کارو دردریان:

آخرین نامه

(منبع: اشعار منتشرنشده کارو)

 

شش ماه تمام است که در کوچه و پس‌کوچه‌ها ویلانم.

 

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت‌بار یکی از هزاران زن بیگناهی است که اجتماع، در ظلمتِ شبِ احتیاج، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است.

 

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است.

 

کاش نامه‌رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره‌بخت نمی‌رساند....

 

مادرجان! این آخرین نامه‌ای‌ست که از یک‌وجبی گور زندگی واژگون‌بخت خود برای تو می‌نویسم ..

 

فاصله من – فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی‌نام‌ونشانی که در انتظار من است یک وجب بیش نیست ..

 

این نامه ، هذیان سرسام‌آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده‌های بدبخت نام مستعارش زندگی‌ست ..

 

مادرجان! شاید آخرین کلمه‌ی این نامه، به منزله نقطه‌ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم‌انگیز زندگی ازیادرفته دخترت.......

 

خدا می‌داند که در واپسین لحظات عمر چقدر دلم می‌خواست پیش تو باشم... و پس از سه سال جان کندن تدریجی، هم‌آغوش با سوداگران ورشکست شهوت در بستر خون‌آلود هوسهای مست و تک‌نفسهای ننگ و بدنامی و فراموشی جام زهرآلودم را در آغوش پُرمحنت تو با دست تو به مرگ می‌سپردم ...

 

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو، هیچکس اینجا نیست... جز این پیکر درهم‌شکسته‌ام و پیرمردی رنجور، که با دریافت بیست ریالی (بیست ریالی که کارمزد آخرین هم‌آغوشی من است) نامه‌ای را که اکنون می‌خوانی به جای من، برای تو بنویسد ...

 

مادرجان می‌دانم که با خواندن این نامه، به خاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...

 

گریه کن مادر! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان‌کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره‌بختی نیست ....

 

دختر تو مادر، دارد همین حالا، پای دیواری سینه‌شکسته در کمال ناکامی و بدنامی می‌میرد .... ایکاش دختر دربه‌در تو که من بدبخت باشم، می‌توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...

 

مادرجان! خواهش می‌کنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی‌درمان در پهنه این دل ماتمزده‌ام دارم، به صورت قطره‌های سرگردان مشتی سرشک دیده گم‌کرده، به دامان محبت‌بار تو بسپارم ....

 

می‌دانم هرگز باور نمی‌کردی این‌چنین نامه‌ای به دست تو برسد؛ تو بر حسب نامه‌های گذشته من، دخترت را زنی نجیب می‌دانستی که شرافتمندانه، دور از خانه و کاشانه، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می‌آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که از بخت من بدبخت، در عصری به دنیا آمده‌ام که "شرافت" به طور رقت‌انگیزی بازارش کساد است.

 

می‌دانی یعنی چه؟ مادر همه هر چه تاکنون به تو نوشته‌ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب‌ناپذیر.

 

خدا می‌داند که هیچ دلم نمی‌خواست دل شکسته‌ات را،  بار دیگر بشکنم ... همه‌ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست‌وچهارمین سال تولد من  که در حقیقت بیست‌وچهارمین سال تولد یک بدبختی بی‌زوال است، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره‌پاره من که مات و دست‌نخورده و بی‌صاحب در کنج کلبه‌ی فقیرمان افتاده است، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه‌ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حداقل آنقدر تو را عزیز می‌داشتم که تا واپسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من، شریک باشی ....

 

مادرجان! در تمام این مدت سه‌سالی که مرا با این قبرستان بی‌سرپوش آرزوها و آمال انسانی، به این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه‌به‌دوش شهرستانی، این تهران خراب‌شده، روانه کردی، بر حسب راه نکبت‌باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت، من یکی از بی‌پناه‌ترین و بیگناه‌ترین گناهکاران روزگار بوده‌ام.

 

افسوس! ... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی‌دهد، تا آنجا که می‌خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

 

همانقدر باید بگویم که زندگی به سرنوشتی اینقدر دردناک، دچارم کرد ، سه سال تمام، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز، همه مستی‌ها، پستی‌ها، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من، خلا صه کردند.

