ا. م. شیری:

واقعیت کدام است و موضع اصولی کدام؟

http://eb1384.wordpress.com/2011/12/14/

۲٣ آذر ۱٣۹۰

 

چگونه دیکتاتورهای بزرگ فراموش می شوند؟

در ارتباط با تحلیل‌ها و ترجمه‌هایی که در ماههای اخیر در ارتباط با جنگهای امپریالیستی به طور کلی و تحرکات و تهاجمات استعمارگران غربی پس از آغاز «بهارعربی» و بمباران و اشغال لیبی به طور اخص، منتشر کردم، در نزد برخی دوستان و رفقا چنین توهمی ایجاد شده است که گویا اغلب آنها یک‌جانبه و اساساًَ جنبه حمایت از «دیکتاتورها» را دارد. با احترام و اطمینان به صمیمیت و صداقت این دوستان منتقد، لازم به گفتن است که چنین برداشتی در بهترین حالت از درک نادرست مسئله ناشی می‌شود و ناخواسته با توضیح و افشای ماهیت تجاوزکارانه امپریالیسم و شناساندن سفارش‌دهندگان جنگهای اشغالگرانه مخالفت می‌کند. چرا؟ به این دلایل ساده که:

اولا- نباید از نظر دور داشت که مقوله دیکتاتور و رژیمهای دیکتاتوری اصولا خصلت و ماهیت طبقاتی دارند و به معنی سیادت و اعمال حاکمیت دولتی یک طبقه بر دیگر طبقات و اقشار اجتماعی تعریف می‌شوند که از منافع طبقاتی طبقه خود در مقابل تعرض دیگر طبقات و اقشار اجتماعی حفاظت و دفاع می‌کنند. اگر این تعریف ساده را با رژیمها و دولتهای غربی، به مثابه رشدیافته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری، یعنی کشورهای امپریالیستی انطباق دهیم و اگر درجه رشد نظام سرمایه‌داری در این کشورها و ارتقا آنها، از جمله، ایالات متحده آمریکا و چند کشور اروپایی به مرحله امپریالیستی را به خصوص پس از روی‌آوری شدید به نظامیگری و تغییر استراتژی ناتو به مثابه پیمان نظامی اشغالگر به سوی جهانی‌سازی مورد توجه قرار دهیم، با قطعیت می‌توان گفت که رهبران و رژیمهای حاکم بر کشورهای امپریالیستی بزرگترین و خشن‌ترین دیکتاتوریها محسوب می‌شوند. بنابراین، تقسیم حاکمیتهای سرمایه‌داری به دمکرات و دیکتاتور، درک به غایت نادرست و غیرمنطقی از مفاهیم دیکتاتور و رژیمهای دیکتاتوری است که در واقعیت خود از عدم درک ماهیت استثمارگرانه نظام سرمایه‌داری و حد اعلای رشد آن ناشی شده و با کمک رسانه‌های دروغپراکنی استعماری- امپریالیستی غرب به اذهان عمومی القاء می‌شود.

 

