ایرج
جنتی عطایی:

طلوع
خواهی کرد
در
شام سبز یک
بهار، از سفرههای
خالی
دهقانان، گسترده
بر اسارت
دلگیر روستا، از
قلب خوشهی
گندم در مطلع
تغزل باران
طلوع خواهی
کرد و دهکده
آواز خشم را
با تو دوباره
خواهد خواند. در
صبح زرد یک
زمستان از بغض
پُرصلابت
اندوه کارگر، گلکرده
در حماسهی
چرخ و براده و
آهن در
کارخانهها
از دستهای
ماهر انسان در
خلق سربلندی
دنیا، طلوع
خواهی کرد و
کارخانه آواز
خشم را با تو دوباره
خواهد خواند. در
ظهر سرخ یک
تابستان از
سنگر شریف
شکفتن در شط
داسها و پتکها،
کتابها و دستها،
تفنگها، طلوع
خواهی کرد و
شهر آواز خشم
را با تو
دوباره خواهد
خواند.
در
عصر خونی یک
پاییز طلوع
خواهی کرد، از
دهکدهها و
کارخانهها، از
خانهها، طلوع
خواهی کرد.
هر
برادر تنی اگر
گرسنه نیست با
تو که گرسنهای
خصم خانگی
است. هر غریبهی
گرسنه با
گرسنهها ولی
برادر است. هر
برادری که
خواب میکند
تو را و نان
خویش میخورد،
نان دشمنان
توست. در نبرد
ما گرسنه را
گرسنه یاور
است. با شهیدزادهای
بر پشت، با
شهید نطفهای
در شکم، پُر
کینه، پُر خشم،
زن روستایی
ایستاده بر
نعش مرد شهیدش
در عبور سربازان،
باری اگر چه
ما رنجبردهایم،
ما زخمخوردهایم،
ما تا رسیدن
بیمرگی
امید، هر روز
مردهایم، ما
با چراغ کینه
شب را شناختیم،
با اسب سرخ
حادثه تا قلب
بیتپش مرگ
تاختیم، ما تا
شکفتن انسان، ما
تا دمیدن
فریاد، ما تا
رسیدن خورشید
زندهایم.
باری،
اگر چه... اگر چه...
سکوت کن، به
یاد آنکه در
سپیده جان
سپرد، سکوت
کن، به یاد
آنکه با امید
خلق مُرد،
سکوت کن به
یاد خشم آن
شهید سربلند، سکوت
کن به یاد آن
که عاشقانه
زخم خورد. تو
از سکوت اگر
به خشم میرسی،
سکوت کن.
گریهی
مادر صدای جان
بود که در
دهلیز میپیچید،
صدای مادر، صدای
سرد مردن بود
که در پاییز
میپیچید. برادر
گفت: حدیث گرگ
و انسان است. برادر
گفت: حدیث
دشنه و جان
است. تنم
لرزید، دلم را
خشم و خون پر
کرد. برادر
گفت: برادر
مرد میدان
است، برادر
اسب خود زین
کرد. برادر زد
به کوهستان، سلام
ای خشم روزافزون،
خداحافظ
برادر جان. هجوم
باد و باران
بود و پاییزی
که خونین بود. برادر،
خشمی خون پدر
بر خانهی زین
بود. برادر رو
به فتح شب، مؤذن
بر فراز بام، پدر
در خون خود
خفته، سپیده
میدمد آرام. باغبان،
پیر گریان
شبیخونخورده
گفت: بی تو ای
غنچه گل سرخ
شهید، همهی
گلهایم گل
حسرت شدهاند
و نسیم بوی بیباوری
و تسلیم، بوی
تن در دادن
دارد، خاک اگر
خاک کرامت
باشد دهن باغ
پر از فریاد
است و درخت
سرخی کینهی
گل را میسراید
با خشم.
کاش
ای کاش باز در
باغ گلسرخی
بود، باغبان
بر سر نعش گلسرخ
نشست، گلسرخ
آخرین سرخ گل
خونآلود، گل شهید
نعرهی باغستان،
گلسرخ تیر
بارانشدهی
جوخهی یخ، زیر
رگبار
زمستانی شب، خواب
آزادی رویش میدید،
قلب سبز گلسرخ
با صدایی
خونین، در شب
باغ سرود از
شب زرد زمستان
تا سحر، سحر
زرد زمستان تا
سحر، سحر سرخ
بهار، فاصله
فریاد است، تا
گلسرخ شدن
راهی نیست، میتوانی
گلسرخی باشی.
باغبان اشکش
را با پر شال
چهلتکه زدود.