط متوجه
لیبرالهای
ایران نیست
شامل بسیاری
از افراد و
گروهها است.
فردی یا گروهی
چندین سال در
روزنامهها
اندیشههای دکتر
شریعتی یا
سروش را
ترویج
میکند بعد
از انتخابات به
زندان میرود
و بیرون میآید،
کاغذ نشریهاش
از "کاغذ
روزنامه" به "ورق
گلاسه" تغییر
میکند و از
"شریعتی
جاهل" و "سروش
نادان" مقاله
مینویسند.
گروههای دومخردادی
خودشان هم
سرگیجه گرفتهاند
و برای
انتخابات
مجلس خودشان
برای خودشان
شرط میگذارند
و خودشان به شروط
پیشنهادی
خودشان جواب
میدهند.
چپهای خارج
ایران هم تا
قبل از
انتخابات به
آقای موسوی
فحش میدادند
و بعد از انتخابات
تمام قد از
موسوی حمایت
میکردند.
چپهای داخل
کشور هم اکثرا
یا "تحریمی
منفعل بودند"
یا بیانیه
صادر میکردند
که "کروبی
نماینده
لیبرالهای
ایران و موسوی
نماینده طبقه
کارگر ایران
است و باید به
موسوی رای داد".
که انصافا من
نمیدانم تحث
تاثیر چه
داروی روانگردانی
میشود این
حرفها را بیان
کرد یا این
تغییر مواضع ۱۸۰
درجهای
ناگهانی را در
۲۴ ساعت توجیه
کرد. یکزمانی
همه جنبشسبزی
میشوند و زمان
دیگر همه با
جنبش سبز خطبندی
میکنند.
بسیاری
از نیروهای
سیاسی ایران
سیالیت و
انجام
مانورهای با
پشتوانه
تئوری مشخص را
با آفتابپرستبودن
اشتباه گرفتهاند.
*****************
اقتصاد
حاصل ضرب دو
عدد نیست:
آقای افشاری
در یکی از
بخشهای
انتهایی
مقاله خود به
بحث اقتصادی
وارد شدهاند
و نوشتهاند:
"طبق
آمار موسسههای
معتبر بینالمللی
مثل آژانس
جهانی انرژی،
صندوق بینالمللی
پول و سیآیای
میزان صادرات
نفت لیبی بین ۱.۳ تا ۱.۵ ملیون بشکه
در روز است. کل
ذخایر اثباتشده
نفت این کشور
در حدود ۴۷
میلیارد بشکه
است. اگر قیمت
هر بشکه نفت
را صد دلار در
نظر بگیریم.
ارزش کل منابع
نفتی این کشور
۴.۷
تریلیارد
دلار میشود.
این رقم کمتر
از ۳/۱
تولید ناخالص
داخلی آمریکا
و اتحادیه
اروپا است.
بنابراین
میزان نفت
صادراتی لیبی
در قیاس با
اندازههای اقتصاد
غرب در حدی
نیست که هزینههای
دخالت نظامی
آنها و سیطره
انحصاری
طولانیمدت
بر اقتصاد این
کشور را توجیه
سازد."
اقتصاد
یک علم است و
وقتی به حوزه
اقتصادی بین
کشورها و مناسبات
اقتصادی بینالمللی
وارد میشویم
این علم وارد
پیچیدگیها و حوزههای
بسیار تخصصی
خود میشود.
من برای آنکه
به آقای
افشاری نشان
دهم که اظهارنظر
دربارهی
اقتصاد به این
راحتیها که
فکر میکنند
نیست و تقلیل
مناسبات
اقتصادی
جهانی به فرآیند
خرید و فروش
از مغازه
تفاوتها زیادی
دارد دو تکهی
دیگر از مقاله
خود آقای
افشاری را
خاطرنشان میکنم:
افشاری:" آمار
واردات لیبی
در سال ۲۰۰۹ به شرح
زیر است: ایتالیا
۱۷.۶
درصد، چین ۱۰.۳
درصد، ترکیه ۹.۳
درصد، آلمان ۸.۱
درصد، کره
جنوبی ۶.۴
درصد، فرانسه ۵.۳
درصد، مصر ۵.۱
درصد و تونس ۴.۹
درصد"
افشاری:" مشتریان
نفت لیبی در
دوران قذافی
بر اساس آمار
سال ۲۰۰۹
عبارت بودند
از: ایتالیا ۳۷
درصد، آلمان ۱۰.۴
درصد، فرانسه ۸.۴
درصد، چین ۸.۳
درصد،
اسپانیا ۷.۹
درصد و آمریکا
۵.۲
درصد."
