میترا
درویشیان:
رمضان

در ورودی
را به آرامی
باز میکرد تا
کمتر جلب نظر
کند و گاه اگر
از دستش درمیرفت
و چشمهای کمفروغ
دیگران را بر
روی چهرۀ خود
میدید، چقدر
بدنش سنگین و
راه رفتن برایش
مشکل میشد.
زمانی که
کنار اتاق مینشست
و سیگار لاپیچ
را در دستان
میچرخاند و
در چوبسیگارش
میگذاشت
انگار در این
دنیا سیر نمیکرد
و صورتش را با
هزاران هزار کندوی
عسل نمیشد
مقایسه کرد.
گاه تکسرفهای
باعث میشد تا
بغض گرهخورده
را بیرون
بریزد و گاه
میتوانست بغض
را آنچنان فشار
دهد تا در گلو
بمیرد. گاه
سرش تکانی میخورد
و گاه دهانش
طوری باز میشد
که انگار بر
ریش دنیا میخندد؛
در صورتیکه
هیچکس تا آن
زمان خنده بر
صورتش ندیده
بود.
آ خدا فتیلۀ
چراغش را آرامآرام
پایین میکشید.
او از جای خود
بلند میشد و
از کنار دیوار
به طرف حوض میرفت
و همچنان که سرش
پایین بود دست
نماز میگرفت.
سعی میکرد
چشمش با چشم
هیچکدام از
همسایهها
برخورد نکند؛
از خودش و از نگاه
دیگران شرم
داشت.
صدای اذان
تمامی محله را
پر کرده بود،
در خیابان گاه
صدای شتابان
پایی به گوش
میرسید و گاه
صدای گریۀ بچه
همسایه فضای
سکوت را در هم
میشکست. بوی
غذایی در فضا
نمیپیچید،
گویا تمامی
محل یک جور
غذا داشتند:
نان و پنیری
که نه بویی
داشت و نه
رنگی و شاید
هم همان نان
خالی.
دستانش را
بالا گرفته و
با دردی در
گلو گرهخورده
زمزمه میکرد:
خدایا، رضا
هستم به رضایت،
اگر اینگونه
میپسندی! بچهها
مدتهاست نان
خشکشده میخورند.
خدایا بیش از
این من را
شرمنده نکن؛
دیگر نمیخواهم
رنگ زردشان را
ببینم. خدایا
یا مرگ یا
انصاف! به
بزرگی خودت
قسمت میدهم، این
گرۀ زندگی من
را باز کن. مگر
ماه رمضان نیست،
پس کو انصاف و
عدالت در مورد
بندگانت؟ پس
کو کرم و
بزرگیت؟ تنها
کاری که کردی
رمضان را در
گوشم خواندی.
الان سالیان
سال است که
خانهام همواره
رمضان است.
