شش سال و اندی
پیش، آن هنگام
که آقای احمدینژاد
از سوی از ما
بهتران تازه
رئیس جمهور
شده بودند،
مقالهای از
سوی این قلم
انتشار یافت به
نام: طنابی هم
به این یکی
ببندید!
علتِ
انتشار آن
نوشته هم
همانگونه که
در خود مطلب
شرح داده شده،
یافتنِ راه
چارهای بود
برای
شرینکاریهای
آن بندهی خدای
تازه رئیسجمهور
شده، تا مبادا
دود آن، در
درجهی اول، به
چشمِ خود
ایشان و در
مرحلهی بعدی
به چشم نظام و
بزرگان قوم از
جمله چشمانِ
نازنین ولیفقیه
و رهبر بیبدیل
جهان اسلام،
حضرت آیتالله
العظمی امام
خامنهای،
ارواحِ جمیعِ
مسلمین جهان
فدای ایشان،
نرود. اما، انگار
کسی به نصایح
دلسوزانهی
این بندهی
حقیر التفات و
توجهی نکرده و
آن بنده خدا،
یعنی رئیسجمهوریِ
تا بنِ دندان
مکتبی، به حال
خود رها شد و
کرد آنچه
نباید میکرد
و گفت آنچه که
نباید میگفت!
از همین
زاویه بر آن
شدم تا آن
نوشتهی
کذایی را
یکبار دیگر در
اینجا بیاورم
تا هم عبرتنمای
آن روزها باشد
و هم به مناسبت
سالگرد راحل
شدن، امامِ
امت را ارجی
نهاده باشم.
آمین!

خدایش
بیامرزاد
امام خمینی،
پیش از این که
رحلت فرموده و
راحل شوند و
پیش از این که
«ره» به دنبالِ
نام
مبارکشان افزوده
گردد، همیشهی
خدا باعث دردسرِ
دولتمردانِ
رژیمش بود.
چرا
که جنابش عشق
سخنرانی
داشتند و
هرگاه میکرفونی
را در دسترس
مییافتند،
ناخودآگاه و
ناشکیبا شروع
میکردند به
سخنرانی و فضلافشانی.
شاید
بگویید: خوب
این موضوع که
به خودی خود
چندان معضلآفرین
و زیانبار
نبود. اما،
جای بد این
فعلِ
«پسندیده» همانا
حرف و
اظهارنظرهای
بیربط و
باربطِ حضرتش
بود که در
بیشترِ مواقع
دردسرآفرین
شده و کار
دستِ اعوان و
انصارش میداد.
حتمن
بسیاری از شما
آن «هیچ» گندهی
معروف را به یاد
دارید که امام
در بدو ورود
به ایران بر
زبانِ مبارک
جاری
فرمودند، آن
هم در بحبوحهی
انقلاب که همهی
چشمها و گوشها
بر روی کشورِ
ما زوم شده
بود. دنیا میخواست
احساس و
اندیشه رهبر
آیندهی ما را
پس از آن همه
سال تبعید و دوری
از وطن و با
موقعیتِ تازهای
که چون مائدهای
آسمانی چرب و
گرم، از آسمان
بر سفرهاش
فرود آمده
بود، بشنود.
اما این «هیچِ»
رهبر فرمودهی
نتراشیده – نه
خراشیده،
باعث گردید که
دودی غلیظ از
کاکلِ بسیاری،
از جمله اطرافیانِ
ریز و درشتش
بر آسمان
برخیزد! حضرتِ
آقای هنوز «ره»
و «راحل» نشدهی
آن روزگار، در
پاسخِ
خبرنگاری که
پرسیده بود:
از بازگشتِ به
وطن چه احساسی
دارید؟، نه
گذاشت و نه برداشت
و با همان
شجاعت ذاتی
فرمودند:
ولاکن هیچ!....
شاید اگر
امروز و پس از
این همه
ماجرا، درست به
قضیه بنگریم،
دریابیم که
حضرت امام، آن
روز، با این
«هیچ» گنده، به راستی
حرفِ دلِ
مبارکشان را
بیان فرمودند.
