محسن
ابراهيمى:
۱۲
اوت ۲۰۱۰
اجازه
بدهید مقدمتا
چند نکته را
مطرح کنم. برای
کسی که معیارش
آزادی و سعادت
انسانهاست،
هیچ چیزی مقدس
نیست مگر خود
انسان و آزادی
و سعادتش. به
این معنا، هیج
اندیشه و هیچ
مکتب و هیچ
نظام و هیچ
پدیدهای
مقدس نیست. هر
اندیشه و هر
مکتب و نظامی
را میتوان و
باید به نقد
کشید.
کمونیسم
کارگری،
اساساً جنبشی
برای نقد
واقعی و
پراتیکی و تغییر
جهان است.
برای کسی که
به این صف
تعلق دارد،
نقد حد و مرزی
ندارد. انقلاب
اکتبر هم از
این تصویر
مستثنی نیست.
میتوان این
انقلاب را نقد
کرد. سیاستها
و تاکتیکهای
بلشویکها را
مورد ارزیابی
قرار داد.
لنین خود مظهر
چنین برخوردی
به انقلابی
بود که خود رهبریش
میکرد. در
سنت کمونیستی
ما هم، عمیقترین
و رادیکالترین
نقد از تجربه
انقلاب اکتبر
در مجموعهای
به نام بولتن
"مارکسیسم و
مسائل شوروی"
انجام گرفته
است. ارزیابی
از این
انقلاب،
مخصوصا از این
نظر که این
اولین انقلاب
جنبش ما در این
قرن بود که
توانست قدرت
را از دست طبقه
حاکم سرمایهدار
بگیرد و به
دست کارگران
بسپارد،
جایگاه ویژه
ای دارد. اما
کسی که با
فاصلهای
تقریبا صدساله
به نقد انقلاب
اکتبر و رهبریاش
می نشیند قبل
از هر چیز
باید بتواند
خود را از زیر
آوار سنگین صد
سال دروغ درباره
این انقلاب
بیرون بکشد.
باید بخواهد و
بتواند اسناد
واقعی این
انقلاب را از
اسناد به دقت
جعل شده در
باره این انقلاب
و رهبرش که
توسط
بورژوازی زخمخورده
بهطور
سیستماتیک
انجام شده است
بازشناسد.
مطلب حاضر،
تحلیلی از
انقلاب اکتبر
نیست. نقدی از
نقطه قوتها و
نقطه ضعفهای
این انقلاب
نیست. بررسی
همه جانبه
سیاستها و
تاکتکیهای
بلشویکها
نیست. بیوگرافی
سیاسی لنین
نیست. فقط و
فقط پاسخی به
تحریف آشکار
از این انقلاب
و شخصیت لنین
است که در
نامه سعید
صالحینیا به
"لنین عزیز"
موج میزند.
نمیتوان در
جلد "آزادی
بیان" رفت و با
تلاش عظیم و انسانی
طبقه کارگر و
رهبر صالح آن
که در انقلاب
اکتبر متجلی
شد با جملاتی
مندرآوردی
بازی کرد.
سعید صالحینیا
در نامهاش به
"لنین عزیز"
دقیقا همین
کار را کرده
است.
(۱)
یک تحریف
آشکار
کسانی که
از تاریخ
انقلاب
اکتبرمطلع
هستند میدانند
که لنین و
ماکسیم گورکی
منظما با هم
مکاتبه میکردهاند.
نه تنها
مکاتبه بلکه
منظما با هم
دیدار میکردهاند.
انتشار مجدد
دو ترجمه
فارسی از
نامههای
لنین به
ماکسیم گورکی
در سایت
"آزادی
بیان"، سعید
صالحینیا را
به صرافت حمله
به لنین در
زرورق "آزادی بیان"
کرده است.
آسمان و
ریسمان را به
هم بافته است
تا ثابت کند
که اصلا
استالین
مستقیما از
شکم لنین به دنیا
آمده است. این
همه جنایت و
قتل و کشتار
در دوره
استالین
محصول مستقیم
"متد لنین"
بوده است! و
شاید به این
دلیل که "به هر
حال او مرده و
توان
پاسخگویی
ندارد"، با
فراغ بال و
وجدانی آسوده
تا توانسته
است به مسخ
لنین پرداخته
است.
ترجیح میدهم
صبحتم را با
یک تحریف
آشکار و جعل
سند شروع کنم
که در صف ژورنالیسم
بورژوایی
علیه لنین
سابقهای
دیرینه دارد.
صالحی نیا میگوید
که لنین در
نامهاش به
گورکی نوشته
است: "توصیه
من به شما اینست
که محیط آلودهای
که درش هستی، افکارت
و اعمالت را
تغییر دهی
وگرنه ممکنست
زندگی رویش را
از تو
بگرداند" (خوب
در این
تاکیدها که از
من است دقت
کنید. اینجا
کلمات
"افکارت و
اعمالت"
کلیدی هستند).
و بعد تعبیر
میکند که "به
عنوان رهبر
حکومت وقتی
اینرا میگوئید
و اضافه میکنید
که "ممکنست
زندگی رویش را
از او
برگرداند، بهخصوص
در حضور پلیس
سیاسیتان،
معنیش تهدید است"
(تاکید از این
نوشته. روی
کلمه تهدید
دقت کنید که
همچنان کلیدی
است). صالحینیا
برای مستند
کردن این
ادعای سخیف،
به دو ترجمه
فارسی در
مقالهاش
لینک داده است
که خوانندگان
خودشان مراجعه
کنند و اصلا با
چشم خود ببینند
که این لنین
چه متد
دیکتاتورمنشانهای
داشته است. و
این هم عین
جملات لنین در
همان ترجمه
فارسی مورد
استناد:
"قصد نصیحت
کردن ندارم
اما نمیتوانم
از گفتن این
نکته خودداری
کنم که شرایط،
اوضاع و
احوال، محیط
محل سکونت و
اشتغال خودت
را هر چه زودتر
به طور اساسی
تغییر بده. در
غیر اینصورت
ممکن است
زندگی از خوبی
بیزارت کند."
