ولادیمیر
ایلیچ لنین
ارزیابی
انقلاب روسیه (۱)
این
نوشته در
آوریل ۱۹۰۸ در مجلۀ
سوسیال
دمکراتهای
لهستانی به
امضای ن. لنین
به چاپ رسید.
کلیات
آثار (انگلیسی)،
جلد ۱۵،
صفحات ۵۰ تا ۶۲
اکنون
دیگر هیچکس در
روسیه خیال
برپا کردن انقلاب
به شیوۀ مارکس
را به خود راه
نمیدهد. این
و یا چیزی
شبیه آنرا
اخیراً
«استولیچنا
پوچتا»(۲)، یک
روزنامۀ
لیبرال – حتی
تا حدی دمکرات
و حتی تا حدی
سوسیال
دمکرات
(منشویک) –
اعلام داشته است.
برای اینکه با
نویسندگان
این افاضات
منصفانه
رفتار کرده
باشیم باید
بگوئیم که
آنها موفق شدهاند
تا جوهر جو
سیاسی حاضر و
طرز برخورد
نسبت به
درسهای انقلابمان
را دریابند،
جوی که بی شک
اکنون در میان
محافل وسیع
روشنفکران،
بی مایگانی که
نیمچه سوادی
دارند و
احتمالا در
بسیاری از
گروههای بی
سواد خرده
بورژوازی نیز
حاکم است.
چنین
اظهار نظری در
درجۀ اول
انزجار عمیقی
را نسبت به
مارکسیسم به طور
کلی نشان میدهد.
همان
مارکسیسمی که
اعتقاد خدشهناپذیری
به رسالت
انقلابی
پرولتاریا
داشته و با
تمام وجود
حاضر است از
هر جنبش
انقلابی تودهها
پشتیبانی
نموده، به
مبارزات آنان
حدت بخشیده و
در آن پایداری
ورزد. ولی این
اظهارنظر
همچنین بیانگر
انزجاری است
نسبت به
روشهای
مبارزه، اشکال
کار و
تاکتیکهائی
که در گذشتۀ
بسیار نزدیک
در پراتیک
عملی انقلاب
روسیه آزمایش
شدهاند. تمام
پیروزیهائی
که انقلاب ما
بدان نائل شد – یا
به بیان بهتر
نیمهپیروزی
یا ربعپیروزی
– تماماً و
منحصراً
مدیون تعرض
پرولتاریائی بود
که پیشاپیش
عناصر زحمتکش
غیرپرولتر
قدم برمیداشت.
و تمام شکستها
نیز معلول
تضعیف این
تعرضات بود،
معلول
تاکتیکهائی
بود که برای
اجتناب از این
تعرضات،
برپایۀ فقدان
آنها و گاهی
مستقیماً (در
میان کادتها) در
جهت حذف آنها
اتخاذ میشد.
و
اینک، در دورۀ
سرکوب بیامان
ضدانقلاب، بیمایگان
جبونانه به
اربابان جدید
خود تمکین میکنند،
فرصتطلبانه
چاپلوسی
سلاطین جدید
را کرده،
گذشته را
مردود میشمارند،
میکوشند
آنرا از یاد
ببرند و خود و
دیگران را قانع
سازند که دیگر
هیچکس در
روسیه خیال
برپا کردن
انقلاب به
شیوۀ مارکس را
به خود راه
نمیدهد،
هیچکس خواب
«دیکتاتوری
پرولتاریا» را
نمیبیند و قس
علیهذا.
در
انقلابات
دیگر
بورژوائی،
تفوق فیزیکی
حاکمان سابق
بر مردمی که
قیام کرده
بودند باعث افسردگی
و دلسردی
محافل کثیری
از جامعۀ
«روشنفکران» میشد.
ولی میان
احزاب
بورژوائی که
برای آزادی
واقعاً
جنگیده و سهم
قابلملاحظهای
در انقلاب
داشتند،
همیشه آثار
توهماتی را میشد
دید که امروزه
درست عکس آنها
میان خردهبورژوازی
روشنفکرمآب
روسیه رایج
است. توهمات
آن دوران
دربارۀ
پیروزی
ناگزیر، فوری
و کامل
«آزادی،
برابری و
برادری» بود،
توهماتی دربارۀ
جمهوری، نه
جمهوری
بورژوازی
بلکه جمهوری
همۀ انسانها،
جمهوریای که
قادر بود صلح
را بر روی
زمین و صفا را
در بین مردمان
برقرار سازد،
توهماتی
دربارۀ از بین
رفتن
اختلافات
طبقاتی بین
مردمی که تحت
فشار سلطنت و
نظام قرونوسطائی
بودند،
دربارۀ اینکه
نمیتوان با
روشهای قهرآمیز
بر یک «ایده»
غلبه کرد،
دربارۀ ماهیت
کاملا متضاد
فئودالیسمی
که دورانش به
سر آمده بود و
سیستم جمهوری
آزاد جدیدی که
ماهیت بورژوائی
آن فهمیده
نشده و یا
حداکثر به
صورتی گنگ و
مبهم فهمیده
شده بود.
بنابراین
در دوران
ضدانقلاب،
نمایندگان پرولتاریا
که راهشان را
به سمت پایگاه
سوسیالیسم
علمی پیموده
بودند، مجبور
بودند علیه
این توهمات
مبارزه کنند
(همانند
مبارزاتی که
مثلا مارکس و
انگلس در سال ۱۸۵۰
انجام دادند)،
مبارزهای
علیه توهمات
بورژواهای
جمهوریخواه،
علیه درک ایده
آلیستی از
سنتهای
انقلابی و
ماهیت این
درک، علیه جمله
پردازیهای
سطحی که
جایگزین کار
پیگیر و جدی
در میان هر
طبقه میشد (۳). ولی
جریان در
روسیه کاملا
برعکس است. در
اینجا ما
هیچگونه اثری
از این توهمات
جمهوریخواهی
ابتدائی نمیبینیم
که سد راه کار
اساسی عمل
متداوم
انقلابی در
شرایط جدید و
متفاوت باشد.
دیگر هیچ «اغراقگوئی»
در معنی
جمهوری نمیبینیم،
و شعار جمهوری
که برای
مبارزه علیه
فئودالیسم و
سلطنت اساسی
بود دیگر به
شعار عام
یکایک
مبارزات
رهائیبخش
تمام کسانی که
کار میکنند و
استثمار میشوند
بدل نمیشود. سوسیالیسترولوسیونرها
(۴)
و گروههائی از
این قبیل، که
به عقاید
مشابهی دامن
میزنند،
همچنان معدود
باقی مانده و
نصیبشان از دورۀ
سه سالۀ طوفان
انقلابی (۷-۱۹۰۵) – به جای
اشتیاق همهگیر
جمهوریخواهانه
– یک حزب
اپورتونیست
خردهبورژوائی
«سوسیالیستهای
خلقی» و
افزایشی جدید
در شورشگری
ضدسیاسی و
آنارشیسم
بوده است.
در
آلمان خردهبورژوا،
در روز بعد از
اولین خیزش
انقلاب سال ۱۸۴۸،
تصورات خوش
غالب در میان
دمکراتهای
جمهوریخواه
خرده بورژوا
وضوح چشمگیری
داشت. در
روسیۀ خردهبورژوا،
در روز بعد از
خیزش انقلاب ۱۹۰۵، در
عوض، نشانههای
چشمگیری از
اپورتونیسم
خردهبورژوائی
دیده میشد – و
هنوز هم دیده
میشود – که به
سازش بدون هیچ
مبارزهای
امید بسته، از
مبارزه
هراسیده، و پس
از اولین شکست
شتابان گذشتۀ
خود را نفی
کرده و با این
کار فضای
عمومی را با
افسردگی،
بزدلی و ارتداد
مسموم ساخته
است.