جناب
آقای افشاری اولا
وقتی صحبت از
منافع مطرح میشود
این منافع
صرفا این نیست
که مقداری پول
جایی باشد و
ما برویم لشگرکشی
و آنرا
برداریم برای
خودمان. گاه
منافع "حفظ
نظم موجود است"،
گاه منافع
"ایجاد
مکانیزمهای
واکنش سریع
است"، گاه
منافع "کسب
قدرت رقابت
است"، گاه
منافع "ایجاد
انحصار است"،
"گاه منافع ایجاد
دروازه ورود
به یک منطقه
بسته است" و
گاه صدها چیز
دیگر.
بعد
هم اینکه این
رسم دیگری در
بین
لیبرالهای
ایرانی است و این
هم از مُدهای
روز است مبنی
بر اینکه کلا "عامل
نفت" را کنار
بگذارید،
"آمریکا خودش
نیروگاه هستهای
دارد نفت لازم
ندارد"، "کل
نفت فلان کشور
اینقدر قیمت
داشته و این
فقط اینقدر
درصد از بودجهی
یک سال آمریکا
است" و غیره.
دو حالت دارد
یا لیبرالهای
ایران خودشان
میدانند این
آسمان و
ریسمان بافتنها
صرفا تلاشی
برای حذف
معادله نفت از
مجهولِ
"دخالت بشردوستانه"
است یا واقعا
به چیزی که
بیان میکنند
اعتقاد دارند.
که حالت دوم
را فاجعهی
فقدان آگاهی
در بین تحصیلکردگان
ایرانی مینامم.
علم،
تکنولوژی،
موثر بودن در
تجارت جهانی همه
و همه در قویتر
شدن قدرت
تاثیرگذاری
یک کشور در
جهان نقش دارد
اما عاملی وجود
دارد که فقدان
آن بر روی همهی
این مسائل
تاثیر میگذارد
و آن مسئله
"انرژی" است.
نفت یک ماده دارای
انرژی بالا و
کاملا خاص است
که به دلیل
اینکه پایه
سوخت عمومی در
دنیای کنونی
است گاها
معادل خود
انرژی در
اقتصاد سیاسی
مطرح میشود.
انرژی همان
عاملی است که
در صورت بزرگ
شدن ماشین
نظامی یا
تولیدی به
نقطه ضعف آن
تبدیل میشود.
انرژی همان
عاملی است که
به ژاپن قبل
از زلزله ـ که
به مدد
تکنولوژی
پیشرفته خود
دومین اقتصادی
جهان بود ـ
اجازه نداد
هیچگاه به
عنوان یک قدرت
جهانی مطرح شده
یا وارد
مناسبات لایههای
بالایی نظم
جهانی شود.
انرژی همان
پاشنه آشیل
اقتصاد اول
جهان است که
او را مجبور
میکند که هزینههای
سرسامآوری
را صرف زیرساختهای
لازم جهت
ذخیره ۱۰۳
روزهی نفت
خام کند و
بعدا با حساستر
شدن موضوع
"انرژی" با
هزینههای
مجدد این
ذخایر را به ۲۰۰
و بعد ۳۰۰
روز افزایش
دهد.
آقای
افشاری نمیداند
که اهمیت
"انرژی" در
عدد حاصل از
ضربِ حجم ذخائر
نفت به واحد
بشکه در قیمت
هر بشکه نفت
نیست. موضوع
انرژی بسیار
پیچیدهتر از
چیزی است که
آقای افشاری و
بسیاری دیگر
از لیبرالهای
ایرانی فکر میکنند.