میبینید
که در همین
ترجمههای
مورد ارجاع،
نه خبری از
"افکارت و
اعمالت" و نه
خبری از
"تهدید" به
خاطر این
افکار و اعمال
است. لابد
سعید صالحی
نیا به ترجمه
خودش از متن
ارجاع کرده است.
اما من که
متوجه این همه
دست و دلبازی
در جعل سند
شدم به خود
متن انگلیسی
نامه در
مجموعه آثار
لنین مراجعه
کردم و
همچنانکه
انتظار داشتم
اثری از این
کلمات ندیدیم.
معلوم میشود
نویسنده نامه
"آزادی بیان"
را با آزادی دروغ
و تهمت و افترا
و آزادی در
اشاعه تصاویر
تحریفآمیز
عوضی گرفته
است. متن
انگلیسی
اینچنین است:
“I don’t want to thrust my advice on you, but I cannot help
saying: change your circumstances radically, your environment, your abode, your
occupation – otherwise life may disgust you for good.
All the best.
Yours, Lenin”
Lenin, Collected works, Progress
publisher. V. 35, p. 414
میبینید
که در نامه
لنین نه خبری
از "افکار و
اعمال"
ماکسیم
گورکی و نه
خبری از
هیچگونه تهدید
است. لنین به
ماکسیم گورکی
توصیه میکند
که شرایط و
محیط و محل
سکونت و شغلاش
را که در آن
گیر کرده است
به طور اساسی
تغییر دهد و
توجهش را به
این جلب میکند
که اگر در
همین شرایط
بماند ممکن
است برای
همیشه از زندگی
بیزار شود. آن
شرایط و محیط
چگونه بوده
است که لنین
را در باره
زندگی رفیقش
این قدر نگران
کرده است؟
اگر خود
نامه را دقیق
بخوانید
متوجه میشوید
که لنین درباره
محیط ماکسیم
گورکی در
پتروگراد
صحبت میکند
که سرشار از
بیماری و رنج
و مشقت و
گرسنگی و خطر
نظامی است.
توجه او را به
این جلب میکند
که چنین
وضعیتی به
اعصاب مخاطب
نامه فشار آورده
است و تاثیرات
وخیمی در او
داشته است. از
این صحبت میکند
که در چنین
محیطی مخصوصا
محاصره شدن
توسط روشنفکران
مذبذب بورژوا
که از دست
انقلاب
کارگری از
کوره در رفتهاند،
ناامید شدهاند
و شغلشان
اشاعه تعصبات
دیرینه و کهنه
است است چه
عواقبی بر
زندگی او
دارد. تاکید
میکند که غرق
شدن در چنین
شرایطی
"مشاهده
ساختمان جدید
زندگی جدید را
غیرممکن کرده
است." توجه ماکسیم
گورکی را به
این جلب میکند
که کشور زندگی
جدید و پرشوری
را تجربه میکند
و او با بست
نشستن در
پتروگراد به
عنواان
"ویراستار
ادبیات ترجمهای"
از دیدن و حس
کردن و شرکت
در این محیط
پرشور و
ساختمان
زندگی جدید محروم
شده است و نمیتواند
"مستقیما
خصلتهای جدید
را در زندگی
کارگران و
دهقانان"
مشاهده کند و
بالاخره "از امکان
انجام آنچه یک
هنرمند را
ارضا میکند
محروم" شده
است. و جالب
است که در
نامه دومش،
نگرانی خود را
از این ابراز
میکند که
"الکسی
ماکیسمویچ
عزیز" وقت خود را
صرف آه و ناله
روشنفکران
بورژوا میکند
اما چیزی نمینویسد
و ننوشتن
برای نویسنده
یعنی "تباهی" است.
انسان باید
عمیقا در فضای
سیاه ضدلنینی
دنیای بورژوازی
زخمخورده از
لنین غرق شود
تا این توجه
صمیمانه و انسانی
لنین به رفیقش
را به تهدید
ماکسیم گورکی
به خاطر افکار
و اعمالش
تعبیر کند و
این افاضات به
نامه لنین بار
کند: "به عنوان
رهبر حکومت
وقتی اینرا میگوئید
و اضافه میکنید
که ممکنست
زندگی رویش را
از او
برگرداند،
بخصوص در حضور
پلیس
سیاسیتان،
معنیش تهدید است"!
میدانم
بیان آزاد است
و باید بی قید
و شرط آزاد باشد.
میدانم
صالحینیا
مطمئن است که
"به هر حال او
مرده است و
توان
پاسخگویی
ندارد" (در
دیزی باز است
حیای گربه کجا
رفته؟). اما با
همه اینها،
دنیای نقد با
دنیای شعبدهبازی
در ترجمه فرق
دارد. اینجا
نمیتوان با
کلاه ترجمه
بازی کرد و
چشم بست و
خرگوش درآورد
و وسط بهت
مردم علیه یک
انقلاب و
رهبرش که "به هر
حال مرده" و
ناظر این
شعبدهبازی
نیست هر چیزی
چسباند.
مدافعین آن
انقلاب،
کسانی که حتی
با شعبدهبازیهای
وسیعتری که
همه قرن گذشته
علیه لنین در
جریان بوده
است مسحور و
مبهوت نشدهاند
به اسناد اصلی
مراجعه میکنند
و دست شعبدهباز
دیر آمده را
رو میکنند.
آری در نامه
لنین به
ماکسیم گورکی
خبری از
"افکار و
اعمال" و
"تهدید" نیست.