منحصر کردن مقوله دیکتاتور و رژیمهای دیکتاتوری به کشورهای خاورمیانه، شمال آفریقا و یا به طور کلی به هر کشور دیگر جهان خارج از محدوده سرزمینی کشورهای امپریالیستی، یک برداشت غیرعلمی و یک تعریف کاملا غیرمنطقی از مقوله دیکتاتور و دیکتاتوری به حساب می‌آید. چنین قرائتی از موضوع، در وهله اول به این توهم دامن می‌زند که گویا غرب امپریالیستی، صهیونیسم بین‌الملل و سفارش‌دهندگان جنگهای اشغالگرانه، یعنی بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، سازمان تجارت جهانی و حکومت واتیکان همگی «دمکرات»اند و بی‌نیاز از نقد، شناخت و افشاء. خطر این اشتباه در این است که مداخلات نظامی امپریالیسم جهانی را در زیر پوششهای مختلف توجیه می‌کند، ماهیت و چهره تاریخاًَ مهاجم غرب را عاری از خلل معرفی کرده، حق آنها را برای داشتن حیاط خلوتها و مستعمرات به رسمیت می‌شناسد. اگر تاریخ غرب را (غرب ایدئولوژیک منظور است) از آغاز دوران برده‌داری به این‌سو و تا روز امروز از نظر بگذرانیم، اگر نگاهی گذرا به تاریخ کشور نامشروع ایالات متحده از زمان تشکیل آن تا امروز بیاندازیم، اگر نقش و عملکرد حاکمیتها و رژیمهای غربی در عظیم‌ترین و هولناکترین فجایع جامعه بشری را در نظر بگیریم و یا اگر حتی بدون وارد شدن به اعماق تاریخ، فقط نیم‌نگاهی به سیاستهای همین دولتها در همین دهه اول قرن حاضر بیاندازیم، می‌توانیم به روشنی ببینیم که دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری نه تنها مختص دنیای خارج از جهان غرب امپریالیستی نبوده، بلکه، بذر این پدیده‌ها اساسا در همین غرب ریشه دوانیده، رشد یافته و به مناطق دیگر جهان نیز رسوخ کرده است. تکیه به‌جا و بی‌جا بر وجود دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری در خاورمیانه و یا هر کشور دیگر خارج از جهان امپریالیستی و بزرگنمایی بیش از حد آنها، بی‌بحث و گفتگو، از تبلیغات غرب نشأت گرفته و به منظور کتمان واقعیت امپریالیسم صورت می‌گیرد. خلاصه اینکه، دیو و هیولاسازی و دشمن‌تراشیهای بی‌پایان از دیکتاتورهای «ملی» و پنهان کردن چهره تاریخا جنایتکار دیکتاتورهای غرب، بخش جدایی‌ناپذیر سیاستهای امپریالیسم جهانی می‌باشد که در اذهان عمومی رسوخ یافته است. در همین ارتباط فقط به دو نمونه: یکی، از تاریخ نسبتا دور و دیگری، از همین سالهای اخیر مثال می‌آورم:

 

مثال اول- ایوان گروزنئی، تزار روسیه در سالهای میانی قرن شانزدهم میلادی که حتی امروز هم نامش رعشه بر اندام بسیاری از شهروندان روسیه می‌اندازد، در دورۀ حاکمیت خود ٤ هزار نفر را اعدام کرد و الیزابت اوّل، پادشاه همزمان او در انگلیس، ٨٩ هزار نفر را به قتل رساند. با این وجود، پادشاه روسیه به ایوان مخوف شهرت یافت و از نظر بسیاری‌ها به درستی به مثابه سمبل دیکتاتوری و خشونت در تاریخ ماند. اما پادشاه انگلیس، به ناحق به عنوان یک دولتمدار کبیر و دمکرات در تاریخ ماندگار شد.

 

مثال دوم- عملکرد رژیمهای حاکم آمریکا، انگلیس و متحدانشان هم در داخل کشور خود، اعم از اعمال کنترل بی‌سابقه بر مردم به شکل شنود مکالمات تلفنی، زندانهای علنی و مخفی، نصب گسترده دوربینهای نظارتی و اعمال محدویتهای بی‌حد و حصر، از میان برداشتن مخالفان در تصادفات و یا به شیوه‌های «خودکشی» و غیره و هم در خارج، به اشکال تهاجم نظامی و قتل‌عامها و کشتار انبوه توده‌های مردم، ویرانی‌های گسترده کشورهای اشغالی و اعدام و ترور دیکتاتورهای «ملی» در همین یک دهه قرن حاضر در کشورهایی از جمله، یوگسلاوی، افغانستان، سومالی، سودان، ساحل عاج، عراق، لیبی و بسیاری دیگر همین امروز هم در جلو چشم همه است. از میان آنها می‌توان عملکرد صدام حسین، دیکتاتور عراق و رژیم بعث این کشور را با آنچه که «دمکراتها» و رژیمهای «دمکرات» غرب بر سر کشور و مردم عراق آوردند، مقایسه کرد.