نیروگاه هستهای
گلدان
شمعدانی نیست
که همه جا
بشود آنرا
گذاشت. هر
کشوری با محدودیتهای
طبیعی و
فیزیکی، و
جهان در کل با
محدودیتهای
روانی در
رابطه با
توسعه انرژی
هستهای روبهرو
است. در نقاط
زلزلهخیز،
مناطق دور از
آب (خنککننده
خارجی)، نقاط
با دسترسی
دشوار مثل
صحراها و
کوهستانها
(واکنش سریع
به بحران)،
نقاط نزدیک به
اماکن حساس
مدیریتی و
نظامی،
محدودهی
شهرها و دهها
و صدها مورد
محدودیت
طبیعی و
فیزیکی در
تاسیس
نیروگاههای
هستهای وجود
دارد.
جدای
از این مورد،
مسئله زبالههای
هستهای
محدودیتهای
جبری شدیدتری
در این رابطه
به عمل میآورد.
فقط سه درصد
زبالههای
هستهای از
داخل رآکتور
بیرون میآیند
اما این مواد
به شدت خطرناک
و رادیواکتیو
"به هیچوجه"
نباید به محیط
خارج راه
یابد. نیمه
عمر این مواد
رادیواکتیو
"ده هزار سال"
است و اگر به
هر طریقی به
دنیای بیرون
از قرنطینهی
خود راه یابد
فاجعههای شدید
زیست محیطی و
انسانی به بار
میآورد. با
تکنولوژیهای
پُرهزینه این
زبالهها در
نقاط خاص
نگهداری میشوند
که نقاطی
هستند کمیابتر
از نقاط مناسب
برای تاسیس
نیروگاه هستهای.
یا اینکه میشود
آنها را با
معامله با
شورشیان کشورهای
قحطیزدهی
آفریقایی
مخفیانه در
این کشورها
دفن کرد یا از
آنها در تهیه
بمبهای کثیف
(بمبهایی که
با استفاده از
زبالههای
هستهای
تولید میشوند)
استفاده کرد و
آنرا در
"دخالت بشردوستانه"
مورد استفاده
قرار داد.
هیچ
انرژی دیگری
قدرت رقابت با
نفت را ندارد.
نفت مادهی
انرژیزای
مایع و قابل
حمل است که در
برابر آلودگیهای
رادیواکتیو
انرژی هستهای
یک انرژی
اولتراپاک
محسوب میشود.
نفت از یک سو
خود یک انرژی
است و از سوی
دیگر یک ماده
قابل تبدیل به
مواد بسیار
سودمند دیگر
است. در صنایع پتروشمی
قابل تبدیل به
بنزین، کود،
پلیمرها و
سموم و دهها
مادهی
ارزشمند دیگر
است.
دانشمندان
دنیا بیکار نیستند
که با سماجت
روی خودروهای
برقی کار میکنند.
حمل و نقل
جهان به شدت
وابسته به نفت
است و این
نقطه ضعف هر
انرژی دیگری
است.
من
میتوانم تا
چندین روز از
اهمیت نفت به
عنوان انرژی
ارزان، سهلالوصول،
به نسبه بیخطر
و به نسبه بدون
آلودگی و قدرت
حمل و تحرک
بالای این
انرژی و نیز
به عنوان یک
ماده خام قابل
تبدیل به مواد
ارزشمند صحبت
کنم. نفت یکهتازِ
بیرقیب
دنیای کنونی
است.
ضمن
اینکه حساسیتهای
روانی بینالمللی
دربارهی
انرژی ناپاک
هستهای وجود
دارد. قدرتها
و ملتهای جهان
هر دو در هراس
دستیابی
تروریستها و
کشورهای خاص
به زبالههای
هستهای مورد
استفاده در
تولید سلاح
هستهای
هستند. جهان
دو مرتبه
فاجعهی
استفاده از
سلاح هستهای
توسط آمریکا
را تجربه کرده
است و بعد از دیدن
فجایع انسانی
آن به شدت از
هر گونه
انفجار هستهای
دیگر حتی از
بحرانهایی
مانند انفجار
نیروگاه هستهای
چرنوبیل در
هراس است.