اما سعید
صالحینیا به
وجود این
کلمات در داخل
نامه اش به
لنین احتیاج
داشته چون
قرار بوده است
با آویزان شدن
به آن کلمات
ثابت کند که
"من از آدمهائی
هستم که
معتقدند
استالین و
استالینیزم
بدون لنین
امکانپذیر
نبود". ثابت
کند که "ریشه
شکست انقلاب
اکتبر" در "
عدم درک مقوله
آزادی" توسط
لنین است. دقیقا
به این خاطر
است که
نویسنده
"افکار و ا
عمال" را به
داخل نامه
لنین لیز میدهد
تا بتواند
لنین را متهم
کند که دارد
ماکسیم گورکی
را به خاطر
"افکار و
اعمالش"
تهدید میکند.
کسی که
تصمیم گرفته
اس استالین را
به هر طریقی
به لنین متصل
کند، ناگزیر
است به همان
شیوهای
متوسل شود که
قبلا البته در
مقیاسی بسیار
وسیعتر و
سازمانیافتهتر،
از طریق
هزاران رمان و
بیوگرافی و
فیلم و پایاننامه
و تئوری و
غیره انجام
گرفته است.
باید تحریف
کند. باید به
اسناد دست
ببرد. تاریخ
جعل اسناد
علیه انقلاب
اکتبر و لنین
خودش داستانی
خواندنی است
که اینجا به
دو نمونه
دیگرش اشاره میکنم.
نمونههایی
که از جنس
همین چشمبندی
صالحینیا
هستند و نشان
میدهند که برای
تخریب انقلاب
اکتبر و لنین،
روشنفکران بورژوا
چه شیادانه
عمل کرده اند.
نمونه اول:
یکی از
مواردی که
مستقیما به
آزادی فکر و
بیان و لذا به
همین بحث حاضر
مربوط است
مسئله ادبیات
است. آزادی ادبی
یا ادبیات
رسمی و دولتی؟
ایدئولوگهای
بورژوا در این
عرصه تلاشهای
وافری کردهاند
تا ادبیات
دولتی
استالین را
مستقیما به خود
لنین وصل
کنند. این
بخشی از پروژه
شیطانسازی
از لنین بوده
است. در این
مورد معمولا
به مقاله لنین
در سال ۱۹۰٥ تحت
عنوان
"سازمان حزب و
ادبیات حزبی"
استناد میکنند
و دقیقا با
تحریفاتی
شبیه همین
نامه به لنین،
ادبیات باسمهای
دولتی مورد
دفاع استالین
را به لنین
وصل میکنند.
ادعا میکنند
که پراتیک
توتالیتر
دولت
استالینی در باره
ادبیات و
افکار و آزادی
اندیشه در
"متد لنین" در
باره ادبیات
ریشه دارد.
ادعا میکنند
که لنین مدافع
ادبیات رسمی و
دولتی و دستوری
بوده است.
طرفدار اطاعت
ادبیات از حزب
بوده است. به
اصل آن مقاله
در جلد ده
مجموعه آثار
انگلیسی
مراجعه کنید و
متوجه شوید که
شارلاتانیسم
ژورنالیسم
بورژوایی در
مخدوش کردن
تصویر لنین حد
و مرزی ندارد.
لنین در آن
مقاله، هم درباره
ادبیات حزبی
یعنی روزنامهها
و نشریات و
اطلاعیهها
صحبت میکند و
هم درباره
ادبیات در
مفهوم وسیع
اجتماعی آن و
آزادترین درک
از ادبیات در
مفهوم وسیع را
ارائه میکند.
صریحا یکسانسازی
مکانیکی و تسلط
اکثریت بر
اقلیت را در
ادبیات نقد میکند.
صریحا میگوید
که در عرصه
ادبیات باید
وسیعترین فضا
را برای ابتكار
شخصی باز کرد؛
باید
وسیعترین
امکان برای
ابراز گرايشهای
فردی را فراهم
کرد؛ باید
اندیشه و خیال
چه در شکل و چه
در مضمون امکان
پرواز داشته
باشند. اعلام
میکند که
اینجا عرصه
بخشنامه و
دستورالعمل
نیست؛ که
اینجا عرصه
اندیشه قالبی
نیست. از
مطبوعات و
ادبیات آزاد
صریحا دفاع میکند.
اما اینها
مانع آن نمیشود
که شعبدهبازان
ناشریف
بورژوا، از سر
خصومتشان با
انقلاب اکتبر
و تجسم آن
یعنی لنین، در
روز روشن در
همین زمینه هم
استالین را از
آستین لنین
بیرون بکشند و
شرم هم نکنند.
نمونه دوم:
گفتم که
جعلکنندگان
اسناد انقلاب
اکتبر و
مورخین
بورژوا در
شیطانسازی
از لنین به
ابتداییترین
معیارهای
اخلاق سیاسی
هم پای بند
نیستند. این
مورخین
"بیطرف" به
واقعهای در
ماههای بعد از
پیروزی
انقلاب اکتبر
اشاره میکنند
که در جریان
آن دو نماینده
بورژوا به نامهای
چینگاروف و
کوکوشکین به دست
ملوانان کشته
میشوند. اما
بلافاصله
یادشان نمیرود
که لجنی هم به
سمت لنین
بپاشند. طبق
روایت این
دروغپردازان
حرفهای،
گویا لنین از
شنیدن این
ماجرا
"سرمست" شده
بود. سند و
دلیل؟ هیچ چیز
مگر خصومت و
نفرت از رهبری
که جرمش این
بود که یک
انقلاب
کارگری را
رهبری کرد.
اما اسناد
واقعی نشان میدهد
که این ادعا
به نحوی شرمآور
دروغ است. در
جلد ۴۴ مجموعه
آثار لنین، يك
پيام تلفنی از
لنين میخوانیم
که نشان میدهد
که او نه تنها
"سرمست" نشده
بود بلکه عمیقا
در قبال این
اتفاق حساسیت
انسانی و
سیاسی نشان
داده بود.