 

بر اساس برخی آمارها، در دوره حاکمیت رژیم بعث و دیکتاتوری ۳۷ ساله صدام حسین بر عراق، در حدود ۳۰۰ هزارنفر عراقی کشته شد و در عین‌حال، این کشور در بسیاری از عرصه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به پیشرفتهایی نیز نائل آمد. اما امپریالیستهای آمریکا، انگلیس و متحدان آنها پس از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، علاوه بر اینکه تمام زیرساختهای این کشور را به طور کامل ویران کردند، در عرض پنج سال، یعنی تا اواخر تابستان سال ۲۰۰۸، از میان ۲۴ میلیون نفر جمعیت این کشور، ۲ و نیم میلیون نفر را کشته، ۸۰۰ هزار نفر را مفقودالاثر نموده و بیش از ۸ و نیم میلیون نفر را نیز در داخل و خارج از کشور خود آواره ساختند.

 

در لیبی نیز وضع مشابهی را شاهدیم. صرفنظر از اینکه آمار مشخص و قابل‌اتکائی از رقم کشته شدگان مردم لیبی در دوره ۴۲ ساله حکومت قذافی انتشار نیافته است، اما، یک آمار شدیدا تقلیل‌یافته از تلفات جنگ اشغالگرانه بر علیه این کشور، نشان می‌دهد که کشورهای عضو پیمان نظامی ناتو، در مدت تقریبا ۷ ماه، دهها هزار نفر (۵۰ هزار نفر) از مردم لیبی را کشته، تمام زیرساختهای این کشور را در زیر بمبارانهای جنون‌آسا ویران نموده و یک باند تبهکار تروریستی را بر این کشور حاکم گردانیدند.

 

اگر در کنار این آمارها، میزان کشتارهای بعد از سال ۲۰۰۸ عراق تا روز امروزی را که هنوز پایانی بر آن متصور نیست، در نظر بگیریم، با قاطعیت می‌توان گفت که اگر دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری خارج از جهان غرب شمشیر داموکلس به دست گرفته و سر و پای هر کسی را که بر «تخت» آنها نگنجد، قطع می‌کنند، اگر در عربستان سعودی «مجرمان» را گردن می‌زنند، اگر در ایران اسلامی زنان و مردان را سنگسار می‌کنند، مخالفان را از چوبه‌های دار می‌آویزند، تیرباران می‌کنند، غرب امپریالیستی به جای همه اینها، با بمب و موشک باران شهرها و روستاها، بی‌محابا مردم را در خانه‌های خود قتل‌عام می‌کند، نظامیان مهاجم را بر جان و مال و نوامیس مردم حاکم می‌گردانند و همانطور که آمارها نشان می‌دهند، شیوه‌های قتل و کشتار جمعی مخالفان و مردم عادی به دست دولتهای امپریالیستی بسیار خشن‌تر و شمار آنها بسیار فراتر از قربانیان شیوه‌های مجازات مطرود در کشورهای خارج از دنیای امپریالیسم می‌باشد. به نظرم، همین دو نمونه ثابت می‌کنند که دیکتاتور نامیدن صدام حسین یا معمر قذافی، چیزی جز تلاش برای کوچک‌نمایی و پنهان کردن چهره دیکتاتورهای بزرگ و رژیمهای فاشیستی و شبه‌فاشیستی غربی نبوده و مفهومی جز تحریف آشکار ماهیت واقعی این پدیده‌ها ندارد. مقایسه این موارد، قطعات چنین تصوراتی را از هم می‌گسلد و بی‌اعتبار می‌سازد.