 

آه ، خداوندا! چه سرنوشت وحشتناکی!

 

در عرض این سه سال، سرتاسر آرزوهای من، اشکها و اشکهای پنهانی من، بازیچه‌ی خنده‌ها، محبتها و پایکوبی‌های ساختگی بود ....

 

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه‌روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

 

تنها یکبار، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما، به خدا، مادر، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

 

آری، مادرجان! شش ماه پیش در همان خانه‌ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود، صاحب فرزندی شدم ...

 

از چه پدری؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی‌دانم ... اما آنچه مسلم بود، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...

 

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها، دربه‌دریها، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

 

احساس می‌کردم زنی نجیبم و در خانه‌ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده‌ام ... و فردا صبح پدرش از دیدن او ....

 

آخ مادر چه می‌گویم؟! چه می‌خواهم بگویم؟!

 

آه، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام!

 

مادرجان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند؟!

 

رییس آن خانه نفرین‌شده بچه‌ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت.... قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما! ماما! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد.

 

آخ مادر ... ببین سرنوشت کار انسان را به کجا می‌کشاند ... که در خانه‌ای چنین رسوا، به زنی که رییس‌خانه است، باید "ماما" گفت ... آخ بیچاره مادرم ....

 

باری بچه‌ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ... هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان از من پرسید: چرا؟؟؟

 

دخترم را بردند و بر حسب قوانین حاکم بر این‌چنین خانه‌ها او را در خلوت محض به خاک سپردند.

 

چه می‌دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است، دنیایی که سرنوشت، دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می‌کشاند چه سرنوشتی می‌توانست نصیب دختر یک فاحشه بدبخت کند؟!

 

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کار افتاه بودم؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود.

 

مادرجان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته‌ام مقرری

ماهانه برایت بفرستم.

 

به خدا مادر، در عرض این شش ماه درآمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر به خواب روم ....

 

چه خواب؟ چه شکم؟ چه بدبختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس‌کوچه‌ها ویلانم ... در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوان‌سوز گرفتار شدم ...

 

دیگر نمی‌توانم حرف بزنم، بغض دارد خفه‌ام می‌کند، بغض نیست، مرگ است! مرگ در کار تحویل گرفتن پس‌مانده‌ی جان من است!

 

خداحافظ مادر!

 

شیرت را حلال کن، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون‌بختش چطور زندگی کرد، و چطور مرد؛ نه - مادرجان نگو.

 

خدانگهدارتان

 

کارو (یا کاراپت) دردریان نویسنده و شاعر معاصرمان در سال ۱۳۰۴ در شهر همدان به دنیا آمده و در سال ۲۷ تیر ۱۳۸۶ در آسایشگاهی به نام "دهکده مریم" در کالیفرنیای در ایالات متحده آمریکا فوت کرد.

 

پدر کارو فرش‌فروش بود و از این رو کارو دوران جوانی و نوجوانی خود را در شهرهای بسیاری از جمله همدان، بروجرد و اراک زندگی کرده است . پدر کارو علی‌رغم هیکل ورزیده در ۳۹ سالگی درگذشت و خانواده‌ای با ۸ فرزند به جای گذاشت. کارو و سایر اعضای خانواده پس از مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز گذرانده و سپس به سوی تهران کوچ کردند. تا زمانی که پدر زنده بود، خانواده کارو رنگ فقر را ندیده بود، اما پس از مرگ پدر، آه، فقر، نیاز، حسرت، درد و در به دری رنگ تیره‌ای به زندگی آنها بخشید. این سختیها و نامرادی‌ها برای کارو و دیگر افراد خانواده زندگی را بسیار دشوار کرده بود. ویگن خواننده بزرگ ایرانی یکی از برادران کارو بود. جالب آنجاست که تا زمانی که کارو و ویگن با هنرشان نامی شدند دشواری زندگی ادامه داشت. شاید درست همین از میان فقر بر پاخاستن، فقری که بیشتر مردمان آن روزگار آن را لمس می‌کردند موجب آن شد که این دو برادر درد و رنج را با تمام وجود احساس می‌کردند و زمانی که به شهرت رسیدند، مردم آن دو را از خودشان دانسته و با هنر آنها همراه شدند.