تازه مردم
عادی هنوز نمیدانند
بمبهای اتمی
که توسط
آمریکا در
هیروشیما و
ناکازاکی
استفاده شد
نسبت به
بمبهای اتمی
با تکنولوژی
روز تنها اسباببازیهای
کوچکی هستند.
دنیا به هیچ
عنوان جرات
ریسک کردن بیش
از حد بر روی
نیروی هستهای
را ندارد.
چنانچه بعد از
زلزله ژاپن و
نشت مواد
رادیواکتیو
به دریا و به
محصولات
کشاورزی ـ در
آمادهترین
کشور دنیا در
مقابله زلزله ـ
بسیاری از
کشورهای
اروپایی به
فکر کاهش
نیروگاههای
هستهای و
تعطیلی
نیروگاههای
اتمی قدیمی افتادهاند.
از
آقای افشاری
بعید است که اینقدر
راحت و بدون
تحقیق و تفکر،
در تحلیل
معلولهای با
علت مجهول، در
پروسه "دخالت
بشردوستانه"
توی سرِ عامل
نفت بزنند و
با عدد حاصل
از ضرب دو عدد
فکر کنند که توانستهاند
به کسانی که
"نقش انرژی"
را در حملات
نظامی آمریکا
به عراق و
لیبی پُررنگ
میدانند
ایرادی حتی
معمولی وارد
کنند.
آقای
افشاری شما از
سیاستهای
دوگانه غرب
انتقاد میکنید
ولی به دلیل
ایدئولوژی
خود قادر
نیستید
ببینید و توجه
کنید که یکی
از عوامل مهم
این رفتارهای
دوگانه غرب "موضوع
انرژی" است.
انرژی یکی از
همان عوامل شیرینی
"دخالت
بشردوستانه"
برای نیروهای
نظامی مهاجم و
همان عاملی
است که باعث
میشود
آمریکا و ناتو
به جای آنکه
به دیکتاتوری
آلسعود و آلخلیفه
"دخالت بشردوستانه"
کنند از این
دیکتاتورها
در برابر مردم
دفاع کنند! و
به آنها هر
روز اسلحههای
مدرنتری
بفروشند و
آنها را به
لوازم و ادوات
ضدشورش
پیشرفتهتر و
بیشتر مجهز
کنند.
در
ضمن آیا شما
میدانید
"سود" فقط از
نفت به دست
نمیآید؟ در
علم اقتصادی
که شما به آن
باور دارید "واردات"
یک موضوع
اقتصادی تلقی نمیشود؟
ایجاد یک
پایگاه باثُبات
و دارای مرزهای
آبی گسترده و
انرژی فراوان،
در ورودی یک
قارهی بحرانزدهی
بیثبات، در
دیدگاه
اقتصادی شما
جایی ندارد؟
آیا میدانید
در سالهای
اخیر توجه همهی
متخصصان این
رشته به
استخراج
اورانیوم در آفریقا
جلب شده است.
آقای
افشاری هنوز
هیچیک از
جنگندههای
آمریکا و ناتو
با انرژی
خورشیدی یا
هستهای یا
انرژی باد و
غیره جایی را
"دخالت بشردوستانه"
نکردهاند.
ماشین جنگی
امپریالیسم
آمریکا فعلا
به شدت محتاج
نفت است.
تکرار
میکنم که
ارزش انرژی در
عدد حاصل از
ضربِ حجم ذخائر
نفت به واحد
بشکه در قیمت
هر بشکه نفت
نیست. قیمت
خود نفت خام،
سرمایههای
درگیر در بخشهای
بالادستی و
پائیندستی
صنعت نفت،
سرمایههای
حاصل از تبدیل
نفت در صنایع
پتروشیمی با ارزش
افزوده
بالا،حمل و
نقل جهانی، نیروی
محرک تولید در
کشورها، بورسبازیهای
چسبیده به نفت
و صنایع نفتی،
و ... همه و همه
مشوقهای
اقتصادی "یک
دخالت بشردوستانه"
هستند.