این
اختلاف
مسلماً از
اختلاف سیستمهای
اجتماعی و
شرایط تاریخی
دو جامعه نشأت
میگیرد. ولی
مسئله این
نیست که تودۀ
خردهبورژوای
روسیه مخالفت
کمتری با نظم
قدیم دارد.
قضیه درست
برعکس است.
دهقانان ما در
همان اولین
مرحلۀ انقلاب
روسیه چنان
جنبش دهقانی
برپا نمودند
که از لحاظ
قدرت، قاطعیت
و آگاهی سیاسی
از تمام
جنبشهای مشابه
در انقلابات
قرن ۱۹، به طور
وصفناپذیری
شدیدتر بود.
اشکال در این
است که قشری
که هستۀ
دمکراتهای
انقلابی را در
اروپا تشکیل
میداد –
استادکاران
شهرهای کوچک،
بورژوازی شهری
و خرده
بورژوازی – در
روسیه مجبور
بودند به سمت
لیبرالیسم
ضدانقلابی
بروند.
آگاهی
طبقاتی
پرولتاریای
سوسیالیست که
دست در دست
ارتش جهانی
انقلاب
سوسیالیستی
پیش میرود،
روحیۀ فوقالعاده
انقلابی
موژیکها که
به دلیل یوغ دیرپای
اربابان
فئودال به اوج
ناامیدی
رسیده و
خواستار
مصادرۀ املاک
بودند، اینها
موجباتی
بودند که
لیبرالیسم
روسیه را با
فشاری بسیار بیشتر
از آنچه که در
مورد
لیبرالهای
اروپا اتفاق
افتاد، در
آغوش
ضدانقلاب
انداختند. از
اینرو، در
حالیکه
روشنفکران و
خردهبورژوازی
شتابان در پی
انکار سنتهای
مبارزات
انقلابی
هستند، وظیفۀ
خطیر و مبرم
حفظ این سنن،
توسعه و تحکیم
آنها، پیوند
دادن آگاهی تودههای
وسیع خلق به
این سنن، و
پیش بردن آنها
تا خیزش محتوم
جنبش
دمکراتیک آتی
به عهدۀ طبقۀ
کارگر روسیه
قرار گرفته
است.
کارگران
به خودی خود
درست به چنین
مبارزاتی برخاستهاند.
آنها با شوری
بیش از حد
مبارزات عظیم
اکتبر و
دسامبر را
تجربه کردهاند،
تغییراتی را
که در زندگیشان
صرفاً به دلیل
چنین مبارزۀ
انقلابیای
رخ داد، با
وضوح بسیار
دیدند. اکنون
آنها همصدا،
یا لااقل هم
احساس با آن
کارگر نساجی
هستند که در
نامهای به
روزنامۀ
سندیکا چنین
نوشت:«کارخانه
داران حاصل
پیروزیمان را
از ما پس
گرفتهاند،
سرکارگر
دوباره برای
ما رجز میخواند،
فقط صبر کنید،
۱۹۰۵ بازخواهد
گشت.»
فقط
صبر کنید، ۱۹۰۵
بازخواهد گشت.
کارگران
بدینگونه به
اوضاع مینگرند.
برای آنها
مبارزات آن
سال سرمشقی از
آنچه باید کرد
به دست داد. برای
روشنفکران و
مرتدین خردهبورژوا
آن سال «سال
دیوانگی» بود
و الگوئی شد برای
آنچه نباید
کرد. برای
پرولتاریا
اکتساب و قبول
نقادانۀ
تجارب انقلاب
باید بر این
اساس باشد که
چگونه روشهای
مبارزات آن
دوره را تودهایتر،
متمرکزتر و
آگاهانهتر
ترتیب دهد.
برای
لیبرالیسم
ضدانقلابی،
که افسار
روشنفکران
خائن را در
دست دارد،
جمعبندی
تجربۀ انقلاب
اجباراً به
این میانجامد
که برای همیشه
دست از تحرک «سادهلوحانه»
مبارزۀ تودهای
«افسارگسیخته»
شسته و به جای
آن دنبال کار «
با فرهنگ و
متمدنانه» در
چارچوب
قوانین اساسی
بر اساس
«مشروطۀ»
استولیپین برود.
امروز
همه صحبت از
اکتساب و
بررسی
انتقادی
تجارب انقلاب
میکنند.
سوسیالیستها
و لیبرالها
دربارۀ آن
صحبت میکنند.
سوسیالدمکراتهای
انقلابی
دربارۀ آن
صحبت میکنند.
ولی هر کسی
این موضوع را
نمیفهمد که
بین دو قطب
مخالف فوق است
که تمام دستورعملهای
مختلف برای
درس گرفتن از
تجربۀ انقلاب
نوسان میکنند.
هر کسی سؤال
را به وضوح طرح
نمیکند: آیا
این تجربۀ
مبارزۀ
انقلابی است
که باید
از آن
بیاموزیم و
کمک کنیم تا
تودهها نیز
برای تحقق
مبارزهای
پیگیرتر،
سرسختانهتر
و مصممتر از
آن بیاموزند،
یا این «تجربۀ»
خیانت کادتها
به انقلاب است
که باید کسب
گردیده و به
تودهها
انتقال داده
شود؟
کارل
کائوتسکی به
این سؤال از
جنبۀ اساسی
تئوریک آن
برخورد کرده
است. او در چاپ
دوم اثر شناخته
شدهاش
«انقلاب
اجتماعی»، که
به تمام
زبانهای زندۀ
اروپائی
ترجمه شده
است، در رابطه
با انقلاب روسیه
اضافات و
اصلاحاتی به
عمل آورده
است. پیشگفتار
چاپ دوم به
تاریخ اکتبر ۱۹۰۶ میباشد،
بنابراین
نویسنده در آن
زمان هم مقداری
اطلاعات برای
قضاوت در
اختیار داشته
است. این
اطلاعات نه
تنها مربوط به
طوفان و فشار* ۱۹۰۵ بوده
بلکه وقایع
مهم «دورۀ
کادتی» انقلاب
ما، دورۀ
اشتیاق
همگانی
(تقریباً
همگانی) برای
پیروزیهای
انتخاباتی کادتها
و دومای اول
را نیز شامل
میشود.
بنابراین
به نظر
کائوتسکی
کدام مسائل
تجربۀ انقلاب
روسیه به
اندازۀ کافی
برجسته و
اساسی و یا
حداقل به
اندازۀ کافی
مهم بودند تا
مصالح جدید را
برای یک بررسی
عام
مارکسیستی
«اشکال و سلاح
انقلاب
اجتماعی»
فراهم آورند؟
(«اشکال و ...» عنوان
پاراگراف
هفتم اثر
کائوتسکی است
که با توجه به
تجارب ۶-۱۹۰۵ به
این اثر اضافه
شده).
نویسنده
دو سؤال مطرح
نموده است.:
اول،
سؤال ترکیب
طبقاتی
نیروهائی که
قادرند در
انقلاب روسیه
پیروزی کسب
کرده، آنرا
انقلابی
واقعاً
پیروزمند
سازند.
دوم،
سؤال اهمیت آن
اشکال عالی تر
مبارزۀ تودهای
– عالیتر از
نظر جهتگیری
انرژی
انقلابی و
خصوصیت
تهاجمیشان –
که انقلاب
روسیه مطرح
ساخت، یعنی
مبارزۀ
دسامبر یا
قیام مسلحانه.
هر
سوسیالیستی (و
بخصوص هر
مارکسیستی) که
با دقت به
بررسی وقایع
انقلاب روسیه
بپردازد اذعان
خواهد داشت که
در حقیقت
اینها هستند
آن سؤالات
ریشهای و
اساسی در
ارزیابی
انقلاب روسیه
و همچنین در
ارزیابی خط
تاکتیکیای
که اوضاع فعلی
بر حزب کارگر تحمیل
میکند. تا
وقتی که ما
کاملا و به
روشنی
درنیابیم که
کدام طبقات
قادرند، به
دلیل شرایط
عینی اقتصادی،
انقلاب
بورژوائی
روسیه را پیروز
سازند، تمام
گفتارمان
دربارۀ
پیروزی این
انقلاب چیزی
بیش از عبارات
توخالی و
رجزخوانی
دمکراتیک
نبوده و
تاکتیکهایمان
در انقلاب
بورژوائی
ناگزیر پا در
هوا و متزلزل
خواهد بود.
