توماس برنهارد:

دیكتاتور

داستانکی از مجموعه‌ی «داستانک‌ها» از نشر ثالث

ترجمه ناصر غیاثی

 

دیكتاتور از میانِ بیش از صد متقاضی یك نفر كفش‌پاك‌كن... انتخاب كرده است. به او ماموریت می‌دهد هیچ كاری نكند مگر پاك كردنِ كفش‌هایش. كار به مردِ ساده‌ی دهاتی می‌سازد و به سرعت به وزنش اضافه می‌شود و تفاوت او با رئیس‌اش – او تنها از یك دیكتاتور فرمان می‌برد - در طول سال‌ها به اندازه‌ی یك تارِ مو می‌شود. شاید کمی به این خاطر كه كفش‌پاك‌كن همان غذایی را می‌خورد كه دیكتاتور. او به زودی صاحب ِ همان دماغِ چاق و بعد از این كه موهایش را از دست داد، صاحب ِ همان جمجمه‌ای می‌شود كه دیكتاتور دارد. دهانش قلمبه‌ای بیرون زده و وقتی پوزخند می‌زند، دندان‌هایش معلوم است. همه، حتا وزیران و نزدیكانِ دیكتاتور از كفش‌پاك‌كن می‌ترسند. عصر چكمه را جفت می‌كند و ساز می‌زند. نامه‌های بلندی به خانواده‌اش می‌نویسد، كه شهرتش را در سراسر كشور می‌پراكند. می‌گویند: «وقتی آدم كفش‌پاك‌كنِ دیكتاتور باشد، نزدیك‌ترین آدم به اوست.» واقعا هم كفش‌پاك‌كن نزدیك‌ترین آدم به دیكتاتور است، چرا كه باید همیشه جلوی درِ دیكتاتور بنشیند و حتا آن‌جا بخوابد. به هیچ‌وجه نباید از آنجا دور شود. اما یك شب كه به اندازه‌ی كافی احساس قدرت می‌كند، بی‌خبر وارد اتاق می‌شود، دیكتاتور را بیدار می‌كند و چنان او را با مشت می‌زند، كه دیكتاتور می‌میرد. كفش‌پاك‌كن به سرعت لباس‌اش را درمی‌آورد و به دیكتاتورِ مُرده می‌پوشاند و خودش لباسِ دیكتاتور را می‌پوشد. در مقابلِِ آینه‌ی دیكتاتور می‌فهمد كه واقعاَ شبیه دیكتاتور است. در یک آن تصمیمی می‌گیرد. خود را مقابلِ در می‌اندازد و فریادمی‌زند كه كفش‌پاك‌كن به او حمله كرده و او به خاطرِ دفاع از جانش كفش‌پاك‌كن را زده و كُشته‌است. دستور می‌دهد كفش‌پاك‌كن را ببرند و بازماندگانش را خبر كنند.