چون به نظر میرسد
که همین بیاحساسی
فکری، فطری به
انسان و بشریت
از ناحیهی
این ایلِ تازه
از راه رسیده، باعث
گردید که آقا
به همت
دستیاران و
کارگزارانِ
ریز و درشتش،
در طول این
مدت کوتاه
شیرازه میهن و
ملت را به این
خوبی و نازنینی
از هم بپاشند!
عشق به
سخنرانی و
درافشانیی
آقا بارها و
بارها دردسرساز
شد. اما نمیدانم
چه سر و حکمتی
هم در کار بود
که امام در میان
نزدیک به همهی
سخنرانیهایش
که همیشه خدا
با «بسم ِ
تعالی» آغاز
میگردید،
گریزی هم به
پاسبانها میزد.
اینرا، همینجوری،
هوایی نمیگویم.
اگر حوصله و
فرصت یافتید،
یکبار دیگر
سخنرانیهای
ایشان را گوش
دهید تا
دریابید که با
ربط و بیربط،
امام محترم، از
«طبقهی» پاسبانهای
عزیز صحبت به
میان آورده و
در ادامه به
موضوعهای
گوناگون
دیگری که هیچ
ربطی هم به یکدیگر
و به پاسبانهای
عزیز ندارند،
میپردازند و
مثلن بیمقدمه
و به قولِ
مادربزرگِ
خدابیامرزم «یک
و بیناگه» میفرمایند:
..... ولاکن این
اقتصاد مالِ
خره !.....
حالا خر
بیار و باقالی
بار کن!
اطرافیان که
از همان آغازِ
سیادت حکومت
اسلامی، کیسه
دوخته و خوابهای طلاییی
اقتصادی میدیدند
تا از آشفتهبازارِ
بیحساب و
کتاب کشور
برای خود و
آقازادههای
چاق و لاغر،
کلاههای
نمدین
بسازند، بور و
دلخور و با
احساسِ خریت
کامل، به دست
و پا افتادند.
ناگقته
پیدا بود که
طرح این مسئله
از سوی امام، بیش
از همه به
آقای
رفسنجانی برمیخورد.
زیرا نامبرده
از همان
روزهای
آغازین قدرتگیری
حکومتِ اسلامی
طرح و نقشهی
تسلط
اقتصادی (حالا
اگر سیاسی هم
شد فبها!) بر
سیستان،
بلوچستان،
کرمان، فارس و
هرمزگان و کیش
و قشم و خارک و
لارک و لاوان
و تنبان (تنب
کوچک و بزرگ)،
به اضافهی
همهی
فرودگاهها،
پایانههای
نفتی و
بندرگاههای گازیِ
بزرگ و کوچک و
بقیهی کشور
را در سرِ مدورِ
مبارک میپروراند.
(اگر جای
سودآور دیگری
از قلمِ
نگارنده
افتاده
خودتان بر این
سیاهه بیفزایید.
لیست باز است!).
البته منهای خراسان
که در تیولِ
حضرت واعظِ
طبسی (معروف
به شاه ِ
خراسان) بوده
و هست و خواهد
بود. از همین زاویه
بود که آقای
رفسنجانی،
حضرت واعظ
طبسی، آقای
جنتی، آقای
بهشتی - که
مظلوم مرد - و
بسیاری دیگر
از بزرگان با
گوشهای
دراز، یکصدا
فریاد
برآوردند که:
حالا ما خر
شدیم؟
البته
بقیه هم دستِ
کمی از ایشان
نداشتند. از این
روی بیخیال
فرمایشات
امام ِ هنوز
«ره» نشدهی آنروزگار،
کشکِ خودشان
را ساییده و
خرِ خودشان را
راندند. خیلی
سخت نبود و
زیاد هم طول
نکشید تا همهی
مردم
دریافتند که
«خر» در آن
مملکت بسیار
است. چرا که
تمامیی دولت
مردان ریز و
درشت مشغولِ
بندوبستهای
«اقتصاد»یی
پنهان و آشکار
شدند و به قول
معروف در میان
سردمداران
رژیم «آدمِ نه
خری» (یعنی آدم
غیراقتصادییی)
یافت نشد که
نشد.