از
طرف دیگر، اگر
بخواهیم
تاکتیکهای مشخص
یک حزب
انقلابی را در
طوفانیترین
لحظات این
بحران عمومی
که کشور را
فرا گرفته
است، تعیین
نمائیم واضح
است که صرفاً
مشخص کردن
طبقاتی که
قادرند بخاطر
تکمیل پیروزی
انقلاب عمل نمایند
کافی نخواهد
بود. آنچه که
دورانهای
انقلابی را از
دورانهای به
اصطلاح
انکشاف صلحآمیز،
دورانهایی که
شرایط
اقتصادی باعث
بحرانهای
عمیق و یا
جنبشهای
قدرتمند تودهای
نمیشوند،
متمایز مینماید
دقیقاً این
نکته است که:
اشکال مبارزه
در دوران
انقلابی
بسیار متنوعتر
بوده و
مبارزات
مستقیم
انقلابی تودهها
بر فعالیتهای
تبلیغی و
تهییجی
رهبران در پارلمان،
مطبوعات و
غیره، مسلط
است. بنابراین،
اگر در
ارزیابی
دورانهای
انقلابی، ما
فقط به مشخص
نمودن خط کلی
عملکرد طبقات
مختلف اکتفا کنیم،
بدون آنکه
اشکال
مبارزاتشان
را بررسی نمائیم،
بحث ما از نظر
علمی ناقص و
غیردیالکتیکی
بوده و از
نقطه نظر
پراتیک سیاسی
در حد کلام
بیجان
استدلالیون
باقی میماند
(میتوانیم در
پرانتز
بگوئیم که این
همان چیزی است
که رفیق
پلخانف در نه
دهم آثارش
دربارۀ
تاکتیکهای
سوسیالدمکراسی
در انقلاب
روسیه به آن
اکتفا میکند).
برای
یک ارزیابی
اصیل
مارکسیستی از
انقلاب، از
دیدگاه
ماتریالیسم و
دیالکتیک،
باید انقلاب
را همچون
مبارزۀ
نیروهای اجتماعی
زندهای
بررسی نمود که
در شرایط عینی
بخصوص قرار داشته،
به طرز مخصوصی
عمل نموده و
اشکال بخصوص مبارزه
را با موفقیتی
بیش و کم بکار
میبرند. بر
اساس چنین
تحلیلی، و فقط
بر این اساس
است که برای
یک مارکسیست
امکانپذیر و
ضروری میشود
تا جنبۀ
تکنیکی
مبارزه را ارزیابی
کرده و به
سؤالات
تکنیکیای که
در حین جریان
مبارزه بروز
میکنند
برخورد نماید.
قبول شکل
مشخصی از
مبارزه بدون
قبول لزوم
مطالعۀ تکنیک
آن مانند این
است که لزوم
شرکت در
انتخابات
مشخصی را قبول
کنیم بدون
آنکه به
مطالعۀ قانون
نحوۀ این
انتخابات
پرداخته
باشیم.
اکنون
به پاسخی که
توسط
کائوتسکی به
دو سؤال مطروحه
در بالا داده
شده بپردازیم.
همانطور که میدانیم
این دو سؤال
بحث طولانی و
داغی را، در
جریان
انقلاب، بین
سوسیالدمکراتها
برانگیخت. این
بحثها در بهار
۱۹۰۵ هنگامی که
سومین کنگرۀ
ح.ک.س.د.ر* در
لندن (۵) و
کنفرانس
همزمان
منشویکها در
ژنو اصول
اساسی
تاکتیکهایشان
را در قطعنامۀ
دقیقی تدوین
کردند، آغاز
شد و با کنگرۀ
واحد ح.ک.س.د.ر
در لندن در
بهار ۱۹۰۷(۶) به
پایان رسید.
پاسخ
کائوتسکی به
سؤال اول به
طریق زیر است:
او
میگوید در
اروپای غربی
قسمت اعظم
جمعیت را پرولتاریا
تشکیل داده،
بنابراین
امروزه
پیروزی
دمکراسی در اروپا
به معنای تفوق
پرولتاریا میباشد.
«در روسیه که
جمعیت تودههای
دهقانی غالب
است، نمی توان
انتظار چنین امری
را داشت.
البته پیروزی
سوسیالدمکراسی
در آیندهای
قابلپیشبینی (absehbar) در
روسیه نیز
محتمل است،
ولی این
پیروزی فقط می
تواند نتیجۀ
ائتلاف (koalition) پرولتاریا
و دهقانان
باشد». و
کائوتسکی حتی
ابراز میدارد
که چنین پیروزیای
ناگزیر نیروی
محرکۀ عظیمی
به انقلاب
پرولتاریائی
در اروپای
غربی میدهد.
بنابراین
چنانکه میبینیم
عبارت انقلاب
بورژوائی
تعریف جامعی
از نیروهائی
که میتوانند
در چنین
انقلابی
پیروز شوند به
دست نمیدهد.
انقلابات
بورژوائی که
در آنها
بورژوازی تجاری،
یا تجاری –
صنعتی، نقش
نیروی محرکۀ
اصلی را ایفا
نمایند امکان
وقوع داشته و
اتفاق نیز
افتاده است.
پیروزی چنین
انقلاباتی
تنها به معنای
پیروزی همان
قشر بورژوازی
بر مخالفینش
(مخالفینی از
قبیل نجبای
ممتاز یا
استبداد
سلطنتی) میباشد.
در روسیه
اوضاع فرق میکند.
در کشور ما
پیروزی
انقلاب
بورژوائی
بمثابۀ
پیروزی
بورژوازی
غیرممکن است.
این موضوع به
نظر متناقض
(پارادوکس) میآید
ولی حقیقت
است. اینکه دهقانان
اکثریت جمعیت
را تشکیل میدهند،
ظلم وحشتناک
سیستم
زمینداری
بزرگ نیمهفئودالی
بر آنها، قدرت
و آگاهی
طبقاتی پرولتاریائی
که در یک حزب
سوسیالیستی
متشکل شده است
– همۀ این
شرایط به انقلاب
بورژوائی ما
خصلت ویژهای
میدهد. این ویژگی،
خصلت
بورژوائی را
نفی نمیکند
(آنطوری که
مارتف و
پلخانف سعی
داشتند مسئله
را در برخورد
لنگانشان با
نقطه نظر
کائوتسکی
عرضه کنند).
این ویژگی
صرفاً خصلت
ضدانقلابی
بورژوازی ما
را نشان داده
و لزوم
دیکتاتوری
پرولتاریا و دهقانان
را برای
پیروزی در
چنین انقلابی
مسجل میکند.
زیرا «ائتلاف
پرولتاریا و
دهقانان» برای
کسب پیروزی در
انقلاب
بورژوائی
چیزی نیست جز
دیکتاتوری
دمکراتیک –
انقلابی
پرولتاریا و
دهقانان.
این
موضوع سرآغاز
اختلافات
تاکتیکیای
است که در حین
انقلاب میان
صفوف سوسیالدمکراتها
بروز کرد. فقط
با در نظر
گرفتن این
مسئله است که
میتوان تمام
بحثهائی را که
در مورد مسائل
خاص (مانند
پشتیبانی از
کادتها بطور
کلی، بلوک چپ
و خصلتش، و
غیره) درگرفته
و در مواردی
به
برخوردهائی
انجامیده، فهمید.