آقای
افشاری طوری
از کشور
آمریکا حرف میزنند
که انگار راجع
به یک فرد حرف
میزنند. آقای
افشاری طوری
حرف میزنند
که انگار کسی
هست که
مقادیری زیاد
پول و سرمایه
در اختیار
دارد و به او تهمت
چشمداشت به
سرمایه
کوچکتری را
زدهاند.
افراد هیئت
حاکمهی
آمریکا چه
کسانی هستند و
بجز مناسبات
حکومتی در چه
مسائل دیگری
سرمایه گذاری
کردهاند؟
شرکتهای بزرگ
نفتی آمریکا
متعلق به چه کسانی
است؟ هزینههای
انتخاباتی در
آمریکا با
پشتوانههای
کدام بخشهای
مالی این کشور
انجام میپذیرد؟
اصلا همهی
اینها به کنار
طوری از ۴.۷
تریلیارد
دلار حرف میزنید
که انگار از
پول خرد صحبت
میکنید. نکند
آقای افشاری
هم ماند
بسیاری دیگر
از لیبرالهای
وطنی ما به
این اعتقاد
دارند که
"سرمایههای
آمریکا ناشی
از تلاش خود
آمریکاییها
یا پدرانشان
است" و رقمی که
۴.۷ تریلیارد
دلار فقط یک سوم آن
است از محل
تولید دامِ
گاوچرانان
آمریکایی یا
پدرانشان به
دست آمده است؟
این عدد نجومی
از جمع شدن
همین ۴.۷
تریلیارد
دلارها به دست
میآید که از
نظر شما پول خرد
است.
تولید سه وجه
دارد. سرمایه،
مواد خام و نیروی
کار. جنگ
قیمتها، ناشی
از جنگ انحصارات
و کاهش هزینهها
است. کاهش
هزینهها به
کاهش قیمت
تمامشده مواد
خام یا کاهش
ارزش نیروی
کار وابسته
است. از
آنجایی که
سرمایههای
تراز اول
جهانی همه در
وجه "سرمایه"
و در وجه
"تکنولوژی"
به نسبت
پایاپای حرکت
میکنند جنگ
بر سر دوری و
نزدیکی از
مبادی تولید
مواد خام است،
بحث بر سر
دسترسی راحتتر
یا ارزانتر
به نیروی کار
است، جنگ بر
سر دسترسی به
بازارهای
مصرف جدید
است، بحث بر
سر انتقال
روابط تولیدی
به نزدیکی
منابع خام و
منابع کار
است. آقای
افشاری لطفا
اینقدر مخاطب
خود را دست
پائین فرض
نکنید که توقع
داشته باشید
با ضرب دو عدد
در هم و یک
درصدگیری
رضایت دهد که
اقتصاد چنین
علم پیشپاافتادهای
است و مناسب
اقتصادی در
"دخالت بشردوستانه"
ربطی به یک
عدد تریلیارد
دلاری ندارد.
*****************
و
اما مرگ:
آقای
افشاری میفرمایند:
"طبق
گزارشهای
منتشرشده از
سوی بلاگرهای
لیبیایی،
گروههای
حقوق بشری،
ناتو، منابع
دولتی و
سازمانهای
ناظر مستقل،
اگر حد بالا
در رنج تخمینها
در آمار کشتهشدهگان
را در نظر
بگیریم... کلا ۱۶۲۴۴
کشته شدن که ۱۰ درصد
مستقیما توسط
ناتو کشته شدهاند".
معلوم
نیست این آمار
دقیقا از کجا
توسط آقای
افشاری یافته شده
است. آقای افشاری
چه کسانی را
مستقل و موثق
میدانند؟ حداقل
باید معلوم
شود آقای
افشاری هر تکه
از آمار خود
را از کدامیک
از این منابعی
که ردیف کردهاند
برداشته است.
در ضمن آقای
افشاری فقط از
کشتهشدهها
حرف میزنند.
سوال : تعداد
زخمیها و
معلولین در
این جنگ چقدر
بوده است؟
فقط در یک
بازهی زمانی
که
هواپیماهای
ناتو اشتباها!