یک روز هم
آمد و فرمود:
جنگ رحمته! جنگ
برکته! که
نتیجهاش را
دیدیم و فهمیدیم
که اگر تمام
مردم عالم
فریاد برمیآورند
که «فغان ز
دیوِ جنگ و
مرغوای او»،
حکومتِ
اسلامی و
رهبرِ
اندیشمند آن،
از رحمت و
برکات جنگ
فرمایش میفرمودند!
در پاسخ
به فرمایشات
رهبر همین بس
که یکی از برندگان
اصلی جنگ،
برادر هاشمیی
رفسنجانی که
به همراهِ
عسگراولادیهای
رنگارنگ
بیشترین
برکات جنگ
شاملِ حالشان
شد، فرمودند:
که این جنگ یکهزار
میلیارد دلار
(درست خواندید
یکهزار میلیارد
دلار!) برای
کشورِ بقیةاﷲ
الاعظم
ارواحنا لهُ
الفدا «رحمت و
برکتِ »
زیانبار
«اقتصادی = خری»
داشت. که چی؟
که امام
فرمود: سپاه
اسلام وارد شه
در کربلا! و آن
دیگران؛ با
کلید پلاستیکیی
بهشت در گردن،
نعره میزدند:
کربلا ما میآییم!
یکی هم
نبود که
بپرسد: میآیید
که چه بشود؟
اگر دلتان
خواست میتوانید
بیش از یک
میلیون
جانباخته و
معلول و موجی
و... را هم بر دستآوردهای
«رحمت و برکتِ
جنگِ امام
فرموده»
بیفزایید. چرا
که امامِ
بزرگوار با
دیدن میکرفون
هوس کرد که
بگوید: جنگ
جنگ است و عزت
و شرفِ ما در
گروی همین جنگهاست
و...» (رندی میگفت:
امام هنگامِ
ادای این شعار
فرمودند که: ولاکن
این جنگ اگر ۳۰
سال هم طول
بکشه احمدآقا
جبهه برو
نیست.... اما سانسورچیان
از پخش این
بخش خودداری
کردند!). جوجهی
آخرِ پاییزِ
این فرمایشِ
امام هم دیدیم
همان جامِ
زهرِ ماری بود
که حضرتش نوشِ
جان فرمودند!
یا آن
جریان «برائت
از مشرکین» که
المشنگهی
معروف و کشتار
انبوه زائران
ایرانی در
مکه، آنهم به هنگام
زیارت خانهی
خدا را در پی
داشت. چرا که
آقا باز هم در
یکی از همین
نطق و سخنرانیها
عنان اختیار
از کف داده
فرمودند: ما
باید برائت
بشیم از مشرک.
نبادا شما
برائت نشید از
مشرک! ائمهی
اطهار علیهالسلام
هم برائت
بودند از
مشرکین! من هم
باید برائت
بشم از مشرک،
احمدآقا هم باید
برائت شه از
مشرک..... و الا
آخر!
امتِ از
همهجا بیخبر
هم رفت و بدون
این که بیندیشد
که هر سخن
جایی و هر
نکته مکانی
دارد، شروع
کرد به برائت
شدن از
مشرکین. آن هم
کجا؟ در قلب
مکه! و کی؟ به هنگام
برگزاریی
مراسم حجِ
سالانهی
عمومی
مسلمانان!
نتیجه را میشد
حدس زد که چه
پیش خواهد
آمد، که آمد.
زدایش
آثار این
خروسخوانی
بیجا و مکان،
سالها طول
کشید. اما به
چه بهای گزافی
برای مردم و
همچنین خودِ
حکومت اسلامی!
قضیهی
معروفِ ماهیی
اوزون بُرون
هم که دیگر
اظهرِ من
الشمس است.
آقا شب خوابید
و فردا صبح پس
از طهارت و
وضو، ناگهان
دستور فرمود
تا برایش میکرفون
بیاورند و بی
مقدمه فرمود: بسمِ
تعالی؛
خوردنِ ماهیی
اوزون بُرون
حرامه!.....