تنها این
اختلاف
تاکتیکی
اساسی است که
منشأ اختلاف
بین بلشویکها
و منشویکها در
دورۀ اول
انقلاب (۷ - ۱۹۰۵) بود.
و نه آنطور که
افراد ناآگاه
گاهی فکر میکنند،
مسائلی چون
«بوویسم» (۷) یا
«بایکوتیسم» (۸).
هر
چقدر که بر
لزوم مطالعۀ
دقیق منشأ این
اختلافات و
بررسی تجارب
دومای اول و
دوم و مبارزۀ مستقیم
دهقانان از
این نقطه نظر
تأکید شود باز
کافی نخواهد
بود. اگر ما
اکنون این کار
را نکنیم، به
هنگام
جنبشهای آتی
قادر نخواهیم
بود حتی یک
قدم در زمینۀ
تاکتیکی به
جلو برداریم،
بدون آنکه
دوباره
بحثهای قدیمی
را دامن زده و
یا باعث
منازعات
گروهی و نفاق
افکنی در حزب
شویم. نحوۀ
برخورد
سوسیالدمکراسی
به لیبرالیسم
و دمکراسی
بورژوائی دهقانی
باید بر اساس
تجربۀ انقلاب
روسیه تعیین
شود. در غیر
اینصورت ما
در تاکتیکهای
پرولتاریا
فاقد هر گونه
اصول و پیگیری
خواهیم بود.
در اینجا باید
توجه کنیم که
«اتحاد
کارگران و
دهقانان»
نباید تحت هیچ
شرایطی به
معنای یکی شدن
طبقات مختلف و
یا احزاب
پرولتاریا و
دهقانان
فهمیده شود. نه
تنها یکی شدن،
بلکه هر
موافقت بلند
مدتی نیز برای
حزب
سوسیالیست
طبقۀ کارگر
مخرب بوده و مبارزۀ
دمکراتیک –
انقلابی را
تضعیف خواهد
نمود. نوسان
ناگزیر
دهقانان بین
بورژوازی
لیبرال و
پرولتاریا از
موقعیت
طبقاتی آنها
ناشی میشود،
و انقلاب ما
نمونههای
بسیاری از این
نوسانات را در
صحنههای
مختلف مبارزه
به دست داده
است (بایکوت
دومای ویت (۹)،
انتخابات،
«ترودویکها» (۱۰) در
دومای اول و
دوم، و غیره).
تنها اگر
پرولتاریا به
عنوان
پیشاهنگ
انقلاب روش
کاملا مستقلی
داشته باشد،
میتواند
دهقانان را از
لیبرالها دور
کرده، تأثیر
لیبرالها را
بر دهقانان از
بین برده، و
آنها را در
جریان مبارزه
به دنبال خود
بسیج کند و
بدین ترتیب به
اتحادی
دفاکتو (de facto) دست یابد
– این اتحاد
وقتی به وجود
میآید که
دهقانان به
مبارزۀ
انقلابی
بپردازند و
درست در تناسب
با بسط دامنۀ
این مبارزات
است که این اتحاد
مؤثر واقع میشود.
این لاس زدن
با ترودویکها
نبوده بلکه
انتقاد
بیرحمانه
ایست از ضعفها
و نوساناتشان.
این تبلیغ ایدۀ
یک حزب
جمهوریخواه و
انقلابی
دهقانی است که
بتواند
«اتحاد»
پرولتاریا و
دهقانان برای
پیروزی بر
دشمنان
مشترکشان را
تحقق بخشد، و
نه حزبی برای
بلوک بازی و
عقد موافقتنامه.
این
خصلت ویژۀ
انقلاب
بورژوائی
روسیه که ما بر
آن تکیه
کردیم، وجه
افتراق آن با
انقلابات دیگر
بورژوائی
دوران جدید
است. ولی همین
خصلت ویژه وجه
اشتراک این
انقلاب را با
انقلابات کبیر
دوران گذشته،
دورانی که در
آن دهقانان
نقش انقلابی بسزائی
ایفا می
نمودند، نیز
نشان میدهد.
در این مورد
باید توجه
وافری مبذول
داریم به آنچه
که فردریش
انگلس در
مقالۀ فوقالعاده
عمیق و تفکربرانگیز
خود تحت عنوان
«دربارۀ
ماتریالیسم
تاریخی» بیان
میدارد
(مقدمۀ
انگلیسی
«سوسیالیسم
تخیلی و علمی»،
که توسط خود
انگلس به
آلمانی ترجمه
شده است. «عصر
جدید»(Neue
Zeit) ۹۳-۱۸۹۲، سال ۱۱، جلد ۱).
انگلس میگوید:
«جالب توجه
است که در هر
سه انقلاب
عظیم بورژوائی
(نهضت رفرم در
آلمان و جنگ
دهقانی در قرن
شانزده،
انقلاب
انگلیس در قرن
هفده، انقلاب
فرانسه در قرن
هیجده) ارتش
که جنگ بر
عهده اوست از
دهقانان
تشکیل شده، و
دهقانان درست
همان طبقهای
هستند که پس
از پیروزی
حتماً
بیشترشان توسط
پیامدهای
اقتصادی ناشی
از آن خانهخراب
میشوند. صد
سال پس از
«کرامول» (۱۱)
نیروی سوارهنظام
داوطلب که از
دهقانان
تشکیل میشد
تقریباً از
بین رفته بود.
به هر حال اگر
به خاطر این
عناصر سواره
نظام دهقانی و
فقرای شهری
(پلبین) نبود،
بورژوازی
هرگز قادر
نبود که به
تنهائی جنگ را
تا به انتها
ادامه داده و
چارلز اول را
به پای چوبه دار
کشد. حتی به
منظور تثبیت
فتوحات دست به
نقد بورژوازی
که رسیده و آماده
جمع آوری
بودند، انقلاب
میبایست
خیلی بیشتر از
آن حد به پیش
میرفت –
دقیقاً مانند
آنچه که در ۱۷۹۳ در
فرانسه و ۱۸۴۸ در
آلمان روی
داد. در واقع
به نظر میرسد
که این یکی از
قوانین تکامل
جامعۀ بورژوائی
باشد.» و در جای
دیگر در همین
مقاله انگلس
اشاره میکند
که انقلاب
فرانسه تنها
قیامی بود «که
واقعاً تا از
میان رفتن یکی
از طرفین نبرد
یعنی
اشرافیت، و
پیروزی کامل
طرف دیگر یعنی
بورژوازی،
ادامه یافت.» (۱۲)
هر
دو این
مشاهدات
تاریخی با
نتایج کلی
انگلس به نحو
قابلملاحظهای
در طول انقلاب
روسیه تأیید
شدند. همچنین
این مسئله نیز
تأیید شد که
فقط مداخلۀ
دهقانان و
پرولتاریا
«عناصر زحمتکش
شهرها (پلبین)»
قادر به پیش
راندن قطعی
انقلاب
بورژوائی میباشد
(در حالیکه در
آلمان قرن
شانزده،
انگلیس قرن
هفده و فرانسۀ
قرن هیجده
دهقانان میتوانستند
در صف مقدم
باشند، در
روسیۀ قرن بیست
این ترتیب
باید قطعاً
معکوس گردد،
زیرا در اینجا
بدون ابتکار و
رهبری پرولتاریا
دهقانان
نیروئی به
حساب نمیآیند).
همچنین این
نکته نیز
تأیید شد که
اگر قرار است
انقلاب به
اهداف
مستقیم، آنی،
کامل و دست به
نقد بورژوائی
خود واقعاً
دست یابد، یا
حتی فتوحات
حداقل
بورژوازی
بطور برگشتناپذیری
تثبیت شوند،
انقلاب باید
بسیار بیشتر
از این اهداف
به جلو سوق
داده شود.
بنابراین ما
میتوانیم
قضاوت کنیم که
انگلس با چه
تحقیری نسبت
به دستورالعملهای
بیمایگان
رفتار میکرد.