 

کارو از نسل نخست شاعران نیمایی بود. نخستین کتاب او با نام "شکست سکوت" در پاییز ۱۳۳۴ به چاپ رسیده و آغازی است برای کسب شهرت و اعتبار کارو شد. یکی از ناشران این کتاب، ابوالقاسم صدارت، در سال ۱۳۵۱ نوشت که تنها انتشاراتی او این کتاب را در خلال این سالها ۲۰ بار چاپ کده و ۲۰۰۰۰۰ نسخه از این کتاب را به فروش رسانده است!

 

کارو در همین کتاب نخستش، وصیت‌نامه خود را نوشته، و از جمله می‌گوید که دیگر به عنوان"کارو" مرده است و از این پس هر چه می‌نویسد برای انسان، برای انسان رنج کشیده قرن ما خواهد بود، هر چند که بیان چنین نوشتاری تلخ و فضای آن تاریک باشد . او می‌نویسد:

"قرن ما، صدف نیست، ماسه است، غزل نیست، حماسه است! در چنین قرنی من نمی‌توانم با همان کلمات، به همان طریق، و همان سلاح، که در گذشته‌های قرون، شاعران، ساربان کاروان شترها را به آهسته‌راندن دعوت می‌کردند، کاروانهای رنگارنگ قرن ما را، شکم کاروان گرسنگان را به نان نطلبیدن، قلب کاروان بردگان را به آهسته تپیدن، اشک زندگی، ساربان کاروان میلیٌونهای ِ مرگ ِگمنام را در تقاطع صلیبها، به فرو نریختن دعوت کنم! شاعر قرن ما، نویسنده قرن ما، همانگونه که نتیجه طبیعی شعر و ادب قرون دیرین است، فرزند اجتناب‌ناپذیر قرن ماست ! ... بنابراین سخن او نمی‌تواند معلول صرفا یک علت باشد: سخن‌سرای قرن ما - خود - معلول ِ بلافصل ِ یک سری علتهاست ... و سخنش، جرس ِ سپیده‌دم بیداری ملتهاست."

 

کارو نگاهی انسانی به تمام زندگی و دوران خود داشت. شاعری بود که دید اجتماعی‌اش چراغ راه زندگی و خلق آثارش بود، نگاهی که با دیدن رویدادهای دوران، زندگی مردم و دردهای فلسفی و اجتماعی او و هنرش را به حرکت درمی‌آورد. جنگ، تبعیض نژادی، ظلم، بی‌عدالتی‌ها، فقر، آوارگی، تنهایی، عشق، ناکامی، بی‌وفایی و ... کارو را به نوشتن می‌کشاند.

 

کارو در آغاز یکی از مهمترین آثارش، کتاب "ماسه‌ها و حماسه‌ها"، سخنی از "رومن رولان" نویسنده روشن فرانسوی آورده است که بیش از هر چیز نشان‌دهنده نوع نگاه خودِ او به هنر است: "اگر هنر و حقیقت نمی‌توانند با هم زندگی کنند، بگذار هنر بمیرد. هنری که در برابر انسان مسئول است و متعهد".

 

حاصل عمر ادبی کارو کتابهای زیر بودند: شکست سکوت، نامه‌های سرگردان، برادرم ویگن، سایهٔ ظلمت، سمفونی سرگردانی یک انسان، خاطرات یک گورکن، ماسه‌ها و حماسه‌ها، پروازهای فکر، دوبیتی‌ها و کفرنامه

 

کارو یکبار ازدواج کرد و پس از دورانی طولانی زندگی مشترک از همسرش جدا شد. او سه فرزند، دو دختر و یک پسر به نام‌های رمی، ربکا و رنه داشت.

 

کارو با برادرش ویگن رابطه‌ای بسیار صمیمانه داشت و پس از کوچ از ایران هر دو در کالیفرنیا زندگی می‌کردند.