مخالفان
قذافی را بمباران
کردند فریاد
شورای انتقال
بلند شد که: "در
حملات ۱۰
هفته اخیر
نیروهای ناتو
به این کشور
دستکم ۷۱۸
غیرنظامی
کشته و ۴
هزار و ۶۷
نفر زخمی شدهاند".
ما میدانیم
که کسی را
برای زدن چسب
زخم پس از
بمباران به
بیمارستان
نمیبرد. آمار
ارائهشده به
شدت گزینشی و
دستچین شده
است. تعداد
معلولین و قطع
عضوشدگان و
رواج بیماریهای
روانی در اثر
این جنگ در این
آمار حذف شده
است. تعداد
زخمیشدگان
بمبارانهای
ناتو هم در
این آمار وجود
ندارد. یک جای
کار کلا لنگ
میزند اما
اشکال ندارد!
ما آمار ارائهشدهی
آقای افشاری
را میپذیریم
و با همین
آمار موضوع را
بررسی میکنیم.
جمعیت
لیبی ۶
ملیون و ۶۰۰
هزار نفر است
و جمعیت ایران
۷۵
میلیون نفر
است. یعنی اگر ما
چشمبسته
آمار آقای
افشاری را
بپذیریم و
نسبت کشتهشدگان
در ایرانِ "دخالت
بشردوستانه" شده را
مشابه
نسبتهای
آخرین مورد
"دخالت بشردوستانه"
فرض کنیم کلا ۱۸۴۵۹۱
نفر کشته میشوند
که ۱۸۴۵۹
نفر از این
کشتهشدگان
مستقیما توسط
آمریکا و ناتو
کشته
خواهند شد. در
کل به ازای هر
"هزار" نفر از
مردم ایران ۲۵
نفر کشته
خواهند شد.
در
صورتیکه
معلوم نیست
آقای افشاری
آمار خود را
از کجا تهیه
کردهاند و
آیا این آمار
از طرف خود
کشورهای حملهکننده
به لیبی صادر
شده است یا از
منابع دیگری و
آیا این آمار
فقط آمار ثبتشده
است یا آمار
کلی است.
رسانهها از ۴۰ تا ۴۵
هزار کشته در
لیبی خبر میدهند.
به ازای هر یک
درصدی که به
آمارهای آقای افشاری
افزوده شود با
توجه به رقم ۷۵۰۰۰۰۰۰
جمعیت ایران
اعداد
محاسباتی
بزرگ و بزرگتر
میشوند. آقای
افشاری توجه
کنید که این
عددها
فقط عدد
نیستند. این عددها
تعداد مردم
کشتهشده در
ایران پس از
"دخالت بشردوستانه"
آمریکا و ناتو
را نشان میدهند.
آقای
افشاری شما میدانید
که وضعیت
ایران مانند
لیبی نیست. شباهتهایی
وجود دارد ولی
حکومت ایران
به هیچوجه حکومت
لیبی نیست. هر
کس که تاریخ
معاصر ایران
را بداند از حمام
خون به بهانه
جنگ میترسد.
خودتان هم میدانید
که رقم ۱۸۴۵۹۱نفر
برای کشتهشدگان
ایران در طی
فرآیند حمله
نظامی فقط یک
شوخی است و
فاجعه پرشمارتر
از این
حرفهاست.
سوال:
آقای علی
افشاری فرض
کنید که ما به
آمارهای شما
اعتماد میکنیم.
شما در چه
جایگاهی هستید
که برای جان ۱۸۴۵۹۱
نفر ایرانی
تعیین تکلیف
میکنید؟؟؟
نه شما که هر
کس دیگر این
جایگاه را ندارد
که
تشخیص دهد ۱۸۴۵۹۱
نفر
ایرانی طی
فرآیند
"دخالت بشردوستانه"
باید بمیرند
تا حکومت در
ایران عوض شود.
