مسعود
آذر
ای
کارگر...
ای
کارگر اندیشه
کن، راهی بجو، سامان
بگیر
با
سوز خود سازش
مکن، فریاد کن،
درمان بگیر
فرمانبری از
بیخدایان
دین و ایمانی
نشد
عمری حقیرانه گذشت
و هیچ سامانی نشد
وین زجرِ
دائم رنجبر،
در سفرهات نانی نشد
برخیز
و نان سفره را
از دست ناانسان
بگیر
در
حسرت یک لقمه نان،
آهِ پیاپی میکِشی
فردا
چو امروزت شود،
کین فقراز دِی
میکِشی
زنجیر
کارِ بردهگی، بر
دوش تا کِی میکِشی
مشتی
گره کن نازنین، آتش بهپا
کن، جان بگیر
زین ثروت
ملی که شد آذوغۀ میهنخوران
امروز گر کِتمان
کنی، فردا نمییابی نشان
رحمی مکن بر
سارقان، ترسی مکن
از باطلان
از
حقّ خود پروا مکن، حق از
خطاکاران
بگیر
با بهرۀ کار
تو میسازند زندان، کارگر
بخشند پاداش تو
بر صدها نگهبان،
کارگر
در خون
شکنجه میشود
فرزند ایران،
کارگر
حال
آنچه خواهی کن،
ولی از قلب
خود فرمان
بگیر
مردِ
عمل باید شدن کار
از سخن افتاده شد
کشور
نیابی در
جهان کو با
شعار آزاده شد
زین مرگ
تدریجی که
نامش کارکردن
داده شد
هستی
ز دستت میرود،
هستی ز
نامردان بگیر
یکدست با
دستی دگر مشتی شود کوبنده سر
رودی
شود یک قطره
گر با قطره
گردد همسفر
برخیز تا
خیزند با تو
صدهزاران کارگر
آنگه
که برپا خاستی اوجی
چو سیمرغان بگیر
ای
کارگر،
اندیشه کن،
راهی بجو،
سامان بگیر