لنین در این
پیام که خطاب
به كميسر خلق
مسئول
دادگستری است
میگوید: "من
هماكنون
گزارشی
دريافت كردم
در اين مورد
كه شب گذشته
ملوانان به
بيمارستان
مارينسكی
داخل شده و
چينگاروف و
كوكوچكين را
به قتل رساندهاند.
من دستور میدهم:
يك، بيدرنگ
تحقيق و تفحص
بسيار فشردهای
آغاز شود؛ دوم،
ملوانانی كه
عامل اين قتل
هستند فورا دستگير
شوند." این
پیام در شماره
۸
پراودا در ۲۱
ژانويه
۱۹۱۸ چاپ شده
است.
(۲)
درک مغشوش
از آزادی
یک اشاره
کوتاه
صالحینیا
میگوید: "من
از آدمهائی
هستم که
معتقدند
استالین و
استالینیزم
بدون لنین
امکانپذیر
نبود. ریشه
شکست انقلاب
اکتبر را در
عدم درک مقوله
آزادی میبینم."
میگوید: "متد
او در موضوع
آزادی را بلیهای
میدانم که
آنچنان در
بخشی از چپ
ایران ژنتیک
شده که با جان
عجین است و
این خطری است
بالقوه که باید
هر روز باهاش
جنگید و
افشایش کرد".
میگوید:
"آزادی را هم
روبنا نمیدانم.
آزادی از دید
من امری
زیربنایی است
و عمیق که
بدون آن
زیربناها بیمعنا
میشوند و غیر
قابلحصول".
میگوید:
"کمونیسم من
از آزادی شروع
میشود، با آن
مشروط میشود
و به آن ختم میشود".
میگوید: "اصلا
شکست انقلاب
اکتبر و
استالین
واستالینیسم
و جنایات
استالین
تماما در همین
درک طبقاتی از
آزادی، در عدم
درک مقوله
آزادی، در
متد لنین در
باره آزادی
ریشه دارد". میگوید:
"لنین آزادی
را طبقاتی میدید"
و صالحینیا
با این درک
"مغشوش" از
آزادی مسئله
دارد، و آنقدر
مسئله دارد که
"باید هر روز
باهاش جنگید و
افشایش کرد" و
"با صراحت و
شهامت پایینش
کشید".
با کمی دقت
معلوم میشود
که این سعید
صالحینیاست
که از آزادی
درک مغشوش
داد. کلهپا
ایستاده و
دنیا و مافیها
از جمله لنین
و انقلاب
اکتبر را کلهپا
میبینید. و
اولین نتیجه
این درک
"مغشوش"
صالحینیا از
آزادی همین
است که مبینید.
دو دهه و نیم
بعد از بولتن
"مارکسیم و
مسئله
شوروی"، که در
آن برای اولین
بار نقدی مارکسیستی
و
ماتریالیستی
از شکست این
انقلاب ارائه
شده است،
ایشان تازه به
صرافت نقد
شکست انقلاب
اکتبر از موضع
"درک از مقوله
آزادی" افتاده
است و سالها
بعد از خاموش
شدن تنور ضدیت
با انقلاب
اکتبر و لنین
توسط "آزادیخواهان"
بورژوا، تازه
برای این تنور
خاموش هیزم میکشد.
باید اینجا
اضافه کنم که
این درجه
خصومت با لنین
ابدا ناشی از
"درک مغشوش"
صالحینیا از
آزادی نیست.
دنیا طبقاتی
است و نگاه به انقلاب
اکتبر و لنین
و همچنین "درک
مغشوش از
آزادی" هم
دقیقا از این
حقیقت نشات میگیرد
که از موضع
کدام طبقه به
این انقلاب و
این شخصیت و
به خود آزادی
نگاه میکنید.
لنین رهبر
طبقه کارگر
بود. رهبر یک
انقلابی طبقاتی
علیه نظامی
طبقاتی بود. از
موضع نقد
کارگر از نظام
سرمایهداری
به آزادی نگاه
میکرد. برای
او فقدان
آزادی محصول
یک نظام
طبقاتی بود و
رسیدن به
آزادی هم با
زیر و رو کردن
این نظام
طبقاتی
امکانپذیر میشد.
و دقیقا چون
لنین آزادی
را طبقاتی میدید،
هم خواست و هم
توانست طبقهای
آزادیخواه و
انقلابی را در
انقلابی عظیم
رهبری کند و
به استبداد و
خفقان تزاری
نقطه پایان
بگذارد. نه اسارت
یک "مقوله"
است و نه
آزادی. هم
اسارت هم
آزادی اموری
مربوط به مناسبات
واقعی و
طبقاتی
انسانهاست.
ریشه و مبنای
واقعی و اصلی
استبداد
سیاسی و خفقان
فکری، نظام
طبقاتی و در
جهان معاصر
مشخصا نظام
طبقاتی
سرمایهداری
است. هر جا هم
که در این
نظامها سطوحی
از آزادی شکل
گرفته است
محصول جنگ
طبقاتی طبقه
کارگر و
نیروهای کمونیست
آزادیخواه
بوده است. و
درست به همین
دلیل در همین
جوامع به درجهای
که نظام به
خطر بیافتد
همان آزادیها
هم مورد تعرض
قرار میگیرد.
توحش پلیس
کانادا علیه
آزادی همین چند
هفته پیش بیخ
گوش همه ما از
جمله سعید
صالحینیا
اتفاق افتاد.