 

ثانیا- همه دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری در کشورهای پیرامونی و کمتر رشدیافته سرمایه‌داری مثل هم نیستد. دیکتاتورها نیز مثل هر پدیده دیگر وجوه اشتراک و افتراق زیادی با هم دارند و این شباهتها و تفاوتها، مستقیما با تضادهای داخلی سرمایه‌داری، با درجه رشد و تکامل سرمایه‌داری در هر کشور و با تشکیل بورژوازی ملی و وابسته در آن بستگی دارد که ضرورتا و باید همه آنها را مد نظر قرار داد.

 

هر دیدگاهی که بخواهد صدام حسین، معمر قذافی، بشار اسد، لوران گباگبو و حتی علی خامنه‌ای و عمر البشیر را با دیکتاتورهای سوگلی و دست‌نشانده غرب حاکم بر عربستان سعودی، اردن، قطر، کویت، با بن‌علی، حسنی‌مبارک، عبدالله صالح در یک ردیف قرار دهد و پیشرفتها و برتری‌های جامعه عراق، سوریه، لیبی، ایران و ساحل عاج نسبت به مصر، تونس، عربستان، یمن و امثال آنها را نبیند، قطعا به همان دیدگاه امپریالیسم جهانی خواهد رسید که دیکتاتورها و رژیم‌های دیکتاتوری گروه اول را به مراتب بدتر و خطرناک‌تر از گروه دوم دانسته، سرنگونی آنها را حتی از طریق حمله نظامی خارجی و به قیمت قتل عام توده‌ها و خرابی‌های غیرقابل‌ترمیم کشور تأئید می‌کند. اما واقعیت این است که اگر چه همه اینها به واقع دیکتاتور هستند و رویکردهای مشابهی را برای قلع و قمع مخالفان و برقراری فشار و خفقان در جامعه به کار می‌گیرند، ولی به لحاظ وابستگی به مراکز قدرت جهانی، تفاوتهای ماهوی با همدیگر دارند. بدین معنی که گروه اول به خاطر پیروی از سیاستهای داخلی و خارجی نسبتا مستقل، مغضوب دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری غرب واقع می‌شوند. اما گروه دوم، دیکتاتورهای هستند که دوام و بقاء خود را در وابستگی مطلق به مراکز قدرت جهانی می‌بینند و به تبعیت از سیاست‌های همان مراکز قدرت، استقلال کشور را از بین می‌برند، ثروتهای ملی را به نفع امپریالیسم جهانی به توبره کشیده، در اشغال دیگر کشورها مشاطه‌گری می‌کنند، پایگاه نظامی در اختیارشان می‌گذارند و بخش اصلی هزینه جنگهای امپریالیستی- استعماری را تأمین می‌کنند.

 

البته، همه اینها فقط یکطرف قضیه است. اما، طرف دیگر و اصلی قضیه عبارت از چگونگی برخورد به هر نوع مداخله خارجی، به ویژه، به مسئله حمله نظامی و جنگهای استعماری می‌باشد. بدین معنی که تحلیل و بررسی اوضاع داخلی و رژیم حاکم هر کشور مفروض، یک موضوع، و مسئله دخالت و تهاجم نظامی خارجی، یک موضوع کاملا دیگری است که هیچ ربطی به هم ندارند و باید به تفکیک و جدای از هم مورد تجزیه و تحلیل قرار داده شوند. هر گونه تلاش برای درهم‌آمیزی این دو موضوع، در واقع گام اول به سوی صحه گذاشتن بر مداخلات و تهاجمات نظامی دولتهای امپریالیستی و حداقل به معنی تأئید غیرمستقیم حق قیومیت امپریالیسم جهانی بر دیگر کشورهاست. به گمانم مخلوط کردن این دو موضوع، دقیقا به معنای پذیرفتن همان تئوری بی‌پایه‌ای است که برخی احزاب، سازمانها و اشخاص منفرد، عامل و علت اصلی تهاجمات امپریالیسم جهانی به کشورهای پیرامونی را در موجودیت دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری خارج از جهان امپریالیستی جستجو می‌کنند نه در ماهیت خود مهاجمان. این متد برخورد به موضوع را می‌توان یک نوع چشمک زدن و دادن چراغ سبز به امپریالیسم جهانی معنی کرد که می‌گوید: «آقایان دیکتاتورهای جنگ‌افروز غربی، اگر به کشور من لشکر بکشید، اگر آن را ویران و هم‌میهنانم را قتل‌عام کنید، به فکر من هم باشید. چون من هم با رژیم حاکم مخالف بودم، پس، نظر لطفی هم به من داشته باشید».

