محمود
داودی:
روزی
باز خواهی گشت
روزی
باز خواهی گشت؛
با دیوانی از
جنون وهوس
...
با برگهای
کهنه و فرسوده
و تکراری
با کولباری از
بغض
و تردیدی میان
آمدن و نیامدن
روزی باز
خواهی گشت؛
اما دیگر در
من حرارتی باز
نخواهی یافت
چشمانم سرد به
تو مینگرند
و لبانم را شهوت
گفتن نیست
روزی باز خواهی
گشت؛
نه به حریر
رویایی سپید
به چهار دیوار
نمور ونمناکی
در خواهی
افتاد
که من نیز
خستهام از
پلکانش بالا
بیایم
دیگر در من
هیچ شجاعتی
باز نخواهی
یافت
صداقتی حتی ...
جز گریهای از
سر دریغ
روزی باز
خواهی گشت؛
و خاطرات عزیزم
را خراب خواهی
کرد
و تو بی هیچ
آرامشی ......
آنچنان که من
در عشق
و آنقدر در
خود خراب غوطهور
شدهام
که تو را هرگز
نخواهم شناخت
و دیدهگان
خواهش من
در دزدانهنگاههای
موزیانهات
هرگز نخواهند
نشست
و لبخند
دروغینت را با
متانتی سرشار
نخواهم پذیرفت
روزی باز
خواهی گشت؛
و سرانگشتان
گرم تمنا را
بر سنگ خواهی
زد...