بیمایگانی که
قبل از هر چیز
میخواهند
انقلاب را به
زور در چارچوب
باریک کاملا
بورژوائی
بتپانند تا
همانطوری که
منشویکهای قزاقستان
در قطعنامۀ ۱۹۰۵ خود
بیان داشتند
«بورژوازی رم
نکند»، یا همانطور
که پلخانف در
استکهلم میگفت
بدین منظور که
«باید ضمانتی
علیه احیای تزاریسم
وجود داشته
باشد».
کائوتسکی
در پیشگفتار
به چاپ دوم
کتابش، سؤال
دیگر، یعنی
ارزیابی شورش ۱۹۰۵ را
بررسی میکند.
او مینویسد:«من
دیگر با آن
قاطعیتی که در
سال ۱۹۰۲ بیان
کردم نمیتوانم
بگویم که
قیامهای مسلحانه
و جنگهای
خیابانی نقش
تعیینکنندهای
در انقلابات
آینده ندارند.
برعکس تجربه
نبرد خیابانی
در مسکو شاهد
بسیار گویائی
است بر این
امر، هنگامی
که عدۀ معدودی
از مردم با
مبارزه در
سنگر خیابانی
خود به مدت یک
هفته در برابر
یک ارتش کامل
ایستادگی
کرده، و اگر
شکست جنبشهای
انقلابی در
شهرهای دیگر
اعزام و تمرکز
نیروی عظیم
کمکی را برای
سرکوبی
شورشیان میسر نکرده
بود، چه بسا
در این نبرد
پیروز شده
بودند. البته
این موفقیت
نسبی مبارزات
در سنگرهای
خیابانی فقط
بدین دلیل
ممکن شد که در
حالیکه ارتش
کاملا خود را
باخته بود،
مردم شهر با حرارت
تمام از
انقلابیون
حمایت میکردند.
با این حال چه
کسی می تواند
با قاطعیت بیان
کند که چنین
چیزی در
اروپای غربی
غیرممکن است؟»
به
این ترتیب بعد
از قریب یک
سال که از این
قیام می گذرد،
یعنی زمانی که
صحبت بیشک
نمیتواند بر
سر تقویت
روحیۀ
رزمندگان
باشد، محقق
دقیقی چون
کائوتسکی با
قاطعیت ابراز
میدارد که
قیام مسکو
بیانگر
«موفقیت نسبی»
نبرد در
سنگرهای
خیابانی است.
و لازم میداند
تا در نتیجهگیریهای
قبلیاش،
مبنی بر اینکه
نبرد خیابانی
نمیتواند
نقش مهمی در
انقلابات
آینده بازی
کند، تجدیدنظر
کند.
مبارزات
دسامبر ۱۹۰۵ ثابت
کرد که قیام
مسلحانه میتواند
با وجود شرایط
نوین
تشکیلاتی و
تکنیک نظامی
نیز پیروز
شود. مبارزات
دسامبر نشان
داد که جنبش
بینالمللی
کارگری باید
از این پس
احتمال اشکال
مشابه
مبارزاتی در
انقلابات
پرولتری
آینده را در
نظر گیرد.
اینها نتایجی
هستند که حقیقتاً
از تجارب
انقلاب ما
حاصل میشود،
اینها
درسهائی
هستند که باید
توسط تودهها
کسب شوند. چه
فاصلۀ عظیمی
است بین این
نتایج و درسها
با آن بحثی که
پلخانف با این
اظهارنظر معروف
هراسترت
منشانه (۱۳)) (Herostratean) خود
دربارۀ قیام
دسامبر، میگشاید:
«آنها نباید
دست به اسلحه
میبردند»! چه
دریائی از
نظریات
خائنانه که با
این گفته به
حرکت در
نیامد! چه
تعداد بیشماری
از دستهای
کثیف لیبرال
که به این
گفته چنگ
انداخت تا
دلسردی و
روحیۀ
سازشکارانۀ
خردهبورژوائی
را در صفوف
کارگران رخنه
دهد!
ذرهای
از حقیقت
تاریخی در این
ارزیابی
پلخانف وجود
ندارد. جائی
که مارکس،
مارکسی که شش
ماه قبل از
کمون گفته بود
که قیام برابر
با دیوانگی است،
توانست این
«دیوانگی» را
به عنوان
بزرگترین
جنبش تودهای
پرولتاریا در
قرن نوزده جمعبندی
کند، سوسیالدمکراتهای
روس به دلائلی
صد چندان
قویتر باید
این اعتقاد
راسخ را در
تودهها ایجاد
کنند که
مبارزات
دسامبر،
اساسیترین،
برحقترین و
عظیمترین
جنبش
پرولتاریائی
پس از کمون
بوده است.
بگذار برخی از
روشنفکران
صفوف سوسیال
دمکراسی هر چه
دلشان میخواهد
بگویند و هر
قدر دلشان میخواهد
زاری کنند،
طبقۀ کارگر
روسیه با این
نظرات پرورش
خواهد یافت.
در
اینجا، با
توجه به اینکه
مقاله برای
رفقای
لهستانی
نوشته میشود،
تذکر یک نکته
ضروری است. از
آنجا که
متأسفانه به
زبان لهستانی
آشنا نیستم،
اطلاع من از
اوضاع لهستان
فقط از طریق
اخبار شفاهی
است. شاید
بتوان در رد
حرف من گفت که
اتفاقاً درست
در همین
لهستان است که
یک حزب دربست
خود را در
شیوههای بی
ثمر جنگ
چریکی،
تروریسم و
ابراز وجودهای
آتشین گرفتار
کرده و اتفاقاً
تمام این
کارها را نیز
به نام سنتهای
شورش و مبارزۀ
مشترک
پرولتاریا و
دهقانان انجام
داده است
(جناح به
اصطلاح راست
حزب سوسیالیست
لهستان) (۱۴). بعید
نیست که از
این نقطه نظر
شرایط لهستان
در حقیقت
شدیداً با
دیگر نواحی
امپراطوری
روسیه تفاوت
داشته باشد.
معهذا این را
باید بگوییم
که در هیچ
کجای دیگر بجز
لهستان چنین
برخورد بیمعنی
به تاکتیکهای
انقلابی نشده
است، برخوردی
که موجب
مقاومتها و
مخالفتهای به
حقی شده است.
در اینجا بیاختیار
این فکر از
خاطرمان میگذرد
که چه شد که
دقیقاً در
لهستان هیچ
مبارزۀ
مسلحانهای
در دسامبر ۱۹۰۵ روی
نداد؟ آیا
دقیقاً به
همین دلیل
نیست که در
لهستان، و فقط
در لهستان بود
که تاکتیکهای
بیمعنی و
انحرافی
انقلاب
«آفرینی»
آنارشیستی جا خوش
کرد و شرایط
در آنجا، برای
مدت کوتاهی هم
که شده، امکان
گسترش مبارزۀ
مسلحانۀ تودهای
را نداد؟ آیا
دقیقاً سنت یک
چنین مبارزهای
یعنی سنت قیام
مسلحانۀ
دسامبر نیست
که تنها راه
جدی غلبه بر
تمایلات
آنارشیستی در
درون حزب
کارگر میباشد؟
آیا اینطور
نیست که راه
غلبه بر این
تمایلات
موعظههای
اخلاقی
مبتذل،
بیمایه و خردهبورژوائی
نبوده، بلکه
راهش دقیقاً
دست کشیدن از
اعمال قهر بیهدف،
هرز، منفرد و
پراکنده و روی
آوردن به قهر
تودهای
هدفمند
برخاسته از
جنبشهای
گسترده، و تشدید
مبارزات
مستقیم
پرولتری است؟
مسئلۀ
ارزیابی
انقلاب ما نه
تنها از نظر
تئوریک بلکه
از هر نظر مهم
است. این
مسئله اهمیتی
مستقیم، عملی
و هر روزه
دارد. همۀ کار
تبلیغی،
تهییجی و سازمانی
ما در حال
حاضر بطور
غیرقابلتفکیکی
در ارتباط است
با کسب درسهای
این سه سال
درخشان توسط
وسیعترین
تودههای
طبقۀ کارگر و
نیمه
پرولتاریا.