از این
برگِ تازهروشدهی
امام، مملکت
به هم ریخت.
چرا که بسیاری
از مردم نه
تنها خوراکِ
روزانهشان
همین نوع ماهی
بود، بلکه از
راهِ صید و
فروش آن امرار
معاش هم میکردند. بخشی
هم سالهای
سال بود که
فقط خوابش را
میدیدند.
حالا چه شده
بود که آقا
خوابنما شده
و چنین فتوایی
صادر فرموده
بودند، خدا میداند!
دولتِ وقت
و بزرگان
حکومتِ
اسلامی، سر
پتی و پا
برهنه، در
حالی که یک تغار
گندهی ماست
بر دوش و چند
عدد فرچه در
دست داشتند، به
دست و پا
افتاده و دست
به دامانِ
تمامیی مراجع
ریز و درشت
شدند. تا مگر به
گونهای امام
را از خرِ
شیطان پیاده
کرده و قضیه
را هر جوری
هست ماست بمالند.
گروهی هم به حضورِ
خودِ امام
رسیدند تا
بپرسند که
مبنای این
فرمایشات و
جنگولکبازیها
چیست؟ و اگر
هم بشود اندک
تخفیفی بگیرند.
امام
فرمودند: لاکن
من دیروز
ماهیِ اوزون بُرون
خوردم، روروک
گرفتم و به دلپیچه
و اسهال اشد
(منظور آقا از
اشد، خیلی
شدید بود)
گرفتار شدم.
این ماهیی
ملعون به هم ریخت
مزاجم را.
برای همین هم
این ماهیی
خبیثه از
محرماته...! این
ماهی اسهال
است از برای
اسلام، این
ماهی دلپیچه
است از برای
امت، این
ماهی...
دیدارکنندگان
با ترس و لرز
گفتند: حضرت
آقا؛ شاید آن
ماهی که شما
میل فرمودید
مانده و فاسد
بوده و چه بسا
شاید اسهال
مبارک از جهتِ
خوردنِ آن
ماهیی مادر
مرده نبوده و
از ناحیهی
چیزِ دیگری
عارض شده
باشد. امام مانند
همیشه ناگهان
یک پای منتظری
را که دمِ
دستش بود بالا
آورده - درست
مثل زیر یک خم
گرفتن و کندهکشیِی
کشتیگیرها-
و یک لنگه
گیوهی نامبرده
را در آورد و
دو پای مبارک
در آن فرو کرد
و گفت: نخیر!
همین است که
گفتم. تازه
این ماهی فلس
هم نداره.
ائمهی اطهار
تناول نمیکردند
از ماهیِ عور
و غیرِ مفلوس!
ماهی باید محجبه
باشه، ماهی
باید ماخوذ به
حیا باشه، ماهی
باید مفلّس
باشه.... زمانی
حکمِ ثانویهی
ناسخ صادر
خواهد شد که
ثابت بشه این
ماهی مفلوسه
است – یعنی فلس
دارد – تا تحرم
ساقط بشه از
آن....
گفتند:
اگر این ماهی
مفلوس بشود،
حلال خواهد شد؟
امام زیر
یک تکه کاغذی
که دمِ دستش
بود با دستخطِ
مبارک مرقوم
فرمودند: بسم
تعالی، نعم!
(یعنی بله) و از
آن پس دیگر تاکل
آن منع شرعی
نداره.......
این بود
که به دست و پا
افتادند تا
راه و چارهای
برای تحلیل آن
ماهیی بختبرگشته
بیابند.
هادی
خرسندی در
گزارشِ
روشنگرانهای
از این ماجرا
مینویسد که:
آقایان
طالقانی و
منتظری (رییس
سازمان دام و
طیور و آبزیان
کشور، رییس
دانشکدههای
پزشکی و
پیراپزشکی و
دامپزشکی دانشگاه
تهران، وزیر
راه و ترابری
و مهمتر از
همه آیتاﷲ
تمساح یزدی که
به غلط برادر
را مصباح یزدی مینامند،
و به دلیلِ
نامی و ذاتی
متخصص و اول
مرجع تقلید
این امور به حساب
میآید، هم در
آن جلسه حضور
داشتند که
شوربختانه از
قلم گزارشگر
افتاده است.)