 

خلاصه گفتار اینکه، صرفنظر از کیستی دیکتاتورها و نوع رژیمهای حاکم، هر گونه مداخله خارجی برای مستعمره‌سازی دیگر کشورها، خواه به شکل جنگهای استعماری مثل آنچه که به اشغال لیبی، عراق، افغانستان، یوگسلاوی ساحل عاج و غیره منجر شد و خواه به اشکال سیاسی، اقتصادی و غیره که عربستان سعودی، مصر، کره جنوبی، اردن، تونس و امثالهم را به تیول خصوص امپریالیسم تبدیل کرده است، اقدامی تجاوزکارانه، جنایتکارانه و مطرود است که باید بدون اما و اگر مورد نکوهش و تقبیح قرار گیرد. در این حالت، هر انسان صل‌حدوست و میهن‌پرست و آزادیخواهی موظف است چهره واقعی مهاجمان را افشا کند؛ ماهیت امپریالیسم جهانی و سفارش‌دهندگان جنگهای استعماری را به مردم بشناساند؛ باید همراه با همه صلح‌دوستان جهان در جهت متوقف کردن ماشین جنگی امپریالیسم جهانی، برای برچیدن پایگاههای نظامی آن در سراسر جهان و انحلال پیمان تروریستی- نظامی ناتو کوشش کند؛ باید به دولتهای استعمارگر بفهماند که تعیین مشروعیت و یا عدم‌مشروعیت رژیم حاکم این یا آن کشور نه حق شما، بلکه حق مردم همان کشور است. باید بتواند بگوید که آقایان اوباما، سارگوزی و بوش، بلر، براون و... در جای خود بنشینید و دستور برکناری و ساقط کردن این یا آن دیکتاتور را صادر نکنید! کشورهای مختلف را اشغال و ویران نکنید! در کشورهای مختلف تحت عناوین دمکراسی خواهی و بشردوستی ارتشهای مزدور و گروههای مسلح تروریستی، بمب‌گذار و خرابکار تشکیل ندهید! آنها را با پول و اسلحه تأمین نکنید! جوامع پیرامونی را به آشوب نکشید! مردم را قتل‌عام نکنید! به «انقلابات رنگی» و کودتاهای نظامی نقطه پایان بگذارید و ...

 

و زمانیکه صحبت از برکناری دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری حاکم هر کشور مفروض به میان می‌آید، باید در تحلیل و بررسی جداگانه، سیمای ضدملی و ضدانسانی آنها را افشا کرد، سیاستهای ضدمردمی آنها را توضیح داد، مبارزه توده‌های مردم، به خصوص کارگران و زحمتکشان یدی و فکری و دیگر اقشار محروم جامعه را سازمان داد، با فراهم ساختن زمینه‌های عینی و ذهنی به زیر کشیدن دیکتاتورها و رژیمهای دیکتاتوری، با رد هر گونه دخالت خارجی، برای سرنگونی آنها اقدام کرد.َ

 

توضیحات فوق نشان می‌دهد که علت اصلی و اساسی برداشت نادرست دوستان منتقد، دقیقا بر پایه شناخت نیمه‌ناقص از دیکتاتور و رژیمهای دیکتاتوری و بر مبنای عدم‌تفکیک و درهم‌آمیزی دو مسئله دخالت خارجی و حق مردم هر کشور در تعیین تکلیف با رژیم حاکم بر میهن خود استوار است.