فرض کنید قذافی
در لیبی اگر
میماند یک
میلیون نفر را
میکشت و فلان
حکومت اگر
بماند یک
میلیون نفر را
میکشد. کشتن
انسانها
همپای تخریبِ
منبع محورِ
طبیعت دو عمل
غیرقابلبخشش
و جبرانناپذیر
هستند.
انسانها فقط
یکبار فرصت
زندگی کردن در
این جهان را
دارند و احدی
حق ندارد با
هیچ پشتوانهای
این فرصت را
از آنان
بستاند. اما شما
با کدام منطق
و با اخلاق
برآمده از
کدام دستگاه فلسفی
به خود اجازه
میدهید در
رابطه با یک
کیفیت با سنجش
کمیت اظهارنظر
کنید؟ کشتن
اگر بد است؛
توسط قذافی بد
است، توسط
آمریکا و ناتو
هم بد است.
جدای از اینکه
"هیچ" تضمینی
وجود ندارد که
۱۸۴۵۹۱
نفر ایرانی
غیرنظامی
کشته شوند و
"الزاما"
حکومت ایران
تغییر کند و
یا تغییری
بنیادی کنید.
یادتان
باشد در لیبی
اولین موضعی
که توسط دولت
انتقالی
اعلام شد اجرای
کامل اسلام و
لغو قانون تکهمسری
قذافی
و آزادی چندهمسری
مردان بود.
فلان
حکومت در فلان
دهه از عمر
خود بیش از سی
هزار زندانی
سیاسی را
اعدام کرده
است. در سه دهه بعدی
این روند کاهش
یافته است.
بله ممکن است
در دههای
دیگر و یا در
شرایط خاصِ
دیگر مثل همین
"دخالت بشردوستانه"
بیش از این
تعداد کشته
شوند. اما شما از
کجا یقین
دارید که این
"ممکن" یک امر
"حتمی" است؟
لیبرالهای
ایران یک روز
معتقدند در
فلان دهه از
عمر فلان حکومت
گفتمان خشونت
محور گروههای
مسلح (بخوانید
زندانی سیاسی
غیرمسلح در زندان)
عامل
اعدامهای
دستهجمعی
بوده است و آن
حکومت تقصیری
نداشته است.
یک روز دیگر
میگویند آن
حکوت باید
برود چون اگر
باشد بیش از آن
دهه آدم میکشد.
بلاخره آن
حکومت آدمها
را میکشد یا "فقط
بعضی از آدمها
را میکشد و
مجاز است که
بکشد"؟
در تحلیلی
شما نه از
نیروهای
وابسته به
حکومت اثری
وجود دارد و
نه عامل ناامنی
ناشی از بمبگذاری
و ترور و ... خبری
است. در تحلیل
شما نشانی از
محاسبه
انهدام کامل
زیرساختهای
اقتصادی و
اجتماعی و
رفاهی وجود
ندارد. در
تحلیل شما
مردم یک کشور
بعد از ۹
هزار مرتبه
بمباران
هوایی دچار
عوارض روانی
این شوکها نمیشوند.
در تحلیل شما
"مفهوم کشور
اشغالشده"
نامفهوم است.
در تحلیل شما
همه چیز وجود
دارد اما جای
واقعیت به شدت
خالی است. به
قول شما و با
ادبیات خود
شما، ایران
بعد از آنکه
مورد "دخالت
بشردوستانه"
ناتو قرار میگیرد
بلافاصله و به
راحتی زدن یک
کلید برق به
حالت اولیه برمیگردد
اما اینبار
آزاد و مملو
از دموکراسی و
بازگشایی سفارتخانه
اسرائیل و
آمریکا و
خلاصه همه چیز
به صورت گل و بلبل
ختم به خیر میشود.
در
ابتدای این
نقد جملهای
را نوشتم که
اکنون دوباره
آنرا تکرار میکنم:
"این آگاهیِ
انسانها نیست
که وجودشان را
تعیین میکند،
بلکه وجود
اجتماعیِشان
است که
آگاهیشان را
مشخص میکند"...
طبق آخرین
آمار شما برای
موسسهای زیر
نظر وزارت امور
خارجه آمریکا
یعنی برای
دولت آمریکا
کار میکنید.