از سرِ شب بر
روی ماهیی
اوزون برون
کار کردند تا
سرانجام دمدمای
صبح فلسِ کوچکی،
درِ کونِ آن
ماهیی بیچاره
یافتند، تا
بدینوسیله از
ماهیی ملعون
رفع حرامیت شود.
(تحقیقاتِ
بیشترِ ما در
اینباره نشان
میدهد که
حضورِ تمساح
یزدی در جلسهی
پژوهشی- دینیی
محللها،
بسیار به جا و
ضروری بوده
زیرا نامبرده
وقتی میبیند
که تلاش
آقایان محلل
نتیجه نمیدهد،
در هنگامِ
استراحتِ
پژوهشگران،
یواشکی طوری که
حضار متوجه
نشوند، انگشت
در حلق مبارک
فرو برده و
اندکی استفراغ
میفرمایند.
ایشان با فداکاری
تمام و پس از
جستحوی بسیار،
فلسی از میان
استفراغ
یافته و به
ماتحتِ اوزون
بُرون بیچاره
مونتاژ میفرمایند). به
هر حال با این
تمهیدات و با
رفع تحریم
ماهی، غائله
به مبارکی و
میمنت خاتمه
مییابد.
البته
ماجراآفرینیی
سخنرانیهای
حضرت امام به همینجا
خاتمه نیافت.
میتوان گفت
که حضرتِ امام
در بیشتر این
نطقهای
ضروری و اغلب
غیرضروری،
دستهگلهای
رنگارنگِ بیشماری
به آب میدادند.
از صدور
انقلاب به
سراسرِ به قول
خودش کرهی
ارضیه گرفته
تا در اهتزاز دیدن
پرچمِ اسلام بر
فراز کرملین و
کاخِ ابیض
(سفید). نابودی
کفر (بخوانید
همهی غیرمسلمانان
جهان)! و به ناگاهان
اینکه: این
سلمان رشدی
ملعون باید کشته
شه.....!
حالا بیا
و درستش کن!
پیامد این
سخنان را همه
دیدیم و
شنیدیم. و چون
همگان بر
اثرات و
برکاتِ ثمربخش
آن در جامعه
آگاهید از
تکرار آن خودداری
میشود. اما
باید دانست که
اگر حکومت
روحانیت از
این دسته گلِ
تازه به آبدادهی
آقا بر باد
نرفت؛ به دو دلیل
بود: یکی این
که خود سلمان
رشدی انگلیسیی
خالص نبود،
دویم این که
آن دمبریدههای
چشم کبود،
هنوز به
ماجراآفرینیهای
از این دست
نیاز داشتند و
دارند!
البته یک
بار دیگر هم
حضرت امام با
«انگلیسهای به
قول داییجان
بد چشم» درگیر
شد و آن روزی
بود که «بیبیسی»
به اشتباه
اعلام کرد که
زبانم لال
حضرت امام
ریقِ رحمت سر کشیده
و مرده است! در
پیی این خبر،
حضرت
برافروخته
همانندِ
پلنگی خشمگین
در ایوانِ
جماران ظهور
کرد و این
دفعه بدون
«بسمِ تعالی» و
مقدمهچینیهای
غیرِمربوطِ
همیشگی،
فرمود: بیبیسی
درآورده که
خمینی مرده.
خودت بمیری!
بابات بمیره!
ننهت بمیره!
خمینی بمیره؟
من تو دهنِ
این بیبیسی
میزنم! من
خودم بیبیسی
تعیین میکنم!
این که تا
حالا نزدم بر
دک و دندههای
این ملعون،
این که نشکستم
دندونای این
مشرک، (به نظر
میرسد حضرتِ
امام تصور میکردند
که بیبیسی
یک شخص حقیقی
است!) فقط از
این بابته که
بلندگو شدی از
برای من؛
اعلامیه شدی
از برای من،
بوق شدی از
برای من، چوق
شدی از برای
من! حدِ خودت
نگهدار! تکذیب
شو خبر را والا.............