اکنون نمیتوان
به چنین
عبارات خشک و
خالیای
اکتفا کرد
(آنطوری که از
روح قطعنامههای
مصوب کنگرۀ
دهم جناح چپ
حزب
سوسیالیست
خلق برمیآید)
که در حال حاضر
اطلاعات
موجود به ما
اجازه نمیدهد
مشخص کنیم که
آیا این مسیر
انفجار
انقلابی است
که در پیش
داریم یا
مسیری
طولانی، که آهسته
و با قدمهای
کوتاه طی
خواهد شد.
البته در حال
حاضر هیچ
آماری در جهان
قادر نیست این
مسئله را روشن
کند. البته
واضح است که
ما باید کارمان
را با روح و
محتوای عام
سوسیالیستی
به پیش بریم،
آزمون دردآور
آینده هر چه
میخواهد
باشد. ولی این
تمام مطلب
نیست. توقف در
این نقطه یعنی
ندادن هیچ
رهنمود مؤثری
به حزب پرولتری.
ما باید با
صراحت این
سؤال را مطرح
کرده و با
قاطعیت به آن
پاسخ دهیم:
اکنون به منظور
کسب تجارب این
سه سال
انقلابی در چه
جهتی گام
برخواهیم
داشت؟ ما باید
برای خیر و
صلاح عناصر
متزلزل و ضعیفالنفس
و برای شرمنده
کردن مرتدین و
خائنین به سوسیالیسم،
با صدای بلند
اعلام داریم
که حزب کارگران،
مبارزات مستقیم
انقلابی تودهها
در اکتبر و
دسامبر ۱۹۰۵ را از
عظیمترین
جنبشهای
پرولتری بعد
از کمون میداند،
موفقیت
انقلابی آتی
صرفاً در گرو
رشد و گسترش
اینچنین
اشکال
مبارزاتی
است، و اینکه این
نمونههای
مبارزه باید
بمثابۀ چراغ
راهنمای ما در
تربیت نسلهای
جدید مبارزین باشد.
با
ادامۀ کار
روزانه مان در
این جهت، و به
خاطر داشتن
این نکته که
فقط سالهای
کار جدی و پیگیر
تدارکاتی
نفوذ کامل حزب
را بر
پرولتاریا در ۱۹۰۵ ممکن
ساخت، ما قادر
خواهیم بود به
جائی برسیم که
علیرغم هر
چرخش حادثه و
هر درجهای از
اضمحلال
استبداد،
طبقۀ کارگر
قوی تر شده و
به یک نیروی
سوسیال
دمکرات انقلابی،
با آگاهی
طبقاتی اعتلا
یابد.
توضیحات
۱- این
مقاله توسط
لنین به منظور
آشنا ساختن
سوسیال
دمکراتهای
لهستان با
اختلافاتی که
در ح.ک.س.د.ر
وجود داشت
نوشته و در
مجلۀ Przeglad
socjaldemokratyczny شمارۀ ۲، به
تاریخ آوریل ۱۹۰۸
انتشار یافت.
این مجله بین
سالهای ۱۹۰۲ تا
فوریۀ ۱۹۰۴ و ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۰ توسط
سوسیال
دمکراتهای
لهستان با
همکاری نزدیک
روزا
لوکزامبورگ
در ورشو
انتشار مییافت.
۲- Stolichnayapochta (متروپولیتین
پست) روزنامهای
که از اکتبر ۱۹۰۶ تا
فوریۀ ۱۹۰۸ در سن
پترزبورگ
منتشر میشد.
این روزنامه
ابتدا ارگان
کادتهای چپ
بوده و پس از
فوریۀ ۱۹۰۷
سخنگوی گروه
ترودویک شد.
این روزنامه
توسط دولت
تزار توقیف شد.
۳- cbf. Engels, Lenin, zur deutschen geschichten Bdd.II, Hlb.I.s.
۶۲۵-۲۸. "Mai ois
October" diets verlag,
Berlin,۱۹۵۴
۴- سوسیالیست
رولوسیونرها
(اس - ارها): حزب
خردهبورژوازی
روسیه، که
اواخر سال ۱۹۰۱ به
دنبال تشکیل
ملغمهای از
گروهها و
محافل مختلف
نارودنیک به
وجود آمد
(اتحادیۀ
سوسیالیست
رولوسیونرها،
حزب سوسیالیست
رولوسیونرها
و غیره).
روزنامۀ Revolutsionnaya_Rossia (روسیۀ
انقلابی) ۵-۱۹۰۰ و
مجلۀ Vesnik_Russkoi_Revolutsii
۵-۱۹۰۱،
ارگان رسمی
آنها بودند.
اس ارها
اختلافات طبقاتی
مابین
پرولتاریا و
خرده مالکین
را نمی دیدند.
آنها از
اختلافات و آنتاگونیسم
طبقاتی بین
دهقانان چشمپوشی
کرده و نقش
رهبریکنندۀ
پرولتاریا در
انقلاب را نفی
میکردند.
نظرات آنها
التقاطی بود
از عقاید نارودنیسم
و
رویزیونیسم،
همانطوری که
لنین بیان داشت،
آنها سعی
داشتند تا
«شکافهای
نارودنیسم را
با تکههای مد
روز
اپورتونیستی
نقد مارکسیسم
وصله و پینه
کنند.»(لنین،
جلد ۹ ص ۳۱۰).
تاکتیکهای
ترور فردی به
عنوان روش اصلی
مبارزه علیه
استبداد، که
اس ارها
طرفدار آن
بودند، زیان
عظیمی به جنبش
انقلابی وارد
آورده و
سازماندهی
تودهها را
برای مبارزۀ
انقلابی مشکل
نمود.
در
برنامۀ ارضی
اس ارها از
میان بردن
مالکیت خصوصی
بر زمین و
انتقال آن به
کمونهای دهات
بر اساس «اصل
کار»، تصرف «برابر»
زمین و توسعۀ
کئوپراتیوها
پیشبینی شده
بود. در این
برنامه که اس
ارها آن را برنامهای
برای
«سوسیالیستی
کردن زمین» میخواندند
هیچ چیز
سوسیالیستی
وجود نداشت.
لنین در بررسی
این برنامه
نشان داد که
اگر تولید کالائی
و زراعت خصوصی
در زمینهای
اشتراکی باقی
بماند، نه
حکومت سرمایه
پایان خواهد
یافت و نه
استثمار و
خانهخرابی
کارگران
کشاورزی. او
همچنین نشان
داد که عملکرد
کئوپراتیوها
تحت نظام
سرمایهداری
باعث نجات
دهقانان کوچک
نخواهد شد
زیرا این امر
در جهت
ثروتمند کردن
بورژوازی
دهات میباشد.
لنین همچنین
به این نکته اشاره
میکند که
خواست تصرف
برابر زمین،
اگر چه سوسیالیستی
نیست ولی
تاریخاً
مترقی بوده و
تا آن حد که
علیه مالکان
ارتجاعی باشد
دارای خصلت
دمکراتیک
انقلابی است.
حزب
بلشویک ادعای
سوسیالیست
بودن اس ارها
را برملا کرد.
حزب به مبارزۀ
سختی با اس
ارها، به خاطر
نفوذشان بر
دهقانان،
پرداخته و
اثرات
زیانباری را که
تاکتیکهای
ترور فردی
آنها بر جنبش
طبقۀ کارگر
داشت آشکار
نمود. در عین
حال
بلشویکها، تحت
شرایط مشخصی،
حاضر به
توافقهائی
موقت با اس ارها
در مبارزه
علیه تزاریسم
شدند.