آزادی
"مقوله"ای
طبقاتی است به
این دلیل که
در یک جامعه
طبقاتی
سرمایهداری،
حتی با
بالاترین سطح
آزادیهای
سیاسی و فکری
(محصول پیشروی
طبقه کارگر در
مقابل طبقه
سرمایه دار
و برهم زدن
توازن قوا به
نفع طبقات
محروم)، آزادی
واقعی
شهروندان با
موقعیت
واقعیشان در
اقتصاد جامعه
مشروط و محدود
میشود. سطح
آزادیشان
مستقیما به
پول جیبشان
گره خورده
است. بنیاد
اسارت
انسانها،
نظام طبقاتی
سرمایه است و
فقط با زیر و
رو کردن این
بنیاد میتوان
فرد را که در
جامعه طبقاتی
به طبقهاش
زنجیر شده است
رها کرد و
امکان زندگی
آزاد از این
زنجیر را
برایش فراهم
کرد. سعید
صالحینیا میتواند
با تصویر
وارونه
بورژوازی از
آزادی مبهوت
شود و با پرچم
"کمونیسم من،
از آزادی شروع
میشود، با آن
مشروط میشود
و به آن ختم میشود"
به جنگ لنین و
انقلاب اکتبر
و تلاش بشریت برای
آزادی برود
اما کمونیسم
کسی که در
کنار لنین
قرار دارد از
نقد ریشه
طبقاتی فقدان
آزادی شروع میشود،
با جنگ واقعی
طبقاتی علیه
همین ریشه ادامه
پیدا میکند،
با زیر و رو
کردن این
جامعه طبقاتی
متحقق میشود.
(۳)
لنین،
نماینده
پرشور برابری
و آزادی و
انسانیت
نویسنده
نامه ادعا میکند
که لنین:
"تئوریش
آزادی برای
خلق بود.
بیرون این خلق
که البته
تعریفی به شدت
من در آوردی
هم داشت،
آزادی بیمعنا
میشد. خلق
خطی بود که او
رفقایش هر روز
صبح بر اساس
اینکه چه
کسانی خط او
را دنبال میکنند
تعیین میشد.
بخصوص زمانی
که به قدرت
رسید وسواس
تعیین مرز خلق
و ضدخلق او را
واداشت که
پلیس سیاسی را
روانه خانهها
و خیابانها
بکند، زندان و
اعدام را تحت
عنوان "ترور
سرخ" امری
لازم بداند که
قرار است "انقلاب"
از طریقش حیات
یابد"!
و بشارت میدهد
که:
"این روزها
کمونیزمی
انسانی و
آزادیخواه در حال
قدم گذاشتن به
صحنه تاریخ
است. درست برعکس
تو و
هوادارانت
آزادی را برای
همه میخواهد.
"طبقاتی بودن
آزادی" را با
محروم کردن انسانها
از زندگی و
اعدام
"انقلابی"
گره نمیزند.... تو
در بازی قدرت
گورکی را شکست
دادی اما با
شکست او و
ملیونها
امثال او،
سوسیالیزم را
هم دفن کردی!"
قبل از هر
چیز باید
بگویم که حتی
زمانیکه لجنپاشی
به لنین مد
بود و به قول
منصور حکمت
معلوم شده بود
که "هر ژورناليست
تازه استخدام
و هر استاديار
تازه به کرسى
رسيده و هر
سرهنگ بازنشسته
پاسخ غولهاى
فکرى جهان
مدرن، از ولتر
و روسو تا مارکس
و لنين،
را دارند" کسی
اینقدر درباره
لنین ولخرجی
نکرده بود.
باور کنید حتی
نوه ملا احمد
نراقی،
هوادار آیتالله
کاشانی و
مشاور فرح
دیبا یعنی
همان جناب احسان
نراقی هم که
در دفاع از
"آزادی" کتاب
"از لنین تا
پوتین"
نوشته به
اندازه سعید
صالحینیا به
لنین دروغ
نبسته است.
این درجه از
لاقیدی را حتی
در سمساریهای
سید اسماعیل
هم نمیتوان
یافت. حتی در
آنجا هم هر
کالای بنجلی
را به هر
قیمتی که
دلخواهشان
بود به هر کسی
که میخواستند
نمیتوانستند
قالب کنند. و
البته دنیای
نقد سیاسی با
سمساریهای
سید اسماعیل
باید "اندکی"
تفاوت داشته
باشد! میدانم
سعید صالحینیا
طرفدار
"آزادی بیان"
است و میخواهد
از آزادی
بیانش
استفاده کند و
به قول خودش
"با صراحت و
شهامت" پرچم
"لنین عزیز"
را به پایین
بکشد و مجبور
شده است به زیر
اولین پرچم دمدست
یعنی همان
پرچم مندرسی
برود که قریب
صد سال است بر
پشت بام
دپارتمانهای
ویژه ضد لنین
بورژوازی
جهان در
اهتزار بوده
است. اما این
پرچم که در
جریان
فروپاشی
اردوگاه
شوروی تعدادش
بیشتر شده بود
امروز که
دیگر چهره به شدت
ضد انسانی
"آزادیخواهی"
نظام پیروز
بازار آزاد برملا
شده است حتی
در میان محافل
اولیهاش هم
خیلی هوادار
ندارد. دوست
عزیز، باور کن
این پرچم از
"اعتبار"
افتاده است.
پرچم اکتبر و
لنین را با
چنین پرچم
مندرسی نمیتوان
به پایین
کشید. باید به
سراغ فکرها و ابتکارات
تازهای
رفت.