القصه میتوان
حدس زد که از
نگرش به همین
زوایا بود که
ظاهر شدن آقا
در ایوان
جماران برای
دولتمردان
ریز و درشتِ حکومت،
حکم زلزلهای
ده ریشتری و
مخوف را داشت
که تن و بدن و
هست و نیست
اینان را به
لرزه درمیآورد.
به عبارت دیگر
ظاهر شدن امام
در ایوانِ جماران
همان و خیس
شدن خشتک
اعوان و
انصارِ حکومت
همان! چرا که
میدانستند؛
همین فرداست که دوباره
میباید برای
صاف و صوف
کردن
خرابکاریهای
حضرتش دست و
آستین بالا
بزنند.
البته نه
این که خیال
کنید زبانم
لال ارکان حکومت
با عقاید و
فرمایشات
امام مخالف
باشند. استغفراله!
کلِ حکومت با
او همدل و
همزبان بودند!
اما ترس و لرز
و دلمشغولیِ
آنان از این
بود که نکند
این یلخی به
آبزدنهای
آقا باعث شود
که با واکنش
داخلی و خارجی
مواجه شده و
خدای نخواسته
زبانم لال ناندانیی
آنان از میان
برود!
یک روز
خبر رسید،
یعنی مانند
همیشه «بیبیسی»
خبر داد، که
نمایندگان
دولت فخیمهی
انگلیس از سوی
مارگارت تاچر
به ایران میآیند.
در خبر گفته
شده بود که
این
نمایندگان دیدار
با امام را
نیز در دستور
کار خود
دارند. از این
خبر رعشهای
سخت و جانکاه
بر پیکر رییس
دولت و دیگر
ارکانِ رژیم
افتاده، دست و
پایشان را گم
کردند. چرا که
از روز
برایشان
روشنتر بود که
در این دیدار،
دیدن میکرفون
همان و شروع
سخنرانی امام
همان! امام هم
که قربان نامش
در موقع
سخنرانی از
خود بیخود
گشته، هر چه
دلِ تنگش میخواست
می گفت. از
سویی با
«انگلیسیها»
هم که نمیشد
شوخی کرد. حساب
و کتابِ هیات
نمایندگی
دولت انگلیس
با ماجرای سلمان
رشدی و تکذیب
خبرِ بیبیسی
زمین تا آسمان
فرق داشت. چرا
که انگلیسیها
از قدیم و
ندیم استادِ پس
پردهی روحانیت
مبارز و غیرمبارز
بوده و هستند.
از این روی به دست
و پا افتادند
تا پیش از آن
که کار از کار
بگذرد، چارهای
بیندیشند.
این تلاشها
ادامه یافت تا
دست آخر راه
چارهای
منطقی یافتند.
قرار بر این
شد که رییس
دولت، رییس
مجلس، رییس
دیوان قضا و
شاه اکبر به
اتفاق احمدآقا
و چند تن دیگر
همزمان به دیدار
آقا رفته و
بدون
رودربایستی
بگویند که قضیه
از چه قرار
است. آنها به
شخص امام حالی
کردند که این
تو بمیری از
آن تو بمیریها
نیست و اگر به
کشور انگلیس،
دولت انگلیس و
رییس آن
مارگارت تاچر
و یا ملکهی
الیزابت
توهین و بیادبی
شود حسابمان
با کرام
الکاتبین
بوده و برای
کل روحانیت
گران تمام میشود.
حضرت امام هم
اگر به آیندهی
نظام
علاقمندند
باید در
سخنرانی خود
با توجه به
حساسیت
موضوع جانبِ
احتیاط را
مراعات کرده و
پا را از گلیم
خود فراتر
نگذارند.
امام این
بار برخلاف
همیشه که گوشَ
شنوایی نداشت،
با کمال خضوع
و خشوع که از
حضرتش بعید مینمود،
فرمودند:
حالیمه ...