عدم
اتحاد سیاسی و
ایدئولوژیک و
بینظمی سازمانی
میان اس ارها
و نوسان
متداومشان
بین بورژوازی
لیبرال و پرولتاریا
از این حقیقت
سرچشمه میگرفت
که دهقانان
طبقهای
همگون را
تشکیل نمیدادند.
هنوز در دوران
انقلاب اول
روسیه بود که
جناح راست اس
ارها از حزب
جدا شده و
حزبی قانونی
به نام «حزب
کارگر
سوسیالیست
خلق» را که
دارای
نظریاتی
نزدیک به
کادتها بود،
تشکیل داد،
جناح چپ
اتحادیۀ نیمه
آنارشیست
«ماکسیمالیستها»
را به وجود
آورد. در دورۀ
ارتجاع استولیپین،
حزب
سوسیالیست
انقلابی به
شکست کامل
ایدئولوژیکی
و سازمانی
دچار شده و جنگ
بینالمللی
اول شاهد
سوسیال
شوونیست شدن
بیشتر اس ارها
بود.
پس
از پیروزی
انقلاب
بورژوا
دمکراتیک
فوریۀ ۱۹۱۷، اس
ارها همراه با
منشویکها و
کادتها پایگاه
اصلی دولت
ضدانقلابی
سرمایهداران
– مالکان شده و
رهبران این
حزب (کرنسکی، آوکسن
تیف و چرنف) از
اعضای این
دولت بودند.
حزب اس ار
حاضر به
پشتیبانی از
خواستهای
دهقانان برای
لغو روابط
فئودالی نشد و
در حقیقت از
ابقاء آن
پشتیبانی کرد.
وزرای سوسیالیست
انقلابی در
دولت موقت
هیئت های
جزائی برای
دهقانانی که
املاک را تصرف
کرده بودند،
اعزام داشتند.
۵- کنگرۀ
سوم ح.ک.س.د.ر در
لندن به تاریخ
۱۲
تا ۲۷ آوریل (۲۵
آوریل تا ۱۰ مه به
تقویم جدید) ۱۹۰۵
تشکیل شد. این
کنگره توسط
بلشویکها به
رهبری لنین
دعوت و
سازماندهی شد.
دستور
جلسهای که
توسط لنین
تنظیم شده بود
به ترتیب زیر
بود: (I) گزارش
کمیتۀ
سازماندهی. (II) مسائل
مربوط به
تاکتیک: ۱-
قیام مسلحانه ۲- نحوۀ
برخورد به خط
مشی دولت در آستانۀ
انقلاب و طی
آن (این مسئله
به دو سؤال پرداخت:
الف- نحوۀ
برخورد به خط
مشی دولت در
آستانۀ
انقلاب، ب-
دولت انقلابی
موقت) ۳- نحوۀ
برخورد به
جنبش دهقانان. (III) مسائل
سازماندهی: ۴- روابط بین
کارگران و
روشنفکران در
داخل سازمانهای
حزبی، ۵-
قوانین حزب. (IV) نحوۀ
برخورد به
احزاب و
گرایشهای
دیگر: ۶- نحوۀ
برخورد به
گروه منشعب از
ح.ک.س.د.ر، ۷-
نحوۀ برخورد
به سازمانهای
سوسیال
دمکرات غیر
روس، ۸- نحوۀ
برخورد به
لیبرالها، ۹- توافقات
عملی با
سوسیالیست
رولوسیونرها. (V) مسائل
داخلی حزب: ۱۰- تبلیغ و
ترویج.
(VI) گزارش
نمایندگان: ۱۱- گزارش
کمیتۀ مرکزی، ۱۲- گزارشات
نمایندگان
کمیتههای
محلی.
(VII) انتخابات:
۱۳-
انتخابات، ۱۴- تنظیم
آئین نامه
برای چاپ
مذاکرات و
تصمیمات
کنگره و تحویل
پست به
مأموران
انتخابی جدید.
لنین
قطعنامههای
مقدماتی ای
دربارۀ تمام
مسائل مهم
کنگرۀ سوم
نوشته بود که
آنها را
پرورانده،
بسط داده و به
صورت مقالاتی
در روزنامۀ Vperyod قبل از
کنگره انتشار
داده بود.
لنین در کنگره
دربارۀ مسئلۀ
قیام
مسلحانه،
شرکت سوسیال
دمکراتها در
دولت انقلابی
موقت، نحوۀ
برخورد به
جنبش
دهقانان،
قوانین حزب و
همچنین
دربارۀ چند
مسئلۀ دیگر صحبت
کرد. در صورت
مذاکرات
کنگره، ۱۳۸
سخنرانی و
لایحۀ
پیشنهادی از
طرف لنین ثبت
شده است.
کنگره
تصحیحاتی در
قوانین حزب به
عمل آورد: الف-
کنگره جمله
بندی لنین را
برای مادۀ I پذیرفت،
ب- کنگره
دقیقاً حقوق
کمیتۀ مرکزی و
روابطش را با
کمیتههای
محلی مشخص
نمود، ج- کنگره
اصلاحاتی در
ساخت سازمانی
اجزای مرکزی حزب
به عمل آورد:
به جای سه
مرکز (کمیتۀ
مرکزی، ارگان
مرکزی و شورای
حزب) کنگره یک
مرکز صلاحیت
دار حزبی
ایجاد کرد –
کمیتۀ مرکزی.
دربارۀ
کار و اهمیت
کنگرۀ سوم حزب
رجوع کنید به
مقالۀ لنین
«کنگرۀ سوم»
(مجموعه آثار،
جلد ۸، صفحات ۹-۴۴۲) و
کتاب «دو
تاکتیک
سوسیال
دمکراسی در
انقلاب دمکراتیک».
۶- کنگرۀ
پنجم ح.ک.س.د.ر
در لندن به
تاریخ ۳۰ آوریل
تا ۱۹ مه (۱۳ مه تا ۱ ژوئن) ۱۹۰۷
برگزار گردید.
۳۳۶ نماینده که
هر یک دارای
رأی بودند در
این کنگره
شرکت کردند.
در میان این
عده ۱۰۵ نفر
بلشویک، ۹۷ نفر
منشویک، ۴۴ نفر
بوندیست، ۴۴ نفر
سوسیال
دمکرات
لهستانی، ۲۹ نفر
سوسیال
دمکرات
لیتوانی و ۴ نفر
مستقل از
فراکسیونها
وجود داشتند.
بلشویکها
توسط لهستانیها
و لیتوانیها
پشتیبانی شده
و دارای
اکثریت
پایداری در کنگره
بودند. از
جمله
نمایندگان
بلشویک لنین،
ورسیلوف،
دوبروینسکی،
استالین،
شاهومیان و
یازسلاویسکی
بودند.
کنگره
مسائل زیر را
به بحث گذاشت: ۱-
گزارش کمیتۀ
مرکزی. ۲- گزارش
گروه دوما و
سازماندهیش. ۳- نحوۀ
برخورد به
احزاب
بورژوائی. ۴- دوما.
۵-
«کنگرۀ
کارگری» و
سازمانهای
کارگری
غیرحزبی. ۶-
سندیکاها و
حزب. ۷- عملیات
چریکی. ۸-
بیکاری،
بحران
اقتصادی و به
کارخانه راه
ندادن
کارگران در
موقع اعتصاب. ۹-
مسائل
سازماندهی. ۱۰-
کنگرۀ بینالمللی
اشتوتگارت
(اول ماه مه،
میلیتاریسم). ۱۱- کار
در ارتش. ۱۲-
مطالب
گوناگون. یکی
از مسائل اساسی
که در کنگره
بررسی شد خط
مشیای بود که
میبایست نسبت
به احزاب
بورژوائی
انتخاب میشد.
لنین گزارشی
در اینباره
تسلیم کرد.