من هم که در
ایران زندگی
میکنم و به
لطف مدیریت
جهانی و
قوانین
نانوشته دولت
ایران از
داشتن کار محروم
هستم. یک
استدلال ورای
همهی این
زنجیرهی
طولانی
استدلالهای
بنده در مخالفت
با "دخالت بشردوستانه"
به ایران وجود
دارد. من نمیخواهم
یک نفر از ۲۵
نفری باشم که
در هر ۱۰۰۰
نفر از جمعیت
ایران قربانی
این جنگ بین
آمریکا و
ایران میشود.
نه دوست دارم
خودم بمیرم و
نه مادرم و نه
خانواده و
دوستان و
آشنایانم و نه
هیچ ایرانی
دیگری. من نمیخواهم
به فرض خوش
شانس بودن و
نمردن در
بمباران یا
اعدام شدن به
دلیل شرایط
جنگی، در اثر
انهدام کامل
زیرساختهای
شهری و عمرانی
و اقتصادی در
یک کشور جنگزده
زندگی کنم یا
در اثر گرسنگی
و بیماری
بمیرم. من نمیخواهم
هدف یک گشتی
آمریکایی
باشم که
سربازان
سوارهاش به
دلیل مصرف
دراگ من را به
عنوان سیبل
شرطبندی میبینند.
من نمیخواهم
مثل یک کودک
افغانی در شرطبندی
یک سرجوخه با
یک سرباز
آمریکایی با
گلوله یا با
نارنجک بمیرم.
(دادگاه
آنها همین چند
روز پیش
برگزار شد). من
نمیخواهم
هیچ کجای
دیگری از
ایران به یک
فلوجهی دیگر
تبدیل شود. من
نمیخواهم به
صورت اتفاقی
در ایران
اشغالشده
بازداشت و به
صورت
خودسرانه!
مورد شکنجههای
جسمی و جنسی
قرار بگیرم.
من نمیخواهم
وقتی به بازار
میروم تا
خرید کنم در
یک بمبگذاری
کشته شوم. سفسطه
نکنید که مدل
دخالت بشردوستانه
لیبیایی با
مدل عراقی و
افغانستانی آن
فرق دارد. شما
به خوبی میدانید
که تاکتیکهای
جنگ در هر زمینی
و در هر زمانی
مدام تغییر میکند
و دولت آمریکا
به قسم حضرت
عباس شما مبنی
بر "انحراف
نداشتن"
آمریکا و ناتو
از "برنامه"
پایبند بماند.
من
میخواهم
زندگی کنم و اگر هم قرار
باشد برای
چیزی بمیرم،
هوشمندانه و از روی
ارادهی
مختار برای
آرمانهایم میمیرم
و تاکید میکنم
که فقط برای
جان خودم
تعیین تکلیف
میکنم نه
برای مرگ ۲۵
نفر به ازای
هر ۱۰۰۰
نفر ایرانی! من
میخواهم
بدانم برای چه
و برای که میمیرم.
نه آمریکا، نه
ناتو، نه هر
ائتلافی دیگری
با هر تعداد
پرچم و با
مجوز هیچ نهادی
حق اعمال
زورکی "دخالت
بشردوستانه"
به من به عنوان
یک ایرانی
ساکن ایران را
ندارد. بمبها
را میخواهد
لیزر هدایت
کند میخواهد
خود خدا هدایت
کند، من ریسک ۲۵ در
هزار را برای
مردن قبول نمیکنم
و شما هم لطفا تا
وقتی که ریسک
مردنتان در
حملهی نظامی
آمریکا به
ایران ـ به
دلیل اینکه در
واشنگتن
هستید و از هر
طرف با ایران
یک اقیانوس و
یکی- دو تا
قاره فاصله
دارید ـ دقیقا
برابر صفر است
راجع به مرگ
بنده و امثال بنده
که ساکن ایران
هستیم
اظهارنظر
نفرمائید و
هیزم زیر آتش
"حملهی
خارجی"
نریزید.
عابد
توانچه
ایران- ۱۱ آبان ۱۳۹۰
abedtavancheh@gmail.com