ولاکن چون من
یلخی و سیخکی
سخنرانی میکنم،
گاهی نمیدانم
چه میگویم. در
اینگونه
موارد است که
خارج میشوم
از جادهی
اعتدال. اگر
یک جوری حالی
شوید مرا،
نشان بدید آن
جادهی
اعتدال را بر
من، اصلاح میشوم
سخنرانی را!
احمدآقا،
در حالی که به
پهنای رخسار
مبارک اشک میریخت،
گفتند چارهی
این کار آسان
است. نخی،
بندی یا طنابی
را به انگشت
پا یا دست یا
گردنِ
مبارکِ بابا
میبندیم. سر
دیگر آن را من
در دست گرفته
و در پشت
صندلی مبارک
اینجوری
چمپاتمه و یا
در اتاق پشت
ایوان مینشینم.
هرگاه حضرت
امام ساز خارج
بزند، طناب را
میکشم تا
بدینوسیله
امام متوجه
شده، موضوع را
عوض کنند. خود
امام و بقیهی
حضار با گفتن
احسنت و صد
آفرین و
فرستادن سه
صلواتِ بلندِ
دشمنشکنِ
کافرکش، به
هوش و ذکاوتِ
چکیدهی امام
- احمدآقا- با
اصل طرح
موافقت کردند.
اما اشکالی در
این قسمت
دیدند و آن
این بود که
نمیشد طناب
را به انگشت
دست یا پای
امام بست.
زیرا این
ترفند از چشم
حاضرین و ناظرین
و خبرنگاران و
دوربینهای
پنهان و
آشکار، که
همیشهی خدا
دست اندر دستِ
استکبارِ
جهانی بوده و
در جهت بیآبرویی
حکومت اسلامی
از هیچ کوششی
فروگذار نیستند،
مخفی نمانده و
صورت خوشی
نداشت که رهبر
عظیمالشان
انقلاب طناب
به پا یا طناب
به دست یا گردن
مشغول طرحِ
افاضات باشند.
آنها بر این
عقیده بودند
که بند را
باید به جای دیگری
از بدن حضرت
امام بست که دست
کم دیده نشود.
چندین و
چند ساعت شور
و مشورتِ رجال
حکومتی سر
انجام نتیجه
داده مکان
مناسب را
یافتند. به پیشنهاد
«رییس مجمع
تشخیص مصلحت
نظام» مصلحت
این بود که
طناب به بیضه
چپ امام (اشتباه
نشود منظور
بیضهی اسلام
نیست!) بسته
شود که هم عضو
حساسی است و
امام زود متوجه
میشوند و هم
انتخابِ
جناحِ چپ به منزلهی
امتیاز و
احترام به
دولت ماورای
راست انگلیس
است. بند را هم
از زیر عبای
امام رد کرده
به دست احمد
آقا بسپارند.
رندی میگفت
شانس آوردیم
که هنگام طرح
پیشنهادِ
رییس مجمع
تشخیص مصلحت،
هیچ کس از
طبقهی اناث
در جلسه حضور
نداشت و الا
معلوم نبود که
تکلیفِ سرِ
بند به کجا میانجامید!
*
به هر روی موضوع
به خیر و خوشی
گذشت و تلاشها
نتیجه داد. تا
آنجا که از آن
پس به هنگام
سخنرانیهای
مهم و خطیر،
با همین ترفند
تا حدِ زیادی
موفق به کنترل
اوضاع میشدند.
برادر
احمدینژاد
هم در طول این
مدت کوتاه ریاستش،
نشان داده که
به راستی پیرو
خط امام است و
بیتاب و طاقتِ
میکرفون و
سخنرانی! عنان
از کف دادنهایش
هم قربانش
بروم درست
شبیه خود امام
است و دردسرآفرین!
به نظر میرسد
که این برادر
مکتبی به همان
درد امام
راحلِ «ره»
دچارند و وقتی
میکرفونی را
میبینند از
خود بیخود
گشته و برای
برادران
دردسرآفرینی
میکنند. تازه
کمی هم بیشتر!