کنگره دربارۀ
تمام مسائل
اساسی
قطعنامههای
بلشویکها را
پذیرفت. کنگره
کمیتۀ مرکزیای
انتخاب کرد که
شامل ۵
بلشویک، ۴
منشویک، ۳
لهستانی و ۲
سوسیال
دمکرات
لیتوانی بود.
اعضای علیالبدل
کمیتۀ مرکزی
شامل ۱۰
بلشویک، ۷
منشویک، ۳
لهستانی و ۲
سوسیال
دمکرات
لیتوانی
بودند. این
کنگره پیروزی
بزرگی برای
بلشویکها
علیه جناح
اپورتونیست
حزب
(منشویکها)
بود. دربارۀ
کنگرۀ پنجم
ح.ک.س.د.ر به
مقالۀ لنین
تحت عنوان
«نحوۀ برخورد
نسبت به احزاب
بورژوائی»
(مجموعه آثار،
جلد ۱۲، صفحات ۵۰۹-۴۸۹) رجوع
شود.
۷- بویویسم (Boyevism): از لغت
روسی Boyevik
یکی
از اعضای جوخههای
جنگی انقلابی
که در مبارزات
انقلابی تاکتیکهای
عملیات
مسلحانه را
بکار می برد.
او زندانیهای
سیاسی را
فراری داده،
ذخائر پولی
دولتی را برای
مصارف انقلابی
مصادره کرده و
جاسوسان و پرووکاتورهای
مزدور را از
بین میبرد و
غیره.
بلشویکها در
دورۀ انقلاب ۷-۱۹۰۵
دارای جوخههای
جنگی ویژه
بودند. رجوع
کنید به جلد ۱۲
کلیات آثار،
صفحات ۱۸-۴۰۹.
۸- بایکوتیسم (Boycottism): این
اشاره است به
بایکوت به
اصطلاح دومای
بولیگین. دولت
تزار که از
طوفان انقلاب
به وحشت افتاده
بود، در ۶(۱۹) اوت ۱۹۰۵
قانونی مبنی
بر تأسیس
دومای دولتی
وضع نمود. رونوشت
این قانون
توسط وزیر
داخله،
بولیگین تنظیم
شد. این دوما
مجلسی بود
مشورتی و نه
برای
قانونگذاری.
در انتخابات
این دوما،
کارگران و
دهقانان عملا
فاقد حق رأی
بودند.
بلشویکها
کارگران و
دیگر
زحمتکشان را
ترغیب نمودند
تا فعالانه
دوما را
بایکوت کرده و
قیام مسلحانه
را تدارک
ببینند. در
همان حال موج
انقلاب در حال
اوجگیری بود.
اعتصابها و
تظاهرات با
شعار «مرگ بر
استبداد»
سراسر روسیه
را درنوردیدند.
در اکتبر ۱۹۰۵
اعتصاب سیاسی
سراسری روسیه
انجام گرفته و
در دسامبر
قیام مسلحانه
در مسکو شروع
شد. انقلاب دومای
بولیگین را با
خود جارو کرد
و این دوما هیچگاه
تشکیل نگردید.
۹- دومای
ویت (Witte): اولین
دومای روسیه
که در ۲۷ آوریل (۱۰ مه) ۱۹۰۶ با حکم
آزادی
انتخابات که توسط
نخستوزیر
وقت ویت صادر
شد، تشکیل
گردید. با
اینکه قانون
انتخاباتی
این انتخابات
غیردمکراتیک
بود، معهذا
تزار نتوانست
دومای کاملا
سر به راهی
داشته باشد.
اکثریت این
دوما را
کادتها تشکیل
داده و سعی
داشتند تا
اعتماد
دهقانان را با
وعدههای
دروغین
اصلاحات – از جمله
اصلاحات ارضی
– جلب کنند. دولت
تزار این دوما
را در ۸ (۲۱) ژوئیۀ ۱۹۰۶ منحل
کرد.
۱۰- ترودویک (Trudovik): از لغت
ترود (Trud)
به
معنای کار –
منظور گروه
خرده بورژوا -
دمکرات
ترودویکها
است که از
نمایندگان
دهقانان در دومای
اول به تاریخ
آوریل ۱۹۰۶
تشکیل شد. در
ابتدای تشکیل
دوما این گروه
شامل ۱۰۷
نماینده بود.
در دومای دوم
ترودویکها ۱۰۴، در
دومای سوم ۱۴ و در
دومای چهارم ۱۰
نماینده
داشتند.
ترودویکها
خواستار
الغای تمام
محدودیتهای
طبقاتی و ملی،
دمکراتیزه کردن
زمستو و
سازمانهای
خودمختار
شهری و انتخابات
دوما بر اساس حق
رأی همگانی
بودند. برنامۀ
ارضی
ترودویکها بر
اساس اصول
نارودنیکی
تصرف برابر
زمین پایه
گذاری شده بود.
۱۱- اولیور
کرامول (Oliver
Cromwell) ۱۶۵۸-۱۵۹۹: کرامول
در انقلاب
بورژوازی
انگلیس نقش
مهمی ایفا
نمود. در این
انقلاب
هواداران
پارلمان، یعنی
بورژوازی و
قسمتی از نجبا
که منافع
مشترکی
داشتند، از یک
طرف و هواداران
شاه و
فئودالها، از
طرف دیگر
درگیر بودند.
در این نبرد
با آنکه
پارلمان از
پشتیبانی
اقشار وسیعی
از دهقانان و
صنعتگران
برخوردار
بود، ولی به
علت تزلزل
اقشار بالای
بورژوازی
قادر به
پیروزی قطعی
بر شاه و
هوادارانش
نبود. در این
میان اقشار
رادیکال
جامعه انگلیس
– دهقانان و
صنعتگران – به
پشتیبانی از
دستۀ سومی به
نام
«مستقلیون» که
از اقشار
پائین نجبا و
بورژوازی
تشکیل میشد،
پرداخته و در
لشکری به
سرکردگی
کرامول که خود
مزرعهدار
میانه حالی
بود، جمع
آمدند. در
نبردهای سختی
که بین طرفین
روی داد پس از
آنکه شاه
چندین بار
شکست خورد و
علیرغم
تمایلات
سازشکارانۀ پارلمان،
ارتش منظم
کرامول
بالاخره شاه
چارلز را شکست
داده، او را
به پای چوبۀ
دار کشید، مجلس
لردها را منحل
و جمهوری
انگلیس را
اعلام نمود (۱۶۴۹). در
سال ۱۶۵۴ پس از
انحلال قطعی
«پارلمان
طولانی»،
کرامول به لرد
«حامی جمهوری»
ملقب شد. در
همین سال بود
که مخالفان
خود را در
اسکاتلند و
ایرلند شکست
داد و این دو
کشور برای
همیشه تحت
قلمرو دولت
انگلیس اعلام
شدند. در طی
این انقلاب،
پارلمان مدام
به وضع قوانین
مختلف برعلیه
فئودالها و
بسط روابط
سرمایه داری
مشغول بود.
ولی در عین
حال وضع
دهقانان
تغییری نکرده
و آنها هنوز
مجبور به
پرداخت همان
مالیاتهای
سابق بودند.
۱۲- رجوع
کنید به ک.
مارکس و ف.
انگلس، آثار
منتخب، جلد ۲،
مسکو، ۱۹۵۸،
صفحات ۵-۱۰۴ و ۱۰۷.
۱۳- هراسترت (Herostrate) از
اهالی فنیقیه
که در سال ۳۵۶ ق.م.
معبد آرتیمس،
از عجایب
هفتگانۀ جهان
را آتش زد تا
نام خود را
جاودان سازد.
۱۴- حزب
سوسیالیست
لهستان(ح.س.ل):
یک حزب
ناسیونالیست
رفرمیستی که
در سال ۱۸۹۲
تأسیس گشته و
در سال ۱۹۰۶ به دو
حزب «ح.س.ل چپ» و
«ح.س.ل راست»
تقسیم شد.