خوب،
طرفدران
پرشور انقلاب
اکتبر، کسانی
که فکر میکنید
این انقلاب
اولین بار
آزادی و
اختیار را به
اسیر ترین
طبقات آن
جامعه باز
گرداند؛ میلیونها
کارگری که از
این انقلاب
الهام گرفتید و
سالهای
سالهای زندگی
را به کام
طبقات دارا تلخ
کردید؛
"خلقهای"
ستمدیده و
محرومی که با
دیدن انقلاب
کارگری در
اکتبر به
نیروی خود
باور کردید و
علیه شاهان و
دیکتاتورهایتان
شوریدید؛
میلیونها پابرهنهای
که با انقلاب
اکتبر باور
کردید
پابرهنهها
هم میتوانند
سرنوشتشان را
به دست
بگیرند؛
هزاران
هزاران رهبر
کارگری که انقلاب
اکتبر چشمتان
را به قدرت
شوراها و
تشکلهای تودهای
باز کرد؛
هزاران هزار
کمونیستی که
با آرمانهای
انسانی
انقلاب اکتبر
به خاک
افتادید؛ ژورنالیست
شریفی که تصور
میکردی
انقلاب اکتبر ۱۰ روزی
بود که دنیا
را لرزاند؛
آیا با خواندن
"نامه به لنین
عزیز" عرق شرم
بر پیشانیتان
نمینشیند؟
آیا مو بر
تنتان سیخ نمیشود
که سالهای سال
در مقابل تعرض
بیشرمانه
بورژوازی به
لنین و انقلاب
اکتبر
ایستادید و
تازه معلوم
شده است که
لنین رهبر
آگاه و پرشور
و شریف یک
انقلاب
آزادیخوانه
کارگری نبوده
است بلکه
دیکتاتوری
بیمار بوده
است که "به خصوص
زمانی که به
قدرت رسید"
پلیسی سیاسیاش
با خطکش خلق
و ضدخلق به
خانه و خیابان
فرستاد تا ضدخلق
را به زندانها
بفرستند و به
جوخههای
اعدام
بسپارند؟
رفیقش را به
مرگ تهدید کرد!
و اصلا
"سوسیالیسم
را دفن کرد"!
آیا نمیخواهید
"با صراحت و
شهامت" برای
پایین آوردن این
پرچم لنین
کاری بکنید
وقتی میبیند
که کسی با چنین
نقد سیاسی
درخشان معلوم
کرده است که
اصلا استالین
مستقمیا از
شکم لنین
متولد شده
است؟
نه خیر،
پاسخ این همه
انسانهای
شریف به امثال
صالحینیا
این است که
گوش ما به تکتک
این جملات و
عبارات و
استدلالات
آشناست. صد
سال است در
باره لنین
"شیطانسازی"
میکنند. دهها
سال است با
هزار دوز و
کلک و نیرنگ
ژورنالیستی
لنین را به
استالین میچسبانند.
سالهاست به
نام "آزادی" و
با پرچم "آزادی"
به انقلاب اکتبر
و لنین و
آزادیخواهی
کمونیستها
لجن میپاشند.
پاسخ این انسانها
همراه منصور
حکمت به مسخکنندگان
انقلاب اکتبر
و لنین این است
که:
"... سخنگويان
بورژوا نيز به
سهم خود ميکوشند
تا کل تجربه
شوروى را به پاى
لنين بنويسند
و آن را
امتداد طبيعى
خط مشى لنينى
قلمداد کنند.
اين البته
امروز بيشتر
مد شده است.
اينها فراموش
ميکنند که در
روز خودش، در
مقطع انقلاب
اکتبر، حتى
خود بورژوازى
علنا به مقام
لنين به عنوان
يک انقلابى
آزادىخواه و
عدالتطلب
اذعان کرده
است. واقعيت
اينست که
لنينيسم نه در
افکار و اعمال
احزاب حاکم بر
شوروى و چين و
آلبانى و نه
در تجربه
اجتماعى و
سياسى شوروى
نمايندگى نميشود.
اين احزاب و
اين تجربه بر
مسخ تمام و
کمال لنين و افکار
و اهداف او
بنا شدهاند.
لنين نماينده
پرشور برابرى
و آزادى و انسانيت
بود.
ديکتاتورى و
بوروکراسى و
سرکوب ملى و
صف نان و گوشت
را با هيچ
توجيهى نميشود
به لنين
چسباند."
منصور
حکمت،
مارکسیسم و
جهان امروز.
مصاحبه با
نشریه
انترناسیونال
آری، لنین
نماینده پرشور
برابری و
آزادی و
انسانیت بود.
نه تنها این،
بلکه لنین،
مظهر امکانپذیری
سوسیالیسم
بود. لنین
نشان داد که
میتوان به
قدرت طبقه
کارگر و حزبش،
نظام فاسد
سرمایهداری
را به زیر
کشید. این
منشا تمام
خصومت و کینه
چرکین سرمایهداران
و ایدئولوگهایشان
علیه لنین بوده
است و هست و
همچنان ادامه
دارد و خواهد
داشت. شاید
بشود با دهها
هزار مقاله و
تئوری در باب
انسانیت یک
جوری کنار آمد
اما این دیگر
"بخشودنی"
نیست که کسی
طبقه کارگر را
به سرنگونی
واقعی دولت
سرمایهداری
رهنمون شود.
کسی طبقه
کارگر، این
لایه زیرین
پابرهنه را به
راس جامعه
رهبری کند.
کسی طبقه
کارگر را به
سمت تصرف قدرت
سیاسی رهبری
کند. در مقابل
چنین "شیطانی"
باید ایستاد.
این دیگر حتی
از خود مارکس
هم خطرناکتر
است. و جای
تعجب نیست که
نفرت بورژوازی
علیه لنین حد
و حساب ندارد.
جای تعجب نیست
که بعد از
گذشت قریب صد
سال، هنوز
لنین
خطرناکترین و
منفورترین
شخصیت در محافل
طبقات داراست.
جای تعجب نیست
که ماشین جعل
اسناد علیه
اکتبر و لنین
همچنان ادامه
دارد با این
تفاوت که چرخ
و دنده این
ماشین با
برملا شدن
ماهیت
"آزادیخواهانه"
بورژوازی
"آزادیخواه"
پیروز در
مقابل
اردوگاه
شوروی دیگر زنگ
زده است.