چرا که اگر
مثلن امام به
اقتضای
موقعیت و سن و
سال، تنها در
ایوان جماران
ظاهر میشدند؛
برادر احمدینژاد،
دست و پا دار و
متحرک هم
هستند و برای
نمونه یک وقت
دیدید پا شد و
رفت اصفهان و
چکشی، بیلی،
کلنگی برداشت
و قفلی،
پلمبی چیزی زد
و شکست. از آن
گذشته،
بدبختی و سیهروزگاری
دولتمردان
اسلامی اینجاست
که در این
دوره، خودِ
رهبرِ حانشین
«ره»، با سیخی
در دست در پس و
پشت رییسجمهور
ایستاده است و
به جای آرام
کردن اوضاع،
مشغولِ سیخونک
زدن به کفلِ
ایشان هستند!
از این رو
باید راه چارهای
برای ختم
غائله پیدا
کرد.
دانایان
قوم بر این
عقیدهاند که
راه چاره در
مورد رییسجمهور
مکتبی، همان
است که برای
امام تجویز شد.
به زبان سادهتر،
دولتمردان بر
این عقیدهاند
که باید نخی،
بندی و یا
طنابی بسته
شود به همان
جایی که برای
امام بسته شده
بود، به اضافهی
سپری آهنین به
پشت ایشان و
زنجیری که
حالا محل
اتصالش هم
زیاد مهم
نیست. سر طناب
هم، چون احمدآقا
دیگر مرحوم
شدهاند، به دست
آقای خاتمی
بسپارند که
هشت سال تمام
تجربه کلاهگذاری
بر سر و
کلاهبرداری
از سرِ ملت را
یدک کشیده و
کارکشته شدهاند.
سرِ زنجیر را هم
بسپارند دست
آقای دکتر
الهام سخنگوی
محترمِ دولت.
تا شاید بندهی
خدا از این
همه روشویی،
ماستمالی و
پشتک و وارو
زدنِ جلو دوربینها
ومیکرفونهای
خودی و غیرِخودی
نجات یابند!
اما یادتان
باشد که سپردن
سر طناب و
زنجیر به دست
آقای خامنهای
به هیچوجه
توصیه نمیشود
و به مصلحتِ
نظام نیست! زیرا
ایشان نمیتوانند
با یک دست هم
سرِ طناب و
زنجیر را
نگهدارند و هم
سیخ را!
----------------------------------------------
* میگویند
(البته گردن
آنهایی که میگویند.
زیرا: بنده
مسئول ِ آن
نخواهم بود.)
وقتی
نمایندگان دولتِ
فخیمهی
انگلیس به
جماران
آمدند، طبق
معمول، حضرت امام
شروع به سخنرانی
کرده و پس از
بسمِ تعالی
معروف از هر دری
سخن به میان
آوردند. در
میان سخن،
ناگهان
فرمودند: میخواهم
بپرسم این
دولت انگلیس...
در این
موقع احمدآقا
دستپاچه و
شتابان طناب
را کشید. امام
هم اوخی کرد و
با تغییر
موضوع به سخن
ادامه داد.
اما پس از چند
دقیقه دوباره
فرمود: میخواهم
بدانم در
انگلیس ....
احمدآقا
با چشمانی
اشکبار و دستی
لرزان در حالی
که در دل میگفت:
قربان اوخ
گفتنت بروم،
طناب را کشید.
امام هم به
شاخهی دیگری
پرید. با
اینهمه چیزی
نگذشته بود که
بار دیگر به
پله اول برگشت
و گفت: این
دولت و مردم انگلیس...
احمدآقا
که دیگر طاقتش
تمام شده بود،
با تمام وجود
طناب را کشید.
این بار امام
در حالی که
بسیار برافروخته
و خشمگین به نظر
میرسید رو
کرد به ولد
گرامی و گفت:
نکش بچه، میخواهم
بپرسم که در
انگلیس که
رهبرش زنه (زن
است) اگر
بخواهند جلو
حرفش را
بگیرند، طناب
را به کجایش
میبندند؟
آبان ۱۳۸۴