نیما یوشیج:

دم به دم
در تن من۱
تن من با
تن مردم، همه
را از تن من
ساختهاند،
و به یک
جور و صفت میدانم
که در این
معرکه
انداختهاند.
نبض میخواندمان
با هم و میریزد
خون، لیک کنون
به دلم
نیست که
دریابم انگشت
گذار
کز کدامین
رگ من خونم میریزد
بیرون.
یکی از
همسفرانم که
در این واقعه
میبرد نظر،
گشت دچار
به تب ذاتالجنب
و من،
اکنون در من
تب ضعف
است برآورده
دمار.
من نیازی
به حکیمانم
نیست
"شرح
اسباب" من ِ تبزده
در پیش من است
به جز
آسودن درمانم
نیست.
من به از
هر کس
سر به در
میبرم از
دردم آسان که
ز چیست:
با تنم
توفان رفته است
از تنم
خون ِ فراوان
رفته است
تبم از
ضعفِ من است
ضعفم از
خونریزی است.
یوش ـ
تابستان ۱۳۳۱
۱. نیما
این شعر را به
یاد ناظم حکمت
شاعر مترقی و
مردمی ترکیه
سرود.