خوب، از
نقطه نظر یک
کمونیست
کارگری،
کمونیستی که
مثل منصور
حکمت لنین را
نماینده
پرشور "برابری
و آزادی و
انسانیت"
میدانند،
کمونیستی که
شیادیهای
ایدئولوگهای
بورژوا را میشناسد؛
کسی که میداند
"مقوله
آزادی" زرورق
بورژوازی
برای آزادی
صاحبان
سرمایه برای
چپاول دسترنج
کارگران و
سلب آزادی از
کارگران است؛
کسی که میداند
نمایندگان
"آزادی"
بورژوایی،
شغلشان
سازمان دادن
پرت کردن رهبران
اتحادیه ها به
اقیانوسها در
امریکای لاتین
بوده است؛ کسی
که میداند لنین
دقیقا به خاطر
"جسارت
طبقاتی"اش در
مقابل همین
بورژواها در
اول قرن بیست
منفور محافل
بورژوایی
است؛ و در یک
کلام، از نقطه
یک کمونیست
کارگری، نامه
سعید صالحی یا
به "لنین
عزیز" چه
معنایی
میتواند
داشته باشد جز
اینکه ایشان،
خیلی دیرتر به
بازار بورژوازی
"آزادیخواه"
تشریف آوردهاند.
زمانی وارد
این بازار شدهاند
که این کالای
بنجل دیگر بیارزش
شده است.
(۴)
مرثیه ای
برای سلحشوران کادت
سعید صالحینیا
در جایی از
مطلبش این
جملات را از
نامه لنین به
ماکسیم گورکی
نقل میکند:
"این جور
استعدادها (روشنفکران
بورژوا) اگر
چند هفتهای
هم در زندان
بگذرانند،
هیچگونه
آسیبی وارد
نمیشود،
بخصوص که با
اینکار از
توطئهها و
مرگ دهها
هزار نفر
جلوگیری میشود".
"پارانتز از
سعید صالحینیا).
لنین اینجا از
توطئه کادتها
صحبت میکند
که نویسنده
ترجیح داده از
این پاراگراف
جا بیاندازد.
ادامه پاراگراف
این است: "ما
که این توطئههای
کادتها و
هوادارانشان
را افشا کردیم
میدانیم که
پروفسورها به
اغلب توطئه گران
یاری میرسانند
بله، این
واقعیتی است."
لنین از افراد
یک سازمان
سلطنتطلب
صحبت میکند
که انقلاب
اکتبر
بساطشان را به
هم ریخته است
که قرار بود
در آن تزار
سلطنت کند و
نه حکومت و
این حزب زخمخورده
دائما علیه
انقلاب
توطئه میکند.
اما صالحینیا
ترجیح میدهد
با یک کلک
ژورنالیستی،
نقل ناقص یک
پاراگراف و
اضافه کردن
پارانتزی در
نیمه ناقص،
همه چیز را
کله پا کند.
چرا به این
کلک دست میبرد؟
به این خاطر
که بحث بر سر
پایین کشیدن
پرچم لنین با
توسل به
"آزادی بیان"
روشنفکران
است. پس لازم
است که به جای
یک سازمان سیاسی
بورژوایی در
حال توطئه
علیه دولت
کارگران،
روشنفکران را
برجسته کرد تا
"متد لنین در باره
آزادی" که
منشا همه شرهاست
محلی از اعراب
داشته باشد.
نویسنده برای
اینکه تصویر
را دراماتیزه
و عقلها را
منجمد کند
بلافاصله به
تجربه خونین
جنایات خمینی
و خاطرات غمانگیز
قربانیانش
مراجعه میکند:
"این متد
استدلال تو
برای ما که
رژیم اسلامی و
قتلعامهایش
را تجربه کرده
به طور تهوعآوری
آشناست". این
یک حقه
روانشناختی
است که قرار
است آن کلک
ژورنالیستی
را تکمیل کند.
و بالاخره
برای اینکه
سناریوی
سیاه لنین
علیه
روشنفکران تکمیل
شود، نویسنده
در یک دادگاه
خودساخته و
خودپرداخته
این حکم را
صادر میکند:
"چرا باید
پذیرفت که
انسانی با هر
طرز فکری یک
ثانیه به
زندان برود؟
از کجا شما
طرز فکر انسانها
را به توطئه و
مرگ دهها هزار
نفر وصل کردی؟"
اولا، تهوعآور
متد چسباندن
لنین به خمینی
از طرف
نویسنده است.
تهوعآور
تداعی کردن
انقلاب اکتبر
با ضدانقلاب
اسلامی است.
تهوعآور این
است که به نام
"آزادی
بیان"، تجربه
یک مبارزه برای
آزادی و عدالت
با تجربه قتلعام
خونین اسلامی
تداعی میشود.
ثانیا،
معلوم نیست صالحینیا
چگونه و با چه
معیار سیاسی و
حقوقی میتواند
از فاصلهای
صد ساله حکم
دهد که لنین
درباره
زندانی کردن
افکار صحبت میکند؟
مخصوصا اینکه
لنین در همین
نامه صریحا به
کادتها و
توطئه افشا
شده آنها علیه
انقلاب کارگری
اشاره میکند.
معلوم نیست
چرا کسی که
مقابل چشمان
ما جعل سند میکند
درباره نقش
کادتها علیه
تلاش کارگران
صالحتر از کسی
است که لحظه
به لحظه آن
انقلاب را
رهبری کرده
است؟
و بالاخره،
دوست عزیز
برگردید نامههای
منتشر شده را
دوباره
بخوانید. لنین
از زندانی شدن
هر "انسانی با
هر طرز فکری"
صحبت نمیکند.
لنین "طرز فکر
انسانها را به
توطئه و مرگ
دهها هزار
نفر" وصل نمیکند.
لنین از چند روز
به زندان
افتادن
"اشرافزادههای
کادت" صحبت میکند
که "توطئههایشان"
علیه کارگران
تازه به قدرت
رسیده را
"افشا" کردهاند؛
"توطئههایی
چون محاصره
کراسنایا
گورکا که جان
دهها هزار
کارگر و دهقان
را تهدید میکند".
لنین وقت بازی
کردن با مقوله
آزادی ندارد.
دارد انقلابی
را رهبری میکند
که جرمش آزاد
کردن کارگران
و مردم محروم
است و به همین
جرم با محاصره
خونین همین
اشرافزادگان
کادت و
"روشنفکران
بورژوا" و
ژنرالهای
خونخوار زخم
خوردهشان مواجه
است که به هر
قیمت و هر
جنایتی مصمماند
آزادی را به
کام انقلاب
اکتبر تلخ
کنند. لنین در
مقابل توطئههای
محتکرین
ثروتمندی که
نان مردم را
احتکار کردهاند
از گرسنگان
مسکو و
پتروگراد
دفاع میکند
که حتی ٥۰ گرم
نان گیرشان
نمیآمد. لنین
یک نبرد
جانفرسا علیه
اشرافزادگان
کادت و
ژنرالهای
آدمکششان مثل
کلچاک و
دنیکین را
رهبری میکند
که مردم سیبری
و اورال را
هزار هزار
تیرباران میکنند؛
کارگران و
دهقانان
شورشی را در
طول راهآهن
سراسری سیبری،
از تیرهای
تلگـراف به
دار میآویزند.
لنین با
سفاکیهای
نیروهای
کلچاک مواجه است
که کارگران و
دهقانان را
دستهجمعی
کشتار میکنند؛
بلشویکها را
از درختان
جنگلهای
تایگا آویزان
میکنند تا از
گرسنگی زجرکش
شده و خوراک
حشرات شوند!
لنین با
جلادان قسیالقلب
طبقه شکستخوردهای
مبارزه میکند
که با شعار
"ویران کردن
یک آبادی بهتر
از این است که
یک کمونیست در
آنجا باشد"،
روستاها و
نواحی مسکونی
کارگران را
ویران میکنند
و به آتش میکشند!
بیدلیل نیست
که بورژوازی
پیروز در
شوروی فقط مجسه
لنین را پایین
نکشید؛ برای
کلچاک هم
مجسمه یاد بود
برپا کرد.
آری، در
چنین شرایطی
است که لنین
به "ماکسیمویچ
عزیز" مینویسد:
"اجازه میدهی
بدترین عناصر
محافل
روشنفکری
بورژواها دورت
را بگیرند و
در برابر عجز
و لابهی آنها
سر تسلیم فرود
میآوری. به
زوزه صدها
روشنفکر که از
دستگیری "وحشتناک"
این چند هفته
فعانشان به آسمان
رسیده گوش میدهی،
اما صدای تودهها،
صدای
میلیونها
کارگر و دهقان
را نمیشنوی و
به فریادشان
گوش نمیدهی
که توطئه گران
دنیکین،
کلچاک،
لیازانوف،
رودژیانکو،
کراسنایاگورکا
و سایر کادتها
تهدیدشان میکند.
کاملا خوب میفهمم
و خوب هم میفهمم
که با این
حساب، آدم نه
تنها میتواند
بنویسد که
"سرخها به
اندازه
سفیدها دشمن
مردمند" (مبارزان
طریق سرنگونی
سرمایهداران
و زمینداران،
به همان
اندازه
زمینداران و
سرمایهداران
دشمن مردماند)،
بلکه میتواند
به رحیم بودن
آسمان یا پدر
ما، تزار هم
معتقد باش. میفهمم
و خوب هم میفهمم."
حتما به
خاطر همین
ویژگیهای
انسانی لنین
است که
ماکسیم
گورکی در همین
دوره در مقالهای
از لنین به
عنوان
"نیکوترین
انسانی که جهان
تا به امروز
به خود دیده"
یاد میکند و
آنرا به عنوان
سرمقاله
شماره ۱۲ مجله
انترناسیونال
کمونیست چاپ
میکند و قطعا
همین خصوصیات
انسانی و تیزهوشی
سیاسی لنین
بوده است که
بلافاصله با
دیدن این مطلب
معذب میشود و
پیشنهادی
برای تصویب به
دفتر سیاسی
تقدیم میکند
مبنی بر اینکه
چاپ چنین
مطلبی را
مخصوصا به
صورت سرمقاله
نابجا میداند
و به آن شدیدا
اعتراض میکند.
در خاتمه
توجه سعید
صالحینیا را
به این حقیقت
جلب میکنم که
"این روزها
کمونیزمی
انسانی و آزادیخواه
در حال قدم
گذاشتن به
صحنه تاریخ
است" که
کوچکترین
سنخیتی با
مالیخولیای
کسانی که شیپور
را از سر
گشادش میزنند
ندارد. دنیا
را کلهپا نمیبیند؛
میخواهد
دنیا را کلهپا
کند. با
"مقوله"
آزادی بازی
نمیکند؛ میواهد
ریشه طبقاتی
اسارت را از
بنیاد برکند.
این کمونیسم،
ادامه تلاش
کموناردها و
بلشویکهاست.
این کمونیسم،
دقیقا چون
جنبشی واقعی
برای تغییر
واقعی است،
توانسته است
آوار دهها
ساله جعل و
تحریف را کنار
بزند و قامت
بلند کند. این
کمونیسم
عمیقا برابریلب،
انسانی و
آزادیخواه
است. اگر آوار
دهها ساله جعل
سازمان یافته
و سیستماتیک
به نام آزادی
نتوانست
مدفونش کند؛
کاریکاتوری
از همان آوار
به نام
"مقوله" آزادی،
اصلا کاری از
دستش ساخته
نیست . *